سرخط خبرها

شک در عدل خدا،کینه نسبت به خدا، چرا دعایم مستجاب نمی شود؟

پرسش:
مشکل من در رابطه با کینه و بدبینی ام نسبت به خداوند و ائمه است. البته این مسئله حدود دو سه سال است که برای من ایجاد شده، بعد از آنکه حدود پنج شش سال حاجتی بسیار مهم را از خدا خواستم و با تمام وجود هم به او توکل و از او درخواست کمک کردم اما او به بدترین نحو ممکن پاسخم را داد، در واقع اصلا هیچ پاسخ و جوابی به آن همه درخواست من نداد. او و تمامی ائمه ای که از ایشان درخواست کمک کردم در مقابل این همه التماس کاملا بی تفاوت عبور کردند، مثل غریقی که به زجر آورترین شکل ممکن در حال غرق شدن است و افرادی که بی نهایت ادعای مهربانی، لطف و رافت و شفقت و کریم بودن را دارند آن همه التماس او را ببینند و کاملا بی تفاوت از کنار آن بگذرند! قبل از آن با تمام وجودم او و ائمه را دوست داشتم و تا آنجایی که می توانستم مسائل دینی و شرعی را رعایت می کردم. اما الان بعد از آن همه ناامیدی و بدبینی که به او و وعده هایش پیدا کردم دیگر از همه چیز بریدم. زندگی برایم کاملا بی معنا و زجر آور است و اصل خلقتم را کاملا ناعادلانه می بینم. من به وجود آمدم تا در هر دو جهان زجر و عذاب بکشم و این در حالی است که هیچ نظری هم در این رابطه از من خواسته نشد! من بی گناه محکوم شدم به بودن، به زیستن، به زجر و شکنجه ای ابدی و بعد هم نام آن را نعمت حیات گذاشتند و بابتش بر ما منت هم گذاشته شد! خیلی وقت است که به همین دلیل تمام وجودم سرشار از کینه شده است. دیگر هرگز دعایی نمی کنم و آن خواسته ام را هم دیگر تکرار نمی کنم. سعی می کنم تا حدی مسائل شرعی و واجبات را رعایت کنم اما کاملا سرد و بی روح، فقط به این دلیل که نمی خواهم بهانه ای برای شکنجه و عذابم به او داده باشم! لازم به ذکر است که من دانشجوی کارشناسی ارشد از دانشگاه تهران هستم و در رابطه با مسائل دینی هم کاملا اشراف و آگاهی دارم، کتابهای زیادی در این رابطه خوانده و سخنرانیهای زیادی را هم گوش داده ام. اینها را به این دلیل می گویم که تصور نشود فردی عوام هستم و به شکلی احمقانه به این بن بست رسیده ام! به همین دلیل هم به سادگی و با حرفهای تکراری از این قبیل که خداوند هزاران بار از مادر هم مهربان تر است و اینها همه آزمایش است و مصلحت است و … قانع نمی شوم. چون این مسئله باعث شد که من به انتهای خط برسم، طوری که دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداشته باشم. بلایی که سر من آمد عادلانه و در حد طاقت و توان من نبود و تمام وجودم را نابود کرد…

پاسخ:
۱ـ فرموده اید: « لازم به ذکر است که من دانشجوی کارشناسی ارشد از دانشگاه تهران هستم و در رابطه با مسائل دینی هم کاملا اشراف و آگاهی دارم، کتابهای زیادی در این رابطه خوانده و سخنرانیهای زیادی را هم گوش داده ام. اینها را به این دلیل می گویم که تصور نشود فردی عوام هستم و به شکلی احمقانه به این بن بست رسیده ام! »
احمقترین موجود عالم، ابلیس است که خدا را تهدید کرده است. شما خودتان قضاوت کنید، تهدید نمودن موجودی که خالق کلّ هستی است، و مهار وجود تمام موجودات و از جمله خود ابلیس را در دست دارد، چه ارزشی دارد؟! ابلیس حقیقتاً باید احمق بوده باشد که خدا را تهدید کند. آن هم به چه چیزی؟ به اینکه بنی آدم را وسوسه خواهم نمود. این احمق ندانسته که اصلاً خدا او را وسیله ی امتحان بنی آدم قرار داده است.
حال خودتان را با ابلیس قیاس کنید! شما اگر دانشجوی کارشناسی ارشد از دانشگاه تهران هستید، ابلیس فوق دکتری از دانشگاه ملائک داشت. شش هزار سال با ملائک افت و خیز داشته و عالمترین فردّ جنّها بوده است. اگر کسی با صِرف سواد داشتن از حماقت نجات می یافت، ابلیس، سرنوشتش این نمی شد.
دنیا را چه کسانی ویران نموده اند؟ یقیناً احمقها. این احمقها کیانند؟ دانشمندانی که در خدمت زر و زور قرار گرفته اند. همانها که بمب اتمی و بمب شیمیایی و بمب میکروبی و … درست می کنند. اینها اگر احمق نبودند، دست به ساختن این گونه امور برای ستمگران دنیا نمی زدند. اینها یقیناً احمقند امّا خیلی هم باسواد می باشند.
آنچه در مقابل حماقت است، علم نیست، بلکه عقل است. چه بسا کسی خیلی باسواد و با هوش و نابغه باشد ولی احمق و بلکه دیوانه هم باشند. و چه بسا کسی بی سواد و کم هوش باشد، ولی خیلی هم عاقل باشد. پس حساب عقل را با هوش و نبوغ و سواد و علم، خلط نفرمایید. آنچه در دینداری، لازم و ضروری است عقل است. اگر سواد و هوش هم بود که چه بهتر.
فرق حرّ بن یزید ریاحی با عمر بن سعد یا شمر بن ذی الجوشن چه بود؟ عمر بن سعد و شمر، هر دو افرادی عابد و عالم بودند؛ و در جنگ صفین، هر دو در لشکر امیر المومنین(ع) بودند. حرّ هم شخص فهمیده ای بود. امّا تفاوتی بین اینها بود. حرّ، عاقل بود، امّا آن دوی دیگر، فقط عالم بودند نه عاقل. علم، بود و نبودها را تشخیص می دهد؛ امّا عقل، حقّ و باطل را؛ چه باید باشد و چه نباید باشد را.
حماقت چیزی نیست که ما افراد بشر، بتوانیم به این راحتی خودمان را از آن منزّه کنیم. افراد بشر، عاقل بالفعل به دنیا نمی آیند؛ بلکه احمق بالفعل و عاقل بالقوّه به دنیا می آیند. آیا شما در کودک، عقل می بینید؟ انسانها به مرور زمان، باید عقل خودشان را بالفعل نمایند. مدرسه و دانشگاه، به ما علم می دهند امّا عقل ما را بالفعل نمی کنند. عقل در روند امتحان الهی است که بالفعل می شود. خوشی و ناخوشی های دنیاست که می تواند عقل را بالفعل نماید؛ البته به شرطی که خود شخص بخواهد که عقلش را بالفعل نماید. و کی شخص چنین چیزی را خواهد خواست؟ وقتی که خود را در شعبه ای از حماقت بداند. تا خود را عاقل می دانیم، روشن است که دنبال بالفعل نمودن عقل خود نخواهیم رفت. همان گونه که اگر کسی خود را عالم بداند، دنبال یادگیری علم نمی رود. کسی علم را می جوید، که خود را جاهل می بیند. به همین نحو، کسی دنبال بالفعل کردن عقل خود می رود، که خود را احمق بداند. همان گونه که جهل بر دو گونه است: جهل بسیط و جهل مرکّب، حماقت هم بر دو گونه است: حماقت بسیط و حماقت مرکّب. جهل بسیط آن است که شخص، نمی داند، ولی می داند که نمی داند. لذا دنبال دانستن می رود؛ امّا جهل مرکّب، آن است که شخص نمی داند، و نمی داند که نمی داند. لذا هیچگاه در پی دانا شدن نمی رود. حماقت بسیط آن است که شخص احمق است و می داند که احمق است؛ لذا دنبال عاقل شدن می رود؛ امّا حماقت مرکّب آن است که شخص احمق است، و نمی داند که احمق است؛ بلکه خود را عاقل می داند. در نتیجه هیچگاه دنبال عاقل شدن نمی روند.
بنده از شما بیشتر ندانم، کمتر نمی دانم ، امّا با این وجود، با صدای رسا اعلام می کنم که هنوز احمق هستم. چون حماقت مراتب دارد؛ و تا کسی به مقام عصمت اکتسابی نرسیده، همچنان درجاتی از حماقت را دارد. پس بنده یقیناً درجاتی از حماقت را دارم؛ امّا قضاوت در مورد شما، با خود شما.

۲ـ آیا خدا مهربان است؟
«لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ‏ء ــ چیزی همانند او نیست»
مهربانی به آن معنایی که در انسانها معنی دارد ، برای خداوند متعال صفت نقص محسوب می شود. لذا چنین صفتی را نمی توان به خدا نسبت داد. مهربانی مادرانه اوّلاً صفتی غریزی است که ریشه در ترشّح برخی هورمونهای درون ریز دارد. لذا اگر اختلالی در ترشّح این هورمونها پیدا شود ، مهربانی مادرانه نیز دچار اختلال خواهد شد. ثانیاً مهربانی مادرانه ، اگر چه در مواردی به نفع فرزند او تمام می شود ، ولی شخص مادر آن را صرفاً به نیّت نفع فرزند انجام نمی دهد ؛ بلکه نیاز خود او به محبّت ورزیدن است که وی را وادار به چنین کاری می کند. لذا اگر چنین مادری محبّت نورزد ، خودش احساس کمبود می کند. همان گونه که وقتی ما به نیازمندی کمک می کنیم ، برای این است که حسّ همنوع دوستی خود را ارضاء نماییم و الّا دچار عذاب وجدان می شویم. به تعبیر دیگر ، تمام کارهای آدمیان برای رفع نقص خودشان و کسب کمالات وجودی است ؛ و چنین کاری در مورد خدایی که کمال محض می باشد ، بی معنی است. ثالثاً مهربانی مادرانه ، اگر چه در مواردی به نفع فرزند او تمام می شود ، ولی همواره چنین نیست ؛ و برخی مادرها و بلکه اکثر مادران، برای ارضاء حسّ مادرانه ی خویش ، دست به محّبت ورزی مخرّب زده ، فرزند خود را از تربیت درست و کسب برخی کمالات ، که در سایه ی تحمّل برخی مشکلات می باشد ، محروم می سازند. در حالی که محال است خداوند رحمان و رحیم ـ نه مهربان ـ بنده ی خود را از کسب کمالات محروم سازد ؛ بلکه هر آنچه برای بنده کمال آور باشد ، خداوند متعال آن را در اختیار بشر قرار می دهد؛ حتّی بلاها و مصیبتها و جهنّم نیز نوعی وسیله ی ایجاد کمال برای برخی بندگان می باشند. دقّت شود! خدا کمال مفت نمی دهد؛ بلکه شرائط کسب کمال را برای بنده مهیّا می کند.
امّا اینکه گفته می شود: خدا مهربانتر از مادر می باشد ؛ به این معنا نیست که محبّت خدا نیز از سنخ مهر مادری است ؛ بلکه مقصود این است که خود همان غریزه ی مادرانه نیز موهبتی از جانب خداست تا مادران ، مراقب فرزندان خود باشند و آنها را از آفات محیطی حفظ نمایند. اوست که بدن مادر را چنان آفریده که هرمونهای مربوط به مهر مادری را ترشّح نماید؛ و اوست که بدن را چنان آفریده که به محض تولّد فرزند، شیر در سینه ی او ترشّح می شود. و اوست که در وجود فرزند، غریزه ی مکیدن را قرار داده ، در حالی که توان فوت کردن و تف کردن را ندارد؛ حال آنکه مکانیسم فوت کردن و تف کردن، ساده تر از مکانیسم مکیدن می باشد. همینطور در او غریزه ی گریه نهاده تا اعلام نیاز کند؛ حال آنکه توان خنده ندارد؛ در حالی که مکانسیم گریه پیچیده تر از مکانیسم خنده است.
آری مهر مادری ، یکی از ظهورات رحمت الهی است ؛ کما اینکه جهنّم و بلایا و مصائب نیز ظهوری از رحمت رحمانیّه می باشند ، چرا که رحمت رحمانیّه ، شامل رحمت رحیمیّه (رحمت خاصّ) و غضب خداوند متعال می باشد. وقتی پدری برای تشویق فرزند خود در امر تحصیل دانش ، به او جایزه می دهد ، نوعی رحمت است ؛ آنگاه هم که او را به خاطر فرار از مدرسه تنبیه می کند ، باز از سر رحمت می باشد ، اگر چه ظاهر آن غضب است. وقتی پزشکی به کودک خردسالی آمپول می زند ، از نظر خود کودک ، آن پزشک موجود بدی محسوب می شود ؛ امّا والدین او به خاطر لطفی که پزشک در حقّ فرزندشان کرده از او تشکّر می کنند. وقتی کودکی را مار گزیده است ، دوستداران او ، دست و پای او را بسته و جای نیش مار را تیغ می زنند تا زهر، وارد خون نشود. این کار از سر رحمت و عطوفت است ، امّا خود کودک متوجّه رحمت بودن آن نمی شود ؛ کما اینکه اگر بیگانه ای هم از ماجرا آگاه نباشد ، خیال می کند که به این کودک ظلم می کنند. بلاها و مصیبتها و بیماری ها نیز به منزله ی آمپول و تیغ خدا هستند که با آنها زهر صفات رذیله را از وجود انسان بیرون می کشد. خداوند متعال می فرماید: « امّا انسان، هنگامى که پروردگارش وى را مى‏آزماید، و عزیزش مى‏دارد و نعمت فراوان به او مى‏دهد، مى‏گوید: «پروردگارم مرا گرامى داشته است.» (۱۵) و امّا چون وى را مى‏آزماید و روزى‏اش را بر او تنگ مى‏گرداند، مى‏گوید: «پروردگارم مرا خوار کرده است.» (۱۶) امّا چنین نیست ، بلکه یتیم را نمى‏نوازید (۱۷) و بر خوراک (دادن‏) بینوا همدیگر را بر نمى‏انگیزید (۱۸) و میراث (ضعیفان‏) را چپاولگرانه مى‏خورید (۱۹) و مال را دوست دارید، دوست داشتنى بسیار» (سوره فجر) یعنی این امور برای آن است که این صفات رذیله از شما کنده شود یا شما را از گرفتار شدن به این صفات باز دارد. کما اینکه جهنّم نیز برای پاک ساختن انسانها از ملکات حیوانی و شیطانی است. انسانهای زشت کردار ، گرفتار اوصاف انواع حیوانات و شیاطین می باشند ؛ لذا در آخرت با صورت همان موجودات محشور می شوند و آنگاه خداوند متعال بنده ی فرمانبرداری از بندگان خود را که جهنّم نام دارد، مأمور می کند تا این صورتهای غیر انسانی را از وجود انسانهای زشت کردار پاک نماید ؛ و او به شیوه ی خود یک یک این صورتها را از وجود انسان می زداید ، همانگونه که جرّاح پلاستیک با تیغ تیز، عیب را از چهره می زداید و آتش کوره ، ناخالصی را از چهره ی سنگ طلا زدوده ، آن را تبدیل به طلای درخشان می کند. بر همین اساس بود که خداوند متعال فرمود: « کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَیْرَها لِیَذُوقُوا الْعَذابَ إِنَّ اللَّهَ کانَ عَزیزاً حَکیماً ـــــ هر گاه پوستهاى تنشان بریان گردد(و بسوزد)، پوستهاى دیگرى به جاى آن قرار مى‏دهیم، تا عذاب را بچشند. همانا خداوند، عزیز و حکیم است» (النساء:۵۶) اهل معرفت فرموده اند: مراد از این پوست ، همان پوسته ی غیر انسانی اهل جهنّم است که ظهور ملکات درونی آنهاست ؛ و کار جهنّم این است که این ملکات را می سوزاند تا شخص به فطرت الهی خود ، که زیر این پوسته های غیر انسانی دفن شده ، بازگردد. در این هنگام است که شخص جهنّمی خود را انسان یافته و از جهنّم نجات می بابد. لذا جهنّم برای اکثر قریب به اتّفاق مردم، ابدی نبوده وسیله ی تزکیه و طهارت است؛ و جز آنها که ذاتشان عین جهنّم شده، کسی در جهنّم نخواهد ماند. اینها خودشان جهنّم می باشند و دیگران نیز به آتش اینها می سوزند. اینها هیزم جهنّمند. « … أُولئِکَ هُمْ وَقُودُ النَّار ــ ایشانند هیزم آتش(جهنّم) »(آل‏عمران:۱۰)

۳ـ « کار پاکان را قیاس از خود مگیر ــ گرچه باشد در نوشتن، شیر شیر»
باید توجّه داشت که کمال بودن امری برای یک موجود، به این معنی نیست که آن امر برای موجود دیگر نیز کمال محسوب شود. برای مثال ، شاخک داشتن ، کمال برای بسیاری از حشرات می باشد، امّا این امر، کمال انسان محسوب نمی شود. پس باید متوجّه بود که کمال بودن یک صفت برای انسان، دلیل نمی شود که آن صفت، در حقّ خداوند متعال نیز کمال باشد. امام باقر (ع) فرمودند: « کلما میزتموه بأوهامکم فی أدق معانیه مخلوق مصنوع مثلکم مردود إلیکم و لعل النمل الصغار تتوهم أن لله تعالى زبانیتین فإن ذلک کمالها و یتوهم أن عدمها نقصان لمن لا یتصف بهما و هذا حال العقلاء فیما یصفون الله تعالى به‏ ــــــ هر آنچه که شما آن را بازشناسی می کنید در اوهام خودتان در دقیقترین معانی اش ، مخلوق و مصنوعی است مثل خودتان ؛ که به خودتان باز می گردد . چه بسا مورچه ی ریز، خیال می کند که همانا برای خداوند متعال نیز دو تا شاخک است. چرا که شاخک داشتن کمال خودش است و خیال می کند که شاخک نداشتن نقصان است برای آنکه شاخک ندارد. حالِ عقلا نیز در توصیف خداوند متعال به همین گونه است. » (بحار الأنوار ، ج‏۶۶، ص۲۹۳)
تمام اوصاف بشری ، مثل ذات خود انسان ، مخلوق خدا بوده ، ممکن الوجود می باشند ؛ در حالی که اوصاف ذاتی خداوند متعال ، عین ذات او بوده ، واجب الوجود می باشند. پس خداوند سبحان ، منزّه از آن است که متّصف به اوصاف مخلوقات خویش باشد. چرا که لازمه ی این امر ، ممکن الوجود شدن خداست. امیرمومنان (ع) در خطبه اوّل نهج البلاغه می فرمایند: « کَمَالُ الْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْیُ الصِّفَاتِ عَنْهُ لِشَهَادَهِ کُلِّ صِفَهٍ أَنَّهَا غَیْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَهِ کُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَیْرُ الصِّفَهِ فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ ـــــــ کمال اخلاص ، خدا را از صفات مخلوقات جدا کردن است ، زیرا هر صفتى نشان مى‏دهد که غیر از موصوف ، و هر موصوفى گواهى مى‏دهد که غیر از صفت است ؛ پس کسى که خدا را با صفت مخلوقات تعریف کند او را به چیزى نزدیک کرده ، و با نزدیک کردن خدا به چیزى ، او را دو تا شمرده است ( یا برای او دومی شمرده است) ؛ و آنکه دو خدا قائل شده (یا برای خدا دومی قائل شده) ، اجزایى براى او تصوّر نموده ؛ و کسی که براى خدا جزء قائل شود، او را نشناخته است»
حاصل آنکه:
پس معلوم شد که خدا، مهربان به آن معنا که در انسانها کابرد دارد نیست؛ بلکه او رحمان و رحیم است امّا به آن معنایی که لایق ذات کامل او باشد. بر این اساس بلاهایی هم که از جانب او بوده نتیجه ی عمل زشت خود شخص نباشد ، برای به کمال رساندن انسان و عین رحمت است. لذا او تنها کمال بنده ی خود را می خواهد و کاری را با او انجام می دهد که به نفع خود اوست. اگر ثروت و رفاه و سلامتی به نفع کمال حقیقی شخصی باشد ، به او ثروت و رفاه و سلامتی می دهد و اگر فقر و بیماری و مشقّت به نفع کمال حقیقی شخصی باشد ، فقر و بیماری و مشقّت را نصیب وی می کند؛ همان گونه که پزشک ماهر، به یک بیمار توصیه می کند که کباب بره بخورد، و به بیمار دیگر توصیه می کند که کباب نخور، و سرکه و آب غوره زیاد بخور. خدای رحمان و رحیم، در دنیا، به هیچ بنده ای هیچ چیزی نداده است جز وسائلی برای کسب کمال حقیقی. البته توجّه شود: می گوییم کمال حقیقی نه کمال توهّمی که خودمان برای خودمان بافته ایم و با آنها خودمان را گول می زنیم. از منظر الهی، مهندس و پزشک و مجتهد و فیلسوف و … شدن کمال نیست. بی سوادی که یک آن به خدا توجّه نماید، در عالم واقع، افضل است از آنکه تمام علوم زمان را دارد ولی به خدا توجّه ندارد. آنکه همه چیز دارد ولی توجّه به خدا ندارد، الاغ گردن کلفتی است که می تواند تا دم مرگ، بار سنگینی را حمل کند. « مَثَلُ الَّذینَ حُمِّلُوا التَّوْراهَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوها کَمَثَلِ الْحِمارِ یَحْمِلُ أَسْفارا ــــ کسانى که مکلف به تورات شدند ولى حق آن را ادا نکردند، مانند درازگوشى هستند که کتابهایى حمل مى‏کند » (الجمعه:۵). علم و خدمت به خلق و … با توجّه به خدا ارزشند و بی توجّه به خدا وبال گردن است. چون ارزش فعل را با غایتش می سنجند. علم و خدمتی که برای پر کردن شکم است، ارزشش به اندازه ی شکم و محتویّات آن است، نه بیشتر. مَخلص کلام آنکه خدا خیر حقیقی بنده اش را می خواهد نه خیری را که ما آن را خیر بنده توهّم کرده ایم. فرمود: «… عَسى‏ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُون‏ ــــ چه بسا چیزى را خوش نداشته باشید، حال آن که خیرِ شما در آن است؛ و چه بسا چیزى را دوست داشته باشید، حال آنکه شرِّ شما در آن است؛ در حالی که خدا مى‏داند، و شما نمى‏دانید » (البقره:۲۱۶). وقتی مادری مهر مادری غریزی را کنار نهاده و با مهر عقلانی فرزند خود را از خوردن لواشک و پفک و بیسکویت و کنسرو و امثال آن باز می دارد و به جای آنها به او زیتون تلخ و شیر بدون شکر و امثال اینها می خوراند، کودک با علم اندک خود یقین دارد که مادرش ظالم است؛ امّا در واقع امر، چنین مادری رحیم است نسبت به فرزندش؛ دقّت کنید! می گویم رحیم است نه مهربان. اگر مادری پزشک دید که پای فرزندش قانقاریا شده و سیاهی آن به طرف زانو و ران پیش می رود، ممکن است تحت تأثیر مهر مادری غریزی جرأت بریدن آن را به خود ندهد، امّا اگر طبق رحمت (مهر عقلانی) جرأت نمود و پای فرزندش را برید، حقیقتاً رحیم است نسبت به فرزندش؛ اگر چه فرزند به او به چشم جنایتکار نگاه می کند. آنکه خدا را ظالم می بیند، یا خدایش بسیار کوچک است؛ یا خودش را آن قدر بزرگ می داند که خیال می کند می تواند تمام مصالح حقیقی خود را ادراک نماید.
امام صادق (ع) فرمودند: « إِنَّ عَظِیمَ الْأَجْرِ لَمَعَ عَظِیمِ الْبَلَاءِ وَ مَا أَحَبَّ اللَّهُ قَوْماً إِلَّا ابْتَلَاهُمْ ـــ همانا پاداش عظیم همراه با بلای بزرگ است؛ و خدا قومی را دوست نمی دارد مگر اینکه گرفتار بلایشان می کند.» (الکافی ، ج۲ ، ص۲۵۲)
امام صادق (ع) به سَدیر صیرفی فرمودند: « إِنَّ اللَّهَ إِذَا أَحَبَّ عَبْداً غَتَّهُ بِالْبَلَاءِ غَتّاً وَ إِنَّا وَ إِیَّاکُمْ یَا سَدِیرُ لَنُصْبِحُ بِهِ وَ نُمْسِی ــــ همانا خدا هر که را دوست بدارد او را به شدّت در بلا می پیچد ؛ و ما و شما ای سَدیر روز را با بلا آغاز و با بلا به سر می بریم » (الکافی ، ج۲ ، ص۲۵۳ )
امام باقر (ع) فرمودند: « إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى إِذَا أَحَبَّ عَبْداً غَتَّهُ بِالْبَلَاءِ غَتّاً وَ ثَجَّهُ بِالْبَلَاءِ ثَجّاً فَإِذَا دَعَاهُ قَالَ لَبَّیْکَ عَبْدِی لَئِنْ عَجَّلْتُ لَکَ مَا سَأَلْتَ إِنِّی عَلَى ذَلِکَ لَقَادِرٌ وَ لَئِنِ ادَّخَرْتُ لَکَ فَمَا ادَّخَرْتُ لَکَ فَهُوَ خَیْرٌ لَکَ ــــ همانا خدا هر که را دوست بدارد او را به شدّت در بلا می پیچد و بلا را به شدّت بر او می بارد. پس چون بنده ، خدا را بخواند ، می گوید: لبّیک بنده ی من ! اگر بخواهم در برآوردن خواسته ات عجله کنم بر آن قدرت دارم و اگر بخواهم، آن را برایت ذخیره می کنم ؛ پس چیزی برایت ذخیره نمی کنم مگر اینکه برای تو خیر است»(الکافی ، ج۲ ، ص۲۵۳ )
عبد الرَّحمن بن الحجاج گوید: « ذُکِرَ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع الْبَلَاءُ وَ مَا یَخُصُّ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ الْمُؤْمِنَ فَقَالَ سُئِلَ رَسُولُ اللَّهِ ص مَنْ أَشَدُّ النَّاسِ بَلَاءً فِی الدُّنْیَا فَقَالَ النَّبِیُّونَ ثُمَّ الْأَمْثَلُ فَالْأَمْثَلُ وَ یُبْتَلَى الْمُؤْمِنُ بَعْدُ عَلَى قَدْرِ إِیمَانِهِ وَ حُسْنِ أَعْمَالِهِ فَمَنْ صَحَّ إِیمَانُهُ وَ حَسُنَ عَمَلُهُ اشْتَدَّ بَلَاؤُهُ وَ مَنْ سَخُفَ إِیمَانُهُ وَ ضَعُفَ عَمَلُهُ قَلَّ بَلَاؤُه‏ ــــ نزد امام صادق (ع) از بلا یاد شد ، و از آنچه خدا آن را تنها برای مومنان قرار داده است. پس امام فرمودند: از رسول خدا پرسیده شد که در این دنیا چه کسی از مردم بیشتر در بلاست؟ رسول خدا فرمودند: نخست انبیاء و سپس هر که به ترتیب شبیه تر است به آنان ؛ و مومن به اندازه ی ایمان و عمل صالحش بلا داده می شود. پس هر که ایمانش صحیح و عملش نیک باشد بلایش شدیدتر می شود و هر که ایمانش سست و عملش ضعیف باشد، بلایش کم می گردد.»(الکافی ، ج۲ ، ص۲۵۲)
البته باید توجّه داشت که منظور از این بلایا ، بلایای غیر اختیاری است نه بلایایی که خود شخص با سوء اختیار خویش بر سر خود می آورد. لذا در کنار این احادیث، احادیث دیگری نیز وجود دارند، که برخی بلاها را نتیجه ی طبیعی عملکرد مردم می دانند؛ کما اینکه خداوند متعال فرمود: « ظَهَرَ الْفَسادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ لِیُذیقَهُمْ بَعْضَ الَّذی عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ ــــ فساد و تباهی ، در خشکى و دریا ظاهر گشت بخاطر دستاورد مردمان ؛ تا خدا بچشاند به ایشان، نتیجه ی بعضى از اعمالشان را ، شاید که بازگردند»(الروم:۴۱) ؛ بسیاری از سیلها و طوفانها نتیجه ی تخریبی است که بشر در طبیعت نموده است. جوّ زمین پر از گازهای مضرّ گشته، چرا؟ چون ما هوس کرده ایم هر روز وسائل زندگیمان را نو کنیم و برای خودمان نیازهای تازه بتراشیم. سرعت هم بهانه است. سرعتمان زیاد شده، ولی یادمان رفته که ارحامی چون خاله و عمو و عمّه و دایی داریم که در دو کوچه آن طرفتر زندگی می کنند و خدا دیدارشان را بر ما واجب ساخته است. بشر به خیال خود برای رفاه بیشتر، طبیعت را نابود می کند، در حالی که استرسها چند برابر شده اند؛ بیماری هایی به وجود آمده اند که قبلاً وجود نداشته اند؛ لذّتهای خالص از زندگی رخت بربسته اند ؛ و … . یادش بخیر آن نان و سبزی و میوه های خوشمزّه ای که در کودکی می خوردیم. چه خوشمزّه و دلچسب بودند. چون کود شیمیایی و سمّ به خودشان ندیده بود.
امّا اینکه اکثر مردم بلایای الهی را بد می دانند ، ناشی از جهل آنهاست. همانگونه که کودکان، آمپول را بد و پزشک را موجودی ترسناک فرض می کنند؛ در حالی که بزرگترها عالمند که آمپول خیر است و پزشک فردی است دوستدار انسانها. این است که خداوند متعال می فرماید: « … عَسى‏ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ ـــــ بسا چیزى را ناخوش داشته باشید در حالی که آن به سود شماست و بسا چیزى را دوست داشته باشید در حالی که به زیان شماست ، و خدا مى‏داند و شما نمى‏دانید. » (البقره: ۲۱۶ )
آری این ما کودکان خردسال بزرگ پیکریم که ناملایمات زندگی را چون آمپول شفا بخش ، شرّ و نامهربانی می انگاریم؛ امّا شیفتگان محبّت پروردگار به عمق حوادث نظر کرده ، پشت زلف سیاه و آشفته ی بلایا، صورت زیبای یار دیده می گویند: « اگر با من نبودش هیچ میلی ـــ چرا ظرف مرا بشکست لیلی». لذا چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید.
جناب حافظ شیرین بیان چه خوش سروده است که:
دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود
تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شیو ی شهر آشوبی
جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود

جان عشّاق ، سِپَند رخ خود می دانست
وآتش چهره بدین کار برافروخته بود

گرچه می گفت که زارت بکشم ، می دیدم
که نهانش نظری با من دلسوخته بود

کفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل
در پی اش مشعلی از چهره بر افروخته بود

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یارب این قلب شناسی ز که آموخته بود.

۴ـ خود و دنیا را بشناس تا گول ابلیس را نخوری!
خدای تعالی فرموده است:
« گفت: اى ابلیس! تو را چه شده است که با سجده کنندگان نباشى؟ ؛ گفت: من آن نیستم که براى بشرى که او را از گلى خشک، از لجن مانده‏ى بدبوى آفریده‏اى سجده کنم. ؛ گفت: پس از آن جا بیرون شو که بى‏شک تو مطرودى. و بر توست لعنت و نفرین تا روز قیامت. گفت: اى پروردگار من! پس تا روزى که [مردم‏] برانگیخته مى‏شوند مهلتم ده. گفت: تو از مهلت یافتگانى، تا روز وقت معین. (ابلیس) گفت: پروردگارا! به سبب آن که مرا گمراه کردى، من هم در روى زمین حتما برایشان زینت می دهم و همه را گمراه مى‏کنم؛ مگر بندگان خالص شده‏ى تو را از میان آنها. [خدا‏] گفت: این سنّت و راه راستى است بر عهده‏ى من، که تو را بر بندگان من تسلطى نیست، جز کسانى از گمراهان که تو را پیروى کنند؛ و قطعا جهنم وعده‏گاه همه ی آنهاست.» (الحجر: ۳۲ ـ ۴۳)
ابلیس عزم جدّی کرده که در زمین، زینت گری نماید؛ یعنی امور را وارونه جلوه دهد. خیر را شرّ و شرّ را خیر نمایش دهد. حقّ را باطل، و باطل را حقّ بنمایاند. کسی که از این ترفند دشمن بزرگ، یعنی ابلیس، غفلت نماید یقیناً گرفتار شقاوت خواهد شد.
یکی از بدترین حیله های ابلیس آن است که به انسانها القاء می کند که خدا در دنیا به برخی ها زیاد داده و به برخی ها کم؛ برخی را آسایش داده و برخی را درد و رنج؛ و … ؛ یا القاء می کند که خدا در دنیا، حاجت برآورده می کند. حال آنکه خود خداوند متعال بارها و بارها در آیات قرآن هشدار داده که مواظب باشید گرفتار چنین توهّمی نشوید! بدانید و بدانید و بدانید که در دنیا به هیچ کس هیچ چیزی داده نشده است؛ و قرار نیست در دنیا کسی کاره ای شود و به حاجتی دنیایی برسد. شما را به دنیا فرستاده ایم فقط و فقط برای یک کار؛ اینکه استعدادهای الهی خودتان را بالفعل نموده به مقام عبد الله بودن برسید؛ یعنی خلیفه الله شوید. جز این، هیچ مأموریّتی در دنیا ندارید؛ و هر کاری غیر از این بکنید، دارید به خودتان خیانت می کنید و آب در آسیاب ابلیس می ریزید. لذا هر هدفی غیر از این دارید، از القائات ابلیس است. پس اگر فرمان ابلیس را بردید، از من طلبکار نباشید. تمام آرزوهای شما، تمام دعاهای شما، تمام اعمال شما، از خوردن و خوابیدن گرفته تا کسب معرفت، باید همه و همه، فقط برای این هدف باشد. لذا اگر در غیر این مسیر آرزو نمودید یا دعا کردید یا عمل نمودید، بندگی شیطان را نموده اید. پس اگر در مسیری غیر از مسیر خلافت الهی، دعایی کردید یا آرزویی نمودید و من آن را اجابت نمودم، بدانید که شما را به سوی جهنّم رهنمون شده ام. فرمود: « إِنَّ الَّذینَ ارْتَدُّوا عَلى‏ أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمُ الْهُدَى الشَّیْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلى‏ لَهُمْ ــــــ بى‏گمان، کسانى که پس از آن که هدایت براى آنها روشن شد، پشت کردند، شیطان آنها را فریفت و آرزویشان را دراز کرد.» (محمد:۲۵)
آرزوی دراز چیست؟ آن آرزویی است که در مسیر هدف خلقت انسان (رسیدن به مقام عبودیّت) نیست. لذا هر چه این آرزو را پی بگیری به جایی که باید برسی نمی رسی. اگر کسی قصدش مهندس شدن باشد و هر ساله در کنکور علوم انسانی شرکت کند، روشن است که هیچگاه به مقصد خود نخواهد رسید. چون راهی که برگزیده، بی راهه است. لکن یک حقّه بازی مثل شیطان، شخص را فریب داده و به او القاء نموده که از این راه می توان مهندس شد. اگر چنین کسی مهندس نشد، آیا حقّ دارد که سازمان سنجش را توبیخ کند؟ روشن است که حقّ ندارد.
باز خدای تعالی فرمود: « وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلی‏ لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلی‏ لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهینٌ ــــ آنها که کافر شدند، (و راه طغیان پیش گرفتند،) تصور نکنند اگر به آنان مهلت مى‏دهیم، به سودشان است! ما به آنان مهلت مى‏دهیم فقط براى اینکه بر گناهان خود بیفزایند؛ و براى آنها، عذاب خوارکننده‏اى است» (آل‏عمران:۱۷۸)
اگر کسی به حدّی نرسیده باشد که از چشم خدا بیفتد، خدای تعالی او را از امتحان معاف نمی کند. امّا وقتی کسی به حدّی رسید که جهنّمی بودنش حتمی شد، آنگاه خدای تعالی او را به حال خود رها می سازد، آرزوهای او را برآورده می کند، دنیا را دلخواهش می سازد؛ حتّی اگر دعا نمود، مستجاب می کند، و همه ی اینها برای آن است که او بیشتر در جهنّم فرو رود. لذا در برخی روایات آمده: از چشم خدای تعالی افتاده است آن کسی که بلا نمی بیند. چنین کسی به آن شاگرد تنبل ته کلاس می ماند که از چشم معلّم افتاده است؛ به نحوی که هر نمره ای بگیرد، برای معلّم مهمّ نیست. امّا وقتی شاگرد زرنگ کلاس نمره ی کم بگیرد، معلّم شدیداً ناراحت شده او را ملامت می کند؛ و چه بسا به او تکلیف تنبیهی می دهد. این رفتار به آن سبب است که معلّم، شاگرد زرنگ را دوست می دارد. خدا نیز هر که را بیشتر دوست بدارد، امتحانش را زیادتر می کند، تا رشدش را افزونتر نماید.
خلاصه آنکه:
انسان، فقط و فقط برای این به دنیا آمده که در این مدّت کوتاه دنیا، خود را برای ابدیّت خود بسازد. همین و بس. غیر از این، هر هدفی برای خود تعیین کنیم، وسوسه ی ابلیس است. مهندس و دکتر و مجتهد و فیلسوف و عارف و … شدن، هیچکدام هدف نیستند؛ بلکه همگی سوال امتحانی اند. همینطور، سلامتی و بیماری، فقر و ثروت، زیبایی و زشتی قیافه ، ازدواج نمودن و بچّه دار شدن و تربیت فرزند و … همگی سوال امتحانی اند. خدا اینها را به ما نمی دهد که کیفش را ببریم، می دهد که ما خودمان را برای ابدیّت بسازیم؛ کما اینکه اگر نمی دهد، باز برای همین است که خودمان را بسازیم. لذا فرمود: « وَ اعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلادُکُمْ فِتْنَهٌ وَ أَنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظیمٌ ـــــ و بدانید اموال و فرزندان شما، وسیله ی آزمایش هستند؛ و پاداش عظیمى نزد خداست» (الأنفال: ۲۸) و فرمود: « کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَهُ الْمَوْتِ وَ نَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَهً وَ إِلَیْنا تُرْجَعُون‏ ـــــ هر انسانى طعم مرگ را مى‏چشد! و شما را با بدیها و خوبیها آزمایش مى‏کنیم؛ و سرانجام بسوى ما بازگردانده مى‏شوید» (الأنبیاء:۳۵). و فرمود: « فَذَرْهُمْ فی‏ غَمْرَتِهِمْ حَتَّى حینٍ (۵۴) أَ یَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنینَ (۵۵) نُسارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْراتِ بَلْ لا یَشْعُرُونَ (۵۶) إِنَّ الَّذینَ هُمْ مِنْ خَشْیَهِ رَبِّهِمْ مُشْفِقُونَ (۵۷) وَ الَّذینَ هُمْ بِآیاتِ رَبِّهِمْ یُؤْمِنُونَ (۵۸) وَ الَّذینَ هُمْ بِرَبِّهِمْ لا یُشْرِکُونَ (۵۹) وَ الَّذینَ یُؤْتُونَ ما آتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَهٌ أَنَّهُمْ إِلى‏ رَبِّهِمْ راجِعُونَ (۶۰) أُولئِکَ یُسارِعُونَ فِی الْخَیْراتِ وَ هُمْ لَها سابِقُون‏ ــــــــ آنها را در جهل و غفلتشان بگذار تا زمانى. (۵۴) آنها گمان مى‏کنند اموال و فرزندانى که به عنوان کمک به آنان مى‏دهیم (۵۵) براى این است که درهاى خیرات را با شتاب به روى آنها بگشاییم. (چنین نیست) بلکه آنها نمى‏فهمند(که این وسیله امتحانشان است). (۵۶) مسلّماً کسانى که از خوف پروردگارشان بیمناکند، (۵۷) و آنان که به آیات پروردگارشان ایمان مى‏آورند، (۵۸) و آنها که به پروردگارشان شرک نمى‏ورزند، (۵۹) و آنها که نهایت کوشش را در انجام طاعات به خرج مى‏دهند و با این حال، دلهایشان هراسناک است از اینکه سرانجام بسوى پروردگارشان بازمى‏گردند، (۶۰) (آرى) چنین کسانى در خیرات سرعت مى‏کنند و از دیگران پیشى مى‏گیرند» (المومنون) .
یعنی چشمتان را باز کنید و هدف را درست انتخاب نمایید، و امور دنیا را در مسیر هدف حقیقی تفسیر نمایید! مرگ برای همه ی شما حتمی است. پس در دنیایی که در آن نمی توانید باقی بمانید، ابداً نمی توانید هدفی داشته باشید. پس بدانید که هدف شما فقط و فقط آن سوی مرگ است؛ و هر چه در دنیاست، باید در خدمت آن سوی مرگ باشد. پس روز قیامت نگویید که کسی این را به ما نگفته بود.
با این مقدّمه می توان دنیا را خوب شناخت؛ و طبق این شناخت، زندگی نمود. البته افراد، آزادند که طبق این شناخت از دنیا زندگی کنند، یا باز همچنان سرشان را زیر برف ببرند و زندگی خود را زهر مار کنند. واقعاً جای شگفتی است که برخی ها، به جهل بی انتهای خود توجّه ندارند ولی علم مطلق، یعنی خدای متعال را زیر سوال می برند؛ و در حالی که طبق این گونه نگاه، زندگی خودشان را جهنّم نموده اند، باز متوجّه نمی شوند که راه را اشتباه می روند. آدم عاقل، اگر در شب هم احساس نمود که زیر پایش سنگلاخی شده و پایش را اذیّت می کند، می فهمد که از جاده ی آسفالت بیرون رفته است؛ لذا به جاده بر می گردد. امّا آدم غیر عاقل، مدام به دولت فحش می دهد که این چه جاده ای است که ساخته اید؛ غافل از اینکه آنجا بیابان است نه جاده.
خدای متعال به هیچ کس قول نداده که در دنیا به او چیزی بدهد یا دعاهای به ظاهر درست ولی در حقیقت نادرست او را مستجاب کند؛ بلکه برعکس، بارها و بارها فرموده که در دنیا به هیچ کس هیچ چیزی جز سوال امتحانی نمی دهیم. حتّی دعا هم امتحان است. اگر اجابت شد، آن هم امتحان است؛ و اگر اجابت نشد باز امتحان است. دنیا فقط و فقط جلسه ی امتحان است. لذا هر اتّفاقی که برای ما رخ می دهد ـ چه خوشایند ما باشد و چه خوشایند ما نباشد ، چه خودمان در آن دخالت داشته باشیم و چه دخالت نداشته باشیم و … ـ امتحان الهی است. لحظه لحظه ی زندگی، امتحان است؛ خوابیدن ما، بیدار شدن ما، خوردن ما، راه رفتن ما، زن بودن و مرد بودن ما، زود ازدواج کردن ما، دیر ازدواج کردن ما، همسر خوب داشتن، همسر بد داشتن و … . همه ی اینها سوال امتحانی اند؛ و از ما در مقابل تمام اینها، عملکرد صحیح (خدا پسند) می خواهند. لذا تمام عنوانهای دیگر که به اتّفاقات می دهیم، همگی زیر چتر امتحان قرار می گیرند. پس اگر کسی خیال کند، که مثلاً فلان اتّفاق، امتحان نبود، کلاهی بزرگ بر سر خود گذاشته است. ظلم دیگری، امتحان است؛ رسم دنیا امتحان است؛ اثر خوب یا بد کار اختیاری خودمان امتحان است. هر سوال امتحانی نیز فقط و فقط پاسخ مناسب می خواهد. کسی هم با انکار جلسه ی امتحان، به جایی نمی رسد. اگر می خواهید دنیا را جلسه ی امتحان نبینید، آزادید. با انکار شما، نه خدا، از خدایی می افتد؛ تا گزندی به هادیان الهی می رسد؛ نه اسلام از بین می رود؛ نه …؛ تنها کسی که ضرر می کند، خود انکار کننده است. لحظه لحظه ی دنیا، سوال امتحانی است، و از ما جواب صحیح می خواهد.
امّا پاسخ صحیح را از کجا بدانیم؟ از کجا بفهمیم که خدا چه عکس العملی را در مقابل امور، از جانب ما می پسندد؟
پاسخ صحیح تمام سوالات امتحانی ما تنها در یک منبع است که همان دین حقّ می باشد. دین حقّ نیز از دو بخش عقل و نقل تشکیل می شود. و مراد از نقل، قرآن کریم و احادیث رسول خدا(ص) و ائمه(ع) می باشد.
در دین خدا، هر چیزی حکم مخصوص به خود را دارد. لذا هر اتّفاقی برای ما رخ می دهد، باید ببینیم تکلیف شرعی ما در مقابل آن چیست؟ مثلاً اگر زن هستیم از جهت زن بودن خود تکلیف داریم؛ و اگر مرد هستیم، از آن جهت که مردیم باز تکالیفی داریم. اگر زیبارو هستیم، تکالیفی متناسب با قیافه ی زیبای خود داریم و اگر زیبا نیستیم تکالیفی دیگر داریم. اگر والدین ما بد اخلاق هستند، در برابر بد رفتاری آنها تکلیفی داریم؛ و اگر خوش اخلاق هستند باز متناسب با رفتارشان تکالیفی داریم. اگر بیمار شدیم در برابر بیماری تکلیفی داریم و اگر سالم هستیم، باز تکلیفی داریم. اگر کسی به ما ظلم نمود و ما توان دفاع داشتیم، تکلیفی داریم؛ و اگر توان دفاع نداشتیم، تکلیفی دیگر داریم. اگر بچّه دار شدیم تکلیفی داریم، اگر بچّه دار نمی شویم، باز تکلیفی داریم. اگر کار خیری کرده ایم، در برابر این کار خودمان هم تکلیفی داریم؛ و اگر کار بدی کرده ایم، باز در رابطه با آن، تکلیفی داریم. اگر سیر هستیم تکلیفی داریم، و اگر گرسنه هستیم، تکلیفی دیگر داریم. و … . دنیا همین است؛ یعنی فقط و فقط دار تکلیف است. اگر کسی دنیا را غیر این معنا می کند، بداند و بداند و بداند که شاگردی شیطان را می کند. چون او با صراحت تمام قول داده که دنیا را غیر از آنچه حقیقتاً هست، جلوه خواهد داد. او قول داده کاری بکند که ما، هدفهای خودمان را در همین دنیا ترسیم نمایم. برای یکی، ثروت را هدف قرار می دهد؛ برای یکی، همسر خوب داشتن را؛ برای سومی، تحصیلات بالا داشتن را؛ برای چهارمی، آرزوی عروس و داماد کردن فرزندان را و … . خدا نیز همه ی این کارهای ابلیس را، به عنوان سوال امتحانی جلوی ما قرار می دهد تا طبق عقل و قرآن و سنّت، به آنها پاسخ درست بدهیم.
پس پاسخ صحیح تمام سوالات امتحانی را باید در دین حقّ جستجو نمود. خود یافتن دین حقّ نیز سوال امتحانی است؛ یعنی عقل حکم می کند که انسان باید دین حقّ را بیابد و طبق آن زندگی کند. دین برای آن است که ما طبق آن زندگی کنیم؛ یعنی لحظه لحظه ی زندگی خود را طبق آن پیش رویم؛ امّا برخی ها دین را خلاصه می کنند در احکام عبادات و نجاسات، و اینها را هم مراعات می کنند برای اینکه در جهنّم نسوزند.
پس توجّه شود که دنیا، فقط جای امتحان است، نه جای صاحب چیزی شدن؛ حتّی اگر کسی کارهای خوبی کرد و در همین دنیا پاداشی گرفت، باید متوجّه بشود که آن پاداش، حقیقتاً پاداش نیست؛ بلکه آن نیز سوال امتحانی دیگری است؛ و اگر کارهای بد کرد و در همین دنیا، خدا او را تنبیه نمود، باز باید متوجّه باشد که آن تنبیه نیز خودش یک سوال امتحانی جدید است. حتّی اگر خوبی کرد و نتیجه ی بد گرفت یا بدی نمود و نتیجه ی خوب گرفت، باز در حال امتحان شدن است. اگر دعا نمود و مستجاب شد، سوال امتحانی است؛ و اگر دعا کرد و اثری ندید، باز هم در حال امتحان شدن است. خدا نوکر ما نیست که ما در قالب دعا امر کنیم و او اطاعت کند. او پدر و مادر ما هم نیست که برای ارضای حسّ مادرانه و پدرانه ی خودش، خواسته های ما را برآورده سازد. او خداست؛ خدای رحمان و رحیم؛ اگر گفت دعا کنید، خواست به ما بهماند که جز او از دست کسی کاری ساخته نیست. گفت دعا کنید تا بفهماند که هدف، اوست. کسی که پیش خدا رود و از او چیزی بخواهد و خدا به ظاهر آن خواسته را ندهد، و او ناراحت شود، یقیناً بی ادب است. انسان چقدر باید بی ادب باشد که خدا به او توفیق حرف زدن با خودش را بدهد و او به خاطر امری بی ارزش، از خدا قهر کند.
پس عاقل باید بداند که دنیا فقط و فقط جای امتحان است و بس. کسی غیر از این فکر کند، سرش کلاه رفته است.
البته توجّه شود که در بین امتحانات الهی، گاه امتحانات بزرگ و تعیین کننده نیز وجود دارند؛ مثل موفقیّتهای بزرگ یا مصائب بزرگ یا حوادث بزرگ. مثلاً یک کارمند با هر مراجعی که روزانه برخورد دارد، در حال امتحان پس دادن است؛ امّا ممکن است یکی از آنها یک رشوه ی بسیار کلان پیشنهاد کند؛ که در این حالت، شخص با یک امتحان بزرگ مواجه شده است. یا یک خانواده که فرزنددار هستند، همان فرزندشان، برای آنها سوال امتحانی است؛ امّا آن خانواده ای که فرزنددار نمی شود، با یک امتحان بزرگ رو به رو شده است. اینجاست که چه بسا برخی ها چنان بی ادبانه با خدا برخورد می کنند که گویی خدا به آنها فرزند بدهکار است. اکثر سوالات امتحانی روزانه ی ما یک نمره ای هستند؛ امّا در طول زندگی، چند سوال پنج نمره ای و ده نمره ای و صد نمره ای و … هم داریم؛ که پاسخ صحیح به آنها می تواند موجب جهش معنوی ما شود؛ و پاسخ غلط به آنها می تواند موجب مشروط شدن ما و یا حتّی مردودی ما شود.

۵ـ خدا فراتر از عادل بودن، محسن است.
ظلم و عدل در مورد خدا از دو زاویه قابل بررسی است؛ یکی در اصل خلقت موجودات و اعطای قبل از حساب ، و دیگری در حساب رسی اعمال آنها.
الف. ظلم در اصل خلقت برای خدا فرض ندارد.
اساساً در اصل خلقت، چگونه می توانید ظلم را در مورد خدا فرض نمایید؟!! اگر شما حقّی بر کسی داشته باشید و آن کس حقّ شما را اداء ننماید ، ظالم شمرده می شود. حال چگونه فرض می کنید که کسی بر خدا حقّی دارد؟! مخلوقات اصل وجودشان را از خدا دارند ، کجا رسد قدّ و قواره و ثروت و دست و پایشان را. اگر خدا بدهد احسان نموده و اگر ندهد بدهکار کسی نمی شود. اگر بنده ـ که بدهکار شما و بدهکار برادر شما نیستم ـ یک میلیون تومان به شما بدهم و دو میلیون تومان هم به برادر کوچکتر شما بدهم ، آیا شما حقّ اعتراض دارید؟!! یا اگر از آن یک میلیون که داده ام نصفش را بگیرم شما حقّ دارید اعتراض نمایید؟! روشن است که در هیچکدام از این حالات ، حقّ اعتراض نخواهید داشت ؛ بلکه برعکس جا دارد تشکّر هم بکنید. امّا عجیب این است که شما در هر دو حالت ناراحت خواهید شد ؛ بخصوص در حالت دوم. بلی اگر فقط به شما صد هزار تومان می دادم خوشحال می شدید ؛ ولی وقتی به دیگری ـ که کوچکتر از شماست ـ دو میلیون بدهم و به شما یک میلیون ، دلخور می شوید و احساس می کنید که خلاف عدالتی رخ داده است.
حاصل کلام اینکه اساساً کسی در اصل خلقت و در دادن و ندادن دنیوی بر خدا حقّی ندارد تا خدا به سبب ندادن آن ظالم شمرده شود. پس آنکه مثلاً یک پا دارد ، باید آن را احسان خدا بداند و اگر دو پا دارد باز باید آن را احسان خدا شمرد. و بر احسان، شکر لازم است. شکر نعمت نیز آن نیست که به خدا بگوییم: الی شکر. خدا نیازی به تشکّر ما ندارد؛ شکر هر نعمتی این است که بدانیم خدا آن را داده تا ما در مسیر کمال خودمان از آن بهره ببریم. پس اگر طبق دین خدا، از آن نعمت استفاده نمودیم، شاکریم، در غیر این صورت، کفران نعمت کرده ایم؛ اگر در زبان، هزار بار هم شکر بگوییم.
ب. عدل جزایی خدا
خداوند متعال در امر حساب رسی آخرت با همه به صورت یکسان و به مساوات برخورد نمی کند؛ بلکه از هر کسی به تناسب رتبه ی وجودیش و امکاناتی که به او داده شده بود، حساب می کشد.
مساوات به معنی عدالت نیست ؛ بلکه مساوات گاه از مصادیق عدل است و گاه از مصادیق ظلم. برای مثال اگر پدری برای فرزند دوازده ساله اش کفش مناسبی خرید و عین همان کفش را با همان اندازه برای فرزند پنج ساله اش هم خرید ، ظلم نموده با اینکه رعایت مساوات کرده است. اگر معلّم ورزش به فرد بلند قدّی که دو متر پرش نموده بیست داد و به فرد کوتاه قدّی که صد و هشتاد سانتی متر پریده ۱۸ داد ، ظلم نموده ؛ چرا که انتظار پرش دو متری از فرد کوتاه قدّ ، انتظار نامعقولی است. پس در عدالت جزایی تناسب را باید مراعات نمود نه مساوات را. خداوند متعال نیز در پاداش دادن به افراد ، تناسب را مراعات می کند نه مساوات را. لذا فرمود: « لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها ــــ خداوند هیچ کس را، جز به اندازه گستره ی وجودیش تکلیف نمى‏کند. » (البقره:۲۸۶) و فرمود: « لِیُنْفِقْ ذُو سَعَهٍ مِنْ سَعَتِهِ وَ مَنْ قُدِرَ عَلَیْهِ رِزْقُهُ فَلْیُنْفِقْ مِمَّا آتاهُ اللَّهُ لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ ما آتاها ــــ آنان که امکانات وسیعى دارند، باید از امکانات وسیع خود انفاق کنند و آنها که تنگدستند، از آنچه که خدا به آنها داده انفاق نمایند؛ خداوند هیچ کس را جز به تناسب آنچه که به او داده تکلیف نمى‏کند»(الطلاق:۷)
آنکه فقیر است در مقابل گرسنگان تکلیف ندارد ؛ امّا اغنیا روز قیامت باید جواب دهند که چرا به گرسنگان رسیدگی نکرده اند. آنکه پا دارد مکلّف است که دنبال خیلی از امور برود ، امّا بر آنکه فلج است چنین تکلیفی نیست. آنکه هوش زیادی دارد ، تکلیف دارد که از هوشش برای پیشبرد اهداف الهی استفاده نماید ، امّا افراد کم هوش چنین وظیفه ای ندارند. پس چنین نیست که هر که در این دنیا اضافه دریافته نموده ، حقیقتاً خوشبخت باشد ؛ بلکه هر که بامش بیش برفش بیشتر.
دقّت نمایید و جدّاً دقّت نمایید که طبق منطق قرآنی ، در این دنیا هیچکس صاحب هیچ چیزی نیست ؛ باز هم تکرار می کنم، در این دنیا هیچکس صاحب هیچ چیزی نیست ، حتّی انسانها، صاحب بدن خود هم نمی باشند ؛ بلکه همه ی امور دنیا صرفاً سوال امتحانی می باشند. فقیر با فقرش امتحان می دهد و ثروتمند با ثروتش. انسان سالم با سلامتی اش و انسان بیمار با بیماری اش. اگر کسی خیال کند که اشخاص، حقیقتاً در دنیا صاحب چیزی شده اند، سخت گول شیطان را خورده است. در این دنیای موقّت چند ساله، ما فقط در جلسه ی امتحانیم و سوالات هر کسی نیز متناسب با ساختار وجودی خودش و متناسب با امکانات داده شده به اوست. دقّت فرمایید! سوال امتحانی، فقط حوادث خاصّ نیستند؛ بلکه حتّی نفس کشیدن و غذا خوردن و خوابیدن ما نیز امتحان است. آنها که غیر این فکر می کنند سخت فریفته ی شیطان شده اند. امتحان نیز فقط و فقط برای ترقّی وجودی و شکوفا گشتن استعدادهای الهی در وجود انسان می باشد. اگر کسی خود را شکوفا کرد، انسان الهی محشور می شود و در غیر این صورت ، صورت اخروی او انسان الهی نخواهد نبود. ما را به خودمان سپرده و وسائل خودسازی ( تمام امور دنیا) را در اختیارمان گذاشته اند تا خود را بسازیم. البته برخی می گویند: امتحان من بیش از توان من است. اینها بد مردمانی هستند که خود را راستگو و خدا را دروغگو می شمارند. آنکه آفریده خود می داند که چه آفریده است. اگر از کسی امتحانی بزرگ می گیرد، باید بفهمد که یقیناً استعدادهایی ویژه در او موجود است؛ که خدا می خواهد آنها را شکوفا سازد. لذا اگر به جای آنکه جهل خود را بر خدا تحمیل نماید، خود را تسلیم امر خدا کند، رشد می نماید؛ امّا برخی ها می خواهند به خدا، خدایی بیاموزند؛ و نتیجه اش این می شود که از رشدی که خدا برای آنها می خواست، باز می مانند.
پس قضاوت عجولانه نکنیم و فقط دنیا را نبینیم ؛ آن هم با نگاه غلط و شیطان زده، بلکه باید بعد از دیدن مجموع دنیا و آخرت قضاوت نمود. خدا عادل است در کلّ هستی. لذا اگر کسی هستی را خلاصه نمود در دنیای چند روزه، بدیهی است که نخواهد توانست برای عدل خدا معنایی پیدا کند. و حقیقت این است که اکثر ما انسانها چنان در سلطه ی شیطان گرفتار شده ایم که همه چیز را وارونه می بینیم. آخرت را که ابدی است در نظر نداریم ولی دنیای چند روزه در نظرمان جدّی است. حال آنکه هزاران سال در برابر ابدیّت هیچ است کجا رسد هفتاد ، هشتاد سال.
« قالَ رَبِّ بِما أَغْوَیْتَنی‏ لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعین‏ ؛ إِلاَّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصین‏ ـــ ( ابلیس)گفت: پروردگارا! چون مرا گمراه ساختى، من نیز زینت می دهم برای آنها( بنی آدم) در زمین، و همگى را گمراه خواهم ساخت، مگر بندگان مخلصت را » (الحجر: ۳۹ و ۴۰)
« زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنینَ وَ الْقَناطیرِ الْمُقَنْطَرَهِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّهِ وَ الْخَیْلِ الْمُسَوَّمَهِ وَ الْأَنْعامِ وَ الْحَرْثِ ذلِکَ مَتاعُ الْحَیاهِ الدُّنْیا وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ ـــ محبّت امور خواستنی ، از زنان و فرزندان و اموال هنگفت از طلا و نقره و اسبهاى ممتاز و چهارپایان و زراعت، در نظر مردم زینت داده شده است. اینها متاع زندگى پست است؛ و نزد خداست‏ سرانجام نیک» (آل‏عمران:۱۴)
« وَ إِذا مَسَّ الْإِنْسانَ الضُّرُّ دَعانا لِجَنْبِهِ أَوْ قاعِداً أَوْ قائِماً فَلَمَّا کَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ کَأَنْ لَمْ یَدْعُنا إِلى‏ ضُرٍّ مَسَّهُ کَذلِکَ زُیِّنَ لِلْمُسْرِفینَ ما کانُوا یَعْمَلُون‏ ـــ هنگامى که به انسان زیانی رسد، ما را در حالى که به پهلو خوابیده، یا نشسته، یا ایستاده است، مى‏خواند؛ امّا هنگامى که ناراحتى را از او برطرف ساختیم، چنان مى‏رود که گویى هرگز ما را براى حلّ مشکلى که به او رسیده بود، نخوانده است. این گونه زینت داده شده است‏ براى اسرافکاران، اعمالشان » (یونس:۱۲)
« وَ لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلى‏ ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَهَ الْحَیاهِ الدُّنْیا لِنَفْتِنَهُمْ فیهِ وَ رِزْقُ رَبِّکَ خَیْرٌ وَ أَبْقى‏ ــــ و هرگز چشمان خود را به نعمتهاى مادّى، که به گروه‏هایى از آنان داده‏ایم، میفکن! اینها شکوفه‏هاى زندگى دنیاست؛ تا آنان را در آن بیازماییم؛ و روزى پروردگارت بهتر و پایدارتر است» (طه:۱۳۱)
حاصل کلام آنکه:
خداوند متعال با صراحت تمام به بندگانش خبر داده که دنیا جایی نیست که در آن صاحب چیزی شود. شکوفه های این دنیا در این دنیا برای کسی میوه نشده و نمی شود. چون خزان مرگ هر چه را که در دنیا داده شده خشک خواهد نمود. پس وای به حال آنها که به این متاع عاریتی دل بسته اند و سوالات امتحانی را دارایی خود شمرده اند و غافل شده اند از اینکه این سوالات پاسخ الهی می طلبند.

خاتمه:
ـ کینه نسبت به خدا، فقط کار ابلیس است؛ و هر کسی در قلب خود نسبت به خدا کینه دار شود، یقیناً ابلیس در وجودش لانه کرده است.
ـ دعا خودش افتخاری است که خدا به بنده اش داده تا با او صحبت نماید. بهترین دعا نیز آن است که از خدا، جز خدا نخواهی.
ـ دعا کردن هم با امر نمودن فرق دارد. برخی ها در قالب دعا، انتظار دارند خدا نوکری آنها را بکند. ادب دعا آن است که از خدا بخواهی نه اینکه به خدا امر کنی. برخی ها ظاهراً می خواهند ولی در واقع به خدا امر می کند؛ و برای خدا تکلیف تعیین می نمایند. خواستن وظیفه ی ماست؛ و دادن یا ندادن با اوست. اگر داد، خوشحال می شویم که خواست ما با خواست خدا همسو بوده است؛ و اگر نداد، متوجّه می شویم که خواست ما برخلاف خواست خداست؛ لذا استغفار نموده از او می خواهیم که ما را به راه راست هدایت نماید؛ و اراده ی ما را در مسیر خواست خودش قرار دهد؛ تا از او چیزی را بخواهیم که خواست اوست. ادب دعا را باید از حضرت نوح(ع) یاد گرفت. « وَ نادى‏ نُوحٌ رَبَّهُ فَقالَ رَبِّ إِنَّ ابْنی‏ مِنْ أَهْلی‏ وَ إِنَّ وَعْدَکَ الْحَقُّ وَ أَنْتَ أَحْکَمُ الْحاکِمینَ (۴۵) قالَ یا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صالِحٍ فَلا تَسْئَلْنِ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّی أَعِظُکَ أَنْ تَکُونَ مِنَ الْجاهِلینَ (۴۶) قالَ رَبِّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ أَنْ أَسْئَلَکَ ما لَیْسَ لی‏ بِهِ عِلْمٌ وَ إِلاَّ تَغْفِرْ لی‏ وَ تَرْحَمْنی‏ أَکُنْ مِنَ الْخاسِرین ‏ـــــــ نوح به پروردگارش ندا داد که: پروردگارا! پسرم از خاندان من است؛ و وعده تو(در مورد نجات خاندانم) حق است؛ و تو از همه حکم‏کنندگان برترى. (۴۵) (خدا) فرمود: اى نوح! او از اهل تو نیست! او عمل غیر صالحى است؛ پس، آنچه را از آن آگاه نیستى، از من مخواه! من به تو اندرز مى‏دهم تا از جاهلان نباشى!! (نوح) عرض کرد: پروردگارا! من به تو پناه مى‏برم که از تو چیزى بخواهم که از آن آگاهى ندارم! و اگر مرا نبخشى، و بر من رحم نکنى، از زیانکاران خواهم بود » (سوره هود)
وقتی دعای ما برآورده نشد، یعنی خواست ما در مقابل خواست خداست. حال اگر بنده در چنین وضعی روی خواسته ی خودش پافشاری کند، یا ـ معاذ الله ـ خدا را متّهم نماید، در واقع از خدا انتظار دارد که علم و حکمت مطلق خود را کنار بگذارد و به خواست و تشخیص جاهلانه ی بنده اش عمل نماید. کسی که چنین انتظاری دارد، در حقیقت، خود را برتر از خدا دیده و به جای آنکه خودش تابع خدا باشد، انتظار دارد، خدا تابع او باشد.

Print Friendly, PDF & Email
Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

2
دیدگاه ها

s

اینکه گفته میشود خدا اگر به کسی یک پا داد؛ باز هم لطف کرده وباید ممنون بود و خدا هرآن چیزی که داده رحمت است و هرآن چیزی که نداده بدهکار ما نیست مثل این است که که انسان را خلق کند تشنگی را خلق کند وآب را خلق نکند و بگوید همینکه تو وجود داری لطف است و اگر تقاضای رفع تشنگی داری من بدهکار تو نستم. چگونه ممکن است کسی که مدعی رحمانیت و رحمیت است شرایط را با نیاز بنده اش یکسان نکند. مگر انسان گفت مرا خلق کن که طلبکار هم نباشد؟؟؟؟؟؟