سرخط خبرها

چرا ما علم داریم ، ولی به آن عمل نمی کنیم؟

پرسش:
چرا علم داریم ولی عمل نمی کنیم؟ این پرسش زندگی مرا تحت الشعاع قرار داده است.
پاسخ:
علم داشتن مستلزم عمل کردن نیست، و الّا ابلیس به این روز نمی افتاد. برای عمل نمودن، ایمان لازم است؛ یعنی یقین قلبی لازم است. یقین عقلی، شرط لازم برای ایمان درست داشتن است، امّا شرط کافی برای ایمان درست داشتن نیست. لذا علم را باید داشت، امّا با علم خالی کسی اهل عمل نمی شود؛ بلکه باید بعد از کسب علم، کسب ایمان کرد. ایمان است که آدمی را در تنور سوزان می برد. ایمان است که شهدای کربلا را آن گونه بی باک کرده است. ایمان است که بسیجی را وا می دارد تا قدم در میدان مین بگذارد و با شهادتش راه را برای دیگران باز کند. ایمان است که حسین فهمیده را زیر تانک می برد. اینها با هزاران خروار برهان عقلی درست شدنی نیست.
امّا ایمان را از کجا کسب کنیم؟
ایمان با دو پلّه پدید می آید. پلّه ی نخست تفکّر است و پلّه ی دوم تلقین. کسی با استدلال مؤمن نمی شود، با تلقین صرف نیز ایمان درست کمتر حاصل می شود. لذا ابتدا شخص باید مطلب حقّ را با تفّکر و استدلال عقلی بیابد؛ آنگاه با تلقین مداوم، که تکرار، یکی از شروط آن است، این مطلب عقلی به حیطه ی قلب راه یابد.
باید توجّه داشت که علم(یقین عقلی) و ایمان (یقین قلبی) دو مقوله ی جدا از هم هستند؛ امّا بین آنها نوعی رابطه وجود دارد.
ایمان، به معنی دانستن نیست؛ بلکه به معنی تسلیم شدن به دانسته ی خود است. لذا، چه بسا کسی به چیزی علم داشته باشد ولی ایمان نداشته باشد. از همین رو خداوند متعال در مورد فرعون و اطرافیانش فرمود: « وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَیقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا ـــــ و از روى ظلم و سرکشى، آن (معجزات) را انکار کردند، در حالى که نفسشان به آن یقین داشت.» (النمل:۱۴).
اکثر انسانها یقین دارند که مرده بی خطر است؛ و کاری از دستش بر نمی آید؛ امّا اکثر مردم از مرده می ترسند و حاضر نمی شوند یک شب در کنار مرده بخوابند. چرا؟ چون فقط علم دارند که مرده بی خطر است؛ امّا ایمان به این معنا ندارند. امّا مرده شورها، نه تنها به این معنا علم دارند، بلکه ایمان هم دارند؛ لذا بی هیچ مشکلی می توانند شب را در میان صدها جنازه هم بخوابند.
ما وقتی روی زمین راه می رویم، در سطحی به پهنای تقریباً سی سانتی متر قدم بر می داریم؛ و اگر بخواهیم می توانیم بر روی زمین، در پنهای کمتر از ۱۵ سانتی متر هم به راحتی قدم بزنیم. پس یقین داریم که انسان می تواند در سطحی به پهنای ۱۵ سانتی متر راه برود، بی آنکه زمین بخورد. حال فرض کنید که دیواری است به ارتفاع یک ساختمان ۲۰ طبقه؛ و ضخامت آن دیوار، ۱۵ سانتی متر است. آیا حاضرید روی چنین دیواری راه بروید؟! اکثر مردم، حاضر به چنین کاری نمی شوند. حتّی اگر عرض دیوار، نیم متر هم باشد، باز حاضر نمی شوند. چرا؟ چون علم دارند که نمی افتند؛ ولی ایمان ندارند که نمی افتند. امّا کسی که سالها تمرین بند بازی (راه رفتن روی طناب) کرده، روی چنین دیواری حتّی می تواند بدود؛ یا با چشم بسته راه برود. چرا؟ چون قلب او به این که نمی افتد، ایمان دارد؛ بر خلاف دیگران که، قلبشان در اضطراب است.
پیدا کردن علم یقینی چندان دشوار نیست؛ و با چند استدلال عقلی می توان به راحتی کسب یقین عقلی کرد. امّا ایمان پیدا نمودن به همان قضیه ی یقینی، به این آسانی ها نیست. چون یقین قلبی یا همان ایمان، فقط با دانستن حاصل نمی شود؛ بلکه با تلقین مدام حاصل می شود؛ و لازمه ی تلقین، تکرار زبانی و قلبی و عملی است؛ که در زبان دین، آن را ذکر لسانی و ذکر عملی و ذکر قلبی گویند.
پس بعد از طی مرحله ی تفکّر و رسیدن به یقین عقلی، نوبت به این می رسد که ما یقین عقلی خویش را به مرحله ی قلب برسانیم ؛ و این مهمّ حاصل نمی شود مگر با ابزار تلقین و تمرین. مثلاً وقتی کسی از راه عقلی دانست که لازمه ی رحمت خدا این است که او را مورد انواع امتحانها قرار دهد تا استعدادهای معنوی او شکوفا شوند ، باید در هر حادثه ای مدام متوجّه این معنا باشد که خداوند رحیم او را در معرض حوادث قرار می دهد تا رشد وجودی نماید ؛ همانند معلّمی دلسوز که شاگرد خود را وادار به حلّ تمرینات گوناگون می کند و مدام از او امتحانات دشوار می گیرد تا باعث رشد و ترقّی او گردد. پس وقتی این حقیقت را دانست باید در زندگی روز مرّه مدام این حقیقت را به خود یاد آور شود و خود را وادارد که حوادث را از این زاویه نگاه کند که زاویه عقل است نه از زوایای دیگر که نفس امّاره پیشنهاد می کند. اکثر مردم از آنجا که چنین نگاهی ندارند در برابر امتحانات الهی و حوادث تلخ زندگی زبان به شکوه می گشایند ، امّا اولیای الهی خود طالب سختی ها هستند. مَثل این دو گونه افراد ، مثل دو دانش آموزی است که یکی از مقصود معلّم دلسوز خود بی خبر است و امتحانات پی در پی او را آزار خود می شمارد ولی دیگری دانسته و باور کرده که هدف معلّم رشد دادن اوست ، لذا با جان و دل تن به امتحانات او می دهد. اولیای الهی در حقیقت همانند چنین دانش آموزی هستند ؛ لذا در اشعار عرفانی از بلایا و مصائب تعبیر به زلف یار می کنند ؛ چون در باور اینها خداوند متعال چهره ی رحیمیت خویش را در زیر زلف سیاه و پریشان بلایا نهان ساخته است. بر همین اساس بود که حضرت زینب ـ سلام الله علیها ـ در باب جریان کربلا فرمود: « مَا رَأَیتُ إِلَّا جَمِیلا ـــ جز زیبا هیچ ندیدم » ؛ در پس آن حوادث تلخ ، خدا بود که با اسم الجمیل ظهور نموده بود. و حافظ از اینجا الهام گرفت آنجا که گفت: « منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن ـــ منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن » و گفت: « وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم ــــ که طریقت ما کافریست رنجیدن ».
پس راه رسیدن به یقین قلبی آن است که ما یقین عقلی خویش را از طریق تلقین مداوم، به قلب خود تزریق نماییم ؛ و این همان راهی است که احکام شریعت پیش پای ما می گذارند و نام مبارک این طریقه را « ذکر » نامیده اند ؛ و ذکر یعنی یادآوری و همواره در خاطر آوردن؛ که به سه صورت زبانی و علمی و قلبی است. برای مثال نماز ، که از مصادیق بارز ذکر می باشد ، در حقیقت یک بسته ی فشرده ی اعتقادی است که همه ی اجزای آن دارای پشتوانه عقلی می باشند و خداوند متعال ما را مکلّف ساخته که با تکرار هر روزه ی نماز، مفادّ آن را در قلب خود جای دهیم؛ البته دقّت شود! خدا نگفته بخوانید تا اسقاط تکلیف شود؛ بلکه فرموده نماز را اقامه کنید! اقامه یعنی برپا داشتن نه یعنی خواندن؛ یعنی فقره فقره ی نماز را با توجّه به قلبتان تلقین کنید. مثلاً « الله اکبر » یعنی خدا بزرگتر از آن است که به تصوّر در آید ؛ چون هر چه در ذهن آید ، کوچکتر از ذهن می باشد ، پس خدا فراتر از توصیفات ذهنی ماست. لذا هنگام گفتن « الله اکبر» دستها را تا کنار گوشها بالا می بریم ، گویی که می خواهیم هر تصوّر وهمی از خدا را از ذهن خود بیرون کرده ، پشت سر اندازیم. پس هنگام تکبیره الاحرام باید این معانی را به قلب خودمان تلقین نماییم؛ و آنگاه از این نماز تا نماز بعدی، این معنا را در زندگی روزمرّه هم به صورت عملی به خودمان تلقین کنیم. یا سجده اقرار به این حقیقت است که ما روزی خاک بودیم و چون سر بر می داریم ، یعنی از خاک آفرینش یافتیم و سجده ی دوم یعنی مرگ؛ و سر برداشتن از سجده یعنی محشور شدن در قیامت ؛ و تشهّد سوال قبر است ؛ و آنگاه، وارد بهشت می شویم که دار السّلام است؛ و سلام می دهیم به رسول خدا و عباد الله الصالیحن که در بهشت می باشند ؛ چرا که گفتار اهل بهشت همواره سلام است.« لا یسْمَعُونَ فیها لَغْواً وَ لا تَأْثیماً ؛ إِلاَّ قیلاً سَلاماً سَلاما ــــ در آن(باغهاى بهشتى) نه لغو و بیهوده‏اى مى‏شنوند نه سخنان گناه آلود ؛ تنها چیزى که مى‏شنوند«سلام» است«سلام» » (واقعه:۲۵ـ ۲۶). بنا بر این، موقع انجام این اعمال، باید این معانی را در قلب خودمان تصویر سازی کنیم؛ و آنگاه از این نماز تا نماز بعدی، با همین فکر زندگی کنیم؛ و در نماز بعدی باز اینها را به قلب خودمان تذکّر دهیم. با این روند است که یک نمازگزار، به مقام مکاشفه و باز شدن چشم بصیرت می رسد؛ البته کار دشواری است و سالها طول می کشد. لذا مرد می خواهد. به قول جناب مولوی: « این همرهان زنانند، در راه، رهزنانند ــ پای نگار کرده، این راه را نشاید.» انسان ـ چه مرد و چه زن ـ باید مرد صفت باشد؛ آن هم جوانمرد؛ یعنی باید از سختی راه نهراسد. خداوند متعال، اصحاب کهف را فتی (جوانمرد) نامید؛ در حالی که میانسال بودند. امّا روحیه ی جوانی داشتند. جوانان معمولاً نترس هستند وکمتر محافظه کاری می کنند.
پس راه ایجاد یقین قلبی ذکر است ، امّا نه ذکر لسانی صرف ، بلکه ذکر قلبی و عملی که همراه با ذکر زبانی نیز باشد. لذا به صرف نماز خواندن کسی به مفادّ نماز یقین قلبی پیدا نمی کند ، بلکه نماز گزار باید بداند که حرکات و سکنات و اقوال نماز چه پیامی را القاء می کنند. آنگاه باید به هنگام اقامه ی نماز مدام توجّه به این پیامها داشته باشد و بین وعده های نماز آن پیامها را در زندگی روز مرّه ی خود جاری سازد. مثلاً اگر دانست که « الحمد للّه ربّ العالمین ــــ همه ی حمدها و ستایشها و صفات کمال، فقط برای ربّ العالمین است » ، باید آنگاه که او را مدح می کنند به خود مغرور نگردد و بداند که آن ستایش کننده ، در حقیقت خدا را ستوده است نه او را ؛ کما اینکه هر جا کمالی دید باید بداند که آن کمال ، ظهور کمال خداست ، لذا نباید بر دارنده ی آن حسد نماید و بلکه باید خشنود باشد که کمال خدا در خلق او ظهور یافته است.

تکمله:
۱ـ از کار آمدترین اذکار، یاد مرگ است.
مربیان عرفان در ابتدای عمر شاگردان خود را امر می کنند به یاد مرگ و برزخ و آخرت. می گویند: هفته ای یک بار حتماً به قبرستان بروید و نیم ساعت در قبرستان بنشینید و در عاقبت خویش فکر کنید. بار اوّل که می روید سعی کنید مقداری راه پیاده داشته باشد و از مسیری بروید حدّ الامکان در معرض دید افراد نباشید و کسی شما را به حرف نکشد. خود را مجسّم کنید که در حادثه رانندگی یا در اثر یک بیماری یا … مرده اید، آنگاه تمام اقداماتی که بعد از مرگ شخص انجام می دهند را در مورد خودتان تصوّر کنید، و آماده ی تشیع جنازه ی خودتان شوید. در ظرف ذهن، تابوت خویش را بر دوش گرفته به سمت قبرستان راه بیفتید و همان اذکاری را که هنگام تشیع جنازه می گویند با خود بگویید؛ خود را در قبرستان دفن کنید و مراسم دفن را هم در ذهنتان انجام دهید. آنگاه در قبرستان نشسته و تصوّر کنید که در برزخ(عالم قبر) بر شما چه می گذرد و چه سوالاتی را باید جواب دهید. و تصوّر کنید که در مقابل اعمالی که تاکنون کرده اید چه جوابی برای گفتن دارید و ملائک عذاب با شما چه می کنند. این فکرها را بکنید و به حال خود گریه کنید.
از آن به بعد هفته ای حدّ اقلّ یکبار به قبرستان رفته سر قبر خیالی خود نشسته و به احوال گذشته و حال و آینده ی خود فکر کنید و ببینید آیا خواهید توانست از عهده ی حساب برزخ و آخرت برآیید؟
در طول هفته نیز سعی کنید همواره مرگ را به خاطر داشته باشید. حقیقتی که دیر یا زود به سراغتان خواهد آمد.

۲ـ یکی از عواملی که همّت را خشک می کند و چشمه ی ایمان را می خشکاند و از جوشش می اندازد، انباشته شدن گناهان است؛ و راه خلاصی از آن هم توبه است. لذا بعد از تشیع جنازه ی خودتان شروع کنید به فکر کردن و تمام حقّ الناس و حقّ الله هایی که بر گردن دارید را به یاد آورید و در کاغذی ثبت نمایید. حقّ الله از سنّ بلوغ و حقّ الناس از آن زمان که به یاد دارید، مثلاً از سنّ شش هفت سالگی. وقتی همه را نوشتید، شروع کنید به توبه نمودن از آنها. اموری که نیاز به استغفار دارند، از آنها استغفار نموده و رویشان خط بکشید. اموری که باید قضا شوند، قضا کنید. اموری که کفّاره دارند، به اداء کفّاره اقدام کنید. اگر نیاز طلب حلالیت است اقدام کنید به طلب حلالیت. در مورد غیبت، اگر به گوش طرف مقابل رسیده، کسب حلالیت کنید و الّا برای او و خودتان طلب استغفار کنید. خمس و زکات هم یادتان نرود. به دفتر مرجع تقلیدتان مراجعه کنید و تا برایتان سر سال تعیین کنند، و اگر سال خمسی دارید بروید صحبت کنید و ببینید که آیا درست انتخاب کرده اید یا نه؟ چون تعیین سال خمسی روشی خاصّ دارد و چنین نیست که فرد سر خود روزی را معین کند.
ممکن است این توبه مدّت زیادی هم طول بکشد؛ ولی به هر حال باید انجام دهید. البته هر چه سریعتر بهتر؛ چون مرگ خبر نمی کند. چه بسا همین امروز یا فردا جناب عزرائیل(ع) سراغتان را بگیرد. مرگ با کسی تعارف ندارد. اینکه بنده از باب تعارف بگویم: ان شاء الله صد سال دیگر، جناب عزرائیل دست نگه نمی دارد.
هر چه در توبه بیشتر پیش روید، همان اندازه صفای باطن زیادتر خواهد شد و انگیزه برای عمل بیشتر می شود.

۳ـ دو کتاب را حتماً مطالعه فرمایید، یکی رساله ی لقاء الله، نوشته ی عارف ربّانی میرزا جواد ملکی تبریزی و دیگری رساله لبّ اللباب، تألیف علّامه طهرانی که تقریرات درس عرفان علّامه طباطبایی است.

۴ـ بعد از نماز صبح، تسبیحات حضرت زهرا را که گفتید، به سجده روید و در حال سجده صد بار بگویید: استغفر الله ربّی و اتوب الیه. و بعد از آن زیارت عاشورا بخوانید به این نیت که متوّسل می شوم به امام حسین(ع) که مرا یاری کند در مسیر خود سازی. در زیارت عاشورا، مواردی که فرموده اند صد بار تکرار شود، یک بار هم بگویید کافی است. این برنامه حدّ اقلّ چهل روز ادامه داشته باشد.

۵ـ تلاش کنید نماز را اوّل وقت به جای آورید. یعنی جوری برنامه ریزی کنید که نمازتان به تأخیر نیفتد.

۶ـ نماز شب را مداومت کنید. نماز شب خلاصه، حدود یک ربع وقت می برد. بیست دقیقه یا نیم ساعت قبل از اذان صبح بیدار شدن به جایی برنمی خورد ولی برکات ایمانی عظیمی دارد.

۷ـ ده بیست دقیقه قبل از اذان مغرب، زیارت آل یس را بخوانید به نیت توسّل به امام زمان(عج) که کمک کنند شما را در پیمودن مسیر خودسازی.

۸ـ دائم الوضو باشید، که نورانیت قلب می آورد.

۹ـ از عصبانیت و غضب و حسد بترسید مثل ترسیدن از گرگ گرسنه ای در وسط بیابان بدون درخت و سر پناه یا مثل ترسیدن از ورود در خانه ای که آتش گرفته است.

۱۰ـ هر روز قرآن تلاوت کنید. بهتر است حدّ اقلّ روزی پنجاه آیه را تلاوت فرمایید.

۱۱ـ اگر توانستید استادی مورد اطمینان برای خود سازی خود بیابید. به قول جناب مولوی: « هیچکس بی اوستا چیزی نشد ــ هیچ آهن خنجر تیزی نشد. ـــ هر که گیرد پیشه ی بی اوستا ــ ریشخندی شد به شهر و روستا.»
نگارنده مطلب : احد ایمانی
نگارنده مطلب : احد ایمانی

Print Friendly, PDF & Email
No votes yet.
Please wait...

دیدگاه ها