سرخط خبرها

اگر امام علی (ع) معصوم هستند پس چرا در نهج البلاغه خطاب به یکی از فرمانداران می فرمایند که “حسن شهرت پدرت مرا به اشتباه انداخت” ؟

پرسش:
مگه ما شیعه ها قائل به عصمت ائمه از گناه و اشتباه نیستیم پس چطوری فرمایش علی(ع) در نهج بلاغه خطاب به یکی از فرمانداران با این مضمون که حسن شهرت پدرت مرا به اشتباه انداخت. تفسیر میشه؟
پاسخ:
امیرمومنان(ع) فرموده اند:
« أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ صَلَاحَ أَبِیکَ غَرَّنِی مِنْکَ وَ ظَنَنْتُ أَنَّکَ تَتَّبِعُ هَدْیهُ وَ تَسْلُکُ سَبِیلَهُ فَإِذَا أَنْتَ فِیمَا رُقِّی إِلَی عَنْکَ لَا تَدَعُ لِهَوَاکَ انْقِیاداً وَ لَا تُبْقِی لِآخِرَتِکَ عَتَاداً تَعْمُرُ دُنْیاکَ بِخَرَابِ آخِرَتِکَ وَ تَصِلُ عَشِیرَتَکَ بِقَطِیعَهِ دِینِکَ وَ لَئِنْ کَانَ مَا بَلَغَنِی عَنْکَ حَقّاً لَجَمَلُ أَهْلِکَ وَ شِسْعُ نَعْلِکَ خَیرٌ مِنْکَ وَ مَنْ کَانَ بِصِفَتِکَ فَلَیسَ بِأَهْلٍ أَنْ یسَدَّ بِهِ ثَغْرٌ أَوْ ینْفَذَ بِهِ أَمْرٌ أَوْ یعْلَى لَهُ قَدْرٌ أَوْ یشْرَکَ فِی أَمَانَهٍ أَوْ یؤْمَنَ عَلَى جِبَایهٍ فَأَقْبِلْ إِلَی حِینَ یصِلُ إِلَیکَ کِتَابِی هَذَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ ـــــ امّا بعد، همانا، شایستگى پدرت مرا ( به عنوان حاکم جامعه نه به عنوان کسی که علم غیب دارد) نسبت به تو فریفت، و گمان کردم بر هدایت پدرت هستی؛ و راه او راه مى‏روى. ناگهان به من خبر دادند، که در هواپرستى چیزى فروگذار نکرده، و توشه‏اى براى آخرت خود باقى نگذاشته‏اى، و دنیاى خود را با تباه کردن آخرت آبادان مى‏کنى، و براى پیوستن با خویشاوندانت از دین خدا بریده‏اى. اگر آنچه به من گزارش رسیده، درست باشد، شتر خانه‏ات، و بند کفش تو، از تو با ارزش‏تر است، و کسى که همانند تو باشد، نه لیاقت پاسدارى از مرزهاى کشور را دارد، و نه مى‏تواند کارى را به انجام رساند، یا ارزش او بالا رود، یا شریک در امانت باشد یا از خیانتى دور ماند. پس چون این نامه به دست تو رسد، نزد من بیا. ان شاء اللّه.»
معصوم یعنی کسی که نه در دریافت حکم خدا اشتباه می کند؛ نه در ابلاغ آن به خطا می رود؛ نه در اجرای آن دچار کجی می شود. لذا هیچگاه خطا نمی کند.
توضیح مطلب آنکه:
هر فعلی از افعال انسان، حکمی از جانب خدادارد؛ و انسان با هیچ امری مواجه نمی شود مگر اینکه در برخورد با آن باید طبق حکم خدا رفتار نماید؛ و موردی بی حکم وجود ندارد.
افراد عادی چه بسا حکم برخی موارد را نمی دانند؛ لذا در تشخیص حکم خطا می کنند یا اصلاً دنبال فراگرفتن آن نرفته و سر خود حکمی را اتّخاذ می نمایند. یا حکم صحیح را می دانند ولی هنگام بیان آن به دیگری دچار اشتباه می شوند؛ یا عمداً اشتباه می گویند. یا خودشان در اجرای آن حکم ، عمدتاً یا سهواً از طریق درست منحرف می شوند. امّا معصوم در هر سه ی اینها مصون از خطای عمدی و سهوی است.
حال با این مقدّمه برمی گردیم به سخن امیرمومنان(ع).
شخصی است به نام منذر بن الجارود العبدی که پدرش فردی صالح و قابل اعتماد بوده است. خود این شخص نیز فردی ظاهر الصّلاح بوده و سابقه ی ناجوری نداشته. لذا امیر المؤمنین(ع) به اعتبار عدم سوء سابقه ی خودش و حسن سابقه ی پدرش ، به عنوان حاکم جامعه، کاری حکومتی به وی محوّل می کند. امّا او بعد از رسیدن به آن پست حکومتی بر عکس پدرش، طریقه ی خیانت را در پیش می گیرد؛ و خبر خیانت او به امیرمومنان(ع) می رسد؛ و حضرتش نامه ی مورد بحث را برای او می نویسند.
حال بفرمایید: در کجای این ماجرا ، امیرمؤمنان(ع) ، حکم خدا را غلط تشخیص داده یا غلط ابلاغ نموده یا غلط اجرا کرده اند؟
حکم خدا برای حاکم جامعه، درباره ی فردی که هم خودش سوء سابقه ندارد هم خاندانش حسن سابقه دارند، چیست؟
آیا امیرمؤمنان(ع) باید قصاص قبل از جنایت می نمود؛ و چنین شخصی را به خاطر اینکه در آینده می خواهد خیانت کند، به امارت نمی گماشت؟!
بلی حضرتش به علم غیب می دانست که او خیانت خواهد کرد؛ امّا امام مؤظّف نیست در امر حکومت و به عنوان حاکم جامعه، بر اساس علم غیبش رفتار نماید. چون بناست روش حکومتداری او الگویی بشود برای حاکمان بعدی جامعه. لذا ما همین نامه ی حضرت را منشور حکومتداری می دانیم؛ و طبق آن حکم می کنیم که تا کسی خودش و خاندان نزدیک او سوء سابقه ندارد ، حاکم جامعه حقّ ندارد او را از تصدّی مناسب حکومتی مانع شود. امّا اگر کسی خودش سوء سابقه داشت، روا نیست سِمَت کلیدی به بدهند. همچنین اگر خودش سوء سابقه نداشت ولی مثلاً پدرش سوء سابقه داشت، تا مردم بین او و پدرش ربط می دهند، نباید به او پست مهمّی را سپرد. چرا که در امر حکومت، مقبولیّت مردی لازم است. بر همین اساس که مخالفین یک نظام سیاسی معمولاً می کوشند نزدیکان مقامات سیاسی آن نظام را به فساد بکشند تا از طریق فساد او ، آن محبوبیّت مقام سیاسی را در بین مردم از بین ببرند. این ترفندی عامّ در کلّ نظامهای سیاسی دنیاست، که در حقیقت یک مبنای جامعه شناختی دارد. باز از همین نامه درمی یابیم که اگر مسئولی حکومتی خیانت آشکاری نمود، حاکم باید تحقیق نماید و اگر خیانت او محرز گشت، باید او را از مسئولیّت خلع کند.
پس آن حضرت به عنوان حاکم جامعه دقیقاً مطابق حکم خدا رفتار نموده؛ و با همین انتخاب و خلع در حقیقت یکی از مهمّترین فرمولهای حکومتداری را تعلیم نموده است. و البته شکّ نیست که خطای بعدی یک مسئول، دلیل بر خطای انتخاب کننده ی او نیست. چون انتخاب کننده به حکم وظیفه ی شرعی، بر اساس قرائن ظاهری انتخاب می کند نه بر اساس علم غیب. کما اینکه رسول الله(ص) بر اساس شواهد ظاهری و طبق قواعد شرعی قضاوت می نمودند ؛ نه بر اساس علم غیبشان؛ و می فرمودند: من بر اساس شهادت شهود، قضاوت می کنم. پس بدانید که اگر حقّ با کسی نیست و من طبق شهادت شهود، حقّ را به او دادم، چیزی جز آتش با خود نمی برد. چرا که علم غیب، تنها زمانی از طرف امام یا پیامبر مورد استفاده قرار می گیرد که او بخواهد شکّها را در مورد حجّت الهی بودن خودش برطرف سازد؛ همان گونه که او در امور عادی از معجزه کمک نمی گیرد؛ بلکه معجزه را تنها برای اثبات حجّیّت خودش مورد استفاده قرار می دهد.
حاصل کلام اینکه:
پس سخن امیر مومنان(ع) در این نامه این است: من به حکم آنکه حاکم جامعه بوده و مأمور به ظاهرم ، طبق قرائن عقلایی به تو اعتماد نمودم ؛ امّا با خیانت تو معلوم گشت که تو شایسته ی اعتماد نیستی. لذا باز به حکم وظیفه شرعی از تو سلب اعتماد کرده ، تو را از مسئولیّت محوّله خلع می کنم.
باید توجّه داشت که انتخاب شدن یک شخص از طرف معصوم برای یک مسولیّت عادی ـ که شرطش عصمت نیست ـ ، به هیچ وجه تأیید او نیست. اگر اینگونه بود، اساساً امام معصوم نباید کسی را استاندار و فرمانده لشکر و … قرار می داد، یا تنها معصومین را بدان می گمارد. در انتصابات حکومتی، ملاک، صلاحت فعلی انسانهاست، و تا کسی جرمی مرتکب نشده، نمی توان او را متّهم نمود. طبیعی است که امیرمومنان(ع) به حکم آیه « وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْر»(آل‏عمران:۱۵۹)، در امر انتخاب استاندار و فرمانده و … با افراد شاخص مشورت می نموده است، کما اینکه رسول الله(ص) نیز چنین بودند. لذا وقتی مشاورین ، شخصی مثل منذر را برای کاری پیشنهاد می دادند، حضرت نمی توانست بر اساس علم غیبش او را ردّ کند. چون ردّ او در حقیقت نوعی مجازات قبل از ارتکاب خطاست؛ و مشاورین از ردّ او می فهمیدند که منذر بر خلاف ظاهرش قابل اعتماد نیست.
رسول خدا(ص) نیز در امور مربوط به جامعه مشورت می نمودند و طبق محصول مشورت عمل می کردند. چرا که امر خدا چنین بود. در حالی که چه بسا حاصل آن مشورت، بهترین گزینه نبود. مثلاً در جنگ احد، جوانها گفتند خارج از شهر با دشمن روبرو شویم ولی سالمندان گفتند: داخل شهر با آنها مواجه شویم. نظر شخصی رسول خدا(ص) نیز موافق رأی سالمندان بود. لکن از آنجا که عمده رکن لشکر، جوانها بودند، لذا نظر آنها را به عنوان نظر نهایی اعلام نمود. چون اگر غیر این می کرد، جوانها سرخورده شده و روحیه ی جنگی خود را از دست می دادند. لذا طبق نظر جوانها عمل شد، و مسلمین ضرباتی را متحمّل شدند. امّا این تصمیم را نمی توان اشتباه پیامبر دانست. چرا که او طبق حکم خدا که فرموده « وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْر» رفتار کرده است. و هدف مشورت با مردم آن است که آنها در انتخابهایشان رشد نمایند. فلسفه ی انتخابات نیز همین است، که جامعه در انتخابهای خویش ترقّی نماید و تجربه اندوزی کند.
مثالی دیگر.
در جریان حضرت خضر و حضرت موسی(ع) ـ که در آیات ۶۰ به بعد سوره کهف آمده ـ حضرت خضر(ع) کشتی مردم را سوراخ می کند و نوجوانی را می کشد، و در هر دو مورد با اعتراض حضرت موسی(ع) مواجه می شود. امّا با تذکّر حضرت خضر(ع) ، حضرت موسی(ع) اعتراض خود را پس می گیرد.
در این جریان، حضرت خضر(ع) ـ بنا به مأموریّت خاصّی که دارد ـ طبق علم غیب عمل می کند، ولی حضرت موسی(ع) ـ از آنجا که پیغمبر شریعت است و عملش حجّت برای خلق می باشد ـ طبق حکم شرع و عمل به ظاهر می کند. لذا اگر او به عصمت حضرت خضر(ع) یقین نداشت، از او به جرم خراب نمودن کشتی تاوان می گرفت ؛ و او را به جرم قتل نفس، مجازات می نمود. او ابتدا از باب حکم شرع، به زشت بودن آن اعمال فتوا می دهد، که یقیناً چنین است ؛ ولی بلافاصله آن اعتراض را از حضرت خضر(ع) برمی دارد، چون می داند که حضرت خضر(ع) معصوم است، و با اذن مستقیم خدا عمل می کند. لذا او با این کار، حکم ظاهر و باطن را جمع می نمود. از اینروست که اهل بیت(ع) فرمودند: مقام حضرت موسی(ع) بالاتر از مقام حضرت خضر(ع) بود. چون حضرت (ع) تنها به حکم باطن رفتار می کرد، ولی حضرت موسی(ع) هر دو مقام را داشت و دو را مراعات می نمود؛ و اگر غیر از این بود، حضرت خضر را مجازات کرده بود. لذا حضرت موسی(ع) در اعتراض به حضرت خضر(ع) اشتباه نمی کرد. بلکه حضرت خضر را از آن حیث که انسان است، به خاطر آن اعمال، مذمّت می نمود و در همان حین، او را به خاطر اینکه مأمور باطنی خداست، از آن مذّمت مبرا می ساخت. رسول خدا(ص) نیز وقتی بعد از یک قضاوت چنان هشداری می داد، در حقیقت به طرف برنده هشدار می داد که من با علم غیبم می دانم که حقّ با تو نبود، ولی مأمور بودم که در چنین ماردی حکم به ظاهر کنم. لذا بدان که آتش جهنّم را با خود می بری.

نگارنده مطلب : احد ایمانی

Print Friendly, PDF & Email
No votes yet.
Please wait...

2
دیدگاه ها

pari

سلام
خداقوت.کجا میتونم سوالم رو مطرح کنم البته کمی شخصی ست و شاید مطرح کردن آن در جمع صحیح نباشد.ممنون میشوم جواب بدهید.