سرخط خبرها

به چه دلیلی کسانی مانند جناب “حر” یا “زهیر” با یک نگاه امام حسین (ع) هدایت می شدند ؟

پرسش:
کسانی مثل زهیر بن قین یا حر بن یزید فقط در ملاقات بسیار کوتاهی که با امام داشتند به مقامی رسیدند که امام فرمود من یارانی باوفاتر از یاران خود سراغ ندارم.چه بود که آنها را اینگونه منقلب کرد؟نقل شده امام فقط یک نگاه به چهره زهیر کرد و دنیایش عوض شد و همه چیز را رها کردخدا اجرتان دهد.

پاسخ:
آن اکسیری که عاشورائیان به آن دست یافتند «سلم» بود. در وجود همه ی آن بزرگواران، یک حقیقت جلوه گر است؛ اینکه در برابر حقّ، تسلیم بودند. با حقّ کشتی نمی گرفتند. شما زندگی زهیر را بررسی کنید، نمی بینید که جایی حقّ را تشخیص داده باشد و در مقابل حقّ، موضع مخالف بگیرد یا سهل انگاری پیشه کند. او از امام حسین(ع) دوری می نمود چون شناختی از حضرتش نداشت. او در سایه ی روح تسلیمی که در او بود، چنان بصیرتی داشت، که وقتی وارد خیمه ی امام(ع) شد، حقّ بودن حضرتش را شناخت؛ لذا تا پای جان بر سر حقیقت ماند. زهیر قبل از این واقعه، نا اهل و فاسد نبود؛ بلکه انسان شریفی بود که اگر حقّ را می یافت، ذرّه ا
دلیل توبه حری در حمایتش کوتاهی نمی کرد؛ مشکلش آن بود که حقّ را نمی شناخت.
حرّ بن یزید ریاحی نیز کارنامه اش پاک است. شما در کارنامه ی او نمی بینید که خلاف جوانمردی رفتار کرده باشد. کسی نبود که در برابر حقّ، مقاومت نماید. امّا حقّ را نمی شناخت. لذا وقتی در صحرای کربلا حقّ را یافت، با اینکه می دانست بودن در اردوی حسینی مساوی با مرگ است، عذرخواهانه به محضر حضرتش شرفیاب شد.
در دیگر عاشورائیان نیز این اکسیر تسلیم را به وضوح می توان دید. آنچه برای این جماعت مهمّ می باشد، تسلیم شدن در برابر حقّ است.
عنصر دیگری که این جماعت داشتند، کرامت (بزرگواری) بود. اینان افرادی بودند که مرگ را بر زندگی ذلیلانه ترجیح می دادند. در خودشان نوعی احساس بزرگی داشتند؛ امّا نه از سنخ کبر و عجب؛ بلکه از سنخ عزّت نفس. در اینها روحیه ای بود که با خود می گفتند: من بزرگتر از آنم که کسی یا چیزی بتواند مرا تحقیر کند. بزرگتر از آنم که خود را به قیمت اندکی مثل دنیا بفروشم. این احساس را می گویند کرامت. لذا امام حسین(ع) یاران خود را این گونه مخاطب قرار می دهند: « یا بنی الکرام … ». در باب کرامت در احادیث اهل بیت(ع) به وفور سخن گفته شده است؛ و جالب آنکه این عنصر در کلمات امام حسین(ع) پررنگتر است.
خصلت سومی که مشترک در عاشورائیان می باشد، شجاعت است. در سابقه ی تمام آن بزرگواران، شجاعت ثبت است؛ از زن و مرد. زهیر و حرّ نیز سابقه ای درخشان در این امر دارند. و شجاعت آن است که شخص، قوّه ی غضب خویش را تحت فرمان عقل آورد؛ و نگذارد که افراط و تفریط نماید.
خصلت چهارم که باز مشترک در تمام آن اهل کرامت می باشد، ادب است. زهیر و حرّ هر دو مردان جنگ بوده اند؛ و البته زهیر، تاجر هم بوده است؛ و این گونه مشاغل، با ادب(ظرافت در رفتار و گفتار) چندان سازگار نیستند؛ امّا وقتی در رفتار اینها دقّت می کنیم، ادب در کلام و رفتارشان موج می زند. حرّ امام حسین(ع) را محاصره نموده، امّا هنگام نماز، به حضرتش اقتدا می کند. می خواهد توبه کند؛ می تواند به صورت عادی بیاید و عذرخواهی کند؛ امّا آمدنش یک آمدن مؤدّبانه است؛ ظریف و زیبا می آید. پا برهنه، دست بسته، سر به زیر، با کلماتی بسیار ظریف که دلبری می کند. زهیر نیز هر جا سخنی گفته و رفتاری نموده نشانه های ادب در آن هویداست. حتّی کودکان این قوم نیز ادبی شگفت داشته اند. در بین شهدای کربلا نوجوانی است که شمشیر را به زور می توانست بلند کند. این نوجوان در میدان جنگ رجز می خواند. رجزش این گونه است: « أمیری حسین و نعم الأمیر ــ سرور فؤاد البشیر النذیر ـــ علی و فاطمه والداه ــ فهل تعلمون له من نظیر ــ له طلعه مثل شمس الضحى ــ له غره مثل بدر منیر» یعنی: امیرم حسین است و چه خوب امیرى است. شادی قلب پیغمبر بشارت دهنده به بهشت و ترساننده از جهنم است. على و فاطمه پدر و مادر اویند. آیا همانندی برایش سراغ دارید؟! داراى طلعتى است چون آفتاب درخشان؛ و پیشانى اش مثل ماه نورافشان».
در رجز، رسم است که شخص، از خودش و اصل و نسبش و شجاعتش سخن می گوید؛ امّا این نوجوان، خود را نه با نسبش بلکه با امامش معرّفی می کند. این یعنی ادب؛ یعنی ظریفکاری در میان میدان جنگ.
حاصل آنکه:
اگر در کسی این چهار خصلت جمع شود، یقین بدان که تمام خصال خوب در او جمع شده است. چنین کسی حتّی اگر از بد روزگار گرفتار در جهل و گمراهی هم باشد، محال است عاقبت به شرّ شود؛ بلکه یقیناً خدای تعالی او را نجات خواهد داد. امام حسین(ع) بین راه با بزرگان بسیاری ملاقات داشت، کسانی چون فرزدق، شاعر بزرگی که در وصف امام سجّاد(ع) شعری گرانقدر سرود و به سببش تبعید شد؛ و ابن عبّاس؛ و … . امّا هیچکدام زهیر و حرّ نشدند. چون فاقد برخی از این خصال بودند؛ یا نصاب لازم از این خصال را نداشتند. از نمونه کسانی که خدا او را از گمراهی به در آورد و از عاشورائیان کرد می توان وهب را نام برد؛ که این خصال را داشت؛ لذا خدای تعالی او را از مسیحیت به در آورد، مسلمان کرد؛ و به کربلای عاشقان رهسپار نمود تا سرافراز تمام دورانها کند.
نگارنده مطلب : احد ایمانی

Print Friendly, PDF & Email
No votes yet.
Please wait...

دیدگاه ها