سرخط خبرها

ریشه نظریه تناسخ کجاست ؟ آیا با عقاید اسلام سازگاری دارد ؟

پرسش:
اگه میشه بفرمایید ریشه نظریه تناسخ کجاست؟ الان در چه وضعیتیه؟ با عقاید اسلام سازگاری داره یا نه؟

پاسخ:
وازایش یا تناسخ یا باززایی، از اعتقادات آیینهای بت پرستی مانند بودیسم، هندویسم، آیین برهمایی، جینیسم، سیکیسم، تائوئیسم و نیز از اعتقادات آیین یارسان یا یارستان (علی اللّهی) است. لذا در بین گروههای معتقد به تناسخ، یک اعتقاد مشترک دیگر نیز وجود دارد که عبارت است از انکار خدا یا شرک به خدا. معتقدان به تناسخ، در مورد معاد نیز مشکلاتی دارند ؛ یعنی یا کاملاً منکر معادند یا انحرافاتی در بحث معاد دارند. لذا اسلام نه تنها تناسخ را قبول ندارد، بلکه شدیداً با آن مخالف است؛ و بی شکّ بسیاری از قائلان به تناسخ، کافر یا مشرکند.
اینکه چگونه اوّلین بار فکر تناسخ به ذهن برخی افراد رسیده است، معلوم نیست؛ ولی می توان حدس زد که عدّه ای با دیدن افراد مبتلا به اسکیزوفرنی و دیگر بیمارهای روانی به این فکر افتاده اند.
در برخی بیماری های روانی شخص گاه احساس می کند که کس دیگری است؛ یا احساس می کند که قبلاً شخصی دیگر بوده است. البته این گونه افراد، توهّمات دیگری نیز دارند. مثلاً برخی از آنها خیال می کنند که کس دیگری هم همراه آنها وجود دارد؛ یا خیال می کنند از آینده یا از گذشته آمده اند؛ یا خیال می کنند موجود فضائی اند یا با موجودات فضایی تماسّ دارند یا پیغمبرند یا امامند؛ یا خدا هستند یا با خدا در ارتباطند و یا با جنّها در ارتباطند و … . لذا بعید نیست که برای اوّلین بار کسانی با دیدن این گونه افراد به این فکر افتاده اند که شاید روح افراد بعد از خروج از بدن، در بدن دیگری قرار گرفته زندگی دومی را شروع می کند.
مهمترین مدرک قائلان به تناسخ نیز همین است که می گویند: اگر تناسخ درست نیست، پس چرا برخی افراد احساس می کنند که قبلاً شخصی دیگر بوده اند؟
که جواب این گفته ی آنها با مطلبی که گفتیم روشن است؛ یعنی به صرف اینکه برخی ها به علل مختلف، توهّم می کنند که در گذشته (قبل از تولّدشان) هم زندگی کرده اند، درستی تناسخ را اثبات نمی کند. چون احتمال توهّم بودن این گونه احساس وجود دارد. بلی اگر همه ی انسانها یا اکثریت انسانها چنین احساسی داشتند که قبلاً شخص دیگری بوده اند، آن موقع می شود احتمال داد که فرضیه ی تناسخ درست است؛ ولی اکثریت مردم چنین توهّماتی ندارند.
جالب است بدانیم که طبق دیگر توهّمات بیماران روانی نیز اعتقاداتی شکل گرفته اند. مثلاً در برخی ادیان، ادّعا می شود که خدا در انسانها حلول می کند؛ مثلاً علی محمّد باب، مؤسس فرقه ی بابیت معتقد بود که خدا در او حلول کرده است. سران بهائیت نیز همین ادّعا را دارند. یارستانی ها نیز چنین توهّماتی را در مورد مؤسسان فرقه ی خودشان دارند.
علی محمّد باب ابتدا خودش را واسطه ی بین امام زمان(عج) و مردم می دانست؛ آنگاه ادّعا نمود که خود امام زمان است؛ آنگاه ادّعای نبوّت کرد؛ و در نهایت گفت که خدا در من حلول نموده است. اگر کسی عاقل باشد می فهمد که این نامرد، مبتلا به اسکیزوفرنی بوده است.

پاسخ تفصیلی:
۱ـ معنی تناسخ تعلق گرفتن روح یک شخص به بدنی غیر از بدن خودش است. اهل تناسخ بسیار مختلفند و هر کدام در باب تناسخ عقیده ویژه ای دارند. اما وجه مشترک همه آنها این است که می گویند روح انسان بعد از خروج از بدن بلافاصله در یک بدن مادّی دیگر قرار می گیرد اعم از این که این بدن، بدن یک انسان باشد یا بدن یک حیوان یا بدن یک گیاه. و وجه مشترک دیگر همه این گروه ها این است که هیچ کدام برهان عقلی محکمی برای اثبات تناسخ ندارند و برای اثبات آن از اموری مثل هیبنوتیزم و مکاشفات مرتاضان و امثال آن استفاده می کنند که از نظر عقل، فاقد اعتبارند. چون در حال هیبنوتیزم شخص از معلومات ذهن ناخودآگاه خود بهره می گیرد و مکاشفات نیز به شدّت تحت تاثیر عقائد شخص مکاشفه کننده هستند ؛ لذا تا مکاشفه از طریق عقل یا نقل معصوم تایید نشود ارزشی ندارد. و سومین وجه مشترک قائلین به تناسخ انکار معاد است. لذا تناسخیه تناسخ را جایگزین معاد می کنند و از این طریق سعی می کنند مساله جزا و پاداش اعمال را تبیین کنند؛ لذا از نظر علمای اسلام ، قائلین به تناسخ ملکی ــ که توضیح آن بعداً می آید ــ به سبب انکار معاد کافرند و وجه اشترک چهارم آنها اعتقاد به بقاء روح است.
حکمای اسلامی دو نوع تناسخ را تعریف کرده اند. یکی تناسخ ملکی است که همان انتقال نفس یک انسان از بدن خود به یک بدن مادّی دیگر است؛ و تناسخ دیگر تناسخ ملکوتی است که عبارت است از تعلق روح انسان به بدن برزخی خود بعد از مرگ و تعلق گرفتن روح به بدن اخروی خود بعد از گذر از عالم برزخ. چنین تناسخی از نظر حکمای اسلامی بلامانع است لکن تناسخ نامیدن این امر یک نوع جعل اصطلاح است. چرا که جسم برزخی انسان چیزی جز باطن جسم دنیایی او نیست؛ و جسم اخروی او نیز چیزی جز باطن بدن برزخی او نیست. از نظر حکمای اسلامی همین الان نیز انسان جسم برزخی و اخروی را داراست؛ و در واقع این سه جسم یک حقیقت ذو مراتبند و مرگ یعنی رها کردن بدن مادّی و زندگی با بدن برزخی و مرگ برزخی یعنی رها کردن بدن برزخی و زندگی کردن با بدن اخروی.

۲ـ دلائل بطلان تناسخ

دلیل نخست:
در تناسخ ملکى حال مفارقت روح از بدن اوّل و اتحاد آن با دوم، از دو حال خارج نیست:
۱ـ یا روح همه ی کمالات خود را ـ که در بدن اوّل به دست آورده ـ از دست بدهد و سپس به بدن جدید منتقل شود.
۲ـ یا با همه ی کمالات خود، به بدن جدید منتقل بشود.
حالت اوّل با دو مشکل مواجه است:
یکم. این که روح همه ی کمالات خود را از دست بدهد و سپس به بدن جدید منتقل شود، خلاف مقتضاى حرکت است. حرکت همواره از قوّه و استعدادِ شدن، به سوى فعلیت و شدن است. محال است که وقتى موجودى، از حالت قوه به فعلیت رسید، دوباره به حالت قوه بازگردد؛ مثلاً یک دانه گندم، وقتى در شرایط مناسب قرار گیرد، قابلیت‏هاى او به فعلیت مى‏رسد. آرام شکافته مى‏شود و مى‏روید، رشد مى‏کند، سنبل مى‏دهد و دانه‏هاى جدیدى ایجاد مى‏کند. امّا هرگز ممکن نیست این فعلیت‏هاى به دست آمده را از دست بدهد و دوباره به همان دانه اوّل تبدیل شود؛ یا یک تخم مرغ که تبدیل به جوجه گشته ، محال است دوباره این جوجه به همان تخم مرغ اوّلی تبدیل گردد. روح انسان نیز چنین است و محال است که فعلیت‏هاى خود را از دست بدهد. بخصوص که روح ، امر مجرّد است.
دوم. قائلان به تناسخ، آن را راهى براى ادامه ی تکامل ارواح متوسّط مى‏دانند. به فرض که حالت اوّل محال نباشد، با دو مشکل مواجه است: ۱ـ از دست دادن کمالات گذشته خلاف تکامل است.۲ـ کمالات به دست آمده در بدن جدید، ادامه ی کمالات گذشته محسوب نمى‏شود و باز تکامل صدق نمى‏کند. چون تکامل در بدن دوم ، تکاملی است غیر از تکامل نخست.
حالت دوم نیز محال است؛ زیرا وقتى روح در بدن اوّل خود، از دوران جنینى قرار مى‏گیرد، همگام با رشد مادّى بدن، مراحل کمال خود را طى مى‏کند. براى این که روح بتواند به مراتب کمال خود دست یابد، بدن مادّى او نیز باید مراحل کمال را طى کند. روح نمى‏تواند بدون کمال بدن، همه کمالات خود را تحصیل کند؛ مثلاً روح یک نوزاد، نمى‏تواند بدون رشد سلول‏هاى مغزى، به تحصیل علوم و تفکر دست یابد. بدن مادّى یک نوزاد، به طور طبیعى، تحمّل این نوع از کمال روح را ندارد.
حال روحى که قبلاً در یک بدن مادى، مراحلى از این کمالات را تحصیل کرده باشد، اگر بخواهد دوباره با همان کمالات، در یک بدن جنینى دیگرى – آن گونه که قائلین به تناسخ مى‏گویند – قرار گیرد و با آن متّحد شود، بدن جدید تحمّل کمالات او را نخواهد داشت و نمى‏تواند با آن متحد شود. تجربه نیز نشان می دهد که نوزادان ، کمالات بزرگسالان را ندارند. اگر تناسخ به این نحو درست بود پس باید تعداد قابل توجّهی از نوزادان با علم و آگاهی بالایی متولّد می شدند.
از مجموع بطلان این دو حالت، نتیجه مى‏گیریم که وقتى روح از بدن مادّى خود مفارق شد، نمى‏تواند بار دیگر در یک بدن جنینى دیگر، قرار گیرد و با آن متحد شود.
آرى روح، پس از مفارقت از بدن مادى، حیات خود را با «بدن برزخى»، در عالم برزخ ادامه مى‏دهد. بدن برزخى، بدنى است که متناسب با حیات عالم برزخ است و متناسب با کمالات و فعلیت‏هایى است که روح در دوران حیات دنیوى خود، با اعتقادات، نیات، گفتار و رفتار و اختیارى خود، کسب کرده است.
روح در قیامت کبرى نیز، پس از مفارقت از آن بدن برزخى، حیات خود را با «بدن قیامتى» ادامه مى‏دهد. بدن قیامتى، بدنى متناسب با حیات اخروى است که بر اساس همه کمالات و تحولاتى است که روح تا آن لحظه، به دست آورده است.
تحول روح از بدن مادّى به بدن برزخى و از بدن برزخى به بدن قیامتى را «تناسخ ملکوتى» مى‏گویند و از دیدگاه اسلام پذیرفته و مقبول است. البته تناسخ نامیدن این مورد نیز همراه با نوعی تسامح است. چون در این جا روح از بدنی به بدن دیگر نمی رود ؛ بلکه بدن انسان خود دارای مراتب سه گانه می باشد که روح ابتدا با هر سه مرتبه تعلّق وجودی دارد ، هنگام مرگ ، یک تعلّق را از دست می دهد ؛ و هنگام قیامت تعلّق دوم نیز بریده می شود و در نهایت یک تعلّق باقی می ماند.

دلیل دوم:

هنگامی که جنینی به مرحله ی دریافت روح می رسد، سه احتمال مطرح است ؛ یا روحی از سوی خدا به او افاضه می شود؛ یا روح شخص دیگری ـ که مرده ـ به آن تعلّق می گیرد ؛ یا هم خدا روحی به او افاضه می کند ، هم روح شخص دیگر به آن تعلّق می گیرد.
احتمال سوم باطل است ؛ چون لازم می آید که یک نفر ، در آن واحد دو نفر باشد ؛ و یک بدن را دو روح تدبیر نماید ؛ که این امر موجب نابودی بدن می شود. نیز به علم حضوری می یابیم که ما یک نفریم نه دو نفر.
احتمال دوم نیز باطل است. چون مستلزم ترجیح بلامرجّح می باشد. اگر جایز است که روح کس دیگری به این جنین تعلّق گیرد ، چرا این روح تعلّق گرفت و نه آن روح و نه روح سوم و چهارم و … . این جنین اگر ذاتاً قابلیت دریافت هر روحی را دارد، پس چرا این و نه آن؟ پس اگر یکی از این روحها به آن تعلّق گیرد ، ترجیح بلامرجّح خواهد بود که امری است محال. چون ترجیح بلامرجّح در حقیقت مستلزم وجود معلول است بدون علّتش.
همچنین از یک طرف ـ طبق ادّعای تناسخیه ـ جایز است که روح شخص دیگری به این جنین تعلّق گیرد و از طرف دیگر جایز است خدا روحی را به آن جنین افاضه کند. حال چرا از بین این دو حالت، اوّلی ترجیح یافت نه دومی. حال آنکه دومی با فیاضیت خدا سازگارتر است. پس در این حالت نیز ترجیح بلامرجّح لازم می آید یا ترجیح مرجوح ، که هر دو محال می باشند.
پس تنها حالت اوّل است که با مشکل عقلی مواجه نمی شود.

دلیل سوم:

براساس براهین مطرح در حکمت متعالیه، تعلّق نفس به بدن، تعلّقى ذاتى است. نفس انسانى حقیقتى است عین تعلق به بدن و در متن و ذات آن، تعلّق به بدن نهفته است. از این رو روح انسانى، در هیچ عالمى بدون بدن نخواهد بود و در هر نشئه و هر عالم، بدنى متناسب با آن عالم خواهد داشت.
ترکیب نفس و بدن، ترکیب اتحادى است، نه انضمامى؛ یعنى، روح و بدن به یک وجود موجود هستند و بر اثر این ترکیب، حقیقتى به نام انسان شکل مى‏گیرد. لازمه این انگاره آن است که روح انسان، بى‏بدن نمى‏تواند به هستى خود ادامه دهد و بدن هم بدون روح، نمى‏تواند موجودیت خود را حفظ کند. به تعبیر دیگر، اساساً روح بدون بدن معنی ندارد ؛ و مرگ به معنی جدا شدن روح از بدن نیست ؛ بلکه هنگام مرگ، نفس مادّه ی بدن مادّی را رها نموده با مرتبه ی دوم و سوم بدن زندگی می کند ؛ و در قیامت، با مرتبه ی سوم بدن خواهد بود. لذا مرگ رها نمودن بدن نیست بلکه رها نمودن مراتب پایین بدن است.
پس با این نگاه به نفس و بدن ، اساساً جایی برای اعتقاد به تناسخ وجود نخواهد داشت. تناسخ نتیجه ی این پندار باطل است که نفس ، بدون بدن می تواند وجود داشته باشد. حال آنکه طبق براهین فلسفی ، نفس ، حیثیت تعلّقی دارد ؛ و چنین موجودی حتّی یک آن نیز نمی تواند فاقد بدن باشد. قول به اینکه نفس از بدنی جدا شود و در بدنی دیگر قرار گیرد مثل این است که بگویی: رابطه ی پدر و فرزندی که بین رستم و سهراب بود بعد از مردن سهراب ، به دو نفر دیگر تعلّق گرفت. این حقیقتاً خنده دار می باشد. نفس نیز حقیقتی است از سنخ ربط و اضافه ّ؛ با این تفاوت که رابطه ی پدر و فرزندی ، اضافه ی مقولی و ماهوی است ؛ ولی نفس از سنخ اضافه ی اشراقی می باشد. نفس جزئی اشخاص در حقیقت تعلّق نفس واحد کلّی است به بدنی مشخّص. لذا محال است این تعلّق بین نفس کلّی و یک بدن دیگر برقرار شود. چون نسبت نفس کلّی با آن بدن دیگر ، تعلّقی دیگر خواهد بود. همان گونه که نسبت آقای پدر با پسر اوّلش یک تعلّق است و نسبتش با پسر دوم ، تعلّقی دیگر ؛ هر چند که هر دو تعلّق ، از قبیل رابطه ی پدر و فرزندی می باشند.

برای آشنایی بیشتر با کیفیت ارتباط روح با بدن های سه گانه و تناسخ ملکی و ملکوتی و معاد از دیدگاه اسلام و حکمای اسلامی به کتابهای « معاد از دیدگاه امام خمینی » و « معاد یا بازگشت بسوی خدا» ، تالیف استاد محمّد شجاعی مراجعه فرمایید
نگارنده مطلب : احد ایمانی

Print Friendly, PDF & Email
No votes yet.
Please wait...

دیدگاه ها