سرخط خبرها

به چه دلایلی، امامان شیعیان معصوم هستند ؟ دلایل قرآنی و عقلی و نقلی و حدیثی را بیان فرمایید.

پرسش:

به چه دلیل، امامان شیعیان معصوم هستند ؟ دلایل را توضیح فرمایید .

پاسخ:
۱ـ امام باید معصوم باشد
عصمت لازمه ی ذاتی امامت است ؛ چون امام یعنی کسی که به حکم آیه ی ۵۹ نساء «یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْر » باید از او اطاعت بی چون چرا شود ؛ و اگر بناست ما از کسی اطاعت بی چون و چرا کنیم ، او حتماً باید دچار گناه و خطا نشود ، و الّا اطاعت مطلق از او ما را هم گرفتار گناه و خطا می کند. پس اگر خدا امر نمود که از امام (اولی الامر) اطاعت مطلق نمایید ؛ و اطاعت او را در ردیف اطاعت خود و رسول قرار داد ، لابد باید معصوم باشد ؛ در غیر این صورت حتماً قید می نمود که اگر امام خطا رفت شما از او اطاعت نکنید.

دلیل دیگر اینکه، علّت احتیاج به امام این است که امّت احتمال خطا دارند و لذا نیاز به هدایت کننده پیدا می کنند. حال اگر خود امام ، معصوم نباشد ، او نیز احتمال گناه دارد ، پس خود او نیز محتاج امام می باشد ؛ حال آن امام دوم نیز یا معصوم است یا معصوم نیست. اگر معصوم نیست او نیز باید امام داشته باشد ؛ و … . پس باید سر این سلسله به امام معصوم ختم گردد و الّا تسلسل امامها لازم می آید.

۲ـ اهل بیت معصومند.
فرمود: « إِنَّما یریدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَ یطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً . ـــ خداوند فقط مى‏خواهد پلیدى و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد.»( الأحزاب:۳۳)
این آیه شاهد روشنی است که اهل بیت(ع) به دست خدا از هر نوع پلیدی پاک شده اند؛ و عصمت یعنی همین . به قرینه ی این آیه ، مصداق بارز « لا یمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُون» نیز اهل بیت(ع) هستند. همچنین به قرینه ی این آیه و آیه ی « لا یمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُون » ، معلوم می شود که در آیه ی هفت آل عمران نیز ، منظور از راسخان فی العلم، اهل بیت(ع) می باشند. و شکّی نیست که حضرات علی ، فاطمه ، حسن و حسین ـ علیهم السّلام ـ جزء اهل بیت می باشند.

همچنین در آیه ی ۳۲ شوری « قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبى» خداوند متعال به نحو مطلق ـ بدون هیچ قیدی ـ ما را امر نمود که اهل بیت رسول خدا (ص) را دوست داشته باشیم ؛ و روشن است که خدا هیچ گاه به نحو مطلق امر نمی کند که غیر معصوم را دوست داشته باشید. اگر اهل بیت رسول خدا (ص) معصوم نبودند ، حتماً خدا قید می نمود که هر گاه آنها گناه کردند ، از آنها تبرّی جویید ؛ چون تبرّی از واجبات دین می باشد.

ـ حدیث ثقلین و دلالت آن بر عصمت عترت رسول الله.
حدیث ثقلین از نظر اعتبار جای هیچ خدشه ای ندارد. این حدیث به اشکال گوناگون در کتب شیعه و اهل سنّت نقل شده و مضمون آن از مسلّمات هر دو فرقه است.برای تبیین نحوه ی دلالت این حدیث بر عصمت عترت رسول الله(ص) ابتدا این حدیث را از جوامع روایی اهل سنّت نقل نموده و آنگاه به اصل استدلال می پردازیم.
۱٫ قال رسول الله(ص):« … فانظروا کیف تخلّفونی فی الثقلین. فقام رجل فقال یا رسول الله و ما الثقلان؟ فقال رسول الله صلی الله علیه و سلم الاکبر کتاب الله ؛ سبب طرفه بید الله و طرفه بأیدیکم فتمسکوا به لم تزالوا و لا تضلّوا. والاصغر عترتی و انّهما لن یفترقا حتّی یردا علی الحوض و سألت لهما ذلک ربّی فلاتقدّموهما فتهلکوا و لاتعلّموهما فانّهما اعلم منکم.ــــــــــــ بنگرید که پس از من، با دو یادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى‏کنید؟ مردی برخاست و پرسید: یا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چیست؟ فرمود: ثقل اکبر کتاب خداست؛ وسیله ای که جانبى از آن در دست خدا مى‏باشد و طرف دیگر آن در اختیار شما قرار گرفته است؛ پس به آن چنگ بزنید که نمی لغزید و گمراه نمی شوید. و ثقل اصغر عترت من است؛ که همانا آن دو هرگز از همدیگر جدا نمی شوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همین اتحاد و یگانگى را براى آنها درخواست کرده‏ام. پس بر این دو پیشى نگیرید که به هلاکت مى‏رسید و سخنى به آنها نیاموزید که آنان از شما داناترند»(المعجم الکبیر ،الطبرانی ، ج۳ ، ص۶۶)
« … فانظروا کیف تخلفونى فى الثقلین . فنادی مناد: و ما الثقلان یا رسول اللّه؟ قال: کتاب اللّه طرف بید اللّه و طرف بأیدیکم فاستمسکوا به و لا تضلوا، و الآخر عترتى، و إن اللطیف الخبیر نبأنى أنهما لن یتفرقا حتى یردا علی الحوض، و سألت ذلک لهما ربى، فلا تقدموهما فتهلکوا، و لا تقصروا عنهما فتهلکوا، و لا تعلموهم فانهم أعلم منکم، ثم اخذ بید علی رضی الله عنه فقال من کنت أولى به من نفسه فعلىّ ولیه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه. ــــــــــــــــ بنگرید که پس از من، با دو یادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى‏کنید؟ پرسیدند: یا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چیست؟ فرمود: یکى کتاب خداست که جانبى از آن در دست خدا مى‏باشد و طرف دیگر آن در اختیار شما قرار گرفته است؛ به آن چنگ بزنید و گمراه نشوید. و دیگرى عترت من است؛ خداى لطیف و دانا ، مرا مطّلع ساخته که این دو هرگز از هم جدا نمی شوند تا کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همین اتحاد و یگانگى را براى آنها درخواست کرده‏ام. پس بر این دو پیشى نگیرید که به هلاکت مى‏رسید و در مورد آنها کوتاهى نکنید که هلاک خواهید شد. و سخنى به آنها نیاموزید که آنان از شما داناترند. سپس دست علی (ع) را گرفت و فرمود: هر که من نسبت به جان او، از خود او اولاترم، على هم اولاتر است به جان او. پروردگارا! دوستش را دوست و دشمنش را دشمن بدار.»(المعجم الکبیر ،الطبرانی ، ج۳ ، ص۱۶۷)
ــ نحوه ی دلالت این حدیث شریف بر عصمت عترت طاهرین.
الف) استدلال اوّل
۱٫ شکّی در این نیست که قرآن کریم معصوم بوده منزّه از هر گونه باطلی است. یعنی هیچ خطا و سهو و اشتباهی در آن واقع نشده.
۲٫ طبق حدیث ثقلین شکّی نیست که عترت پیامبر(ص) با قرآن کریم تطابق کامل دارند. ــ اینکه این تطابق از چه جهت و به چه معناست بعداً روشن می شود. ــ چون دو موجودی که انطباق کامل ندارند از دو حال خارج نیستند. یا به طور کامل از همدیگر جدا هستند یا به طور کامل از همدیگر جدا نیستند و وجه اشتراکی باهم دارند. که در این صورت یقیناً وجه افتراقی نیز خواهند داشت ؛ که جدایی آنها در وجه افتراق خواهد بود. بطلان شقّ اوّل روشن است . شقّ دوم را هم حدیث ثقلین نفی می کند. بنا بر این ادّعای حدیث ثقلین تطابق تمام عیار عترت و قرآن است.
۳٫ اگر عترت و قرآن دقیقاً برهم منطبقند ، و وجه افتراق ندارند ؛ پس عترت نیز مثل قرآن منزّه از هرگونه باطلی هستند.
۴٫ هر گونه معصیت ، خطا ، سهو و اشتباهی باطل است.
۵٫ پس عترت رسول خدا از هر گونه معصیت ، خطا ، سهو و اشتباهی منزّهند.
توضیح و تنویر:
نبی اکرم (ص) فرمود: قرآن و عترت « لن یفترقا» یعنی هرگز از هم جدا نمی شوند. در لغت عرب «لن» برای نفی کامل و ابدی استعمال می شود. لذا « لن یفترقا» یعنی محال است بین قرآن و عترت کوچکترین جدایی حاصل شود. امّا شکّی نیست که مراد از این همراهی دائمی همراهی فیزیکی نیست. یعنی منظور این نیست که عترت همیشه با خودشان قرآن حمل می کنند. همچنین به معنی ازبر نمود قرآن هم نیست. چرا که در زمان پیامبر حافظان قرآن بسیار زیاد بودند.
پس منظور از این عدم جدایی چیست؟
احتمالاتی در این باره مطرح است که به بررسی آنها می پردازیم.
احتمال اوّل:
منظور از تطابق تامّ عترت و قرآن ، تطابق حقیقت قرآن و حقیقت عترت است. یعنی حقیقت نوری و ملکوتی قرآن کریم با حقیقت و روح و جان عترت متّحد است. این احتمال مورد ادّعای خود عترت بوده است. روایات فراوانی وجود دارند که در ضمن آنها اوصاف خاصّ قرآن کریم به عترت رسول خدا اطلاق شده است. بلکه چه این بزرگواران اوصافی فراتر از اوصاف قرآن را به خودشان اطلاق نموده اند. قَالَ علی(ع):« أَنَا عِلْمُ اللَّهِ وَ أَنَا قَلْبُ اللَّهِ الْوَاعِی وَ لِسَانُ اللَّهِ النَّاطِقُ وَ عَینُ اللَّهِ النَّاظِرَهُ وَ أَنَا جَنْبُ اللَّهِ وَ أَنَا یدُ اللَّه. ـــ منم علم خدا و منم قلب الله الواعی و منم زبان گویای خدا و منم چشم بینای خدا و منم جنب الله و منم دست خدا.»( بحار الأنوار ، ج‏۲۴ ،ص۱۹۸) تردیدی نیست که قرآن علم الله و لسان الله است. امیر المومنین نیز این صفات را به خود نسبت می دهد. قرآن لسان الله صامت است و امام لسان الله ناطق. قرآن علم الله مکتوب است و امام علم الله مجسّم. یک حقیقت مجرّد و غیر مادّی است که به دو صورت ظاهر شده است. یکی نقشه است و دیگری بنایی که بر اساس آن نقشه ساخته شده.
« سدیر گوید: من و ابو بصیر و یحیاى بزاز و داود بن کثیر در مجلس نشسته بودیم که امام صادق علیه السلام با حالت خشم وارد شد، چون در مسند خویش قرار گرفت فرمود: شگفتا از مردمى که گمان می کنند ما (بالذّات ) غیب می دانیم! کسى جز خداى عز و جل غیب نمی داند. من می خواستم فلان کنیزم را بزنم، او از من گریخت و من ندانستم که در کدام اطاق منزل پنهان شده است.سدیر گوید: چون حضرت از مجلس برخاست و به منزلش رفت، من و ابو بصیر و میسر، خدمتش رفتیم و عرض کردیم: قربانت گردیم، آنچه در باره کنیزت فرمودى، شنیدیم و ما می دانیم که شما علم زیادى‏ دارید و علم غیب را به شما نسبت ندهیم فرمود: اى سدیر! مگر تو قرآن را نمی خوانى؟ عرض کردم: چرا، فرمود: مگر در آنچه از کتاب خداى- عز و جل- خوانده‏ اى این آیه را دیده‏اى؟ که «قالَ الَّذی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یرْتَدَّ إِلَیکَ طَرْفُک … آنکه در پیشش علمی از کتاب بود گفت: من آن را (تخت بلقیس را) پیش از آنکه چشم بهم زنى نزد تو آورم» عرض کردم: قربانت گردم، این آیه را خوانده‏ام. فرمود: آن مرد را شناختى و فهمیدى چه اندازه از علم کتاب نزد او بود؟ عرض کردم: شما به من خبر دهید. فرمود: به اندازه ی یک قطره آب نسبت به دریاى اخضر (اقیانوس) عرض کردم: قربانت گردم، چه کم!! فرمود: اى سدیر! چه بسیار است آن مقدارى که خداى عز و جل نسبت داده است به علمى که اکنون به تو خبر می دهم [چه بسیار است آن مقدار ، براى کسى که خداى عز و جل او را به علمى که اکنون به تو خبر می دهم نسبت نداده است‏]. اى سدیر! باز در آنچه از کتاب خداى عز و جل خوانده‏اى این آیه را دیده‏اى؟«قُلْ کَفى‏ بِاللَّهِ شَهِیداً بَینِی وَ بَینَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتاب. ـــــــ بگو (اى محمد) گواه بودن خدا و کسى که علم کتاب نزد اوست میان من و شما بس است»عرض کردم:قربانت، این آیه را هم خوانده‏ام. فرمود: آیا کسى که تمام علم کتاب را می داند فهمیده تر است یا کسى که بعضى از آن را می داند؟ عرض کردم: نه، بلکه کسى که تمام علم کتاب را می داند آنگاه حضرت با دست اشاره به سینه‏اش نمود و فرمود: به خدا سوگند تمام علم کتاب نزد ماست، به خدا قسم تمام علم کتاب نزد ماست.»( الکافی ، ج‏۱ ،ص۲۵۷)
از این سنخ روایات بسیار زیاد است که در ضمن آنها عترت طاهرین خود را حامل حقیقت و علم قرآن کریم معرّفی نموده اند. و علم قرآن الفاظ نیست. « العلم نور یقذفه اللَّه فی قلب من یشاء» ؛ « یریدُونَ أَنْ یطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ یأْبَى اللَّهُ إِلاَّ أَنْ یتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُون. ــــــــــ آنها مى‏خواهند نور خدا (قرآن و اسلام )را با دهان خود خاموش کنند؛ ولى خدا جز این نمى‏خواهد که نور خود را کامل کند، هر چند کافران ناخشنود باشند
.»(التوبه:۳۲)‏
احتمال دوم:
منظور این است که عترت چیزی خلاف قرآن نمی گویند و عملی خلاف قرآن نمی کنند. بلکه بالاتر سخنی به غیر از قرآن نمی گویند و عملی خارج از قرآن نمی کنند. این معنا نیز در روایات اهل بیت (ع) به وفور آمده است.
حال هر کدام این دو احتمال درست باشد لازمه ی آن عصمت تمام عیار عترت خواهد بود. طبق احتمال اوّل عترت ، کلام الله و لسان الله و علم الله خواهند بود. و روشن است که کلام و لسان و علم خدا معصوم از هر خطا و اشتباه و سهور است. احتمال دوم نیز از لوازم احتمال اوّل است. امّا به فرض اگر کسی احتمال اوّل را قبول نکرد و تنها ملتزم به احتمال دوم شد باز لازم می آید که عترت معصوم من جمیع الجهات باشند. چون اگر به فرض یکی از عترت ، یک مورد خطا یا سهو داشته باشد در همان مورد خاصّ از قرآن جدا خواهد شد ؛ چون آن خطا یا سهو در قرآن نیست. یعنی آن خطا وجه افتراق عترت و قرآن خواهد شد و در نتیجه « لن یفترقا» تحقق نخواهد یافت. بنا بر این ، برای اینکه عترت هرگز از قرآن جدا نشود باید نه تنها از گناه که حتّی از خطا و سهو نیز معصوم باشند.

ب) استدلال دوم
نبی اکرم(ص) در ضمن این حدیث فرمودند که اگر از قرآن و عترت تبعیت کنید نمی لغزید و گمراه نمی شوید. شکّی نیست که با تبعیت کامل از قرآن انسان گمراه نمی شود ؛ امّا اوّلین لغزش اکثر مردم در فهم خود قرآن است لذا پیامبر(ص) عترت را به آن ملحق ساخت تا مفسّر قرآن باشند. بنا بر این ، مصونیت از گمراهی زمانی است که انسان تابع هر دو ثقل باشد نه تابع تنها یکی از آنها. حال اگر احتمال خطا در عترت باشد شکّی نیست که احتمال گمراهی در تابعین آنها هم خواهد بود. چون هر گاه آنها به خطا روند نه تنها تابعینشان که خودشان هم گمراه شده اند. چون گمراهی چیزی نیست جز خارج شدن از راه و سخن درست و خطا نیز چیزی نیست جز خارج شدن از راه و سخن درست. پس اگر عترت معصوم نیستند چگونه پیامبر(ص) گفته است با تبعیت کامل از آنها ، شما از گمراهی مصون می مانید. چگونه تبعیت از کسی که خودش احتمال خطا و معصیت و گمراهی دارد می تواند حافظ انسان از گمراهی باشد.

ج) استدلال سوم
اگر عترت معصوم نیستند احتمال خطا و معصیت دارند. و اگر در جایی مرتکب خطا یا معصیت شدند به حکم قطعی دین وظیفه ی مسلمین این است که از آنها اطاعت نکنند. در حالی که در این حدیث حکم به اطاعت بدون چون و چرا از عترت شده است. و حتّی امر شده که تشخیص خودتان را بر آنها تحمیل نکنید و تشخیص خود را بر گفته ی آنها ترجیح ندهید « و لا تعلموهم فانهم أعلم منکم». در حالی که علم و یقین هر کسی عقلاً و شرعاً برای خود او حجّت است جز در یک حالت و آن زمانی است که یقین شخص در مقابل یقین انسان معصوم باشد. چون در این حالت عقل حکم به توهّمی بودن یقین خود شخص می کند ؛ چرا که تحقق دو یقین مخالف مستلزم اجتماع نقیضین بوده ، محال است. پس عقل حکم به توهّمی بودن یکی از یقینها می دهد و چون یک طرف معصوم از خطاست پس حکم به توهمّی بودن یقین خود شخص می دهد. و چون نبی اکرم(ص) فرمود یقینهای خود را در مقابل سخن عترت وانهید و به آنها حرف نیاموزید معلوم می شود که سخن آنها معصوم از هر اشتباه و خطایی است.

۳ـ اکنون هم معصوم موجود است

فرمود: « إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هاد ــــ تو فقط بیم دهنده‏اى! و براى هر گروهى هدایت کننده‏اى است » (الرعد:۷)
بفرمایید کیست این هدایت کننده؟ اگر اکنون امامی وجود ندارد پس این قوم، هدایت کننده ای ندارند ؛ لذا این آیه نقض می شود. و البته نفرمایید که علما هدایت کننده اند ، چون علما خودشان احتمال گناه و خطا دارند؛ و آنکه خود احتمال گمراهی دارد نمی تواند هدایت کننده ی حقیقی باشد. « أَ فَمَنْ یهْدی إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یتَّبَعَ أَمَّنْ لا یهِدِّی إِلاَّ أَنْ یهْدى‏ فَما لَکُمْ کَیفَ تَحْکُمُون‏ ـــــ آیا کسى که هدایت به سوى حق مى‏کند براى پیروى شایسته‏تر است، یا آن کس که خود هدایت نمى‏شود مگر هدایتش کنند؟ شما را چه مى‏شود، چگونه داورى مى‏کنید؟! »(یونس:۳۵)

فرمود: « یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقین‏ ــــ اى کسانى که ایمان آورده‏اید! تقوای الهی پیشه سازید ، و با صادقان باشید! » (التوبه:۱۱۹)
کیستند این صادقان؟ کسی که حتّی یک دروغ گفته باشد ، صادق نخواهد بود. کسی که یک گناه ـ غیر از دروغ ـ هم کرده باشد ، باز صادق نیست ؛ چون گناهکار دروغ می گوید که خدا را ناظر اعمال خود می داند. اگر کسی راست بگوید که خدا ناظر اعمال است ، محال است گناه نماید. همچنین دروغ می گوید که خدا را پرستش و اطاعت می کند ؛ چون گناه یعنی نفس پرستی و اطاعت از نفس. حتّی کسی که یک لحظه از عمرش را صرف غیر خدا کند ، باز دروغگوست. چون دروغ می گوید که به بهشت و جهنّم اعتقاد راسخ دارد. اگر کسی به جهنّم اعتقاد حقیقی داشته باشد محال است حتّی یک ثانیه نیز از خدا غافل گردد. بلکه بالاتر اگر کسی به خدا اعتقاد حقیقی داشته باشد باز محال است لحظه ای توجّه خود را از خدا بردارد. پس صادقین به معنی حقیقی کلمه کسانی هستند که جز خدا هیچ نمی بینند ؛ و اگر غیر از این بود ، خدا امر به تبعیت و همراهی آنها نمی کرد.
در زمان رسول خدا (ص) ، مصداق این آیه خود آن حضرت بود ، در زمان ائمه (ع) نیز مصداقش ائمه (ع) بودند. امّا اکنون مصداق این آیه کیست؟ اگر معصومی در زمین نیست ، پس ما چگونه باید به این آیه عمل نماییم ؟

فرمود: « فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُون‏ ــــ اگر نمى‏دانید، از اهل یادآوری بپرسید » (النحل:۴۳)
کیستند این اهل ذکر که ما باید از آنها بیاموزیم؟ اگر غیر معصومند پس خودشان نیز مثل ما احتمال خطا دارند و خودشان نیز نادانی هایی دارند. پس طبق این آیه ، خود آنها نیز باید از کسی بپرسند. پس سر این سلسله باید ختم به کسی شود که نه جهلی دارد و نه خطایی می کند. و اگر اکنون چنین کسی وجود ندارد و دست کسانی به او نمی رسد ، این آیه لغو خواهد بود. پس معصومی وجود دارد که عدّه ای دسترسی به او دارد و دیگران نیز به واسطه ی اینها از او بهره می برند.

فرمود: «هُوَ الَّذی أَنْزَلَ عَلَیکَ الْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذینَ فی‏ قُلُوبِهِمْ زَیغٌ فَیتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَهِ وَ ابْتِغاءَ تَأْویلِهِ وَ ما یعْلَمُ تَأْویلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما یذَّکَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ ــــــ اوست کسى که این کتاب را بر تو فرو فرستاد. پاره‏اى از آن، آیات محکم است. آنها اساس کتابند و پاره‏اى‏ دیگر متشابهاتند. امّا کسانى که در دلهایشان انحراف است براى فتنه‏جویى و طلب تأویل آن از متشابه آن پیروى مى‏کنند، با آنکه تأویلش را جز خدا و ریشه‏داران در دانش کسى نمى‏داند. [آنان که‏] مى‏گویند: «ما بدان ایمان آوردیم، همه از جانب پروردگار ماست»، و جز خردمندان کسى متذکر نمى‏شود. » (آل‏عمران:۷)
طبق این آیه، قرآن کریم دو گونه آیات دارد ؛ محکمات و متشابهات ؛ که اگر کسی از متشابهات پیروی کند گمراه می گردد. حال افراد عادی باید از کجا بفهمند که کدام آیه متشابه است؟ لذا همراه قرآن باید مترجم معصومی نیز وجود داشته باشد که خداوند متعال آنها را راسخان در علم نامیده و فرمود: تنها خدا و اینها هستند که متشابهات را به درستی می شناسند.
حال منکر عصمت ائمه و منکر وجود امام زمان(ع) بفرمایید که آیا خودش خداست یا جزء راسخان در علم می باشد؟ اگر هیچکدام نیست پس باید در پی راسخان در علم باشد که همان صادقان و اهل ذکر می باشند که در آیات قبل به آنها اشاره شد.

۴ـ پاره ای از دلائل عصمت و امامت امیرمومنان(ع)

الف: فرمود « إِنَّما یریدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَ یطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً. ـــ خداوند فقط مى‏خواهد پلیدى و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد. » (الأحزاب:۳۳)
طبق این آیه ی شریفه خداوند متعال اهل بیت (ع) را از هر پلیدی و رجسی منزّه نموده است ؛ و این یعنی عصمت. و به حکم عقل ، جایی که معصوم حضور دارد ، امامت و حاکمیت مردم به غیر معصوم نمی رسد. وقتی خداوند متعال در امور کوچکی چون قضاوت و شهادت در دادگاه ، عدالت و تقوا را شرط دانسته ، چگونه ممکن است در امر مهمّی چون امامت کلّ امّت اسلام ، عدالت شرط نباشد. و اگر عدالت در این امر شرط است پس معصوم که فوق عادل است مقدّم بر عادل خواهد بود. البته برادران اهل سنّت ما بر خلاف حکم صریح عقل ، معتقدند که امامت غیر معصوم با شخص معصوم جایز است ؛ یعنی به اعتقاد اینها ، یک غیر معصوم می تواند امام شخص معصوم شود و به او امر و نهی کند.
همچنین برداران اهل سنّت ادّعا نموده اند که همه ی خاندان پیامبر (ص) اهل بیت محسوب می شوند. در پاسخ می گوییم ، اوّلاً قدر متیقّن این است که علی (ع) داخل در اهل بیت می باشد و این مطلب منکری میان مسلمین ندارد. و نیز شکّی نیست که خلفای سه گانه داخل در اهل بیت نیستند و این مطلب هم مخالفی ندارد ؛ و در میان اهل بیت تنها کسی که بعد از نبی (ص) ادّعای خلافت بلافصل داشت علی (ع) بود. پس با وجود او که طبق این آیه معصوم می باشد نوبت به دیگری نمی رسد.

ب: جناب حاکم نیشابوری ــ از علمای بزرگ اهل سنّت ــ نقل نمود از رسول گرامی که فرمودند: « علی مع القرآن و القرآن مع علی لن یفترقا حتّی یردا علی الحوض ـــ علی با قرآن است و قرآن با علی است ؛ هرگز از یکدیگر جدا نمی شوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند.» (المستدرک ، حاکم نیشابوری ، ج۳ ، ص۱۲۴)
آیا همه و از جمله خلفای سه گانه باید اطاعت مطلق از قرآن داشته باشند یا نه؟ اگر بله پس باید از علی (ع) هم که متّحد با حقیقت قرآن است ، اطاعت مطلق می کردند ؛ که نکردند.
طبق این حدیث، امیرمومنان(ع) حتّی یک خطا هم نباید داشته باشد؛ چون اگر یک خطا بکند، در همان مورد، از قرآن جدا خواهد شد. چرا که قرآن خطا ندارد. پس لازمه ی این حدیث، عصمت علی(ع) مطلق است. کما اینکه لازمه اش علمی برابر با علم قرآن است؛ که می شود علم به تمام عالم هستی؛ چون خداوند متعال فرمود: « وَ نَزَّلْنا عَلَیکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَی‏ء ـــ و ما نازل نمودیم بر تو این کتاب را که بیانگر همه چیز است»(النحل:۸۹)

ج: « وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیتی‏ قالَ لا ینالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ . ـــــ (به خاطر آورید) هنگامى را که خداوند، ابراهیم را با وسایل گوناگونى آزمود. و او به خوبى از عهده ی این آزمایشها برآمد. خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پیشواى مردم قرار دادم!» ابراهیم عرض کرد: «از دودمان من(نیز امامانى قرار بده!)» خداوند فرمود: «پیمان من، به ظالمین نمى‏رسد. » (البقره:۱۲۴)
نکات این آیه ی شریفه:
۱ـ امامت در این آیه مطلق به کار رفته ، لذا تمام مصادیق امامت را ، که حضرت ابراهیم (ع) شأنیت آن را داشت ، شامل می شود ؛ و یکی از آن مصادیق ، امامت سیاسی و حاکمیتی است که در امامت مورد نظر متکلمین اهل سنّت پر رنگتر از دیگر ابعاد امامت مطرح می شود.
۲ـ امامت مطرح در این آیه به هر کدام از مصادیق آن که گرفته شود ــ اعمّ از امامت معنوی ، امامت علمی ، امامت نماز و … ــ قبل از اعطاء امامت به ابراهیم (ع) در او وجود داشته است ، جز امامت سیاسی و امامت به معنای حقّ حاکمیت بر جامعه ؛ چرا که اوّلاً آن حضرت قبل از امامت ، پیامبر اولوالاعزم بوده ؛ و پیامبر هر قومی یقیناً در علم و عمل و معنویت و دیگر امور ، بر قوم خود برتری و پیشوایی دارد. ثانیاً جز امامت سیاسی ، هیچکدام از مصادیق امامت ، که در مورد آن حضرت مطرح باشد ، نیاز به جعل مستقلّ ندارد ؛ بلکه با جعل آن حضرت به نبوّت ، همه ی آن معانی نیز حاصل می شوند. پس مصداق اقرب آن امامتی که در آیه مطرح شده امامت در بُعد حقّ حاکمیت بر جامعه می باشد.
۳ـ طبق این آیه ، مقام امامت ـ به معنای حقیقی آن نه امامت اعتباری ـ مقامی است مجزا از نبوّت و برتر از آن. لذا ابراهیم (ع) با این که نبی بود امام نبود و آنگاه که امتحاناتی را پشت سر گذاشته ، قابلیت لازم را حاصل نموده ، به مقام امامت منصوب شد.
حال جای این پرسش است که چگونه در امّت اسلام کسانی ادّعای امامت نموده اند در حالی که فاقد این حدّ از صلاحیتند ؛ و چگونه در زمان خود ، امامت علی بن ابی طالب (ع) را نپذیرفتند در حالی که طبق حدیث منزلت که مورد قبول اهل سنّت بوده ، در صحیحترین کتب آنها نقل شده است ، شأن علی (ع) نسبت به پیامبر(ص) مثل شأن هارون پیامبر است نسبت به حضرت موسی. « حَیثُ اسْتَخْلَفَهُ عَلَى الْمَدِینَهِ فَقَالَ یا رَسُولَ اللَّهِ أَ تُخْلِفُنِی عَلَى النِّسَاءِ وَ الصِّبْیانِ فَقَالَ أَ مَا تَرْضَى أَنْ تَکُونَ مِنِّی بِمَنْزِلَهِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِی بَعْدِی‏ . ـــــ زمانی که پیامبر(ص) ـ در عزیمت به جنگ ـ علی (ع) را به عنوان خلیفه ی خود در مدینه گذاشت ، علی (ع) گفت: یا رسول الله ! آیا مرا بر زنان و کودکان خلیفه قرار می دهی؟! پس پیامبر (ص) فرمود: آیا راضی نیستی به اینکه نسبت به من مثل هارون باشی نسبت به موسی ، غیر از اینکه بعد از من پیامبری نیست. » (صحیح بخاری ، ج ۴ ، ۲۰۹ و ج۵ ، ص۱۲۹ ــ صحیح مسلم ، ج۷ ، ص ۱۲۰)
مگر خود علمای اهل سنّت در تعاریفشان از امام نگفتند که « الامامهُ خلافهٌ عن الرسول … » ؟ و مگر در این حدیث معتبر تصریح نشد که پیامبر (ص) ، علی (ع) را در زمان خود خلیفه قرار داد؟! چگونه با وجود کسی که از هارون پیامبر افضل می باشد ، نوبت امامت به دیگران می رسد؟! وقتی نسبت علی (ع) به پیامبر اکرم (ص) ، مثل نسبت هارون به موسی است ، پس به همان میزان که رسول الله (ص) از موسی (ع) افضل است باید علی (ع) نیز از هارون افضل باشد تا این نسبت حفظ شود.
۴ـ خداوند متعال خودش ابراهیم (ع) را به امامت نصب نمود. پس امامت باید به نصب خدا باشد نه به انتخاب مردم. پس جریان سقیفه و محصول آن باطل است ؛ چون به نصب الهی نبود.
طبق آیه ی مورد بحث ، امامت عهد الله است ، یعنی عهدی است بین امام و خدا ؛ پس انتخاب مردم دخلی در آن ندارد. بنا بر این ، جریان سقیفه و محصول آن باطل است.
بنا بر این اگر سه خلیفه ی اهل سنّت امام نیستند ، در تمام آن مدّت امام برحقّ علی بن ابی طالب بوده است. چون از طرفی طبق دلائل عقلی امامت عامّه ، وجود امام ضرورت دارد و شیعه و سنّی بر آن اتّفاق نظر دارند. از طرف دیگر تنها علی بن ابی طالب بود که در مدّت خلافت سه خلیفه ، دعوی امامت داشت. پس اگر امامت آن سه تن باطل بوده جز امامت آن حضرت گزینه ی دیگری باقی نمی ماند.
۵ـ امامت که عهد الله است به ظالمین نمی رسد. در این تعبیر قرآنی ، درباره ی ظالم چهار احتمال است.
۱٫ آنکه در سراسر عمرش ظالم است.
۲٫ آنکه در اوّل عمر عادل ، ولی در ادامه ی آن ظالم است.
۳٫ آنکه در اوّل عمر ظالم ، ولی در ادامه ی آن عادل است.
۴٫ آنکه گاه ظالم است و گاه عادل.
بر این اساس در ذرّیـّه و نسل حضرت ابراهیم (ع) پنج صنف افراد ، احتمال وجود خواهند داشت که عبارتند از :
۱٫ افرادی که در سراسر عمرشان ظالم باشند.
۲٫ افرادی که اوّل عمر عادل ، ولی در ادامه ی آن ظالم باشند.
۳٫ افرادی که در اوّل عمر ظالم ، ولی در ادامه ی آن عادل باشند.
۴٫ افرادی که گاه ظالم و گاه عادل باشند.
۵٫ افرادی که هیچگاه ظالم نبوده در تمام عمر معصوم از ظلم باشند.
روشن است که حضرت ابراهیم (ع) مورد اوّل و دوم را در دعای خود اراده نمی کند. چون دو گروه اوّل ظالم بالفعل بوده ، اهل جهنّم می باشند ؛ و هیچ مومن عاقلی از خدا نمی خواهد که ظالم بالفعل و اهل جهنّم را امام مردم قرار دهد کجا رسد که پیامبری اولوالعزم چنین تقاضایی از خدا بکند. پس منظور آن حضرت از « من ذرّیـّتی » سه گروه اخیر بوده اند که یکی معصوم می باشد و دو تای دیگر ، اگر چه ظلم داشته اند ، ولی معلوم نیست که اهل جهنّم باشند ؛ کما اینکه اهل بهشت بودن آنها نیز معلوم نیست.
آنگاه که حضرت ابراهیم (ع) امامت را بر این سه گروه از ذرّیـّه ی خود طلب نمود ، خداوند متعال دعای او را مستجاب ساخت ، امّا نه به طور مطلق ؛ بلکه فرمود: از میان این سه گروه ، تنها آنهایی قابلیت امامت خواهند داشت که اسم ظالم بر آن صدق نکند. و روشن است که از این سه گروه ، تنها گروه پنج هستند که هیچ گاه ظلم نداشته اند و اسم ظالم بر آنها صدق نمی کند ؛ و تنها این گروهند که اهل بهشت بودن آنها یقینی است. پس امامت تنها از آنِ کسانی است که در سراسر عمرشان معصوم از هر گونه گناهی باشند ؛ چرا که هر گناهی از مصادیق ظلم است. حال چگونه اهل سقیفه ادّعای امامت نمودند در حالی که اوّلاً قبل از اسلام سابقه ی کفر داشتند ؛ ثانیاً در زمان اسلام نیز معصوم از گناه نبودند ؛ ثالثاً در زمان خلافتشان نیز به تصریح علمای خود اهل سنّت کارهای خلافشان کم نبود.
نگارنده مطلب : احد ایمانی

Print Friendly, PDF & Email
No votes yet.
Please wait...

دیدگاه ها