نوشته های وب گاه

آیا مگر عصمت حضرت آدم و یوسف و یونس (ع) مورد خدشه وارد نشد ؟ ایا باز هم عصمت داشتند ؟

پرسش:
عصمت انبیاء موضوعی عقلی است ولی با این وصف کار(ظاهرا کار اشتباه) بعضی از انبیا مانند خوردن میوه ممنوعه توسط حضرت آدم( تا حدی که حضرت آدم(ع) به درگاه خدا به خاطر این کارش روزها گریه و طلب توبه کرد تا خدا توبه او را پذیرفت) یا دوری کردن حضرت یونس(ع) از قوم خود در لحضات آخر( قوم با مشاهده عذاب به دنبال راه توبه می گشتند) که به همین دلیل هم خدا او را در دهان ماهی قرار داد یا مساعدت خواستن حضرت یوسف(ع) از شخصی برای نجات از زندان( فراموش کردن خدا) و خدا او را هفت سال دیگر در زندان نگه داشت و … را چگونه می توان توجیه عقلی کرد؟
پاسخ:
۱ـ در اکثر شبهات عصمت به واژه « ذنب » استناد شده و ادّعا می شود که انبیاء ذنب داشته اند و ذنب را گناه شرعی معنی می کنند در حالی که ذنب به معنی گناه شرعی و نافرمانی خدا نیست و اگر در این معنا به کار می رود از باب مجاز و به مناسبت خاصّی است. لذا همه جا نمی توان آن را به معنی گناه شرعی معنا نمود.
ــ کلام اهل لغت درباره ی کلمه ی « ذنب ».
« ذنب (بر وزن قلم) بمعنى دم حیوان و غیرحیوان است ؛ و ذنب (بر وزن عقل) در اصل به معنى گرفتن دم حیوان و غیرحیوان است. هر فعلی که عاقبتش وخیم و ناگوار است آن را ذنب گویند زیرا که عاقبت وخیم آن مانند دم حیوان در آخر است. گناه را تبعه هم می گویند ؛ چرا که جزایش در آخر و تابع آن است.»(ر.ک:قاموس قرآن ، سید علی اکبر قرشی)
« ذنب: ذَنَبُ الدّابه و غیرها: یعنى دم حیوان، که معروف است. و هر چیز خوار و عقب مانده‏اى هم با واژه ی « ذَنَب » تعبیر شده است، مى‏گویند:هُم أَذْنَاب القوم: آنها دنباله روان مردمند ؛ کنایه از کم مایگى عقل و خرد است. مَذَانِبُ التِّلَاع: از باب استعاره یعنى آبراهه‏هاى کوهستانى که در اثر ریزش سیل به وجود مى‏آیند. المِذْنَب: خرماهائى که بر خرمابن رسیده و پخته شده است. الذَّنُوب: اسب دم بلند و دلو و سطلى که دسته ی بلند دارد. واژه « ذَنب» بطور استعاره براى بهره و نصیب هم به کار رفته است مثل سَجْل یعنى قسمت و بهره. خداى تعالى گوید: فَإِنَّ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا ذَنُوباً مِثْلَ ذَنُوبِ أَصْحابِهِمْ‏. ــــــ ستمکاران را همچون پیروانشان بهره و نصیبى از عذاب است. » الذَّنْب: در اصل به دست گرفتن دنباله و دم چیزى است. ذنبته: به دمش زدم و آنرا گرفتم. ذَنْب: بطور استعاره در هر کارى که عاقبتش ناروا و ناگوار است بکار رفته است ؛ از این روى واژه ی «ذنب» به اعتبار نتیجه‏اى که از گناه حاصل مى‏شود، بد فرجامى و تنبیه و سیاست نامیده شده، جمع ذنب ، ذنوب است.»(ر.ک: مفردات، راغب ، کلمه ی ذنب)
با توجّه به کلام اهل لغت که معنای اصلی ذنب را گناه شرعی ندانسته ، استعمال آن ، در گناه شرعی را مجازی و استعاری می دانند ، نمی توان همه ی استعمالات کلمه ی ذنب در قرآن کریم و روایات را به معنی گناه گرفت ؛ بخصوص در مورد انبیاء(ع) که دلیل عقلی دلالت بر عصمت آنها دارد.
کلمه ی دیگری که در این شبهات بر آن تکیه می شود مشتقّات واژه ی « غفر » می باشد. در زبان فارسی مشتقات لفظ « غفر » را آمرزش و بخشش معنی می کنند ؛ در حالی که این واژه در اصل به معنی بخشیدن و آمرزیدن و امثال آنها نیست. لذا اگر در این معانی به کار می رود از باب مجاز و استعاره است. غفر در لغت به معنی پوشاندن و مستور کردن است. التحقیق به نقل از التهذیب گفته است:« أصل الغفر: الستر و التغطیه. ـــ اصل معنای غفر پوشاندن و پرده انداختن است.» کلاه را هم مِغْفَر گفته اند چون سر را می پوشاند. بر این اساس ، استغفار یعنی طلب پوشاندن و طلب مخفی کردن.
واژه ی سومی که دستاویز این گونه شبهات است ، کلمه ی ظلم می باشد ؛ که آن نیز همواره به معنی شرعی اش استعمال نمی گردد. اصل معنی ظلم خروج از حالت اعتدال و کمال می باشد.
تتمه:
اینکه ذهن مردم امروزی از شنیدن کلمه ی ذنب یا سیئه یا استغفار و توبه و امثال آن فوراً متوجّه گناه شرعی و توبه از گناه می شود ناشی از رسوب فرهنگ اسلامی در اذهان آنهاست ؛ و الّا اعراب زمان نبی اکرم (ص) از این کلمات چنین مفاهیمی را استفاده نمی کرده اند ؛ چون در فرهنگ عرب آن روز که هیچ اعتقادی به معاد نداشتند ، کلماتی چون ذنب و سیئه و استغفار نیز معانی شرعی نداشتند. کلمات فراوانی در قرآن کریم وجود دارند که در حقیقت از الفاظ منقول می باشند. ظهور اسلام و اعتقادات اسلامی ، باعث پیدایش مفاهیم ارزشی فراوانی در اذهان مسلمین شده بود که در ذهن اعراب جاهلی سابقه نداشتند. لذا باید برای این مفاهیم نوظهور کلماتی انتخاب یا ساخته می شد ؛ منطقی ترین و بهترین راهی که خداوند متعال برای بیان این مفاهیم برگزید نقل کلمات از معنای اصلی آنها به معانی شرعی بود. مشابه این قضیّه در ادبیات عرفانی زبان فارسی نیز رخ داده است. عرفایی چون سنایی ، حافظ و اتباع آنها از راه مکاشفه و شهود عرفانی به حقایقی دست می یافتند که در زبان فارسی کلمه ای برای بیان آن حقایق وجود نداشت ؛ لذا با رعایت مناسبتهایی کلمات متداول در زبان فارسی همچون می ، شراب ، مطرب ، شاهد ، بت ، میخانه ، بتخانه ، زلف ، گیسو … را در معانی عرفانی به کار می بستند تا بتوانند از آن حقایق عرفانی و ملکوتی سخن گویند. البته عرفا در این کار ، هزاران فرسنگ از خداوند متعال عقبتر مانده اند ؛ چون استخدام کلمات از سوی خداوند متعال چنان نبود که عربِ زمان پیامبر از فهم مناسبت آنها با معنای اصلی عاجز باشند ؛ امّا یافتن مناسبت میان معانی عرفانی و معانی ظاهری در تعابیر شاعران عارف برای اهل فنّ دشوار است کجا رسد افراد عادی.
نتیجه:
پس به صرف اینکه خداوند متعال کلمه ی ذنب یا ظلم را در مورد انبیاء به کار برده یا آنها را امر به استغفار کرده یا خود آن بزرگواران از خدا طلب غفران نموده اند ، نمی توان عصمت آنها را زیر سوال برده ، ارتکاب گناه شرعی را برای آنها اثبات نمود ؛ چرا که عصمت انبیاء (ع) هم با برهان عقلی اثبات شده ، هم آیات فراوانی آن را اثبات می کنند.

۲ـ بنا به براهین عقلی عصمت ؛ آنچه بر هر نبی و امامی لازم است تا سخن او حجّت الهی تلقّی شود ، این است که او از هر گناه شرعی و هر گونه خطا و اشتباه و سهو و نسیان معصوم باشد ؛ در غیر این صورت ، نمی توان اطمینان داشت که سخن او یقیناً و عیناً سخن خداست ؛ و اگر چنین اطمینانی حاصل نشود اطاعت از آنان بر ما واجب نمی شود. تنها کسی که ذاتاً حقّ حاکمیّت دارد و باید اطاعت شود خداست ؛ پس ما تنها باید از خدا اطاعت کنیم و بس ؛ و اگر از نبی یا امام اطاعت می کنیم ، فقط و فقط برای این است که یقین داریم سخن او سخن خدا و رفتار او مطابق با حکم خداست. پس تمام انبیاء در این حدّ از عصمت باهم برابرند. امّا در فراتر از این مقدار که مربوط می شود به حوزه ی خصوصی نبوّت و رابطه ی مخصوص خدا با انبیاء و ائمه (ع) ، عصمت این بزرگواران در یک حدّ نبوده دارای مراتب است. لذا انبیاء به خاطر قصوری که در این حوزه دارند استغفار می کنند و استغفار آنان نیز متفاوت است ؛ ولی به هر حال استغفار آنان از گناه یا خطا در حریم شریعت یا محدوده ی عادی زندگی نیست.
استغفار و توبه ، داراى مراتب و درجاتى متناسب با عاملان آن است. توبه ی گنهکاران، از گناه و توبه اهل انس با عبادت ، از ترک مستحبّ و توبه اهل انس با معبود ، از غفلت آنی از یاد خداست. امّا توبه و استغفار اولیاى الهى و معصومان، نه از گناه شرعی است و نه از غفلت آنی از خدا ، بلکه از این است که بی اذن خاصّ خدا توجّه به وسائط فیض داشته باشند ؛ یا مثل دیگر مومنان بر اساس اذن عامّ خدا عمل نمایند. لذا حضرت یوسف (ع) وقتی بدون فرمان خاصّ خدا ، کسی را واسطه قرار داد تا بی گناهی خود را به گوش حاکم مصر برساند خود را گناهکار محسوب داشت و با تضرّع دست به توبه برداشت ؛ در حالی که این کار گناه شرعی نیست و چه بسا برای افراد عادی واجب باشد ؛ امّا با شأن حضرت یوسف سازگار نبود. امّا برای چهارده معصوم توبه و استغفار از هیچکدام از این امور معنی ندارد ؛ شأن این بزرگواران برتر از آن است که بی اذن خاصّ خدا دست به کاری بزنند. استغفار این خلفای تامّ الهی از توجّه به کثرت خلقی در مقام انجام وظیفه ی تبلیغ دین است. امام صادق (ع) فرمودند:« إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص کَانَ یتُوبُ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- کُلَّ یوْمٍ سَبْعِینَ مَرَّهً مِنْ غَیرِ ذَنْبٍ. ـــ همانا رسول خدا هر روز هفتاد بار توبه می نمود بدون هیچ گناهی.»( بحار الأنوار ، ج‏۴۴ ،ص۲۷۵) رسول خدا نیز فرمودند:« إِنَّهُ لَیغَانُ عَلَى قَلْبِی وَ إِنِّی لَأَسْتَغْفِرُ بِالنَّهَارِ سَبْعِینَ مَرَّه . ـــ همانا ابری بر قلبم می نشیند و من هر روز هفتاد بار استغفار می کنم.»(بحار الأنوار ، ج‏۲۵،ص ۲۰۴ ) باز امام صادق (ع) فرمودند: «إن رسول اللّه صلى اللّه علیه و اله کان لا یقوم من مجلس و إن خفّ حتّى یستغفر اللّه عزّ و جلّ خمسا و عشرین مرّه ــ رسول خدا (ص) همواره چنین بود که هیچگاه از مجلسی بر نمی خواست ـ اگر چه مجلسی کوتاه ـ مگر اینکه بیست و پنج بار استغفار می نمود » (تفسیر المحیط الأعظم و البحر الخضم، ج‏۴، ص: ۶۰)
یعنی حضرت خاتم الانبیاء (ص) دائماً نور وجه حضرت احدیّت را بی واسطه مشاهده می نمودند ؛ لکن گاه به هنگام مجالست با مردم و تبلیغ دین ، خلق یا وجود خود آن حضرت ، حجاب آن نور می شد و همانگونه که نور خورشید از پشت ابر دیده می شود آن حضرت نیز نور خدا را در حجاب خلق می دیدند ؛ لذا هفتاد بار استغفار می نمودند تا آن حالت برطرف شود. امام خمینى‏ ـ قُدّس سرّه ـ در شرح این گونه احادیث مى‏نویسد: «اولیاى خدا همواره انقطاع به سوى خدا دارند؛ ولى به جهت مأموریت الهى خود، گاه به ناچار در مرآت (آیینه ) عالم کثرات، توجه به حضرت حق مى‏کنند و همین، نزد آنان کدورت محسوب شده و براى زدودنش استغفار مى‏کنند. » (صحیفه نور، ج ۲۰، ص ۲۶۸ – ۲۶۹ ؛ نیز همان، ج ۱۹، ص ۱۲۰)

۳ـ جریان آدم (ع)
شکّی نیست که شرط تحقّق گناه مکلّف بودن و لازمه ی مکلّف بودن امکان تکامل داشتن می باشد ؛ چرا که تکلیف برای رشد و تکامل وجودی است ؛ و لازمه تکامل داشتن مادّیّت است ؛ چون موجود غیر مادّی (مجرّد ) بنا به دلائل فلسفی امکان تکامل وجودی ندارد. پس کسانی که مدّعی اند خوردن آدم (ع) از درخت منهیّه گناه شرعی بود ، نخست باید ثابت کنند که آن حضرت هنگام خوردن از آن درخت ، در عالم مادّه بوده و بهشت او نیز بهشت برزخی نبوده بلکه بهشت مادّی بوده است. امّا تا به حال هیچ کس نتوانسته است با دلائل متقن ثابت کند که بهشت حضرت آدم (ع) بهشت مادّی بوده است. اگر جایگاه آن حضرت قبل از هبوط به دنیا در عالم ملکوت بوده باشد ، در آن صورت ، تمرّد وی از حکم الهی ، نظیر تمرّد اوّلیّه ی ملائک در مقابل امر به سجده بر آدم بوده است. و شکّی نیست که اعتراض اوّلیّه ی ملائک در امر به سجده بر آدم گناه شرعی نبوده است ؛ چون اوّلاً ملائک مکلّف نیستند تا گناه شرعی در مورد آنها معنی داشته باشد ؛ ثانیاً خداوند متعال در حقّ ملائک فرمود: «عَلَیها مَلائِکَهٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا یعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ یفْعَلُونَ ما یؤْمَرُون‏ ـــــ فرشتگانى بر آن گمارده شده اند که خشن و سختگیرند و هرگز فرمان خدا را مخالفت نمى‏کنند و آنچه را فرمان داده شده‏اند(به طور کامل) اجرا مى‏نمایند » (التحریم:۶). اگر حقیقتاً اعتراض ملائک در جریان سجده بر آدم ، مخالفت با خدا بوده ، پس چگونه خداوند متعال در این آیه از عدم مخالفت آنان سخن گفته است.
اساساً چگونه کاری که آدم و حوّا (ع) کردند ، می تواند گناه شرعی باشد ، در حالی که هنوز پیامبری بر آنها مبعوث نشده بود و دینی به آنها ابلاغ نشده بود. خود آدم نیز بعد از هبوط بر زمین بود که به نبوّت برگزیده شد. هنگام اخراج نمودن آنان از بهشت نیز خداوند متعال گوشزد کرد که بعد از هبوط به زمین هدایت و تکلیف الهی به سراغشان خواهد آمد و بعد از آن هر که خلاف امر خدا عمل نماید مجازات می شود. « فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلَیهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحیمُ (۳۷) قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمیعاً فَإِمَّا یأْتِینَّکُمْ مِنِّی هُدىً فَمَنْ تَبِعَ هُدای فَلا خَوْفٌ عَلَیهِمْ وَ لا هُمْ یحْزَنُونَ (۳۸) وَ الَّذینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ ــــــ سپس آدم از پروردگارش کلماتى دریافت داشت؛ (و با آنها توبه کرد.) و خداوند توبه او را پذیرفت؛ چرا که خداوند توبه‏پذیر و مهربان است. گفتیم: «همگى از آن، فرود آیید! هر گاه هدایتى از طرف من براى شما آمد، کسانى که از آن پیروى کنند، نه ترسى بر آنهاست، و نه غمگین شوند.» ؛ و کسانى که کافر شدند، و آیات ما را دروغ پنداشتند اهل دوزخند؛ و همیشه در آن خواهند بود. » (بقره).
در این آیات به وضوح دیده می شود که هم کار آدم(ع) در بهشت بوده ، هم توبه ی او ؛ و از آن به بعد از بهشت خارج می شود تا با تکلیف الهی مواجه شود.
از اینها گذشته ، اگر حقیقتاً کار آدم و حوّا ، گناه شرعی بود ، پس چرا فقط آدم (ع) از آن توبه نمود و خدا نه حوّا را امر به توبه از آن کار کرد و نه سخنی از توبه نمودن او به میان آورد؟ در حالی که خوردن از درخت منهیّه را به هر دو نسبت داد ؛ و این در حالی است که توبه از گناه شرعی بر همگان واجب است.
پس خطای آن بزرگوار قبل از ورود به عالم مادّه و در عالم مثال نزولی بوده که عالمی است غیر مادّی و گناه شرعی در آن معنی ندارد ؛ کما اینکه توبه ی شرعی نیز در آن بی معنی است ؛ مثل کسی که در خواب ، خود را در حال گناه می بیند و در همان حال از گناهش توبه می کند. امّا خواب نه جای گناه شرعی است و نه جای توبه ی شرعی. لذا اگر شخص عادلی در خواب ، خود را در حال گناه ببیند و بعد از بیداری خواب خود را نقل کند ، دیگران نمی توانند در عدالت او شکّ نمایند.
نیز توجّه دارید که گاه انسان در خواب خود را در حال گناه می بیند و بعد از بیدار شدن استغفرالله می گوید و ناراحت می شود ؛ حال آنکه گناه او در خواب بوده نه در بیداری. حضرت آدم (ع) نیز بعد از هبوط به دنیا همچنان ناراحت بود ؛ چون آن عصیان در عالم مثال را دلیل نوعی نقص در وجود خود می دانست. مثل کسی که در کنکور آزمایشی مردود می شود و حقیقتاً ناراحت می شود ؛ چرا که متوجّه ضعف خودش می شود ؛ از این رو توبه هم می کند ؛ یعنی شروع می کند به جبران نقصهای خودش. امتحان حضرت آدم (ع) در بهشت برزخی نیز صرفاً یک کنکور آزمایشی بود تا حضرتش با فضای امتحان و نقش شیطان آشنا شود.

۴ـ جریان حضرت یوسف(ع)
خداوند متعال فرمود:« وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى‏ بُرْهانَ رَبِّهِ کَذلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصینَ . ـــ آن زن قصد او (یوسف) کرد؛ و او نیز ــ اگر برهان پروردگار را نمى‏دید ــ قصد وى مى‏نمود. اینچنین کردیم تا بدى و فحشا را از او (یوسف) دور سازیم؛ چرا که او از بندگان مخلَص ما بود.»( یوسف : ۲۴)
در این آیه ی شریفه سه بار بر عصمت حضرت یوسف (ع) تاکید شده است. اوّل اینکه فرمود اگر یوسف شاهد برهان پروردگارش نبود اقدام به گناه می نمود. پس یوسف(ع) شاهد چیزی است که آن چیز مانع از گناه نمودن او می شود. دوم اینکه فرمود: اینچنین کردیم تا بدى و فحشا را از او (یوسف) دور سازیم. یعنی خدا تصریح نموده که گناه را از یوسف (ع) دور می سازد. سوم اینکه فرمود یوسف از بندگان مخلَص است. مخلَص با فتحه ی لام ، اسم مفعول بوده به معنی خالص کرده شده می باشد ؛ یعنی کسی که به دست دیگری خالص شده است. بنا بر این یوسف(ع) به دست خدا خالص شده است و هیچ امر غیر الهی در وجود او راه ندارد.
یکی از شواهدی که مناقشه گران در عصمت انبیاء به آن تمسّک می جویند جریان حضرت یوسف (ع) در زندان می باشد ؛ آنجا که به هم سلولی خود سفارش نمود که شرح بی گناهی او را به گوش سلطان مصر برساند و خداوند متعال به خاطر این عمل ، یوسف (ع) را با هفت سال زندانی بیشتر مجازات نمود. (ر.ک:آیه ۴۲ یوسف)
در حالی که جریان یوسف (ع) با زن عزیز و دیگر زنان مصر ، قبل از این واقعه بوده و خداوند متعال در همان جریان زنان ، سه بار بر عصمت یوسف تأکید نموده و او را خالص شده ی خود خوانده است. پس چگونه می توان فعل اخیر حضرت یوسف را حمل بر گناه شرعی نمود؟!!
همچنین مگر اینکه کسی بی گناهی خود را از طریق دیگری به گوش قاضی یا پادشاه برساند ، گناه کرده است؟! کجای قرآن کریم چنین عملی گناه شرعی شمرده شده است؟! پس اگر خدا در این باره بر حضرت یوسف سخت گرفت ، به خاطر گناه شرعی نبود بلکه امری دیگری در کار بود که علما آن را ترک اولی گویند.
البته باید توجّه داشت که ترک اولی بسته به افراد و مراتب یقین آنها متفاوت است. در برخی افراد ترک اولی را می توان به معنی ترک مستحبّ یا ارتکاب مکروه دانست ؛ امّا در برخی دیگر ، به معنی ترک امر مستحبّ یا ارتکاب امر مکروه نیست ؛ بلکه به معناى ترک مستحبّ برتر و انجام مستحبّ کم ارزشتر است. این دو مرتبه از ترک اولی بر انبیاء (ع) جایز نیست ، مگر اینکه به امر خدا و برای تعلیم حکم الهی باشد. برای مثال ممکن است نبی یا امام گاه به انجام امر مستحبی امر نموده ولی خود آن را ترک نماید تا به این وسیله توهّم وجوب آن امر را در اذهان مخاطبین خنثی نمایند ؛ یا ممکن است نبی یا امام از مقدّم نمودن یک امر مستحبّ بر امر مستحبّ دیگر نهی کند ولی خود آن را مقدّم بدارد تا مخاطبین از نهی او حرمت را استنباط نکنند. امّا نبی یا امام این را به امر خدا انجام می دهند نه از روی غفلت یا سهو و خطا.
مرتبه رقیقتر ترک اولی که ممکن است از برخی انبیاء سر بزند ، این است که از بین دو امر مباح ، آن را که به استحباب نزدیکتر است ترک نمایند. برای مثال انسان جهت اثبات بی گناهی و خلاص نمودن خود از زندان از دو راه می تواند اقدام نماید. اوّل از راه توسّل استقلالی به مخلوقات که برای افراد عادی شرک خفی و برای انبیاء شرک جلی است ؛ دوم از راه توسّل به خداوند متعال که آن نیز بر دو قسم است. توسّل مستقیم و بی واسطه به خداوند متعال و توسّل با واسطه. این هر دو قسم ، مباح بوده و برای بندگان جایز است ؛ امّا برای انبیاء(ع) سزاوار نیست که بدون امر صریح خداوندی ، مخلوق او را واسطه ی بین خود و خدا قرار دهند. همان کاری که حضرت یوسف(ع) انجام داد و هفت سال مجازات آن را تحمّل نمود.
این گونه ترک اولی ها ممکن است از برخی انبیاء صادر شود که مجازات الهی را در پی دارد ؛ امّا حتّی چنین ترک اولی هایی هم برای انبیای اولوالعزم جایز نیست. ترک اولی در مورد آن بزرگواران معنای بازهم رقیقتری دارد. ترک اولی برای این بزرگواران به معنی انجام عمل خیر بدون اذن خاصّ و موردی از جانب خداوند متعال است. یعنی انبیای اولوالعزم حتّی امور خیر را هم بدون کسب اجازه از خداوند متعال نباید انجام دهند.« نوح به پروردگارش عرض کرد:پروردگارا ! پسرم از خاندان من است؛ و وعده ی تو (در مورد نجات خاندانم) حق است؛ و تو از همه ی حکم‏کنندگان برتری. ــ فرمود: اى نوح ! او از اهل تو نیست. او عمل غیر صالحى است‏.پس، آنچه را از آن آگاه نیستى، از من مخواه! من به تو اندرز مى‏دهم تا از جاهلان نباشى. ـــ عرض کرد:پروردگارا ! من به تو پناه مى‏برم که از تو چیزى بخواهم که از آن آگاهى ندارم. و اگر مرا مورد مغفرت قرار ندهی ، و بر من رحم نکنى، از زیانکاران خواهم بود.»(هود:۴۵ ـ ۴۷)
روشن است که درخواست نجات فرزند از بلا یا گمراهی نه تنها امر ناشایستی نیست بلکه امری پسندیده بوده ناشی از عطوفت و رأفت است ؛ ولی حضرت نوح بدون اذن مخصوص خدا نباید آن را از خدا طلب می نمود. انبیای اولوالعزم حتّی بی اذن صریح خدا دعا هم نمی کنند و از او چیزی طلب نمی کنند ؛ و اگر چنین نمایند توبیخ می شوند. لذا در روایات است که چون حضرت ابراهیم را به آتش می انداختند جبرئیل گفت: آیا از من کاری ساخته است؟ ابراهیم فرمود: جایی که خداست از غیر او طلب نمی کنم. گفت: پس از خدا بخواه ! فرمود: او خود به وضع من داناست.
امّا در مورد اهل بیت(ع) حتّی این مقدار از ترک اولی نیز جایز نبوده ارتکاب چنین اموری از آنها محال است. ترک اولی در اهل بیت(ع) معنای بسیار رقیقتری دارد که جای بحث آن در عرفان نظری بوده از گنجایش این نامه خارج است. خلاصه ی آن اینکه آن بزرگواران خدا را به احدیّتش مشاهده ی قلبی می نمایند ولی گاه که مشغول امور دنیایی و حتّی تبلیغ دین می شوند از آن حالت خارج شده خدا را به وصف واحدیّت و در حجاب اسماء الله مشاهده نموده ، این حالت را کدورت دانسته استغفار می نمایند تا به وضع سابق خود بازگردند.
حاصل کلام اینکه انبیاء کلاً از تیررس شیطان خارج بوده ساحت قدسشان به گناه که سهل است به ترجیح مستحبّ مرجوح بر مستحبّ راجح نیز آلوده نمی شود. این بزرگواران از تمام انحرافات شرعی و از جمیع حجب ظلمانی رها گشته اند. لکن برای آنها نیز حجبی نورانی وجود دارد که باید از آنها گذر نمایند. لذا ترک اولی برای این بزرگواران در حوزه ای فراتر از حوزه ی شرع است. و علّت این گونه ترک اولی ها مرتبه ی وجودی آنهاست. هر چه رتبه ی وجودی انبیاء بالاتر باشد ترک اولای آنها نیز معنای رقیقتری پیدا می کند. به نحوی که اگر ترک اولای حضرت نوح(ع) از حضرت یوسف(ع) سر می زد حتّی به روی او هم نمی آوردند ؛ کجا رسد که مجازاتش کنند.

۵ـ جریان حضرت یونس(ع)
حضرت یونس (ع) نیز به خاطر نفرین قومش یا به خاطر ترک آنها مجازات نشد ، بلکه به این سبب مورد عتاب الهی قرار گرفت که طبق حکم عقل و طبق حکم عمومی دین ، که نجات خود را واجب می دانند ، اقدام به خروج از شهر نمود تا گرفتار عذاب الهی نگردد. در حالی که او به خاطر نبی بودن ــ نه به خاطر بشر بودن ــ باید منتظر دستور خاصّ الهی می شد و بدون اذن خاصّ خدا نباید از شهر خارج می شد حتّی اگر در زیر آن عذاب کشته می شد. پس آنچه حضرت یونس کرد گناه شرعی نبود بلکه عملی بود که تنها و تنها بر انبیاء و ائمه (ع) ممنوع است. لذا ایشان در این گونه امور حجّت مردم عادی نیستند و کسی هم نمی تواند در این گونه امور از آنان تبعیّت نماید. لذا در آن شرائط که حضرت یونس (ع) به خاطر ترک شهر مجازات شد ، اگر افراد دیگر ، شهر را ترک می کردند از این بابت مجازاتی نداشتند و بلکه غیر انبیاء در چنین مواری واجب است که به حکم عقل و حکم عمومی شرع عمل نمایند.
نگارنده مطلب : احد ایمانی

Print Friendly, PDF & Email
Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...
انتشار توسط 8 تم

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد

1 × 4 =