سرخط خبرها

هرآنچه از خوبی، بدی، که در زندگی هر فردی پیش میاد ، همه حکمت و تقدیر الهیه یا به کوتاهی خود فرد برمی گرده؟!

پرسش : سوالی دارم که مدتهاست ذهنم رو به خودش مشغول کرده… می‌خواستم بدونم هرآنچه از خوبی، بدی، قصور و اشتباهاتی که در زندگی شخصی هر فردی در طول زندگیش پیش میاد و باعث عقب افتادگی در مسائل دنیاییش میشه آیا همه حکمت و تقدیر الهیه یا به کوتاهی خود فرد برمی گرده؟! اگر دومی را قبول کنیم پس اینکه گفته می شود بی اذن خداوند حتی برگ هم از درخت نمی ریزد چگونه تحلیل می‌شود؟! آیا بعضی عقب ماندگی ها در زندگی شخصی صرفا حاصل کوتاهی خود فرد هست یا سیر زندگی و کمال او در عالم هستی اینطور تعریف شده؟ ممنون میشم پاسخ بفرمایید…
پاسخ : دنیا در تعریف القایی شیطان محل زندگی التذاذی است . ولی در جهان بینی الهی ـ که انبیاء علیهم السلام بیانگر آن بوده اند ـ دنیا دار امتحان است و تمام امور دنیا، از جمله فقر و ثروت، سلامتی و بیماری و … ، فقط و فقط سوالات امتحانی اند.
خدای متعال فرمود: « وَ مَا الْحَیاهُ الدُّنْیا إِلاَّ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَلدَّارُ الْآخِرَهُ خَیْرٌ لِلَّذینَ یَتَّقُونَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ ــــ زندگى دنیا، چیزى جز بازى و سرگرمى نیست؛ در حالی که سراى آخرت، براى آنها که پرهیزگارند، بهتر است! آیا تعقّل نمی کنند؟!»
و باز فرمود: « اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاهُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زینَهٌ وَ تَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکاثُرٌ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ کَمَثَلِ غَیْثٍ أَعْجَبَ الْکُفَّارَ نَباتُهُ ثُمَّ یَهیجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یَکُونُ حُطاماً وَ فِی الْآخِرَهِ عَذابٌ شَدیدٌ وَ مَغْفِرَهٌ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٌ وَ مَا الْحَیاهُ الدُّنْیا إِلاَّ مَتاعُ الْغُرُورِ ـــــ بدانید این است و جز این نیست که زندگى دنیا بازى و سرگرمى و تجمّل پرستى و فخرفروشى در میان شما و افزون طلبى در اموال و فرزندان است، همانند بارانى که محصولش کشاورزان را در شگفتى فرو مى‏برد، سپس خشک مى‏شود به گونه ‏اى که آن را زردرنگ مى‏بینى؛ سپس تبدیل به کاه مى‏شود! و در آخرت، عذاب شدید است و مغفرتی از جانب الله و رضوان؛ و زندگى دنیا چیزى جز متاع فریب نیست.»
تقدیر الهی هم با توجّه به چنین تعریفی از دنیا باید معنی شود. با توجّه به این تعریف از دنیا، تقدیر یعنی اینکه تمام امور دنیا ـ که همان سوالات امتحانی اند ـ به دست خدا هستند و اوست که سوالات امتحانی هر کسی را از ازل طرّاحی کرده است. امّا پاسخ سوالات، بر عهده ی ماست؛ و عاقبت ابدی هر کسی را هم پاسخهای اختیاری او تعیین می کنند نه سوالات.
مثلاً بودن در خانواده ی خوب یا بد سوال امتحانی است. پسر نوح علیه السلام و همسر نوح علیه السلام و همسر لوط علیه السلام در بهترین خانواده ها بودند ولی فاسد شدند؛ از آن طرف، آسیه همسر فرعون بود ولی سعادتمند شد. بسیاری از پیروان اولیّه ی رسول الله صلی الله علیه و آله در واقع از کفر به اسلام گرویدند .
حقیقت این است که خدا هنوز ما را خلق نکرده، بلکه در حال خلق کردن ماست؛ لکن او با دست اختیار خودمان، ما را خلق می کند. ما ساختمانی هستیم که به تدریج ساخته می شویم؛ و هنگام مرگ، کار ساخت و ساز تمام می شود. آنگاه در آن سوی مرگ، ما همانی خواهیم بود که خودمان ساخته ایم. لذا این دنیا، فقط و فقط محلّ خودسازی است. ابزار خودسازی را هم امتحان می گویند. تمام امور دنیا هم فقط و فقط سوالات امتحانی اند. حتّی بدن خودمان و سالم و ناقص بودن این بدن و هوشمان و عقلمان و مرد بودن و زن بودن ما هم سوالات امتحانی اند. لذا هنگام مرگ، همه ی اینها را از ما می گیرند و آن سوی مرگ، تنها دارایی ما، همان خودی هستیم که با این سوالات ساخته شده ایم. یعنی خود ابدی ما، همان پاسخهایی است که ما به سوالات دنیایی داده ایم.
البته سوالات امتحانی خدا را نمی توان پاک کرد و دوباره نوشت. سوالات امتحانی دست ما نیست و با جوهر ثابت الهی هم نوشته شده و قابل پاک کردن نیست؛ امّا پاسخ آن سوالات با جوهر اختیار خودمان نوشته می شود و قابل پاک کردن و بازنویسی نمودن است. نتیجه نیز فقط و فقط در برزخ تحویل ما می شود نه در دنیا. در دنیا جز سوال امتحانی و پاسخ آنها چیزی نیست. لذا هدف پنداری دنیا غفلتی مهلک و توهمی بی اساس است . هدفها ، همگی سوالات امتحانی اند.
آری از منظر حقیقت بینان، زندگی دنیا عین تغییر است، یعنی قابل تغییر بوده با تغییر به سمت کمال یا نقص می رود؛ ولی تغییر نیز با تقدیر است نه خارج از مدار تقدیر. فرمود:« … یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ ــــ خداوند هر چه را بخواهد محو، و هر چه را بخواهد اثبات مى‏کند؛ و امّ الکتاب نزد اوست» (الرعد:۳۹)؛ لکن خدا بی حساب محو و ثبت نمی کند؛ بلکه « إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ ـــ خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمى‏دهد مگر آنکه آنان آنچه را در خودشان است تغییر دهند.» (الرعد:۱۱) یعنی نویسنده ی سرنوشت، خداست؛ لکن او با جوهر اختیار ما می نویسد. لذا اگر ما جوهر سبز در قلم اختیار خویش بریزیم، سرنوشت ما سبز خواهد شد؛ و اگر جوهر سیاه در قلم اختیار خویش بریزیم، سرنوشت ما سیاه خواهد شد. در هر دو حال، نویسنده خداست، امّا رنگ سرنوشت هر کسی تابع جوهر اختیار خود اوست. سبزی و سیاهی سرنوشت نیز وقتی معلوم می شود که نامه ی اعمال را بدهند دستمان. دنیا، فقط و فقط جلسه ی امتحان است؛ فقط جای نوشتن سرنوشت است. ثروت و فقر، زیبایی و زشتی، زن بودن و مرد بودن، در محیط خوب بودن و در محیط بد بودن، با استعداد بودن و کم استعداد بودن، اتّفاقات خوش آیند و ناخوشایند و … همگی فقط و فقط سوالات امتحانی اند؛ و تنها غافلان از حقیقت دنیا و هدف خلقت هستند که بر اساس سوالات امتحانی، خوشبختی و بدبختی را تعریف می کنند. حقیقت بینان، بر اساس پاسخها، خوشبختی و بدبختی را تعریف می کنند. در جلسه ی امتحان، چه بسا به کسی ورقه ای کاهی رنگ و پر از لک و جوهر و با خطّی ناخوش بدهند و به دیگری ورقه ای بسیار مرغوب و سفید و خوش خط بدهند. اگر امتحان دهندگان، کودکان اوّل دبستان باشند، در این صورت، اوّلی ناراحت می شود و دومی خوشحال می شود؛ امّا اگر امتحان دهندگان، دانشجویان فرهیخته باشند اصلاً توجّهی به کیفیّت کاغذ و جوهر و خطّ آن نمی کنند بلکه به خود سوالات توجّه می کنند و با تمام وجود سعی می کنند پاسخ درست بدهند. کیفیّت ورقه و جوهر و خطّ سوالات، دخالتی در نتیجه ی امتحان ندارد. آنچه نتیجه را مشخّص می کند پاسخ است. به جریان سلیمان علیه السلام و ایّوب علیه السلام در قرآن کریم دقّت فرمایید! یکی غرق در نعمتهای ظاهری و دیگری غرق در انواع مصائب و رنجها؛ امّا هر دو به یک نتیجه رسیده اند. خدای تعالی در سوره ی ص آیات آیات ۳۰ الی ۴۰ جریان سلیمان علیه السلام را نقل نموده و بلافاصله جریان ایّوب علیه السلام را ذکر نموده است تا آیه ی ۴۴٫ در ابتدای جریان سلیمان علیه السلام فرمود: « وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَیْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّاب‏ ــــ ما سلیمان را به داود بخشیدیم؛ چه بنده ی خوبى! همانا او همواره بازگشت کننده به سوى خدا بود.» و در انتهای جریان ایّوب علیه السلام فرمود: « وَ خُذْ بِیَدِکَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لا تَحْنَثْ إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ ــــ (و به ایّوب گفتیم:) بسته‏اى از ساقه‏هاى گندم(یا مانند آن) را برگیر و با آن(همسرت را) بزن و سوگند خود را مشکن! ما او را شکیبا یافتیم؛ چه بنده ی خوبى! همانا او همواره بازگشت کننده به سوى خدا بود.»
ملاحظه می کنید که در مورد هر دو بزرگوار، یک توصیف به کار برده است؛ در مورد هر دو فرمود: « نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ ــ چه بنده ی خوبی! همانا او همواره بازگشت کننده به سوى خدا بود.» سوالات این دو بزرگوار کاملاً متفاوتند امّا نتیجه ای که هر دو می گیرند یکی است. هر دو به جایزه ی «نعم العبد» می رسند؛ چرا؟ چون هیچکدام به شکل سوال کاری نداشتند بلکه هر دو اوّاب بودند؛ یعنی به هدف کار داشتند که رسیدن به رضایت خدا و مقام لقاء الله است.
در این که انسان مختار است شکّی نیست ؛ شکّ در مختار بودن انسان شکّ در یکی از بدیهی ترین یافتهای انسانی است. چرا که انسان مختار بودن خود را نه از راه استدلال بلکه با علم حضوری و وجدانی ادراک می کند که خطا در آن راه ندارد. انسان همانگونه که وجود خود ، شادی خود ، غم خود ، شکّ خود ، عقل داشتن خود و امثال این امور را با یافتی درونی می یابد ، مختار بودن خود را هم به همین گونه ادراک می کند. از طرف دیگر مختار بودن انسان ، جزء قضا و قدر الهی است ؛ یعنی خداوند متعال اراده نموده که انسان مختار باشد و کارهای واقع در محدوده ی اراده اش را با اختیار انجام دهد ؛ و اراده ی خدا حتماً تحقّق می یابد. پس محال است افعال ارادی انسان بدون اختیار خود او تحقّق یابند. بنا بر این شکّی نیست که تقدیرات شب قدر نمی تواند در مقابل اختیار انسان قرار گیرد.
پس آنچه در شب قدر نوشته می شود ، این نیست که هر کسی چه خواهد کرد ؛ بلکه این است که او با چه اموری مواجه خواهد شد. به عبارت ساده تر آنچه در شب قدر نوشته می شود ، سوالات امتحانی است نه پاسخهای آنها. پاسخها را خود شخص باید بدهد تا آینده ی او ساخته شود. ولی شکّی نیست که آینده ی او متناسب با آن سوالات امتحانی مقدّر شده ، شکل خواهد گرفت.
امّا اینکه فرموده اند با دعا و عبادت سعی کنید تقدیرات شب قدر را به نفع خود تغییر دهید ، منظور این است که ارتباط معنوی انسان با عالم غیب باعث می شود که سوالات امتحانی مفیدتر و تکامل بخش تری برای او طرح گردد ؛ یا سوالی که از سنخ بلای دنیوی است با سوالی دیگر از سنخ نعمت دنیایی جایگزین گردد. برای مثال اگر مقدّر است که کسی با بچّه دار نشدن امتحان شود ، ممکن است با دعا و عبادت ، شکل امتحان او عوض شود و با بچّه دار شدن امتحان گردد.
در تفصیل مختار بودن باید گفت :
۱ـ مختار بودن انسان، شکّ بردار نیست.اختیار هر انسانی معلوم است برای خودش به علم حضوری؛ و علم حضوری شکّ بردار نیست. همان گونه که عقل داشتن و اراده داشتن و شکّ داشتن و امثال این امور را ما به علم حضوری ادراک می کنیم؛ نه به علم حصولی(علم مفهومی). شما نیز شکّی در مختار بودن خودتان ندارید. اگر حقیقتاً در مختار بودن خودتان شکّ دارید پس برای چه سوال فرستاده اید؟! پس برای چه می خواهید قانع شوید؟! پس برای چه می خواهید بدانید که نظریّه ی جبر درست است یا نظریّه ی تفویض یا نظریّه ی امر بین الامرین؟ با فرض مجبور بودن انسان، درست و نادرست و دلیل و اثبات و قانع شدن و قانع نشدن، همگی بی معنی اند. با فرض مجبور بودن انسان، درست یعنی آنچه شما مجبورید آن را درست بدانید؛ و نادرست یعنی آنچه شما مجبورید آن را نادرست بدانید. لذا حتّی آن کسی هم که از جبر دفاع می کند، به علم حضوری یقین دارد که مختار است؛ و یقین دارد که طرف مقابلش اختیار دارد؛ و الّا چرا برای قانع نمودن طرف مقابلش تلاش می کند؟ قانع نمودن موجود مجبور چه معنی دارد؟! وقتی شما بر مطلبی دلیل می آورید، انتظار دارید که طرف مقابل شما آن را بپذیرد. حال اگر او را مجبور به پذیرفتن یا نپذیرفتن می دانید پس برای چه استدلال می کنید؟!! اگر جبر است، پس برای چه دنبال دزد می روید؟! برای چه مغازه را قفل می کنید؟! برای چه درس می خوانید؟! و … . همه ی این کارها فقط با فرض مختار بودن انسان توجیه دارند. اگر کسی با این بیان، دست از تفکّر جبری بر نمی دارد؛ و تحت سلطه ی نفس امّاره می خواهد نظریّه ی جبر را بپذیرد، تا نفسش هر کاری خواست بکند و کار خود را با جبر توجیه نماید، مشکلی نیست. ما هم از همان راهی وارد می شویم که خودش پیش پایمان گذاشته است؛ یعنی از راه جبر. با فرض مجبور بودن انسان، بلایی بر سرش می آوریم که با تمام وجود اقرار به مختار بودن انسان کند. او را در آتش می اندازیم و می گوییم: مجبوریم که چنین کنیم. چاره ای نیست. تو هم برای نجات خودت زحمت نکش؛ چون مجبوری که بسوزی. اگر کسی حقیقتاً ـ نه در زبان و ذهن ـ قائل به جبر است، مرد باشد و به لوازم منطقی قولش تن دهد. امّا تا کنون چنین مردی را جهان به خود ندیده است. حقیقت آن است که طرفداران جبر، از طریق منطق به این نظریّه نگرویده اند، بلکه خواهش نفس امّاره آنها را به این طریق کشانده است. مثلاً بنی امیّه، نظریّه ی جبر را در بلاد اسلامی گسترش دادند تا بقای حکومت خود را توجیه نمایند؛ تا جنایات خود را برنامه ی از پیش نوشته شده از سوی خدا معرّفی نمایند. لذا می بینید که ابن زیاد لعین، بعد از جریان کربلا، شهادت امام حسین علیه السلام و اصحابش را کار خدا معرّفی می کند نه کار خودش.
۲ـ از قول به جبر، انکار جبر لازم می آید؛ یعنی فرضیّه ی جبر، پارادوکسیکال و خودابطال گر است. همچنین از قول به جبر، سفسطه (انکار واقع، یا انکار علم به واقع ) لازم می آید.اگر کسی می گوید: من مختار نیستم، بلکه مجبورم. می گوییم: آیا این فرضیّه را خودت داده ای یا مجبور هستی که چنین فرضیّه ای را بدهی؟ اگر بگوید: خودم به چنین فرضیّه ای رسیده ام، گوییم: پس شما مختاری نه مجبور. امّا اگر بگوید: من این فرضیّه را از سر اجبار داده ام، گوییم: پس این فرضیّه ی شما ارزشی ندارد. چون از سر اجبار بر زبان می آوری. لذا حتّی اگر هزاران دلیل هم برای اثبات حرف خودت بیاوری فایده ای نخواهد داشت. چون طبق فرضیّه ی خودت، تو مجبوری آن همه دلیل را بیاوری. و اگر کسی آن دلائل را قبول نمود، او هم مجبور بوده آنها را بپذیرد. لذا پذیرش او دلیل بر درستی دلائل فرضیّه ی جبر نخواهد بود. اگر کس دیگری هم آن دلائل را قبول نکرد، او هم مجبور است که قبول نکند. لذا حتّی اگر تمام مردم جهان نیز فرضیّه جبر را بپذیرند، باز دلیل نمی شود که جبر درست می باشد. چون اساساً با قول به جبر، درست و نادرست معنی ندارد. طبق این مبنا، حتّی اصل بحث از جبر و اختیار نیز لغو می باشد؛ چون آنها که بحث می کنند؛ مجبورند بحث کنند؛ و آنها که جبری می شوند، مجبورند جبری شوند؛ و آنها که قائل به اختیار می شوند، آنها نیز مجبورند قائل به اختیار باشند. و این یعنی سدّ باب ادراک. یعنی هیچ کس قادر نیست حقیقتی را بفهمد. بلکه طبق این فرضیّه، اساساً اگر کسی قائل به وجود جهان هم هست مجبور است چنین نظری داشته باشد. لذا طبق فرضیّه ی جبر، نه ادراک معنی دارد، نه واقعیّت معنی دارد؛ نه ادراک واقعیّت. پس لازمه ی منطقی قول به جبر، سفسطه است؛ آن هم بدترین شکل سفسطه.

Print Friendly, PDF & Email
No votes yet.
Please wait...

دیدگاه ها