نوشته های وب گاه

آیا واقعا زمین بر پشت فرشتگان “حوت” و “ثور” و “صخره” می باشد ؟

پرسش:
با تشکر از جواب شما به سوال بنده در مورد احادیث حوت. یکی دو نکته و سوال: ۱- منظور شما از حضرت حوت ع و حضرت ثور ع دقیقا چیست؟ آیا اینها دو ملک از ملائک الهی هستند یا موجودات دیگر هستند؟ اگر موجودات دیگری هستند دقیقا چیستند؟ و همچنین تفصیل این مطللب را در کجا می توان پیگیر شد؟ ۲- در این روایات و روایات دیگری در زمینه های دیگر که بسیار عجیب و غریب هستند و در وهله اول و در ظاهر واضح البطلان به نظر می رسند اما با دید عرفانی و باطنی عمیقی می توان احادیث را توضیح داد آیا راوی حدیث که مستقیم از امام معصوم ع شنیده است و همچنین سایر روات احادیث را فهمیده اند منظور حدیث و سخن چیست یا خیر؟ یعنی مثلا ابان بن تغلب که راوی حدیث روضه است فهمیده منظور حدیث چیست یا خیر؟ و همچنین سایر روات حدیث روضه و همچنین سایر روات احادیث دیگر؟ اگر این احادیث را نفهمیده اند جا داشت از خود امام معصوم ع بپرسند که یا امام ع منظور شما از این حدیث چیست چون ما هیچ چیزی از این سخن شما نفهمیدم. من خودم بشخصه مثلا اگر زمان امام صادق ع بودم و این احادیث را می شنیدم می رفتم پیش امام ع تا خود امام ع برایم قضیه را تبیین کنند. بلا تشبیه همانطور که الان دارم از شما می پرسم. آیا اصولا در آن زمان عموم مردم می توانستند بفهمند این روایات یا خیر در آن زمان نیز معدودی از افراد بوده اند که می فهمیده اند منظور این احادیث چیست؟ ۳- این جوابی که شما به بنده دادید را به خیلی ها نمی توان داد. به عوام چه بگوئیم مثلا اگر یک دانشجو با دیدن چند سایت ضد اسلامی که در آنجا این احادیث مسخره شده اند آمد پیش ما و گفت شما چه توضیحی برای این احادیث دارید به او چه بگوئیم؟ آیا بگوئیم این احادیث جعلی هستند؟(به نظر من بهترین جواب این است.) چون اگر بگوئیم ما نمی فهمیم ما را مسخره می کند که شما گوئی اینکه خدا قوه عقل و تفکر را از شما گرفته است. مطالبی که بطلانش واضح و از بدیهیات است را صرفا به دلیل چهار تا روایت می گوئید نمی فهمیم. اگر هم بخواهیم جواب صحیح و واقعی منظورم همین جوابی است که شما داده اید به آنها بدهیم هم اولا نمی پذیرند ثانیا باز هم مانند مورد قبل ما را مسخره می کنند که بله شما با عرض معذرت هر خزعبلاتی که در دین و احادیثتان آمده باشد را توجیه می کنید آن هم چه توجیه مسخره و خنده داری. و مطالبی شبیه به این و اگر این دانشجوئی که این حدیث را خوانده و سوال را از ما مطرح کرده ممکن است با برخی جوابهای ما خدای نکرده از کل خدا و اسلام و دین و اهل بیت ع زده شود که بله این اهل بیتی ع که ادعا می کنند عالم مطلق و عالم به ما کان و یکون و ما هو کائن هستند ببنید چه مزخرفاتی را گفته اند. چیزی که بچه دبستانی به این مطالب می خندد چه رسد به علما و دانشمندان. حتی خاصتا در مورد این احادیث حوت در سایتهای سنی زیاد مطلب دیده ام که آی شیعه ها بیائید ببنید ائمه ع معصوم و عالمتان چه مطالب فوق عجیب و خنده داری را گفته اند و این مطالب در کتب معتبرتان آمده است. بیائید جواب دهید اگر راست می گوئید که ائمه ع شما عالم به همه چیز هستند. در مجموع به دو نوع مخاطبی که گفتم یکی عوام شیعه مخصوصا قشر دانشجو که به قول خودتان خودشان را عالم دهر می دانند و هر چیزی را تا خودشان نتوانند با قوانین فیزیک و شیمی توجیه کنند قبول نمی کنند و حتی ممکن است دست به مسخره بگشایند. و دیگری به حمله ای که اهل تسنن با این احادیث به ما می کنند چطور جواب دهیم؟ فکر کنم همانطور که گفتم بهترین جواب این است که بگوئیم این احادیث جعلی هستند و خود را راحت کنیم چون هر جواب دیگری بدهیم کلی عواقب دارد. اما اگر شما نظر دیگری دارید بفرمائید. ۴- سوال آخر من کلی است و آن اینکه هیچ شکی نیست که علم ما بسیار بسیار ناقص است و علم تنها محدود به قشر و سطح جهان می شود و ما هیچ اطلاعی از بواطن عالم خلقت ندارم و بنابراین بدیهی است که خیلی مطالب را در وهله اول نتوانیم هضم کنیم. اما خوب اگر قرار باشد هر چیزی را نفهمیدیم ولو در ظاهر واضح البطلان بگوئیم ما نمی دانیم شاید این مطلب مربوط به بواطن عالم باشد شاید مربوط به ملکوت عالم باشد و از این شایدها این یعنی تعطیلی قوه تعقل و تفکر و اجتهاد. خوب به این مطلب چطور می توان پاسخ داد؟ کلا آیا ما هر جا نفهمیدیم باید بگوئیم ما نمی دانیم یا نه برخی جاها اگر یک مطلبی به نظرمان غلط آمد می توانیم بگوئیم این مطلب غلط است و از معصوم ع همچین مطلبی صادر نشده است؟ اگر می توانیم کجاها؟
پاسخ:
۱ـ فرموده اید: « منظور شما از حضرت حوت ع و حضرت ثور ع دقیقا چیست؟ آیا اینها دو ملک از ملائک الهی هستند یا موجودات دیگر هستند؟ اگر موجودات دیگری هستند دقیقا چیستند؟ و همچنین تفصیل این مطللب را در کجا می توان پیگیر شد؟ »
در فلسفه ی اسلامی اثبات شده که موجودات مجرّد، نوع منحصر در فردند؛ یعنی هر موجود مجرّدی نوعی است که تنها یک فرد دارد؛ آن هم خود همان موجود است. امّا در موجودات مادّی مثل انسان، یا اسب یا شتر، هر نوعی، افراد فراوانی دارد. مثلاً انسان نوعی است که بر چندین میلیارد فرد صدق می کند. در موجودات مجرّد، جنس مشترک نیز وجود ندارد. لذا لفظ ملک یا فرشته، نه جنس منطقی است نه نوع منطقی؛ بلکه لفظی است تقریباً معادل وجود مجرّد.
بر این اساس، لفظ ملک یا فرشته را بر موجود مجرّدی می توان اطلاق نمود. البته دقّت شود که خداوند متعال، مجرّد نیست. چون مجرّد و مادّی، هر دو اقسام ماهیّات می باشند؛ و خدا ماهیّت نیست؛ بلکه وجود محض است. لذا خدا نه مادّی است و نه مجرّد؛ بلکه وجود است. موجود مادّی، وجود نیست بلکه وجود دارد؛ موجود مجرّد نیز وجود نیست بلکه وجود دارد؛ امّا خدا، وجود ندارد بلکه خود وجود است. لذا وقتی گفته می شود: « موجودات مادّی و مجرّد، وجود دارند» یعنی « موجودات مادّی و مجرّد، خدا دارند».
با این مقدّمه روشن شد که بر حوت و ثور که در روایات آمده اند نیز می توان لفظ ملک را اطلاق نمود. همان گونه که لفظ ملک را بر حورالعین نیز می توان اطلاق کرد؛ لکن در روایات، اغلب از این موجودات (حوت و ثور و حور العین) با همین اسامی یاد می کنند نه با عنوان ملک.
امّا چرا لفظ حضرت را برای آنها استعمال نمودیم؟ خواستیم با این لفظ تفهیم نماییم که این موجودات، محدود در زمان و مکانی خاصّ نیستند؛ بلکه در عین اینکه در مقام و مسئولیّت خویش خدا را بندگی می کنند، در مراتب مادون هستی نیز حضور دارند. چرا که حضرت آن موجودی را گویند که می تواند تنزّل نماید بی آنکه مقام وجودی خویش را رها سازد. مثلاً جبرئیل(ع) حضرت است. چون در عین اینکه در جبروت حضور دارد، در ملکوت و ناسوت نیز حضور دارد. یا انسان کامل را حضرت گویند؛ چون او در آن واحد، در تمام مراتب هستی حاضر است.
این گونه مباحث را باید در عارفان نظری و صحف اهل سرّ ملاحظه نمایید که بعید می دانم فعلاً توان چنین کاری را داشته باشید. ورود به این گونه کتابها قبل از گذراندن دوره ی حکمت اسلامی ـ آن هم به شرط فهمیدن نه خواندن ـ و بدون نظارت استادی فهیم، فایده ای که ندارد هیچ، چه بسا می تواند منشاء انحرافات فکری و اعتقادی هم باشد. تنها کسانی باید دنبال این کتابها بروند که اوّلاً استعداد لازم برای این گونه علوم را دارند؛ و ثانیاً قصد دارند تا آخر در این وادی سیر کنند. این راه، بس خطرناک است و مرد راه می خواهد. لذا جناب حافظ فرمود: « طیّ این مرحله بی همرهی خضر مکن! ــ ظلمات است بترس از خطر گمراهی»؛ و جناب مولوی فرمودند: « این همرهان زنانند، در راه رهزنانند ــ پای نگار کرده، این راه را نشاید».

۲ـ فرموده اید: « در این روایات و روایات دیگری در زمینه های دیگر که بسیار عجیب و غریب هستند و در وهله اول و در ظاهر واضح البطلان به نظر می رسند اما با دید عرفانی و باطنی عمیقی می توان احادیث را توضیح داد آیا راوی حدیث که مستقیم از امام معصوم ع شنیده است و همچنین سایر روات احادیث را فهمیده اند منظور حدیث و سخن چیست یا خیر؟ یعنی مثلا ابان بن تغلب که راوی حدیث روضه است فهمیده منظور حدیث چیست یا خیر؟ و همچنین سایر روات حدیث روضه و همچنین سایر روات احادیث دیگر؟ اگر این احادیث را نفهمیده اند جا داشت از خود امام معصوم ع بپرسند که یا امام ع منظور شما از این حدیث چیست چون ما هیچ چیزی از این سخن شما نفهمیدم. من خودم بشخصه مثلا اگر زمان امام صادق ع بودم و این احادیث را می شنیدم می رفتم پیش امام ع تا خود امام ع برایم قضیه را تبیین کنند. بلا تشبیه همانطور که الان دارم از شما می پرسم. آیا اصولا در آن زمان عموم مردم می توانستند بفهمند این روایات یا خیر در آن زمان نیز معدودی از افراد بوده اند که می فهمیده اند منظور این احادیث چیست؟ »
برخی ها حقیقتاً می فهمیدند منظور امام(ع) چیست. مثلاً اگر راوی کسی چون سلمان فارسی یا جابر بن یزید جعفی یا میثم تمّار یا کمیل بن زیاد و امثال اینها باشد، این گونه احادیث را می فهمد. امّا برخی دیگر نمی فهمیدند ولی توهّم فهم داشتند. یعنی گمان می کردند که فهمیدند؛ لذا آن را برای دیگران هم نقل می نمودند و چه بسا با توهّمات خودشان توضیح هم می دادند. حتّی جالب است که در بحارالانوار بارها مرحوم مجلسی(ره) برخی روایات را توضیح داده اند؛ در حالی که آن توضیحات صرف توهّمات است. چون گاه توضیحات ایشان در حقیقت بر اساس همان نظریّات زمان خودش بوده است. امّا برخی دیگر از راویان حدیث، حدیث را نمی فهمیدند؛ و می دانستند که نمی فهمند، لذا از امام(ع) استفسار می کردند. امام(ع) نیز گاه توضیح می دادند تا آنجا که یا شخص بفهمد یا برایش توهّم فهم حاصل شود. و گاه توضیح نمی دادند و چه بسا گاه تصریح می کردند که تو قادر به درک این معنا نیستی. لذا اگر روای فرد فهمیده ای بود می دانست که او صرفاً به عنوان حامل حدیث انتخاب شده است؛ و حدیث برای فهم خود او نیست. چرا که امام فقط برای افراد حاضر حرف نمی زند؛ بلکه مخاطب او چه بسا چند صد سال دیگر خواهد آمد.
امیرمومنان(ع) در خطبه ۲۱۰ فرموده اند: « گاهى سخنى از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم داراى دو معنا بود، سخنى عام، و سخنى خاص، کسى آن را مى‏شنید که مقصود خدا و پیامبرش را از آن کلام نمى‏فهمید، پس به معناى دلخواه خود تفسیر مى‏کرد، و بدون آن که معناى واقعى آن را بداند، که براى چه هدفى صادر شد، و چرا چنین گفته شد، حفظ و نقل مى‏کرد. همه یاران پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم چنان نبودند که از او چیزى بپرسند و معناى واقعى آن را درخواست کنند تا آنجا که عدّه‏اى دوست داشتند عربى بیابانى یا سؤال کننده‏اى از آن حضرت چیزى بپرسد و آنها پاسخ آن را بشنوند، امّا من هر چه از خاطرم مى‏گذشت مى‏پرسیدم، و حفظ مى‏کردم، پس این است علل اختلاف روایاتى که در میان مردم وجود دارد، و علل اختلاف روایات در نقل حدیث»
امشا اینکه شما می فرمایید اگر من بودم می پرسیدم، قیاس نادرستی است. اگر راوی نیز معلومات امروزی شما را داشت چه بسا از راز حدیث سوال می نمود. امّا وقتی کلامی از امام می شنید که موافق باورهای خودش یا چیزی شبیه به آن بود، دیگر جا نداشت سوال کند. اهل بیت(ع) نیز بلد بودند چگونه حرف بزنند. مثلاً اگر کسی می پرسید آیا خورشید دور زمین حرکت می کند؟ جواب منفی نمی دادند. امّا جواب مثبت هم نمی دادند؛ بلکه به گونه ای حرف می زدند که نه اهل زمانشان آن را خلاف باورهای خود بیابند نه آیندگان. چون اگر می گفتند خورشید بر گرد زمین نمی چرخد، اهل زمان باور نمی کردند و جو سازی می کردند که فلانی بر خلاف بدیهیّات حرف می زند. اگر هم می گفتند: خورشید به دور زمین می چرخد، آیندگان خرده می گرفتند. پس با زیرکی خاصّی که در اولیای الهی وجود دارد، با تمام مخاطبان خود ـ در طول زمان ـ به اندازه ی عقل و فهمشان حرف می زدند.
مثلاً زمانی مردم خیال می کردند خورشید دور زمین می چرخد و آن را امری بدیهی می دانستند. اکنون نیز اکثر مردم خیال می کنند زمین بر گرد خورشید می چرخد؛ در حالی که چنین نیست. اگر کسی به اندازه ی حقیر علم نجوم و کیهان شناسی بلد باشد می فهمد که نه زمین بر گرد خورشید می چرخد به خورشید بر گرد زمین.

۳ـ شما غصّه ی این گونه افراد را نخورید. اگر جواب درست را می دانید جواب بدهید اگر نمی دانید بگویید نمی دانم. شما هادی یا گمراه کننده ی کسی نیستید و نمی توانید هم باشید. انبیاء نیز تا خداوند اراده ی هدایت کسی را نکند قادر نیستند کسی را هدایت کنند. هدایت فقط در دست اوست؛ و او هر کس را لایق هدایت بداند، حتماً هدایت می کند. پس شما حسرت گمراه ماندن یا گمراه شدن کسی را نخورید! « أَ فَمَنْ زُینَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً فَإِنَّ اللَّهَ یضِلُّ مَنْ یشاءُ وَ یهْدی مَنْ یشاءُ فَلا تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیهِمْ حَسَراتٍ إِنَّ اللَّهَ عَلیمٌ بِما یصْنَعُونَ ـــــ آیا کسى که عمل بدش براى او آراسته شده و آن را خوب و زیبا مى‏بیند(همانند کسى است که واقع را آن چنان که هست مى‏یابد)؟! خداوند هر کس را بخواهد گمراه مى سازد و هر کس را بخواهد هدایت مى‏کند؛ پس (ای رسول ما!) خودت از دست نروی به خاطر شدّت تأسف بر آنان! همانا خداوند به آنچه انجام مى‏دهند داناست» (فاطر: ۸)؛ جایی که به پیغمبر(ص) می فرماید: بر گمراهی آنها تأسّف مخور! بنده و شما جای خود داریم. آنچه بر رسول خدا و بر شما و بر ماست، ابلاغ مبین است و بس؛ تا حجّت بر خلائق تمام شود. هدایت و گمراهی به دست خداست و در گرو نیّت افراد که آیا حقیقتاً دنبال حقیقت هستند یا دنبال بهانه ای برای اینکه جدال عقل و نفس را به نفع نفس فیصله دهند و با آرامش دنبال باطل روند. ما نه بر اشخاص وکالت داریم و نه مأموریم که ایمانشان را حفاظت کنیم. رسول خدا(ص) جز ابلاغ، وظیفه ای نداشت کجا رسد ما. فرمود: « وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ ما أَشْرَکُوا وَ ما جَعَلْناکَ عَلَیهِمْ حَفیظاً وَ ما أَنْتَ عَلَیهِمْ بِوَکیل‏ ـــــ اگر خدا مى‏خواست، هیچ یک مشرک نمى‏شدند؛ و ما تو را نگهبان آنها قرار نداده‏ایم؛ و تو وکیل (عهده‏دار امور) آنها نیستى‏» (الأنعام:۱۰۷).
باز خدای تعالی فرمود: « لَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ أَلاَّ یکُونُوا مُؤْمِنینَ (۳) إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَیهِمْ مِنَ السَّماءِ آیهً فَظَلَّتْ أَعْناقُهُمْ لَها خاضِعینَ (۴) وَ ما یأْتیهِمْ مِنْ ذِکْرٍ مِنَ الرَّحْمنِ مُحْدَثٍ إِلاَّ کانُوا عَنْهُ مُعْرِضینَ (۵) فَقَدْ کَذَّبُوا فَسَیأْتیهِمْ أَنْبؤُا ما کانُوا بِهِ یسْتَهْزِؤُنَ ــــــــ گویى مى‏خواهى خود را هلاک کنی از اینکه آنها ایمان نمى‏آورند! (۳) اگر ما اراده کنیم، از آسمان بر آنان آیه‏اى نازل مى‏کنیم که گردنهایشان در برابر آن خاضع گردد؛ (۴) و هیچ یادآوری تازه‏اى از سوى خداوند رحمان براى آنها نمى‏آید مگر اینکه از آن روى‏گردان مى‏شوند؛ (۵) آنان تکذیب کردند؛ امّا به زودى می رسد به آنها اخبار آنچه که استهزا مى‏کردند.» (الشعراء)
آیات از این دست بسیارند که تنها پاره ای را ذکر نموده بحث را ادامه می دهیم.
« إِنَّکَ لا تَهْدی مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ یهْدی مَنْ یشاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدینَ ــــ تو نمى‏توانى هر کسى را که دوست دارى هدایت کنى؛ ولى خداوند هر کس را بخواهد هدایت مى‏کند؛ و او به هدایت یافتگان آگاهتر است» (القصص:۵۶)
« وَ ما أَنْتَ بِهادِ الْعُمْی عَنْ ضَلالَتِهِمْ إِنْ تُسْمِعُ إِلاَّ مَنْ یؤْمِنُ بِآیاتِنا فَهُمْ مُسْلِمُونَ ــــ و تو هدایت کننده نیستی نابینایان را از گمراهیشان؛ تو نمی شنوانی مگر کسانى را که ایمان به آیات ما مى‏آورند و در برابر حق تسلیمند» (الروم:۵۳)
« أَ فَأَنْتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ أَوْ تَهْدِی الْعُمْی وَ مَنْ کانَ فی‏ ضَلالٍ مُبینٍ ــــ (اى پیامبر!) آیا تو مى‏توانى بشنوانی کران را؟ یا می توانی هدایت کنی کوران و کسانى را که در گمراهى آشکارى هستند؟!» (الزخرف:۴۰)
« قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّهُ الْبالِغَهُ فَلَوْ شاءَ لَهَداکُمْ أَجْمَعینَ ــــ بگو: پس برای خداست حجّت رسا؛ پس اگر می خواست، همه ی شما را هدایت مى‏کرد.» (الأنعام:۱۴۹)
« وَ عَلَى اللَّهِ قَصْدُ السَّبیلِ وَ مِنْها جائِرٌ وَ لَوْ شاءَ لَهَداکُمْ أَجْمَعینَ ــــ و نمودن راه راست بر عهده ی خداست، و برخى از آن [راهها] کژ است، و اگر مى‏خواست مسلماً همه ی شما را هدایت مى‏کرد.» (النحل:۹)
« وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّهً واحِدَهً وَ لکِنْ یضِلُّ مَنْ یشاءُ وَ یهْدی مَنْ یشاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا کُنْتُمْ تَعْمَلُون‏ ـــــ و اگر خدا مى‏خواست، همه ی شما را امّت واحدى قرار مى‏داد؛ ولى خدا هر کس را بخواهد گمراه، و هر کس را بخواهد هدایت مى‏کند! و یقیناً شما از آنچه انجام مى‏دادید، بازپرسى خواهید شد» (النحل:۹۳)
« فَمَنْ یرِدِ اللَّهُ أَنْ یهْدِیهُ یشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ یرِدْ أَنْ یضِلَّهُ یجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیقاً حَرَجاً کَأَنَّما یصَّعَّدُ فِی السَّماءِ کَذلِکَ یجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذینَ لا یؤْمِنُونَ ـــــ آن کس را که خدا بخواهد هدایت کند، سینه‏اش را براى اسلام، گشاده مى سازد؛ و آن کس را که بخواهد گمراه سازد، سینه‏اش را آن چنان تنگ مى‏کند که گویا مى‏خواهد به آسمان بالا برود؛ این گونه خداوند پلیدى را بر افرادى که ایمان نمى‏آورند قرار مى‏دهد» (الأنعام:۱۲۵)
« إِنْ تَحْرِصْ عَلى‏ هُداهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ لا یهْدی مَنْ یضِلُّ وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرینَ ــــ (ای پیامبر!) اگر چه‏ بر هدایت آنان حرص ورزى، ولى خدا کسى را که گمراه نموده هدایت نمى‏کند، و براى ایشان یارى‏کنندگانى نیست.» (النحل:۳۷)
این همه آیات به وضوح بیان می کنند که هر کسی لایق هدایت شدن نیست. اگر خدا اراده نموده بود که هر کسی به حقیقت راه یابد، تمام مردم هدایت می شدند. امّا خداوند اراده نموده که باطل جویان ـ اگر در ظاهر، حقیقت جو جلوه کنند و یا خودشان را حقیقت جو بپندارند ـ به حقیقت نرسند. همین قرآن کریم و اهل بیت(ع) که حقیقت جویان را هادی اند به سوی حقایق آشکار و نهان، بهانه جویان را بهانه اند برای گمراه گشتن. لذا فرمود: « إِنَّ اللَّهَ لا یسْتَحْیی‏ أَنْ یضْرِبَ مَثَلاً ما بَعُوضَهً فَما فَوْقَها فَأَمَّا الَّذینَ آمَنُوا فَیعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ أَمَّا الَّذینَ کَفَرُوا فَیقُولُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلاً یضِلُّ بِهِ کَثیراً وَ یهْدی بِهِ کَثیراً وَ ما یضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفاسِقینَ ــــــ خداوند از این که پشه، و حتى کمتر از آن، مثال بزند شرم نمى‏کند. (در این میان) آنان که ایمان آورده‏اند، مى‏دانند که آن، حقیقتى است از طرف پروردگارشان؛ و امّا آنها که راه کفر را پیموده‏اند، (این موضوع را بهانه کرده) مى‏گویند: «منظور خداوند از این مثل چه بوده است؟!» خدا جمع زیادى را با آن گمراه، و گروه بسیارى را هدایت مى‏کند؛ ولى تنها فاسقان را با آن گمراه مى‏سازد.» (البقره:۲۶)
اهل بیت(ع) نیز به خاطر مشتی افراد سطحی ـ که جز به حواسّ خود اعتماد ندارند ـ حقایق را از اهلش پنهان نمی کنند. احادیث فراوانی هستند که نزد اهلش، مخزن الاسرارند، امّا وقتی به دست افراد سطحی بیفتند جز بر گمراهی آنها نمی افزایند. کما اینکه آیات قرآن کریم نیز چنین می باشند. « وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَهٌ لِلْمُؤْمِنینَ وَ لا یزیدُ الظَّالِمینَ إِلاَّ خَساراً ــــــ و نازل مى‏کنیم از قرآن آنچه را که شفا و رحمت است براى مؤمنان ، ولى نمی افزاید ستمگران را مگر خسران.» (الإسراء:۸۲)
قبلاً نیز گفتیم که خدای تعالی ابایی از گمراه شدن بندگان ندارد. او مادر مهربان نیست؛ و دلسوزی برایش معنی ندارد؛ بگذار احمقها خدا مهربان بنامند از آن سنخ مهربانی که از سنخ انفعالات بشری است. خدای قرآن کریم، خدای رحمان و رحیم است. فیض رحمانی خویش را ارازانی همه می کند؛ و اگر کسی به او پشت نماید، خود را محروم ساخته؛ و آنکه به حضرتش رو نماید، او را فیض افزون رساند به رحمت رحیمیّه اش. این است خدای ما! هدایت جویان را هدایت می بخشد؛ و باطل جویان را بعد از مهلتی برای توبه، بهانه ها پیش پایشان می نهد تا هر چه بیشتر در گمراهی بغلتند.
فرمود: « هُوَ الَّذی أَنْزَلَ عَلَیکَ الْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذینَ فی‏ قُلُوبِهِمْ زَیغٌ فَیتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَهِ وَ ابْتِغاءَ تَأْویلِهِ وَ ما یعْلَمُ تَأْویلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما یذَّکَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ ــــــــ اوست که این کتاب را بر تو نازل کرد که بخشى از آن، آیات محکم است که اساس کتابند و برخى دیگر، متشابه اند، امّا آنها که در قلبهایشان انحراف است، از این کتاب، آنچه را متشابه است تبعیّت می کنند؛ در حالی که فتنه جویی می کنند و در حالی که آن را تأویل (باطل) می کنند. حال آنکه تاویل (صحیح) آن را نمى‏دانند مگر خدا و راسخین در علم؛ مى‏گویند به همه ی آن ایمان داریم که همه‏اش از ناحیه پروردگار ماست؛ و متذکّر نمی شوند مگر خردمندان» (آل‏عمران:۷)
نه خدا ابایی از متشابه قرار دادن برخی آیاتش دارد نه هادیان الهی. این سنّت خدا و هادیان الهی است؛ که هم سخن متشابه دارند هم سخن محکم تا حقیقت جویان، با منطق ارجاع متشابه به محکم، صدق ایمان خود را ابراز نمایند و باطل جویان، با رها نمودن محکمات و با تمسّک به ظاهر متشابهات، ذات خویش را هویدا سازند. این گونه است که خداوند متعال خبیت را از طیّب متمایز می سازد؛ و نشان می دهد که هر کسی طبق باطن خویش رفتار می نماید؛ و هر کسی همان را می جوید که از سنخ خود اوست؛ و همان را می کند که اقتضای موجودی وی است. فرمود: «قُلْ کُلٌّ یعْمَلُ عَلى‏ شاکِلَتِهِ فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدى‏ سَبیلاً ـــــ بگو: هر کس بر حسب ساختار خود عمل مى‏کند، و پروردگار شما بهتر مى‏داند چه کسى راه یافته‏تر است.» (الإسراء:۸۴)
جناب مولوی در همین راستا فرموده است:
« راز جز با رازدان انباز نیست ــ راز اندر گوش منکر راز نیست ــ لیک دعوت وارد است از کردگار ــ با قبول و نا قبول او را چه کار؟ ـــ نوح نهصد سال دعوت می نمود ــ دم به دم انکار قومش می فزود ــ هیچ از گفتن عنان واپس کشید؟ ــ هیچ اندر غار خاموشی خزید؟ ــ گفت از بانگ و علالای سگان ــ هیچ واگردد ز راهی کاروان؟ ــ یا شب مهتاب از غوغای سگ ــ سست گردد بَدر را در سیر، تَگ؟ ــ مه فشاند نور و سگ عوعو کنـد ــ هر کسی بر طینت خود می تند. ــ چون که نگذارد سگ آن نعره ی سِقَم ــ من مَهَم سیران خود را چون هِلم؟» (مثنوی معنوی)
ما حصل انکه:
در چنان احایثی که مورد بحث ماست، ملکوت آسمانها و زمین برای جویندگان ملکوت بیان گردیده است؛ تا آنگاه که توفیق شهود آن را یافتند بدانند که حقیقت را نظاره می کنند؛ و تحت تأثیر القائات شیطان نیستند. و حکیمان از این احادیث بهره می برند برای ترسیم هندسه ی خلقت به آن شکلی که هست نه به آن شکلی که دیده می شود. در همین حال، باطل جویان نیز بهره ی خود را از این گونه روایات برده، بهانه می یابند برای روی گردانی از حقّ؛ و با تمسّک به این بهانه ها نزاع عقل و نفس را به نفع نفس خاتمه می دهند؛ و از آن پس با خیال آسوده و بی مزاحمت عقل و نفس لوّامه طریق باطل را طیّ می نمایند. امّا آنان که حقیقت را می جویند، وقتی از فهم سرّ کلام معصوم عاجز می مانند، می گویند: وقتی با عقل سلیم و نقل صحیح، عصمت گوینده برایم ثابت است؛ پس منطق حکم می کند که خود را متّهم به جهل نمایم نه اینکه با یک جهل ـ نه یقین ـ ، آن همه برهان عقلی و شواهد نقلی معتبر را زیر سوال ببرم.
اگر کسی حقیقتاً دنبال حقیقت باشد، خدای تعالی سنّتش این است که او را به سمت هدایت کننده ی مناسب رهنمون می شود؛ تا طریق هدایت را پیش رویش نهد؛ و اگر حقیقتاً طالب حقّ نیست و دنبال بهانه می گردد تا از حقّ روی گردان شود، و عذر مانندی می خواهد تا خود را از ملامت عقل و نفس لوّامه رها سازد، خدای تعالی آن بهانه را در اختیارش می گذارد. چرا که او همان گونه که سنّت امداد دارد، سنّت املا و استدراج هم دارد. همان گونه که انبیاء و اوصیاء و اتباعشان از ملائک و جنّ و انس و حیوانات و …، مأموران الهی اند برای هدایت، شیاطین جنّ و اتباعشان از انس و حیوانات و … نیز مآموران الهی اند برای گمراه نمودن آنها که لایق گمراهی شده اند. فرمود: « وَ مَنْ یعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیضْ لَهُ شَیطاناً فَهُوَ لَهُ قَرینٌ ـــــ و هر کس از یاد رحمان روى‏گردان شود شیطانی را به سراغ او می فرستیم پس همواره قرین اوست» (الزخرف:۳۶). آنکه با جهلی، برهان عقل و نقل معتبر را زیر پا می گذارد، از رحمان، روی برگردانده، و بی شکّ گرفتار شیطان خواهد شد. این قاعده ی عالم است؛ که هر کسی سنخ خود را جذب می کند. فرمود: « الْخَبیثاتُ لِلْخَبیثینَ وَ الْخَبیثُونَ لِلْخَبیثاتِ وَ الطَّیباتُ لِلطَّیبینَ وَ الطَّیبُونَ لِلطَّیباتِ » (النور:۲۶). خوبها با خوبها جفت می شوند و بدها با بدها. قلب پاک، علم از ملکوت می گیرد؛ و قلب ناپاک با حواسّ خمسه ازدواج می کند. به قول عارف بلخی، جناب مولوی « او جمیلست و محبٌ للجمال ــ کی جوانِ نو گزیند پیر زال؟ ــ خوب، خوبی را کند جذب این بدان! ـــ طیبات و طیبین بر وی بخوان! ــ در جهان، هر چیز، چیزی جذب کرد ــ گرم، گرمی را کشید و سرد، سرد ــ قِسم باطل باطلان را می‌کشند ـــ باقیان از باقیان هم سرخوشند ــ ناریان مر ناریان را جاذبند ــ نوریان مر نوریان را طالبند».
مؤمن وظیفه دارد خدایی رفتار نماید. اگر دوست می داری که دیگری را مؤمن کنی یا ایمان او را حفظ نمایی، گرفتار هوای نفس خویشی؛ مؤمن، طالب خوبی نیست؛ بلکه طالب « خوبی برای خدا» است. کار خوب را از آن حیث که خوب است دوست نمی دارد؛ بلکه از آن حیث دوست می دارد که خدا خواهان آن است. اگر دانست که خدا گمراهی کسی را خواسته، هدایتش را آرزو نمی کند؛ لذاست که چون حضرت نوح(ع) نجات فرزند خویش خواست، مورد عتاب الهی قرار گرفت. « وَ نادى‏ نُوحٌ رَبَّهُ فَقالَ رَبِّ إِنَّ ابْنی‏ مِنْ أَهْلی‏ وَ إِنَّ وَعْدَکَ الْحَقُّ وَ أَنْتَ أَحْکَمُ الْحاکِمینَ (۴۵) قالَ یا نُوحُ إِنَّهُ لَیسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیرُ صالِحٍ فَلا تَسْئَلْنِ ما لَیسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّی أَعِظُکَ أَنْ تَکُونَ مِنَ الْجاهِلینَ (۴۶) قالَ رَبِّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ أَنْ أَسْئَلَکَ ما لَیسَ لی‏ بِهِ عِلْمٌ وَ إِلاَّ تَغْفِرْ لی‏ وَ تَرْحَمْنی‏ أَکُنْ مِنَ الْخاسِرینَ ــــــ نوح به پروردگارش عرض کرد: «پروردگارا! پسرم از خاندان من است؛ و وعده ی تو(در مورد نجات خاندانم) حقّ است؛ و تو از همه ی حکم‏کنندگان برترى!» (۴۵) فرمود: «اى نوح! او از اهل تو نیست! او عمل غیر صالحى است. پس، آنچه را از آن آگاه نیستى، از من مخواه! من به تو اندرز مى‏دهم تا از جاهلان نباشى!!» (۴۶) عرض کرد: «پروردگارا! من به تو پناه مى‏برم که از تو چیزى بخواهم که از آن آگاهى ندارم! و اگر مرا نیامرزی، و بر من رحم نکنى، از زیانکاران خواهم بود!» (هود)
مبلّغ دین باید موحّد باشد؛ و برای دلخوشی خود آرزوی هدایت کسی را نکند. مبلّغ حقّ، تبلیغ خود را می کند و نتیجه را به هدایت کننده ی حقیقت جویان و گمراه کننده ی باطل خواهان وا می گذارد. همان خدایی که ابلیس و بلعم باعور را از اوج به حیض ساقط می کند و حرّ بن یزید را در بلندای ملکوت جای می دهد. خدا مثل من و شما احساساتی نیست؛ برای او فرقی نمی کند که کلّ مردم دنیا مؤمن باشند یا کافر. « وَ قالَ مُوسى‏ إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ جَمیعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِی حَمیدٌ ــــ و موسى(به بنى اسرائیل) گفت: اگر شما و همه ی مردم روى زمین کافر شوید، پس همانا خداوند، غنیّ و شایسته ی ستایش است» (إبراهیم:۸).
اگر شیعه ای گفت: چون فلان حدیث امام معصوم، واضح البطلان است، پس او شایسته ی امامت نیست. به او بگویید: آیا هر آنچه با علم تو جور نباشد، باطل است؟! مگر تو عالم کلّ هستی که بتوانی چنین حکمی صادر نمایی؟! اگر عالم کلّ هستی اثبات کن! و اگر نیستی پس منطقاً باید این احتمال را بدهی که چه بسا این احادیث چیزی را بیان می کنند که من قادر به فهمش نیستم.
برای مثال، احتمال دارد که این احادیث مربوط به ملکوت آسمانها و زمین باشند که در آیات ۷۵ انعام، ۱۸۵ اعراف، ۸۸ مومنون و ۸۳ یس، بیان شده است. آیا تو ملکوت عالم ـ آنهم تمام ملکوتش ـ را هم می بینی؟! اگر می بینی اثبات کن که می بینی؛ و اگر نمی بینی پس چگونه فهمیده ای که در ملکوت آسمانها و زمین چنین اموری نیستند؟!
از این گذشته، در علم فیزیک این احتمال مطرح شده که شاید جهان ما پنج بعدی یا شش بعدی یا … باشد؛ و برخی گفته اند: جهان ما ده یا یازده بعدی است. این در حالی است که حواسّ ما فقط سه بعد را ادراک می نمایند؛ و بعد چهار(زمان) را هم به نحو مبهمی ادراک می کنیم؛ امّا بیش از آن برای ما قابل درک نیست. پس حتّی طبق فرضیّات فیزیکی، ابعادی از زمین و آسمان از ما پوشیده اند. بر این اساس، از کجا معلوم که آن موجودات مطرح در احادیث، در ابعاد پنهان از ما وجود نداشته باشند. همین اندازه که این احتمال وجود داشته باشد، کافی است تا حکم به واضح البطلان بودن این احادیث زیر سوال رود.
امّا اگر کسی از اهل سنّت چنین شبهاتی مطرح نمود، افزون بر پاسخهای فوق، به او می گوییم:
۱ـ در قران کریم درباره ی جنّها آیات فراوانی است. و عدّه ی زیادی در دنیا، وجود جنّ را افسانه می پندارند. بنده و شما هم که جنّ را ندیده ایم. پس چگونه است که اینها را افسانه نمی شمرید؟ چطور با آیات عجیب خدا غوغا به راه نمی اندازید ولی وقتی حدیثی عجیب از اهل بیت(ع) می بینید غوغا می نمایید؟! قرآن کریم تصریح دارد که جنّها از آتش خلق شده اند؟ آیا از نظر علم فیزیک و علم شیمی امروزی این امکان وجود دارد که آتش بتواند به موجود زنده تبدیل شود؟ علم، پیدایش موجود زنده از آتش را تأیید نمی کند؛ پس به صرف اینکه علم امروزی بشر، چنین چیزی را مردود می داند باید دست از کلام خدا برداریم؟ پانصد سال قبل، پرواز نمودن یک توده ی فلزی صدها تنی در هوا نیز تمسخرآمیز بود؛ امّا امروز بالای سرمان می بینیم که هواپیماهای غولپکر حرکت می کنند. اگر پانصد سال قبل می گفتند: می توان تمام کتابهای یک کتابخانه ی بزرگ را در یک شیء کوچک به اندازه ی ناخن انسان جا داد، همه ی مردم، گوینده را مسخره می کردند؛ امّا امروز آنچه در درون یک فلش مموری وجود دارد همین اندازه و بلکه کوچکتر از آن است. روزی دکتر ریچارد فاینمن، فیزیکدان معاصر، که چند سال پیش وفات نمود، در جمع فیزیکدانها و طیّ یک سخرانی گفت: دور نیست آن روزی که بتوانیم دایره المعارف بریتانیکا را در یک حجم به اندازه ی قوطی کبریت جا دهیم. وقتی وی این سخن را گفت، فیزیکدانها ـ نه عوام مردم ـ به او خندیدند. امّا او هنوز در قید حیات بود که بشر توانست هزاران برابر دایره المعارف بریتانیکا را در حجمی به مراتب کوچکتر جا دهد.
۲ـ بلی ما با چشم سر، نه آن حوت را می بینیم نه آن ثور را و نه آن دریا را؛ امّا آیا ندیدن با چشم سر، دلیل است بر نبودن؟! خداوند متعال می فرماید: « وَ هُوَ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فی‏ سِتَّهِ أَیامٍ وَ کانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ ــــ و اوست کسى که آسمان‏ها و زمین را در شش روز آفرید و عرش او بر آب بود» (هود:۷)
قبل از خلقت زمین و آسمان، آیا دریایی بود که عرش بر آن باشد؟ این کدام دریاست که عرش بر آن استوار می باشد؟ اهل بیت(ع) فرمودند: همان دریایی که حوت در آن شناور است. چطور شما اهل سنّت، این آیه را می پذیرید ولی ان حدیث را مسخره می کنید؟ شما که می گویید چون حوت و ثور و دریایی نمی بینیم پس نیستند، آیا عرش و آن دریایی را که عرش بر آن استوار است را می بینید؟! پس چگونه این نادیدنی را باور دارید ولی آن نادیدنی را مسخره می کنید؟!
۳ـ در قرآن کریم آیات ۸ و ۹ الجنّ، ۱۸ الحجر و ۱۰ الصافات آمده که: خداوند متعال شیاطین جنّی را با شهاب سنگها مورد اصابت قرار می دهد. این همه فضاپیما به آسمان رفته اند؛ آیا تاکنون دیده اند که با فرود آمدن شهاب سنگی، جسد شیطانی از آسمان به زمین افتد؟ اگر آن گونه روایات، اهل بیت(ع) عجیب می نمایند، این گونه آیات هم به همان اندازه عجیب می نمایند. پس چطور شما اهل سنّت، آن گونه احادیث را مسخره می کنید ولی این گونه آیات را قبول دارید؟
۴ـ سخن نهایی آنکه دقیقاً مشابه همین احادیث در کتب اهل سنّت، و با اسناد خودشان وجود دارد. پس اگر به سبب این احادیث می خواهند شیعه را زیر سوال ببرند، خودشان نیز زیر سوال خواهند رفت. برای نمونه پاره ای از این گونه روایات را از کتب خود اهل سنّت نقل می کنیم.
الف. جلال الدین سیوطی، در « الدر المنثور فى تفسیر المأثور» ذیل آیه آیه ی ۱۲ الطلاق،« اللَّهُ الَّذی خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُن… » روایاتی نقل نموده، از جمله این روایت:
‏« و أخرج ابن المنذر عن ابن جریج فی قوله خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ قال بلغنی ان عرض کل أرض مسیره خمسمائه سنه و ان بین کل أرضین مسیره خمسمائه سنه و أخبرت ان الریح بین الأرض الثانیه و الثالثه و الأرض السابعه فوق الثرى و اسمها تخوم و ان أرواح الکفار فیها و لها فیها الیوم حنین فإذا کان یوم القیامه ألقتهم إلى برهوت فاجتمع أنفس المسلمین بالجابیه و الثرى فوق الصخره التی قال الله فی صخره و الصخره خضراء مکاله و الصخره على الثور و الثور له قرنان و له ثلاث قوائم یبتلع ماء الأرض کلها یوم القیامه و الثور على الحوت و ذنب الحوت عند رأسه مستدیر تحت الأرض السفلى و طرفا منعقدان تحت العرش و یقال الأرض السفلى على عمد من قرنی الثور و یقال بل على ظهره و اسمه بهموت یأثرون أنهما نزل أهل الجنه فیشبعون من زائد کبد الحوت و رأس الثور و أخبرت ان عبد الله بن سلام سال النبی صلى الله علیه و سلم علام الحوت قال على ماء اسود و ما أخذ منه الحوت الا کما أخذ حوت من حیتانکم من بحر من هذه البحار و حدثت ان إبلیس تغلغل إلى الحوت فعظم له نفسه و قال لیس خلق بأعظم منک غنى و لا أقوى فوجد الحوت فی نفسه فتحرک فمنه تکون الزلزله إذا تحرک فبعث الله حوتا صغیرا فاسکنه فی اذنه فإذا ذهب یتحرک تحرک الذی فی اذنه فسکن‏
و أخرج أبو الشیخ فی العظمه عن کعب قال الأرضون السبع على صخره و الصخره فی کف ملک و الملک على جناح الحوت و الحوت فی الماء و الماء على الریح و الریح على الهواء ریح عقیم لا تلقح و ان قرونها معلقه بالعرش‏»
منبع: الدر المنثور فى تفسیر المأثور، جلال الدین سیوطى ، سنّى‏، ناشر: کتابخانه آیه الله مرعشى نجفى‏، قم‏، سال چاپ: ۱۴۰۴ ق‏

ب. باز ذیل آیه ۶۰ الرحمن نقل نموده:
« و أخرج الخطیب فی تاریخه عن ابن عباس فی قوله هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلَّا الْإِحْسانُ قال ان لله عمودا أحمر رأسه ملوی على قائمه من قوائم العرش و أسفله تحت الأرض السابعه على ظهر الحوت فإذا قال العبد لا اله الا الله تحرک الحوت تحرک العمود تحت العرش فیقول الله للعرش اسکن فیقول لا و عزتک لا أسکن حتى تغفر لقائلها ما أصاب قبلها من ذنب فیغفر الله له»
منبع: الدر المنثور فى تفسیر المأثور، جلال الدین سیوطى ، سنّى‏، ناشر: کتابخانه آیه الله مرعشى نجفى‏، قم‏، سال چاپ: ۱۴۰۴ ق‏

ج. « و أخرج ابن أبى حاتم و الحاکم و صححه و تعقبه الذهبی فقال منکر عن ابن عمر و قال قال رسول الله صلى الله علیه و سلم ان الأرضین بین کل أرض و التی تلیها مسیره خمسمائه عام و العلیا منها على ظهر حوت قد التقى طرفاه فی السماء و الحوت على صخره و الصخره بید الملک و الثانیه مسجن الریح فلما أراد الله أن یهلک عادا أمر خازن الریح أن یرسل علیهم ریحا تهلک عادا فقال یا رب أرسل علیهم من الریح بقدر منخر الثور فقال له الجبار اذن تکفا الأرض و من علیها و لکن أرسل علیهم بقدر خاتم فهی التی قال الله فی کتابه ما تَذَرُ مِنْ شَی‏ءٍ أَتَتْ عَلَیهِ إِلَّا جَعَلَتْهُ کَالرَّمِیمِ و الثالثه فیها حجاره جهنم و الرابعه فیها کبریت جهنم قالوا یا رسول الله أ للنار کبریت قال نعم و الذی نفسی بیده ان فیها لأودیه من کبریت لو أرسل فیها الجبال الرواسی لماعت و الخامسه فیها حیات جهنم ان أفواههما کالأودیه تلسع الکفار اللسعه فلا تبقى منه لحما على وضم و السادسه فیها عقارب جهنم ان أدنى عقربه منها کالبغال المؤکفه تضرب الکافر ضربه ینسیه ضربها حر جهنم و السابعه فیها سقر و فیها إبلیس مصفد بالحدید ید امامه وئد خلفه فإذا أراد الله ان یطلقه لما شاء أطلقه‏» (الدر المنثور فی تفسیر المأثور، جلال الدین سیوطی، ج‏۶، ص ۲۳۹)

د. علاء الدین على بن محمد بغدادى ذیل آیه « ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یسْطُرُونَ» آورده است:
« قوله عز و جل: ن قال ابن عباس هو الحوت الذی على ظهره الأرض و عنه «إن أول ما خلق اللّه القلم فجرى بما هو کائن إلى یوم القیامه ثم خلق النون فبسط الأرض على ظهره فتحرک النون فمادت الأرض فأثبتت الجبال فإن الجبال لتفخر على الأرض ثم قرأ ن و القلم و ما یسطرون» قیل اسم النون بهموت و قیل لوثیا و عن علی بلهوث.
قال أصحاب السیر و الأخبار: لما خلق اللّه الأرض و فتقها سبع أرضین بعث من تحت العرش ملکا فهبط إلى الأرض حتى دخلت تحت الأرضین السبع و ضبطها فلم یکن لقدمیه موضع قرار فأهبط اللّه تعالى من الفردوس ثورا له أربعون ألف قرن و أربعون ألف قائمه و جعل قرار قدم الملک على سنامه فلم تستقر قدمه فأخذ اللّه یاقوته خضراء من أعلى درجه الفردوس غلظها مسیره خمسمائه سنه و فوضعها بین سنام الثور إلى أذنه فاستقر علیها قدما الملک و قرون ذلک الثور خارجه من أقطار الأرض و منخراه فی البحر فهو یتنفس کل یوم نفسا فإذا تنفس مد البحر و إذا رد نفسه جزر البحر فلم یکن لقوائم الثور قرار فخلق اللّه تعالى صخره کغلظ سبع سموات و سبع أرضین فاستقرت قوائم الثور علیها و هی الصخره التی قال لقمان لابنه فتکن فی صخره فلم یکن للصخره مستقر فخلق اللّه تعالى نونا و هو الحوت العظیم فوضع الصخره على ظهره و سائر جسده خال و الحوت على البحر و البحر على متن الریح و الریح على القدره قیل فکل الدنیا بما علیها حرفان قال لها الجبار سبحانه و تعالى و تنزه و تقدس کونی فکانت.»
منبع: لباب التاویل فى معانى التنزیل‏، علاء الدین على بن محمدبغدادى، سنّی، ناشر: دار الکتب العلمیه، بیروت‏، سال چاپ: ۱۴۱۵ ق

هـ. « ن اختلفوا فیه فقال ابن عباس: هو الحوت الذی على ظهره الأرض. و هو قول مجاهد و مقاتل و السدی و الکلبی. و روى أبو ظبیان عن ابن عباس قال: أول ما خلق اللّه القلم، فجرى بما هو کائن إلى یوم القیامه، ثم خلق النون فبسط الأرض على ظهره فتحرک النون فمادت الأرض، فأثبتت بالجبال و إن الجبال لتفخر على الأرض، ثم قرأ ابن عباس: ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یسْطُرُونَ . و اختلفوا فی اسمه، فقال الکلبی و مقاتل: بهموت. و قال الواقدی: لیوثا. و قال کعب: لوثیا. و عن علی: اسمه بلهوث. قالت الرواه: لما خلق اللّه الأرض و فتقها بعث من تحت العرش ملکا فهبط إلى الأرض حتى دخل تحت الأرضین السبع فوضعها على عاتقه إحدى یدیه بالمشرق الأخرى بالمغرب باسطتین قابضتین على الأرضین السبع، حتى ضبطها فلم یکن لقدمیه موضع قرار، فأهبط اللّه علیه من الفردوس ثورا له أربعون ألف قرن و أربعون ألف قائمه، و جعل قرار قدمی الملک على سنامه، فلم تستقر قدماه فأخذ اللّه یاقوته خضراء من أعلى درجه فی الفردوس غلظها مسیره خمسمائه عام فوضعها بین سنام الثور إلى أذنه فاستقرت علیها قدماه، و قرون ذلک الثور خارجه من أقطار الأرض، و منخراه فی البحر فهو یتنفس کل یوم نفسا فإذا تنفس مدّ البحر و أزبد و إذا رد نفسه جزر البحر فلم یکن لقوائم الثور موضع قرار، فخلق اللّه تعالى صخره کغلظ سبع سموات و سبع أرضین فاستقرت قوائم الثور علیها و هی الصخره التی قال لقمان لابنه:
فَتَکُنْ فِی صَخْرَهٍ [لقمان: ۱۶] و لم یکن للصخره مستقر، فخلق اللّه نونا و هو الحوت العظیم، فوضع الصخره على ظهره و سائر جسده خال و الحوت على البحر، و البحر على متن الریح، و الریح على القدره. قیل: فکل الدنیا کلها بما علیها حرفان قال لها الجبار: کونی فکانت‏ »
منبع: معالم التنزیل فى تفسیر القرآن‏، حسین بن مسعود بغوى، سنّى‏، ناشر: داراحیاء التراث العربى‏، بیروت‏، سال چاپ: ۱۴۲۰ ق‏

و. « روی عن ابن عباس أنه قال: «بسطت الأرض على الحوت، و الحوت على الماء و الماء على الصخره، الصخره بین قرنی الثور، و الثور على الثرى، و ما یعلم ما تحت الثرى إلا اللّه عز و جل.» (بحرالعلوم، نصربن محمد بن احمد سمرقندى، سنّی، ج‏۲، ص۳۹۰)

ز. « إِنَّ الْأَرَضِینَ بَینَ کُلِّ أَرْضٍ وَ الَّتِی تَلِیهَا مَسِیرَهُ خَمْسِمِائَهِ عَامٍ وَ الْعُلْیا مِنْهَا عَلَى ظَهْرِ حُوتٍ قَدِ الْتَقَى طَرَفَاهُ فِی السَّمَاءِ وَ الْحُوتُ عَلَى صَخْرَهٍ وَ الصَّخْرَهُ بِیدِ مَلَکٍ وَ الثَّانِیهُ مَسْجَنُ الرِّیحِ فَلَمَّا أَرَادَ اللَّهُ أَنْ یهْلِکَ عَاداً أَمَرَ خَازِنَ الرِّیحِ أَنْ یرْسِلَ عَلَیهِمْ رِیحاً یهْلِکُ عَاداً فَقَالَ یا رَبِّ أُرْسِلُ عَلَیهِمْ مِنَ الرِّیحِ قَدْرَ مَنْخِرِ الثَّوْرِ فَقَالَ لَهُ الْجَبَّارُ إِذَنْ تُکْفَأَ الْأَرْضُ وَ مَنْ عَلَیهَا وَ لَکِنْ أَرْسِلْ عَلَیهِمْ بِقَدْرِ خَاتَمٍ فَهِی الَّتِی قَالَ اللَّهُ فِی کِتَابِهِ: «ما تَذَرُ مِنْ شَی‏ءٍ أَتَتْ عَلَیهِ إِلَّا جَعَلَتْهُ کَالرَّمِیمِ»؛ وَ الثَّالِثَهُ فِیهَا حِجَارَهُ جَهَنَّمَ وَ الرَّابِعَهُ فِیهَا کِبْرِیتُ جَهَنَّمَ فَقَالُوا یا رَسُولَ اللَّهِ أَ لِلنَّارِ کِبْرِیتٌ قَالَ نَعَمْ وَ الَّذِی نَفْسِی بِیدِهِ إِنَّ فِیهَا لَأَوْدِیهٌ مِنْ کِبْرِیتٍ لَوْ أَرْسَلَ فِیهَا الْجِبَالَ الرَّوَاسِی لَمَاعَتْ وَ الْخَامِسَهُ فِیهَا حَیاتُ جَهَنَّمَ إِنَّ أَفْوَاهَهَا کَالْأَوْدِیهِ تَلْسَعُ الْکَافِرَ اللَّسْعَهَ فَلَا یبْقَى مِنْهُ لَحْمٌ عَلَى وَضَمٍ وَ السَّادِسَهُ فِیهَا عَقَارِبُ جَهَنَّمَ إِنَّ أَدْنَى عَقْرَبَهٍ مِنْهَا کَالْبِغَالِ الْمُؤْکَفَهِ تَضْرِبُ الْکَافِرَ ضَرْبَهً ینْسِیهِ ضَرْبُهَا حَرَّ جَهَنَّمَ وَ السَّابِعَهُ فِیهَا سَقَرٌ وَ فِیهَا إِبْلِیسُ مُصَفَّدٌ بِالْحَدِیدِ یدٌ أَمَامَهُ وَ یدٌ خَلْفَهُ فَإِذَا أَرَادَ اللَّهُ أَنْ یطْلِقَهُ لِمَا یشَاءُ أَطْلَقَهُ »
این حدیث را راویان مهمّ اهل سنّت نقل نموده و بر صحّت سند آن تأکید کرده اند. به برخی از منابع سنّی این حدیث اشاره می کنیم.
( مستدرک الصحیحین، حاکم نیشابوری(از کبار علمای اهل سنّت) ، ج۴ ،ص ۵۹۴) وی بعد از ذکر حدیث چنین گفته است: « هذا حدیثٌ تفرّد ابو السمح عین عیسی بن هلال و قد ذکرت عدالته بنصّ الامام یحیی بم معین رضی الله عنه و الحدیث صحیح و لم یخرجاه» یعنی با اینکه حدیث، صحیح السند است؛ امّا بخاری و مسلم، در صحیح خود آن را نیاورده اند. دقّت فرمایید که « لم یخرجاه» مثنی است و اشاره دارد به مسلم و بخاری. چرا که مستدرک الصحیحین در واقع احادیث صحیحی را بیان می کند که طبق مبنای مسلم و بخاری، صحیح هستند ولی در صحیح بخاری و صحیح مسلم نیامده اند. واژه ی « اخرج» و « لم یخرج» نیز اصطلاح هستند به معنی « نقل نموده» و « نقل نکرده».
(کنزل العمال، المتقی الهندی، ج۶، ص۱۵۷)
(تفسیر ابن کثیر، ابن کثیر، ج۳، ص۱۵۰)
(میزان الاعتدال، ذهبی، ج۲، ص۲۵) و بعد از نقل حدیث گفته: « قال ابن منده: اسناده مشهور»

ملاحظه می فرمایید که این معنا در احادیث اهل سنّت نیز بیان شده و مفسّرین آنها این احادیث را در هم در کتب حدیثی خود آورده اند، هم آنها را در تفسیر آیات به کار برده اند؛ و در برخی از این نقل قولها ملاحظه نمودید که برخی روات مشهور اهل سنّت، برخی از این احادیث را صحیح السند دانسته اند؛ بلکه حاکم نیشابوری اعتبار یکی از این روایات را در حدّ اعتبار احادیث صحیح مسلم و بخاری دانسته است.

سخن پایان در این بخش آنکه:
هر عاقلی وظیفه دارد ریشه ها را با عقل اثبات کند و در سر شاخه هر جا نفهمید تعبّداً بپذیرد. حقّانیّت شیعه با دلائل محکم اثبات می شود. اگر کسی حقّانیّت شیعه را با براهین محکمش یافته و با این گونه احادیث دچار شبهه می شود، عذر موجّهی ندارد. امّا اگر حقّانیّت شیعه را از راه درستش نیافته، منطقاً حقّ ندارد از این راه وارد مسأله شود. چون آن کسی هم که شیعه نیست، باید در بنیانها وارد بحث شود نه در سرشاخه ها.
مدّتهاست که برخی از اهل سنّت، سعی می کنند بحث شیعه و سنّی را به سرشاخه ها بکشانند. چون در بنیانها، به راحتی شکست می خورند. لذا مسائلی را مطرح می کنند که منطقاً نمی توان از راه آنها بر حقّ و باطل بودن مذهبی استدلال نمود. شیعه ی آگاه کسی است که وقتی اهل سنّت از این ترفند ناجوانمردانه استفاده می کنند، آنها را به بنیانها بکشاند و همانجا ضربه فنّی کند. طریقه ی درست برای خنثی نمودن این روش جدلی، روشی است که بروسلی در مبارزات خود به کار می برد؛ یعنی روش حمله در ضمن دفاع. وقتی اهل سنّت از این راه وارد بحث شدند، باید جوابشان را داد و در ضمن جواب، آنها را با سوالی در بنیانهای بحث امامت مواجه نمود تا در مقام دفاع از خود، به بنیانها برگردد. البته برخی از آنها که آموزشهای جدل را دیده اند، سعی خواهند نمود در این تله نیفتند. لذا طرف شیعه باید خیلی مسلّط به بحث و زیرک باشد.

۴ـ فرموده اید: « سوال آخر من کلی است و آن اینکه هیچ شکی نیست که علم ما بسیار بسیار ناقص است و علم تنها محدود به قشر و سطح جهان می شود و ما هیچ اطلاعی از بواطن عالم خلقت ندارم و بنابراین بدیهی است که خیلی مطالب را در وهله اول نتوانیم هضم کنیم. اما خوب اگر قرار باشد هر چیزی را نفهمیدیم ولو در ظاهر واضح البطلان بگوئیم ما نمی دانیم شاید این مطلب مربوط به بواطن عالم باشد شاید مربوط به ملکوت عالم باشد و از این شایدها این یعنی تعطیلی قوه تعقل و تفکر و اجتهاد. خوب به این مطلب چطور می توان پاسخ داد؟ کلا آیا ما هر جا نفهمیدیم باید بگوئیم ما نمی دانیم یا نه برخی جاها اگر یک مطلبی به نظرمان غلط آمد می توانیم بگوئیم این مطلب غلط است و از معصوم ع همچین مطلبی صادر نشده است؟ اگر می توانیم کجاها؟»
الف. اینکه فرموده اید: «ما هیچ اطلاعی از بواطن عالم خلقت ندارم » حکمی است مربوط به خودتان و امثال خودتان. بنده آنقدر ار بواطن عالم می دانم که اگر همه را متکوب کنم، مثنویِ هفتاد مَن کاغذ می شود. تازه آنچه بنده می دانم در برابر آنچه اکابر اهل باطن نوشته اند، کاهی است در برابر کوه. تازه آنچه آن بزرگواران هم نوشته اند، قطره ای است از آنچه دیده و دانسته اند. حضرت آیه الله جوادی آملی نقل می کردند از عارف بزرگ، سیّد حیدر آملی که فرموده اند: « اگر انس و جنّ و ملک نویسنده شوند و دریاها مرکّب شوند و درختان قلم گردند، و بخواهند فضل مرا بنویسند، به کنه فضل من نمی رسند».
پس همه را قیاس به خود نکنید. به قول جناب مولوی: « کار پاکان را قیاس از خود مگیر! ــ گر چه باشد در نوشتن، شیر، شیر».
ب. عزیزا وقتی حکیم یا عارف می گوید: «شاید چنین باشد و شاید چنان»، برای اهل ظاهر است و از باب « تکلّم با خلق به قدر علقشان». حکیم و عارف چنین می گویند که اهل ظاهر، از انکار خود دست بردارند؛ و چیزی را که واضح البطلان نیست، واضح البطلان خطاب نکند؛ و از جهل خود بر یک امر، عدم آن امر را نتیجه نگیرد؛ و الّا نزد آنکه می گوید: «شاید»، این حقایق، باید هستند. مفادّ این احادیث برای اهل باطن، به عین الیقین ثابت است؛ و نزد حکیم، به علم الیقین. لکن نه حکما هر متاعی را بر سر بازار حراج می کنند نه عرفا. شما سری به کتاب سرّ الصلاه امام راحل(ره) بزنید که به زبان فارسی است. ببینید آیا متوجّه مقصود آن عارف بزرگ می شوید؟ اهل باطن، اسرار را در بیان نمی آورند؛ و آنگاه که بیان می کنند، چنان در الفاظ پیچیده پنهان می کنند که جز اهلش دست به مقصودشان نتوانند رساند. جناب مولوی خوش سرود که: « مجملش گفتم نگفتم زان بیان ــ ورنه هم اَفهام سوزد هم زبان ــ من چو لب گویم لب دریا بود ـ من چو لا گویم مراد الا بود» و جناب شیخ محمود شبستری فرمودند: « معانی هرگز اندر حرف ناید ـ که بحر قُلزُم اندر ظرف ناید».
ج. این گونه احادیث نه تنها جایگاه تعطیل عقل نیستند، بلکه جولانگاه خردهای ناب می باشند. لذا حکیمان از این گونه احادیث، چه گوهرها که صید نمی کنند. وقتی چیزی را نمی توانیم اثبات کنیم، و برهانی هم بر بطلان آن نداریم، عقل می گوید: درباره ی آن به نفی و اثبات سخن نگو! لذا اگر کسی در چنین موردی گفت: درست نیست، سخن غیر عاقلانه گفته است. البته اگر ثابت شود که سخنی از معصوم می باشد، حتّی اگر منظور سخن را درنیابیم باز هم یقین می کنیم که آن سخن حقّ است.

نگارنده مطلب : احد ایمانی

Print Friendly, PDF & Email
No votes yet.
Please wait...
انتشار توسط 8 تم

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد

12 + هشت =