نوشته های وب گاه

طینت که در روایات بسیاری به آن اشاره شده ، به چه معناست ؟ طینت علیینی و سجینی چیست ؟

پرسش:
متنی که می نویسم از کتاب کلیات حدیث قدسی ترجمه کتاب جواهر السّنیه، تالیف فقیه بزرگوار و محدث شیخ محمد ابن حسن حرّ عاملی، انتشارات دهقان تهران باب حضرت علی(ع) است: محمد بن علی بن حسین بن بابویه در کتاب علل از محمد بن حسن بن ولید از محمد بن حسن صفار از احمد بن محمد بن عیسی از حسن بن محبوب از عمرو بن ابو المقدام از جابر از امام باقر(ع) از امیرالمومنین (ع) نقل کرده که حضرت در حدیث فرمود: بخشی از حدیث بعد هم خداوند با اراده خود مشتی از آب شیرین و پاک فرات را با خاکی از زمین آغشته کرد گل شد . سپس خداوند خطاب به آن گل فرمود : من از تو پیامبران و فرستادگان و بندگان صالح و امامان هدایت کننده و دعوت کننده به بهشت می سازم . تا روز قیامت پیرو آنها باشند و در روز قیامت هم به اعمال آنها رسیدگی می کنم. چون کسی نمی تواند از اعمال من سئوال کند ، من هستم که از اعمال دیگران می پرسم . بعد هم خداوند مشتی از آب شور و تلخ را با خاک مخلوط کرد گل شد و فرمود : از تو جباران و فراعنه و سرکشان و برادران شیاطین را و کسانی را می آفرینم که مردم را تا روز قیامت به آتش دعوت کنند . این کار را می کنم چون کسی نیست از کارهای من حساب بکشد بلکه من از دیگران حساب می کشم . بعد هم حضرت فرمود : خداوند در آفرینش این دسته اخیر بدا را شرط کرد ولی درباره دسته اول بدا را شرط ننمود، بعد هم آنها را به هم مخلوط کرد…. تا آخر حدیث. آیا با این وجود عدالت واقعا هست ؟ وقتی عده ای از انسان ها به این شکل صالح هستند و عده ای صالح نیستند … با این حال کسانی که آدم های خوبی هستند خیلی کار سختی انجام ندادند چون ذات آنها خوب بوده وبه خوبی گرایش داشتند و انسان هایی که بد هستند ذات آنها بد بوده و به بدی گرایش دارند … دوستم هم در این مسئله شبهه برایش ایجاد شده بود … من حدیث حضرت محمد را در کتاب نهج الفصاحه (تصحیح ، ترجمه ، شرح علی اکبر میرزائی ) خواندم که : خوشبخت کسی است که در شکم مادرش خوشبخت بوده و بدبخت کسی است که در شکم مادرش بدبخت بوده است.( یعنی خداوند از همان اول می داند که کدام انسان خوب و کدامیک بد خواهد بود ولی انسان ها با کارهای خودشان خوب یا بد می شوند. ) من به دوستم گفته بودم شاید چون خدا می داند که چه انسان هایی بد و چه انسان هایی خوب خواهند شد از همان اول گل هایشان را هم به آن شکل صورت داده است اما دوستم (تقریبا ) گفت که باید انسان ها خودشان خوب وبد شوند و نباید گل هایشان متفاوت باشد. او گفت مثلا یکی از خاله هایش از همان بچگی به سمت لوازم آرایش می رفته ( مگر عقل بچه به این چیزها می رسه ) و حالا هم تقریبا گرایشش همان است ( فکر می کنم ) و بعضی از انسان ها با یک حرف و نصیحت تحت تاثیر قرار می گیرند و به خوبی گرایش پیدا می کنند ولی بعضی ها هر کاری کنیم هم فایده ای ندارد و همانی اند که هستند … پس اگر انسان ها کاری که در حال حاضر انجام می دهند به ذاتشان بر نمی گرده پس چرا بعضی از بچه ها در سن کودکی گرایش به خوبی و برخی گرایش به بدی دارند ….و تا بزرگسالی هم این گرایش ادامه دارد چرا پسران حضرت یعقوب باید با هم متفاوت باشند وقتی پدرشان یکی است و پیامبر هم هست . نمی توان گفت که پیامبر در تربیت آنها کوتاهی کرده ( اگر کوتاهی نکرده ) پس آنها ذاتشان بد بوده و گلشان با آب شور آغشته است؟ … و ذات حضرت یوسف (ع) خوب بوده پس مسئله اختیار انسان ها چی می شه؟ آیا این ناعدالتی نیست که بعضی از انسان ها در خانواده هایی به دنیا می آیند که تربیتشان اسلامی است ولی بعضی از انسان ها در خانواده هایی فاسق یا گناهکار به دنیا می آیند و به تبع آن خودشان هم آدم های درستی نیستند ( البته بعضی اوقات در خانواده های مذهبی هم بچه های غیرمذهبی بار می آیند و یا بالعکس که شاید به تربیت نادرست پدر و مادر ربط داشته باشه و یا به همان ذات خوب یا بد و گل با آب شور و گل با آب شیرین ) مثلا من از سن کودکی حس می کردم گرایش دارم به اینکه خوب باشم اما در خانواده ای به دنیا آمدم که مذهبی نبودند و من خودم از سن تکلیف شروع به نماز نکردم چون کسی در خانه نبود که به من کمک کند و به من درست بگوید چه چیزی دست و چه چیزی اشتباه است و پراکنده نمازهایم را می خواندم تا سال اول دبیرستان با یکی دوست شدم که تحت تاثیر او نمازهایم را به جا آوردم … و همین طور برای روزه ( به علت ضعیف بودن جسمی مادرم اجازه نمی داد روزه بگیرم ) حالا من ماندم با یک عالمه روزه و نماز قضا حالا فردی که در خانواده ی مذهبی به دنیا آمده و والدینش مدام به او توصیه می کنند که واجباتش رو انجام بده و او از سن تکلیف درست واجباتش را انجام داده آیا او معنی واقعی خوشبختی را درک می کند یا من؟
پاسخ:
ــ مراد از طینت چیست؟
طبق براهین عقلی و شواهد نقلی در اینکه انسان موجودی است مختار و دنیا محلّ تکلیف و تعیین سرنوشت می باشد شکّی نیست ؛ لذا احادیث طینت باید به گونه ای تبیین و تفسیر شوند که با این حقیقت محکم در تضادّ قرار نگیرند. حقیقت این است که روایات طینت اگر چه فراوان ولی همگی در هاله ای رازآلود پیچیده شده اند که فهم و تفسیرشان را بسی دشوار می سازد و معونه ای گران از معلومات فلسفی و عرفانی را طلب می کند. وقتی انسان با ظاهر اینگونه روایات مواجه می شود چنین می پندارد که گویی فرد فرد انسانها قبل از پای نهادن به دنیا اوّلاً وجود فردی داشته و ثانیاً سعادتمند یا شقاوتمند خلق می شوند. ظاهراً فرض حضرت عالی در پرسش مطرح شده نیز همین بوده است. در حالی که هم خلقت شخصی افراد بشر قبل از خلقت دنیایی آنها با تردیدهای جدّی فلسفی مواجه است هم شقاوت یا سعادت سابق آنها. لذا حکما قبلیّت مطرح در این گونه روایات را نه قبل زمانی بلکه قبل رتبی و وجودی معنی می کنند ؛ یعنی روح با اینکه از بدن و بعد از بدن حادث می شود ولی به محض اینکه موجود می شود مقدّم بر بدن است ؛ چون روح موجودی لازمانی و از عالم امر است و موجود مجرّد تقدّم وجودی بر موجود مادّی دارد. ــ از آنجا که شرح این حقیقت محتاج مقدّمات فلسفی متعدّدی است از پرداختن به آن اجتناب می شود. ــ
به هر حال از دید حکما انسان اوّلاً موجودی است جسمانیّهالحدوث و روحانیّهالبقاء که نحوه ی وجود و سعادت و شقاوت خود را به دست اختیار خود می سازد و ثانیاً موجودی است دو ساحتی و دو بعدی که هر کدام از آن دو بعد پست یا متعالی را بخواهد می تواند بر دیگری مسلّط سازد. بر همین اساس نخست روایتی از امام صادق (ع) ذکر و بر اساس آن و با مبنایی که گفته شده به شرح اجمالی آن می پردازیم.
امام صادق علیه السّلام فرمودند: « همانا خداى عز و جل چون خواست آدم علیه السّلام را بیافریند، در ساعت اول روز جمعه جبرئیل را فرستاد تا با دست راستش ، که از آسمان هفتم به آسمان دنیا می رسید ، مشت کرد، و از هر آسمان خاکى برداشت ، و مشت دیگرى از زمین هفتم بالا تا زمین هفتم دور برگرفت. سپس خداى عزّ و جلّ کلمه ی خود (جبرئیل) را دستور داد تا مشت اوّل را به دست راست و مشت دوم را به دست چپ خود نگه داشت، سپس آن گل را به دو قسمت شکافت . پس از زمین خلقی(ذرّیه ای) را نمودار ساخت و از آسمانها نیز خلقی(ذرّیه ای) را نمودار ساخت . آنگاه خداى تعالى نسبت به آنچه در دست راستش بود فرمود:رسولان و پیغمبران و اوصیاء و صدیقان و مؤمنان و سعادتمندان و هر که ارجمندیش را خواستم، از تو است. پس آنچه در باره ی آنها فرمود، چنان که فرمود ثابت و لازم شد ؛ و نسبت به آنچه در دست چپش بود، فرمود: ستمگران و مشرکین و کفّار و طغیانگران و هر که خوارى و شقاوتش را خواستم از تو است، پس آنچه در باره ی آنها فرمود، چنان که فرمود ثابت و لازم شد. سپس تمام آن دو طینت بیکدیگر آمیخته شد. اینست آنچه خداى عز و جل فرماید: «إِنَّ اللَّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى. ـــــــ همانا خدا شکافنده ی دانه و هسته است » (الأنعام:۹۵) مقصود از حَبّ ، طینت مؤمنین است که خدا محبت خود را بر آنها القاء فرموده و مقصود از هسته ، طینت کافران است که از هر خیرى دور گشتند ؛ و از این جهت هسته «نوى» نامیده شد، که از هر خیرى برکنار گشت و دور شد و نیز خداى عز و جل فرماید: «یخْرِجُ الْحَی مِنَ الْمَیتِ وَ مُخْرِجُ الْمَیتِ مِنَ الْحَی. ــــ خدا زنده را از مرده بیرون آورد و بیرون آورنده مرده از زنده است.»(الأنعام:۹۵) مقصود از زنده همان مؤمن است که طینت او از طینت کافر بیرون آید و مقصود از مرده‏اى که از زنده بیرون شود، کافری است که از طینت مؤمن بیرون شود، پس زنده مؤمن است و مرده کافر.این است که خداى عز و جل فرماید: « أَ وَ مَنْ کانَ مَیتاً فَأَحْییناهُ… . ــــ آیا کسى که مرده است و سپس ما او را زنده کنیم…»(الأنعام:۱۲۲) پس مقصود از مردن مؤمن، آمیختگى طینت او با طینت کافر است و زندگى او زمانى است که خداى عزّ و جلّ به وسیله کلمه خود (جبرئیل) آنها را از یک دیگر جدا ساخت. خداى عز و جل این گونه مؤمن را در زمان ولادتش پس از آنکه در تاریکى بود، خارج می کند و به سوى نور می برد.»(الکافی ،ج‏۲ ،ص۵)

نکات موجود در روایت شریفه:
۱٫ طبق این حدیث شریف خود حضرت آدم که از انبیاء(ع) است ، قبل از هبوط به دنیا ، هم دارای طینت علّیینی است هم دارای طینت سجّینی. پس چنین نیست که برخی از طینت علّیینی خلق شده باشند و برخی دیگر از طینت سجّینی. البته سلسله ی انبیاء بنا به روایات ، همواره از طینت علیین خالص بوده اند ؛ و وضع حضرت آدم (ع) به خاطر ابو البشر بودن او متفاوت می باشد ؛ چون او حامل تمام طینتها بوده است.
۲٫ طینت سجّین از جنس هفت زمین و طینت علّیین از جنس هفت آسمان است. و طبق روایات دیگری هر آسمانی زمین مختصّ به خود نیز دارد. لذا طینت سجیّنی هر عالمی پست ترین موجود آن عالم و طینت علّیینی هر عالمی برترین موجود آن عالم است. چرا که زمین نماد پستی و آسمان نماد علوّ است. بر این اساس ، شاید بتوان گفت که طینت سجّینی عالم دوم (عالم بالاتر از دنیا) برتر یا برابر با طینت علّیینی عالم اوّل(دنیا) است. به همین ترتیب طینت سجّینی هر عالمی از طینت علّیینی عالم پایین تر از خود برتر است. در این مطلب لطیفه ی عرفانی عمیقی است که چنین مقالی مقام چنین بحثی نیست.
۳٫ ملائک منزّه از راست و چپند ، لذا مراد از دست راست و چپ حضرت جبرئیل(ع) احتمالا دو حیث رو به حقّ و رو به خلق اوست. مجرّدات عقلیّه ، که حضرت جبرئیل (ع) نیز از زمره ی آنها و بلکه سیّد آنهاست ، وجود ساری دارند. یعنی در عین اینکه در مرتبه ی وجودی خود مستقرّند در تمام مراتب پایین تر وجود نیز حضور دارند. بلکه مراتب پایین وجود از شئون وجودی خود آنهاست ؛ از اینروست که واژه ی «حضرت» در مورد آنها استعمال می شود. و شاید از این جهت بود که در کلام امام (ع) آمد که دست آن حضرت از آسمان هفتم تا به آسمان دنیا و از زمین هفتم تا به زمین دنیا را به یک بار قبض(مشت نمودن) طی نمود و از همه ی آنها طینتی برداشت. معراج نبوی نیز گواه است که آن بزرگوار در تمام مراتب آسمانها حضور دارد ؛ چرا که این خلق عظیم در تمام این سیر ، تا فوق آسمان هفتم و سدرهالمنتهی با رسول خدا (ص) همراه بود. لکن به حضرت لاهوت راه نداشت ؛ لذا از ورود به این وادی باز ماند.
۴٫ مراد از حَبّ (دانه) ، دانه هایی مثل دانه ی لوبیا و امثال آن هستند که حبوبات خوانده می شوند و تمام آنها غذا بوده و دور ریز ندارند. لذا حَبّ نماد بالفعل بودن است. امّا نوی (هسته) به چیزهایی چون هسته ی خرما و پرتقال و امثال آنها گفته می شود که تنها حالت بالقوّه داشته و قابلیّت رشد دارند ولی خودشان غذا نیستند. بر این اساس مومن کسی است که استعدادهای نهفته در وجود خود را بالفعل نموده است و کافر کسی است که بالقوّه بوده فاقد روح انسانی است. در روایات اهل بیت(ع) آمده است که انبیاء پنج مرتبه روح دارند و مومنین چهار مرتبه و غیر مومنین سه مرتبه. غیر مومنین دارای روح شهوت و روح قوّت و روح حیات و فاقد روح ایمان و روح القُدُس هستند ولی مومنین افزون بر سه روح گفته شده دارای روح ایمان ولی فاقد روح القدس هستند و انبیاء و ائمه(ع) هر پنج مرتبه را دارا هستند. همه انسانها هنگام تولّد سه مرتبه ی روح را دارند و روح الایمان را باید اکتساب نمایند تا انسان بالفعل محسوب شوند. لذا احتمالاً مراد از اینکه انسانها مرکّب از طینت سجّینی و علّیینی هستند ، این است که همه ی انسانها از دو حیث حیوانی( زمینی و سجّینی) و انسانی(آسمانی و علّیینی) تشکیل شده اند ، که جنبه ی انسانی آنها از سنخ طینت علّیین و جنبه ی حیوانی آنها از سنخ سجّین است. لکن در ابتدای تولّد جنبه انسانی بالقوّه است و باید شکوفا شود. روح ایمانی و انسانی همچون حَبّ است که تماماً انسان بالفعل است ولی سه روح اوّل همچون نوی هستند که تماماً بالقوّه بوده نیاز به شکوفا شدن دارند تا به مرحله ی روح انسانی برسند. روح ایمان از سنخ آسمان است که لطیف و بی شکل و وسیع و محیط است و سه روح حیوانی همچون زمین ، تیره و ضیق و محاط. حال اگر کسی جنبه ی حیوانی خود را در خدمت روح ایمان قرار داد و استعدادهای بدنی خود را به نفع روح خود شکوفا و بالفعل نمود در تمامی عوالم ، همواره روح او حاکم بر بدن و جنبه ی حیوانی او خواهد بود. لذا او همواره با روح ایمانی و انسانی شناخته خواهد شد ؛ و بدن و جنبه ی حیوانی که جهت سجّینی اوست تابع جنبه ی علّیینی او می شود. امّا اگر کسی دنبال شکوفا نمودن استعدادهای انسانی خود نرفت ، بدن و جنبه ی حیوانی او که جنبه ی سجّینی وجود انسان است حاکم بر وجود او می شود و شخص در تمام عوالم به بدن و جنبه ی حیوانی خود شناخته می شود.
۵٫ خداوند متعال از مومنین با لفظ «حیّ» (زنده) و از غیر مومنین با لفظ « میّت» (مرده) یا نمود. با این که غیر مومنین نیز ظاهراً زنده اند. امّا از آنجا که فاقد روح ایمان هستند ، زنده به حیوانیّت و مرده به انسانیّت هستند. مرگ و حیات دارای مراتبند. هر که مرتبه ی وجودی او قویتر است زنده تر است ؛ لذا خداوند متعال حیات محض و انبیاء و اولیاء زنده به روح القدس و مومنین زنده به روح ایمان و غیر مومنین فقط زنده به روح حیوانی هستند. بر این اساس ، غیر مومنین تنها حیات سجّینی دارند ولی مومنیین حیات علّیینی دارند و انبیاء و ائمه(ع) حیات الهی داشته مفتخر به دریافت مدال « نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی‏» هستند. اینکه خداوند متعال فرمود مومنان را بعد از مرگ ، حیات داده و از ظلمت به سوی نور خارج نموده است ، نشان از این دارد که مومنان نیز قبل از یافتن روح ایمان در مرحله ی حیوانی و سجّینی بوده اند که با تبعیّت از انبیاء(ع) خود را بالا کشیده اند.« یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا اسْتَجیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یحْییکُمْ . ــــ اى کسانى که ایمان آورده‏اید، چون خدا و پیامبر، شما را به چیزى فرا خواندند که شما را زنده می ، آنان را اجابت کنید.»(انفال:۲۴)
آیات دیگری نیز درقرآن کریم وجود دارند که ناظر به مطالب فوق می باشند. به برخی از این آیات اشاره می شود.
« وَ اتْلُ عَلَیهِمْ نَبَأَ الَّذی آتَیناهُ آیاتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّیطانُ فَکانَ مِنَ الْغاوینَ (۱۷۵)وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیهِ یلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یلْهَثْ ذلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یتَفَکَّرُون‏. ــــــــــــ و خبر آن کس را که آیات خود را به او داده بودیم براى آنان بخوان که از آن عارى گشت آن گاه شیطان، او را دنبال کرد و از گمراهان شد. (۱۷۵) و اگر مى‏خواستیم، قدر او را به وسیله آن [آیات‏] بالا مى‏بردیم، امّا او به زمین گرایید و از هواى نَفْس خود پیروى کرد. از این رو داستانش چون داستان سگ است [که‏] اگر بر آن حمله‏ور شوى زبان از کام برآورد، و اگر آن را رها کنى [باز هم‏] زبان از کام برآوَرَد. این، مَثَل آن گروهى است که آیات ما را تکذیب کردند. پس این داستان را [براى آنان‏] حکایت کن، شاید که آنان بیندیشند. (۱۷۶) »(اعراف)
در این آیه شریفه ، پیروی از هوای نفس و جنبه حیوانی را با تعبیر « أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ » بیان داشت یعنی در زمین ماندگار شد و به زمین چسبید و به سوی زمین گرایید . از طرفی در روایت مورد بحث جنبه ی سجّینی انسان نیز منسوب به طینت زمینی شد.
« أَ فَمَنْ یمْشی‏ مُکِبًّا عَلى‏ وَجْهِهِ أَهْدى‏ أَمَّنْ یمْشی‏ سَوِیا عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیم‏. ـــــــــــ پس آیا آن که نگونسار بر روی صورت خویش راه می پیماید هدایت یافته‏تر است یا آن کسى که راست قامت بر راه راست مى‏رود؟»(الملک:۲۲)
در این آیه ی شریفه تابعین هوای نفس و جنبه ی حیوانی وجود آدمی به این نحو بیان شده که گویی وارونه شده اند ؛ سر و رویشان به سمت زمین و پاهایشان به سمت آسمان است. یعنی اینها به سمت جنبه ی سجّینی خودشان که از سنخ طینت زمینی است توجّه دارند و از جنبه آسمانی خویش غافلند.
« فَکُبْکِبُوا فیها هُمْ وَ الْغاوُونَ . ــــــ پس آنها و گمراهان نگونسار در آنجا افکنده شوند.»(شعراء:۹۴)
یعنی گمراهان همانگونه که در دنیا نگونسار بودند و به جنبه ی سجّینی خود توجّه داشتند در آخرت نیز به همین صورت وارد جهنّم می شوند که ظهور سجّین و پایین ترین مرتبه ی عالم آخرت است.
« یخْرِجُ الْحَی مِنَ الْمَیتِ وَ یخْرِجُ الْمَیتَ مِنَ الْحَی وَ یحْی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ کَذلِکَ تُخْرَجُونَ . ــــــــــ او زنده را از مرده بیرون مى‏آورد، و مرده را از زنده، و زمین را پس از مردنش حیات مى‏بخشد، و به همین گونه بیرون آورده مى‏شوید.»(الروم:۱۹)
اکثر مترجمین ، آخر این آیه ی شریفه را ناظر به قیامت گرفته و گفته اند: « و به همین گونه از قبرها بیرون آورده مى‏شوید.» لکن با توجّه به اینکه قسمت اوّل این آیه را امام صادق(ع) معنای خاصّی نمود ؛ ادامه ی آیه نیز در همان راستا قابل معنا شدن است. به قرینه ی روایت مورد بحث ، در این آیه ی شریفه مراد از زمین را می توان جنبه ی سجّینی و زمینی انسان دانست.
« وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلاَّ وارِدُها کانَ عَلى‏ رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیا . ثُمَّ نُنَجِّی الَّذینَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظَّالِمینَ فیها جِثِیا ـــــــــ و همه شما(بدون استثنا) وارد جهنم مى‏شوید؛ این امرى است حتمى و قطعى بر پروردگارت. آن گاه کسانى را که پرهیزگار بوده‏اند مى‏رهانیم، و ستمگران را به زانو درافتاده در [دوزخ‏] رها مى‏کنیم‏ »(مریم:۷۱)
برخی عرفا در تأویل این آیه ی شریفه گفته اند مراد از جهنّم در این آیه همان اسفل السّافلین دنیا و سجّین بدن است که بی استثناء همه ی انسانها وارد آن می شوند. و شرط خلاصی از آن تقوا و توجّه به علّیین است.
حاصل مطلب این که همه ی انسانها از دو حیث علّیینی و سجّینی خلق شده اند. اصل وجود انسانها که جنبه ی رو به خدایی آنها می باشد ، علّیینی است که در سیر نزولی به دنیا که نازلترین سجّین است تنزّل یافته است. « لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فی‏ أَحْسَنِ تَقْویمٍ (۴)ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلینَ . ـــــــــ … که ما انسان را در بهترین صورت و نظام آفریدیم (۴) سپس او را به پایین‏ترین مرحله بازگرداندیم »(سوره تین) و حال باید با تبعیّت از شریعت به علّیین برگردد. آن عدّه که بر می گردند علّیینی می شوند و آنها که برنمی گردند سجّینی باقی می مانند.
ــ چرا گاه جنبه ی علّیینی انسان غالب می شود و گاه جنبه ی سجّینی او؟ و چرا در معصومین (ع) همواره غلبه با جنبه ی علّیینی است؟
در کتب کلامی تا جایی که بنده بررسی کرده ام ، پاسخی برای این پرسش بنیادی وجود ندارد ؛ و اساساً در این باره بحثی هم نکرده اند. در بین مکاتب فلسفی نیز تنها حکمت متعالیه (مکتب فلسفی ملاصدرا ) پاسخی به این پرسش ارائه نموده که می توان آن را رقیق شده ی پاسخ عرفای اسلامی دانست.
طبق مبنای عرفان نظری هر موجودی مظهر فعلی یک یا چند اسم از اسماء الهی است. برای مثال حضرت جبرئیل مظهر اسم العلیم و میکائیل مظهر اسم الرّزّاق و عزرائیل مظهر اسم الممیت است. در مردان اسماء جلالی همچون الغیور ، الحاکم ، القدیر و … ظهور بیشتری دارد و در زنان اسماء جمالی همچون الرئوف ، العطوف ، الجمیل و … . شیطان نیز مظهر اسم المضلّ است که خداوند هر گاه بر کسی غضب کند مظهر این اسم را بر او می گمارد ؛ « وَ مَنْ یعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیضْ لَهُ شَیطاناً فَهُوَ لَهُ قَرین‏ ـــــــ و هر کس از یاد خدا روى‏گردان شود شیطان را به سراغ او می فرستیم پس همواره قرین اوست‏»(الزخرف:۳۶) ؛ و فرمود: « وَ قالَ الشَّیطانُ لَمَّا قُضِی الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ وَ ما کانَ لِی عَلَیکُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلاَّ أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لی‏ فَلا تَلُومُونی‏ وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ ما أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ ما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِی إِنِّی کَفَرْتُ بِما أَشْرَکْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ إِنَّ الظَّالِمینَ لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ ـــــــ و شیطان، هنگامى که کار تمام مى‏شود، مى‏گوید:خداوند به شما وعده ی حق داد؛ و من به شما وعده دادم، و تخلّف کردم. من بر شما تسلّطى نداشتم ، جز اینکه دعوتتان کردم و شما دعوت مرا پذیرفتید ؛ بنا بر این ، مرا سرزنش نکنید ؛ بلکه خود را سرزنش کنید! نه من فریادرس شما هستم ، و نه شما فریادرس من. من نسبت به شرک شما درباره ی خود ، که از قبل داشتید ، بیزار و کافرم. مسلّماً ستمکاران عذاب دردناکى دارند» (إبراهیم:۲۲).
بر این اساس ، همانگونه که بهشت مظهر اسماء لطف حقّ تعالی می باشد ، جهنّم نیز مظهر اسماء غضبیّه ی اوست ؛ و اسم جامعی است که تمام مظاهر اسماء غضبیّه را در خود جا داده است.
پس مبنای اوّل عرفا این شد که: هر موجودی مظهر یک یا چند اسم از اسماء الهی است. و اسماء الهی یا اسماء رحیمیّه هستند یا اسماء غضبیّه.
مبنای دوم عرفا در این مساله این است که هر اسمی از اسماء خداوند متعال اثر مخصوص به خود را دارد ؛ که آن اثر از مظهر اسم نیز ظهور پیدا می کند. لذا خداوند متعال فرمود: «قُلْ کُلٌّ یعْمَلُ عَلى‏ شاکِلَتِهِ فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدى‏ سَبیلا ــــــ بگو: هر موجودی بر اساس شاکله و ساختار وجودی خود عمل مى‏کند ؛ و پروردگارتان داننده تر است به کسى که و پروردگار شما داناتر است به آن که راه یافته‏تر است.» (الإسراء:۸۴) و فرمود: « وَ الْبَلَدُ الطَّیبُ یخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذی خَبُثَ لا یخْرُجُ إِلاَّ نَکِداً کَذلِکَ نُصَرِّفُ الْآیاتِ لِقَوْمٍ یشْکُرُونَ ـــــــ و سرزمین پاکیزه ، گیاهش به فرمان پروردگار مى‏روید؛ امّا سرزمینهاى بد طینت ، جز گیاه ناچیز و بى‏ارزش، از آن نمى‏روید؛ این گونه آیات(خود) را براى آنها که شکرگزارند، بیان مى‏کنیم» (الأعراف:۵۸)
البته باید توجّه داشت که خداوند متعال فرموده است: « فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتی‏ فَطَرَ النَّاسَ عَلَیها لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یعْلَمُونَ ـــــــــ پس روى خود را متوجّه آیین خالص پروردگار کن! این فطرتى است که خداوند،انسانها را بر آن آفریده؛ دگرگونى در آفرینش الهى نیست؛ این است آیین استوار؛ ولى اکثر مردم نمى‏دانند» (الروم:۳۰) . لذا اگر چه طینتها خوب و بد دارند ولی فطرتها که در سطح زیرین طینتها قرار دارند ، یک جهت می باشند. لذا هر گاه فطرت به ظهور برسد ، طینت را مغلوب خود می کند ؛ حتّی اگر این ظهور در قعر جهنّم باشد. لذا اکثر عرفا جهنّم را مقطعی می دانند و بر این باورند که همه ی اهل جهنّم بعد از ظهور فطرتشان از آن نجات خواهند یافت ؛ یا در عین اینکه در جهنّم می باشند ، جهنّم برایشان محلّ عذاب نخواهد بود.
پس طبق این مبنا هر کسی مظهر هر اسمی است ، متناسب با آن اسم عمل می کند. و اگر مظهر چندین اسم است آثار همه ی آن اسماء از او ظاهر می شود.
مبنای سوم عرفا این است که اسماء الهی دارای نظامات خاصّی هستند و بین اسماء ، روابط و ضوابط خاصّی حاکم است ؛ که ظهور این روابط در عالم خلقت ، همین روابط بین موجودات را پدیدار ساخته است.
طبق این مبنا ، اگر موجودی مظهر چندین اسم باشد ، در متن وجود او نیز این نظام برقرار خواهد بود. پس اینکه شخص گاه یک جور و گاه جور دیگر عمل می کند ، ناشی از غلبه ی اسماء بر یکدیگر است. لکن از آنجا که اسماء رحیمیّه خداوند متعال بر اسماء غضبیّه ی او غلبه نهایی دارند ، لذا در نهایت همه ی انسانها با ظهور فطرتشان تحت رحمت حقّ تعالی قرار خواهند گرفت.
حاصل کلام اهل عرفان اینکه:
هر کسی با ساختاری مخصوص آفریده شده و مطابق آن ساختار عمل می کند ؛ و عمل او نیز به اختیار خود اوست. چون اسم المختار در همه ی موجودات عالم ظهور دارد. پس نحوه ی اختیار نمودن افراد تابع ذات و طینت آنهاست ؛ و به قول معروف « هر کسی بر طینت خود می تَنَد » و « از کوزه همان برون تراود که در اوست ».
امّا نقش شریعت در این میان آن است که فطرت را بر طینت غالب سازد. لذا دین بر اساس طینت استوار نیست بلکه بر فطرت واحد توحیدی استوار می باشد. انسانها طبق روایات اهل بیت (ع) مرکّب از طینت علّیینی و سجّینی می باشند ؛ و دین آمده تا با وعد و وعیدهای خود ، گرایش اختیار به سمت طینت علّیین و فطرت را باعث شود و در مقابل ، شیطان نیز سعی می کند با وساوس خود ، طینت سجّینی را غالب سازد. عدّه ای در همین دنیا بر طینت سجّینی غالب گشته و با فطرت ظهور یافته وارد برزخ می شوند که طوبی لهم و حُسن مآب ؛ امّا عدّه ای دیگر بدون راه یابی به فطرت ، وارد برزخ می شوند. در این هنگام با فشار قبر و عذاب دوزخ برزخی او را از طینت سجّینی جدا می کنند ؛ و اگر نشد می ماند برای جهنّم اخروی. لذا فرمود: « إِنَّ الَّذینَ کَفَرُوا بِآیاتِنا سَوْفَ نُصْلیهِمْ ناراً کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَیرَها لِیذُوقُوا الْعَذابَ إِنَّ اللَّهَ کانَ عَزیزاً حَکیما ــــــــ کسانى که به آیات ما کافر شدند، به زودى آنها را در آتشى وارد مى‏کنیم که هر گاه پوستهاى تنشان بریان گردد(و بسوزد)، پوستهاى دیگرى به جاى آن قرار مى‏دهیم، تا عذاب را بچشند. خداوند، عزیز و حکیم است» (النساء:۵۶) ؛ یعنی با جهنّم که مظهر اسماء غضب خداست ، پوسته های طینت سجّینی و صور پست غیر انسانی یک به یک زدوده می شوند تا خورشید فطرت ، که زیر آنها دفن شده بود ، طلوع نماید. در این هنگام ، یا شخص از جهنّم خلاص می شود یا در ردیف خود جهنّم و موجودات موذی آن از قبیل مارها و عقربها و سگهای جهنّم در می آید که هیچ آزاری از جهنّم نمی بینند ؛ و به امر پروردگارشان اهل جهنّم را آزار می دهند و از این عمل لذّت می برند ؛ که « نیش عقرب نه از سر کین ؛ اقتضای طبیعتش این است.»
البته برخی را این سخن بس عجیب آمده که چگونه می شود موجودی در جهنّم باشد و از آن لذّت برد؟ حال آنکه همین اهل جهنّم در دنیا نیز از اخلاق جهنّمی خود هم در عذاب بودند هم از آن لذّت می بردند. برخی افراد اگر سوسکی را بکشند ، دقایقی محزونند و اگر در مقابل چشمانشان مرغی را سر ببرند ، تاب دیدن ندارند ؛ پس کجا رسد که بخواهند آدم بکشند. امّا برخی دیگر از کشتن انسانها ، که برای گروه اوّل به شدّت آزار دهنده است ، لذّت می برند. بلکه برخی جنایتکاران ، این قتلها را با شیوه های تفریحی خاصّی نیز انجام می دهند. پس چیزی که عذاب است برای اینها لذّتبخش می باشد. بارزتر از این گونه افرادِ مبتلا به سادیسم ، کسانی هستند که به اصطلاح روانشناسان مازوخیست (خود آزار) نامیده می شوند. اینها کسانی هستند که از آزار دادن خود لذّت می برند ؛ و چه بسا عمداً شرائطی پیش می آورند که دیگران آنها را آزار دهند. و حتّی اگر دست و پای آنها را ببندند تا به خود آسیب نزنند ، به شدّت دچار ناراحتی می شوند. اهل جهنّم نیز در چنین حالتی هستند که در عین معذّب بودن از عذاب جهنّم لذّت می برند. در روایت است که رسول خدا (ص) بر جهنّم گذر می کند و جهنّم ، آن بنده ی مطیع خدا ، به احترام حضرتش از گرمی خود می کاهد ، در این هنگام اهل جهنّم از ماموران جهنّم می پرسند که قضیّه چیست؟ و جواب داده می شوند که جهنّم به احترام رسول خدا خاضع شده است. اهل جهنّم ناراحت شده و می گویند: ما کاهش عذاب نمی خواهیم.
امّا از نظرگاه حکمت متعالیه اختیار هر کسی تابع رتبه ی وجودی اوست.
طبق مبنای حکمت متعالیه ، وجود ، حقیقتی است واحد ولی دارای مراتب ، که هر موجودی تنها یک مرتبه از آن را به خود اختصاص داده است. و هر مرتبه ای نیز آثار مخصوص به خود دارد. لذا هر کسی بر اساس رتبه ی وجودی خود عمل می کند ؛ « قُلْ کُلٌّ یعْمَلُ عَلى‏ شاکِلَتِهِ ».
این نظریّه در باقی موارد تفاوتی با نظر عرفا ندارد ؛ و تنها بحث مظهریّت اسماء را یک مرتبه تنزّل داده و در شکل مراتب وجود مطرح نموده است.
ــ شواهد نقلی نظر عرفا و حکما
شاهد نخست:
«قُلْ کُلٌّ یعْمَلُ عَلى‏ شاکِلَتِهِ فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدى‏ سَبیلا ــــــ بگو: هر موجودی بر اساس شاکله و ساختار وجودی خود عمل مى‏کند ؛ و پروردگارتان داننده تر است به کسى که و پروردگار شما داناتر است به آن که راه یافته‏تر است.» (الإسراء:۸۴)
نحوه ی دلالت این آیه ی شریفه بر نظر عرفا و حکما پیشتر بیان شد.
شاهد دوم:
« وَ الْبَلَدُ الطَّیبُ یخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذی خَبُثَ لا یخْرُجُ إِلاَّ نَکِداً کَذلِکَ نُصَرِّفُ الْآیاتِ لِقَوْمٍ یشْکُرُونَ ـــــــ و سرزمین پاکیزه ، گیاهش به فرمان پروردگار مى‏روید؛ امّا سرزمینهاى بد طینت ، جز گیاه ناچیز و بى‏ارزش، از آن نمى‏روید؛ این گونه آیات(خود) را براى آنها که شکرگزارند، بیان مى‏کنیم» (الأعراف:۵۸)
شرح این آیه نیز در مطالب پیشین گذشت.
شاهد سوم:
« وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلاَّ وارِدُها کانَ عَلى‏ رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیا . ثُمَّ نُنَجِّی الَّذینَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظَّالِمینَ فیها جِثِیا ـــــــــ و همه ی شما(بدون استثنا) وارد جهنم مى‏شوید؛ این امرى است حتمى و قطعى بر پروردگارت. آن گاه کسانى را که پرهیزگار بوده‏اند مى‏رهانیم، و ستمگران را به زانو درافتاده در [دوزخ‏] رها مى‏کنیم‏ »(مریم:۷۱)
برخی عرفا در تفسیر انفسی این آیه ی شریفه گفته اند مراد از جهنّم در این آیه ی شریفه همان اسفل السّافلین دنیا و سجّین بدن است که بی استثناء همه انسانها وارد آن می شوند ؛ و شرط خلاصی از آن تقوا و توجّه به علّیین است. جهنّم برزخی و اخروی نیز باطن همین حقیقت است.
شاهد چهارم:
یکی از اصحاب امام صادق (ع) گوید: « من با یکى از اصحاب وارد بر امام صادق علیه السّلام شدیم، محضرش عرض کردم: اى فرزند رسول خدا فدایت شوم: گاهى بدون این که سببى برایش سراغ داشته باشم مغموم و محزون می شوم جهت آن چیست؟ حضرت فرمودند: حزن و سرورى که به شما مى‏رسد از ناحیه ی ماست ؛ زیرا هر وقت ما محزون یا مسرور شویم به واسطه ی آن شما نیز محزون و مسرور مى‏گردید ؛ و جهتش آن است که ما و شما از یک نور یعنى نور حقّ عزّ و جلّ مى‏باشیم، حقّ جلّ و اعلى طینت ما و شما را یکى قرار داده و اگر طینت شما به حال خود واگذارده مى‏شد به همان نحو که اخذ و برداشته شده ، محقّقاً ما و شما یکسان مى‏بودیم ؛ ولى طینت شما با طینت دشمنانتان ممزوج شده و بدین ترتیب از مرحله و مرتبه ی تساوى با ما خارج شدید و اگر این معنا اتّفاق نمى‏افتاد هرگز گناهى از شما سر نمى‏زند.» ( علل الشرائع، ج‏۱، ص: ۹۳)
شاهد پنجم:
« عبد اللَّه بن سنان، گوید راجع به اوّلین مخلوق حقّ عزّ و جلّ از امام صادق علیه السّلام پرسیدم؟ حضرت فرمودند:اوّل مخلوق خداوند موجودى است که هر موجود دیگرى از آن آفریده شده. عرضه داشتم: فدایت شوم آن چیست؟ فرمودند: آب ؛ و شرح این ماجرا آن است که: خداوند تبارک و تعالى دو دریاى آب آفرید، یکى از آن دو شیرین و دیگرى شور بود. پس از ایجاد آنها نظر به آب شیرین نمود و فرمود: اى دریا. آب جواب داد: لبیک و سعدیک. حقّ عزّ و جلّ فرمود: برکت و رحمت من در تو است و اهل طاعت و بهشتم را از تو مى‏آفرینم . سپس به آب شور نظر کرده و فرمود: اى دریا. آب جواب نداد. حقّ دوباره بلکه تا سه مرتبه آن را مورد خطاب قرار داد ولى آن دریا جواب نداد. حقّ تبارک و تعالى فرمود: لعنت من بر تو باد و از تو اهل معصیت و ساکنین در دوزخ را ایجاد مى‏کنم.سپس به هر دو امر فرمود تا با هم آمیخته شوند.سپس امام علیه السّلام فرمودند: و به خاطر همین آمیختن و امتزاج بود که مؤمن از کافر و کافر از مؤمن متولّد مى‏گردد.» (علل الشرائع، ج‏۱، ص: ۸۴)
شاهد ششم:
على بن الحسین علیهما السلام فرمودند: « خداى عزّ و جلّ دلها و پیکرهاى پیغمبران را از طینت علّیین آفرید، و دلهاى مؤمنین را هم از آن طینت آفرید و پیکرهاى مؤمنین را از پائین‏تر از آن قرار داد ؛ و کافران را از طینت سجّین آفرید، هم دلها و هم پیکرهایشان را . آنگاه این دو طینت را ممزوج ساخت، به همین جهت از مؤمن کافر متولّد شود و کافر مؤمن زاید ؛ و نیز به همین سبب به مؤمن گناه و بدى رسد و به کافر ثواب و نیکى ، پس دلهاى مؤمنان بدان چه از آن آفریده شده گرایند و دلهاى کافران بدان چه از آن آفریده شده تمایل کنند.» (الکافی، ج‏۲، ص: ۲)
شاهد هفتم:
« عبد اللَّه بن کیسان گوید: به امام جعفر صادق علیه السّلام عرض کردم: قربانت گردم، من عبد اللَّه بن کیسان چاکر شما هستم. فرمود: نژادت را می شناسم، اما تو را نمی شناسم. عرض کردم من در کوهستان متولد شده و در سرزمین فارس بزرگ شده‏ام، و در امر تجارت و کارهاى دیگر با مردم سر و کار دارم. گاهى با مردى معاشرت می کنم و از او خوش رفتارى‏ و حسن خلق و امانت دارى می بینم، سپس از مذهبش جستجو می کنم، معلوم مى‏شود با شما دشمن است ؛ و با مرد دیگرى معاشرت می کنم و از او بد خلقى و کمى امانت و ناپاکى می بینم، سپس جستجو می کنم، معلوم مى‏شود ولایت شما را دارد، این چگونه است؟ فرمود: ای ابن کیسان! مگر نمی دانى که خداى عزّ و جلّ گِلى از بهشت گرفت و گِلى از دوزخ ، سپس آن دو را به هم آمیخت، آنگاه این را از آن، و آن را از این جدا ساخت ؛ پس آنچه از امانت دارى و حسن خلق و خوش رفتارى در دشمنان ما می بینى از جهت تماس آنهاست با طینت بهشتى و ایشان عاقبت به اصل خلقت خود برگردند ؛ و آنچه از بى‏امانتى و بدخلقى و آلودگى در دوستان ما می بینى، در اثر تماس آنها با طینت دوزخى است و بالاخره به اصل خلقت خود برگردند. » (الکافی، ج‏۲، ص:۴)
شاهد هشتم:
« عَنْ شِهَابٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یقُولُ لَوْ عَلِمَ النَّاسُ کَیفَ خَلَقَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى هَذَا الْخَلْقَ لَمْ یلُمْ أَحَدٌ أَحَدا … ـــــــــ شهاب گوید: شنیدم که امام صادق علیه السّلام فرمودند: اگر مردم می دانستند که خداى تبارک و تعالى این مخلوق را چگونه آفریده ، هیچ کس دیگرى را سرزنش نمی کرد، عرض کردم: خدایت صالح گرداند! مگر خلقت خلق چگونه بوده است؟ فرمودند: همانا خداى تبارک و تعالى اجزائى آفرید و آنها را تا ۴۹ جزء رسانید، سپس هر جزئى را ده بخش کرد (تا جمعا ۴۹۰ بخش شد) آنگاه آنها را میان مخلوق پخش کرد، و به مردى یک دهم جزء داد و به دیگرى دو دهم تا به یک جزء کامل رسانید و به دیگرى یک جزء و یک دهم داد و به دیگرى یک جزء و دو دهم و به دیگرى یک جزء و سه دهم تا به دو جزء کامل رسانید، سپس به همین حساب به آنها داد تا به عالی ترینشان ۴۹ جزء داد، پس کسى که تنها یک دهم جزء دارد، نمی تواند مانند دو دهم جزء دار باشد و نیز آنکه دو دهم دارد مثل صاحب سه دهم نتواند بود و نیز کسى که یک جزء کامل دارد، نمی تواند مانند داراى دو جزء باشد، و اگر مردم می دانستند که خداى عزّ و جلّ این مخلوق را بر این وضع آفریده هیچ کس دیگرى را سرزنش نمى‏کرد. » (الکافی، ج‏۲، ص۴۴)
شاهد نهم:
« عَنْ یعْقُوبَ بْنِ الضَّحَّاکِ عَنْ رَجُلٍ مِنْ أَصْحَابِنَا سَرَّاجٍ وَ کَانَ خَادِماً لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ‏قَالَ بَعَثَنِی أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع فِی حَاجَهٍ وَ هُوَ بِالْحِیرَهِ أَنَا وَ جَمَاعَهً مِنْ مَوَالِیهِ … ـــــــــــ مردى سرّاج که خدمتگزار امام صادق علیه السّلام گوید: زمانى که امام صادق علیه السّلام در حیره بود ، مرا با جماعتى از دوستانش پى کارى فرستاد، ما رفتیم، سپس اندوهگین‏ مراجعت کردیم. بستر من در گودى زمینى بود که در آنجا منزل کرده بودیم ؛ من با حال خستگى و ضعف آمدم و خود را در بستر انداختم ، در آن هنگام امام صادق علیه السّلام آمد و فرمود ، نزد تو آمدیم . من راست نشستم و حضرت هم سر بسترم نشست و از کارى که مرا دنبالش فرستاده بود پرسید، من هم گزارش دادم، حضرت حمد خدا کرد. سپس از گروهى سخن به میان آمد که من عرض کردم: قربانت گردم، ما از آنها بیزارى می جوییم ؛ زیرا آنها به آنچه ما عقیده داریم عقیده ندارند. امام فرمودند: آنها ما را دوست دارند ؛ آیا چون عقیده ی شما را ندارند از آنها بیزارى می جویید؟ گفتم: آرى. امام فرمودند: ما هم عقایدى داریم که شما ندارید، پس آیا سزاوار است که ما هم از شما بیزارى جوییم؟ عرض کردم: نه قربانت گردم. فرمودند: نزد خدا هم حقایقى است که نزد ما نیست، گمان دارى خدا ما را دور می اندازد؟ عرض کردم: نه به خدا، قربانت گردم، دیگر چنین نمی کنیم (از آنها بیزارى نمی جوییم). فرمودند: آنها را دوست بدارید و از آنها بیزارى مجویید! زیرا برخى از مسلمین یک سهم و برخى دو سهم و برخى سه سهم و برخى چهار سهم و برخى پنج سهم و برخى شش سهم و برخى هفت سهم (از ایمان را )دارند. پس سزاوار نیست که صاحب یک سهم را بر آنچه صاحب دو سهم دارد، وادارند و نه صاحب دو سهم را بر آنچه صاحب سه سهم دارد و نه صاحب سه سهم را بر آنچه صاحب چهار سهم دارد و نه صاحب چهار سهم را بر آنچه صاحب پنج سهم دارد و نه صاحب پنج سهم را بر آنچه صاحب شش سهم دارد و نه صاحب شش سهم را بر آنچه صاحب هفت سهم دارد. اکنون برایت مثلى می زنم: مردى (از اهل ایمان) همسایه‏ ى نصرانى داشت، او را به اسلام دعوت کرد و در نظرش جلوه داد تا اسلام را پذیرفت. سحرگاه نزد تازه مسلمان رفت و در زد، گفت: کیست؟ گفت: من فلانى هستم، گفت: چه کار دارى؟ گفت: وضو بگیر و جامه‏هایت را بپوش و همراه ما به نماز بیا، او وضو گرفت و جامه‏هایش را پوشید و همراه او شد، هر چه خدا خواست نماز خواندند ؛ سپس نماز صبح گزاردند و بودند تا صبح روشن شد. نصرانى دیروز (و مسلمان امروز) برخاست به خانه‏اش برود، آن مرد گفت: کجا می روى؟ روز کوتاه است، و چیزى تا ظهر باقى نمانده، همراه او نشست تا نماز ظهر را هم گزارد، باز آن مرد گفت: بین ظهر و عصر مدت کوتاهى است و او را نگه داشت تا نماز عصر را هم خواند ؛ سپس برخاست تا به منزلش رود، آن مرد گفت: اکنون آخر روز است و از اولش کوتاه‏تر است، او را نگه داشت تا نماز مغرب را هم گزارد، باز خواست به منزلش رود، به او گفت یک نماز بیش باقى نمانده ؛ ماند تا نماز عشا را هم خواند، آنگاه از هم جدا شدند. چون سحرگاه شد نزدش آمد و در زد، گفت: کیست؟ گفت: من فلانى هستم، گفت: چه کار دارى؟ گفت: وضو بگیر و جامه‏هایت را بپوش و بیا با ما نماز بگزار ! تازه مسلمان گفت: براى این دین شخصى بی کارتر از مرا پیدا کن، که من مستمند و عیال وارم. …» (الکافی، ج‏۲، ص۴۳)
ــ سخن آخر
آنچه از آیات و روایات و نظر حکما و عرفا در این مجال کوتاه گفته شد ، صرفاً طرح خام مطلب بود. لذا ممکن است با این مقدار آن خلجان که در دلها می نشیند رفع نگردد. چرا که مبانی عرفا و حکما را در محیط کلاس درس و از استاد زبده و در طول سالیان دراز باید آموخت تا تمام ظرائف و ریزه کاریهای آن به چنگ آید.
لبّ مطلب برای شخص ناوارد در مسائل فلسفی و عرفانی آنکه هر انسانی از یک فطرت صد در صد الهی و توحیدی و دو گونه طینت خوب و بد آفریده شده است ؛ و دین بر اساس فطرت است نه طینت. لذا انسان مختار است که با تکیه بر فطرت درونی و دین بیرونی بین یکی از این طینتها انتخاب نماید و بالاخره یکی را بر دیگری غالب سازد. گاه طینت بد غالب می شود و انسان بد می شود و گاه بالعکس ؛ امّا ملاک سعادت یا شقاوت خروج از عالم مادّه با یکی از این طینتهاست. آنکه با طینت سجّینی از دنیا خارج شود کافر محشور می شود ؛ و آنکه با طینت علّیینی بمیرد مومن خواهد بود. البته چه بسا افرادی که در برزخ سجّینی اند ولی در آخرت علّیینی می شوند.
ـ امّا حدیث « السَّعِیدُ مَنْ سَعِدَ فِی بَطْنِ أُمِّهِ وَ الشَّقِی مَنْ شَقِی فِی بَطْنِ أُمِّهِ»
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): « السَّعِیدُ مَنْ سَعِدَ فِی بَطْنِ أُمِّهِ وَ الشَّقِی مَنْ شَقِی فِی بَطْنِ أُمِّهِ. ــــ سعادتمند کسی است که در شکم مادرش سعادتمند شد و شقاوتمند کسی که در شکم مادرش شقاوتمند شد.» (نهج الفصاحه ، ص۵۳۰)
در تفسیر این گونه روایات باید متوجّه بود که :
اوّلاً در فرهنگ اهل بیت (ع) مختار بودن انسان امری مسلّم بوده ، عاقبت اخروی انسان به دست اختیار وی سپرده شده است. در برخی روایات نیز قسمتی از این حدیث با تغییر تعبیر بیان شده که می تواند نمایشگر این باشد که اهل بیت (ع) نمی خواسته اند با اینگونه احادیث اختیار را خدشه دار نمایند. در روایتی از نبی اکرم(ص) آمده است: « السَّعِیدُ مَنْ وُعِظَ بِغَیرِهِ وَ الشَّقِی مَنْ شَقِی فِی بَطْنِ أُمِّه‏ ــــ سعادتمند کسی است که از وضع دیگری پند بگیرد ؛ و شقاوتمند کسی که در شکم مادرش شقاوتمند شد.» (بحار الأنوار ، ج‏۷۴ ،ص۱۳۵ )
ثانیاً طبق روایات متعدّدی همه ی انسانها با فطرت توحیدی به دنیا می آیند و انحراف آنها از جادّه ی توحید ثانوی و به سبب امور خارجی و اختیار خود اوست. نبی مکرّم اسلام فرمودند: « کُلُّ مَوْلُودٍ یولَدُ عَلَى الْفِطْرَهِ فَأَبَوَاهُ یهَوِّدَانِهِ وَ ینَصِّرَانِهِ وَ یمَجِّسَانِه ــــ هر نوزادی بر اساس فطرت متولّد می شود ، پس والدین او وی را یهودی و نصرانی و مجوسی می کنند.» (بحار الأنوار ، ج‏۵۸ ،ص۱۸۷ )
بنا بر این ، در تفسیر روایات مربوط به سعادت و شقاوت ذاتی ، باید راهی را پیمود که تعارضی با این دو امر مسلّم نداشته باشد ؛ چون معصوم (ع) سخن حقیقتاً متعارض نمی گوید ، پس اگر تعارضی بین دو آموزه ی صحیح دیده می شود ظاهری بوده نیازمند تفسیر درست است. بر همین اساس به پاره ای از تفاسیر که از این روایت شده اشاره می شود.
الف ـ « عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی عُمَیرٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ ع عَنْ مَعْنَى قَوْلِ رَسُولِ اللَّهِ ص : «الشَّقِی مَنْ شَقِی فِی بَطْنِ أُمِّهِ وَ السَّعِیدُ مَنْ سَعِدَ فِی بَطْنِ أُمِّهِ » ، فَقَالَ الشَّقِی مَنْ عَلِمَ اللَّهُ وَ هُوَ فِی بَطْنِ أُمِّهِ أَنَّهُ سَیعْمَلُ أَعْمَالَ الْأَشْقِیاءِ وَ السَّعِیدُ مَنْ عَلِمَ اللَّهُ وَ هُوَ فِی بَطْنِ أُمِّهِ أَنَّهُ سَیعْمَلُ أَعْمَالَ السُّعَدَاءِ قُلْتُ لَهُ فَمَا مَعْنَى قَوْلِهِ ص : «اعْمَلُوا فَکُلٌّ مُیسَّرٌ لِمَا خُلِقَ لَهُ » فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ لِیعْبُدُوهُ وَ لَمْ یخْلُقْهُمْ لِیعْصُوهُ وَ ذَلِکَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ- وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِیعْبُدُونِ فَیسَّرَ کُلَّا لِمَا خُلِقَ لَهُ فَالْوَیلُ لِمَنِ اسْتَحَبَّ الْعَمَى عَلَى الْهُدَى‏ ـــــــ محمد بن ابى عمیر گوید: از أبو الحسن حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام سؤال کردم از معنى قول رسول خدا (ص) که‏: « الشقى من شقى فی بطن امه و السعید من سعد فی بطن امه‏ » ؛ امام (ع) فرمود: شقاوتمند کسى است که خدا دانسته که او به زودى اعمال بدبختان را انجام می دهد و حال آنکه او را در شکم مادرش باشد و سعادتمند کسى است‏ که خدا دانسته که او به زودى اعمال نیکبختان را انجام می دهد و حال آنکه او را در شکم مادرش باشد. به آن حضرت عرض کردم : پس معنى قول پیغمبر (ص) چیست که فرمود:« عمل کنید که هر کس براى کارى که براى آن آفریده شده آماده و مهیا است. » امام (ع) فرمودند: خداى عزّ و جلّ جنّ و انس را آفرید از براى آنکه او را بپرستند و ایشان را نیافرید از براى آنکه او را نافرمانى کنند و این معنى قول خداى عزّ و جلّ است که « وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِیعْبُدُونِ ـــ نیافریدیم جنّ و آدمیان را مگر برای آنکه مرا بپرستند.» پس هر کسی را آماده نموده (امکانات لازم را به وی داده ) براى آنچه که او را برای آن هدف آفریده است. پس واى بر کسى که کورى و گمراهى را بر راه راست برگزید. » (التوحید للصدوق ،ص ۳۵۶ )
ب ـ برخی دیگر گفته اند: مقصود از این جمله این است که شقاوت بنده مستند به سوء اختیار خود او است و اختیار از ذاتیات انسان است و ذاتی هر موجودی به تصریح حکما در عالم خارج ، عین آن شیء و تمام آن می باشد و جزء ذات بودن آن در مقام تحلیل ذهنی است.(ر.ک: بدایه الحکمه ، مرحله پنجم ، فصل چهارم). پس اختیار در مقام واقع عین وجود انسان و تمام حقیقت اوست و تمایز آن با دیگر امور ذاتی به اعتبار است. به تعبیر دیگر ، حقیقت انسان به نفس اوست که صورت وی می باشد و نفس یک حقیقت بسیط است که اختیار یکی از ظهورات آن می باشد. و چون شقاوت به طور استقلال مربوط به همان سوء اختیار است و هیچ چیز دیگر به طور کامل در آن دخالت ندارد ، این جمله صحیح است که هر که شقى شده از شکم مادرش شقى شده ؛ یعنى شقاوت او مستند به اختیار او است که عین وجود او می باشد و در شکم مادر هم همراه او بوده است و به عبارت دیگر این جمله کنایه است از نفى هر گونه مؤثّرى در شقاوت انسان جز ذات خودش و سوء اختیارش. ( ر.ک: روضه کافى ، ترجمه و شرح کمره‏اى ، ج‏۱، ص۱۵۳)
ج ـ علّامه طباطبایی در کتاب رسائل توحیدی تفسیری فلسفی و بسیار دشواری از این روایت ارائه نموده اند که لبّ آن را بیان ولی از توضیح تفصیلی اجتناب می شود ؛ چرا که فهم دقیق این تفسیر نیازمند داشتن اطّلاعات عمیق فلسفی است.
ایشان فرموده اند:
۱ـ علّت نظام مادّی ، ناظم موجود در عالم مثال است و نظام مثالی تنزّل یافته ی نظام عالم عقول و مجرّدات تامّه می باشد ؛ آیه ی ۲۱ حجر « وَ إِنْ مِنْ شَی‏ءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ» نیز مؤیّد این حقیقت می باشد.
۲ـ نظام عالم عقول و مثالی ، ثابت و غیر قابل تغییر می باشد ؛ لذا نظام مادّی نیز تغییر و تبدیل را بر نمی تابد ؛ چون معلول تابع علّت خود است و محال است معلول تغییر یابد ولی علّت ثابت باشد. پس برای نظام مادّی صورتی تغییر ناپذیر در عالم مجرّدات وجود دارد ، که از آن تعبیر می شود به قضاء الهی یا لوح محفوظ.
۳ـ تمامیّت موجود مادّی به مادّه است که حامل استعداد می باشد ، و همین مادّه است که موجب می شود در مقام مقایسه ، موجودات مادّی متغیّر و متبدّل جلوه نمایند ولی هر موجودی به خودی خود ثابت است و محال است شیء واقع ، از آنچه بر آن است منقلب گردد. به عبارت دیگر هر موجود مادّی در موجودیّت خود متغیّر است ولی از موجودیّت خویش تبدّل ندارد. از این مقام تغییر و تبدّل اشیاء تعبیر می شود به قَدَر الهی یا لوح محو و اثبات.
پس برای هر موجود مادّی دو نظام در عالم مثال و عقول موجود است که یکی در مقام تحقّق مادّی متغیّر بوده متعلّق بداء و محو و اثبات الهی قرار می گیرد ولی نظام دیگر همواره ثابت است. و آنچه روایات سعادت و شقاوت از آن خبر داده اند آن چیزی است که در قضاء الهی است که علم محتوم خداوندی است. لذا با اختیار و حرکت اختیاری شخص در تنافی نیست.
د ـ مرحوم فلسفی در تفسیر این حدیث گفته اند: « دیوانگى ، حماقت، کوریهاى مادرزادى ، فلج ، صرع ، دو سر روى یک گردن ، دو بدن روى یک کمر داشتن و دهها انحرافهاى دیگرى نظیر اینها ممکن است در شکم مادر دامنگیر فرزند شود. بدیهی است چنین بچه‏اى در شکم مادر گرفتار بدبختى و شقاوت است. بدبخت کسى است که شقاوت در رحم مادر دامنگیرش شود. یکى از صفات خطرناکى که از راه وراثت به فرزندان منتقل مى‏شود جنون است. پدر و مادر دیوانه فرزند دیوانه مى‏آورند و این خود قانون اجتناب‏ناپذیر طبیعت است. مولود دیوانه نه تنها خودش بدبخت است بلکه می تواند منشأ بدبختى جامعه شود.» ( الحدیت ، روایات تربیتى ، ج‏۳ ، ص۱۴۰)
مرحوم فلسفی در این بیان ، سعادت و شقاوت را به معنی عرفی آن گرفته اند نه به معنی سعادت و شقاوت حقیقی و اخروی. از نظر اهل دنیا امور یاد شده در کلام ایشان بدبختی شمرده می شوند ولی چه بسا کسی با نقص عضو و امثال این امور متولّد شود ولی در آخرت خوش عاقبت گردد. جنون نیز به حقیقت شقاوت نیست ، چرا که شقاوت حقیقی تابع تکلیف است و مجنون مکلّف نیست ؛ لذا اگر چه وارد بهشت خاصّ نشود ولی وارد جهنّم نیز نمی شود. بنا بر این ، اگر چه سخن مرحوم فلسفی فی نفسه درست است ولی سخت بتوان آن را به عنوان تفسیر این گونه احادیث دانست.
هـ ـ برخی نیز گفته اند مراد از امّ ـ که در حدیث آمده ـ ، مادر بشری نیست بلکه منظور دنیاست که انسان در شکم آن در حال گذراندن دوران جنینی خود است و مرگ هنگام تولّد او در عالم برزخ می باشد. لذا معنی حدیث نبوی چنین است که « سعادتمند کسی است که در دنیا سعادتمند شد و شقاوتمند کسی که در دنیا شقاوتمند شد.»
شاهد این ادّعا آن است که امیرمومنان (ع) در حکمت ۳۰۳ نهج البلاغه فرموده اند: « النَّاسُ أَبْنَاءُ الدُّنْیا وَ لَا یلَامُ الرَّجُلُ عَلَى حُبِّ أُمِّهِ ــــ مردم فرزند دنیا هستند و شخص به خاطر دوست داشتن مادرش ملامت نمی شود. »
و ـ همچنین گفته شده ، مراد از امّ ، بهشت و جهنّم می باشد ؛ چرا که خداوند متعال فرمود: « وَ أَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوازینُهُ ؛ فَأُمُّهُ هاوِیهٌ ؛ وَ ما أَدْراکَ ما هِیهْ ؛ نارٌ حامِیهٌ ـــــ و امّا کسى که ترازوهایش سبک است ،پس مادر او «هاویه» می باشد. و تو چه مى‏دانى«هاویه» چیست؟! آتشى است سوزان!»(القارعه:۸ ، ۹). پس اگر جهنّم مادر شقاوتمندان است که آنان را در آغوش خود جا می دهد ، بهشت نیز مادر سعادتمندان می باشد.
طبق این مبنا معنی حدیث چنین می شود: « سعادتمند کسی است که در شکم مادرش (بهشت) سعادتمند شد و شقاوتمند کسی که در شکم مادرش (جهنّم) شقاوتمند شد ». یعنی سعادتمندی و شقاوتمندی در آخرت معلوم می شود.
ز ـ همچنین گفته شده ، منظور از « امّ » ، جامعه و آبادی است ؛ یعنی« سعادتمند کسی است که در متن جامعه سعادتمند شد و شقاوتمند کسی که در متن جامعه شقاوتمند شد.». شاهد این تفسیر آن است که در قرآن کریم ، از شهر و آبادی با عنوان « امّ » یاد شده است ؛ « وَ ما کانَ رَبُّکَ مُهْلِکَ الْقُرى‏ حَتَّى یبْعَثَ فی‏ أُمِّها رَسُولاً یتْلُوا عَلَیهِمْ آیاتِنا وَ ما کُنَّا مُهْلِکِی الْقُرى‏ إِلاَّ وَ أَهْلُها ظالِمُونَ ــــ و پروردگار تو هرگز شهرها و آبادیها را هلاک نمى‏کرد تا اینکه در مادر آنها ( کانون آنها) پیامبرى مبعوث کند که آیات ما را بر آنان بخواند؛ و ما هرگز آبادیها و شهرها را هلاک نکردیم مگر آنکه اهلش ظالم بودند.» ( القصص:۵۹)

نگارنده مطلب : احد ایمانی

Print Friendly, PDF & Email
No votes yet.
Please wait...
انتشار توسط 8 تم

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد

نه + 8 =