سرخط خبرها

چرا عشق به کمال مطلق دلیل بر وجود کمالات مطلق است ، و جامع آن کمالات مطلق خداست؟

پرسش:

چرا عشق به کمال مطلق دلیل بر وجود کمالات مطلق است ، و جامع آن کمالات مطلق خداست؟

پاسخ:
ـ فرموده اید: « چرا عشق به کمال مطلق دلیل بر وجود کمالات مطلق است »
کمالات مطلق معنی ندارد. اگر چیزی مطلق است، دیگر دومی و سومی نخواهد داشت. پس بفرمایید: « کمال مطلق» نه «کمالات مطلق». دو گانگی و چندگانگی خودش قید است، و مطلق یعنی بدون قید. لذا مطلق، همواره یکی است و دومی بر نمی دارد.
ـ فرموده اید: « و جامع آن کمالات مطلق خداست»
خیر این گونه نیست . خدا کمال مطلق است نه جامع کمالات مطلق. اصلاً کمالات مطلق، تعبیر غلطی است؛ مثل تعبیر « دایره ی چهار ضلعی». دایره بودن با چهار ضلعی بودن در تضاد است، لذا دایره ی چهار ضلعی، تعبیر متناقضی است. مطلق بودن هم با کثرت قابل جمع نیست؛ لذا «کمالات مطلق» تعبیر متناقضی است. کمالات یعنی چند کمال، و چند بودن مستلزم مقید بودن است. پس کمالات یعنی کمالهای مقید. پس کمالات مطلق یعنی کمالهای مقیدی که مطلق هستند. و این تناقض است.
ـ قضیه ی درست چنین است: « از عشق بالفعل به کمال مطلق، لازم می آید وجود بالفعل کمال مطلق.» یعنی اگر ما بالفعل عاشق و طالب کمال مطلق هستیم، باید کمال مطلقی هم بالفعل وجود داشته باشد.
اثبات این قضیه.
برای اثبات این قضیه، ابتدا باید امور متضایف را بشناسیم.
امور متضایف اموری هستند دو طرفه که از وجود یک طرف ، وجود طرف دیگر لازم می آید ؛ و از عدم یک طرف ، عدم طرف دیگر. کما اینکه از ذهنی بودن یک طرف ، ذهنی بودن طرف دیگر لازم می آید ؛ و از خارجی بودن یک طرف ، خارجی بودن طرف دیگر. کما اینکه از بالفعل بودن یک طرف، بالفعل بودن طرف دیگر لازم می آید و از بالقوّه بودن یک طرف، بالقوّه بودن طرف دیگر لازم می آید. مثلاً بالا و پایین ، چپ و راست ، عالم و معلوم ، قاتل و مقتول، عاشق و معشوق، طالب و مطلوب و … امور متضایف می باشند. لذا محال است طبقه بالا باشد ولی طبقه ی پایین نباشد ؛ بر همین اساس است که خانه ی بدون طبقه ی بالا را نمی توان طبقه ی پایین گفت ؛ مگر اینکه طبقه بالای آن در ذهن فرض شود و در همان ذهن ، طبقه ی زیرین آن را طبقه ی پایین گویند. نیز محال است کسی عاشق شود امّا عاشق هیچ. یا محال است کسی قاتل باشد ولی مقتولی در کار نباشد؛ یا کسی عالم باشد ولی معلومی نداشته باشد ، یعنی قتل هیچ و دانستن هیچ معنی ندارد.
بر این اساس، معنی ندارد که ما عاشق و طالب هیچ باشیم. اگر ما بالفعل، عاشق و طالب چیزی هستیم، یعنی آن چیز نیز بالفعل موجود است. مثلاً اگر ما طالب علم هستیم، باید علمی باشد که خواستن آن ممکن باشد؛ اگر چیزی به نام علم وجود نداشت، خواستن آن هم معنی نداشت. آیا شما طالب « قبلنغ» هستید؟ لابد پرسید «قبلنغ» چی هست؟ عرض می شود که هیچ چیزی نیست بلکه یک لفظ من در آوردی است. ملاحظه می کنید که نمی توان چنین چیزی را طلب کرد. چون چیزی نیست که طلب شود. طلب به چیزی تعلّق می گیرد نه به هیچ. به همین نحو، اگر طالب قدرت هستیم، باید قدرتی باشد که طلب آن ممکن باشد. اگر کسی طالب کمال است، کمال هم باید باشد و الّا طلب هیچ می شود که ممکن نیست. هیچ، چیزی نیست که متعلّق طلب قرار گیرد. حال اگر کسی در ذهنش طالب کمال است، قطعاً آن کمال هم کمال ذهنی است؛ ولی اگر نه در ذهن بلکه در مقام واقع طالب کمال است، قطعاً آن کمال هم باید کمال واقعی باشد. اگر کسی بالقوّه طالب کمال است، آن کمال مطلوب هم بالقوّه موجود است؛ امّا اگر کسی بالفعل طالب کمال است، آن کمال مطلوب هم باید بالفعل موجود باشد. همینطور اگر کسی کمال مطلق را بالفعل طالب است، باید خود کمال مطلق هم بالفعل موجود باشد.
اشکال:
من بالفعل طالب کوه طلا هستم. پس باید کوه طلا بالفعل موجود باشد؛ در حالی که نیست.
پاسخ:
اوّلاً از کجا معلوم که نیست؟ بلی در زمین نیست، امّا دلیلی نداریم که در کرات دیگر هم نباشد.
ثانیاً کوه طلا، امر مرکّب است؛ یعنی مرکّب است از کوه و طلا. لذا طلب من هم به تبع مطلوب، مرکّب می شود؛ یعنی در واقع من دو طلب دارم، یکی به کوه تعلّق می گیرد و یکی به طلا. و کوه و طلا، هر دو بالفعل موجودند.
اشکال:
کمال مطلق هم امر مرکّب است؛ یعنی مرکّب است از کمال و مطلق بودن. پس کمال مطلقی هم نیست، بلکه آنچه موجود است، کمال است و مطلق.
پاسخ:
کمال مطلق، مرکّب نیست؛ چرا که مطلق، صفت توصیفی است نه صفت اضافی که ترکیب را بیان کند. کمال مطلق، یعنی کمال و دیگر هیچ. منظور از مطلق، خالص بودن و محض بودن است. لذا کمال مطلق، یعنی کمال خالص، یعنی کمال محض، یعنی فقط کمال، یعنی کمال بدون هیچ قید و شرط و حدّ و … . کمال در حقیقت اسم دیگر وجود است؛ لذا کمال محض یعنی وجود محض؛ کمال مطلق یعنی وجود مطلق. و وجود مطلق و محض یعنی وجود بدون هیچ ماهیتی.
اثباتی دیگر:
مطلق و مقید خودشان هم از امور متضایف هستند. لذا اگر مقید موجود است، باید مطلقی نیز موجود باشد ؛ چون مقید بدون مطلق معنی ندارد. اینکه مقید باشد ولی مطلق نباشد، مثل این است که کتاب فیزیک و کتاب شیمی و کتاب فلسفه موجود باشند ، ولی کتاب موجود نباشد. حال آنکه اگر کتاب فیزیک وجود دارد ، پس کتاب یقیناً وجود دارد. چون کتاب فیزیک ، کتاب است با قید فیزیک. کما اینکه تمام مصادیق مقید، در حقیقت مظاهر یک مطلق می باشند.
پس اگر کمالهای مقید وجود دارند، قطعاً کمال مطلق هم وجود دارد.

نگارنده مطلب : احد ایمانی

Print Friendly, PDF & Email
Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

دیدگاه ها