نوشته های وب گاه

آیا با استدلال به قانون سوم نیوتن، می توان همانند اثبات انیشتین درباره مرگ و زنده شدن مردگان، به اثبات مسایلی از آن قبیل کرد؟

پرسش:
آیا با استدلال به قانون سوم نیوتن، می توان همانند اثبات انیشتین درباره مرگ و زنده شدن مردگان، به اثبات مسایلی از آن قبیل کرد؟
پاسخ:
۱ـ تا آنجا که بنده سراغ دارم ، آلبرت اینشتین هیچگاه از نظریّات خود برای اثبات معاد بهره نبرده است. این دیگران بودند که با استفاده از نظریّه هم ارزی جرم و انرژی ؛ یعنی E=mc²دست به چنین استنباطهای غیر منطقی زده اند. برای مثال در اوائل انقلاب اسلامی ایران و نیز دهه ی قبل از آن ، کسانی چون مهندس مهدی بازرگان یا دکتر یدالله سحابی دست به تفاسیر علمی از آیات و روایات گشودند. این اقدام از سویی حاصل یک نوع علم زدگی افراطی بود ؛ و از سوی دیگر نوعی واکنش به مارکسیسم بود که خود را یک ایدئولوژی مبتنی بر علم معرّفی می نمود. حال آنکه نه مارکسیسم حقیقتاً مبتنی بر علم بود ، نه تفاسیر این گونه افراد ، توجیه منطقی داشت.
حقیقت مطلب آن است که آیات و روایات معاد ، با هیچ نظریّه علمی قابل توجیه نیست ؛ و البته نباید هم قابل توجیه باشد. چون از یک طرف باید دانست که بحث معاد مربوط به عالمی است غیر از عالم مادّه ؛ حال آنکه علوم تجربی مربوط به دنیا و عالم مادّه اند. ثانیاً علوم تجربی صرف مدل و نظریّه اند ، نه قوانین قطعی و غیر قابل تغییر.
۲ـ حقیقت معاد جسمانی چیست؟
الف ـ این که معاد ، جسمانی است از نظر اکثریّت قاطع مسلمین شکّی در آن نیست. و همین مقدار اعتقاد برای مسلمان بودن کافی است ؛ یعنی مقدار ضروری اعتقاد برای مسلمان بودن در باب معاد ، باور داشتن اصل این مطلب است که انسان در روز قیامت با بدن محشور خواهد شد. امّا جزئیّات این مطلب و اعتقاد به سنخ وجودی بدن اخروی ، که بین علما به شدّت اختلافی است ، از اصول نیست ؛ بلکه از فروع اصول می باشد که رسیدن به نتیجه ی قطعی در این باره برای اهل علم مشکل است کجا رسد برای توده ی مردم.
ب ـ بین معتقدین به معاد ، در مورد کیفیّت عالم آخرت سه نظر عمده وجود دارد. عدّه ای بر آنند که عالم آخرت فقط عالم روحانی است و بدنها محشور نمی شوند. این نظر در بین مسلمین به برخی از حکمای مشاء و عدّه ای از اشراقیّون نسبت داده شده که تعداد قابل ذکری ندارند. عدّه ای دیگر معتقدند که حشر انسانها با روح و بدن است و بدن اخروی از هر جهت شبیه همین بدن مادّی است ؛ لذا آخرت نیز عالمی مادّی و عنصری است. اکثر متکلمین مسلمان ، بخصوص متکلمین اعصار گذشته طرفدار این نظریّه اند. اکثر مردم مسلمان نیز چنین دیدی نسبت به آخرت دارند.
خود این گروه نیز دو دسته اند. برخی بر آنند که بدن محشور در آخرت ، عیناً از همین موادّ بدن دنیایی تشکیل خواهد شد. یعنی خداوند متعال دوباره ذرّات پخش شده ی بدن دنیوی را گرد آورده و به صورت اوّلش بازسازی خواهد نمود. بارزترین شبهه ای که بر این نگره وارد شده شبهه ی آکل و مأکول است یعنی همان شبهه ای که حضرت عالی در متن سوال مطرح نموده اید. امّا عدّه ای دیگر معتقدند که بدن اخروی بدن مادّی است ولی لزومی ندارد که موادّ تشکیل دهنده ی آن ، عین ذرّات پخش شده ی بدن دنیوی باشند ؛ بلکه بدن اخروی از هر موادّی درست شود بدن خود شخص خواهد بود. چون تشخّص و حقیقت وجودی فرد به روح اوست نه به موادّ بدن او . لذا با اینکه در طول یک عمر ، بارها تمام موادّ بدن انسان در اثر مرگ سلولها عوض می شوند ولی باز انسان همان انسان است. لذا طبق این بیان ، که مقبولترین نگرش کلامی در میان متکلّمین عقل گراست ، شبهاتی چون شبهه ی آکل و مأکول منتفی خواهند بود. البته این راه حلّ نیز مشکل دیگری دارد که عبارت است از مشکل تناسخ. لذا همچنان قائلین به معاد جسمانی به معنی معاد مادّی ، همچنان در اثبات ادّعای خود عاجز می باشند.
مشکل دیگر همه ی این نظرات آن است که طبق تصریح روایات ، عالم آخرت هم اکنون موجود می باشد ؛ لذا رسول خدا (ص) در معراج خویش ، از بهشت اخروی بازدید نمود و عجیبتر آنکه حتّی برخی آیندگان از امّت خود را هم در جهنّم مشاهده فرمودند. نیز در روایات اهل بیت (ع) تصریح شده که هر کس منکر وجود عالم آخرت در حال حاضر باشد ، از ما نیست. حال آنکه لازمه ی تمام اقوال قبلی آن است که عالم آخرت بعد از قیامت این عالم دنیا آفریده شود. چون در تمام این اقوال ، بدن اهل آخرت از مادّه ی همین زمین مادّی می باشد.
نظریّه ی سوّم ، نظریّه ی فیلسوفان مکتب حکمت متعالیه (مکتب فلسفی ملاصدرا) است. طبق این نظر ، حشر انسانها ، هم با روح است هم با جسم ؛ ولی جسم اخروی مثل جسم دنیایی ، جسم مادّی نیست. اکثر مردم جسم را با مادّه یکی می انگارند ولی از نظر این مکتب فلسفی ، جسم و مادّه با هم یکی نیستند. ـــ بیان تفاوت مادّه و جسم نیازمند بحث مجزایی است لذا در این نامه از بیان آن پرهیز می شود. ـــ به عقیده ی ملاصدرا و پیروان مکتب فلسفی او ، عالم خلقت دارای سه مرتبه ی کلّی است که هر مرتبه ، علّت ، حقیقت و باطن مرتبه ی پایین تر از خود می باشد. لذا این سه عالم در عرض هم نیستند بلکه همواره عالم بالاتر بر عالم پایین تر احاطه ی وجودی دارد ؛ امّا نه مثل کرات تو در تو ؛ بلکه مثل احاطه ی روح بر ذهن و ذهن بر صور ذهنی.
پایین ترین مرتبه ی عالم خلقت ، عالم مادّه است که بارزترین مشخّصه ی آن حرکت می باشد. زمان نیز از مختصّات این عالم است؛ چون زمان چیزی نیست جز مقدار حرکت. امّا بالاترین مرتبه ی عالم خلقت ، عالمی است منزّه و مبرّا از مادّه و آثار و محدودیّتهای مادّه نظیر شکل و رنگ و اندازه و امثال آنها. فلاسفه ی اسلامی این عالم را عالم عقوق مجرّده یا عالم جبروت می نامند. ملائک عظامی همچون جبرئیل و میکائیل و عزرائیل و اسرافیل از ساکنان این عالمند. عالم دیگری نیز وجود دارد که واسطه ی بین این دو عالم بوده عالم مثال نامیده می شود. بنا به باور این حکما ، عالم برزخی که در متون دینی مطرح شده نیز جزئی از عالم مثال می باشد. این عالم از جهاتی شبیه عالم عقول بوده فاقد مادّه و حرکت و زمان است و از جهاتی نیز شبیه عالم مادّه بوده دارای شکل و رنگ و اندازه و امثال آنهاست. از نظر فیلسوفان صدرایی در این عالم ، جسم وجود دارد ولی اجسام آن غیر مادّی اند. اجسام این عالم شبیه موجوداتی هستند که انسان در خواب می بیند یا در قوّه ی خیالش تخیّل می کند. چرا که موجودات ذهنی انسان نیز فاقد مادّه و حرکتند. ــ توجّه: حرکت معنای ویژه ای در فلسفه دارد که طبق آن معنا ، حرکت موجودات ذهنی و خیالی حرکت محسوب نمی شوند. تصوّر حرکت با خود حرکت یکی نیست. همانطور که هنرپیشه های داخل فیلم یا انیمیشن به ظاهر حرکت می کنند ولی در حقیقت حرکت ندارند. ـــ
بر این اساس ، ملاصدرا و پیروان مکتب فلسفی او ، بر این باورند که انسان بعد از مرگ و در عالم برزخ نیز همچنان دارای بدن خواهد بود ولی بدنی از سنخ اجسام مثالی نه بدن مادّی . همچنین بعد از وقوع قیامت باز انسان دارای بدن خواهد بود که آن هم بدنی است غیر مادّی. البته باید توجّه داشت که منظور اینان از جسم غیر مادّی اخروی ــ آنگونه که به غلط مشهور شده ــ جسم مثالی برزخی نیست. در حکمت متعالیه برتر از جسم مثالی جسم دیگری نیز اثبات شده که آن را جسم عقلی گفته اند. این جسم به اعتباری عین جسم مثالی و به لحاظی دیگر غیر آن است ؛ همان گونه که جسم مثالی نیز به یک نگرش عین جسم طبیعی و به نگاه دیگری غیر آن است. لذا برخی از منتقدینِ نگره ی صدرایی که متوجّه سخن وی بوده اند بر او اشکال نموده اند که جسم اخروی مورد نظر شما در حقیقت همان روح است ؛ لذا شما نیز در حقیقت قائل به معاد روحانی صرف هستید. امّا حکمای صدرایی بر این اعتقادند که این منتقدین از درک جسم اخروی مورد نظر آنها عاجزند. لذا گاه آن را با جسم مثالی و گاه دیگر با روح اشتباه می کنند. حکمای صدرایی براهینی نیز برای معاد مورد نظر خود اقامه نموده اند. لکن ایشان معمولاً از علنی نمودن معاد مورد نظرشان اِبا داشته آن را در کلاسهای عمومی فلسفه نیز مطرح نمی کنند کجا رسد در محیطهای غیر فلسفی. حکمای طراز اوّل صدرایی همواره بخش معاد کتاب اسفار ملاصدرا را برای خواصّ تدریس می کنند ؛ و تنها سیمای رقیق شده ای از آن را در مجامع علمی مطرح می سازند.

ــ توضیح و تنویر
۱ـ طبق مبنای حکمت متعالیه انسان یک حقیقت بیش نیست و مرکّب بودن انسان از روح و جسم توهّم است. انسان یک حقیقت دارای مراتب است که مرتبه ی شدید آن را روح و مرتبه ی ضعیف آن را بدن می نامند ؛ و منظور از بدن ، گوشت و پوست و استخوان و … نیست ؛ بلکه منظور همین شکل و قالبی است که بر پیکر گوشت و پوست و استخوان و … پوشانده شده است. پس مراد از بدن انسان همین قالب است نه موادّ تشکیل دهنده ی آن. لذا اگر پیامبری به وسیله ی معجزه تمام موادّ بدن یک شخص را به یکباره با موادّ مشابه دیگری عوض نماید ، باز این شخص همان شخص اوّلی خواهد بود. کما اینکه در طول زمان سلولها می میرند و با موادّ غذایی جایگزین می گردند ولی شخص همچنان همان شخص است. پس در نگاه حکمت متعالیه به هنگام مردن نه چیزی از انسان جدا می شود و نه چیزی به او افزوده می شود. تنها اتّفاقی که هنگام مرگ رخ می دهد این است که انسان ، مادّه را رها کرده و با تمام وجودش وارد عالم برزخ می شود ؛ چون مادّه داخل در حقیقت انسان نیست. لذا موقع مردن ، نه بدن انسان در دنیا می ماند نه روح او. آنچه در عرف به آن بدن میّت می گویند حقیقتاً بدن شخص نیست بلکه مادّه ی بدن اوست. وقتی شخص مادّه ی بدن خود را رها نمود خود را در عالم برزخ می یابد که عالمی است جسمانی ولی غیر مادّی ؛ لذا حرکتی هم در آن نیست و چون حرکت نیست زمان هم در آن وجود ندارد. از اینرو سوال از سنّ و سال نیز در این عالم بی معنی است. طبق قواعد فلسفی شکل و اندازه و دیگر خصوصیّات بدن برزخی تماماً در اختیار روح است و روح شخص هر گونه بخواهد آن را تغییر می دهد. از نظر فلسفی هر انسانی بی نهایت صورت گوناگون مثالی دارد که در عین کثرت ، همگی یک صورت واحده بوده و همگی صورت او هستند ؛ و روح به تنهایی جامع کمالات همه آن صور است. لذا روح می تواند با هر کدام از این صور که خواست خود را در عالم برزخ ظاهر سازد ؛ که معمولاً ارواح با قویترین و بهترین صورت خود ، خود را ظاهر می سازند ؛ از اینرو در روایات آمده است که اهل بهشت همگی قیافه های جوان دارند ؛ چون صورت جوانی قوی ترین صورت انسان است.
طبق نظر این طیف از حکما ، در آخرت نیز انسان با همین بدن جسمانی ولی غیر مادّی محشور می شود که دقیقاً جسم خود اوست ولی مادّی نیست ؛ بلکه نه تنها مادّی نیست بلکه از بدن برزخی نیز بالاتر می باشد. به عبارت دیگر شخص در عالم برزخ با باطن و حقیقت بدن دنیایی خود محشور می شود نه با مادّه ی آن ؛ و در عالم آخرت نیز با باطن بدن برزخی اش حضور خواهد یافت. بنا بر این ، بدن کودک و غیر کودک در عالم برزخ و آخرت فرقی باهم ندارند. سنّ و سال مربوط به عالم زمانیّات است. ضعف کودکی و پیری نیز ناشی از مادّه ی بدن است نه صورت بدن ؛ یعنی ضعفِ قابل است که اجازه ی دریافت فیض را نمی دهد. بنا بر این ، بعد از جدا شدن انسان از مادّه ــ نه روح از بدن ــ ، این ضعفها نیز منتفی می شوند.
در قرآن کریم نیز همواره معاد جسمانی مطرح شده نه معاد مادّی ؛ و هیچ جا نفرموده است هنگام مرگ ، روح از بدن جدا می شود ؛ بلکه بر عکس طبق بیان قرآن کریم آنچه ملک الموت قبض می کند نفس انسان می باشد. و نفس در فرهنگ قرآن کریم به معنای تمام حقیقت شیء بوده با اصطلاح فلسفی نفس که به معنی روح می باشد متفاوت است.
ـ اشکال و جواب
برخی افراد نا آشنا با مکتب حکمت متعالیه بر ملاصدرا اشکال کرده اند که طبق نظر قرآن کریم ، حتّی استخوانها و پوست انسان نیز محشور می شود ، پس معاد ، مادّی است.
پاسخ حکمت متعالیه این است که پوست و گوشت و استخوان هم بر سه گونه اند: پوست و گوشت و استخوان مادّی ، پوست و گوشت و استخوان برزخی و پوست و گوشت و استخوان اخروی. وقتی ما شخصی را در خواب می بینیم آیا آن شخص پوست و گوشت و استخوان دارد یا نه؟ شکّی نیست که دارد ؛ حتّی گاه می بینیم که آن شخص در خواب ما زخمی می شود و خون نیز از بدن او جاری می شود. امّا با براهین قاطع عقلی اثبات شده که صور مشاهده شده در هنگام خواب و همچنین صور خیالی انسان همگی غیر مادّی بوده اموری مجرّد از مادّه اند. پس پوست و گوشت و استخوان غیر مادّی هم داریم. آن موقعی که ما دوستمان را در خواب می بینیم آیا تنها روح اوست که دیده می شود یا ما بدن او را می بینیم؟ وقتی ما کسی را در ذهن خود تصوّر می کنیم ، آیا بدن او در ذهن ماست یا روحش؟ شکّی نیست که بدن اوست ؛ آنهم عین بدن او نه مشابه آن. چون اگر گفته شود آنچه به ذهن ما می آید خود شیء نیست بلکه چیز دیگری است سفسطه لازم می آید و راه هر گونه علمی به عالم خارج بسته می شود.
حاصل سخن اینکه بدن اخروی شخص ، حقیقتاً بدن اوست امّا صورت مجرّد بدنش نه مادّه ی بدنش ؛ و آنچه در چرخه ی طبیعت قرار دارد مادّه بدن است نه صورت آن.
البته دقّت شود که گوشت و پوست و استخوان ، مادّه ی ثانیه ی بدن می باشند و خود آنها نیز مادّه دارند و مادّه ی آنها نیز مادّه دارد تا برسد به مادّه ی اولی. و طبق نظر ملاصدرا و اتباع او ، آنچه در برزخ یا آخرت نیست همین مادّه اولی است.
نیز توجّه شود که مادّه ی اولی حقیقتی عقلی است نه امری حسّی. لذا بین مادّه در اصطلاح علوم تجربی و مادّه در اصطلاح فلاسفه فرق بارزی است. آنچه در علوم تجربی و عرف آن را مادّه می گویند ، در اصطلاح حکما صورت نوعیه خوانده می شود.
اشکالی دیگر:
در قرآن کریم تصریح شده که حضرت ابراهیم پرندگانی را کشت و سپس آنها را خواند و به اذن خدا زنده شدند. نیز حضرت عزیر (ع) پس صد سال زنده شد. روشن است که اینها با بدن مادّی زنده شدند نه با بدن مجرّد و غیر مادّی.
جواب:
در اینکه خداوند متعال می تواند استخوانها و گوشتهای پوسیده را در همین دنیا دوباره گرد آورده و دوباره همان شخص را زنده نماید و صورت بدن برزخی را بر قامت آن موادّ بپوشاند شکّی نیست ؛ لکن این می شود رجعت مادّی نه معاد جسمانی. طرفداران حکمت متعالیه نیز نه تنها منکر رجعت مادّی نیستند بلکه آن را تأیید می کنند ؛ بلکه فراتر از تأیید ، برخی از اینها از آن جهت که خودشان به مقام مظهریّت اسماء الهی رسیده اند ، موت اختیاری دارند و می توانند بع از خلع بدن دوباره زنده شوند یا می توانند موجودات مرده را به اذن خدا زنده سازند. برای مثال ، آقا سید علی قاضی که طرفدار حکمت متعالیه بود ، منقول است که به اذن الهی قدرت احیاء حیوانات مرده را داشت.
در هیچ آیه و روایتی نیست که عالم آخرت همان دنیاست ؛ بلکه در روایات اهل بیت (ع) تصریح شده که عالم آخرت هم اکنون موجود می باشد و رسول خدا (ص) در سفر معراجی خویش از آن بازدید فرمودند. از طرف دیگر ، روایات تصریح دارند که محلّ بهشت و جهنّم آخرت ، زمین است. و از سوی سوم قرآن کریم تصریح دارد که در قیامت ، زمین به غیر این زمین کنونی تبدیل می شود. و باز بیان داشت که حضرت ابراهیم (ع) ملکوت آسمانها و زمین را مشاهده نمود. از کنار هم گذاشتن این اطّلاعات می توان گفت که آخرت هم اکنون موجود است و محلّ آن هم زمین می باشد ؛ امّا نه زمین دنیایی بلکه زمین مجرّد که باطن همین زمین مادّی می باشد.
نیز روایات فراوانی موجود است که مرتبه ی وجودی بهشت فراتر از برخی ملائک مجرّد است ؛ پس بهشتِ برتر از ملائک مجرّد چگونه می تواند مادّی باشد. « سفیان ثورى گوید: از جعفر بن محمّد علیه السّلام پرسیدم درباره ی نون. پاسخ داد: نون نهری است در بهشت، خدای عز و جل فرمود: بسته شو، بسته شد و مداد(مرکّب) شد، سپس خدای عز و جل به مداد فرمود: بنویس، و قلم در لوح محفوظ نگاشت آنچه بود و آنچه خواهد بود تا روز قیامت، مداد از نور بود، و قلم از نور، و لوح لوح نور. سفیان گوید: گفتم: یا ابن رسول اللَّه برایم امر لوح و قلم و مداد را بهتر بیان کن و به من بیاموز از آنچه خدا به تو آموخته. فرمود: یا ابن سعید اگر تو اهل برای پاسخ نبودى پاسخت نمی دادم. نون فرشته ای است که به قلم می رساند و او هم فرشته‏ای است که به لوح می رساند و او هم باز فرشته‏ای است که به اسرافیل می رساند، و اسرافیل به میکائیل می رساند، و میکائیل به جبرئیل می رساند، و جبرئیل به انبیاء و رسل می رساند. گوید سپس به من فرمود: اى سفیان برخیز که بر تو ایمن نیستم.»( بحار الأنوار ،ج‏۵۴، ص۳۶۸)
حضرت ابراهیم (ع) و عزیر نبی (ع) از خداوند متعال نخواستند که معاد را نشانشان دهد بلکه خواستند زنده شدن مردگان را ببینند ؛ لذا خداوند متعال نیز همین را نشانشان داد. حضرت عزیر در اصل زنده شدن مردگان دچار بهت و حیرت شد و خواست تا قدرت خدا را مشاهده نماید ؛ لذا آنگاه که آن حقیقت را مشاهده نمود فرمود: « … أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلى‏ کُلِّ شَی‏ءٍ قَدیرٌ ــــ مى‏دانم که همانا خدا بر هر چیزی قادر است»(البقره:۲۵۹)
اگر عزیر (ع) نه به نحو رجعت و بلکه به نحو معادی زنده شد ، پس باید تمام مواقف آخرت را هم پشت سر می گذاشت. در حالی که آن حضرت در مدّت مرگش ـ که صد سال طول کشید ـ حتّی از عالم برزخ نیز خبردار نشد و مراحل برزخ را هم طی نکرد کجا رسد مواقف آخرت را. حضرت ابراهیم (ع) نیز کیفیّت احیاء را پرسید نه کیفیّت جسم اخروی یا کیفیّت آخرت را. به تعبیر دیگر ، هر دو بزرگوار در حقیقت از رجعت سوال نمودند نه از آخرت ؛ و البته حضرت عزیر از اصل زنده شدن پرسید امّا حضرت ابراهیم (ع) از کیفیّت آن.
در موردی هم که خداوند متعال با کفّار منکر معاد محاجّه نمود ، باز خواست قدرت خود را بر احیاء اموات اثبات کند نه اینکه خواست حقیقت معاد را روشن سازد. منکر معاد در امکان آن به نحو رجعت شکّ دارد کجا رسد که بتوان برای او پرده از حقیقت معاد برداشت. اینان در قدرت خدا دچار تردید بودند لذا خداوند با ذکر خلقت اوّلیّه خواست بفهماند که خدا بر احیاء اموات نیز تواناست ؛ و اگر آنها معاد را در همین سطح ابتدایی نیز قبول می کردند باز غنیمت بود.
امّا برخلاف حضرت ابراهیم و حضرت عزیر که معاد را نه با حقیقتش بلکه در قالب دنیایی آن مشاهده نمودند ، رسول خدا (ص) خودِ عالم آخرت و اهل آن را در سفر معراجی خویش مشاهده نمود و عجیبتر آنکه حتّی وضع آیندگان از امّت خود را نیز در آنجا مشاهده فرمودند ؛ که این خود نشان از فرازمانی بودن عالم آخرت دارد.
در خاتمه عرض می شود: برخی از حکمای الهی حتّی تصریح نموده اند که بدن اخروی انسانها از همین ذرّات بدن دنیایی آنهاست ؛ لکن نه از ذرّات مادّی آنها ؛ بلکه به حکم آیه « بِیدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَی‏ءٍ وَ إِلَیهِ تُرْجَعُونَ ـــــ ملکوت همه چیز به دست اوست؛ و شما را به سوى او بازمى‏گردانند »(یس:۸۳) ، همین ذرّات دنیایی بدن نیز صورتی مجرّد دارند و بدن برزخی شخص به نحو بساطت دارای آن ذرّات ملکوتی نیز می باشد ؛ کما اینکه ملکوت اعضای بدن را نیز دارد. در آخرت نیز صورت اخروی همین ذرّات و همین اعضاء در بدن مجرّد اخروی حضور خواهند داشت ؛ لکن نه به نحو ترکیب دنیایی بلکه به همان صورت که صور خیالی ما اعضا و ذرّات مجرّد دارند. مؤیّد قرآنی این مطلب این آیه است که می فرماید: «یوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ بَرَزُوا لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّار ــــ در آن روز که این زمین به زمین دیگر، و آسمانها(به آسمانهاى دیگرى) مبدل مى‏شوند، و آنان در پیشگاه خداوند واحد قهار ظاهر مى‏گردند »(إبراهیم:۴۸) در حالی که از آیات دیگر بر می آید که در روز قیامت تمام عالم مادّه در هم فرو می ریزد. پس آن روز اثری از زمین مادّی نیست بلکه زمین نیز با مرگی مناسب خود به ملکوت و جبروت خود می پیوندد و ابدان مردمان از همان زمین مجرّد بر می آیند همانگونه که امروز از همین زمین مادّی برآمده اند ؛ لکن برآمدن در هر نشئه ای مناسب با خود آن نشئه است.
۳ـ روایاتی چند در باب کیفیّت زمین آخرتی
رسول خدا (ص) فرمودند: « یحْشَرُ النَّاسُ یوْمَ الْقِیامَهِ عَلَى أَرْضٍ بَیضَاءَ عَفْرَاءَ کَقُرْصَهِ النَّقِی لَیسَ فِیهَا مَعْلَمٌ لِأَحَدٍ وَ السَّمَاءُ تَذْهَبُ شَمْسُهَا وَ قَمَرُهَا وَ نُجُومُهَا ـــــ مردم در روز قیامت روى زمینى سفید رنگ و گندمگون چون قرص نان سفید ، محشور شوند، که براى کسى نشانه‏اى روى آن صفحه زمین وجود ندارد و خورشید، ماه و ستارگان آسمان مى‏روند » (مجموعه ورام ، ج‏۱ ،ص۲۹۳)
« عَنْ عَجْلَانَ أَبِی صَالِحٍ قَالَ دَخَلَ رَجُلٌ عَلَى أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ هَذِهِ قُبَّهُ آدَمَ ع قَالَ نَعَمْ وَ لِلَّهِ قِبَابٌ کَثِیرَهٌ أَلَا إِنَّ خَلْفَ مَغْرِبِکُمْ هَذَا تِسْعَهٌ وَ ثَلَاثُونَ مَغْرِباً أَرْضاً بَیضَاءَ مَمْلُوَّهً خَلْقاً یسْتَضِیئُونَ بِنُورِهِ لَمْ یعْصُوا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ طَرْفَهَ عَینٍ مَا یدْرُونَ خُلِقَ آدَمُ أَمْ لَمْ یخْلَقْ یبْرَءُونَ مِنْ فُلَانٍ وَ فُلَان‏ ــــ عجلان ابى صالح مى‏گوید: مردى خدمت امام صادق علیه السّلام رسید و به حضرت عرض کرد: قربانت گردم، این گنبد آدم علیه السّلام است؟ حضرت فرمودند:آرى و خدا را گنبدهاى بسیار است بدان که پشت این مغرب شما ۳۹ مغرب است ، زمینى است سفید (درخشان) پر از خلقى که به نور او نور می گیرند و خداى عزّ و جلّ را یک چشم به هم زدن نافرمانى نکرده‏اند ؛ ندانند خدا آدم را آفریده یا نه بیزارند از فلان و فلان. » (الکافی ،ج‏۸ ،ص۲۳۱)
این زمین یقیناً در عوالم مجرّد است چون خلق آن همگی معصومند ؛ و چون از از خلق زمین خبر ندارند معلوم می شود از کرّوبیان می باشند که توجّه به عالم مادون ندارند. و آن زمین سفید است و با نور خدا روشن می شود. تعبیر « أَرْضاً بَیضَاءَ » در روایت قبل نیز آمد که راجع به زمین محشر بود. همچنین درباره ی زمین اخروی در آیه۶۹ زمر آمده که: « وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها ـــ و زمین(در آن روز) به نور پروردگارش روشن مى‏شود » ، که این تعبیر درباره ی این زمین مجرّد نیز آمده است. مراد از « خَلْفَ مَغْرِبِکُمْ ــ پشت مغرب شما » نیز به احتمال زیاد ، باطن افق ماست که افقهای ملکوت و جبروت باشند. خداوند متعال در حقّ جبرئیل امین فرمود: « وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلى‏ ــــ در حالى که در اُفق اعلى قرار داشت »‏(النجم:۷) ؛ « وَ لَقَدْ رَآهُ بِالْأُفُقِ الْمُبینِ ــــ او(جبرئیل) را در اُفق روشن دیده است » ‏(التکویر:۲۳). در اصطلاح عرفا از قوس نزول تعبیر به مشرق و از قوس صعود تعبیر به مغرب می شود ؛ کتاب « سیاحت غرب » آیه الله قوچانی نیز از همینجا بدین نام مزیّن گشته است.
امام صادق علیه السّلام فرمودند « إِنَّ مِنْ وَرَاءِ أَرْضِکُمْ هَذِهِ أَرْضاً بَیضَاءَ ضَوْؤُهَا مِنْهَا فِیهَا خَلْقٌ یعْبُدُونَ اللَّهَ لَا یشْرِکُونَ بِهِ شَیئاً یتَبَرَّءُونَ مِنْ فُلَانٍ وَ فُلَان‏ ــــــ براستى خدا را در ورای این زمین شما زمین سفید (درخشان ) است که روشنایی این زمین از آن است. در آن زمین خلقى است که خدا را می پرستند و چیزى را با او شریک نسازند و همه از فلان و فلان بیزارى جویند.» ( بحار الأنوار ، ج‏۵۴ ،ص۳۲۹)
نافع با امام باقر (ع) گفت: «… قَالَ فَأَخْبِرْنِی عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- یوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ أَی أَرْضٍ تُبَدَّلُ؟ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع خُبْزَهً بَیضَاءَ یأْکُلُونَهَا حَتَّى یفْرُغَ اللَّهُ مِنْ حِسَابِ الْخَلَائِقِ ـــــ مرا خبر ده از این آیه « روزى که زمین به غیر این زمین تبدیل گردد و آسمانها نیز » زمین به چه چیزی دگرگون مى‏شود؟ امام فرمودند: به نان سفیدى که آن را مى‏خورند تا خداوند از حساب خلایق فارغ شود. » (الإحتجاج على أهل اللجاج ، ج‏۲ ،ص۳۲۵)

۴ـ روایاتی چند در باب سبقت خلقت بهشت و جهنّم بر دنیا
روایات فراوانی است که خلقت بهشت و جهنّم را مقدّم بر خلقت عالم مادّه می دانند ؛ پس چگونه ممکن است این دو موجودات مادّی باشند حال آنکه آفرینش یافتند آن هنگام که عالم مادّه ای آفریده نشده بود؟
قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (ع): « إِنَّ لِلَّهِ نَهَراً دُونَ عَرْشِهِ وَ دُونَ النَّهَرِ الَّذِی دُونَ عَرْشِهِ نُورٌ نَوَّرَهُ وَ إِنَّ فِی حَافَتَی النَّهَرِ رُوحَینِ مَخْلُوقَینِ- رُوحُ الْقُدُسِ وَ رُوحٌ مِنْ أَمْرِهِ وَ إِنَّ لِلَّهِ عَشْرَ طِینَاتٍ خَمْسَهً مِنَ الْجَنَّهِ وَ خَمْسَهً مِنَ الْأَرْضِ فَفَسَّرَ الْجِنَانَ وَ فَسَّرَ الْأَرْضَ ثُمَّ قَالَ مَا مِنْ نَبِی وَ لَا مَلَکٍ مِنْ بَعْدِهِ جَبَلَهُ إِلَّا نَفَخَ فِیهِ مِنْ إِحْدَى الرُّوحَینِ وَ جَعَلَ النَّبِی ص مِنْ إِحْدَى الطِّینَتَینِ ـــــــ براى خدا نهرى است پایینتر از عرش خودش و پایینتر از آن نهری که پایینتر از عرش است نورى است که خدا فروزانش نموده ؛ و در دو کناره ی آن نهر دو روح آفریده یکى روحُ القُدُس و دیگرى روحٌ مِن امره ؛ و همانا براى خدا ده طینت باشد که پنج تای آنها از بهشتند و پنج دیگر از زمین، و دو بخش بهشتى و زمینى را شرح داد و سپس فرمود: هیچ پیمغبر و فرشته‏اى ـ و در برخی منابع امامى ـ پس از او را خدا نسرشته جز آنکه در او یکى از این دو روح را دمید، و پیغمبر را از یکى از این دو طینت ساخته. » (الکافی، ج‏۱ ،ص۳۸۹ )
این روایت حاکی است که جایگاه بهشت زمین مادّی نیست یقیناً ؛ بلکه برای اهل دقّت روشن است که بهشت اخروی فراتر از زمین پنجم است که بطن پنجم زمین مادّی است.

« عَنْ عَبْدِ السَّلَامِ بْنِ صَالِحٍ الْهَرَوِی … قَالَ فَقُلْتُ لَهُ یا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَأَخْبِرْنِی عَنِ الْجَنَّهِ وَ النَّارِ أَ هُمَا الْیوْمَ مَخْلُوقَتَانِ فَقَالَ نَعَمْ وَ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ قَدْ دَخَلَ الْجَنَّهَ وَ رَأَى النَّارَ لَمَّا عُرِجَ بِهِ إِلَى السَّمَاءِ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ فَإِنَّ قَوْماً یقُولُونَ إِنَّهُمَا الْیوْمَ مُقَدَّرَتَانِ غَیرُ مَخْلُوقَتَینِ فَقَالَ ع مَا أُولَئِکَ مِنَّا وَ لَا نَحْنُ مِنْهُمْ مَنْ أَنْکَرَ خَلْقَ الْجَنَّهِ وَ النَّارِ فَقَدْ کَذَّبَ النَّبِی ص وَ کَذَّبَنَا وَ لَیسَ مِنْ وَلَایتِنَا عَلَى شَی‏ءٍ وَ خُلِّدَ فِی نَارِ جَهَنَّمَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِی یکَذِّبُ بِهَا الْمُجْرِمُونَ. یطُوفُونَ بَینَها وَ بَینَ حَمِیمٍ آنٍ وَ قَالَ النَّبِی ص لَمَّا عُرِجَ بِی إِلَى السَّمَاءِ أَخَذَ بِیدِی جَبْرَئِیلُ فَأَدْخَلَنِی الْجَنَّهَ فَنَاوَلَنِی مِنْ رُطَبِهَا فَأَکَلْتُهُ فَتَحَوَّلَ ذَلِکَ نُطْفَهً فِی صُلْبِی فَلَمَّا هَبَطْتُ إِلَى الْأَرْضِ وَاقَعْتُ خَدِیجَهَ فَحَمَلَتْ بِفَاطِمَهَ فَفَاطِمَهُ حَوْرَاءُ إِنْسِیهٌ فَکُلَّمَا اشْتَقْتُ إِلَى رَائِحَهِ الْجَنَّهِ شَمِمْتُ رَائِحَهَ ابْنَتِی فَاطِمَه ــــــــ عبد السلام بن صالح هروی گوید: به امام رضا (ع) عرض کردم یا ابن رسول اللَّه به من خبر ده از بهشت و دوزخ که آیا امروزه خلق شده‏اند؟ فرمودند: آرى رسول خدا (ص) هنگام معراجش در بهشت وارد شد و دوزخ را هم دید. به او عرض کردم: جمعى معتقدند که آن دو امروز مقدّرند و مخلوق نیستند. فرمودند:آنها از ما نیستند و ما هم از آنها نیستیم ؛ هر که منکر وجود فعلى بهشت و دوزخ است پیغمبر و ما را تکذیب کرده و از اهل ولایت ما نیست و در آتش دوزخ مخلّد است. خدا فرموده:« اینست دوزخى که مجرمان آن را دروغ می شمردند میان آن و حمیم داغ می گردند.» (الرحمن:۴۳- ۴۴) پیغمبر فرمود: چون مرا به آسمان بردند جبرئیل دست مرا گرفت و به بهشت برد و از خرمایش به من داد و خوردم و در صلب من نطفه شد و چون به زمین آمدم با خدیجه مواقعه کردم و به فاطمه آبستن شد و فاطمه حوراء انسیه است ؛ و هر گاه مشتاق بوى بهشت شوم فاطمه دخترم را می بویم‏.» ( أمالی الصدوق، ص۴۶۱)
این روایت حاکی است که بهشت بر زمین مادّی واقع نیست بلکه هم اکنون در جایگاه خود وجود دارد ؛ و جایگاه او همانجاست که رسول خدا در معراج وارد آن شد و آنجا موطن ملائک است.
امام باقر (ع) فرمودند: « یا جَابِرُ کَانَ اللَّهُ وَ لَا شَی‏ءَ غَیرُهُ وَ لَا مَعْلُومَ وَ لَا مَجْهُولَ فَأَوَّلُ مَا ابْتَدَأَ مِنْ خَلْقٍ خَلَقَهُ أَنْ خَلَقَ مُحَمَّداً ص وَ خَلَقَنَا أَهْلَ الْبَیتِ مَعَهُ مِنْ نُورِهِ وَ عَظَمَتِهِ فَأَوْقَفَنَا أَظِلَّهً خَضْرَاءَ بَینَ یدَیهِ حَیثُ لَا سَمَاءَ وَ لَا أَرْضَ وَ لَا مَکَانَ وَ لَا لَیلَ وَ لَا نَهَارَ وَ لَا شَمْسَ وَ لَا قَمَرَ یفْصِلُ نُورُنَا مِنْ نُورِ رَبِّنَا کَشُعَاعِ الشَّمْسِ مِنَ الشَّمْسِ نُسَبِّحُ اللَّهَ تَعَالَى وَ نُقَدِّسُهُ وَ نَحْمَدُهُ وَ نَعْبُدُهُ حَقَّ عِبَادَتِهِ ثُمَّ بَدَا لِلَّهِ تَعَالَى عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ یخْلُقَ الْمَکَانَ فَخَلَقَهُ وَ کَتَبَ عَلَى الْمَکَانِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ- عَلِی أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ وَصِیهُ بِهِ أَیدْتُهُ وَ نَصَرْتُهُ ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ الْعَرْشَ فَکَتَبَ عَلَى سُرَادِقَاتِ الْعَرْشِ مِثْلَ ذَلِکَ ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ فَکَتَبَ عَلَى أَطْرَافِهَا مِثْلَ ذَلِکَ ثُمَّ خَلَقَ الْجَنَّهَ وَ النَّارَ فَکَتَبَ عَلَیهَا مِثْلَ ذَلِکَ ثُمَّ خَلَقَ‏ الْمَلَائِکَهَ وَ أَسْکَنَهُمُ السَّمَاءَ ـــــــ ای جابر! خدا بود در حالى که هیچ چیز با او نبود نه معلوم و نه مجهول ، اوّلین موجودى که آفرید محمّد مصطفى علیه السّلام بود ؛ ما اهل بیت را نیز با او آفرید از نورش و عظمتش ؛ پس ما را به صورت سایه‏اى سبز در مقابل خود نگه داشت آن موقع که وجود نداشت آسمان و زمین و شب و روز و خورشید و ماه. نور ما از نور خدا جدا گشت مانند پرتو خورشید از خورشید. ما او را تسبیح و تقدیس و ستایش می کردیم و عبادتى واقعى می نمودیم. بعد خدا اراده نمود که مکان را بیافریند آن را آفرید و بر مکان نوشت لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ ، علی امیر المؤمنین و وصى او است بهوسیله علی او را تأیید و نصرت دادم.سپس عرش را آفرید و بر سرادق عرش همان جملات را نوشت ؛ آنگاه آسمانها را آفرید و بر اطراف آن همین کلمات را نوشت ؛ بعد بهشت و جهنّم را آفرید و بر آنها نیز همین جملات را نوشت ؛ سپس ملائکه را آفرید و آنها را ساکن آسمان گردانید » (بحار الأنوار ، ج‏۲۵ ،ص۱۸ )
این روایت نیز به وضوح نشان می دهد که مرتبه ی بهشت و جهنّم فراتر از مرتبه ملائک می باشد و آنگاه که آن دو خلق گشته اند ، بسیاری از مجرّدات نبوده اند کجا رسد که عالم مادّه بوده باشد. پس چگونه ممکن است این دو مخلوق خدا مادّی باشند.

۵ ـ روایاتی چند در باب بدن مجرّد آدمی

أبى ولّاد حنّاط گوید: به امام صادق (ع) گفتم: « جُعِلْتُ فِدَاکَ یرْوُونَ أَنَّ أَرْوَاحَ الْمُؤْمِنِینَ فِی حَوَاصِلِ طُیورٍ خُضْرٍ حَوْلَ الْعَرْشِ فَقَالَ لَا الْمُؤْمِنُ أَکْرَمُ عَلَى اللَّهِ مِنْ أَنْ یجْعَلَ رُوحُهُ فِی حَوْصَلَهِ طَیرٍ لَکِنْ فِی أَبْدَانٍ کَأَبْدَانِهِم‏ ـــــــ قربانت گردم ، روایت کنند که ارواح مؤمنان در چینه‏دان پرندگانى سبزند گرد عرش. فرمودند: نه، مؤمن گرامی تر است نزد خدا از اینکه روحش را در چینه‏دان پرنده نهد، بلکه در بدنی باشند همچون بدنهای خودشان.» (بحار الأنوار ، ج‏۵۸،ص۵۰ )

امام صادق (ع) فرمودند:« فَإِذَا قَبَضَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ صَیرَ تِلْکَ الرُّوحَ فِی قَالَبٍ کَقَالَبِهِ فِی الدُّنْیا فَیأْکُلُونَ وَ یشْرَبُونَ فَإِذَا قَدِمَ عَلَیهِمُ الْقَادِمُ عَرَفُوهُ بِتِلْکَ الصُّورَهِ الَّتِی کَانَتْ فِی الدُّنْیا ــــــ چون خدای عزّ و جلّ جانش (جان مومن) را بگیرد در کالبدى نهد چون کالبد دنیایی اش ؛ پس می خورند و می نوشند، و چون تازه ‏واردى بدانها رسد او را به همان صورتى که در دنیا بوده می شناسند.» ( بحار الأنوار ، ج‏۵۸ ،ص۵۰ )

« بِسَنَدٍ مُوَثَّقٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّا نَتَحَدَّثُ عَنْ أَرْوَاحِ الْمُؤْمِنِینَ أَنَّهَا فِی حَوَاصِلِ طُیورٍ خُضْرٍ تَرْعَى فِی الْجَنَّهِ وَ تَأْوِی إِلَى قَنَادِیلَ تَحْتَ الْعَرْشِ فَقَالَ لَا إِذاً مَا هِی فِی حَوَاصِلِ طَیرٍ قُلْتُ فَأَینَ هِی قَالَ فِی رَوْضَهٍ کَهَیئَهِ الْأَجْسَادِ فِی الْجَنَّه ـــــــ به سند موثق از أبى بصیر روایت شده که گفت: به امام صادق (علیه السّلام) گفتم: به ما گویند از ارواح مؤمنان که در چینه‏دان پرندگان سبزى باشند که در بهشت بچرند و در قندیلهاى زیر عرش آشیانه دارند. امام فرمودند: چنین نیست، در چینه پرنده نباشند. گفتم: کجا باشند؟ فرمودند: در باغی در بهشت باشند همانند اجساد. » (بحار الأنوار ،ج‏۵۸ ،ص۵۰)
همه این روایات وجود بدن مجرّد را تصدیق می کنند که دقیقاً شبیه بدنهای دنیایی هستند امّا در دنیا نیستند بلکه در بهشت می باشند.
واقعاً عجب است از کسانی که این همه روایات را می بینند و در مضامین آنها دقّت نمی کنند. و عجیبتر گفتار کسانی است که باور دارند زندگی مجرّد انسان را در عالم برزخ و آنگاه ادّعا می کنند که زندگی اخروی او با بدن مادّی خواهد بود. یعنی بعد از رها گشتن از بند مادّه ی مزاحم و به دور از مقام قرب الهی ، دوباره در بند مادّه در می آید. عجبا که اینها خدا را چون کودکان اهل بازی پنداشته اند که می سازد و خراب می کند و دوباره می سازد.
حاصل کلام آنکه:
معاد مورد نظر اسلام ، اساساً از مقوله ی امور فیزیکی و دنیایی نیست تا با نظرات علوم تجربی توجیه شود. پس وارد نمودن این گونه نظریّات در تفسیر آیات و روایات ناظر به معاد ، از مصادیق بارز تفسیر به رأی می باشد.
۳ـ رابطه علوم تجربی با دین
مطلب دیگر آنکه اساساً علوم تجربی ، علومی هستند ظنّی و غیر یقینی ؛ لذا وارد نمودن آنها در تفسیر قرآن و روایات ، کاری است غیر منطقی. البته حساب داده های حسّی و تجربی جداست. چون داده های حسیّ و تجربی با علوم تجربی فرق دارند.
ــ میزان یقین آوری علوم تجربی از نگاه فلسفه ی علم.
ـــ ارزش یقین آوری فرمولهای علوم تجربی انسانی.
الف ـ نسبت علوم تجربی انسانی با ریاضیّات و علوم تجربی طبیعی.
علوم تجربی بر دو گونه اند: علوم تجربی طبیعی مثل فیزیک ، شیمی و زیست شناسی ؛ و علوم تجربی انسانی مثل اقتصاد ، جامعه شناسی و روانشناسی. امّا شاخه های ریاضیّات جزء علوم تجربی نیستند ، بلکه از علوم عقلی و برهانی بوده ، روش تحقیق آن از سنخ روشن تحقیق فلسفه ی عقلی می باشد.
باید توجّه داشت که قوانین ریاضی مبتنی بر براهین قطعی عقلی بوده ، ضروری ، ذاتی و زوال ناپذیرند و تا ابد نیز قابل نقض نمی باشند. امّا علوم تجربی مبتنی بر فرضیّه ها ی غیر برهانی هستند که اگر از طریق شواهد تجربی مورد تأیید واقع شوند ، به مقام نظریّه ی تجربی ارتقاء می یابند. امّا هیچگاه حقیقتاً به مقام قانون قطعی و زوال ناپذیر نائل نمی شوند ؛ چون هر لحظه این احتمال وجود دارد که شاهدی تجربی آن را نقض نماید. در این صورت است که نظریّه ی تجربی سست شده و جای خود را به نظریّه ی بهتر از خود می دهد.
این حکایتِ تمام شاخه های علوم تجربی است ؛ لکن باز تفاوت فاحشی است بین علوم تجربی طبیعی و علوم تجربی انسانی. در علوم طبیعی اغلب ـ نه همیشه ـ یک نظریّه به عنوان نظریّه ی برتر حاکمیّت دارد و دیگر نظریّات در بایگانی این علوم به سر می برند. البته گاهی نیز برخی از همین نظریّات بایگانی شده به ناگاه قوّت گرفته و جای نظریّه ی حاکم را می گیرند. در علوم طبیعی ، نظریّه ی حاکم ، مادامی که بیشترین تأییدات تجربی را دارد بر روی کار می ماند تا اینکه شواهد نقض کننده ی آن پیدا شوند ؛ که در این صورت نظریّه ی دیگری که بتواند آن شاهد نقض را توجیه نماید ، جای نظریّه ی قبلی را می گیرد. امّا در علوم تجربی انسانی وضع به گونه ی دیگری است و همواره چندین نظریّه در عرض هم در جامعه ی علمی حضور دارند و چه بسا برخی از این نظریّات در تضادّ با نظریّه ی دیگر نیز می باشند. مثلاً برخی از مکاتب روانشناسی وجود روح را انکار نموده تمام رفتارها و حالات انسان را ناشی از خواصّ مغز و بدن می دانند ؛ در حالی که برخی مکاتب دیگر وجود روح را قبول دارند. همچنین برخی مکاتب روانشناسی انسان را موجودی مختار می دانند ولی مکاتب دیگری هم هستند که وجود اختیار را از ریشه انکار کرده ، انسان را ماشینی زنده فرض می کنند. لذا چیزی به نام علم روانشناسی نداریم ، بلکه مکاتب گوناگون روانشناسی وجود دارند که گاه متضادّ با یکدیگر نیز می باشند. این وضع در مورد علم اقتصاد و جامعه شناسی نیز بر قرار می باشد.
پس فرمولهای علوم تجربی انسانی ، نه تنها در حدّ فرمولهای ریاضی نیستند ، بلکه حتّی به پای فرمولهای علوم تجربی طبیعی مثل فیزیک و شیمی نیز نمی رسند. در حالی که خود فرمولهای علوم تجربی طبیعی نیز یقین آور نبوده هر لحظه در معرض ابطال می باشند.
ب ـ ارزش یقین آوری علوم تجربی طبیعی از دیدگاه فلسفه علوم تجربی.
بر خلاف نظر اکثر مردم و بیشتر دانشجویان و دانش پژوهان ناآشنا با فلسفه ی علوم ، که علوم تجربی را علومی قطعی و تغییرناپذیر می انگارند ، از نظر فیلسوفان علم ، که کارشان ارزیابی روش تحقیق علوم می باشد ، اساساً در علوم تجربی چیزی به نام قانون قطعی و یقینی وجود ندارد ؛ و هر چه در علوم تجربی است همگی نظریّه اند و قوانین آنها صرفاً ارزش کاربردی دارند و ارزش هستی شناسانه ی آنها کمتر از آن چیزی است که معمولاً گمان می شود. البته دقّت شود که علوم حسّی و داده های آزمایشگاهی غیر از علوم تجربی می باشند. علوم حسّی و داده های آزمایشگاهی ، اطّلاعاتی جزئی هستند که مستقیماً از راه حواسّ ـ حواسّ مسلّح یا غیر مسلّح ـ به دست می آیند و هیچ گونه استدلالی در آنها وجود ندارد ، تا سخن از درستی یا نادرستی آنها باشد. بر این اساس ، اینکه کره ی ماه گرد است یا سطح آن پوشیده از گودالهایی می باشد یا اینکه فلان حیوان در فلان منطقه زندگی می کند یا اینکه نور سفید بعد از گذر از منشور ، به هفت رنگ تجزیه می شود و … ، هیچکدام جزء مسائل علوم تجربی محسوب نمی شوند ؛ بلکه همگی علوم حسّی و آزمایشگاهی می باشند. امّا اینکه چرا کره ی ماه گرد است؟ یا اینکه علّت پیدایش چاله های آن چیست؟ یا چرا فلان حیوان در فلان منطقه زندگی می کند و در جای دیگر یافت نمی شود؟ یا اینکه علّت تجزیه شدن نور سفید به طیف هفت رنگ چیست؟ مسائلی هستند که علوم تجربی باید به آنها پاسخ دهند ، و اینجاست که پای فرضیّه ها و مدلهای ذهنی به میان می آیند و همینجاست که استدلال مطرح می شود ؛ و همینجاست که علوم تجربی از استدلال غیر یقینی استفاده می کنند.
برای روشن شدن مقصود به اجمال ، چند مثال ذکر می شود.
مثال نخست:
اوّلین کسی که نظریّه ی اتم (ذرّه ی بنیادی و نشکن ) را مطرح ساخت دموکریتوس ، فیلسوف یونانی بود. این نظریّه در قرون اخیر دوباره مطرح شد تا بوسیله ی آن برخی مشاهدات ما در عالم فیزیک و شیمی توجیه شوند. لذا اعتراف به وجود اتم نه از راه مشاهده ی حسّی بود و نه از راه برهان عقلی وجودش اثبات شده است. فرض وجود اتم صرفاً برای این بود که می توانست برخی از سوالات ما را پاسخ دهد. بعد از مدّتی دانشمندان متوجّه شدند که فرضیّه ی اتم به تنهایی نمی تواند همه ی سوالات را جواب دهد ، لذا این نظریّه مطرح شده که شاید اتم هم اجزایی دارد. باز این مساله نیز نه حسّی است نه عقلی ؛ و فقط فرضی مفید است که در یافتن پاسخ برخی سوالات ما ، کار آیی دارد. در این زمان تامسون مدل کیک کشمشی را ارائه داد که در آن اجزائی به نام الکترون مثل کشمش هایی در کیک کشمشی پراکنده اند. این مدل بسیاری از سوالات را جواب داد ولی در برابر برخی سوالات تازه تر نارسایی اش آشکار شد. لذا مدل اتم هسته دار رادرفورد مطرح شد که آن نیز مشکلات باز هم بیشتری را حلّ نمود ؛ ولی باز ناتوانی اش در حلّ مسائل نوظهور روشن شد. لاجرم مدل سیّاره ای بور پیشنهاد شد که سالها از پس سوالات بر آمد ولی بالاخره آن نیز در برابر سوالات جدیدتر به زانو در آمد ؛ و مدل کوانتومی شرودینگر جای آن را گرفت که امروزه بر اذهان اساتید و دانشجویان فیزیک حکومت می کند. امّا این آخر ماجرا نیست. چون بر خلاف دانشجویان و اساتید مقلّدی که به غلط خود را مجتهد فیزیک می پندارند ، دانشمندان محقّق ، این مدل را هم به چالش کشیده اند. امروزه حتّی خود اتم زیر سوال است کجا رسد اجزاء آن. امروز نظریّه نوظهور ابَرریسمان است که با مکانیک کوانتوم دست و پنجه نرم می کند.
حاصل مطلب این که امروزه اگر ما وجود اتم ، الکترون ، پروتون ، پوزیترون ، نوترون ، فتون و امثال آنها را می پذیریم صرفاً از این جهت است که کارکرد داشته تجارب و مشاهدات ما را توجیه می کنند. و کارکرد داشتن یک نظریّه منطقاً دلیل بر درستی آن نیست. در همین روندی که گفته شد ملاحظه فرمودید که مدلهای گوناگون اتم هر کدام کارکردهایی داشتند. پس آیا همه ی آنها درستند. روشن است که همه درست نیستند. اساساً کار علوم تجربی همین است که دنبال مدلهایی با کارکردهای هر چه بیشتر است. و هر گاه مدلی قویتر ارائه شد مدل قبلی بازنشسته می شود.
مثال دوم:
شاهد دیگر در علم نجوم است. هیئت زمین مرکزی بطلمیوس که نتیجه ی سالها رصد ستارگان و محاسبات ریاضی بود ، سالیان درازی درست می نمود ، تا آنجا که با این نظریّه حرکت تمام سیّارات قابل توجیه بود و بر اساس آن می شد خسوف و کسوف را به دقّت پیش بینی نمود. لذا عدّه ی به خاطر کارکرد داشتن آن و پیش بینیهای درستش گمان می کردند که این نظریّه کاملاً درست است ، تا اینکه ابوسعید سجزی در قرن چهارم هجری در درستی این نظریّه تردید ایجاد نمود و گفت خورشید مرکز عالم است و زمین به گرد خورشید می گردد . ابوریحان بیرونی این نظریّه را از ابوسعید سجزی در کتاب خود نقل نموده و گفته است من نیز شک دارم که آیا خورشید مرکز عالم است یا زمین ؛ ولی درستی هیچکدام قابل اثبات نیست چون محاسبات نجومی طبق هر دو نظریّه به یک جواب منتهی می شوند. امّا کپرنیک بعد از حدود چهار صد سال از او ، باز نظریّه ی وی را مطرح ساخت ؛ گالیله آن را تئوریزه نمود و شواهدی تجربی بر درستی آن ارائه نمود. کپلر مدارهای دایره ای سیّارات را بیضوی کرد و نیوتن با قانون جاذبه اش این هیئت را محکم ساخت ؛ چنان که بعضی ادّعا کردند فیزیک به آخر خود رسیده است . و در حالی که این نگرش به عالم هستی ، حقیقتی و قطعی تلقّی می شد و بر اساس آن صدها مساله ی بشر حلّ می شد ، و به راحتی می شد با این نظریّه بر روی کره ی ماه فرود آمد ، ناگهان آلبرت اینشتین با نظریّه ی نسبیّت عامّ و ادوین هابل با نظریّه ی انبساط عالم از راه رسیدند و بساط هیئت نیوتنی را در هم فرو ریختند ، و تبیینی متفاوت از عالم و گرانش ارائه دادند. نظریّه ی نسبیّت و انبساط جهان نیز تنها نظریّه ی مطرح در جهان امروز نیست بلکه اینها نیز رقیبهایی در عالم علم دارند که ممکن است روزی جای اینها را بگیرند. پس چگونه می توان این نظریّات را قطعی دانست. خود دانشمندان طراز اوّل علوم تجربی ــ برخلاف رده های پایین و مقلّد این علوم ــ هیچگاه به علوم تجربی به عنوان علم قطعی نظر نمی کنند و الّا در پی کشف جدید نمی بودند. این افراد کم اطلاع از ماهیّت علوم تجربی هستند که این علوم را یقینی می انگارند. مفاهیمی چون الکترون ، پرتون ، نوترون ، کوارک ، پوزیترون ، انحنای فضا ، نیرو ، فتون و … همگی فرضیّه هایی هستند برای توجیه مشاهدات حسّی انسان ، که خودشان هیچگاه محسوس نیستند. لذا امروزه در نظریّه ی ابر ریسمان ، تمام این امور به چالش کشیده شده اند. اگر کسی با تاریخ علوم تجربی ، بخصوص فیزیک نظری ، آشنا باشد آنگاه متوجّه می شود که این مفاهیم چگونه زاده شده اند.
در اینجا ذکر چند اعتراف از فیزیکدانان بزرگ نیز خالی از فایده نیست.
هایزنبرگ: « فرمولهای ریاضی جدید دیگر خود طبیعت را توصیف نمی کنند ، بلکه بیانگر دانش ما از طبیعت هستند. ما مجبور شده ایم که توصیف طبیعت را که قرنها هدف واضح علوم دقیقه به حساب می آمد کنار بگذاریم. تنها چیزی که فعلاً می توانیم بگوییم این است که در حوزه ی فیزیک اتمی جدید ، این وضعیّت را قبول کرده ایم ؛ زیرا آن به حدّ کافی تجارب ما را توضیح می دهد. » (دیدگاههای فلسفی فیزیکدانان معاصر ، ص۳۴)
کمبل: « حوزه ی کار فیزیک مطالعه ی یک جهان خارجی نیست ؛ بلکه مطالعه ی بخشی از جهان داخلی تجارب است. و دلیلی وجود ندارد که ساختارهایی نظیر … که ما وارد می کنیم تناظری با واقعیّت خارجی داشته باشند.» (همان)
هایزنبرگ: « هستی شناسی ماتریالیسم مبنی بر این توهّم است که … واقعیّت مستقیم دنیای اطراف ما را می توان به حوزه ی اتمی تعمیم داد. امّا این تعمیم غیر ممکن است. اتمها شیء نیستند. » (همان ، ص ۴۲)
آلبرت اینشتین گفته است: « این فرض که موج و ذرّه ، تنها اشکال ممکن مادّه هستند اختیاری است و چیزی تضمین نمی کند که در آینده صورتهای دیگر مادّه کشف نشوند. حدّ اکثر می توان گفت که تا این زمان نتوانسته ایم به بیش از این دست یابیم.» (تحلیلی از دیدگاههای فلسفی فیزیکدانان معاصر ، نوشته دکتر مهدی گلشنی ، ص۷۳)
آلبرت اینشتین حتّی در مواردی به زبان علوم تجربی نیز انتقاد نموده ، و زبان ریاضی را برای بیان علوم طبیعی ، زبانی ناکارآمد دانسته و گفته است: « احکام ریاضی تا حدی که مربوط به حقیقت است ، محقّق نیستند ؛ و تا حدّی که محقّق اند ، با حقیقت سر و کار ندارند. به نظر من وضوح کامل تنها در آن قسمت از ریاضیّات است که مبتنی بر روش اصل موضوعی می باشد. » (مقالات علمی اینشتین ، ترجمه محمود مصاحب ، ص۳۸ ، ۳۹)
آلبرت اینشتین در مقایسه ی ریاضیّات و علوم تجربی نیز گفته است: « جهان علم برای ریاضیّات ارزشی خاصّ قائل بوده و آن را بالاتر از سایر رشته های دانش تلقّی کرده است. یکی از علل و موجبات این امر آن است که در ریاضیّات صحبت از احکامی است مسلّم و قطعی و محقّق ، حال آنکه در مورد رشته های دیگر علوم ، اینطور نبوده و احکام آنها کما بیش قابل بحث و انتقاد است ؛ و چه بسا آنچه امروز مورد تأیید و توجّه است فردا با کشف واقعیّتهایی تازه بی اعتبار می گردد و جای خود را به نظریّه هایی نوین می سپارد. » (مقالات علمی اینشتین ، ترجمه محمود مصاحب ، ص۳۷)
باز آلبرت انیشتین در نقد مکانیک کوانتوم گفته است: « من فکر نمی کنم که چنین نظریه ای ماندنی باشد. من نمی توانم قبول کنم که خداوند با جهان تاس می اندازد.»
نیلس بور ، نظریّه پرداز یکی از مدلهای اتم ، گفته: « این اشتباه است که فکر کنیم وظیفه ی فیزیک کشف ماهیّت طبیعت است. فیزیک مربوط است به آنچه که ما می توانیم درباره ی طبیعت بگوییم. »(تحلیلی از دیدگاههای فلسفی فیزیکدانان معاصر ، نوشته دکتر مهدی گلشنی ، ص۸۱)
برتراند راسل ، ریاضی دان مشهور ، حتّی پا فراتر نهاده در یقین آوری ریاضیّات نیز تردید نموده است. وی گفته : « ریاضیات موضوعی است که در آن نه می دانیم از چه سخن می گوییم و نه می دانیم آنچه که می گوییم درست است. » ( کتاب فیزیک از آغاز تا امروز ، فصل ۱۸ : آزاد اندیشی در ریاضیات)
البته این نظر راسل ، ناظر به مفاهیم ریاضی است ، نه روش آن که برهان است ؛ بخصوص مفاهیم نوظهوری مثل اعداد موهومی یا مختلط یا ابعاد اعشاری یا ابعاد بالای سه بُعد و … .
گذشته از اعترافات دانشمندان بزرگ علوم طبیعی ، تاریخ علوم تجربی نیز گواه صادقی است که نشان می دهد نظریّات علوم تجربی دائماً در حال تحوّل و ابطال می باشند. مثلاً روزگاری قانون جاذبه ی نیوتن جزء یقینیّات فیزیک شمرده می شود و حتّی کسی گمان نمی کرد که روزی ابطال گردد ولی ملاحظه فرمودید که نظریّه ی نسبیّت عامّ اینشتین ، نظریّه ی نیوتن را از اساس باطل و طرحی دیگر در انداخت. باز قانون ترکیب سرعتها در فیزیک نیوتنی از قطعیّات فیزیک شمرده می شد و تمام شواهد تجربی نیز آن را تأیید می کردند ، ولی نسبیّت خاصّ اینشتین ، نشان داد که این قانون نادرست بوده ولی نادرستی آن در سرعتهای معمولی روشن نمی شود. خود نسبیّت عامّ و خاصّ نیز هم اکنون در معرض نقد جدّی دانشمندان قرار دارند و ایرادات فراوانی بر آنها وارد نموده اند ؛ ولی هنوز نظریّه ای جای آن را نگرفته است. فیزیکدانها حتّی نام نظریّه جایگزین را هم تعیین نموده ، نظریّه وحدت نامیده اند ؛ چرا که قرار است آن نظریّه فرضی نسبیّت و مکانیک کوانتوم را با هم متّحد نماید و نارسایی هر دو را برطرف سازد.
همچنین وضع موجود برخی علوم تجربی مثل روانشناسی و جامعه شناسی ، خود گواه است که این روش ، یقین آور نیست. در عصر کنونی دهها مکتب روانشناسی و جامعه شناسی وجود دارند که برخی از آنها در تضادّ کامل با یکدیگر قرار دارند. همه ی این مکاتب ، از روش علوم تجربی استفاده می کنند ؛ حال اگر این روش یقین آور است ، پس همه ی این مکاتب باید درست باشند. امّا چگونه ممکن است این مکاتب متضادّ همه باهم درست باشند؟!!
حاصل کلام آنکه:
نظریّه های علوم تجربی صرفاً مدلهایی هستند کاربردی که یقینی بودن آنها مسلّم نیست ؛ لذا همواره در معرض ابطال و جایگزینی با نظرات کاربردی تر می باشند. پس از نظر منطقی و معرفت شناسانه نمی توان این نظریّات را در خدمت تفسیر متون وحیانی درآورد. چرا که وحی ، امری قطعی و یقینی است.
۴ـ اعتبار اصول نیوتنی
قانون اوّل نیوتن:
هنگامیکه اینشتین قوانین نیوتن را بررسی می کرد در مورد قانون اول وی چنین گفت: « این قانون نتیجه ی مستقیم تجربه نیست، اما تفکر محققانه ای که سازگار با مشاهدات حاصل از تجربه بوده، سبب پیدایش آن شده است. هرچند در عمل نمی توان به چنین تجربه ای تحقق خارجی داد، مع ذلک همین تجربه ی خیالی وسیله ی فهم کامل تجربیات واقعی و امکان پذیر می باشد.»
قانون اول نیوتن به خوبی توسط اینشتین تفسیر شده است. هرچند این قانون نتیجه ی مستقیم تجربه نیست، اما تا جاییکه امکانات اجازه می دهد، در آزمایشهای متکی به روش استقرایی تا بحال موفق بوده است. و می دانیم که استقراء از نظر منطق ابداً مفید یقین منطقی نمی شود. لکن در علوم تجربی رسم بر آن است که تا نظریّه ای مثال نقض پیدا نکرده ، معتبر شناخته می شود ؛ هر چند اثبات قطعی نشده باشد.
قانونم دوم نیوتن:
از لوازم قانون دوم نیوتن آن است که یک شیء هر چه نیرو دریافت نماید به همان تناسب بر سرعت آن افزوده خواهد شد. لذا طبق این قانون ، یک ذرّه مثل الکترون را می توان با اِعمال نیروی زیاد ، حتّی فراتر از سرعت نور نیز حرکت داد. حال آنکه می دانیم طبق نظریّه نسبیّت خاصّ اینشتین ، هیچ ذرّه ی مادّی نمی تواند سرعتی فراتر از سرعت نور داشته باشد. لذا قانون دوم نیوتن توسّط نظریّه نسبیّت خاصّ اینشتین ردّ می شود.
قانون سوم نیوتن:
قانون سوم نیوتن (قانون عمل و عکس العمل)
به قانون سوم نیز ایراداتی وارد شده که به ذکر برخی از آنها می پردازیم ؛ لکن قضاوت درباره ی درستی یا نادرستی این ایرادات با حضرت عالی.
ایراد نخست:
این قانون در حقیقت یک اصل بدون برهان می باشد و تنها چیزی که باعث پذیرش آن شده ، استقراء ناقص می باشد. و استقراء ناقص نیز مفید یقین نیست. لذا ما فقط حدس می زنیم که این قانون عمومیّت دارد ؛ و با یقین صد در صدی نمی توان چنین ادّعای نمود.
ایراد دوم:
با توجه به اینکه سرعت نامتناهی طبق قانون دوم قابل قبول بود، قانون سوم همواره و در تمام لحظات برقرار تلقّی می شد. حتی اگر دو جسم در فاصله ی دلخواه نسبت به یکدیگر قرار داشته باشند، تغییر موضع هر یک از آنها، بلافصله به دیگری منتقل می شود. یعنی همزمان دو نقطه از جهان و در واقع تمام جهان را می توان تحت تاثیر یک رویداد قرار داد. از طرف دیگر طبق قانون جهانی گرانش ، هر جسمی در این جهان تحت تاثیر نیروی گرانش همه ی اجسام موجود در جهان است. لذا می بایست هر انفجار ستاره ای یا هرگونه تغییری در جرم یا موقعیت اجسام آسمانی، همزمان سایر اجسام موجود در جهان را تحت تاثیر قرار می داد. امّا حقیقت این است که چنین نمی باشد. چرا که قانون دوم نیوتن باطل می باشد. پس قانون سوم نیز عمومیّت خود را از دست می دهد.
ایراد سوم:
فرض کنید در جهان ، دو جرم بیشتر وجود ندارد ؛ جرم الف و جرم ب ، که فاصله ی آنها نیز بیسار زیاد می باشد. از جرم الف نیرویی گسیل می شود و بعد از میلیونها و بلکه میلیاردها سال به جرم ب می رسد. طبق قانون سوم نیوتن ، جرم ب نیز نیرویی با همان اندازه به جرم الف وارد خواهد نمود. امّا زمانی که این نیرو به جرم ب رسید و عکس العمل آن صادر شد ، جرم الف نابود شده است. پس ما جرمی خواهیم داشت با نیرویی که اِعمال نموده ولی آن نیرو بر هیچ اِعمال شده است. حال آنکه نیرو همواره بین دو چیز معنا دارد.
یا فرض کنید که وقتی جرم ب نیروی عکس را صادر نمود ، خودش نیز نابود شود ؛ در این حالت نیرویی وجود خواهد داشت بدون هیچ جرمی ؛ حال آنکه نیرو همواره قائم به جرم می باشد. مگر اینکه فیزیکدانها برای نیرو نیز موجودیّتی در کنار جرم و انرژی قائل شوند.
ایراد چهارم
نیز فرض کنید که فوتونی از جرم الف در حال دور شدن است. جرم الف نیرویی بر آن ذرّه ی نور (فوتون) وارد می کند. در این حالت هیچ عکس العملی از طرف فوتون در کار نخواهد بود. چون اگر آن نیرو به نور برسد پس معلوم می شود که آن نیرو سرعتی بیش از سرعت نور دارد ؛ که نسبیّت خاصّ چنین اجازه ای نمی دهد ؛ و اگر به آن فوتون نرسد روشن است که عکس العملی نیز دریافت نخواهد شد.
ایراد پنجم
قانون سوم می گوید: هر عملی عکس العملی دارد برابر با آن و در جهت عکس آن ؛ و در همان لحظه. این قید اخیر معمولاً گفته نمی شود ؛ حال آنکه این قید در این قانون ملحوظ می باشد. در حالی که انحصار سرعت در سرعت نور ، و غیر ممکن بودن سرعت بی نهایت ، چنین اجازه ای را نمی دهد. قانون سوم نیوتن در حقیقت مبتنی بر این فرض است که نیرو با سرعت بی نهایت عمل می کند ؛ لذا با خدشه دار شدن این امر ، قانون سوم نیز منتفی خواهد بود. و تمام نظریات جدید فیزیک ، سرعت بی نهایت را مردود اعلام می کنند.
توجّه: در واقع ایرادات قبلی نیز به همین ایراد اخیر برمی گردند.
نگارنده مطلب : احد ایمانی

Print Friendly, PDF & Email
Rating: 4.0/5. From 1 vote.
Please wait...
انتشار توسط 8 تم

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد

نوزده − دو =