سرخط خبرها

تفاوت تلقین با دعا و نقد روانشناسی دین را توضیح دهید ؟

پرسش:

طبق مطالبی که در یک سری کتابهای روانشناسی( با نویسندگان خارجی) خوانده بودم قوانین بر روح آدم حاکم است که به اصول ریاضی و شیمی می ماند و اگر فرد درست آنها را به کار گیرد، نتایج مثبت آنها را بی درنگ شاهد خواهد بود مثلا تکرار و تلقین یک کلمه مثبت اثر خاصی بر روح و بر زندگی انسان می گذارد. حالا چیزی که ذهن مرا مشغول می کند این است که من مسأله تکرار و تلقین جمله مثبت را به همان مسأله دعا کردن در دین و مذهب و معنویت خودمان  ربط می دهم ( گفتم که شاید ربط نداشته باشند اما ذهن من بین آنها ارتباط برقرار می کند) این دو مسأله را وقتی کنار هم قرار می دهیم( ۱٫ تکرار کلمه یا جمله مثبت( در روانشناسی غربی) ۲٫ تکرار دعا که غالبا حس مثبت را در انسان بر می انگیزند( در معنویت و دین) هر کدام نتیجه خاصی می دهند) خیلی سؤال برانگیز می شوند. در آن کتابها مثالهای زیادی زده شده بود که یک روانشناس مشکلات مختلف افراد زیادی را از طریق تکرار یک جمله مثبت و تداوم آن توسط فرد حل کرده بود مشکلاتی که شاید واقعا بزرگ و غیرقابل حل می نمودند.

پرسش:آیا واقعا قوانینی مثل قوانین ریاضی و شیمی بر روح انسان حاکم است و با گذشت زمان آنها که مدعی این مسئله اند این قوانین را کشف می کند و ممکن است حتی کاری که بزرگان عرفان ما برای تصفیه روح انجام دادند اعم از ریاضت کشیدن ها و گذراندن مراحل سیر و سلوک آنها بتوانند با قوانین و مطالعات( به جای ریاضت و سلوک) روانشناسی خود به آن برسند؟ ذهن من (نمی دانم بگویم ناخودآگاه یا خودآگاه) همیشه بعد از مطالعه به نتیجه گیری و مقایسه و ارتباط دادن می پردازد. نتیجه گیریها و ارتباط دادن هایی که شاید درست هم نباشد. از طرفی هم کسی یا جایی که بتونم سوالاتم را بپرسم را نمی یابم. مکتوب کردن سوال برای شما هم دستم را می بندد و نمی توان واژه های مناسب را برای پرسیدن پیدا کنم.

پاسخ:

در این دو سوال سه مطلب مطرح شده ؛ یکی بحث قانونمند بودن روح ، دومی شباهت روانشناسی به ریّاضیّات و فیزیک و شیمی و سومی شباهت مساله دینی دعا با مساله روانشناسی تلقین .

۱ـ قانونمندی روح

در اینکه تمام موجودات عالم هستی قانونمند می باشند شکّی نیست. چرا که همه ی موجودات از وحدت ناشی شده و رو به وحدت می روند ؛ و قوانین تکوینی اشاره به وجه وحدت اشیاء دارند. قانون تکوینی یعنی یافتن وجه وحدت اموری که به ظاهر متکثّر می باشند. کما اینکه نظم نیز از جهت وحدت امور متکثّر انتزاع می شود. لذا از راه نظم به وجود ناظم واحد استدلال می شود. قرآن کریم نیز تصریح دارد که عالم خلقت بر اساس سنّت (قانون) الهی عمل می کند.

امّا باید دانست که هر عالمی و هر سنخی از موجودات سنّت و قانون مخصوص خود را دارند و هر علمی نیز متکفّل کشف بخشی از عالم می باشد. فیزیک قوانین مربوط به اجسام را کشف می کند ، شیمی بخش دیگری از قوانین مربوط به اجسام را جستجو می کند. زیست شناسی به دنبال کشف قوانین حاکم بر اجسام زنده است. جامعه شناسی در صدد یافتن فرمولهای حاکم بر رفتارهای جمعی افراد یک جامعه ی بشری است. روانشناسی نیز قوانین حاکم بر رفتارهای فردی بشر را می جوید. لذا بهتر آن بود که نام این علم را رفتارشناسی یا ضمیر شناسی می گذاشتند نه روانشناسی ؛ چرا که روانشناسی نفیاً و اثباتاً هیچ سخنی درباره ی روح و روان نداشته و نمی تواند که داشته باشد ؛ آنچه روانشناسی از آن سخن می گوید ، صرفاً رفتارها و حالات ظاهر شده از بشر می باشند. باید توجّه داشت که روش تحقیق در روانشناسی ، روش تجربی است ، ولی روح و روان از امور مجرّد و فوق تجربی می باشند ؛ لذا در دام تجربه نمی افتند تا مورد کاوش تجربی قرار گیرند.

Quickly-answered-prayer

تحقیق درباره ی حقیقت روح و قوانین حاکم بر آن بر عهده ی دو علم مجرّد شناس می باشد که یکی فلسفه ی عقلی و دیگری عرفان نظری است. حقایق فراوانی نیز در این گونه کتابها درباره ی روح بیان شده که برای اهلش معلوم می باشد. حاصل تحقیقات این دو علم در اختیار علم اخلاق و عرفان عملی قرار می گیرد تا در مقام عمل آن را به کار گیرند. البته شناخت کنه روح ، آنچنان که شامل روح همه ی افراد انسانی ـ حتّی روح انبیاء ـ شود ، تنها از خداوند متعال و انسان کامل ساخته است. لذا کاملترین قوانین کاربردی روح را دین ارائه می کند که با عمل به آنها انسان به اوج ترقّی وجود نائل می شود. در عمل نیز مشاهده می کنیم که انسانهای حقیقتاً بزرگ و موفّق ـ نه فقط موفّق در دنیا ـ تنها از میان اهل دیانت بیرون آمده اند و تا به حال هیچ روانشناسی را ندیده ایم که صاحب مقامات عالیّه ی روحی شده باشد ، بلکه بسیاری از آنها را می بینیم که به نهایت پستی گراییده و انسان را به شهوت رانی و لذّت جویی دنیایی فرا می خوانند و در بهترین حالت او را در مسیر کسب موفّقیّتهای صرفاً دنیایی تشویق می کنند. البته حساب روانشناسان اسلامی جداست ؛ چرا که آنان تنها از فرمولهای روانشناسی استفاده نمی کنند ؛ بلکه اغلب دستورات شرعی را با اسلوبهای روانشناسانه به کار می گیرند. همچنین انکار نمی کنیم که روانشناسان در درمان برخی بیماریها موفّقند. لکن فرق است بین دادن دستور العمل درمان بیماری با دادن دستور العمل سعادت. روانشناسی صرفاً شاخه ای از پزشکی است و کارش درمان ناهنجاریهای رفتاری است نه نوشتن نسخه ی سعادت برای بشریّت. نخسه ی سعادت را کسی می نویسد که خود حقیقتاً سعادت حقیقی را یافته باشد. حتماً جریان آن شخص تاس را شنیده اید که برای درمان تاسی سرش پیش پزشکی رفت ، ولی وقتی داخل مطبّ شد ، دید که خود پزشک نیز تاس است. گفت: ببخشید آقای دکتر اشتباه آمده ام . 

۲ـ ارزش یقین آوری فرمولهای روانشناسی

الف ـ نسبت روانشناسی با ریاضیّات و علوم طبیعی

علوم تجربی بر دو گونه اند: علوم تجربی طبیعی مثل فیزیک ، شیمی و زیست شناسی ؛ و علوم تجربی انسانی مثل اقتصاد ، جامعه شناسی و  روانشناسی. امّا شاخه های ریاضیّات جزء علوم تجربی نیستند ، بلکه از علوم عقلی و برهانی بوده ، روش تحقیق آن از سنخ روشن تحقیق فلسفه ی عقلی می باشد.

باید توجّه داشت که قوانین ریاضی مبتنی بر براهین قطعی عقلی بوده ، ضروری ، ذاتی و زوال ناپذیرند و تا ابد نیز قابل نقض نمی باشند. امّا علوم تجربی مبتنی بر فرضیّه ها ی غیر برهانی هستند که اگر از طریق شواهد تجربی مورد تأیید واقع شوند ، به مقام نظریّه ی تجربی ارتقاء می یابند. امّا هیچگاه حقیقتاً به مقام قانون قطعی و زوال ناپذیر نائل نمی شوند ؛ چون هر لحظه این احتمال وجود دارد که شاهدی تجربی آن را نقض نماید. در این صورت است که نظریّه ی تجربی سست شده و جای خود را به نظریّه بهتر از خود می دهد.

این حکایت تمام شاخه های علوم تجربی است ؛ لکن باز تفاوت فاحشی است بین علوم تجربی طبیعی و علوم تجربی انسانی. در علوم طبیعی اغلب ـ نه همیشه ـ یک نظریّه به عنوان نظریّه ی برتر حاکمیّت دارد و دیگر نظریّات در بایگانی این علوم به سر می برند. البته گاهی نیز برخی از همین نظریّات بایگانی شده به ناگاه قوّت گرفته و جای نظریّه ی حاکم را می گیرند. در علوم طبیعی ، نظریّه ی حاکم ، مادامی که بیشترین تأییدات تجربی را دارد بر روی کار می ماند تا اینکه شواهد نقض کننده ی آن پیدا شوند ، که در این صورت نظریّه ی دیگری که بتواند آن شاهد نقض را توجیه نماید ، جای نظریّه ی قبلی را می گیرد. امّا در علوم تجربی انسانی وضع به گونه ی دیگری است و همواره چندین نظریّه در عرض هم در جامعه ی علمی حضور دارند و چه بسا برخی از این نظریّات در تضادّ با نظریّه دیگر نیز می باشند. مثلاً برخی از مکاتب روانشناسی وجود روح را انکار نموده تمام رفتارها و حالات انسان را ناشی از خواصّ مغز و بدن می دانند ؛ در حالی که برخی مکاتب دیگر وجود روح را قبول دارند. همچنین برخی مکاتب روانشناسی انسان را موجودی مختار می دانند ولی مکاتب دیگری هم هستند که وجود اختیار را از ریشه انکار کرده ، انسان را ماشینی زنده فرض می کنند. لذا چیزی به نام علم روانشناسی نداریم ، بلکه مکاتب گوناگون روانشناسی وجود دارند که گاه متضادّ با یکدیگر نیز می باشند.

پس ملاحظه می فرمایید که فرمولهای روانشناسی نه تنها در حدّ فرمولهای ریاضی نیستند ، بلکه حتّی به پای فرمولهای علوم طبیعی مثل فیزیک و شیمی نیز نمی رسند. در حالی که خود فرمولهای علوم طبیعی یقین آور نبوده هر لحظه در معرض ابطال می باشند.

ب ـ نقد علوم تجربی از دیدگاه فلسفه علوم تجربی.

بر خلاف نظر اکثر مردم ، که علوم تجربی را علومی قطعی و تغییرناپذیر می انگارند ، از نظر فیلسوفان علم ، که کارشان ارزیابی روش تحقیق علوم می باشد ، اساساً در علوم تجربی چیزی به نام قانون قطعی و یقینی وجود ندارد ؛ و هر چه در علوم تجربی است همگی نظریّه اند و قوانین آنها صرفاً ارزش کاربردی دارند و ارزش هستی شناسانه ی آنها کمتر از آن چیزی است که معمولاً گمان می شود. البته دقّت شود که علوم حسّی غیر از علوم تجربی می باشند. علوم حسّی ، اطّلاعاتی جزئی هستند که مستقیماً از راه حواسّ به دست می آیند و هیچ گونه استدلالی در آنها وجود ندارد ، تا سخن از درستی یا نادرستی آنها باشد. بر این اساس ، اینکه کره ی ماه گرد است یا سطح آن پوشیده از گودالهایی می باشد یا اینکه فلان حیوان در فلان منطقه زندگی می کند یا اینکه نور سفید بعد از گذر از منشور ، به هفت رنگ تجزیه می شود و … ، هیچکدام جزء مسائل علوم تجربی محسوب نمی شوند ؛ بلکه همگی علوم حسّی می باشند. امّا اینکه چرا کره ی ماه گرد است؟ یا اینکه علّت پیدایش چاله های آن چیست؟ یا چرا فلان حیوان در فلان منطقه زندگی می کند و در جای دیگر یافت نمی شود؟ یا اینکه علّت تجزیه شدن نور سفید به طیف هفت رنگ چیست؟ مسائلی هستند که علوم تجربی باید به آنها پاسخ دهد ، و اینجاست که پای نظریّه ها و مدلهای ذهنی به میان می آیند و همینجاست که استدلال مطرح می شود ؛ و همینجاست که علوم تجربی از استدلال غیر یقینی استفاده می کند.

برای روشن شدن مقصود به اجمال ، چند مثال ذکر می شود.

الف ـ اوّلین کسی که نظریّه ی اتم (ذرّه ی بنیادی و نشکن ) را مطرح ساخت دموکریتوس ، فیلسوف یونانی بود. این نظریّه در قرون اخیر دوباره مطرح شد تا بوسیله ی آن برخی مشاهدات ما در عالم فیزیک و شیمی توجیه شوند. لذا اعتراف به وجود اتم نه از راه مشاهده ی حسّی بود  و نه از راه برهان عقلی وجودش اثبات شده است. فرض وجود اتم صرفاً برای این بود که می توانست برخی از سوالات ما را پاسخ دهد. بعد از مدّتی دانشمندان متوجّه شدند که فرضیّه ی اتم به تنهایی نمی تواند همه ی سوالات را جواب دهد ، لذا این نظریّه مطرح شده که شاید اتم هم اجزایی دارد. باز این مساله نیز نه حسّی است نه عقلی ؛ و فقط فرضی مفید است که در یافتن پاسخ برخی سوالات ما ، کار آیی دارد. در این زمان تامسون مدل کیک کشمشی را ارائه داد که در آن اجزائی به نام الکترون مثل کشمش هایی در کیک کشمشی پراکنده اند. این مدل بسیاری از سوالات را جواب داد ولی در برابر برخی سوالات تازه تر نارسایی اش آشکار شد. لذا مدل اتم هسته دار رادرفورد مطرح شد که آن نیز مشکلات باز هم بیشتری را حلّ نمود ؛ ولی باز ناتوانی اش در حلّ مسائل نوظهور روشن شد. لاجرم مدل سیّاره ای بور پیشنهاد شد که سالها از پس سوالات بر آمد ولی بالاخره آن نیز در برابر سوالات جدیدتر به زانو در آمد ؛ و مدل کوانتومی شرودینگر جای آن را گرفت که امروزه بر اذهان اساتید و دانشجویان فیزیک حکومت می کند. امّا این آخر ماجرا نیست. چون بر خلاف دانشجویان و اساتید مقلّدی که به غلط خود را مجتهد فیزیک می پندارند ، دانشمندان محقّق ، این مدل را هم به چالش کشیده اند. امروزه حتّی خود اتم زیر سوال است کجا رسد اجزاء آن. امروز نظریّه نوظهور ابَرریسمان است که با مکانیک کوانتوم دست و پنجه نرم می کند.

حاصل مطلب این که امروزه اگر ما وجود اتم ، الکترون ، پروتون ، پوزیترون ، نوترون ، فتون و امثال آنها را می پذیریم صرفاً از این جهت است که کارکرد داشته تجارب و مشاهدات ما را توجیه می کنند. و کارکرد داشتن یک نظریّه منطقاً دلیل بر درستی آن نیست. در همین روندی که گفته شد ملاحظه فرمودید که مدلهای گوناگون اتم هر کدام کارکردهایی داشتند. پس آیا همه ی آنها درستند. روشن است که همه درست نیستند. اساساً کار علوم تجربی همین است که دنبال مدلهایی با کارکردهای هر چه بیشتر است. و هر گاه مدلی قویتر ارائه شد مدل قبلی بازنشسته می شود.

ب ـ شاهد دیگر در علم نجوم است. هیئت زمین مرکزی بطلمیوس که نتیجه ی سالها رصد ستارگان و محاسبات ریاضی بود ، سالیان درازی درست می نمود ، تا آنجا که با این نظریّه حرکت تمام سیّارات قابل توجیه بود و بر اساس آن می شد خسوف و کسوف را به دقّت پیش بینی نمود. لذا عدّه ی به خاطر کارکرد داشتن آن و پیش بینیهای درستش گمان می کردند که این نظریّه کاملاً درست است ، تا اینکه ابوسعید سجزی در قرن چهارم هجری در درستی این نظریّه تردید ایجاد نمود و گفت خورشید مرکز عالم است و زمین به گرد خورشید می گردد . ابوریحان بیرونی این نظریّه را از ابوسعید سجزی در کتاب خود نقل نموده و گفته است من نیز شک دارم که آیا خورشید مرکز عالم است یا زمین ؛ ولی درستی هیچکدام قابل اثبات نیست چون محاسبات نجومی طبق هر دو نظریّه به یک جواب منتهی می شوند. امّا کپرنیک بعد از حدود چهار صد سال از او ، باز نظریّه ی وی را مطرح ساخت ؛ گالیله آن را تئوریزه نمود و شواهدی تجربی بر درستی آن ارائه نمود. کپلر مدارهای دایره ای سیّارات را بیضوی کرد و نیوتن با قانون جاذبه اش این هیئت را محکم ساخت ؛ چنان که بعضی ادّعا کردند فیزیک به آخر خود رسیده است . و در حالی که این نگرش به عالم هستی ، حقیقتی و قطعی تلقّی می شد و بر اساس آن صدها مساله ی بشر حلّ می شد ، و به راحتی می شد با این نظریّه بر روی کره ی ماه فرود آمد ، ناگهان آلبرت اینشتین با نظریّه ی نسبیّت عامّ و ادوین هابل با نظریّه ی انبساط عالم از راه رسیدند و بساط  هیئت نیوتنی را در هم فرو ریختند ، و تبیینی متفاوت از عالم و گرانش ارائه دادند. نظریّه ی نسبیّت و انبساط جهان نیز تنها نظریّه ی مطرح در جهان امروز  نیست بلکه اینها نیز رقیبهایی در عالم علم دارند که ممکن است روزی جای اینها را بگیرند. پس چگونه می توان این نظریّات را قطعی دانست. خود دانشمندان طراز اوّل علوم تجربی ــ برخلاف رده های پایین و مقلّد این علوم ــ هیچگاه به علوم تجربی به عنوان علم قطعی نظر نمی کنند و الّا در پی کشف جدید نمی بودند. این افراد کم اطلاع از ماهیّت علوم تجربی هستند که این علوم را یقینی می انگارند. مفاهیمی چون الکترون ، پرتون ، نوترون ، کوارک ، پوزیترون ، انحنای فضا ، نیرو ، فتون و … همگی فرضیّه هایی هستند برای توجیه مشاهدات حسّی انسان ، که خودشان هیچگاه محسوس نیستند. لذا امروزه در نظریّه ی ابر ریسمان ، تمام این امور به چالش کشیده شده اند. اگر کسی با تاریخ علوم تجربی ، بخصوص فیزیک نظری ، آشنا باشد آنگاه متوجّه می شود که این مفاهیم چگونه زاده شده اند.

در اینجا ذکر چند اعتراف از فیزیکدانان بزرگ نیز خالی از فایده نیست.

هایزنبرگ: « فرمولهای ریاضی جدید دیگر خود طبیعت را توصیف نمی کنند ، بلکه بیانگر دانش ما از طبیعت هستند. ما مجبور شده ایم که توصیف طبیعت را که قرنها هدف واضح علوم دقیقه به حساب می آمد کنار بگذاریم. تنها چیزی که فعلاً می توانیم بگوییم این است که در حوزه ی فیزیک اتمی جدید ، این وضعیّت را قبول کرده ایم ؛ زیرا آن به حدّ کافی تجارب ما را توضیح می دهد. » (دیدگاههای فلسفی فیزیکدانان معاصر ، ص۳۴)

کمبل: « حوزه ی کار فیزیک مطالعه ی یک جهان خارجی نیست ؛ بلکه مطالعه ی بخشی از جهان داخلی تجارب است. و دلیلی وجود ندارد که ساختارهایی نظیر W که ما وارد می کنیم تناظری با واقعیّت خارجی داشته باشند.» (همان)

هایزنبرگ: « هستی شناسی ماتریالیسم مبنی بر این توهّم است که … واقعیّت مستقیم دنیای اطراف ما را می توان به حوزه ی اتمی تعمیم داد. امّا این تعمیم غیر ممکن است. اتمها شیء نیستند. » (همان ، ص ۴۲)

آلبرت اینشتین گفته است: « این فرض که موج و ذرّه ، تنها اشکال ممکن مادّه هستند اختیاری است و چیزی تضمین نمی کند که در آینده صورتهای دیگر مادّه کشف نشوند. حدّ اکثر می توان گفت که تا این زمان نتوانسته ایم به بیش از این دست یابیم.» (تحلیلی از دیدگاههای فلسفی فیزیکدانان معاصر ، نوشته دکتر مهدی گلشنی ، ص۷۳)

گذشته از اعترافات دانشمندان بزرگ علوم طبیعی ، تاریخ علوم تجربی نیز گواه صادقی است که نشان می دهد نظریّات علوم تجربی دائماً در حال تحوّل و ابطال می باشند. مثلاً روزگاری قانون جاذبه ی نیوتن جزء یقینیّات فیزیک شمرده می شود و حتّی کسی گمان نمی کرد که روزی ابطال گردد ولی ملاحظه فرمودید که نظریّه ی نسبیّت عامّ اینشتین ، نظریّه ی نیوتن را از اساس باطل و طرحی دیگر در انداخت. باز قانون ترکیب سرعتها در فیزیک نیوتنی از قطعیّات فیزیک شمرده می شد و تمام شواهد تجربی نیز آن را تأیید می کردند ، ولی نسبیّت خاصّ اینشتین ، نشان داد که این قانون نادرست بوده ولی نادرستی آن در سرعتهای معمولی روشن نمی شود. خود نسبیّت عامّ و خاصّ نیز هم اکنون در معرض نقد جدّی دانشمندان قرار دارند و ایرادات فراوانی بر آنها وارد نموده اند ؛ ولی هنوز نظریّه ای جای آن را نگرفته است. فیزیکدانها حتّی نام نظریّه جایگزین را هم تعیین نموده ، نظریّه وحدت نامیده اند ؛ چرا که قرار است آن نظریّه فرضی نسبیّت و مکانیک کوانتوم را با هم متّحد نماید و نارسایی هر دو را برطرف سازد.

همچنین وضع موجود برخی علوم تجربی مثل روانشناسی و جامعه شناسی ، خود گواه است که این روش ، یقین آور نیست. در عصر کنونی دهها مکتب روانشناسی و جامعه شناسی وجود دارند که برخی از آنها در تضادّ کامل با یکدیگر  قرار دارند. همه ی این مکاتب ، از روش علوم تجربی استفاده می کنند ؛ حال اگر این روش یقین آور است ، پس همه ی این مکاتب باید درست باشند. امّا چگونه ممکن است این مکاتب متضادّ همه باهم درست باشند؟!!

۳ـ نسبت دعا و تلقین

با توجّه به متون دینی در اینکه اثرگذاری عنصر تلقین نیز در دین اسلام ، مدّ نظر شارع مقدّس بوده شکّی نیست ؛ امّا این بدان معنا نیست که عملکرد امور دینی مثل دعا تنها و تنها مبتنی بر تلقین می باشند. در اینکه تلقین اثر مهمّی در ضمیر ناخودآگاه انسان دارد حرفی نیست امّا در خلاصه نمودن اثر این دستورات به همین عنصر روانی جای حرف فراوان است ؛ که ذیلاً به برخی از آنها پرداخته می شود.

۱ـ نه در همه ، بلکه در برخی دعاها نیز نوعى تلقین وجود دارد و مى‏تواند اثراتى همانند تلقین به نفس را ایجاد کند ، ولى این بدان معنا نیست که کار دعا و تلقین صرف ، یکسان می باشد. صرف اینکه دو امر در برخی خصوصیّات شبیه یکدیگرند ، منطقاً نمی تواند دلیل بر یگانگی تمام عیار آن دو امر باشد. برای مثال ، دو برادر دو قلو شباهت فراوانی به یکدیگر دارند ، آیا از این شباهت می توان نتیجه گرفت که هر دوی آنها در امتحان کنکور قبول می شوند؟ یا اگر یکی از آنها کار خلافی نمود می توان دومی را هم به همان جرم متّهم نمود؟ البته بسیاری از افراد نا آشنا با منطق معمولاً دست به چنین استدلالهای نادرستی می زنند ؛ ولی روشن است که چنین نتیجه گیریهایی منطقاً نادرست و از باب قیاس تمثیل می باشد.

۲ـ امر اساسی در تلقین مؤثّر ، تکرار مداوم آن می باشد ، در حالی که بسیاری از دعاهای مستجاب چه بسا با یکبار دعا نمودن به نتیجه می رسند. تاریخ ثبت نموده که امیر مومنان (ع) چندین نفر را نفرین نمودند و نفرین آن حضرت در مورد تمام تمام آنها تحقّق یافت. برای مثال مالک بن انس را نفرین که: خدا تو را گرفتار مرض پیسی کند و چنان شد که آن حضرت از خدا خواسته بود. آیا چنین کاری با صد سال تلقین ممکن است؟!

نهایت کاری که تلقین انجام می دهد این است که نفس خود شخص را مستعدّ برای اموری می کند. امّا آیا تلقین قادر است به شخص این توانایی را بدهد که دیگری را گرفتار مرض پیسی نماید؟ آن هم فقط با یکبار نفرین نمودن ، نه با تلقین مدام به گوش طرف مقابل.

۳ـ یکی از اموری که خاصّ دعا می باشد ، این است که دعای یک شخص در حقّ دیگری نیز اثر دارد ؛ چه آن دیگری از دعای این شخص مطّلع باشد و چه نباشد. برخی تحقیقات نیز نشان داده که دعای دیگران باعث بهبودی سریع بیماری شخص می شود ، در حالی که خود او هیچّ اطّلاعی از دعای دیگران ندارد. در حالی که تلقین پنهانی یک شخص به نفع دیگری اثری بر روی او ندارد. مثلاً اینکه حسن به خودش تلقین کند که علی در امتحان کنکور قبول  خواهد شد ، باعث نمی شود که علی در کنکور موفّق شود.

۴ـ تلقین و دعا هر دو بر خواسته از نوعی نگرش به جهان هستى می باشند. در تلقین صرف ، جهان و نفس انسان موجوداتی سر خود و بی صاحب در نظر گرفته می شوند که غلام حلقه به گوش ما انسانها می باشند و ما می توانیم با تلقین مداوم آنها را رام خود کنیم و به نفع خود از آنها بهره ببریم. چنین نگرشی به جهان که بسیاری از روانشناسی های غربی بر آن استوار می باشند ، در حقیقت از فلسفه های اومانیستی (انسان گرا ) بر آمده اند که انسان را به جای خدا گذاشته اند و با دلائل عقلی نیز قابل اثبات نیستند. امّا دعا از نگرشی عمیق درباره ی عالم هستی سر چشمه گرفته که خدا در رأس آن بوده و ارکان آن با برهان عقلی اثبات می شود. نگرشى که در آن آفریننده‏اى قادر قرار دارد و مى‏تواند در آفریده خویش تصرّف نماید و بی اذن او هیچ موجودی قادر به اثر گذاری نیست. خدایی که اگر اراده کند ، آتش ابراهیم را نمی سوزاند و عیسی مرده را زنده می کند و صالح از کوه ، شتر بیرون می آورد و … .

پس چنین نیست که دعا و تلقین ، یک چیز باشند ، بلکه دو امر متفاوتند با دو پشتوانه ی فکری مختلف که البته در برخی موارد و در برخی ویژگیها اشتراکاتی نیز دارند.

به طور خلاصه مى‏توان تفاوت‏هاى تلقین و دعا را در موارد زیر خلاصه کرد:

۱ـ در تلقین ، شخص تلقین کننده تنها به خود متّکى است ولى در دعا به خداوند تکیه دارد.

۲ ـ تلقین با تلقین متضاد خود از بین مى‏رود و یأس‏آور است؛ ولى دعا چنانچه مستجاب هم نشود، شخص دعا کننده باز امیدوار است. چون دعا مبتنی بر این پیش فرض می باشد که خدا در رأس امور قرار دارد و همواره خیر بنده اش را می خواهد.

۳ـ دعا ارتباط با مبدأ هستى و رها سازنده آدمى از غربت و تنهایى و نگاه به بالاتر است ولى تلقین تنها در خود فرو رفتن است که نتیجه اش بریدن از ملکوت و رسیدن به نوعی خود بینی است. این نوع خود بینی و خود محوری هم در برخی روانشناسان غربی یا غرب زده به وضوح دیده می شود ، هم در مرتاضان و یوگی ها و امثال آنها.

 ۴ـ تاثیر تلقین بسیار محدود است؛ ولى دعا دامنه‏اى گسترده دارد ؛ تا آنجا که شخص برای پاک شدن گذشته ی خود یا برای اموات در گذشته ی خود و نیز برای آینده ی خود و فرزندانش نیز می تواند دعا کند. حتّی شخص می تواند برای تمام انسانها و در طول تمام زمانها نیز دعا کند ولی تلقین در چنین مواردی کاربرد ندارد. لذا دعا انسان را با همه متّصل می کند ، بر عکس تلقین که شخص را در خود فرو می برد.

۵ـ دعا ممکن است تغییراتى واقعى در عالم واقع پدید آورد، ولى تاثیر تلقین بیشتر درونى و مربوط به ساختار مغزی و روانی انسان است.

۶ـ دعا مستند به جهان‏بینى الهى و مطابق با فطرت انسانى و مبتنی بر براهین عقلی است ولى تلقین چیزی جز نوعى تمرین روانى صرف نیست.

۷ـ دعا انسان را از امور دیگر باز نمی دارد ؛ شخص دعایی می کند و نیازی ندارد که مدام آن را در خیال خود حاضر سازد ولی تلقین ، اگر چه انسان را در بعدی ممکن است موفّقتر سازد ولی از ابعاد دیگر زندگی باز می دارد و ذهن را همواره مشغول نگه می دارد.

۸ـ تلقین همواره در مسیر خودخواهی و رسیدن به آمال است ولی دعا اوّلاً اقسامی دارد که برخی از آنها فقط خدا خواهی است و هیچ خواهش شخصی در آن نیست. ثانیاً برخی دعاها دیگر خواهی و درست در مقابل خودخواهی قرار دارند. ثالثاً دعا حتّی زمانی که برای خود می باشد ، همراه با خدا خواهی است. چون شخص ، حاجت خود را از خدا می خواهد نه از نفس خود. رابعاً تلقین صرفاً برای رسیدن به مطلوب است ، امّا دعا افزون بر خواستن مطلوب ، وجود شخص را هم در مسیر الهی شدن می سازد. بخصوص دعاهای قرآنی و دعاهای تعلیم داده شده از سوی معصوم (ع) معارف کلامی ، فلسفی و عرفانی فراوانی را در خود دارند که دعا کننده از طریق آنها ساختار عقلی و روحی خود را در مسیر الهی تنظیم می کند.

۹ـ در تلقین ، شخص ، یا اسوه و الگویی ندارد یا  اسوه و الگویی از سنخ خود دارد ، امّا دعا کننده ، ملائک و انبیاء و اولیای الهی را الگو و واسطه ی خود قرار می دهد و سعی می کند همرنگ آنها شود.

۱۰ـ برد تلقین تنها در امور دنیایی است ؛ امّا دعا حتّی برای بعد از مرگ نیز کاربرد دارد. تلقین اگر چه در امور دنیایی ، گاه ایجاد آرامش موقّتی می کند ولی وقتی به پای مرگ می رسد قادر نیست هراس مرگ را بزداید. امّا اهل دعا چون به خدا اعتقاد دارند و منشاء اثر را خدا می دانند و نه صرف نفس و روان ، با دعا درباره ی وضعیّت برزخی و اخروی خود به آرامش می رسند و از ترس مرگ می رهند ؛ ولی اهل تلقین صرف ، از راه فراموش نمودن مرگ و با به غفلت زدن خود ، ترس ناشی از این واقعیّت گریزناپذیر را معالجه می کنند. اهل تلقین مدّعی اند که از راه تلقین ایجاد آرامش می کنند ؛ در حالی که این ادّعا دروغی شاخدار است. آرامشی که آنها ایجاد می کنند ، صرفاً نوعی گول زدن خود است نه آرامش. لذا اگر مریضی که با تلقین به او قبولانده اند که شفا می یابد ، پرونده ی خود را ببیند و مشاهده کند که پزشکان زمان وفات او را هم حدس زده اند ، دوباره دچار آشفتگی روحی خواهد شد. امّا اهل ایمان حقیقی ، اگر بدانند که زمان مرگشان فرا رسیده ، تمرکزشان افزونتر می شود تا عالم مادّه را با تقوا و پاکی ترک نمایند ؛ و دعایشان در چنین مواقعی افزونتر و خالصانه تر می شود ؛ امّا نه دعا برای ماندن در دنیا ؛ بلکه برای آبادانی آخرت. 

یک فرمانده اومانیست که فنون تلقین را می داند هنگامی که می بیند سربازان تحت فرمان او محاصره شده اند و هیچ راه نجاتی هم نیست ، از راه تلقین خود را آرام می کند و هیچ اقدامی انجام نمی دهد ؛ چون جنگ برای او یک نوع بازی شطرنج است و سربازان تحت فرمانش مهره های بازی اند. او با چنین تفکّری خود را آرام می کند. ولی یک فرمانده الهی در چنین مواقعی اوّلاً آرام است چون همه چیز را امتحان الهی می بیند و مرگ را هم آخر زندگی نمی داند. امّا آرامش او منفعلانه و غافلانه نیست بلکه از یک آگاهی متعالی سرچشمه می گیرد. ثانیاً خود را در بن بست نمی بیند ؛ چون می داند که از راه دعا ممکن است امدادهای غیبی را به کمک بگیرد ؛ لذا دست به دعا بر می دارد. اینجا دیگر تلقین کار ساز نیست ؛ چون تلقین مربوط به توانایی های درونی انسان است امّا دعا مبتنی بر قدرت نامتناهی الهی است.

۱۱ـ اتّفاقی که در تلقین رخ می دهد این است که ساختار مغزی ، عصبی و بدنی انسان تغییراتی در خود می دهند تا در راستای خواست روحی شخص قرار گیرند ؛ و روشن است که این تغییرات اوّلاً بسیار محدود و ثانیاً بسیار کند می باشند. امّا آنچه در دعا رخ می دهد ، تنها در مواردی ممکن است از همین راه می باشد ، که در این صورت شباهتی با تلقین خواهد داشت ؛ امّا در اکثر اوقات ، روح دعا کننده در اثر توجّه به خدا و ارتباط با ملائک و توسّل به انسانهای کامل ، در مراتب هستی صعود و ترقّی نموده به مراتب بالای عالم ملکوت و عالم جبروت قدم می نهد و با وسائط فیض حوادث ، که در این دو عالم قرار دارند ، متّحد می شود و از این راه فیض الهی را دریافت و در مراتب پایین خویش یا دیگر موجودات جاری می سازد. بر همین اساس ، هر چه رتبه ی وجودی شخص دعا کننده عظیمتر باشد ، به همان اندازه دعای او مستجابتر خواهد بود. همچنین هر چه روح شخص دعا کننده پاکتر و به وجود ملائک ملکوتی و جبروتی و وجود نوری انسان کامل شبیه تر باشد ، به همان اندازه دعای او مؤثّرتر خواهد بود. بر همین اساس است که اهل بیت (ع) برای استجابت دعا شرائطی را برشمرده اند که دقّت در این شرائط قبولی دعا ، نشان می دهد که اکثر آنها روح را در مسیر سنخیّت با ملائک قرار می دهد.

 

 

Print Friendly, PDF & Email
Rating: 3.0/5. From 2 votes.
Please wait...

8
دیدگاه ها

عبد الرحمان

امیر المومنین ( ع ) فرمود :
لا تُحَدِّثْ نَفْسَکَ بِفَقْر وَ لا طُولِ عُمْر.
فقر و طول عمر را به خود تلقین نکن

بدرود

عبد الرحمان

تلقین ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﻩ ﻋﺰﻳﺰ ﻣﻰ ﺗﻮﺍﻧﻰ ﺻﺤﺖ ﺍﻳﻦ ﮔﻔﺘﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻴﺎﺯﻣﺎﻳﻰ، ﺑﻪ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﺧﻮﺩ ﺗﻠﻘﻴﻦ ﻛﻨﻰ: ﻛﻪ ﻓﻠﺎﻥ ﭼﻴﺰ ﻭ ﻳﺎ ﻓﻠﺎﻥ ﺷﺨﺺ ﺍﻟﺎﻥ ﻧﺰﺩ ﻣﻦ ﺣﺎﺿﺮ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺍﺭﻯ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﻣﻰ ﻛﻨﻰ، ﻭﻗﺘﻰ ﺍﻳﻦ ﺗﻠﻘﻴﻦ ﺯﻳﺎﺩ ﺷﺪ، ﺭﻓﺘﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﻚ ﻣﻰ ﭘﻨﺪﺍﺭﻯ ﻛﻪ ﺍﻭ ﻧﺰﺩﺕ ﺣﺎﺿﺮ ﺍﺳﺖ، ﺑﻄﻮﺭﻯ ﻛﻪ ﺍﺻﻠﺎ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﻤﻰ ﻛﻨﻰ ﻛﻪ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺒﺎﺷﺪ، ﻭ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﻟﺎﺗﺮ، ﺍﺻﻠﺎ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻏﻴﺮ ﺍﻭ ﻧﻤﻰ ﺷﻮﻯ ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻬﻤﺎﻥ ﻃﻮﺭ ﻛﻪ ﻣﻰ ﺧﻮﺍﺳﺘﻰ ﺭﻭﺑﺮﻭﻯ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﻰ ﺑﻴﻨﻰ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﻴﻦ ﺑﺎﺏ ﺗﻠﻘﻴﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺗﻮﺍﺭﻳﺦ ﻣﻰ ﺧﻮﺍﻧﻴﻢ: ﺑﻌﻀﻰ ﺍﺯ ﺍﻃﺒﺎﺀ ﺍﻣﺮﺍﺽ ﻛﺸﻨﺪﻩ ﺍﻯ ﺭﺍ ﻣﻌﺎﻟﺠﻪ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ، ﻳﻌﻨﻰ ﺑﻤﺮﻳﺾ ﻗﺒﻮﻟﺎﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﺗﻮ ﻫﻴﭻ ﻣﺮﺿﻰ ﻧﺪﺍﺭﻯ، ﻭ ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﺎﻭﺭﺵ ﺷﺪﻩ، ﻭ ﺑﻬﺒﻮﺩ ﻳﺎﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﺧﻮﺏ، ﻭﻗﺘﻰ ﻣﻄﻠﺐ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﺎﺷﺪ، ﻭ ﻗﻮﺕ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﺍﻳﻨﻘﺪﺭ ﺍﺛﺮ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ. ﺑﻨﺎ ﺑﺮ ﺍﻳﻦ ﺍﮔﺮ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻗﻮﻯ ﺷﺪ، ﻣﻤﻜﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻏﻴﺮ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﻢ ﺍﺛﺮ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ، ﺑﺎﻳﻦ ﻣﻌﻨﺎ ﻛﻪ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﺻﺎﺣﺐ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﺩﺭ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﻛﻪ ﻫﻴﭻ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﺍﻯ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ﺍﺛﺮ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ، ﺩﺭ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻧﻴﺰ ﺩﻭ ﺟﻮﺭ ﻣﻤﻜﻦ ﺍﺳﺖ، ﻳﻜﻰ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﻴﭻ ﻗﻴﺪ ﻭ ﺷﺮﻁ ﻭ ﻳﻜﻰ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺕ ﻭﺟﻮﺩ ﭘﺎﺭﻩ ﺍﻯ ﺷﺮﺍﺋﻂ. ﭘﺲ، ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﺗﺎ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﮔﻔﺘﻪ ﺷﺪ،… بیشتر بخوانید »

عبد الرحمان

ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﺭﺫﺍﺋﻞ ﺍﺧﻠﺎﻗﻰ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻓﻀﻴﻠﺘﻰ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﺩ، ﺭﺫﻳﻠﻪ ﺟﺒﻦ ﻭ ﺑﺰﺩﻟﻰ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻓﻀﻴﻠﺖ ﺷﺠﺎﻋﺖ، ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﻰ ﺍﻳﻦ ﺭﺫﻳﻠﻪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﻝ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻛﻨﻰ، ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺪﺍﻧﻰ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﺻﻔﺖ ﻭﻗﺘﻰ ﺻﻔﺖ ﺛﺎﺑﺖ ﺩﺭ ﻧﻔﺲ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﻛﻪ ﺟﻠﻮ ﻧﻔﺲ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺗﺮﺳﻴﺪﻥ ﺁﺯﺍﺩ ﺑﮕﺬﺍﺭﻯ ﺗﺎ ﺍﺯ ﻫﺮ ﭼﻴﺰﻯ ﺑﺘﺮﺳﺪ ﻭ ﺗﺮﺱ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﭼﻴﺰﻯ ﺑﻪ ﺩﻝ ﻣﻴﺎﻓﺘﺪ ﻛﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻭﺍﻗﻊ ﻧﺸﺪﻩ، ﻭﻟﻰ ﻫﻢ ﻣﻤﻜﻦ ﺍﺳﺖ ﻭﺍﻗﻊ ﺷﻮﺩ ﻭ ﻫﻢ ﻣﻤﻜﻦ ﺍﺳﺖ ﻭﺍﻗﻊ ﻧﺸﻮﺩ، ﺩﺭ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﻘﺒﻮﻟﺎﻧﻰ: ﻛﻪ ﺁﺩﻡ ﻋﺎﻗﻞ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﺮﺟﺢ ﻣﻴﺎﻥ ﺩﻭ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﻣﺴﺎﻭﻯ ﺗﺮﺟﻴﺢ ﻧﻤﻴﺪﻫﺪ.
ﻣﺜﻠﺎ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﻣﻴﺪﻫﻰ ﺍﻣﺸﺐ ﺩﺯﺩ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺕ ﺑﻴﺎﻳﺪ ﻭ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﻫﻢ ﻣﻴﺪﻫﻰ ﻛﻪ ﻧﻴﺎﻳﺪ، ﻭ ﺍﻳﻦ ﺩﻭ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﻗﻮﺕ ﻭ ﺿﻌﻒ ﻣﺴﺎﻭﻯ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻣﺴﺎﻭﻯ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺗﻮ ﭼﺮﺍ ﺟﺎﻧﺐ ﺁﻣﺪﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﺟﻬﺖ ﺗﺮﺟﻴﺢ ﻣﻴﺪﻫﻰ؟ ﻭ ﺍﺯ ﺗﺮﺟﻴﺢ ﺁﻥ ﺩﭼﺎﺭ ﺗﺮﺱ ﻣﻴﺸﻮﻯ؟ ﺑﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺍﻳﻦ ﺗﺮﺟﻴﺢ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﺮﺟﺢ ﺍﺳﺖ. ﻭ ﭼﻮﻥ ﺍﻳﻦ ﻃﺮﺯ ﻓﻜﺮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﺗﻜﺮﺍﺭ ﻛﻨﻰ ﻭ ﻧﻴﺰ ﻋﻤﻞ ﺑﺮ ﻃﺒﻖ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺗﻜﺮﺍﺭ ﻛﻨﻰ، ﻭ ﺩﺭ ﻫﺮ ﻛﺎﺭﻯ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺗﺮﺱ ﺩﺍﺭﻯ ﺍﻗﺪﺍﻡ ﺑﻜﻨﻰ، ﺍﻳﻦ ﺻﻔﺖ ﺯﺷﺖ ﻳﻌﻨﻰ ﺻﻔﺖ ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺩﻟﺖ ﺯﺍﺋﻞ ﻣﻴﺸﻮﺩ، ﻭ ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﻫﺮ ﺻﻔﺖ ﺩﻳﮕﺮﻯ…..
ﺗﺮﺟﻤﻪ ﺍﻟﻤﻴﺰﺍﻥ، ﺝ ۱، ﺹ: ۵۶۱

عبد الرحمان

تلقین درست فرار از واقعیت یا نادیده گرفتن آن نیست و خود یا دیگر فریبی هم نیست و اراده خود را مستقل از اراده خداوند دانستن نیست ، چون هیچ کس مستقل از اراده خدا نیست وخود را مالک نفع و ضرر خود دانستن نیست چون هیچ کس مالک نفع و ضرر خود نیست ، تلقین درست بر علم و عقل استوار است ، وآن یعنی دلیل درست بر چرا ؟ داشته باشی ، که مسلک قرآنی به ما می آموزد دلیلت فقط خدا باشد ،چون لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم ، (وچه دلیلی درستر و خردمندانه تر از این)

عبد الرحمان

” ﺩﻋﺎ” ﻭ” ﺩﻋﻮﺕ”، ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﻯ ﺗﻮﺟﻪ ﺩﺍﺩﻥ ﻧﻈﺮ ﻣﺪﻋﻮ ﺍﺳﺖ ﺑﺴﻮﻯ ﺩﺍﻋﻰ ﻛﻪ ﻏﺎﻟﺒﺎ ﺑﺎ ﻟﻔﻆ، ﻳﺎ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﻴﮕﻴﺮﺩ، ﻭ” ﺍﺳﺘﺠﺎﺑﺖ” ﻭ” ﺍﺟﺎﺑﺖ” ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﻯ ﭘﺬﻳﺮﻓﺘﻦ ﺩﻋﻮﺕ ﺩﺍﻋﻰ، ﻭ ﺭﻭﻯ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺑﺴﻮﻯ ﺍﻭﺳﺖ، ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻣﻌﻨﺎﻯ ﺩﻋﺎ ﻭ ﺍﺟﺎﺑﺖ، ﻭ ﺍﻣﺎ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﺣﺎﺟﺖ ﺩﺭ ﺩﻋﺎ، ﻭ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻥ ﺣﺎﺟﺖ ﺩﺭ ﺍﺳﺘﺠﺎﺑﺖ، ﺟﺰﺀ ﻣﻌﻨﺎ ﻧﻴﺴﺖ، ﺑﻠﻜﻪ ﻏﺎﻳﺖ ﻭ ﻣﺘﻤﻢ ﻣﻌﻨﺎﻯ ﺁﻥ ﺩﻭ ﺍﺳﺖ. ﺑﻠﻪ، ﺍﻳﻦ ﺟﻬﺖ ﺩﺭ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﺩﻋﺎ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻩ ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﻣﺪﻋﻮ، ﺻﺎﺣﺐ ﺗﻮﺟﻪ ﻭ ﻧﻈﺮﻯ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﻧﻈﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺩﺍﻋﻰ ﺑﻜﻨﺪ، ﻭ ﻧﻴﺰ ﺑﺎﻳﺪ ﺻﺎﺣﺐ ﻗﺪﺭﺕ ﻭ ﺗﻤﻜﻨﻰ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﺠﺎﺑﺖ ﺩﻋﺎ ﻧﺎﺗﻮﺍﻥ ﻭ ﻋﺎﺟﺰ ﻧﮕﺮﺩﺩ، ﻭ ﺍﻣﺎ ﺩﻋﺎ ﻛﺮﺩﻥ ﻭ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻛﺴﻰ ﻛﻪ ﺩﺭﻙ ﻭ ﺷﻌﻮﺭ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ، ﻳﺎ ﻗﺪﺭﺕ ﺑﺮ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻥ ﺣﺎﺟﺖ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺩﻋﺎﻯ ﺣﻘﻴﻘﻰ ﻧﻴﺴﺖ، ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﻋﺎ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ. ﺩﻋﺎ ﻭ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻏﻴﺮ ﺧﺪﺍ ﺧﺎﻟﻰ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﺠﺎﺑﺖ، ﻭ ﺩﻋﺎﻯ ﻛﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺿﻠﺎﻟﺖ ﺍﺳﺖ، ﻧﺎﮔﺰﻳﺮ ﻣﻰ ﻓﻬﻤﻴﻢ ﻛﻪ ﻣﻘﺼﻮﺩ ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﺍﻭﻟﻰ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺩﻋﻮﺕ ﺣﻖ ﺑﺎ ﺩﻋﻮﺕ ﺑﺎﻃﻞ ﺍﻳﻦ ﻓﺮﻕ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺩﻋﻮﺕ ﺣﻖ ﻣﺪﻋﻮ ﺩﻋﻮﺕ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺷﻨﻮﺩ، ﻭ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﺳﺘﺠﺎﺑﺖ ﻫﻢ ﻣﻰ ﻛﻨﺪ (ﺍﻣﺎ ﺩﻋﻮﺕ ﺑﺎﻃﻞ ﭼﻨﻴﻦ ﻧﻴﺴﺖ). ﻭ ﺍﻳﻦ ﺧﻮﺩ ﺍﺯ ﺻﻔﺎﺕ ﺧﺪﺍﻯ ﺗﻌﺎﻟﻰ ﻭ ﺗﻘﺪﺱ ﺍﺳﺖ، ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﺷﻨﻮﺍ… بیشتر بخوانید »

محمدرضا

خدا خیرتون بده واقعا استفاده کردم