سرخط خبرها

هابیل وصی حضرت آدم بود یا شیث؟ آیا هابیل معصوم بود یا خیر ؟

پرسش:
در روایات داریم که حضرت آدم هابیل را به جانشینی خود برگزیده بود، از طرف دیگر در قرآن داریم وقتی قابل تصمیم به قتل هابیل گرفت، هابیل به او گفت اگر مرا بکشی گناه من و خود را باید به گردن بگیری. خوب این جمله نشان دهنده این هست که هابیل دارای گناه هست پس کسی که گناه کرده، معصوم نیست پس چگونه می خواهد مقام نبوت و جانشینی را بر عهده بگیرد؟
پاسخ:
۱ـ هر چه روایات را با نرم افزارها گشتیم دو روایت بیشتر نیافتیم که نشان دهد هابیل به جانشینی آدم برگزیده شده بود ؛ امّا در مقابل ، دهها روایت از شیعه و سنّی یافتیم که همگی به طور قطع فرموده اند که وصیّ و وارث آدم (ع) ، حضرت شیث بوده است. در برخی از این روایات حتّی تصریح شده که شیث اوّلین وصّی بر روی زمین می باشد و قبل از او کسی به وصایت برگزیده نشده است.
عقلاً نیز محال است که هابیل به وصایت برگزیده شده باشد. چون کار گزینش وصیّ انبیاء ، بر عهده ی خداست نه بر عهده ی پیامبران ؛ و او اگر آن بزرگواران وصیّ خود را انتخاب می کنند ، به امر و اذن خداست. از طرف دیگر خداوند علیم یقیناً می دانست که هابیل کشته خواهد شد. پس چگونه ممکن بود او را به عنوان وصیّ آدم (ع) معرّفی نماید.
پس روایاتی که در مورد وصایت هابیل وجود دارند ، اوّلاً در مقابل دهها روایت مخالف ، تاب مقاومت نخواهند داشت. بخصوص که در برخی از این روایات تصریح شده که شیث اوّلین وصیّ از میان بنی آدم بوده است. ثانیاً دلیل عقلی فوق آن را ترد می کند ؛ و روایتی که مخالف عقل صریح باشد ، قابل اعتنا نیست. ثالثاً سند این روایات نیز جای حرف دارد.
۲ــ نمونه ای از روایات ناظر به وصایت شیث (ع)
از رسول خدا نقل شده که فرمودند: « … یا سَلْمَانُ أَ تَعْرِفُ مَنْ کَانَ وَصِی آدَمَ فَقَالَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَعْلَمُ فَقَالَ ص إِنِّی أُعَرِّفُکَ یا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ فَأَنْتَ مِنَّا أَهْلَ الْبَیتِ إِنَّ آدَمَ أَوْصَى إِلَى ابْنِهِ شَیث ؛ وَ أَوْصَى شَیثٌ إِلَى ابْنِهِ شَبَانَ وَ أَوْصَى شَبَانُ إِلَى ابْنِهِ مخلث و … ــــــ ای سلمان آیا وصیّ آدم را می شناسی؟ سلمان عرض کرد: خدا و رسولش داناترند. پس رسول خدا فرمودند: من او را به تو می شناسانم ای أَبَا عَبْدِ اللَّه ؛ چرا که تو از ما اهل بیت هستی. همانا آدم وصیّت نمود به پسرش شیث و شیث نیز وصیّت نمود به پسرش مخلث و … » (بحارالأنوار، ج۳۶ ،ص۳۳۳ )
امام صادق (ع) فرمودند: « … فَلَمَّا قَتَلَ قَابِیلُ هَابِیلَ جَزِعَ آدَمُ عَلَى هَابِیلَ جَزَعاً قَطَعَهُ عَنْ إِتْیانِ النِّسَاءِ فَبَقِی لَا یسْتَطِیعُ أَنْ یغْشَى حَوَّاءَ خَمْسَمِائَهِ عَامٍ ثُمَّ تَخَلَّى مَا بِهِ مِنَ الْجَزَعِ عَلَیهِ فَغَشِی حَوَّاءَ فَوَهَبَ اللَّهُ لَهُ شَیثاً وَحْدَهُ لَیسَ مَعَهُ ثَانٍ وَ اسْمُ شَیثٍ هِبَهُ اللَّهِ وَ هُوَ أَوَّلُ وَصِی أُوصِی إِلَیهِ مِنَ الْآدَمِیینَ فِی الْأَرْض‏ ـــــ پس زمانی که قابیل ، هابیل را کشت ، حضرت آدم از داغ هابیل چنان فزع و جزع نمود که توانایى مباشرت با زنان را نداشت و پانصد سال با حوّاء نزدیکى نکرد و از آن به بعد غم حاصل از جزع خلاص شد و با حواء همبستر شد و خداوند ، شیث را به تنهایى و بدون توأم بودن با خواهرى به آدم هبه نمود ، و اسم شیث هبه اللَّه است و او در زمین اوّلین وصیّی از آدمیان است که به وصایت و جانشین پیغمبری به او واگذار شد. » ( بحارالأنوار ،۱۱ ،ص۲۲۳)
البته به نظر می رسد که در باب پانصد سال غمگین بودن حضرت آدم (ع) دخل و تصرّفی در این روایت شده است ؛ چون در برخی روایات دیگر ، این زمان ، چهل روز گفته شده است. البته در باب روایات فرزندان آدم (ع) چنین اختلافاتی بسیار می باشد و روایات این مساله به شدّت اضطراب و اختلاف دارند ؛ تا آنجا که حتّی در برخی روایات گفته شده که قاتل ، هابیل بوده و قابیل را کشته است.
۳ــ نقد روایات ناظر به وصایت هابیل (ع)
آنچه باعث شده هابیل وصّی آدم قلمداد شود برخی روایاتند که اوّلاً در مقابل روایات مخالف خودشان اندک می باشند ؛ ثانیاً سندشان ضعیف است. ثالثاً مفادّشان دارای مشکل می باشد. ذیلاً به نقد این روایات پرداخته می شود.
قصص الانبیاء نقل نموده که امام صادق (ع) فرمودند: « لَمَّا أَوْصَى آدَمُ ع إِلَى هَابِیلَ حَسَدَهُ قَابِیلُ فَقَتَلَهُ فَوَهَبَ اللَّهُ تَعَالَى لآِدَمَ هِبَهَ اللَّهِ وَ أَمَرَهُ أَنْ یوصِی إِلَیهِ وَ أَمَرَهُ أَنْ یکْتُمَ ذَلِکَ قَالَ فَجَرَتِ السُّنَّهُ بِالْکِتْمَانِ فِی الْوَصِیهِ فَقَالَ قَابِیلُ لِهِبَهِ اللَّهِ قَدْ عَلِمْتُ أَنَّ أَبَاکَ قَدْ أَوْصَى إِلَیکَ فَإِنْ أَظْهَرْتَ ذَلِکَ أَوْ نَطَقْتَ بِشَی‏ءٍ مِنْهُ لَأَقْتُلَنَّکَ کَمَا قَتَلْتُ أَخَاکَ ـــــــ زمانی که آدم (ع) هابیل را وصیّ خود کرد ، قابیل به وی حسادت ورزید ؛ پس او را کشت. آنگاه خدا هبه الله را به آدم هدیه نمود و او را امر نمود که به وی وصیّت نماید ؛ و امر کرد به او که آن را کتمان نماید. لذا سنّت بر این جاری گشت که در وصیّت کتمان شود. پس قابیل به هبه الله (شیث) گفت: دانسته ام که پدرت بر تو وصیّت نموده ، پس اگر آن را اظهار نمایی یا چیزی از آن بیان کنی ، تو را خواهم کشت ؛ آنچنان که برادرت را کشتم. » (قصص‏الأنبیاءللراوندی ، ص : ۶۱)
اوّلاً در این روایت تصریح نشده که مراد از وصیّت چیست؟ آیا مراد همان وصایت به معنی جانشینی در امر هدایت است ؛ یا وصیّت در امور دیگر زندگی ؛ آنچنان که مردمان عادی برای خود وصی می گیرند.
ثانیاً اگر مراد از وصیّت ، همان وصایت به معنی جانشینی در امر هدایت باشد ، این روایت با دهها روایت دیگر تعارض پیدا می کند. چون در روایات زیادی بیان شده که علّت حسد قابیل بر هابیل ، این بود که قربانی هابیل پذیرفته شد و قربانی قابیل پذیرفته نشد. این حقیقت را آیه ی قرآن نیز بیان داشته است. در مورد قربانی نیز در روایان زیادی گفته شده که سبب آن تعیین همسر برای این دو برادر بوده است. پس بین این روایت که می گوید علّت حسد مساله ی وصایت بوده و روایات دیگر که علّت حسد را قبولی قربانی و مساله ی تعیین همسر می دانند ، تعارض وجود دارد. و به نظر می رسد که غلبه با مساله ی قربانی برای تعیین همسر باشد ؛ چرا روایات این وجه هم اکثر است هم اشهر بین علما و مفسّرین.
ثالثاً اگر علّت کشته شدن هابیل مساله ی وصایت او بود ، پس قابیل باید حضرت شیث را هم می کشت. چون او می دانست که شیث وصیّ آدم است ؛ بخصوص که بعد از آدم (ع) ، حضرت شیث جانشینی خود را کتمان نکرد.
« عَنْ سُلَیمَانَ بْنِ خَالِدٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنَّ النَّاسَ یزْعُمُونَ أَنَّ آدَمَ زَوَّجَ ابْنَتَهُ مِنِ ابْنِهِ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع قَدْ قَالَ النَّاسُ ذَلِکَ وَ لَکِنْ یا سُلَیمَانُ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ لَوْ عَلِمْتُ أَنَّ آدَمَ زَوَّجَ ابْنَتَهُ مِنِ ابْنِهِ لَزَوَّجْتُ زَینَبَ مِنَ الْقَاسِمِ وَ مَا کُنْتُ لِأَرْغَبَ عَنْ دِینِ آدَمَ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنَّهُمْ یزْعُمُونَ أَنَّ قَابِیلَ إِنَّمَا قَتَلَ هَابِیلَ لِأَنَّهُمَا تَغَایرَا عَلَى أُخْتِهِمَا فَقَالَ لَهُ یا سُلَیمَانُ تَقُولُ هَذَا أَ مَا تَسْتَحْیی أَنْ تَرْوِی هَذَا عَلَى نَبِی اللَّهِ آدَمَ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ فَفِیمَ قَتَلَ قَابِیلُ هَابِیلَ فَقَالَ فِی الْوَصِیهِ ثُمَّ قَالَ لِی یا سُلَیمَانُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى أَوْحَى إِلَى آدَمَ أَنْ یدْفَعَ الْوَصِیهَ وَ اسْمَ اللَّهِ الْأَعْظَمَ إِلَى هَابِیلَ وَ کَانَ قَابِیلُ أَکْبَرَ مِنْهُ فَبَلَغَ ذَلِکَ قَابِیلَ فَغَضِبَ فَقَالَ أَنَا أَوْلَى بِالْکَرَامَهِ وَ الْوَصِیهِ ــــــــ سلیمان بن خالد گوید: به امام صادق (ع) گفتم: فدایت شوم مردم گمانشان بر این است که دخترانش را به پسرانش تزویج نمود. امام فرمود: مردم چنین می گویند ، امّا ای سلیمان آیا ندانستی که رسول خدا (ص) فرمود: اگر می دانستم که آدم دخترانش را به پسرانش تزویج نموده ، زینب را به زوجیّت قاسم در می آوردم ؛ در حالی که من از دین آدم رویگردان نیستم. گفتم: فدایت شوم مردم گمان دارند که قابیل هابیل را کشت برای آنکه بر سر خواهرنشان اختلاف داشتند. امام فرمود: ای سلیمان! تو که این را می گویی ، حیا نمی کنی که این را بر نبیّ خدا آدم نسبت می دهی؟ گفتم: فدایت شوم پس به خاطر چه چیزی قابیل هابیل را کشت؟ امام فرمود: به خاطر وصیّت. ای سلیمان ! خداوند تبارک و تعالی وحی نمود به آدم که وصیّت و اسم الله اعظم را به هابیل واگذار ، در حالی که قابیل بزرگتر بود. پس قابیل غضب نمود و گفت: من به کرامت و وصیّت از او بهتر می باشم. » (تفسیرالعیاشی ، ج۱ ص۳۱۲)
این روایت نیز از حیث محتوا بسیار مخدوش به نظر می رسد. البته سلیمان بن خالد اقطع ، راوی این روایت نیز در رجال کشّی تضعیف شده است. نیز در رجال شیخ طوسی گفته شده که وی ابتدا زیدی بود ، سپس به مذهب امامیّه داخل شد.
امّا اشکالات محتوایی روایت.
اوّلاً منظور از وصیّت در این روایت نیز معلوم نمی باشد.
ثانیاً در این روایت با قول به ازدواج فرزندان آدم (ع) با خواهرانشان مخالفت شده ، که با روایات دیگر در تعارض می باشد. و نیز گفته شد که قول به ازدواج فرزندان آدم (ع) با خواهرانشان در بین سایر اقوال قویتر است و علمای مطرحی چون علّامه طباطبایی نیز همین قول را برگزیده اند.
ثالثاً در این روایت آمده که پیامبر فرمودند: « اگر می دانستم که آدم دخترانش را به پسرانش تزویج نموده ، زینب را به زوجیّت قاسم در می آوردم ؛ در حالی که من از دین آدم رویگردان نیستم.»
بعید به نظر می رسد که این قول از پیامبر (ص) باشد؛ چرا که یقیناً شرایع انبیاء با هم یکسان نبوده و هر پیامبری شریعت خاصّ خود را داشته است. در قرآن کریم نیز مواردی از شرایع قبلی گزارش شده که با شریعت اسلام تفاوت دارند ؛ مثلاً حضرت یعقوب (ع) با دو خواهر ازدواج نموده بود که در اسلام جایز نیست. نیز قرآن کریم فرمود: « وَ أَنْزَلْنا إِلَیکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَینَ یدَیهِ مِنَ الْکِتابِ وَ مُهَیمِناً عَلَیهِ فَاحْکُمْ بَینَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ عَمَّا جاءَکَ مِنَ الْحَقِّ لِکُلٍّ جَعَلْنا مِنْکُمْ شِرْعَهً وَ مِنْهاجاً وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّهً واحِدَهً وَ لکِنْ لِیبْلُوَکُمْ فی‏ ما آتاکُمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَیراتِ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُکُمْ جَمیعاً فَینَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ فیهِ تَخْتَلِفُون‏ ـــــــ و این کتاب‏[ قرآن‏] را به حق بر تو نازل کردیم، در حالى که کتب پیشین را تصدیق مى‏کند، و حافظ و نگاهبان آنهاست؛ پس بر طبق احکامى که خدا نازل کرده، در میان آنها حکم کن! از هوى و هوسهاى آنان پیروى نکن! و از احکام الهى، روى مگردان! ما براى هر کدام از شما ، شریعت و طریقه ای قرار دادیم؛ و اگر خدا مى‏خواست، همه ی شما را امّت واحدى قرار مى‏داد؛ ولى خدا مى‏خواهد شما را در آنچه به شما بخشیده بیازماید. پس در نیکیها بر یکدیگر سبقت جویید! بازگشت همه شما، به سوى خداست؛ سپس از آنچه در آن اختلاف مى‏کردید؛ به شما خبر خواهد داد.» (المائده:۴۸).
۴ــ بررسی آیه ی مورد بحث.
« وَ اتْلُ عَلَیهِمْ نَبَأَ ابْنَی آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْ یتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ قالَ لَأَقْتُلَنَّکَ قالَ إِنَّما یتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقینَ (۲۷) لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَی یدَکَ لِتَقْتُلَنی‏ ما أَنَا بِباسِطٍ یدِی إِلَیکَ لِأَقْتُلَکَ إِنِّی أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمینَ (۲۸( إِنِّی أُریدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمی‏ وَ إِثْمِکَ فَتَکُونَ مِنْ أَصْحابِ النَّارِ وَ ذلِکَ جَزاءُ الظَّالِمینَ مائده ـــــــــ و داستان دو فرزند آدم را به حق [به عنوان یک واقعه‏] بر آنها بخوان، آن‏گاه که قربانى پیش بردند. پس، از یکى پذیرفته شد و از دیگرى پذیرفته نشد. [قابیل‏] گفت: حتما تو را خواهم کشت. [هابیل‏] گفت: خدا فقط از پرهیزکاران مى‏پذیرد. اگر تو براى کشتن من دست دراز کنى، من هرگز به قتل تو دست نمى‏گشایم، همانا من از پروردگار عالمیان مى‏ترسم. من مى‏خواهم تو بار گناه من و گناه خودت را بر دوش‏کشى تا از دوزخیان گردى، و سزاى ستمکاران همین است. » (المائده)
قبلاً گفته شد و شواهدی ارائه گردید که نه تنها وصایت هابیل برای حضرت آدم (ع) به نحو یقینی از آیات و روایات قابل استفاده نیست ، بلکه حتّی ظنّ قابل اعتنایی نیز در این مورد وجود ندارد. لذا فرض اینکه هابیل وصیّ حضرت آدم (ع) بوده است ، از حدّ یک احتمال ضعیف فراتر نمی رود. بنا بر این نیازی نیست که گناه مطرح در این آیه را تأویل نماییم ؛ و در صدد یافتن توجیه موجّهی برای آن بگردیم. لکن با تمام این احوال در خود این آیات و کلام اهل تفسیر نکاتی وجود دارند که نشان می دهند ، که حتّی اگر هابیل (ع) معصوم هم نبوده باشد ، اهل معصیت نبوده است و تعبیر « گناه من » لزوماً گناه داشتن او را اثبات نمی کند.
طبق آیات مورد بحث ، هابیل آن اندازه مقرّب درگاه خدا بوده که قربانی او حقیقتاً مورد قبول حقّ تعالی واقع شده است ؛ و عملی قبول درگاه خدا نمی شود مگر اینکه خالص برای خدا باشد. پس معلوم می شود که هابیل ملکه ی اخلاص را داشته است. همچنین خود جناب هابیل (ع) فرمود که: « إِنَّما یتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقینَ ــ خدا فقط از متّقیان مى‏پذیرد.» پس به یقین هابیل از متّقیان بوده است. همچنین وی فرمود: « إِنِّی أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمینَ ــــ همانا من از پروردگار عالمیان مى‏ترسم » ؛ این سخن جناب هابیل نیز نشان می دهد که وی صاحب مقام خوف ، بوده که از مقامات اولیاء الهی است.
البته اینها صرفاً مقام بالای آن بزرگوار را اثبات می نماید و نهایتاً بتواند عصمت از گناه را ثابت کند ؛ ولی دلیلی بر عصمت تمام عیار آن بزرگوار نمی شود ؛ و آنچه برای وصیّ پیامبر لازم است عصمت تمام عیار ، یعنی عصمت از گناه و خطا و سهو و نسیان می باشد. از تعبیر « ما أَنَا بِباسِطٍ یدِی إِلَیکَ ــ من به هیچ وجه دراز کننده ی دست به سوی تو نیستم » ، نیز استفاده می شود که او در این مورد خاصّ ادّعای عصمت نموده است. چون او نگفت که من دستم را به سوی تو دراز نمی کنم ؛ بلکه فرمود : من دراز کننده ی دست به سوی تو نیستم ؛ یعنی وجود من چنان است که چنین کاری از من صادر نمی شود. یعنی آن بزرگوار با تعبیر « من دراز کننده ی دست به سوی تو نیستم » به جای تعبیر « من دستم را به سوی تو دراز نمی کنم » خواست بفهماند که من فقط در مقام فعل از این گناه بری نیستم بلکه در مقام ذات نیز منزّه این گناه می باشم.
اگر این استدلال را پذیرا شویم ، در آن صورت عصمتی در حدّ عصمت حضرت مریم (س) و یا عصمت حضرت معصومه (س) برای جناب هابیل (ع) اثبات می شود که عصمت از گناه است نه عصمت از خطا و سهو و نسیان. برخی چون لقمان و ذوالقرنین و نیز کسانی چون سلمان فارسی و محقّق اردبیلی نیز صاحب چنین مقامی بوده اند.
امّا نکات دیگر آیات شریفه:
برخی گفته اند: جناب هابیل (ع) خواست با این جمله که « من مى‏خواهم تو بار گناه من و گناه خودت را بر دوش‏کشى » ، یک اصل کلّی و یک قانون الهی را بیان نماید. آن قانون الهی این است که اگر کسی ، فرد دیگری را به ناحقّ بکشد ، گناهان مقتول به قاتل منتقل می شود. چرا که او حقّ حیات را از او سلب نموده ؛ و توفیق توبه در آینده را از او گرفته است. پس معنی کلام هابیل (ع) چنین است: « من مى‏خواهم تو بار گناه من ( به عنوان مقتول نه به عنوان هابیل ) و گناه خودت را بر دوش‏کشى.»
پس منظور جناب هابیل این نبوده که من به عنوان هابیل گناهی دارم و بار گناهم به دوش توست ؛ بلکه خواست یک قانون کلّی را در قالب یک گزاره ی شخصی بیان دارد. مشابه این مطلب در قرآن کریم به فراوانی یافت می شود که خداوند متعال رسول خدا یا شخصی دیگر را مخاطب قرار می دهد ولی منظورش بیان یک حکم کلّی است. مثلاً خداوند متعال فرمود: « وَ لَقَدْ أُوحِی إِلَیکَ وَ إِلَى الَّذینَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرینَ ــــــ به تو و همه پیامبران پیشین وحى شده که اگر مشرک شوى، تمام اعمالت تباه مى‏شود و از زیانکاران خواهى بود »(الزمر:۶۵). روشن است که انبیاء (ع) هیچگاه مشرک نمی شوند ، امّا خدا با این گونه بیان ویژه خواست بفهماند که هر که مشرک شود اعمالش نابود می گردد ؛ گر چه به اندازه ی انبیاء (ع) عمل خیر داشته باشد.
باز در آیاتی دیگر ، که شرح حال حبیب نجّار است ، فرمود: « و [در این میان‏] مردى از دورترین جاى شهر دوان دوان آمد [و] گفت: اى قوم من! از فرستادگان پیروى کنید. تبعیّت کنید از کسانى که پاداشى از شما نمى‏خواهند و خود هدایت یافته‏اند. آخر چرا کسى را نپرستم که مرا آفریده است و [همه ی شما] به سوى او بازگردانده مى‏شوید؟آیا به جاى او خدایانى بگیرم که اگر خداى رحمان برایم زیانى بخواهد، نه شفاعتشان مشکلى از من دفع مى‏کند و نه نجاتم مى‏دهند؟ »(یس:۲۱ ـ ۲۳)
در قسمت اخیر این آیه ، جناب حبیب نجّار ـ رحمه الله علیه ـ به جای آنکه منکران را مخاطب سازد ، خود را منکر فرض نموده و خود را مخاطب می سازد ؛ ولی در اصل مخاطبش منکران هستند. در این گونه سخن گفتن نکته ای اخلاقی و تربیتی موجود است که باعث می شود مردان خدا از آن بهره جویند.
پس به صرف اینکه جناب هابیل (ع) از گناه خود سخن گفته نمی توان گفت که او حقیقتاً نیز گناهی داشته است. این ادب مردان خداست که حتّی در عین داشتن تقوا یا عصمت نیز خود را در محضر خدا گناهکار می دانند ؛ لذا اتقیاء دائماً در حال استغفار و توبه اند و انبیاء بیشتر از آنان توبه و انابه می کنند ؛ و توبه و استغفار هیچکس به اندازه ی رسول خدا (ص) نبوده است. چنان که فرمودند آن حضرت در شبانه روز ، حدّ اقل هفتار بار استغفار می نمود و از هیچ مجلسی بر نمی خاست مگر اینکه بیست و پنج بار استغفار می کرد. امیر مومنان (ع) نیز فرمود: « … الِاسْتِغْفَارُ دَرَجَهُ الْعِلِّیین ــــ استغفار درجه و مقام علّیین است. » ( نهج‏البلاغه ،حکمت۴۱۷) و علّیین آن کسانی هستند که برتر از ملائک می باشند ؛ لذا از حکم سجده به آدم (ع) معاف بودند. خداوند متعال خطاب به ابلیس فرمود: « … یا إِبْلیسُ ما مَنَعَکَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِیدَی أَسْتَکْبَرْتَ أَمْ کُنْتَ مِنَ الْعالین‏ ـــــــ اى ابلیس! چه چیز مانع تو شد که بر مخلوقى که با دو دست خود او را آفریدم سجده کنى؟! آیا تکبّر کردى یا از عالین (برترینها) بودى؟ »(ص:۷۵) یعنی تنها دو کس بر آدم سجده نمی کنند ؛ یکی متکبّرین و دیگری آنها که مقام عالی داشته از علّیین و سابقون هستند.
معنی دیگر برای کلام جناب هابیل (ع) آن است که « من مى‏خواهم تو بار گناه من (به عنوان مقتول ) و گناه خودت را (نه به عنوان فقط قاتل من ، بلکه به عنوان بنیانگذار قتل ) بر دوش‏کشى». یعنی چون تو بنای قتل را در جهان می گذاری ، پس گناه تمام مقتولین جهان ــ که من اوّلین مصداقش می باشم ــ افزون بر این که در پرونده ی قاتلینشان نوشته می شود در پرونده ی تو نیز نوشته خواهد شد. در روایات اهل بیت (ع) نیز وارد شده که گناه تمام قتلها ، افزون بر حساب خود قاتلین ، در پرونده ی قابیل نیز نوشته می شود.
شاید گفته شود که: مگر می شود که کسی در مورد مصداق یک عنوان کلّی سخن بگوید ولی مقصودش تمام افراد آن عنوان کلّی باشد؟
پاسخ این است که در قرآن کریم بارها از چنین شیوه ای استفاده شده است. از جمله در جریان سجده بر حضرت آدم (ع) که ملائک امر شدند به سجده بر آدم (ع) ، در حالی که غرض ، سجده بر خلیفه الله بود ؛ لکن در آن زمان خلیفه الله یک مصداق بیش نداشت. لذا خداوند امر به سجده بر مصداق واحد نمود به نیابت از تمام افراد مقدّر خلیفه الله.
این دو وجه ، برترین وجوه بودند که ذکر شد ؛ غیر از اینها وجوه دیگری نیز گفته شده که ذکرشان خالی از فایده نیست.
برخی از مفسّرین در معنی آیه ی مورد بحث گفته‏اند: مراد از کلمه « اثمى و اثمک » ، « اثم قتلى و اثمک » است ، یعنى اگر مرا بکشى گناه کشتن من و گناهان دیگرت را که قبلاً مرتکب شده‏اى به دوش خواهى کشید. این معنا از ابن مسعود و ابن عباس ، دو صحابی رسول خدا (ص) و غیر آن دو نقل شده . (مجمع البیان مجلد ۳ و ۴ ص ۱۸۴)
باز گفته شده: مراد این است که گناه کشتن من و گناهان دیگرت را ــ که به خاطر آنها قربانیت قبول نشد ــ به دوش خواهى کشید. این معنا از جبائى و زجّاج نقل شده. (مجمع البیان مجلد ۳ و ۴ ص ۱۸۴)
نیز گفته شده: معنایش این است که « اگر مرا بکشى گناه کشتن من و گناه دیگرت که اثر این گناه است ، یعنى کشتن همه ی مردم را به دوش خواهى کشید» چون خداوند فرمود: « مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِی الْأَرْضِ فَکَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمیعاً ــــ هر کس، انسانى را بدون ارتکاب قتل یا فساد در روى زمین بکشد، چنان است که گویى همه ی انسانها را کشته است » (المائده:۳۲). (مجمع البیان مجلد ۳ و ۴ ص ۱۸۴)

نگارنده مطلب : احد ایمانی

Print Friendly, PDF & Email
No votes yet.
Please wait...

دیدگاه ها