سرخط خبرها

نظریات درباره علل پیدایش دین‏ را بیان فرمایید ؟

پرسش:

نظریات درباره علل پیدایش دین‏ را بیان فرمایید .
پاسخ:
ـ نظریات درباره علل پیدایش دین‏
راجع به اینکه دین چگونه در میان مردم پیدا شد و آیا از میان خواهد رفت یا نه، حرفها و فرضیه‏ها آنقدر زیاد است که اگر بخواهیم همه آنها را برشماریم وقت زیادى مى‏گیرد؛ به اجمال برایتان عرض مى‏کنم: زمانى آمدند گفتند دین مولود ترس است، بشر از طبیعت مى‏ترسیده، از صداى غرّش رعد مى‏ترسیده، از هیبت دریا مى‏ترسیده، و نتیجه ترس سبب شده که فکر دین در سر مردم پیدا شود. یکى از حکماى قدیم روم به نام «لوکرتیوس» گفته است: «نخستین پدر خدایان ترس است». در زمان ما هم بوده و هستند کسانى که همین فرضیه قدیمى و کهنه را تأیید مى‏کنند و مکرّر در سخنان خود به عنوان یک فکر تازه آن را بازگو مى‏نمایند.
بعضى گفتند علّت پیدایش دین جهل و نادانى بشر است؛ بشر مى‏خواسته حوادث جهان را تعلیل نماید و براى آنها علّت ذکر کند و چون علّتها را نمى‏شناخته است، علّت ماوراء طبیعى براى حوادث فرض کرده است.
بعضى دیگر گفته‏اند علّت اینکه بشر به سوى دین گراییده علاقه‏اى است که به نظم و عدالت دارد؛ وقتى که در دنیا از طرف طبیعت یا اجتماع بى‏عدالتى مى‏بیند، براى اینکه تسکینى جهت آلام درونى خود پیدا کند دین را براى خویشتن مى‏سازد.
صاحبان فرضیه‏هاى فوق گفتند: علم را توسعه بدهید، دین از میان مى‏رود. چنین فرض کردند که با توسعه علم، خود به خود دین از میان مى‏رود؛ عالم شدن مساوى است با بى‏دین شدن.
بعضى آمدند براى پیدایش دین یک علّت دیگر فرض کردند و گفتند دین‏ وسیله‏اى است براى کسب امتیاز در جامعه‏هاى طبقاتى. این فرضیه مارکسیستهاست. گفتند بشر در ابتدا زندگى اشتراکى داشته است؛ آن وقتى که زندگى ابتدائى و قبیله‏اى بوده است، در آن زمان اساساً دینى وجود نداشته؛ به علل خاصّى مالکیت پیدا مى‏شود، جامعه طبقاتى به وجود مى‏آید، فئودالیسم به وجود مى‏آید، بعد از فئودالیسم کاپیتالیسم پیدا مى‏شود، طبقه حاکم به وجود مى‏آید و طبقه محکوم، مظلوم و رنجبر و زحمتکش؛ بالاخره در جامعه فئودالیستى و کاپیتالیستى طبقه حاکمه براى اینکه منافع خود را حفظ کند دین را اختراع مى‏کند تا طبقه محکوم در مقابل او قیام نکند؛ دین وسیله‏اى است، افسارى، پوزبندى است براى طبقه مظلوم و محکوم از طرف طبقه ظالم و حاکم.
صاحبان فرضیه‏هاى دیگر گفتند علم چاره کننده دین است؛ اگر علم بیاید دین از میان مى‏رود. امّا این فرضیه، یعنى فرضیه مارکسیستها علم را چاره کننده دین نمى‏داند. اینها بعد از اینکه دیدند علم آمد و دین باقى ماند و دیدند دانشمندان طراز اوّلى همچون پاستور و غیره در آستانه دین زانو زدند، گفتند خیر، علم چاره کننده دین نیست، دین اساساً مولود جهل نیست، مولود ترس هم نیست، مولود علاقه فطرى انسان به نظم و عدالت هم نیست، دین اختراع طبقه حاکمه در مقابل طبقه محکوم است؛ تا وقتى که جامعه طبقاتى وجود دارد و لو آنکه علم به عرش هم برسد باز دین هست؛ جامعه اشتراکى به وجود بیاورید، طبقات را از میان ببرید، طبقات را که از میان بردید دین هم خود به خود از میان خواهد رفت؛ دین یک ابزارى است، یک دامى است، یک شبکه‏اى است که طبقه حاکم نصب کرده است، وقتى خود آن طبقه از بین رفت ابزار کارش هم از میان مى‏رود؛ خلاصه اینکه مساوات کامل برقرار کنید، دین از میان خواهد رفت.
این فرضیه نیز نتوانست در دنیا براى خود جایى باز کند؛ زیرا از طرفى علما ثابت کردند دین از مالکیت قدیم‏تر است، در دوران اشتراکى اوّلى هم دین بوده است، در همان دوران اشتراک اوّلیه و پیش از پیدایش جامعه‏هاى طبقاتى هم دین بوده است و پرستش وجود داشته؛ و از طرف دیگر این توجیه و تفسیر با واقعیت تاریخ تطبیق نمى‏کند و تاریخ دوران گذشته حتّى خلاف این نظریه را نیز نشان مى‏دهد؛ دین همیشه از میان طبقات ضعیف و محکوم ظهور کرده است؛ رهبران دینى اشخاصى چون موسى بوده‏اند با گروهى زیر دست و بیچاره در مقابل قومى حاکم و مسلّط یعنى فرعون و فرعونیان.
وقتى پیغمبر اسلام ظهور کرد چه کسانى از او حمایت کردند؟ متنفّذین و پولدارها و رباخوارها؟ آنها همانها هستند که پیغمبر اکرم علیه آنها قیام کرد. قرآن اینها را با کلمه «ملأ» تعبیر مى‏کند؛ یعنى اشراف. اینها همه مخالف بوده‏اند. اینهایى که این طبقه را تشکیل مى‏دادند همان رهبران مخالفین آن حضرت بودند از قبیل ابو سفیان، ابو جهل، ولید بن مغیره. اینها همه از گردن کلفتان درجه اول عربستان بوده‏اند.
اما آنهایى که به عنوان یاران و گروندگان پیغمبر اکرم اسمشان را در تاریخ مى‏بینیم از قبیل عمّار یاسر، ابوذر غفارى، سلمان پارسى، عبد اللَّه بن مسعود و نظایر آنها جزو طبقات زیر دست و محکوم و مظلوم اجتماع بوده‏اند.
تقریباً در یک سال و نیم پیش که خروشچف هنوز سقوط نکرده بود، در روزنامه‏هاى اطّلاعات و کیهان خبرى را خواندم و اتّفاقاً همان وقت در سخنرانى‏اى که در تهران داشتم آن را نقل کردم و گفتم «بخوانید و تعجّب کنید». آن وقت «بن بلّا» رئیس جمهور پیشین الجزایر هنوز بر سر کار بود. بن بلّا گفته بود «وقتى خروشچف به الجزایر آمد من به او گفتم که اسلام مى‏تواند در شمال افریقا به عنوان نیروى محرّک و نیروى انقلابى عظیمى به کار رود. خروشچف تصدیق کرد و گفت بله، یک نفر دیگر هم از تئوریسینهاى کمونیست که گویا از فرانسه یا ایتالیا به الجزایر آمده بود، او هم پذیرفته بود که اسلام در شمال افریقا مى‏تواند عامل تحرّک اجتماع و عامل مبارزه با امپریالیسم بوده باشد». من این را در مجلس آن شب نقل کرده و گفتم آقایان اینها همان کسانى هستند که تا پنجاه سال پیش مى‏گفتند دین افیون ملتهاست، اختراعى است که طبقه حاکم علیه طبقه محکوم کرده است، ولى حالا که اسلام را از نزدیک مى‏بینند و یک مسلمان انقلابى مثل «بن بلّا» اسلام را براى آنها تشریح مى‏کند، تصدیق مى‏کنند که اسلام مى‏تواند محرّک تاریخ باشد.
بنابراین، فرضیه فوق هم راجع به مبدأ و منشأ پیدایش دین منسوخ شد و از بین رفت.
فرضیه‏اى هم فروید آورد. این فرضیه را هم براى شما نقل مى‏کنم. از نقل این فرضیه‏هاى گوناگون حدّاقل اینقدر مى‏توانید استنباط کنید که در مغرب زمین در میان مخالفین دین، وحدت نظرى وجود ندارد، هر یک از مخالفین چیزى مخصوص به خود گفته است.
فروید گفت: دین نه ناشى از ترس است، نه از جهل است، نه عکس العمل در مقابل بى‏نظمى‏هاست و نه عاملى است در راه کسب امتیازات طبقاتى. او همان طورى که همه حوادث اجتماع را با غریزه جنسى تحلیل و توجیه مى‏کرد، خواست دین را هم از این راه توجیه کند و نتیجتاً گفت: بشر در اجتماع از نظر جنسى محرومیتهایى پیدا مى‏کند که موجب مى‏شود غریزه عقب رانده شده و به شعور ناخودآگاه برود. وقتى که آنجا رفت قیود اجتماعى جلویش را مى‏گیرد که بیرون نیاید، امّا در آن صورت این محرومیتها از راهها و به شکلهاى دیگرى بروز مى‏کند که یکى از آنها دین است. دین ریشه‏اش تمایل جنسى است و نه چیز دیگر. او همچنین مى‏گفت که ریشه اخلاق هم تمایلات جنسى است، علم هم ریشه‏اش جنسى است.
اگر از او مى‏پرسیدیم آیا به عقیده شما دین چه موقعى از میان مردم خواهد رفت؟
مى‏گفت: آزادى جنسى مطلق بدهید به طورى که هیچ محرومیت جنسى وجود نداشته باشد، در آن صورت دین هم وجود نخواهد داشت. امّا طولى نکشید که فروید خودش هم از حرف خودش پشیمان شد. شاگردهایش نیز از او نپذیرفتند. در همین جاست که نظریه فطرى بودن دین و اینکه دین جزو نهاد بشر است پیدا مى‏شود.

ـ نظریه فطرى بودن دین‏
در مورد فطرى بودن دین، دانشمندان زیادى نظر داده‏اند. یکى از آنها روان شناس بسیار معروف جهانى و شاگرد فروید، یونگ است. او مى‏گفت اینکه آقاى فروید مى‏گوید دین از نهاد ناخودآگاه بشر تراوش مى‏کند درست است، ولى اینکه او خیال مى‏کند عناصر روان ناخودآگاه بشر منحصر به تمایلات جنسى‏اى که به شعور باطن گریخته‏اند مى‏باشد بى‏اساس است. انسان یک روان ناخودآگاه فطرى و طبیعى دارد. روان ناخودآگاه بشر بر خلاف ادّعاى فروید صرفاً انبارى که از شعور ظاهر در آن چیزهایى ریخته شده و پر شده باشد نیست. به عبارت دیگر شعور باطن هرگز به صورت یک ظرف خالى که فقط از شعور ظاهر چیزى بگریزد و آنجا رفته و آن را پر کند نیست. او مى‏گفت: فروید به قضیه «روان ناخودآگاه» خوب پى برده بود، امّا بعداً به اشتباه خیال کرد که روان ناخودآگاه فقط از عناصر مطرود از شعور ظاهر تشکیل مى‏گردد؛ خیر، روان ناخودآگاه جزء سرشت بشر است، عناصر رانده شده مى‏روند آنجا و به آن ملحق مى‏شوند؛ دین جزء امورى است که در روان ناخودآگاه بشر به طور فطرى و طبیعى وجود دارد.
روان شناس و فیلسوف معروف امریکایى «ویلیام جیمز» کتابى نوشته که خیال مى‏کنم به نام دین و روان چاپ شده. من چاپ شده آن را ندیده‏ام. در پنج یا شش سال پیش که یکى از دوستان آن را ترجمه کرده بود نسخه خطّى ترجمه را آورد پیش من که ببینمش؛ ترجمه‏اش را آن وقت خواندم. در آن موقع هنوز اسمى روى کتاب نگذاشته بود، شنیده‏ام حالا چاپ شده. ویلیام جیمز روان شناسى تجربى را به سبک مخصوص خود ابداع کرده است و روى مسائل روانى- مذهبى سالها مطالعه کرده، سالها افراد را، بیماران و غیر بیماران را مورد تجربه و آزمایش قرار داده و روى ایشان مطالعه کرده است. این شخص در کتاب خود مى‏گوید:
«درست است که سرچشمه بسیارى از امیال درونى ما امور مادّى طبیعى است، ولى بسیارى از آنها هم از دنیایى ماوراى این دنیا سرچشمه مى‏گیرد.»
او همچنین مى‏گوید:
«دلیل اینکه اصولا بسیارى از کارهاى بشر با حسابهاى مادّى جور در نمى‏آید همین است.»
مى‏گوید:
«من در هر امر «مذهبى» همیشه نوعى وقار و صمیمیت، وجد و لطف، محبّت و ایثار مى‏بینم. حالات روانى- مذهبى خواصّى دارد که آن خواص با هیچ حالت از حالات بشر تطبیق نمى‏کند.»
مى‏گوید:
«به همان دلیل که یک سلسله غرایز مادّى، ما را با این دنیا پیوند مى‏دهد، غرایز معنوى هم ما را با دنیاى دیگر پیوند مى‏دهد.» «
این مرد تعبیرات عجیبى دارد. گاهى مى‏گوید:
«این فلسفه‏هایى که بشر به وجود آورده (یعنى فلسفه‏هاى ماوراى طبیعى) به منزله ترجمه‏هایى است که انسان از زبان دیگرى انجام داده باشد.»
یعنى اینهایى را که بشر خیال مى‏کند در مسائل ماوراى طبیعت با فکر و عقل خود بدان رسیده، اینها در واقع نداى دل خود اوست؛ قلب او و دل او با زبان دیگرى، با نور دیگرى، با روشنایى دیگرى آنها را دریافته و بعد با زبان عقل به آنها شکل فلسفى داده است.
آلکسیس کارل جرّاح و فیزیولوژیست معروف فرانسوى که بعدها مقیم امریکا شده، همان شخصى که کتاب انسان موجود ناشناخته را که بسیار جالب و عمیق است نوشته و یک بار هم برنده جایزه نوبل شده، راجع به حقیقت دعا کتابى دارد به نام نیایش که ترجمه هم شده است. او مى‏گوید:
«دعا عالى‏ترین حالت مذهبى در انسان است و حقیقت آن پرواز روح بشر است به سوى خدا.»
هم او مى‏گوید:
«در وجدان انسان شعله فروزانى است که گاه و بیگاه انسان را متوجّه خطاهاى خویش مى‏کند، متوجّه گمراهیها و کج فکرى‏هایش مى‏سازد. همین شعله فروزان است که انسان را از راه کجى که مى‏رود باز مى‏دارد.»
او مى‏گوید:
«گاهى انسان در حالات معنوى خود جلال و ابّهت آمرزش را احساس مى‏کند.»
در این زمینه گفته‏ها زیاد است. اینها را براى این گفتم که اوّلًا بدانید در میان خود منکرین دین، راجع به منشأ دین و اینکه دین ناشى از چیست، آیا ناشى از ترس است، ناشى از جهل است، و یا از چیز دیگرى است، وحدت نظرى وجود ندارد و ثانیاً بسیارى از دانشمندان معروف و مشهور جهان به فطرى و طبیعى بودن حسّ دینى نظر داده‏اند و آن را جزء لا ینفکّ وجود بشر به شمار آورده‏اند.
در اینجا بد نیست نظریه معروف‏ترین دانشمند عصر ما را درباره حسّ دینى و مبنا و منشأ آن نیز براى شما نقل کنم. اخیرا مجموعه‏اى منتشر شده است که حاوى یک سلسله نامه یا مقاله یا سخنرانى از فیزیسین و ریاضى‏دان معروف و بزرگ عصر ما آلبرت اینشتاین است. در این مجموعه فصلى دارد تحت عنوان «مذهب و علوم». در اینجا اینشتاین نظر خود را درباره مذهب و وظیفه‏اى که علوم و هنرها در زمینه مذهب دارند بیان مى‏کند. این دانشمند مدّعى است که احساسات موجود مذهب متفاوت است، علّت گرایش به مذهب را در همه طبقات نمى‏توان یکسان دانست. او مى‏گوید:
«براى یک انسان ابتدائى‏ترس- ترس از مرگ، ترس از گرسنگى، ترس از جانور وحشى، ترس از مرض- ایجاد کننده زمینه مذهبى است. فکر محدود و عدم رشد عقل انسان بدوى براى خود موجودات کم و بیش شبیهى مى‏سازد. این موجودات را با دست و فکر خود مى‏سازد و بعد از این آفریدن به این فکر مى‏افتد که چگونه از خشم آنها جلو بگیرد، چطور بر سر لطفشان بیاورد. این گونه مذهب را مذهب ترس باید نامید و خدایى که در این مذهب پرستیده مى‏شود خداى واقعى نیست، منجر به نوعى بت‏پرستى مى‏شود.»
مى‏گوید:
«خصیصه اجتماعى بشر نیز یکى از تبلورات مذهب است. یک فرد مى‏بیند پدر و مادر، خویشان و رهبران و بزرگان مى‏میرند، یک یک اطراف او را خالى مى‏گذارند، پس آرزوى هدایت شدن، دوست داشتن، محبوب بودن و اتّکاء و امید داشتن به کسى، زمینه قبول عقیده به خدا را در او ایجاد مى‏کند.»
به عقیده اینشتاین خدایى که ناشى از این احتیاج است نیز خداى واقعى نیست. صفاتى که براى او فرض مى‏شود همه صفات انسانى است. کتاب مذهبى یهودیان و همچنین انجیل اینچنین خدایى را معرّفى مى‏کنند. این مذهب نسبت به مذاهب ترس یک درجه تکامل یافته است. آنگاه چنین مى‏گوید:
«ولى فراموش نشود که در این بین عدّه قلیلى از افراد و اجتماعات یافت مى‏شوند که یک معنى واقعى از وجود خدا را وراى این اوهام دریافته‏اند که واقعاً داراى خصائص و مشخّصات بسیار عالى و تفکّرات عمیق و معقول بوده به هیچ وجه قابل قیاس با آن عمومیت عقیده نیستند.»
مقصودش این است که گمان نرود در میان اجتماعاتى که آن دو نوع مذهب وجود داشته و دارد همه افراد فکرشان درباره خدا سطحى است؛ افرادى هم در همان جماعات یافت مى‏شوند که خدا را آنچنان که شایسته قدس و جلال او هست در نظر مى‏آورند و پرستش مى‏نمایند. آنگاه چنین مى‏گوید:
«یک عقیده و مذهب ثالث، بدون استثناء در ذهن همه وجود دارد، گر چه با شکل خالص و یکدست در هیچکدام یافت نمى‏شود. من آن را «احساس مذهبى آفرینش یا وجود» مى‏نامم. بسیار مشکل است که این احساس را براى کسى که کاملًا فاقد آن است توضیح دهم، بخصوص که در اینجا دیگر بحثى از آن خدا که به اشکال مختلفه تظاهر مى‏کند نیست. در این مذهب، فرد به کوچکى آمال و هدفهاى بشر و عظمت و جلالى که در ماوراى امور و پدیده‏ها در طبیعت و افکار تظاهر مى‏نماید پى مى‏برد. او وجود خود را یک نوع زندان مى‏پندارد چنانکه مى‏خواهد از قفس تن پرواز کند و تمام هستى را یکباره به عنوان حقیقت واحد دریابد …»
مطابق این بیان در انسان- و حدّاقل در افراد رشد یافته انسانها- چنین احساسى وجود دارد که مى‏خواهد از وجود محدود خود خارج شود و خود را به قلب هستى رساند. در انسان میلى وجود دارد که آرام نمى‏گردد مگر آنکه خود را با خدا و منبع هستى متّصل ببیند. این همان است که قرآن کریم فرموده است:
الَّذینَ امَنوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلوبُهُمْ بِذِکْرِ اللَّهِ، الا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلوبُ .
تنها با یاد خدا و جاى گرفتن خدا در قلب است که دل آدمى آرامش خویش را باز مى‏یابد.
مولوى معنوى ما این عشق و احساسى را که اینشتاین «احساس آفرینش» نام نهاده است، چه خوب و عالى در هفت قرن قبل از اینشتاین بیان کرده است:
جزءها را رویها سوى کل است بلبلان را عشق با روى گل است‏
آنچه از دریا به دریا مى‏رود از همانجا کامد آنجا مى‏رود
از سرِ که سیلهاى تند رو وز تن ما جان عشق آمیز رو
من نمى‏دانم ما چه جور آدمهایى هستیم! همین قدر که کسى در یک جا نوشت دین به طور کلّى ناشى از ترس یا جهل است خیال مى‏کنیم همان طورى که کشف شده آب ترکیبى از اکسیژن و ئیدروژن است و در لابراتوارهاى معظم دنیا هم مسلّم و قطعى شده است، این مطلب هم که دین ناشى از ترس یا جهل است به همین صورت است.
نه آقا، اینطور نیست. اگر اندک توجّهى بکنید مى‏بینید حتى در میان خود منکرین دین راجع به اینکه دین از چه ناشى شده و از کجا آمده، وحدت نظرى وجود ندارد.
نظریات مختلفى از طرف آنها ابراز شده و همه رد شده است. حتّى اکثریت دانشمندان امروز «توحید» را پذیرفته‏اند، اصول دین را پذیرفته‏اند. اگر دین حقیقتاً مولود جهل بوده آیا معنى داشت که اینشتاین دانشمندترین انسان عصر حاضر هم خداپرست باشد؟! نه تنها او که دانشمندترین انسان عصر خود بود، بلکه دنیاى علم به سوى قبول فِطْرَهَ اللَّهِ الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَیها ، پیش مى‏رود.

ـ دین سرمایه زندگى‏
اما قسمت دوم. باید عرایضم را خیلى کوتاه کنم. قسمت دوم اینکه بگوییم چگونه دین تأمین کننده خواسته‏هاى بشر است و جانشین هم ندارد؟ زمانى خیال مى‏کردند اگر تمدّن پیشرفت کرد دیگر جایى براى دین نیست. امروز دیگر معلوم شده که پیشرفت علم و تمدّن نیازى را که بشر به دین براى یک زندگى خوب دارد رفع نمى‏کند. بشر هم از لحاظ شخصى احتیاج به دین دارد و هم از لحاظ اجتماعى نیازمند دین است. همین قدر که ابدیت به فکر بشر مى‏آید، به جهان دیگر پیوند پیدا مى‏کند.
این قدرت فکرى و تصوّرى در او احساسات و تمایلات ابدیت خواهى به وجود مى‏آورد. پیدایش این گونه تصوّرات وسیع و گسترده و پیدایش این گونه تمایلات و خواسته‏هاى عظیم و پهناور در انسان با ساختمان بدنى و جسمانى محدود و فانى شونده انسان به هیچ وجه جور نمى‏آید؛ یعنى وقتى که از یک طرف آن تصوّرات و تمایلات عظیم را در خود احساس مى‏کند و از طرف دیگر به ساختمان محدود و فانى شونده و زودگذر مادّى خود مى‏نگرد، مى‏بیند اشتهاى لقمه‏اى در او پیدا شده که به اصطلاح براى دهانش خیلى بزرگ است، آرزوى کلاهى را پیدا کرده است که نه تنها براى سر او، بلکه براى سر چرخ و فلک هم گشاد است. اینجاست که یک عدم تعادل عجیب و ناراحت کننده‏اى میان آرزوها و خواسته‏ها از یک طرف و استعداد جسمانى خود از طرف دیگر مى‏بیند. تصوّر محرومیت از ابدیت او را خرد مى‏کند، غبطه مى‏برد به حال حیوانات که حدود فکرشان با حدود استعداد جسمانى‏شان منطبق است، درباره بقاء و ابدیت فکر نمى‏کنند تا آرزویش در دلشان پیدا شود و از تصوّر رسیدن به آن آرزو و از تصور فنا و نیستى رنج ببرند.
راستى هم اگر بنا بشود انسان فانى شونده باشد، عدم تعادل و عدم تناسب عجیبى میان افکار و تمایلات روحى‏اش از یک طرف و استعداد و توانایى‏اش از طرف دیگر وجود دارد؛ این سؤال پیش مى‏آید که اگر بناست این موجود مات و فات شود این تفکّرات و تصوّرات و تمایلات وسیع و پهناور چقدر بیهوده و موذى و خرد کننده است.
بسیارى از تلاشهاى بشر براى جاوید ماندن نام و عنوان و یادگارهایش بعد از خودش، مولود همین احساس و آرزو است ولى البتّه به صورت غیر منطقى؛ خیال‏ مى‏کند اگر کارى کند که نامش، مجسّمه‏اش، یادگارهایش، آثارش، سرگذشتهایش بعد از خودش جاوید بماند خودش جاوید مانده است و خود را از چنگال فنا و نیستى نجات داده است. بسیارى از جنایتها را بشر براى رسیدن به این نوع جاودانه شدن انجام مى‏دهد، امّا کیست که در همان وقت نداند که این تلاشها بیهوده است، من که نیست و نابود باشم، شهرت و نام من چه لذّتى مى‏تواند براى من داشته باشد؟!
لذّت از شهرت و افتخار و نام و عنوان، فرع بر بقاء و حیات خود من است.
تنها چیزى که این احساس و این احتیاج را به صورت کامل و مطمئن تأمین مى‏کند احساسات و عقاید مذهبى و پرستش است.
مرحوم فروغى در جلد دوم کتاب آیین سخنورى سخنرانیها و خطابه‏هاى بزرگى را که در دنیا ایراد شده ترجمه کرده است. در بین آنها چند خطابه از ویکتور هوگو نویسنده معروف فرانسوى است. هوگو در یکى از خطابه‏هاى خیلى عالى‏اش مى‏گوید:
«راستى اگر انسان اینطور فکر کند که عدم است و بعد از این زندگى نیستى مطلق است، دیگر اصلًا براى او زندگى ارزشى نخواهد داشت. آن چیزى که زندگى را براى انسان گوارا و لذّت بخش مى‏سازد، کار او را مفرّح مى‏سازد، به دل او حرارت و گرمى مى‏بخشد، افق دید انسان را خیلى وسیع مى‏کند، همان چیزى است که دین به انسان مى‏دهد، یعنى اعتقاد به جهان ابدیت، اعتقاد به خلود، اعتقاد به بقاء بشر، اعتقاد به اینکه تو اى بشر! فانى نیستى و باقى خواهى بود، تو از این جهان بزرگترى، این جهان براى تو یک آشیان کوچک و موقّتى است، این جهان فقط یک گاهواره است، براى دوران کودکى توست، دوران بیشتر دوران دیگرى است.»
از تولستوى حکیم معروف روسى مى‏پرسند: ایمان چیست؟ آن را براى ما تعریف کن. مى‏گوید: «ایمان همان چیزى است که انسان با آن زندگى مى‏کند؛ سرمایه زندگى است». واقعاً عجب جمله ساده و پرمغزى است.
ایمان همان چیزى است که بشر با آن زندگى مى‏کند. شما این جمله را مقایسه‏ کنید با طرز تفکّر یک عدّه سبک مغز بى‏خبر و بى‏اطّلاع که خیال مى‏کنند دین براى بشر «سربار» است، بیدینى نوعى آزادى و سبکبارى است! اینها خیال مى‏کنند پایبند نبودن به هر چیزى نامش آزادى است، بنابراین پایبند نبودن به عقل و انسانیت و اخلاق و شرافت چون بالاخره هر چه هست پایبند نبودن است سبکبارى و آزادى است. امّا این حکیم عالیقدر روسى چقدر خوب ارزش «سرمایه» هاى معنوى را درک کرده است؛ او نمى‏گوید ایمان «سربار» است، مى‏گوید «سرمایه است». من هنگامى که این سخن تولستوى را دیدم به یاد شعر معروف ناصر خسرو افتادم آنجا که به فرزندش خطاب کرده مى‏گوید:
ز دنیا روى زى دین کردم ایراک مرا بى‏دین جهان چه بود و زندان‏
مرا پورا ز دین ملکى است در دل که آن هرگز نخواهد گشت ویران‏

ـ دین، پشتوانه اخلاق و قانون‏
رکن اساسى در اجتماعات بشرى اخلاق است و قانون. اجتماع قانون و اخلاق مى‏خواهد و پشتوانه قانون و اخلاق هم فقط و فقط دین است.
اینکه مى‏گویند اخلاق بدون پایه دینى هم استحکامى خواهد داشت، هرگز باور نکنید؛ درست مثل اسکناس بدون پشتوانه است که اعتبارى ندارد، مثل اعلامیه حقوق بشر است که فرنگیان منتشر کردند و مى‏کنند و خودشان هم قبل از دیگران علیه آن قیام کرده و مى‏کنند، چرا؟ چون متّکى به ایمانى که از عمق وجدان بشر برخاسته باشد نیست.
ژرژبیدو که زمانى خودش رهبر سوسیالیستهاى فرانسه بود وقتى که خواستند به الجزایر استقلال بدهند آمد جزو سازمانهاى آدمکشى قرار گرفت که چرا به اینها استقلال مى‏دهید! بلى اینها هستند امضا کنندگان اعلامیه حقوق بشر و …
قانون هم همین طور است. آزادى چطور؟ آزادى هم همین طور است. تمام مقدّساتى که اجتماع بشر دارد: عدالت، مساوات، آزادى، انسانیت و همدردى، هر چه که به فکر شما برسد، تا پاى دین در میان نباشد حقیقت پیدا نمى‏کند.
آلکسیس کارل مى‏گوید:
«مغزها خیلى پیش رفته اما افسوس که دلها هنوز ضعیف است. دل را فقط ایمان قوى مى‏کند.»
تمام مفاسد بشریت از این است که مغزها نیرومند شده و دلها ضعیف و ناتوان باقى مانده‏اند. آیا تمدّن چه مى‏کند؟ تمدّن براى انسان ابزار مى‏سازد، ابزارهاى خوب، انصافاً ابزارهاى خوب اختراع مى‏کند، امّا آدمها را چطور؟ چه چیز مى‏تواند آدمها را عوض کند؟ چه چیز مى‏تواند به آدمها هدفهاى مقدّس و عالى بدهد؟ چه چیز است که مى‏تواند ارزشهاى بشرى را عوض کند؟ کارى کند که همدردى و صاحبدلى تا بدان حد ارزش داشته باشد که از صمیم قلب بگوید:
دنیا نیرزد آنکه پریشان کنى دلى زنهار بد مکن که نکرده است عاقلى‏
انسانیت مساوى است با دین و ایمان، و اگر دین و ایمان نباشد، انسانیتى نیست.

اشکالات‏
خوب، دیگر عرایض خود را باید خاتمه دهم. مطالبى بود که دیگر تفصیلًا به بیان آنها نمى‏رسم، از آن جمله اینکه اگر دین فطرى است چرا گروههایى از مردم از دین خارج مى‏شوند؟ راجع به این موضوع اندکى شرح مى‏دهم: این مطلب خود مطلبى است که علل اعراض گروه زیادى از مردم از دین چیست؟ این سؤال مخصوصاً براى کسانى که توجّه به خدا و دیانت را امرى فطرى مى‏دانند بیشتر طرح مى‏شود. حتّى بعضى این سؤال را با تعجّب طرح مى‏کنند. ما نخست سخن یکى از دانشمندان امریکایى را در این زمینه نقل مى‏کنیم، بعد نظر خود را بیان خواهیم کرد. ذکر این مطلب از آن جهت لازم است که در یافتن راه اصلاح اجتماع به ما کمک مى‏نماید.
در کتاب اثبات وجود خدا که مجموعه مقالاتى است از عدّه‏اى دانشمندان درباره خدا، مقاله‏اى است تحت عنوان «به کار بردن روشهاى علمى» از یک دانشمند امریکایى به نام «والتر اسکارلندبرگ». این مرد در مقدّمه گفتار خود درباره علّت عدم ایمان بعضى از دانشمندان به خدا بحث مى‏کند، مى‏گوید:
«اینکه توجّه بعضى از دانشمندان در مطالعات علمى منعطف به درک وجود خدا نمى‏شود علل متعدّدى دارد که ما از آن جمله دو علّت را ذکر مى‏کنیم:
نخست اینکه غالباً شرایط سیاسى استبدادى یا کیفیت اجتماعى و یا تشکیلات مملکتى، انکار وجود صانع را ایجاب مى‏کند. دوم اینکه فکر انسانى همیشه تحت تأثیر بعضى اوهام قرار دارد و با آنکه شخص از هیچ عذاب روحى و جسمى بیم نداشته باشد باز فکر او در اختیار و انتخاب راه درست کاملًا آزاد نیست. در خانواده‏هاى مسیحى اغلب اطفال در اوائل عمر به وجود خدایى شبیه انسان ایمان مى‏آورند مثل اینکه بشر به شکل خدا آفریده شده است. این افراد هنگامى که وارد محیط علمى مى‏شوند و به فرا گرفتن و تمرین مسائل علمى اشتغال مى‏ورزند این مفهوم انسانى شکل و ضعیف خدا نمى‏تواند با دلائل منطقى و مفاهیم علمى جور در بیاید و بالنتیجه بعد از مدّتى که امید هر گونه سازش از بین مى‏رود مفهوم خدا نیز به کلّى متروک و از صحنه فکر خارج مى‏شود. علّت مهمّ این کار آن است که دلائل منطقى و تعریفات علمى، وجدانیات یا معتقدات پیشین این افراد را عوض نمى‏کند و احساس اینکه در ایمان به خدا قبلًا اشتباه شده و همچنین عوامل دیگر روانى باعث مى‏شوند که شخص از نارسایى این مفهوم بیمناک شود و از خداشناسى اعراض و انصراف حاصل کند.»
این دانشمند دو علّت براى اعراض از دین و خدا ذکر کرده است: یکى نامساعد بودن بعضى از محیطهاى اجتماعى که الزاماً ماتریالیسم را یک عقیده رسمى مى‏شناساند. دیگر سوء تفاهمى که در مسأله خدا براى دانشمندان پیدا مى‏شود. علّت این سوء تفاهم آن است که فکر و عقیده خدا را در کودکى از کسانى فرا مى‏گیرد که مدّعى خداشناسى هستند ولى خدا را نمى‏شناسند. ذات خدا و صفات خدا و طرز دست اندرکار بودن خدا در کار عالم را طورى تعلیم مى‏کنند که با عقل و علم و منطق جور نمى‏آید؛ یک مفهوم نامعقولى از خدا و دین به مردم تعلیم مى‏کنند. بدیهى است که دانشمند پس از آنکه با عقل و علم و منطق آشنا شد نمى‏تواند معانى و مفاهیم نامعقول‏ و غیر منطقى را بپذیرد. ناچار آن ایمان نامعقول جاى خود را در ذهن دانشمند به انکار و نفى مى‏دهد و چون مى‏پندارد عقیده به خدا جز به همان شکل غیر منطقى نباید باشد منکر خدا مى‏شود.
این سخن، سخن بسیار درستى است. مسلّماً علّت انکار و اعراض بسیارى از افراد تحصیل کرده این است که مفاهیم مذهبى و دینى به طرز صحیحى به آنها تعلیم نشده است. در واقع آن چیزى که آنها انکار مى‏کنند مفهوم واقعى خدا و دین نیست، چیز دیگرى است.
افرادى مانند من که با پرسشهاى مردم درباره مسائل مذهبى مواجه هستیم کاملًا این حقیقت را درک مى‏کنیم که بسیارى از افراد تحت تأثیر تلقینات پدران و مادران جاهل یا مبلّغان بى‏سواد، افکار غلطى در زمینه مسائل مذهبى در ذهنشان رسوخ کرده است و همان افکار غلط اثر سوء بخشیده و آنها را درباره حقیقت دین و مذهب دچار تردید و احیاناً انکار کرده است. از این رو کوشش فراوانى لازم است صورت بگیرد که اصول و مبانى مذهبى به صورت صحیح و واقعى خود به افراد تعلیم و القا شود.
این بنده شخصاً سالهاست که این مطلب را احساس کرده‏ام و وظیفه خود دانسته‏ام که فعّالیتهاى مذهبى خود را تا حدودى که توانایى دارم در راه تعلیم صحیح و معقول مفاهیم دینى و مذهبى متمرکز کنم. تجربه نشان داده است که اینگونه فعّالیتها بسیار ثمر بخش است.
ولى علّت اعراض از دین منحصر به اینها نیست، علّتهاى دیگر هم در کار است.
یکى از چیزهایى که موجب اعراض و تنفّر مردم از خدا و دین و همه معنویات مى‏شود آلوده بودن محیط و غرق شدن افراد در شهوت پرستى و هواپرستى است.
محیط آلوده همواره موجبات تحریک شهوات و تن پرورى و حیوان صفتى را فراهم مى‏کند. بدیهى است که غرق شدن در شهوات پست حیوانى با هر گونه احساس تعالى، اعمّ از تعالى مذهبى یا اخلاقى یا علمى یا هنرى، منافات دارد، همه آنها را مى‏میراند. آدم شهوت پرست نه تنها نمى‏تواند احساسات عالى مذهبى را در خود بپروراند، احساس عزّت و شرافت و سیادت را نیز از دست مى‏دهد، احساس شهامت و شجاعت و فداکارى را نیز فراموش مى‏کند. آنکه اسیر شهوات است جاذبه‏هاى معنوى، اعمّ از دینى و اخلاقى و علمى و هنرى، کمتر در او تأثیر دارد. لهذا اقوام و ملّتهایى که تصمیم مى‏گیرند روح مذهب و اخلاق و شهامت و شجاعت و مردانگى را در ملّتى دیگر بکشند وسائل عیاشى و شهوترانى و سرگرمیهاى نفسانى آنها را فراهم و تکمیل مى‏کنند.
در تاریخ اندلس اسلامى یعنى اسپانیاى فعلى مى‏خوانیم که نقشه‏اى که مسیحیان براى تصرّف اندلس و بیرون کشیدن آن از دست مسلمین کشیدند این بود که به صورت دوستى و خدمت، وسائل عیاشى براى آنها فراهم کردند: باغها و بوستانها وقف ساختن شراب و نوشانیدن مسلمین شد. دختران زیبا و طنّاز در خیابانها به دلربایى و عاشق سازى پرداختند. سرگرمیهاى شهوانى از هر جهت فراهم شد و روح ایمان و جوانمردى مرد. پس از این جریان بود که توانستند مسلمانان را بى‏درنگ از دم تیغ بگذرانند.
استعمار غرب نیز این برنامه را در قرون اخیر به صورت دقیقى در کشورهاى اسلامى اجرا کرد. به هر حال غرق شدن در شهوات حیوانى عامل دیگرى است براى اینکه تعالى دینى در وجود بشر ضعیف و احیاناً منفور گردد.
در زبان دین این مطلب اینطور بیان شده که وقتى دلها را کدورت و تیرگى و قساوت مى‏گیرد نور ایمان در دلها راه نمى‏یابد (إنَّ اللَّهَ لا یهْدِى الْقَوْمَ الْفاسِقینَ).
یکى دیگر از موجبات اعراض و روگرداندن از دین، جنگ و ستیزى است که برخى از داعیان و مبلّغان دینى بى‏خرد میان دین و سایر غرایز فطرى و طبیعى بشر ایجاد مى‏کنند و دین را به جاى اینکه مصلح و تعدیل کننده غرایز دیگر معرفى کنند آن را ضد و منافى و دشمن سایر فطریات بشر معرّفى مى‏کنند.
این مطلب احتیاج به توضیح دارد. بشر فطریات زیادى دارد. در سرشت بشر تمایل به بسیار چیزها نهاده شده است. همه این تمایلات مربوط به امورى است که بشر در سیر تکاملى خود به آنها احتیاج دارد؛ یعنى هیچ تمایل بیهوده و لغوى که احتیاج به کشتن و میراندن داشته باشد در وجود بشر نهاده نشده است، همچنانکه هیچ عضو لغو و بیهوده‏اى در بدن بشر خلق نشده است. در سرشت انسان تمایلات زیادى هست، از آن جمله است تمایل به ثروت، تمایل به محبوبیت اجتماعى، تمایل به علم و حقیقت جویى، تمایل به تشکیل خانواده و انتخاب همسر و امثال اینها. تمایل دینى نیز یکى از تمایلات طبیعى انسان است. هیچیک از این تمایلات با یکدیگر سر جنگ‏ ندارند. بین آنها تضادّ و تناقض واقعى نیست. هر کدام از آنها سهمى و حظّى و بهره‏اى دارد. اگر سهم و حظّ و بهره هر یک از آنها به عدالت داده شود هماهنگى کامل میان آنها برقرار مى‏شود. ناهماهنگى و ناراحتى و جنگ و ستیز آنگاه بر مى‏خیزد که انسان بخواهد سهم بعضى از آنها را به دیگرى بدهد، یکى را گرسنه نگهدارد و دیگرى را بیش از حدّ لازم اشباع نماید. یکى از مختصّات دین اسلام این است که همه تمایلات فطرى انسان را در نظر گرفته، هیچکدام را از قلم نینداخته و براى هیچکدام سهم بیشترى از حقّ طبیعى آنها نداده است. معنى فطرى بودن قوانین اسلامى هماهنگى آن قوانین و عدم ضدّیت آنها با فطریات بشر است؛ یعنى اسلام گذشته از اینکه از نظر ایمان و پرستش خدا پرورش دهنده یک احساس فطرى است، از نظر قوانین و مقرّرات نیز با فطرت و طبیعت و احتیاجات واقعى بشر هماهنگ است.
بعضى از مقدّس‏مآبان و مدّعیان تبلیغ دین، به نام دین با همه چیز به جنگ بر مى‏خیزند؛ شعارشان این است: اگر مى‏خواهى دین داشته باشى پشت پا بزن به همه چیز، گرد مال و ثروت نگرد، ترک حیثیت و مقام کن، زن و فرزند را رها کن، از علم بگریز که حجاب اکبر است و مایه گمراهى است، شاد مباش و شادى نکن، از خلق بگریز و به انزوا پناه ببر، و امثال اینها. بنابراین اگر کسى بخواهد به غریزه دینى خود پاسخ مثبت بدهد باید با همه چیز در حال جنگ باشد. بدیهى است وقتى که مفهوم زهد، ترک وسائل معاش و ترک موقعیت اجتماعى و انزوا و اعراض از انسانهاى دیگر باشد؛ وقتى که غریزه جنسى پلید شناخته شود و منزّه‏ترین افراد کسى باشد که در همه عمر مجرّد زیسته است؛ وقتى که علم دشمن دین معرّفى شود و علما و دانشمندان به نام دین در آتش افکنده شوند و یا سرهاشان زیر گیوتین برود مسلّماً و قطعاً مردم به دین بدبین خواهند شد.
مربّیان دین باید اوّل بکوشند خودشان عالم و محقّق و دین شناس بشوند و به نام دین مفاهیم و معانى نامعقولى در اذهان مردم وارد نکنند که همان معانى نامعقول منشأ حرکتهاى ضدّ دینى مى‏شوند، ثانیاً در اصلاح محیط بکوشند و از آلودگیهاى محیط تا حدود امکان بکاهند، ثالثاً از همه مهمتر و بالاتر اینکه به نام دین و به اسم دین با فطریات مردم معارضه و مبارزه نکنند؛ آن وقت است که خواهند دید مردم یدْخُلونَ فى‏ دینِ اللَّهِ افْواجاً .
با ذکر دعایى سخن خود را خاتمه مى‏دهم. دعا به قول آلکسیس کارل پرواز روح است. آقایان خیال نکنند دعا کهنه مى‏شود، یا تمدّن و تجدّد ایجاب مى‏کند که دعا نکنند. خیر، دعا اظهار عبودیت است، امتناع از دعا استکبار بر خداوند متعال است که زشت‏ترین استکبارهاست (وَ قالَ رَبُّکُمُ ادْعونى أسْتَجِبْ لَکُمْ إنَّ الَّذینَ یسْتَکْبِرونَ عَنْ عِبادَتى سَیدْخُلونَ جَهَنَّمَ دَاخِرینَ) . دعا کمال انسانیت است، دعا برقرار شدن پیوند بنده با خداست. پیوند خدا با بنده قطع ناشدنى است؛ از آن سر همیشه ارتباط هست؛ با دعا از این طرف نیز پیوند و ارتباط برقرار مى‏شود و زمینه فیض گیرى فراهم‏تر مى‏گردد، و انسان در حال دعا با باطن و ضمیر خود متوجّه آفریننده و مبدأ و نقطه‏اى که از آنجا آمده، مى‏شود و از او استمداد مى‏کند و سعادت و سلامت و توفیق مى‏طلبد، مغفرت و آمرزش مسألت مى‏کند.
دعاى من یک جمله بیشتر نیست: خدایا! به همه ما اراده و همّت عنایت فرما که از این برنامه سعادت بخش اسلامى که از جانب تو طرح شده و به وسیله خاتم پیامبران تو به ما رسیده است بهره ببریم و استفاده کنیم و به آن عمل نماییم.
چه خوب گفته اقبال لاهورى:
به منزل کوش تو همچو مه نو در این نیلى فضا هر دم فزون شو
مقام خویش اگر خواهى در این دیر به حق دل بند و راه مصطفى رو

نگارنده مطلب : احد ایمانی

Print Friendly, PDF & Email
No votes yet.
Please wait...

دیدگاه ها