سرخط خبرها

مخالفین فلسفه و عرفان یکی از دلایل مخالفتشان یک سری آیات و روایاتی است که ما را منع می کند که علم را از طریقی جز طریق اهل البیت (ع) دریافت کنیم ، آیا درست می باشد ؟

پرسش:

مخالفین فلسفه و عرفان یکی از دلایل مخالفتشان یک سری آیات و روایاتی است که ما را منع می کند که علم را از طریقی جز طریق اهل البیت ع أخذ بکنیم و اصولا چیزی که از غیر طریق اهل البیت ع باشد اصلا علم نیست؛ و از آنجائیکه فلسفه از یونان آمده پس نتیجه می گیرند فلسفه باطل است.
من برخی از این احادیث را می آورم و لطفا شما به تک تک احادیث پاسخ دهید:
۱- «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع یقُولُ لَیسَ عِنْدَ أَحَدٍ مِنَ النَّاسِ حَقٌّ وَ لَا صَوَابٌ وَ لَا أَحَدٌ مِنَ النَّاسِ یقْضِی بِقَضَاءٍ حَقٍّ إِلَّا مَا خَرَجَ مِنَّا أَهْلَ الْبَیتِ وَ إِذَا تَشَعَّبَتْ بِهِمُ الْأُمُورُ کَانَ الْخَطَأُ مِنْهُمْ وَ الصَّوَابُ مِنْ عَلِی ع.»(الکافی ج۱ ص۳۹۹)
۲- «عَنْ زُرَارَهَ قَالَ: کُنْتُ عِنْدَ أَبِی جَعْفَرٍ ع فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الْکُوفَهِ یسْأَلُهُ عَنْ قَوْلِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع سَلُونِی عَمَّا شِئْتُمْ فَلَا تَسْأَلُونِّی عَنْ شَی‏ءٍ إِلَّا أَنْبَأْتُکُمْ بِهِ قَالَ إِنَّهُ لَیسَ أَحَدٌ عِنْدَهُ عِلْمُ شَی‏ءٍ إِلَّا خَرَجَ مِنْ عِنْدِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع فَلْیذْهَبِ النَّاسُ حَیثُ شَاءُوا فَوَ اللَّهِ لَیسَ الْأَمْرُ إِلَّا مِنْ هَاهُنَا وَ أَشَارَ بِیدِهِ إِلَى بَیتِهِ.»(همان)
۳- «عَنْ ثَعْلَبَهَ بْنِ مَیمُونٍ عَنْ أَبِی مَرْیمَ قَالَ: قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع لِسَلَمَهَ بْنِ کُهَیلٍ وَ الْحَکَمِ بْنِ عُتَیبَهَ شَرِّقَا وَ غَرِّبَا فَلَا تَجِدَانِ عِلْماً صَحِیحاً إِلَّا شَیئاً خَرَجَ مِنْ عِنْدِنَا أَهْلَ الْبَیتِ.»(همان)
۴- «عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ: قَالَ لِی إِنَّ الْحَکَمَ بْنَ عُتَیبَهَ مِمَّنْ قَالَ اللَّهُ وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالْیوْمِ الْآخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِینَ فَلْیشَرِّقِ الْحَکَمُ وَ لْیغَرِّبْ أَمَا وَ اللَّهِ لَا یصِیبُ الْعِلْمَ إِلَّا مِنْ أَهْلِ بَیتٍ نَزَلَ عَلَیهِمْ جَبْرَئِیلُ.»(همان)
۵- «عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع- عَنْ شَهَادَهِ وَلَدِ الزِّنَا تَجُوزُ فَقَالَ لَا فَقُلْتُ إِنَّ الْحَکَمَ بْنَ عُتَیبَهَ یزْعُمُ أَنَّهَا تَجُوزُ فَقَالَ اللَّهُمَّ لَا تَغْفِرْ ذَنْبَهُ مَا قَالَ اللَّهُ لِلْحَکَمِ- إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ «۱» فَلْیذْهَبِ الْحَکَمُ یمِیناً وَ شِمَالًا فَوَ اللَّهِ لَا یؤْخَذُ الْعِلْمُ إِلَّا مِنْ أَهْلِ بَیتٍ نَزَلَ عَلَیهِمْ جَبْرَئِیلُ ع.»(همان)
۶- «عَنْ سَلَّامِ بْنِ سَعِیدٍ الْمَخْزُومِی قَالَ: بَینَا أَنَا جَالِسٌ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع … فَأَخْبَرَکَ أَنَّهُ وَلَدٌ مِنْ وُلْدِ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ عِلْمُ رَسُولِ اللَّهِ عِنْدَهُمْ فَمَا جَاءَ مِنْ عِنْدِهِمْ فَهُوَ صَوَابٌ وَ مَا جَاءَ مِنْ عِنْدِ غَیرِهِمْ فَهُوَ لُقَاط»(همان)
۷- «عَنْ فُضَیلٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع یقُولُ کُلُّ مَا لَمْ یخْرُجْ مِنْ هَذَا الْبَیتِ فَهُوَ بَاطِل‏»(بحارالانوار ج۲ ص۹۴)
۸- «یا کُمَیلُ لَا تَأْخُذْ إِلَّا عَنَّا تَکُنْ مِنَّا»(تحف العقول ص۱۷۱)
۹- «عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا ع قَالَ: شِیعَتُنَا الْمُسَلِّمُونَ لِأَمْرِنَا الْآخِذُونَ بِقَوْلِنَا الْمُخَالِفُونَ لِأَعْدَائِنَا فَمَنْ لَمْ یکُنْ کَذَلِکَ فَلَیسَ مِنَّا.»(صفات الشیعه ص۳)
۱۰- اینهم بخشی از زیارت جامعه کبیره:«إِنْ ذُکِرَ الْخَیرُ کُنْتُمْ أَوَّلَهُ وَ أَصْلَهُ وَ فَرْعَهُ وَ مَعْدِنَهُ وَ مَأْوَاهُ وَ مُنْتَهَاه‏»
طبق این بیان اگر علمی قرار است خیر باشد باید از نزد اهل البیت ع باشد چون اینان اصل خیر و فرع آن و معدن آن و منتهای آن و مأوای آن هستند. در صورتی که فلسفه از یونان آمده نه از نزد اهل البیت ع.
البته سوالی که خودم در مورد این فراز داشتم این است که با توجه به این فراز آیا علوم جدید خیر هستند یا نه!؟ اگر هستند پس طبق این بیان باید از نزد اهل البیت ع آمده باشند در صورتی که ظاهرا(دقت کنید ظاهرا) از نزد اینان نیامده اند.
همچنین این دو حدیث نیز ظاهرا در ذم فلاسفه است:
۱- «فَتَبّاً وَ خَیبَهً وَ تَعْساً لِمُنْتَحِلِی الْفَلْسَفَه»(توحید مفضل ص۶۹)
۲- «عَنِ الْإِمَامِ الْحَسَنِ الْعَسْکَرِی ع: أَنَّهُ قَالَ لِأَبِی هَاشِمٍ الْجَعْفَرِی یا أَبَا هَاشِمٍ سَیأْتِی زَمَانٌ عَلَى النَّاسِ وُجُوهُهُمْ ضَاحِکَهٌ مُسْتَبْشِرَهٌ… عُلَمَاؤُهُمْ شِرَارُ خَلْقِ اللَّهِ عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ لِأَنَّهُمْ یمِیلُونَ إِلَى الْفَلْسَفَهِ وَ التَّصَوُّف‏»(مستدرک الوسائل ج۱۱ ص۳۸۰)

پاسخ:
۱ـ ریاضیات هم از یونان آمده است. پس چرا اینها مخالف ریاضیات نیستند؟ عینک و علم عینک سازی هم از غرب آمده است، پس چرا همین مخالفین، عینک می زنند. ماشین و علم اتومبیل سازی هم از غرب آمده است، پس چرا اینها اتومبیل دارند یا اتومبیل سوار می شوند؟ چرا خر سواری و شتر سواری نمی کنند؟
تازه فلسفه که به بلاد اسلامی آمد، مورد نقد حکمای مسلمان قرار گرفت و تغییرات فراوانی کرد؛ و به عبارتی، فلسفه ی یونانی، اسلامی سازی شد؛ لذا فلسفه ی کنونی ما هزاران فرسنگ با فلسفه ی یونانی وارداتی فرق دارد؛ در حالی که ریاضیات و سایر تکنولوژی هایی که این مخالفین استفاده می کنند، اسلامی سازی هم نشده اند. اگر راست می گویند پس چرا از این علوم غربی استفاده می کنند؟ و البته نگویند از باب اکل میته که گزافه است. چون کسی بدون استفاده از عینک و ماشین نمرده است که اینها دومی اش باشند.

۲ـ کدام عقل سلیم گفته که اگر علمی از کشور کفر آمده حتماً باطل است؟ بلی ممکن است اشکالاتی هم داشته باشد، امّا ممکن هم هست که درست باشد؛ پس ابتدا آن را نقّادی می کنیم، درستش را قبول و نادرستش را دور می اندزیم. البته فلسفه ی یونان را کفّار تأسیس نکرده اند بلکه کسانی چون ارسطو و افلاطون و فیثاغورت بنیان نهاده اند که موحّد بوده اند.
ثانیاً گفتیم که فلسفه ی کنونی ما کجا و فلسفه ی یونان کجا؟ بلی فلسفه ی یونانی وارد بلاد اسلامی شد، امّا کاملاً نقّادی گردید و فرسخها از فلسفه ی یونانی فاصله گرفت.
ثالثاً مگر رسول خدا(ص) نفرمودند که: « اطْلُبُوا الْعِلْمَ وَ لَوْ بِالصِّینِ فَإِنَّ طَلَبَ الْعِلْمِ فَرِیضَهٌ عَلَى کُلِّ مُسْلِم‏ ــــ علم را طلب کنید اگرچه در چین باشد! که همانا طلب علم واجب است برهر مسلمانی.» (بحار الأنوار، ج‏۱،ص۱۸۰)
و فرمودند: « الْحِکْمَهُ ضَالَّهُ الْمُؤْمِنِ فَاطْلُبُوهَا وَ لَوْ عِنْدَ الْمُشْرِکِ تَکُونُوا أَحَقَّ بِهَا وَ أَهْلَهَا ــ حکمت، گمشده ی مؤمن است؛ پس آن را طلب کنید اگر چه در نزد مشرک باشد که شما شایسته تر به آن هستید و اهل آن می باشید.» (بحار الأنوار، ج‏۲،ص۹۷)
چطور طلب علم از چین و از مشرک جایز است ولی گرفتن علم از یونانی جایز نیست؟!
بلی ما هم قبول داریم که وقتی علم را از غیر معصوم می گیریم باید مراقب باشیم که توهّمات را به نام علم به ما قالب نکنند. امّا معنای این حرف آن نیست که ما مطلقاً از غیر معصوم چیزی نیاموزیم.
آیا این مخالفین فلسفه، همه چیز را از معصوم آموخته اند؟ یعنی از مادرشان چیزی نیاموخته اند؟ یعنی از معلّمان غیر معصوم چیزی نیاموخته اند؟ با عقل خودشان چیزی را نفهمیده اند؟ و … ؟
آخر تحجّر هم حدّی دارد!!!

۳ـ امّا احادیثی که ذکر نموده اید.
سوال نخست: آیا قبل از اهل بیت(ع) کسی حقّ را نمی شناخت؟
ظاهر این احادیث می گویند حقّ فقط از خانه ی اهل بیت(ع) است و بس. لازمه ی این حرف آن است که قبل از اهل بیت(ع) کسی حقّ را نمی شناخته است؛ یعنی تمام انبیاء و اوصیای آنها ـ معاذ الله ـ بر باطل بوده اند.
سوال دوم: یونانی ها مسائل ریاضی فراوانی را بیان نموده اند که درست هم هستند؛ به نحوی که منکر آنها مستحقّ تیمارستان رفتن است. اینها را از اهل بیت(ع) هم نگرفته اند. آیا مخالفین فلسفه می خواهند با استناد به ظاهر این احادیث، تمام دستاوردهای ریاضیات یونانی و هندی و مصری را هم منکر شوند؟
سوال سوم: بعد از اهل بیت(ع) نیز کسانی چون خیام و ابن سینا و ابوریحان بیرونی و حسن بن هیثم و غیاث الدین جمشید کاشانی و … قواعدی را در ریاضیات و فیزیک و طبّ و … ابداع نمودند که درست و برهانی و معقول هستند؛ در حالی که اینها را از کلام اهل بیت(ع) استخراج نکرده اند؟ آیا مخالفین فلسفه با استناد به ظواهر این گونه احادیث می خواهند این کشفیات علمی را هم باطل اعلام کنند؟
حماقت هم حدّی دارد!!!
روشن است که این احادیث مقصود دیگری را بیان می کنند نه آنچه برخی ظاهر بینان برداشت نموده اند. چون اگر این روایات را اخذ به ظاهر کنیم، سر از تحجّر در می آوریم تا آنجا که حتّی مسلّمات و قطعیات علوم را هم باید انکار کنیم.
از این گذشته در خود روایات اهل بیت(ع) شواهد فراوانی موجود است که نشان می دهد اهل بیت(ع) نمی خواسته اند ما را از اخذ علم از دیگر منابع، منع کنند. برای نمونه:
« اطْلُبُوا الْعِلْمَ وَ لَوْ بِالصِّینِ فَإِنَّ طَلَبَ الْعِلْمِ فَرِیضَهٌ عَلَى کُلِّ مُسْلِم‏ ــــ علم را طلب کنید اگرچه در چین باشد! که همانا طلب علم واجب است برهر مسلمانی.»
« الْحِکْمَهُ ضَالَّهُ الْمُؤْمِنِ فَاطْلُبُوهَا وَ لَوْ عِنْدَ الْمُشْرِکِ تَکُونُوا أَحَقَّ بِهَا وَ أَهْلَهَا ــ حکمت، گمشده ی مؤمن است؛ پس آن را طلب کنید اگر چه در نزد مشرک باشد که شما شایسته تر به آن هستید و اهل آن می باشید.»
« خُذِ الْحِکْمَهَ أَنَّى کَانَتْ فَإِنَّ الْحِکْمَهَ تَکُونُ فِی صَدْرِ الْمُنَافِقِ فَتَلَجْلَجُ فِی صَدْرِهِ حَتَّى تَخْرُجَ فَتَسْکُنَ إِلَى صَوَاحِبِهَا فِی صَدْرِ الْمُؤْمِن» (نهج البلاغه، حکمت ۷۷)
« الْحِکْمَهُ ضَالَّهُ الْمُؤْمِنِ فَخُذِ الْحِکْمَهَ وَ لَوْ مِنْ أَهْلِ النِّفَاق» (نهج البلاغه، حکمت ۸۰)
« الْحِکْمَهُ ضَالَّهُ کُلِّ مُؤْمِنٍ فَخُذُوهَا وَ لَوْ مِنْ أَفْوَاهِ الْمُنَافِقِین‏»
« ضَالَّهُ الْحَکِیمِ الْحِکْمَهُ فَهُوَ یطْلُبُهَا حَیثُ‏ کَانَت‏»
«خُذِ الْحِکْمَهَ أَنَّى کَانَتْ فَإِنَّ الْحِکْمَهَ ضَالَّهُ کُلِّ مُؤْمِن‏»
« خُذِ الْحِکْمَهَ مِمَّنْ أَتَاکَ بِهَا وَ انْظُرْ إِلَى مَا قَالَ وَ لَا تَنْظُرْهُ إِلَى مَنْ قَال‏»
« الحکمه ضالّه المؤمن یأخذها ممّن سمعها و لا تبالی فی أی وعاء خرجت.»
« الْحِکْمَهُ ضَالَّهُ الْمُؤْمِنِ فَحَیثُ مَا وَجَدَ أَحَدُکُمْ ضَالَّتَهُ فَلْیأْخُذْهَا»
« الْحِکْمَهُ ضَالَّهُ الْمُؤْمِنِ فَالْتَقِفْهَا وَ لَوْ مِنْ أَفْوَاهِ الْمُشْرِکِین‏»
« الْحِکْمَهُ ضَالَّهُ الْمُؤْمِنِ فَلْیطْلُبْهَا وَ لَوْ فِی أَیدِی أَهْلِ الشَّر»
« کَلِمَهُ الْحِکْمَهِ ضَالَّهُ الْمُؤْمِنِ فَحَیثُ وَجَدَهَا فَهُوَ أَحَقُّ بِهَا»
« الْحِکْمَهُ ضَالَّهُ الْمُؤْمِنِ یأْخُذُهَا حَیثُ وَجَدَهَا»
« خذوا الحقّ من اهل الباطل و لا تأخذوا الباطل من اهل الحقّ کونوا نقّاد الکلام.»
« الْحِکْمَهُ ضَالَّهُ الْمُؤْمِنِ فَحَیثُمَا وَجَدَ أَحَدُکُمْ ضَالَّتَهُ فَلْیأْخُذْهَا»
اینها فقط پاره ای از روایات در این موضوع است؛ که به همین مقدارش، می توان برایش ادّعای تواتر مضمونی نمود؛ و البته در مستفیض بودن این مضمون، ابداً شکّ راه ندارد. حدس بنده آن است که اگر منابع روایی را بگردیم، احادیث زیاد دیگری با همین مضمون نیز می توانیم بیابیم. پس در اینکه این مضمون از معصوم(ع) وارد شده، نمی توان تردید نمود. جالب است که فقهای مخالف فلسفه با یک روایت حسن یا موثّق حکم فقهی صادر می کنند، امّا این همه راوایات را در این باب نادیده می گیرند؛ در حالی که این احادیث اگر سند ضعیف هم داشتند، باز کثرتشان موجب یقین می شد.
آدم باید کور باطن باشد که این همه احادیث را کنار بگذارد و با استناد به ظاهر چند روایت متشابه که قابل تأویلند و ظاهرشان با صریح عقل مخالف است، با یک علم به مخالفت برخیزد.

۴ـ بررسی موردی احادیث
«فَلَا تَجِدَانِ عِلْماً صَحِیحاً إِلَّا شَیئاً خَرَجَ مِنْ عِنْدِنَا أَهْلَ الْبَیتِ.»
این حدیث، یقیناً عامّ نیست و شامل تمام علوم نمی شود؛ بلکه به احتمال زیاد ناظر به علوم غیر عقلی مثل فقه است. امّا چرا عامّ نیست؟ چون؛
اوّلاً ریاضیات از اهل بیت(ع) نیست؛ در حالی که آن بزرگواران از این علم استفاده می نمودند.
ثانیاً بسیاری آموزه های طبّی درست وجود داشتند که قبل از اهل بیت(ع) نیز در دست مردم بودند. و جالب این است که خود اهل بیت(ع) به اطّبای غیر مسلمان مراجعه می کردند؛ مثلاً زمانی که امیرمؤمنان(ع) ضربت خوردند، امام حسن(ع) طبیب غیر مسلمان بر بالین حضرتش آوردند.
ثالثاً آموزه های بسیاری از انبیای سابق در بین مردم منتشر بود قبل از اهل بیت(ع).
رابعاً در فلسفه ی یونان وجود خدا اثبات شده است. پس طبق این حدیث، اینکه فلسفه می گوید خدا وجود دارد، صحیح نیست.
خامساً بسیاری آموزه ها از زبان اهل بیت(ع) به ما رسیده که عیناً در فلسفه ی یونانی نیز وجود دارند.
خلاصه آنکه:
این حدیث نمی تواند معارض احادیث فوق الذکر باشد. این حدیث به دلائل یاد شده، عمومیت ندارد و فقط شامل اموری نظیر فقه می شود. مراد اهل بیت(ع) از این گونه بیانات، این بوده که احکام خدا را از زبان ما اهل بیت فرا بگیرید نه از زبان کسانی که در عرض اهل بیت(ع) دعوی امامت فقهی دارند.

«لیس عِنْدَ أَحَدٍ مِنَ النَّاسِ حَقٌّ وَ لَا صَوَابٌ وَ لَا أَحَدٌ مِنَ النَّاسِ یقْضِی بِقَضَاءٍ حَقٍّ إِلَّا مَا خَرَجَ مِنَّا أَهْلَ الْبَیتِ وَ إِذَا تَشَعَّبَتْ بِهِمُ الْأُمُورُ کَانَ الْخَطَأُ مِنْهُمْ وَ الصَّوَابُ مِنْ عَلِی ع.»(الکافی ج۱ ص۳۹۹)
این حدیث نیز نمی تواند عمومیت داشته باشد؛ بلکه قدر متیقن آن، مسائل فقهی است.

«عِلْمُ رَسُولِ اللَّهِ عِنْدَهُمْ فَمَا جَاءَ مِنْ عِنْدِهِمْ فَهُوَ صَوَابٌ وَ مَا جَاءَ مِنْ عِنْدِ غَیرِهِمْ فَهُوَ لُقَاط»
این حدیث هم مثل قبلی است. باقی احادیث هم همین گونه اند.

«إِنْ ذُکِرَ الْخَیرُ کُنْتُمْ أَوَّلَهُ وَ أَصْلَهُ وَ فَرْعَهُ وَ مَعْدِنَهُ وَ مَأْوَاهُ وَ مُنْتَهَاه‏»
این حدیث هم دلالتی بر بطلان فلسفه ندارد. بلکه می گوید هر که حرف حقّی زده، اصل آن حرف پیش شما هم هست. امّا این معنایش آن نیست که اهل بیت(ع) آن را بیان نموده اند. یقیناً اهل بیت(ع) تمام قواعد ریاضی را می دانند، امّا آیا تمام قواعد ریاضی را بیان هم کرده اند؟!!
البته اینجا مطلبی هم هست که شامل احادیث قبلی هم می شود و آن مطلب اینکه تمام علوم حقّه قدیماً و جدیداً از اهل بیت(ع) است؛ یعنی وجود نوری ایشان است که به اذن الله، علم را به عالمان القاء می کند. تمام انبیاء و حکمای یونان و هند و چین و … همگی به القاء آن انوار قدسیه صاحب علم شده اند.
این مطلبی است حقّ، لکن ظاهر احادیث مورد بحث، این مطلب را نمی گوید بلکه این مطلب، تأویل این احادیث است. امّا این معنا به درد مخالفین فلسفه نمی خورد؛ چون طبق این معنا، تمام علوم حقّه، از هر جای جهان که باشند، علوم اهل بیت(ع) محسوب می شوند.

۵ـ امّا دو حدیث آخری
«فَتَبّاً وَ خَیبَهً وَ تَعْساً لِمُنْتَحِلِی الْفَلْسَفَه»(توحید مفضل ص۶۹)
منظور حضرت، کدام فلسفه و کدام فلاسفه بوده اند؟ منظورشان صدها فلسفه ی غربی بوده یا فلسفه ی ارسطو بوده یا فلسفه ی افلاطون بوده یا فلسفه ابن سینا بوده یا فلسفه ی شیخ اشراق بوده یا فلسفه ی ملاصدرا بوده؟
می دانیم که تا سالیان درازی کتب سفسطی یونانیان هم با عنوان کتب فلسفی مشهور بودند. از کجا معلوم که مقصود حضرتش این سفسطه ها نیستند. از اینها گذشته، مگر فلسفه ی امروز ما، همان فلسفه ی یونانی است؟!!! استدلال اینها آدم را یاد استدلال شیطان می اندازد که آدم را با خاک یکی می دانست. بابام جان! آدم زمانی خاک بود، وقتی روح الهی در او دمیده شد، دیگر خاک نبود بلکه انسان بود، خلیفه الله بود. فلسفه ی اسلامی کجا و فلسفه ی یونانی کجا؟ شخص باید خیلی نفهم باشد که فرق بین فلسفه ملاصدرا با فلسفه ی ارسطو را نفهمد.
از اینها گذشته، در همین کتاب توحید مفضّل، امام صادق(ع) با زبان تأیید از جناب ارسطو نقل نموده و او را مدافع توحید معرّفی کرده است. معاذ الله امام صادق(ع) تناقض گویی نموده که یکجا ارسطو را مذمّت نموده و یک جا مورد تأیید قرار داده است؟!!
متن توحید مفضّل چنین است:
« فَأَمَّا أَصْحَابُ الطَّبَائِعِ فَقَالُوا إِنَّ الطَّبِیعَهَ لَا تَفْعَلُ شَیئاً لِغَیرِ مَعْنًى وَ لَا تَتَجَاوَزُ عَمَّا فِیهِ تَمَامُ الشَّی‏ءِ فِی طَبِیعَتِهِ وَ زَعَمُوا أَنَّ الْحِکْمَهَ تَشْهَدُ بِذَلِکَ فَقِیلَ لَهُمْ فَمَنْ أَعْطَى الطَّبِیعَهَ هَذِهِ الْحِکْمَهَ وَ الْوُقُوفَ عَلَى حُدُودِ الْأَشْیاءِ بِلَا مُجَاوَزَهٍ لَهَا وَ هَذَا قَدْ تَعْجِزُ عَنْهُ الْعُقُولُ بَعْدَ طُولِ التَّجَارِبِ فَإِنْ أَوْجَبُوا لِلطَّبِیعَهِ الْحِکْمَهَ وَ الْقُدْرَهَ عَلَى مِثْلِ هَذِهِ الْأَفْعَالِ فَقَدْ أَقَرُّوا بِمَا أَنْکَرُوا لِأَنَّ هَذِهِ فِی صِفَاتِ الْخَالِقِ وَ إِنْ أَنْکَرُوا أَنْ یکُونَ هَذَا لِلطَّبِیعَهِ فَهَذَا وَجْهُ الْخَلْقِ یهْتِفُ بِأَنَّ الْفِعْلَ لِلْخَالِقِ الْحَکِیمِ وَ قَدْ کَانَ مِنَ الْقُدَمَاءِ طَائِفَهٌ أَنْکَرُوا الْعَمْدَ وَ التَّدْبِیرَ فِی الْأَشْیاءِ وَ زَعَمُوا أَنَّ کَوْنَهَا بِالْعَرَضِ وَ الِاتِّفَاقِ وَ کَانَ مِمَّا احْتَجُّوا بِهِ هَذِهِ الْآیاتِ الَّتِی تَکُونُ عَلَى غَیرِ مَجْرَى الْعُرْفِ وَ الْعَادَهِ کَإِنْسَانٍ یولَدُ نَاقِصاً أَوْ زَائِداً إِصْبَعاً أَوْ یکُونُ الْمَوْلُودُ مُشَوَّهاً مُبَدَّلَ الْخَلْقِ فَجَعَلُوا هَذَا دَلِیلًا عَلَى أَنَّ کَوْنَ الْأَشْیاءِ لَیسَ بِعَمْدٍ وَ تَقْدِیرٍ بَلْ بِالْعَرَضِ کَیفَ مَا اتَّفَقَ أَنْ یکُونَ وَ قَدْ کَانَ أَرَسْطَاطَالِیسُ رَدَّ عَلَیهِمْ فَقَالَ إِنَّ الَّذِی یکُونُ بِالْعَرَضِ وَ الِاتِّفَاقِ إِنَّمَا هُوَ شَی‏ءٌ یأْتِی فِی الْفَرْطِ مَرَّهً لِأَعْرَاضٍ تَعْرِضُ لِلطَّبِیعَهِ فَتُزِیلُهَا عَنْ سَبِیلِهَا وَ لَیسَ بِمَنْزِلَهِ الْأُمُورِ الطَّبِیعِیهِ الْجَارِیهِ عَلَى شَکْلٍ وَاحِدٍ جَرْیاً دَائِما.» ( توحید المفضل، ص۱۸۱)

«عَنِ الْإِمَامِ الْحَسَنِ الْعَسْکَرِی ع: أَنَّهُ قَالَ لِأَبِی هَاشِمٍ الْجَعْفَرِی یا أَبَا هَاشِمٍ سَیأْتِی زَمَانٌ عَلَى النَّاسِ وُجُوهُهُمْ ضَاحِکَهٌ مُسْتَبْشِرَهٌ… عُلَمَاؤُهُمْ شِرَارُ خَلْقِ اللَّهِ عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ لِأَنَّهُمْ یمِیلُونَ إِلَى الْفَلْسَفَهِ وَ التَّصَوُّف‏»(مستدرک الوسائل ج۱۱ ص۳۸۰)
حضرتش فرمودند «الناس» یا فرمودند «الشیعه». این چرا به جای جستن مصداق حدیث در میان ناس، در میان شیعه می جویند؟
طبق برداشت این متحجّرین، پس لابد علّامه طباطبایی و امام خمینی و شیخ بهایی و آیه الله جوادی آملی و شهید مطهری و امثال اینها شرار خلق الله هستند. عاقلان خود قضاوت کنند. آیا خود این حکما که فقیه بوده اند این قدر فهم و شعور نداشته اند که بفمهند معنی این حدیث چیست؟
بلی امروز علمایی ادّعای فیلسوف بودن دارند و شرار خلق الله هم هستند؛ امّا این دانشمندان، علّامه طباطبایی و امام خمینی و شیخ بهایی و آیه الله جوادی آملی و شهید مطهری نیستند بلکه هیوم و کانت و هگل و مارکس و انگلس و هایزنبرگ و دکتر سروش و پوپر و امثال اینها هستند که بنیانگذاران مکاتب دین ستیز نوین هستند.
شگفتا! انسان باید چقدر کوته فکر باشد که کسانی مثل امام خمینی(ره) یا علّامه طباطبایی یا آیه الله جوادی آملی یا شیخ بهایی یا شهید مطهری را بدترین خلق خدا بداند. اگر اینها بدترین خلق خدا هستند، پس خوبان خلق چه کسانی هستند؟!! لابد خود این جنابان خوبان امّت هستند. آخر انصاف هم خوب چیزی است. یک شهید مطهری به تنهایی به اندازه یک حوزه ی علمیه و بلکه بیشتر به اسلام و تشیع خدمت کرده است. یک حسنه ی امام خمینی، برتر از تمام حسنات مردم روی زمین است. امروز آیه الله جوادی آملی و آیه الله مصباح یزدی، به تنهایی از تمام علمای حوزه ی علمیه بیشتر تولید فکر دینی می کنند. انسان باید چقدر بی چشم و رو باشد که این گونه انسانهای نیک روزگار را متّهم کند به شرار خلق الله بودن؟!!! خود این آقایانی که این پاکان را شرار خلق الله معرّفی می کنند چه کرده اند غیر از تکرار مطالب مطالب گذشتگان؟ آیا با فقه و اصول می خواهند به انبوه شبهات کلامی و فلسفی پاسخ دهند؟!!! آیا با حکم طهارت و نجاست می خواهند شرّ سروش و کدیور و مجتهد شبستری و فلان و فلان را دفع کنند؟! اصلاً اینها خودشان می فهمند که سروش چه می گوید تا بخواهند جوابش را بدهند؟ شگفتا و صد شگفتا!! فلاسفه دارند با دشمنان دین ستیز می کنند و اینها دشمنان دین را رها نموده اند و دارند با فلاسفه ستیز می کنند.
سخن آخر:
آیا سید بن طاووس از فقهای بزرگ و از اتقیای زمان و از اولیای الهی و از اجلّاء شیعه هست یا نیست؟ یقیناً او چنین است که گفتم؛ بلکه اجلّ از این حرفهاست. ایشان در کتاب «فرج المهموم» چنین فرموده اند: «أن أبرخس و بطلیموس کانا من الأنبیاء، و أن أکثر الحکماء کانوا کذلک، و إنما التبس على الناس أمرهم لأجل أسمائهم الیونانیه. ــــ همانا ابرخس و بطلمیوس هر دو از انبیاء بوده اند و اکثر حکما همین گونه بوده اند؛ امّا امر آنها بر مردم مشتبه گشت فقط به خاطر اسمهای یونانی آنها.»
و در کتاب محبوب القلوب دیلمی، ص۱۴ آمده است:«یروى فی بعض الرافدات أن عمرو بن العاص قدم من الإسکندریه على رسول (ص) فسأله عمّا رأى فی الإسکندریه، فقال: یا رسول الله رأیت أقواما یتطیلسون و یجتمعون حلقا و یذکرون رجلا یقال له أرسطاطالیس ـ لعنه اللّه تعالى ـ فقال علیه السلام: مه یا عمرو إن أرسطاطالیس کان نبیاً فجهله قومه ــــ روایت کرده‏اند در برخی کتب که چون عمرو بن العاص از سفر اسکندریه پیش حضرت رسول(ص) آمد ، حضرت از او پرسیدند که در اسکندریه چه دیدى ؟ عمرو گفت: یا رسول اللّه قومى را دیدم که طیلسان (شِنِل) بر دوش می اندازند و حلقه حلقه جمع مى‏شوند ، و از مردى نام مى‏بردند که نامش ارسطاطالیس است ؛ خداى لعنتش کناد! پس آن حضرت فرمودند: ساکت شو اى عمرو ! همانا ارسطاطالیس پیامبر بود امّا قومش او را نشناختند.»
طبق روایات، ۱۲۴ هزار نبی وجود داشته است؛ و تعداد اوصیاء و معصومین را خدا می داند. چون معصوم، اعمّ از نبی است.
از این تعداد انبیاء، چند نفرشان را به نام می شناسیم؟ از کجا معلوم که کنفسیوس یا بودا پیغمبر نبوده اند؟ از کجا معلوم که ارسطو یا افلاطون یا سقراط پیغمبر نبوده اند؟ و … ؟
بلی به نام اینها حرفهای نادرستی هم نقل شده است. مگر به نام حضرت موسی و عیسی و داود و … سخنان گزافه نقل نشده است؟ مگر به نام اهل بیت(ع) سخنان گزافه نقل نشده است؟
واقعاً جای شگفتی است که می بینیم برخی سخنان امثال تالس و فیثاغورث و سقراط و ارسطو و افلاطون و … در احادیث اهل بیت(ع) نیز وجود دارند. آیا اینها این کلمات را از اهل بیت(ع) آموخته بودند یا هر دو کلام ریشه در وحی دارد؟ مثلاً تالس گفته است: « اصل عالم از آب است.» و در روایت داریم که: « عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ قَالَ لِی أَبُو جَعْفَرٍ (ع): کَانَ کُلُّ شَی‏ءٍ مَاءً وَ کانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماء … » (بحار الأنوار، ج‏۵۴، ص۹۸)
آیا تالس این کلام عجیب و شگفت را از خودش بافته که این گونه با حدیث معصوم همخوانی دارد؟ این کلام تالس چیز حقیقتاً شگفتی است؛ و خیلی خیلی بعید است که یک فرد عادی بتواند چنین مطلب غامض و عمیقی را بیان کند. این مطلب اکنون در عرفان نظری معنی خود را یافته است؛ و خدا شاهد است که اگر معصوم(ع) به آن اشاره نمی کرد، هیچ متفکّری نمی توانست به آن راه یابد. پس این جناب تالس، یا خودش نبی بوده یا شاگرد نبی بوده یا به علمی از علم انبیاء دسترسی داشته است.
واقع مطلب نیز همین است که اغلب اینها متّصل به علم انبیاء بوده و از معده حرف نزده اند. برخی حکما، مثل حکمای مصر و اسکندریه، شاگردان یوسف(ع) بوده اند؛ برخی دیگر از حکما مثل آغاثاذیمون یا همان لقمان حکیم، شاگرد حضرت داود بوده اند؛ برخی ها شاگر هرمس الهرامسه یا همان ادریس نبی بوده اند؛ و … . در خود ایران هم بیش از یازده نبی مدفون هستند که فهلویون از آنها ریشه گرفته اند.
خلاصه آنکه خدا در هر زمانی کسانی داشته که حقایق را به آنها الهام می نموده تا آشکارا یا نهانی ـ بدون اینکه نبوّت خویش را آشکار کنند ـ معارف را به مردم برسانند و از انحرافات جلوگیری کنند.امیر مومنان در نهج البلاغه، خطبه ی۲۲۲فرموده اند: «… وَ مَا بَرِحَ لِلَّهِ عَزَّتْ آلَاؤُهُ فِی الْبُرْهَهِ بَعْدَ الْبُرْهَهوَ فِی أَزْمَانِ الْفَتَرَاتِ عِبَادٌ نَاجَاهُمْ فِی فِکْرِهِمْ وَ کَلَّمَهُمْ فِی ذَاتِ عُقُولِهِمْ فَاسْتَصْبَحُوا بِنُورِ یقَظَه … ــــــ خداوند که نعمت‏هاى او گرانقدر است، در دوران‏هاى مختلف روزگار، و در دوران جدایى از رسالت، تا آمدن پیامبرى پس از پیامبرى دیگر، بندگانى داشته که با آنان در گوش جانشان زمزمه مى‏کرد، و در درون عقلشان با آنان سخن مى‏گفت. آنان چراغ هدایت را با نور بیدارى در گوش‏ها و دیده‏ها و دل‏ها بر مى‏افروختند، روزهاى خدایى را به یاد مى‏آورند و مردم را از جلال و بزرگى خدا مى‏ترساندند. آنان نشانه‏هاى روشن خدا در بیابان‏هایند، آن را که راه میانه در پیش گرفت مى‏ستودند، و به رستگارى بشارت مى‏دادند، و روش آن را که به جانب چپ یا راست کشانده مى‏شد، زشت مى‏شمردند، و از نابودى هشدار مى‏دادند، همچنان چراغ تاریکى‏ها، و راهنماى پرتگاه‏ها بودند. »
این جملات حضرت، انسان را حقیقتاً به یاد ارسطو می اندازد که پرچم دار اعتدال در اخلاق است. تا جایی که تاریخ تفکّر به یاد دارد، او بود که گفت: هر صفتی سه حالت دارد؛ افراط و تفریط و حالت میانه. افراط و تفریط، رذیله هستند و حالت میانه، فضیلت است؛ مثلاً ترس، تفریط است، بی باکی، افراط است و شجاعت، حالت میانه. و نیز او بود که چراغ منطق را فرا راه بشریت نصب نمود. و دیدید که در کتاب توحید مفضّل، امام صادق(ع) او را از مدافعان وجود صانع و ستیزنده با دهریون محسوب نمود و به قول او استشهاد کرد.

نگارنده مطلب : احد ایمانی

Print Friendly, PDF & Email
Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

2
دیدگاه ها

نویسنده به نظر می رسد در پاسخ جانب افراط را طی کرده است و خود دچار همان لغزشی شده است که مخالفان فلاسفه بدان دچارند. اینکه فلاسفه غربی را شرار خلق می نامد را بر اساس کدام دلیل و برهان عقلی چنین ادعائی می‌کند؟