سرخط خبرها

آیا ائمه(ع) خلافت جنابان عمر و ابوبکر و عثمان و معاویه لعنت الله علیه را پذیرفتند؟

پرسش:
سوال این بار من هم در رابطه با امام علی(ع) و حسنین(ع) و خلافت و امامت آنهاست. ۱٫ می خواستم بدونم که بعد از پیامبر ابوبکر جانشین او شد بر خلاف نظر پیامبر. اما ما شیعیان می گوییم که نه، علی(ع) امام اول است و ابوبکر و عمر و عثمان را قبول نداریم. می خواستم بگم پس چرا حضرت علی(ع) خلافت چهارمی را پذیرفت و به هر دلیلی که شما بگین( به دلیلی که اسلام در خطر بود یا به دلیل مجبور بودن و….) به هر دلیلی امام علی خلافت چهارمی را پذیرفت و پذیرفتن خلافت چهارمی یعنی اینکه ابوبکر و عمر و عثمان را قبول داشتند و حالا خودشان شدند خلیفه چهارم.( به هر دلیلی ) ۲٫ همان طور که در کتابها و این اواخر در فیلم مختارنامه دیدیم امام حسن(ع) هم به ۲ شرط خلافت معاویه را پذیرفت و پذیرفتن خلافت معاویه یعنی به ترتیب ابوبکر، عمر، عثمان، حضرت علی(ع)، معاویه را قبول داشتن. در این مورد هم به هر دلیلی. ۳٫ همان طور که در تفسیر بعد از فیلم مختارنامه این هفته دیدم یک کارشناسی که اسمش را نمیدانم می گفت که امام حسین در مدینه زندگی می کردند و تا زمانی که معاویه حاکم بود آنجا بودند و وقتی یزید ملعون خلافت را به دست گرفت برای اینکه با یزید بیعت نکند راهی مکه شد و بعد راهی کوفه. حالا من در کل میخاستم بگم امامان ما خودشان به هر دلیلی که بود خلافت اهل سنت را پذیرفته بودند و علی خلافت چهارمی و حسن خلافت معاویه را پذیرفته بودند و امام حسین(ع) هم وقتی یزید روی کار آمد قیام کردند یعنی تا معاویه را قبول داشتند. می خواستم بگم حالا ما وقتی خود امامان ما قبول کردند( به هر دلیل) من یا ما شیعیان به قول معروف کاسه داغ تر از آش می شویم و می گوییم نه. خواهش میکنم منو راهنمایی کنید.

پاسخ:
۱٫ یعنی چه که خلافت چهارمی را پذیرفت؟!! کجا امیرمومنان(ع) گفته اند که من خلیفه ی چهارم هستم؟!! ایشان از همان ابتدا با ابوبکر مخالفت نمود. در شورای عمر نیز به حضرتش گفتند: با تو بیعت می کنیم به شرطی که طبق قرآن و سنّت پیامبر و روش دو خلیفه ی قبلی رفتار نمایی. حضرت فرمودند: من فقط طبق قران و سنّت پیامبر رفتار می کنم. لذا آنها عثمان را خلیفه نمودند. بعد از عثمان، نیز آن حضرت خلافت را نپذیرفتند، بلکه خودشان به نصب الهی خلیفه بودند. مگر مردم خلافت را می دهند که او بپذیرد؟ او از طرف خدا و به حکم آیه ی ۵۵ مائده و به حکم حدیث غدیر و حدیث منزلت و حدیث سفینه ی نوح و حدیث ثقلین و … خلیفه ی خدا و خلیفه ی رسول خدا بر روی زمین بود، چه مردم قبول می کردند و چه نمی کردند. اگر قبول می کردند، او نیز رسماً وظیفه اش را انجام می داد، در غیر این صورت این مردم بودند که از حقّ رو برتافته بودند؛ و او نیز وظیفه ای نداشت جز اینکه به آنها ابلاغ کند که او خلیفه ی برحقّ می باشد. همان گونه که با قبول نکردن مردم، پیغمبران الهی از نبوّت ساقط نمی شوند؛ بلکه ابلاغ حقّ و اتمام حجّت می کنند.
از اینها گذشته آن حضرت از همان روز نخست خلافت ظاهری خویش اعلام نمودند که خلافت حقّ ایشان بوده و دیگران آن را غصب نموده اند.
امیرمومنان(ع) فرمودند:
« بار خدایا دلها براى تو خالصند، و چشمها بسوى تو گشوده است، و بر زبانها خوانده شدى، و محاکمه اعمال بسوى تو است، پس میان ما و قوم ما راه حق را باز کن (میان ما و ایشان بحق حکم کن). بار خدایا همانا ما به تو شکایت نماییم غائب شدن نبى خود را ، و کثرت دشمن خود را ، و قلّت عدد خود را ، و خوارى خود را در نظر مردم ، و سختى روزگار را ، و رسیدن فتنه‏ها را به ما ، بار خدایا این بلاها را به عدل خود که ظاهر نمایى و سلطان حقّى که تو خود دانى فرج ده (و ما را از آن خلاصى ده). پس عبد الرحمن بن عوف به من گفت: اى پسر ابو طالب همانا تو بر این امر (خلافت) بسیار حرص دارى، به او گفتم: من بر این امر حریص نیستم ، و جز این نیست که من میراث رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلّم و حقّ او را مطالبه می نمایم ؛ و همانا ولایت امّت آن حضرت بعد از او حقّ من است، و شما بر آن از من حریص‏ترید ؛ زیرا که با زور و شمشیر میان من و حقّ من حائل و مانع می شوید، و مرا از حقّ خود باز می دارید. بار خدایا من شکایت قریش را به تو می نمایم که رَحِم (خویشاوندی) مرا قطع کردند ، و روزگار مرا تباه نمودند ؛ و حق مرا دفع کردند، و قدر مرا حقیر شمردند، و منزلت عظیم مرا خوار کردند، و براى نزاع و مخالفت با من اتّفاق نمودند ؛ حقى که من از ایشان به آن اولى بودم . پس آن را از من ربودند، و پس از آن هم گفتند: یا با همّ و غم صبر کن یا با تأسف و حسرت بمیر! و به خدا قسم که اگر می توانستند قرابت و خویشى مرا هم دفع نمایند چنان که سبب مرا قطع کردند البته قطع کرده بودند ؛ و لکن به آن راه نیافتند. همانا حق من بر این امّت مثل حق مردی است بر قومى تا اجل معینى. پس اگر احسان کنند و در اداء حق او تعجیل نمایند آن را با سپاس‏گزارى قبول نماید، و اگر در اداء حق او تأخیر نمایند آن را بدون سپاس‏گزارى بگیرد، و مرد در به تأخیر انداختن حق خود سرزنش نشود، بلکه کسى که آنچه براى او نیست بگیرد سرزنش و ملامت شود. و به تحقیق که رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلّم با من عهد کرده و فرموده است: اى پسر ابى طالب براى تو است ولایت امر من ، پس اگر با عافیت و سلامتى تو را والى قرار دادند، و با رضایت بر تو اتفاق کردند به امور آنان قیام کن، و اگر اختلاف کردند آنان را به خودشان و آنچه به آن مشغولند واگذار؛ که همانا به زودى خداوند براى تو گشایش قرار دهد و براى تو فرج رساند. پس در اطراف خود نظر کردم، و مددکار و مساعدى غیر از اهل بیت خود نیافتم ؛ ناچار ایشان را از هلاکت نگاه داشته و حفظشان نمودم. و اگر بعد از رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلّم، عمویم حمزه و برادرم جعفر براى من مانده بودند با او (خلیفه اوّل ) از روى اکراه و اجبار بیعت نمی کردم، و لکن من به دو مرد جدید العهد به اسلام‏ (تازه مسلمان) ، یعنی عباس و عقیل مبتلا شدم. پس حفظ اهل بیت خود را در نظر گرفتم، و از خار و خاشاکى که در چشمم ریخته شد چشم بر هم نهادم، و جرعه‏هاى غیظ و غصه را با گلوى گرفته و فشرده فرو بردم، و صبر کردم صبرى که تلخ‏تر از حنظل و دردناکتر از کارد برنده بود. »(کشف المحجه لثمره المهجه ، ص ۲۴۷ )

۲٫ قبول کردن، یک حرف است و قیام نکردن برای پس گرفتن حقّ حرف دیگری است؛ و شما دانسته یا ندانسته این دو را باهم خلط نموده اید؛ و به سادگی با یک « به هر دلیلی» قضیّه را فیصله داده اید؛ که حرکتی مغالطه ای است آشکار و البته ناجوانمردانه؛ که خدای ناکرده اگر خودتان گرفتار چنین حالتی شوید و کسی با شما چنین رفتاری بکند آن وقت می فهمید که چنین قضاوتی چه ظلم بزرگی است. اگر شما فرزندی داشتید و کسی او را دزدید و هیچ قاضی هم حقّ را به شما نداد و مردم هم بر ضدّ شما شهادت دادند؛ و شما هیچ راهی برای پس گرفتن فرزند خودتان ندارید، چه می کنید؟! روشن است کاری نمی توانید بکنید جز حرص خوردن و صبر نمودن. چون اگر اقدامی خصمانه بکنید، فرزندتان را که از دست داده اید هیچ، به جرم آدم ربایی متّهم هم می شوید؛ و چه بسا در این راه کشته می شوید، بدون اینکه چیزی به دست آورید و حقّی را اثبات کنید. پس چه می کنید؟ سکوتی همراه با غصّه خوردن و انتظار شرائطی برای اثبات حقّ خودتان. آیا معنای این سکوت، این است که شما حقیقتاً فرزند خودتان را فرزند آن دزد می دانید؟!! حال گذشت و شما توانستید ادّعای خود را اثبات کنید و به فرزند خودتان برسید. آنگاه یک قاضی دیگر می آید و می گوید عزیزم این کودک یقیناً فرزند شما نیست. چون در این مدّت ده سال که شما ساکت بودید، رضایت خود را بر اینکه این کودک، فرزند شما نیست، اعلام کرده اید. پس این کودک یقیناً فرزند شما نیست. آیا شما چنین دلیلی را می پذیرید؟! پس نفرمایید به « به هر دلیلی». آن دلیلی که باعث می شود امیرمومنان(ع) یا امام حسن(ع) یا امام حسین(ع) قیام نکنند، این است که می بینند اگر قیام کنند، اصل اسلام نابود می شود و چیزی از قرآن و اسلام باقی نمی ماند. لذا بین دو گزینه قرار دارند؛ اینکه اصل اسلام را حفظ کنند یا خلافت ظاهری خودشان را ؛ و البته روشن است که آنها گزینه ی نخست را انتخاب خواهند نمود. امّا با این انتخاب، خلافت غیر معصوم امضاء و تأیید نمی شود. چون به حکم عقل و قرآن، غیر معصوم حقّ امامت و خلافت ندارد. پس اگر غیر معصومی در مسند خلافت و امامت نشست، یقیناً غاصب است.

۳٫ در قسمت سوم نیز باز خلط نموده اید بین قیام نکردن و قبول کردن. در زمان ابوبکر و عمر و عثمان و معاویه، هم امکان قیام و احقاق حقّ وجود نداشت؛ هم اگر قیام می نمودند، اصل اسلام نابود می شد. لذا در سخنان امیرمومنان(ع) ملاحظه نمودید که حضرتش فرمودند: چاره ای جز خون خوردن و خاموش ماندن نداشتم. چون قومی که در خانه ی فاطمه زهرا را آتش می زنند هر کاری از دستشان بر می آید. اینان افرادی سیاست باز بودند که می توانستند بکشند و ماست مالی کنند و به راحتی هر بلایی خواستند بر سر اسلام بیاورند؛ که البته تا توانستند این کار را کردند؛ ولی وجود اهل بیت(ع) اجازه نداد که اصل اسلام و قرآن را نابود کنند. لذا در زمان اینها چاره ای جز سکوت و حفظ اصل اسلام و قرآن نبود. در زمان یزید نیز امکان پس گرفتن حکومت ظاهری وجود نداشت؛ و امام حسین(ع) به خوبی این را می دانستند. لذا امام حسین(ع) از همان ابتدای قیام مدام اشاره می نمودند که برای شهادت می روند. امّا در این زمان، امکان این وجود داشت که امام حسین(ع) با شهادت خویش، به جهان اسلام بفهمانند که حکومت بنی امیّه، حقیقتاً مسلمان نیستند بلکه در پوستین اسلام وارد شده اند برای براندازی اسلام. اگر آن حضرت در زمان معاویه قیام می نمود، کشته می شد و معاویه با سیاست بازی نمی گذاشت صدای این قیام به جایی برسد و این بیدارگری انجام گیرد؛ امّا یزید این عرضه را نداشت. لذا با بی خردی تمام، سر فرزندان رسول خدا را بر نیزه کرد و از کوفه تا شام در جلوی چشمان مردم به نمایش گذاشت؛ و آنگاه اهل بیت امام حسین(ع) در قیافه ی اسیر، در بازگشت از اسارت، از شام تا مدینه را گشتند و به مسلمین فهماندند که آن سرهای بر فراز نیزه، فرزندان رسول خدا بودند؛ همانها که آیه ی ۲۳ شوری محبّتشان را واجب نموده است. و فهماندند که مسیر خلافت منحرف شده. لذا بعد از این بیدارگری، قیامها آغاز شدند؛ و شیعگی، که تا آن زمان تنها یک جریان مخفی و زیرزمینی بود، علناً اعلام وجود نمود؛ و از آن به بعد، همواره در طول تاریخ دو خطّ فکری روشن وجود دارد، خطّ شیعه ی علوی و خطّ شیعه ی اموی؛ که این دومی ها خود را اهل سنّت و جماعت می خوانند. حال آنکه خلفای آنها تا سالها اجازه ی نقل احادیث رسول خدا را نمی دادند؛ و به حکم آنها احادیث رسول خدا(ص) سوزانده شدند.

سخن آخر آنکه:
اهل بیت(ع) هیچگاه خلافت غیر معصوم را تأیید نکرده اند و حتّی در زمان سکوت مصلحتی نیز هیچگاه از روشنگری و افشاگری دریغ نکرده اند. امیر مومنان(ع) تا فاطمه(س) زنده بود با ابوبکر بیعت نکرد؛ و بعد از آن نیز با زور شمشیر و تهدید به کشتن خود و اهل و عیالش مجبور به بیعت شد؛ که عقلاً از چنین بیعتی تأیید و قبول استفاده نمی شود. در زمان عمر بن خطّاب نیز بارها جهل او را به احکام قرآن آشکار نمود تا به تاریخ بفهماند که او حتّی از ابتدایی ترین احکام اسلام نیز بی خبر است، کجا رسد که بخواهد امّتی را هدایت کند. همچنین در جنگهای او شرکت نکرد، تا بفهماند که جنگهای او جهاد نیست. وقتی ایرانیان اسیر شده را به مدینه آوردند و خواستند بفروشند؛ حضرتش حاضر شده و مانع شدند؛ و اعلام نمودند که اینها را نمی توان به بردگی گرفته و فروخت. با این کار در حقیقت اعلام نمود که جنگهای او جهاد اسلامی نیستند. چون خودش حقّ حکومت ندارد. در شورا نیز با نپذیرفتن شرط شورا اعلام نمود که رفتار عمر و ابوبکر خلاف قرآن و سنّت است. بعد از عثمان نیز مردم خلافت را به او پیشنهاد کردند و حضرتش نپذیرفت؛ آنگاه با استدلالی آن را پذیرفت. لذا فهماند که خلافت چیزی نیست که مردم بدهند؛ بلکه خلافت عهدی الهی است؛ که خدا می دهد. امام حسن(ع) نیز یک سال خلافت ظاهری نمودند و با معاویه جنگ کردند و در نهایت چون مردم همراهی نکردند، از روی مصلحت صلح را پذیرفتند؛ امّا در صلحنامه ابداً نیست که معاویه را خلیفه ی خدا یا رسول دانسته باشد. امام حسین(ع) نیز در زمان معاویه قیام نکرد؛ ولی هر گاه از او نام می برد، با نام طاغیه ( عصیانگر) نام می برد.
نگارنده مطلب : احد ایمانی

Print Friendly, PDF & Email
Rating: 5.0/5. From 2 votes.
Please wait...

1
دیدگاه ها

امیر

بنده یک سوال دارم در ادامه این موضوع
اولا اینکه سندی که برای این خطبه آوردید جزو ایناد بسیار ضعیف هست حالا این بماند
اینکه قولی مشهور و در تمام اسناد و روایات مکرر وارد شده که حضرت امیر المومنین بعد از وفات عثمان بن عفان وقتی مردم برای امر خلافت به ایشان رجوع کردند چرا نمیپذیرفتند خلافت رو و چرا به طلحه گفتند( که تو بیا خلیفه شو و من وزیر و مشاور تو باشم این برای ملت بهتر است)
این حرف و این اتفاق قابل تردید نیست از بس متواتر است و حتی در نهج البلاغه هم اشاره ای هست به این موضوع
و بدون شک امام ع تعارف نمیکردند
این چجور توضیح داده میشه

اگر نصب الهی بوده خلافت ایشون چطور از امر الهی میخواستند سر باز بزنند که از ایشون هزار بار بعید هست