سرخط خبرها

اگر انسانی پیدا بشود و بگوید که من اصلا نمیخواستم به دنیا بیام، چرا تاوان فیاض بودن خدا، خلقت انسان هست ؟

پرسش:
من یه جوون ۲۴ ساله ام و اگر خدا بخواد نسبتاً مذهبی. یعنی به فضل الهی، اکثر آشنایان بنده رو بعنوان یه شخص مذهبی و مومن می شناسن.
در بیشتر اوقات هم سعی کردم مطالعات مذهبی و اعتقادی رو ترک نکنم و آگاهی و دانشم نسبت به موضوعات اعتقادی بیشتر بشه. بحمدلله در اغلب موارد هم با راهنمایی کارشناسان و روحانیون و مشاورین سایت هایی مثل سایت شما به جواب سوالاتم رسیدم.
اما یه سوال خیلی مهمی هست که بدجوری آزارم میده. میگن محبت داشتن و ایجاد رابطه ی مبتنی بر محبت با خدا خیلی مهمه. یعنی نسبت به خدا عشق ورزیدن و عاشقانه خدا رو پرستیدن.
من هم میخوام به اون نقطه برسم ولی این سوال کمی مانع بنده شده. البته احتمالاً قبلاً هم این سوال رو از شما پرسیدم و جواب دادید ولی باز هم قانع کننده نبوده. اون سوال راجع به فلسفه خلقت انسانه. میخوام بدونم چرا خداوند ما رو خلق کرده؟؟؟؟
میخوام سوالم رو بسط بدم. اما خواهشاً سوال بنده رو صرفاً بعنوان یه سوال فرض کنید نه اینکه معاذالله کفر و عصیان. فقط سوال:
آیه شریفه «ما خلقت جن و الانس الا لیعبدون» رو خوندم. اون حدیث قدسی رو هم خوندم که خداوند فرمود شما رو خلق کردم تا شناخته شوم. این هم میدونم که خدا فاضل و فیاضه، فیض و فضل خدا ایجاب میکنه که ما رو خلق کنه. اما اگر انسانی پیدا بشه و بگه که من اصلا نمیخواستم به دنیا بیام، چرا تاوان فیاض بودن خدا، خلقت انسان باشه؟ فرض کنید شخصی رو که بیماری لاعلاج داره، فقر داره، بچه ی مریض و گرفتار و معتاد هم داره و هزاران مشکل دیگه. اگر چنین کسی به خدا بگه خدایا چرا منو خلق کردی که مبتلا به مشکلات و مصیبت های مختلف بشم، خدا چه جوابی میده؟ بگه خدایا نه بهشت رو میخواستم و نه جهنم رو. برای چی منو به زور آوردی به این دنیا؟ بگه خدایا تو میخواستی شناخته بشی برای چی منو به این دنیای پر از تیرگی و مشکل آوردی؟ اصلاً گیریم که منو ببری به بهشت، اگه کسی بهشتت رو هم نخواد چی؟ دیگه چه بهانه ای برای خلقت انسان داری؟ اگر هم کوچکترین اعتراض و گناهی کنم منو میبری جهنم و پدرم رو در میاری، پس منو خلق نمی کردی، راحت و آسوده.
خلقت انسان مثل این می مونه که یه کسی رو به زور از توی خیابون ببرنش توی کلاس دانشگاه و ازش امتحان اجباری بگیرن. بعد بهش بگن اگر بیست بشی جایزه داری و اگر رفوزه بشی پدرت رو در میاریم. طرف میگه بابا من اصلا نمیخوام امتحان بدم، بذارید برم، رئیس میگه نمیشه.
به قول شعرا:
خلقت من در جهان یک وصله ی ناجور بود* من به خود راضی نبودم خلقت من زور بود
یا این شعر که میگه:
هر چند که رنگ و روی زیباست مرا* چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا* معلوم نشد که در طربخانه ی خاک* نقاش ازل بهر چه آراست مرا

حتما می فرمایید که خدا فیاض و غنی علی الاطلاقه و با خلقت جهان به دنبال رفع نیازهاش نبوده. ببینید من همه ی اینها رو می دونم. ولی اینها جواب سوال من نیست. من میگم خدا بی نیاز بی نیازه، مهربونه، بزرگه، بیست بیسته. ولی من بعنوان یه بنده ی روسیاه خدا که خودم نخواستم به دنیا بیام، خدا منو به اجبار آورده، چرا؟
شاید هم بفرمایید که ما از جایی به جایی منتقل نشدیم بلکه از ازل در علم خدا بودیم و به همین خاطر به دنیا اومدیم. بابا تقصیر من چیه که از ازل در علم خدا بودم….؟؟؟؟

شاید کمی تند حرف زدم ولی فقط این رو بدونید که همه ی این چراهای من، برای کشف یک حقیقته. نستجیر بالله، کفر و ناشکری نیست. من میدونم که غرق در نعمت حضرت حق هستم. نعمتها و موهبتهای مختلف که اصلا قابل شمارش نیست و همه از فضل خداست. اما گاهی اوقات با خودم این فکر رو میکنم که خالقی که منو خلق کرده باید هم بهم این نعمات رو بده. مثل پدر و مادری که بچه ای رو به دنیا میارن. طفل نوزادی که ناتوانه. پدر و مادر بی چشمداشت او رو بزرگ می کنن، چون وظیفشونه (نگید که پدر و مادر هم نعمت خداست، میدونم، چون احساس میکنم که وظیفه ی خدا هست که برای طفل شیرخوار، پدر ومادر و مربی معین و مقرر کنه، پس منت یا کار بزرگی نیست).
خدا توی قرآن فرموده که اگر آب شیرین و گوارا را تلخ می کردیم، شما چه می کردید؟؟؟ میدونم که از باب تذکر و یادآوریه. ولی آیا براستی مگه خدا شکنجه گاه درست کرده که منو به دنیا بیاره و آب تلخ بهم بده. پس نتیجتاً وظیفه ی خداست.
امیدوارم تونسته باشم سوالم رو به خوبی بسط بدم و تفهیم کنم. البته بنده دانشجوی ترم آخر ارشد معماری هستم و مطالعات فلسفی چندانی نداشتم ولی این سوال اونقدر برام مهمه که حاضرم برای رسیدن به جوابش بارها و بارها جواب نامه شما رو بخونم.
باز هم عرض میکنم که همه این مطالب فقط سواله، نه خدای نکرده اعتراض و ناسپاسی. پس شما هم با حسن ظن و سعه ی صدر بهش جواب بدید، چون خود قران می فرماید که : فسئلوا اهل الذکر ان کنتم لا تعلمون.
با تشکر و سپاس فراوان

پاسخ:
پاسخ اجمالی:
۱ـ کار خدا، چرا بر نمی دارد. چون الذّاتی لا یعلّل (ذاتی، علّت بردار نیست.) فرض خدایی که نیافریند، فرض خدایی است که خدا نیست. از فرض عدم بودن تک تک موجودات نیز فرض عدم خدا لازم می آید. چون تک تک موجودات، ظهور علم خدا هستند؛ و علم خدا، عین ذات اوست. لذا از فرض عدم هر موجودی، فرض عدم بودن علم خدا لازم می آید، که مساوی است با عدم بودن ذات.
۲ـ خدا، ذاتاً قابل چون و چرا هم نیست. چون، چون و چراهای ما هم مخلوق خدا هستند؛ اگرچه خلقتشان از مجرای اختیار ماست.
۳ـ اعتراض بر موجودیت خویش، منشاء معرفتی ندارد بلکه ناشی از نوعی ضعف روانی است. فرد کم آورده، لذا اعتراض می کند. در واقع، فرد از عدم رشد خودش شاکی است. لذا اگر شخص خودش را در حال ترّقی ببیند، این گونه اعتراضها، از وجودش رخت بر می بندند. خود شما هم کم آورده اید، شاهدش آن که این همه مقدّمه چیده اید تا ثابت کنید که فردی مذهبی هستید. اگر احساس کم آوردن نداشتید، نیازی به اثبات خود نداشتید. شما در واقع دچار رکود معنوی شده اید؛ مانند سخره نوردی هستید که تا نیمه های سخره بالا رفته ولی دیگر راهی و جای دستی برای بالا رفتن نمی یابد. لذا احساس سرخوردگی دارد. نه توان بالا رفتن دارد نه روی پایین آمدن. در آن شرائط، ممکن است به زمین و زمان هم فحش بدهد.
۴ـ محال است کسی، حقیتاً طالب عدم باشد؛ بلکه تمام ناله ها از عدم است. آنهایی هم که ادّعا می کنند دوست دارند عدم باشند یا دوست داشتند خلق نشوند، در واقع، از عدم می گریزند. امّا نمی فهمند که از عدم می گریزند.
امّا از عدم، بسوی عدم نمی گریزند، بلکه از عدم، به سوی فناء در وجود محض می گریزند؛ لکن فناء را با عدم، خلط نموده اند. هدف انسان هم رسیدن به مقام فناست. باکی نیست؛ می خواهی اسمش را بگذار عدم. « ما همه از نیستان آمده ایم و رو سوی نیستان داریم.» نی، یعنی فناء، مقام عند الله، همان نیستان است. « بشنو از نی چون حکایت می کند. ــ از جدایی ها شکایت می کند. ــ از نیستان تا مرا بِبریده اند ــ از نفریرم مرد و زن نالیده اند.» « نی » انسان فانی در خداست؛ که خودی برای خودش نمی بیند تا از چیزی رنج ببرد. « از جمادی مردم و نامی شدم ــ وز نما مردم به حیوان برزدم ــ مردم از حیوانی و آدم شدم ــ پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم ــ حمله‌ی دیگر بمیرم از بشر ــ تا بر آرم از ملایک پر و سر ـــ وز ملک هم بایدم جستن ز جو ــ کل شیء هالک الا وجهه ـــ بار دیگر از ملک قربان شوم ـــ آنچه اندر وهم ناید آن شوم ــ پس عدم گردم عدم چون ارغنون ــ گویدم که انا الیه راجعون.»
آری مقصد نهایی و هدف غایی، عدم شدن است؛ امّا نه عدمی که در مقابل وجود است؛ بلکه عدم به معنی غرق گشتن در وجود محض؛ غرق گشتن در لذّت محض؛ غرق گشتن در ابتهاج بی حدّ؛ غرق گشتن در عشق بی کران؛ و … . آنان که اعتراض دارند، از عدم حقیقی گریزانند، یعنی از درد، رنج، فقر، جهل، فراق، نقص و … . امّا آنچه می جویند، فناء مطلق است؛ یعنی از خود رهیدن و جز خدا، هیچ ندیدن. امّا شیطان، چنان راهشان زده که سر در گم مانده اند و به همان کسی اعتراض می کنند که در حقیقت، جویای فانی شدن در او هستند.

پاسخ تفصیلی:
بگذارید با شما، رک و بی پرده صحبت کنم. پس اگر کلماتم گزنده بود، ناراحت نشوید! اگر تاب این گونه کلمات را ندارید، اصلاً پاسخ را نخوانید.
۱ـ اینها سوال نیست، بلکه نوعی واکنش است. یک نوع واکنش روانی است، که در اصطلاح روانشناسها، آن را فرافکنی می گویند؛ که اگر دائماً در ذهن، ایجاد شود و شخص را آزار دهد، تبدیل می شود به نوعی وسواس فکری. امّا در اصطلاح عرف، می گویند: طرف کم آورده، برای همین قاطی کرده است. یا می گویند، خودش عرضه ندارد، دیگری را متّهم می کند. مثلاً طرف معتاد می شود، می خواهد همه را ـ از پدر و مادر و رفیق گرفته تا دولت و مجلس و خدا ـ مقصّر جلوه دهد مگر خودش را. این کار، در اوائل، چه بسا یک رفتار نسبتاً آگاهانه است، امّا کم کم به یک روند ذهنی تکرار شونده تبدیل شده، تبدیل به وسواس فکری می شود.
خلاصه آنکه: اینها سوال نیست بلکه بروز نوعی ضعف در سیستم واکنشهاست. خیلی از فلسفه های رایج جهان، اساساً نمود روشنفکرانه ی همین گونه ضعفها هستند. طرف کم که آورده فلسفه اختراع کرده است. البته مقصوم، فلسفه های حقیقی نیست، بلکه مرادم نحله های فلسفه ی غرب است، که حاصل فکر نبوده اند بلکه حاصل نوعی واکنش روانی بوده اند.
البته پذیرش این مطلب برای شما، آسان نخواهد بود. چون کمتر فروشنده ای است که بگوید: « ماست من ترش است.»
مشکل شما حقیقتاً مجهولات فلسفی نیستند؛ بلکه مشکل اساسی شما، همان کم آوردن است. دیگران شما را مذهبی می دانند، امّا خودتان کم آورده اید؛ چون دیگر احساس رشد معنوی نمی کنید. هر کاری می کنید، از سطح یک مؤمنی عادی بالاتر نمی توانید بروید. لذا نفستان قاطی می کند؛ اگر چه در خودآگاهتان متوجّه این قاطی کردن نشوید. شما مانند کسی هستید که می خواهد میخی را به دیوار بکوبد، ولی هر کاری می کند، میخ در دیوار فرو نمی رود. بارها امتحان می کند ولی موفّق نمی شود، لذا ناگهان قاطی کرده، با چکش محکم بر روی میخ روی دیوار می زند، طوری که به دیوار هم خسارت می زند. اگر چنین کسی بارها این تجربه را تکرار کند، بعد از مدّتی این حالت، تبدیل به نوعی رفتار وسواس گونه هم می شود، که خیلی آزار دهنده است.
البته مشکل شما ظاهراً هنوز به صورت وسواس در نیامده است.
شما اگر در شرائطی قرار گیرید که واقعاً احساس رشد معنوی کنید، دیگر این احساس را نخواهید. البته مقصودم صرفاً رشد علمی نیست، بلکه رشد روحی مراد است.

۲ـ بعد از این مقدّمه می پردازیم به مباحث فلسفی
به این جمله دقّت فرمایید: « اگر اختیار با خودم بود اصلا به دنیا نمی آمدم » یا « من نمی خواستم آفریده شوم.»
حال ما به شما می گوییم: وقتی شما نبودید، چگونه می توانستید اختیار داشته باشید یا نداشته باشید؟ عدم، نه مختار است نه مجبور.
ـ خلقت از عدم، توّهمی رایج
بسیاری گمان نموده اند که ما ابتدا عدم بودیم و سپس موجود گشتیم. حال آنکه این تصوّری است نادرست که سر از تناقض در می آورد.
عدم محض ، نه قابل تصوّر است و نه حکم بر می دارد. لذا حکما فرمودند: « المعدوم المطلق لایخبر عنه ـــ از معدوم مطلق نتوان خبر داد.» یعنی عدم حقیقی ، موضوع هیچ گزاره ای واقع نمی شود. لذا آنچه انسان آن را عدم یا معدوم می نامد و درباره ی آن سخن می گویند، صرفاً مفهومی ذهنی است که خودش وجود ذهنی دارد. و وجود ، چه ذهنی باشد و چه خارجی ، وجود است نه عدم.
باید توجّه داشت که عدم و نیستی چیزی نیست که موجودی از آن خلق شود و شیء موجود نیز قابل معدوم شدن نیست. چون وجود، نقیض عدم می باشد و چیزی تبدیل به نقیض خود نمی شود. عالم سراسر وجود است و جز وجود هیچ نیست و هر چه غیر وجود فرض شود ، اعتباراً غیر وجود است ولی حقیقتاً موجودی ذهنی است و در ظرف دهن وجود دارد.
همچنین باید توجّه داشت که اگر چیزی حقیقتاً معدوم بوده و در هیچ موطنی وجود نداشته محال است موجود شود ؛ چرا که این هم در حقیقت تبدیل شدن عدم به وجود است. بلی انسان زمانی نبود و اکنون هست ، امّا این عدم محض نیست ، بلکه معدومیت در عالم زمانی است. خدا موجودات را از چیزی برنساخت ولی از عدم نیز نیافرید ؛ بلکه او را از بطن وجود به متن وجود و از کنه وجود به حدّ ظهور آورد. همان گونه که آدمی صور خیالی خود را از کنه اراده اش به صحنه ی ذهن می آورد و آنگاه آنها را به کنه اراده باز می گرداند و باز دوباره می تواند آنها را ظاهر سازد. موجودات نیز ظهور اراده ی خداوند متعال می باشند ؛ و البتّه شکّی نیست که برای خداوند سبحان تجدّد اراده و ذهن و خیال بی معنی است ؛ و مثال یاد شده صرفاً برای تقریب مطلب به ذهن بود. خداوند متعال فرمود: « وَ إِنْ مِنْ شَی‏ءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ ـــــ و هیچ چیزی نیست مگر اینکه خزائن آن نزد ماست و ما آن را نازل نمی کنیم مگر به اندازه ی معلوم و معین. » (الحجر:۲۱) و امیر مومنان(ع) فرمودند: « فِی الْعَرْشِ تِمْثَالُ مَا خَلَقَ اللَّهُ مِنَ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ قَالَ وَ هَذَا تَأْوِیلُ قَوْلِهِ وَ إِنْ مِنْ شَی‏ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُه ـــــ در عرش تمثال هر آنچه خدا خلق نموده ـ از خشکی و دریا ـ موجود می باشد ؛ و این است تأویل قول خداوند که فرمود: « و هیچ چیزی نیست مگر اینکه خزائن آن نزد ماست و ما آن را نازل نمی کنیم مگر به اندازه ی معلوم و معین. »» (بحار الأنوار ، ج‏۵۵ ،ص۳۴ )
پس چنان نیست که ما نبودیم و ناگهان پیدا شدیم. بلی در این دنیا نبودیم و به این دنیا نازل گشتیم. امّا حقیقت وجودی ما ــ نه بدن مادّی ما یا روح ما ــ قبل از تنزّل به عالم مادّه ، در عالم مثال (ملکوت) حضور داشت ؛ و قبل از آن در عالم عقول (جبروت ) حاضر بود ؛ و قبل از آن در مشیت الهی (وجود منبسط) ، موجود و ساری در کلّ هستی بودیم ؛ و سابق بر آن در عرش بودیم که مرتبه ی علم الهی است. امام رضا (ع) فرمودند:« … الْعَرْشُ اسْمُ عِلْمٍ وَ قُدْرَهٍ وَ عَرْشٍ فِیهِ کُلُّ شَی‏ء ــــ عرش اسم علم و قدرتی است و عرشی است که هر چیزی در آن است.» (بحار الأنوار ، ج‏۵۵ ،ص۱۴ ) و قبل از آن در حضرت اسماء الله شرف حضور داشتیم ، لکن وجودمان عین اسماء الله بود.
پس چون مشیت حضرت احدیت بر آن تعلّق گرفت که حقیقت آدمی را از نزد خود ، که عالم اسماء الله و عرش اوست ، به صحنه ی دنیا بیاورد ، ملائک را گفت: « من قرار دهنده ی خلیفه ای در زمین هستم ». فرشتگان گفتند: « پروردگارا! آیا کسى را در آن قرار مى‏دهى که فساد و خونریزى کند؟! در حالی که ما تسبیح و حمد تو را بجا مى‏آوریم ، و تو را تقدیس مى‏کنیم». پروردگارت فرمود: « من چیزی مى‏دانم که شما نمى‏دانید.» ؛ سپس علم الاسماء را تماماً به آدم آموخت. بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: « اگر راست مى‏گویید ، اسماء اینها را به من خبر دهید! » ؛ فرشتگان عرض کردند: «منزهى تو ، ما چیزى جز آنچه به ما تعلیم داده‏اى، نمى‏دانیم؛ تو دانا و حکیمى.» فرمود: «اى آدم! آنان را از اسمائشان آگاه کن!» هنگامى که آنان را آگاه کرد، خداوند فرمود: «آیا به شما نگفتم که من، غیب آسمانها و زمین را می دانم؟! و نیز می دانم آنچه را آشکار می کنید، و آنچه را پنهان می داشتید.»» (بقره:۳۰ ـ ۳۳)
آری آدمی ظهور دنیایی تمام اسماء الله است؛ لذا خلیفه الله و نماینده ی خدا (نمایان کننده ی خدا) می باشد ؛ یعنی موجودی است که خدا را می نمایاند. از اینرو فرشتگان از درک حقیقت آدم و از درک اسماء عاجز بودند ، ولی آدم بر جمیع اسماء الله عالم بود ؛ چرا که خود ظهور آن حقایق بود. البته مخفی نماند که ما افراد عادی بالقوّه خلیفه الله هستیم نه بالفعل ؛ لکن باید از پستترین مرتبه ی وجود که دنیاست تا عالم اسماء الله را با اختیار خویش طی نماییم تا مظهر تامّ اسماء الله گردیم و آنگاه است که خلیفه الله بالفعل خواهیم بود.
پس اگر گفته شده که هدف از خلقت انسان رسیدن به کمال است ، مقصود رسیدن به مقام خلیفهاللّهی است ؛ مقامی که در آن رتبه ، انسان نه بهشتی که بهشت آفرین می شود. چرا که مرتبه ی اسماء ، مقام کن فیکون است و صاحب آن مقام به حکم آنکه مظهر اسم الخالق گشته به اذن الله ، توان خلق دارد. البته فعلاً آنچه از این حقایق قدسی می گوییم و می شنویم ، الفاظی بیش نیستند ؛ که شنیدن کی بُوَد مانند دیدن و دیدن کی بَُوَد مانند شدن. به قول شیخ محمود شبستری: « که وصف آن به گفت و گو محال است ـــ که اهل حال داند کان چه حال است.»
حاصل کلام اینکه خلق ، نه عین خدا هستند و نه جزء خدا و نه داخل خدا ، چرا که خدا نه جزء دارد و نه داخل. ولی مخلوقات جدا از خدا و خارج از او هم نیستند ؛ چون خدا وجود نامحدود است و برای وجود نامحدود ، خارج معنی ندارد ؛ و چون خارج ندارد ، خلق او نیز نمی توانند بیرون از او و جدا از او باشند. همچنین خدا داخل در اشیاء است ولی نه جزء آنهاست و نه عین آنها و نه محدود به حدّشان ؛ کما اینکه خارج از آنهاست امّا از آنها جدا نیست و از خودشان به خودشان نزدیکتر است.
« سُئِلَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع بِمَ عَرَفْتَ رَبَّکَ فَقَالَ بِمَا عَرَّفَنِی نَفْسَهُ قِیلَ وَ کَیفَ عَرَّفَکَ نَفْسَهُ فَقَالَ لَا تُشْبِهُهُ صُورَهٌ وَ لَا یحَسُّ بِالْحَوَاسِّ وَ لَا یقَاسُ بِالنَّاسِ قَرِیبٌ فِی بُعْدِهِ بَعِیدٌ فِی قُرْبِهِ فَوْقَ کُلِّ شَی‏ءٍ وَ لَا یقَالُ شَی‏ءٌ فَوْقَهُ أَمَامَ کُلِّ شَی‏ءٍ وَ لَا یقَالُ لَهُ أَمَامٌ دَاخِلٌ فِی الْأَشْیاءِ لَا کَشَی‏ءٍ فِی شَی‏ءٍ دَاخِلٍ وَ خَارِجٌ مِنَ الْأَشْیاءِ لَا کَشَی‏ءٍ مِنْ شَی‏ءٍ خَارِجٍ سُبْحَانَ مَنْ هُوَ هَکَذَا وَ لَا هَکَذَا غَیرُهُ وَ لِکُلِّ شَی‏ءٍ مُبْتَدَأ ــــــ از امیرمومنان(ع) پرسیده شد: پروردگارت به چه چیزی شناختی؟ فرمودند: به آنچه که خودش ، خودش را به من شناساند. گفته شد: چگونه خودش را به تو شناساند: فرمود: صورتی شبیه او نیست و با حواسّ ادراک نمی شود و با مردم مقایسه نمی گردد. نزدیک است در عین دوری و دور است در عین نزدیکی. فراتر از هر چیزی است ولی گفته نمی شود چیزی است فوق آن. پیشاپیش هر چیزی است ولی به او پیش گفته نمی شود. داخل در اشیاء است ولی مانند داخل بودن چیزی در چیزی و خارج از اشیاء است امّا نه مانند خارج بودن چیزی از چیزی. منزّه است آن کسی چنین است غیر او چنین نیست و برای هر چیزی آغازی است. » (التوحید للصدوق ،ص ۲۸۵ )
همچنین فرمودند: « هُوَ فِی الْأَشْیاءِ عَلَى غَیرِ مُمَازَجَهٍ خَارِجٌ مِنْهَا عَلَى غَیرِ مُبَاینَهٍ فَوْقَ کُلِّ شَی‏ءٍ وَ لَا یقَالُ شَی‏ءٌ فَوْقَهُ وَ أَمَامَ کُلِّ شَی‏ءٍ وَ لَا یقَالُ لَهُ أَمَامٌ دَاخِلٌ فِی الْأَشْیاءِ لَا کَشَی‏ءٍ فِی شَی‏ءٍ دَاخِلٍ خَارِجٌ عَنِ الْأَشْیاءِ لَا کَشَی‏ءٍ مِنْ شَی‏ءٍ خَارِج‏ ـــــــ هو در اشیاء است بدون اینکه با آنها آمیخته باشدو خارج از آنهاست بی آنکه از آنها جدا باشد. فراتر از هر چیزی است ولی گفته نمی شود چیزی است فوق آن. پیشاپیش هر چیزی است ولی به او پیش گفته نمی شود. داخل در اشیاء است ولی مانند داخل بودن چیزی در چیزی و خارج از اشیاء است امّا نه مانند خارج بودن چیزی از چیزی.» ( إرشاد القلوب إلى الصواب ، ج‏۲ ،ص ۳۷۵ )
حال خود قضاوت فرمایید که خدای موجود در اذهان اکثر مردم و از جمله ذهن خودتان چنین خدایی است یا نه؟ حتماً تصدیق می فرمایید که خدای اکثر ما انسانها ، انسان واره ای است مثل خودمان، لکن در ابعادی کیهانی. همان مثال امتحان که زده اید، به خوبی گواهی می دهد که خدای شما، همان پدر آسمانی یا معلّم آسمانی است. افراد راه نرفته در وادی معارف اهل بیت (ع) قادر نیستند اراده و ذهن و عقل خود را بشناسند کجا رسد که از حقیقت فرشتگان آگاهی یابند و کجا رسد که عرش و کرسی را بشناسند و کجا رسد که به درک اسماء الله نائل گردند و کجا رسد که به ذات احدی معرفت یابند. و آنگاه قضاوت فرمایید که با چنین تصویر ابتدایی از خدا و خلق و رابطه ی بین آن دو ، ما انسانهای دور افتاده از معارف اهل بیت (ع) ، چه تصویری از هدف خلقت انسان خواهیم داشت؟! امّا اولیای الهی که به حقیقت کلام امیر مومنان رسیده اند ، هدف انسانی را چنان والا یافته اند که حتّی حاضر نیستند یک لحظه از عمر خویش را هم به بطالت بگذرانند. لذا یکی از بزرگان در حقّ آیهالله بهجت و حضرت امام راحل (رحمه الله علیهما) فرمودند: « این دو بزرگوار یک لحظه هم در عمر خود بازی نداشتند.» یعنی همه ی کارهایشان در مسیر هدف غایی بود و بس. در روایت نیز آمده است: « حضرت یحیی (ع) کودکی بود ، پس کودکان به وی گفتند: بیا با ما بازی کن! فرمود: آه ، به خدا سوگند که ما برای بازی خلق نشده ایم ، بلکه جدّاً برای امر عظیمی آفریده شده ایم. » ( تفسیر منسوب به امام عسکری(ع) ، ص ۶۵۹ )

نتیجه آنکه:
با تصوّر ابتدایی از خدا و خلق و ارتباط خدا و خلق، طبیعی است که شخص نتواند هدف درستی برای خلقت خویش دست و پا کند و شروع کند به بافتن توهّمات تا آنجا که خیال کند از عدم آمده و امکان عدم شدن دارد؛ و خدا لج کرده و او را عدم نمی کند. امّا ندانستن هدف و داشتن این گونه توهّمات بچّه گانه یک چیز است، و خود را علم کلّ دانستن چیز دیگری است. اینکه کسی بگوید من هدف درستی برای خلقت نمی شناسم ایرادی ندارد؛ امّا اینکه بگوید هیچ هدف درستی وجود ندارد، در حقیقت ادّعای علم کلّ بودن است؛ یعنی من همه چیز را می دانم و می دانم که هیچ هدف ارزشمندی برای خلقت وجود ندارد. حال آنکه این گونه افراد، حتّی همین مطالب گفته شده را هم به درستی هضم نمی کنند کجا رسد که بتوانند این همه کتب فلسفی و عرفانی را هضم نمایند.

۳ـ هیچ موجودی طالب عدم نیست.
بسیاری از مردم خیال می کنند که رنج و بیماری و غم و عذاب و درد و نقص و امثال این امور، حقیقتاً وجود دارند؛ غافل از آنکه اینها امور عدمی اند. سلامتی امر وجودی است و بیماری نبود سلامتی است. شادی امر وجودی است، و غم نبود شادی است. راحتی امر وجودی است و ناراحتی امر عدمی است. اگر عدم خوب است، پس برای چه از این نبودها ناله می کنید؟ و از ناراحتی ها گریزانید؟ چشم داشتن امر وجودی است و کوری عدم چشم است. اگر عدم خوب است، پس چشم خود را درآورید. اگر طالب عدم شدن هستید، چرا از عذاب ناله می کنید؛ عذاب همان نبود راحتی است.
امان از توهّمات بشر! عزیزا هیچ موجودی حقیقتاً طالب عدم نیست ، بلکه همگان از عدم می گریزند و ناله ها تماماً از عدم است. فقر ، جهل ، نقص عضو ، غم و غصّه ، کینه ، حسد ، رکود(عدم رشد)، درد و رنج و … ، همگی یا امر عدمی هستند یا از امری عدمی حکایت می کنند. البته مراد از عدم ، در اینجا عدم نسبی است و به تعبیر دیگر ، مراد ، ضعف وجودی است؛ چرا که عدم محض، مفهومی تو خالی بیش نیست؛ و در حقیقت خودش وجود ذهنی دارد. پس اگر ما انسانها از این امور گرایزانیم ، در حقیقت از عدم می گریزیم و اگر طالب علم و دارایی و سلامتی و شادی و نشاط و راحتی و امثال این اموریم ، در حقیقت وجود را طلب می کنیم. حتّی شما بزرگوار هم که این سوال را برای ما فرستاده اید طالب وجود بوده اید که چنین کاری انجام داده اید. چون سوال نمودن یعنی فرار از ندانستن و طلب دانستن. اگر شما عدم را دوست دارید پس برای چه با جهل ـ که امر عدمی است ـ نمی سازید؟! اگر شما طالب عدم شدن هستید چرا مدام تلاش می کنید با سوال نمودن و فکر کردن و امثال آن، وجود خود را چاق کنید؟ اگر حقیقتاً طالب عدم شدن هستید، به چیزی فکر نکنید، حتّی به همین طلب عدم شدن هم.
البته ممکن است برخی افراد ، عدمی بودن برخی از این امور را نپذیرفته مدّعی وجودی بودن آنها شوند. به این گونه افراد باید گفت: چشمها را باید شست جور دیگر باید دید. بشر خیلی چیزها را وجود می پندارد ، در حالی که عدم هستند. برای مثال ما خیال می کنیم سایه ی ما یک امر حقیقی است لذا از درازی و کوتاهی آن سخن می گوییم و بحث می کنیم که آیا علّت سایه ی من ، خود من هستم یا آفتاب است؟ در حالی که سایه همان عدم نور است ، و عدم ، کوتاه و بلند ندارد و علّت نمی خواهد. همچنین ما خیال می کنیم چیزی به نام چاه وجود دارد ؛ در حالی که چاه همان عدم خاک است. لذا اگر خاک اطراف چاه برداشته شود ، چیزی به نام چاه وجود نخواهد داشت. امّا با تمام این احوال ، ما انسانها چاه را امری وجودی پنداشته از طول و عرض آن سخن می گوییم و برای آن سند مالکیت می نویسیم و … . پس خیلی از عدمها هستند که ما در این دنیا آنها را وجود اعتبار می کنیم و احکام وجودی را بر آنها بار می کنیم ؛ و آنگاه خیال می کنیم که تمام درد سرها از صدقه سر وجود است ؛ در حالی که وجود عین خیریت است و محال است وجودی از آن حیث که وجود است مزاحمتی برای وجود دیگر فراهم نماید ؛ بلکه طبق براهین قاطع عقلی ، همه ی وجودها مراتب یک وجودند. پس تمام شرّها که نتیجه ی تزاحمها هستند زیر سر نقص و عدم است. حقیقت گناه ، امر عدمی است و حتّی جهنّم بودن جهنّم نیز ناشی از ضعف وجودی و جنبه ی عدمی آن است کما اینکه شیطنت شیطان نیز از جنبه ی عدمی او ناشی می شود نه از حیثیت وجودی او. جهّنم و شیطان و گناه از آن جهت که نصیبی از وجود دارند خیر بوده مخلوق خدا و آیه ی او هستند ولی از جنبه ی عدمیشان شرّ بوده ، فاقد علّت می باشند.
دنیا محلّ نیز مسابقه است برای رسیدن به مراتب وجودی برتر، و همگان با کمال میل ـ چه با میل خودآگاه و چه با میل ناخودآگاه ـ برای رسیدن به کمالات وجودی بالاتر می دوند؛ لکن برخی افراد ، از روی ناآگاهی مسیر را در جهت عکس می دوند. البته اینها هم چه بخواهند و چه نخواهند به مقصد خواهند رسید؛ چون خداوند متعال اراده نموده که همگان به خطّ پایان برسند « لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ ــــ برای اوست مالکیت آسمانها و زمین ؛ و همه ی امور به سوى او باز گردانده می شوند.» (الحدید:۵) ؛ امّا متأسفانه آنانکه پشت به حضرت وجود نموده ، عدمها را وجود پنداشته و دنبال سراب می دوند ، موقعی که به محضر وجود محض می رسند پشت به وجودند ، چون تمام راه را عقب عقب طی نموده اند ؛ « إِنَّ الَّذینَ ارْتَدُّوا عَلى‏ أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَینَ لَهُمُ الْهُدَى الشَّیطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلى‏ لَهُمْ ــــــ کسانى که بعد از روشن شدن هدایت براى آنها، به پشت خود برگشتند ، شیطان اعمال زشتشان را در نظرشان زینت داده و آنان را با آرزوهاى طولانى فریفته است. »(محمد:۲۵) ؛ یعنی آنان که پشت به وجود می کنند ، با شیطان روبرو می شوند که به قول عرفا ، در پایین ترین حدّ وجود و در مرز عدم ایستاده است. آنگاه شیطان امور عدمی و سرابها را برای او وجود جلوه می دهد و او به خیال وجود ، خواستار عدم می گردد. لذا وقتی طبق سنّت قطعی خدا به محضر وجود محض رسید از نور وجود محض بی بهره می ماند « یوْمَ تَبْیضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوه‏ ــــ روزی که چهره هایی سفید می شوند و چهره هایی سیاه. » (آل‏عمران:۱۰۶) حتّی طبق روایات ، آتش جهنّم هم سیاه است ؛ چرا که از حضرت وجود که نور است به دور افتاده است ؛ « اللهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض » و « وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها ــــ و زمین به نور پروردگارش روشن مى‏شود ».
پس آنکه پشت به وجود کرده ، پشت به وجود و رو به شیطان و جهنّم به سوی خدا برده می شود و کارنامه ی خویش را از پشت دریافت می کند ؛ چون پشت به حقیقت وجود ایستاده است. « وَ أَمَّا مَنْ أُوتِی کِتابَهُ وَراءَ ظَهْرِهِ ـــــ و امّا کسى که نامه اعمالش از پشتش داده شود »(الانشقاق:۱۰) ؛ و چون درکش وارونه بوده و عدم را به جای وجود انگاشته است وجودش وارونه و واژگونه است. « وَ لَوْ تَرى‏ إِذِ الْمُجْرِمُونَ ناکِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحاً إِنَّا مُوقِنُون‏ ــــــ و اگر ببینى مجرمان را هنگامى که در پیشگاه پروردگارشان سر به زیرند ، و مى‏گویند: پروردگارا! آنچه وعده کرده بودى دیدیم و شنیدیم؛ ما را بازگردان تا کار شایسته‏اى انجام دهیم ؛ ما یقین کنندگان هستیم» (السجده:۱۲) و « ثُمَّ نُکِسُوا عَلى‏ رُؤُسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ ینْطِقُون‏ ــــــ سپس بر سرهایشان واژگونه شدند ؛ و تو دانستی که اینها سخن نمى‏گویند. » (الأنبیاء:۶۵) و « أَ فَمَنْ یمْشی‏ مُکِبًّا عَلى‏ وَجْهِهِ أَهْدى‏ أَمَّنْ یمْشی‏ سَوِیا عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیم‏ ـــــ آیا کسى که به رو افتاده حرکت مى‏کند به هدایت نزدیکتر است یا کسى که راست‏قامت در صراط مستقیم گام برمى‏دارد؟! » (الملک:۲۲)
آری! این است حقیقت هستی. همگان طالب وجودند ، لکن عدّه ای سراب را آب پنداشته و به دنبال سرابند و گروهی حقیقت آب را جستجو کرده و به آن می رسند. بدان و بدان و بدان که هر خواستنی محتاج معرفت است و تا چیزی را تصوّر نتوانی کرد ، خواستن آن محال است؛ و عدم محض ، قابل فرض و تصوّر نیست کجا رسد که کسی بتواند آن را طلب نماید. آنچه به نام عدم فرض می شود وجود ذهنی عدم است که خود، سنخی از وجود است در دیار ذهن. عدم خواهی خیالی است واهی که شیطان رجیم القاء می کند تا انسان را به همان دام پوچی که خود افتاده است گرفتار نماید. ابلیس خود قسم خورده که وجود را عدم و عدم را وجود جلوه خواهم داد و آدمیان را اینگونه خواهم فریفت ؛ « قالَ رَبِّ بِما أَغْوَیتَنی‏ لَأُزَینَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِینَّهُمْ أَجْمَعین‏ ــــ (ابلیس ) گفت:پروردگارا! چون مرا گمراه ساختى، من نیز در زمین امور را در نظرشان زینت مى‏دهم، و همگى را گمراه خواهم ساخت » (الحجر:۳۹ ) و با همین ترفند بود که آدم و حوّا (ع) را فریفت و امور عدمی را برایشان وجودی جلوه داد « فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّیطانُ لِیبْدِی لَهُما ما وُورِی عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما وَ قالَ ما نَهاکُما رَبُّکُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَهِ إِلاَّ أَنْ تَکُونا مَلَکَینِ أَوْ تَکُونا مِنَ الْخالِدین‏ ــــــ پس شیطان آن دو را وسوسه کرد، تا آنچه را از اندامشان پنهان بود ، آشکار سازد؛ و گفت: پروردگارتان شما را از این درخت نهى نکرده مگر به خاطر اینکه (اگر از آن بخورید) فرشته خواهید شد، یا جاودانه خواهید ماند.» (الأعراف:۲۰) ولی هیهات که شیطان همواره منادی و مبلّغ عدم است و خدای تعالی همگان را به وجود فرا می خواند. « أَ وَ مَنْ کانَ مَیتاً فَأَحْییناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً یمْشی‏ بِهِ فِی النَّاسِ کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُماتِ لَیسَ بِخارِجٍ مِنْها کَذلِکَ زُینَ لِلْکافِرینَ ما کانُوا یعْمَلُون‏ ــــــ آیا کسى که مرده بود، سپس او را زنده کردیم، و نورى برایش قرار دادیم که با آن در میان مردم راه برود، همانند کسى است که در ظلمتها باشد و از آن خارج نگردد؟! این گونه براى کافران، اعمالی که انجام مى‏دادند، تزیین شده است. » ‏(الأنعام:۱۲۲) آری آنکه رهسپار به سوی وجود محض و نور مطلق است با آنکه پشت به وجود نموده و در ظلمت امور عدمی افتاده است یکسان نیست. آنکه خدا را وجود محض و صاحب تمام اوصاف کمال می داند و خود را مظهر اسماء او می یابد با آنکه خدا را یا انکار می کند یا اوصاف عدمی چون ظلم و بی حکمتی را به وجود محض نسبت می دهد ، یکسان نیست. و عجب این است که اینان هنوز در نیافته اند که عدل و حکمت از اوصاف ذاتی وجودند و ظلم و بی حکمتی ، اموری عدمی هستند و لایق وجود محض نمی باشند؛ ولی پندارشان چنان بر آنان جلوه نموده که امور عدمی را به وجود محض نسب می دهد. حاصل سخن اینکه تمام مشکلات از عدم است و عجب از برخی انسانها که می خواهند از دست عدم به دامان عدم فرار کنند. و چگونه توان شگفت زده نشد از آن کس که تاب عدم سلامتی و نقض عضو و نقص مال را ندارد و از کوچکترین عدمها به ناله می افتد ولی در زبان طالب عدم بزرگتر است. اینها در حقیقت طالب عدم نیستند؛ بلکه طالب آنند که از این غمها و رنجها و نقصها رها شوند؛ و خیال می کنند که درمانشان در عدم محض شدن است؛ و نمی دانند که عدم محض، جهنّم محض است. اینها در حقیقت عدم محض را نمی جویند، بلکه فنای محض در ذات باری تعالی را خواستارند؛ و فنا را با عدم خلط نموده اند. وقتی کسی می گوید: « من نمی خواستم به دنیا بیایم، چرا خدا مرا به دنیا آورد» در حقیقت مقصودش این است: « من در مقام فناء، فانی فی الله بودم؛ آنگاه از آن مقام تنزّل نمودم به دنیا؛ و من نمی خواهم در این دنیا باشم و آن فناء فی الله را خواهانم». امّا بی سوادی شخص باعث شده که خیال کند، از عدم آمده و خواهان عدم است. آری ما از مقام فنا آمده ایم و خواهان همان نیز هستیم؛ و این همه انبیاء آمده اند تا راه بازگشت به آن مقام را نشانمان دهند.

نگارنده مطلب : احد ایمانی

Print Friendly, PDF & Email
0 0 vote
Article Rating
Rating: 4.3/5. From 7 votes.
Please wait...
Voting is currently disabled, data maintenance in progress.
3 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بهناز
1 سال پیش

در پاسخ به کسی که سوال پرسید گفتید کم آورده هِی انگ روانی هم اون لابه لا زدین آره اگه دنیای اطرافتون رو خوب نگاه کنید می بینید خیلی از ادما کم میارن ، بچه ای که به دنیا اومده اسیر دست پدر و مادر معتاد شه و ازبچگی تریاک می کنن تو حلقش ، کودک جنگ زده ای که از فرط گرسنگی جز پوستی بر استخوان نداره ، مادری که غذا برای بچه اش نداره و در یک روستای دورافتاده زندگی می کنه ، آدمایی که صبح تا شب می دوان و کار می کنن و وقتی عزیزشون مریض میشه پول درمون ندارن ، یکی سیر یکی گرسنه ،شاید بگین کم کاری از خودشونه یا ادمای دیگه ، یا همه ی این ادما که کم نمیارن ، باشه خدا پس چی ؟ ما آدمیم خیلیامون کم میاریم ، خیلی ها هم کم آوردیم و با وعده ی اون دنیا آروم نمی شیم، تازه یه سوال دیگه خدا وعده ی جهنم و حضور دائمی کافران رو در جهنم داده ، خدا که می دونسته این موجود با اختیارات خودش جهنمی میشه چرا خلقش کرد که آخرش بشه جهنمی ، نگید برای امتحان دیگرون که بازم قانع نمیشم یه موجودی موجودی… بیشتر بخوانید »

مهتاب فولاد
1 سال پیش

سلام بر شما من پاسخ یه سوال از شما رو خوندم ک در مورد این بود ک چرا من خلق شدم و کاش عدم میبودم یعنی یه چیزایی رو فهمیدم و با علم به انها این سوال ها رو دارم : ببینید اصل قضیه اینه ک من الان وجود دارم از نظر فلسفی نمیشه گف خدا به من وجود داده ، چون وجود خوده وجوده نه ک به چیزی وجود بده و بشه یه وجودی الان فقط وجود دارم ک از خداست میدونم ک ما در علم الهی بودیم و یجوری یعنی از ممکن الوجود بودن وجود پیدا کردیم ولی ، در علم الهی ک بودیم وجودی نداشتیم ک حس داشته باشیم ک احساس نیاز ب وجود پیدا کنیم ک اگر وجود پیدا نمیکردیم معذب میبودیم ، (اینجوری نبوده )منظورم اینه جوری نبودیم ک حس نیاز ب وجود داشته باشبم ک خدا ک بهمون وجود داده حس بهتری پیدا کنیم و پس سپاسگزاری کنیم ، اینجوری نبوده یعنی اصلا چنین تعریفی نداشته خب وقتی اینجوری نبوده پس چرا باید از خدا سپاسگزاری کنیم هر انچه داریم کلن از وجودمونه ، یعنی ب این میرسیم ک از خدا بخاطر وجود بخشیدن شکر کنیم ک این بخاطر صحبت هایی ک کردم قانع… بیشتر بخوانید »

3
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x