سرخط خبرها

شبهاتی بسیار مهم ، پیرامون آیه ی تطهیر در قرآن !

شیعه میگوید:آیه«إِنَّمَا یرِیدُ اللَّهُ …» درباره علی و فاطمه و حسن و حسین است: در این رابطه ما چند سوال را از علمای شیعه می پرسیم که امیدواریم پاسخ گویند:
۱- جمله مورد ادعای شما یک آیه کامل نیست بلکه تقریبا یک سوم از آیه است و خود آیه این است:«وَقَرْنَ فِی بُیوتِکُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِیهِ …»
وشما ای علمای شیعه! بر اساس این جمله آیه! معصومیت امامان خود را ثابت میکنید و امامت آنها را ثابت میکنید و لزوم اطاعت از آنها را ثابت میکنید خلاصه یک اصل دین را ثابت میکنید
حالا اگر تفسیر شما درست باشد سوال این است که چرا الله اینهمه اصول مهم را لایق یک آیه مستقل ندید بلکه آنرا با چهار دستور تقریبا ساده دیگر همسایه کرد
ببینید همسایه های این اصول مهم در خود آیه کیا هستند:
وَقَرْنَ فِی بُیوتِکُنَّ و….. و ….و …. و …إِنَّمَا یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا
همسایه اول: ای زنهای پیامبر در خانه های خود بنشینید و بیحجاب بیرون نرید
همسایه دوم ای زنهای پیامبر نماز بخوانید و زکات بدهید
همسایه سوم ای زنهای پیامبر خدا و رسولش را اطاعت کنید
همسایه مهم ! چهارم :ای ۵ تن شما معصوم هستید ( و پس امام هستید و پس اطاعت از شما بر همه واجب است)
آیا این عجیب نیست؟

پاسخ:
الف: اینکه آیات قرآن را به مهمّ و غیر مهمّ تقسیم می کنید، نهایت درجه ی بی ادبی است. مگر خدا حرف غیر مهمّ هم می زند؟ خدا هر حرفی زده، حرف اساسی و مهمّ است. کلام الله، کلام الله است، می خواهد شیطان را مخاطب قرار داده باشد یا انبیاء را یا زنان پیغمبر را یا کفّار را.

ب: فرمود: « وَ قَرْنَ فی‏ بُیوتِکُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِیهِ الْأُولى‏ ـــــ و در خانه‏هاى خود بمانید، و همچون دوران جاهلیت نخستین(در میان مردم) ظاهر نشوید.»
خدا چرا این آیه را با آیه ی تطهیر اهل بیت(ع) همراه کرد؟ چون خدای علیم می دانست که روزی یکی از زنان پیغمبر(ص) یعنی عایشه، از خانه ی خود بیرون خواهد آمد، و مثل زنان جاهلیّت با مردان نامحرم همراه خواهد شد و بر ضدّ سه تن از اهل بیت(ع) یعنی امام علی(ع)، امام حسن(ع) و امام حسین(ع)، وارد جنگ خواهد شد.
لذا امروز ما با همین قسمت آیه، ثابت می کنیم که عایشه فاسق بوده است. چون او این آیه را نقض نموده؛ و هر که کلام خدا نقض کند، فاسق است. خدا به زنان پیغمبر فرمان داده است که حقّ ندارید از خانه های خود خارج شوید. امّا تاریخ قطعی گواه است که عایشه بر خلاف این آیه رفتار نموده، از خانه ی خود که سهل است، از شهر خود هم خارج شده و به جنگ با علی(ع) پرداخته، که امام حسن و امام حسین(ع) نیز به همراه آن حضرت بوده اند. پس او بر ضدّ سه تن از اهل بیت(ع) شورش کرده است.
آیا حال فهمیدید که چرا، این بخش آیه با اهل بیت(ع) رابطه دارد؟
اهل سنّت ادّعا دارند که آیه ی تطهیر شامل زنان پیغمبر هم می شود.
می گوییم: اگر زنان پیغمبر هم به دست تطهیر شده اند پس چگونه است که عایشه بخش اوّل این آیه را زیر پا نهاده است؟ مگر می شود که خدا کسی را تطهیر کند و او معصیتی به این بزرگی را انجام دهد؟ پس یقیناً بخش آخر آیه شامل زنان پیغمبر(ص) نیست.

ج: در بخش دوم آیه فرمود: « وَ أَقِمْنَ الصَّلاهَ وَ آتینَ الزَّکاه ــــ و نماز را برپا دارید، و زکات را بپردازید.»
خدا به زنان پیامبر(ص) نفرمود فقط نماز را به پا دارید! بلکه امر نمود که نماز را به پا دارید و زکات را هم بپردازید!
خوب زکات را به چه کسی بپردازند؟
روشن است، زکات را جانشین پیامبر(ص) دریافت می کند.
حالا عایشه زکات را به چه کسی بپردازد؟ به علیّ بن ابی طالب بدهد؟ او که علی(ع) را خلیفه نمی داند. اگر می دانست که با او جنگ نمی کرد. کس دیگری غیر از او هم نیست که مردم با او بیعت کرده باشند. پس طبق نظر عایشه باید این آیه لغو باشد. و کسی که بخشی از یک را لغو بداند کافر است.

د: و فرمود: « وَ أَطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَه‏ ــــ و خدا و رسولش را اطاعت کنید.»
خوب خدا و رسول چه فرموده اند، که زنان پیغمبر(ص) باید اطاعت کنند؟
روشن است.
خدا فرمود:
« إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یقیمُونَ الصَّلاهَ وَ یؤْتُونَ الزَّکاهَ وَ هُمْ راکِعُونَ ـــــ ولىّ شما، تنها خداست و پیامبر او و آنها که ایمان آورده‏اند؛ همانها که نماز را برپا مى‏دارند، و در حال رکوع، زکات مى‏دهن » (المائده:۵۵)
علمای شیعه و سنّی اتّفاق نظر دارند که شأن نزول این آیه صدقه دادن علی(ع) است در حال رکوع.
رسول خدا(ص) نیز در غدیر خم فرمودند: « من کنت مولاه فعلیّ مولاه ــ هر که من مولای او هستم علی مولای اوست.»
اهل سنّت می گویند: منظور از «ولی» در آیه ی فوق و منظور از «مولا» در حدیث غدیر، دوست داشتن است نه امام.
می گوییم: به فرض که حرف شما درست است. آیا انسان با کسی که دوست دارد جنگ می کند؟ یقیناً جنگ نمی کند. در حالی که می دانیم عایشه با علی(ع) جنگیده است. پس یقیناً عایشه آیه ی ولایت و حدیث غدیر را زیر پا نهاده است. و کسی که این دو را زیر پا بگذارد، یقیناً آلوده به گناه است؛ در حالی که در آیه ی تطهیر، آمده که خدا اهل بیت را پاک نموده است. پس یقیناً عایشه جزء اهل بیت نیست. اگر کسی بگوید که عایشه جزء اهل بیت(ع) است، معاذ الله باید خدا را دروغگو بداند.

خلاصه ی بحث آنکه:
قسمتهای نخست آیه ی تطهیر هم با قسمت آخر آن در ارتباط است. چون خدا می خواست با آن قسمتهای نخست، ثابت کند که اهل بیت شامل حال زنان پیغمبر(ص) نیست. چرا که می دانست یکی از این زنان، با اقدام به خروج از خانه اش و تبرّج جاهلی، و اطاعت نکردن از خدا و رسول خدا(ص) ثابت خواهد نمود که برخی از زنان پیامبر، فاسقند و توسّط خدا تطهیر نشده اند.

۲- برای اثبات قضایای بزرگ اعتقادی و امور اساسی و مهم دین باید دلایلی قطعی و صریح از قرآن که به طور قطع بر مفهوم مورد نظر دلالت دارند ارائه داد، مانند اینکه خداوند متعال می‌فرماید:«اللّهُ لاَ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ الْحَی الْقَیومُ» یا مثلا در مورد رسال رسول الله ص صراحتا می فرماید:«مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاء عَلَى الْکُفَّارِ رُحَمَاء بَینَهُمْ…» یا مثلا در مورد نماز می فرماید:«وَأَقِیمُواْ الصَّلاَهَ وَآتُواْ الزَّکَاهَ وَارْکَعُواْ مَعَ الرَّاکِعِینَ» و مسائل دیگر. اما چرا امامت که طبق اعتقاد شیعه مهمترین اصل دین است و حتی در نظر شیعه امامت از نبوت بالاتر است خدا آیه صریح نفرستاده؟؟!! بله با تفاسیر شیعه از برخی آیات امامت در می آید. اما چرا مانند توحید، نبوت و سایر مسائل مهم. امامت نیز بطور صریح در قرآن نیامده!؟ درست نیست این امور مهم و بنیادی به وسیله دلایلی ظنی و غیر صریح اثبات گردند، و اگر چنین باشد اساس دین مورد تردید قرار می‌گیرد، چون بر پایه‌ های تخمینی و ظنی استوار گردیده‌اند. و از این ‌رو در قرآن به صراحت از آن نهی شده است: «هُوَ الَّذِی أَنزَلَ عَلَیکَ الْکِتَابَ مِنْهُ آیاتٌ مُّحْکَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِینَ فی قُلُوبِهِمْ زَیغٌ فَیتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاء الْفِتْنَهِ وَابْتِغَاء تَأْوِیلِهِ وَمَا یعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا یذَّکَّرُ إِلاَّ أُوْلُواْ الألْبَابِ» بنابراین، خداوند عزوجل برای اقامه دین خود آیات واضح و روشنی که هیچ التباس و احتمالی در آن نیست را شرط قرار داده است مانند آیاتی که به وسیله آن بر توحید و یگانگی خداوند، نبوت و نماز استدلال نمودیم، و چنین آیات روشنی «ام‌الکتاب»، اساس و مرجع آنچه که قطعی نباشد و احتمال مفاهیم مختلفی را داشته باشد به آن برگردانده می‌شود. و هر کس بر آیات متشابه و محتمل تکیه نماید و استدلال کند، وی از جمله گمراهان است.

پاسخ:
الف: هر که این مطلب را نوشته یقیناً یک بی سواد بوده که حتّی از اعتقادات اهل سنّت هم بی خبر بوده است. چون اعتقاد به امامت فقط از اعتقادات شیعه نیست؛ بلکه علمای اهل سنّت نیز امامت را از مسلّمات اسلام می دانند؛ و قائل به وجود وجود امام هستند. لذا اختلاف شیعه و سنّی بر سر وجوب وجود امام نیست، بلکه بر سر ویژگی های امام و مصداق امام است.
نزد عوام الناس، اصول دین سه تاست، توحید، نبوّت و معاد. امّا نزد علمای شیعه و علمای سنّی چنین نیست.
طبق نظر متکلّمین شیعه و سنّی، شرط مسلمانی اقرار قلبی و زبانی به سه چیز است: اقرار به توحید، اقرار به نبوّت و اقرار به حقّانیّت«ما جاء به النّبی»؛ یعنی اقرار به یگانگی خدا، اقرار به نبوّت محمّد بن عبدالله(ص) و اقرار به حقّانیّت هر آنچه رسول خدا(ص) از جانب خدا بیان نموده است. اینها اصول دین هستند؛ اگر کسی یکی از این سه مطلب را انکار کند، طبق نظر متکلّمین بزرگ شیعه و سنّی از اسلام خارج است.
قرآن کریم نیز همین سه مطلب را از اصول دین شمرده است.
اینکه توحید در قرآن کریم جزء اصول است تردیدی در آن نیست. این هم که قرآن کریم رسول الله(ص) را نبی و رسول معرّفی نموده، جای انکار ندارد. باز این هم که خداوند متعال، بارها و بارها اقرار به حقّانیّت امر و نهی رسول را واجب دانسته و انکار آن را کفر شمرده است، شکّ نیست.
فرمود: « … وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدیدُ الْعِقاب ــــ ‏آنچه را رسول خدا براى شما آورده بگیرید، و از آنچه نهى کرده خوددارى نمایید؛ و از خدا پروا کنید که خداوند کیفرش شدید است.» (الحشر:۷)
طبق این آیه، خدای متعال، قبول حقّانیّت «ما جاء به النّبی ــ آنچه پیامبر آورده» را واجب نموده و انکارش را موجب عذاب دانسته است.
و فرمود: « قُلْ أَطیعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لا یحِبُّ الْکافِرین‏ ـــ بگو: اطاعت کنید از خدا و از رسول! و اگر سرپیچى کنید، خداوند کافران را دوست نمى‏دارد.» (آل‏عمران:۳۲)
اطاعت از خدا یعنی اطاعت از قرآن، که کلام خداست؛ امّا اطاعت از رسول، نمی تواند اطاعت از قرآن باشد. چون قرآن که کلام رسول الله(ص) نیست. پس اطاعت از رسول یعنی اطاعت از امر و نهی خود آن حضرت که مسلمین آن را با عنوان سنّت رسول خدا(ص) می شناسند.
و فرمود: « بَلْ جاءَ بِالْحَقِّ وَ صَدَّقَ الْمُرْسَلین‏ ـــ چنین نیست، او حقّ را آورده و پیامبران پیشین را تصدیق کرده است» (الصافات:۳۷)
از یک طرف فرمود: از امر و نهی پیامبر اطاعت کنید و از طرف دیگر فرمود: هر چه او آورده حقّ است. و تصدیق آنچه او آورده تصدیق تمام انبیای پیشین است. یعنی انکار «ما جاء به النّبی» مستلزم انکار نبوّت است.
و فرمود: « وَ ما ینْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ (۳) إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْی یوحى‏ ـــ و هرگز از روى هواى نفس سخن نمى‏گوید (۳) آنچه مى‏گوید چیزى جز وحى که بر او نازل شده نیست.» (النجم)
از یک سو آنچه پیامبر می گوید، همان «ما جاء به النّبی» است، چه در قالب قرآن باشد و چه در قالب حدیث قدسی باشد و چه حدیث نبوی. و از طرف دیگر، قرآن کریم فرمود، کلام پیامبر(ما جاء به النّبی) از روی هوای نفس نیست؛ بلکه چیزی جز وحی نیست.

ـ اصول دین در سیره ی رسول الله(ص)
سیره قطعی رسول خدا(ص) بر این بوده که هر کس شهادت به توحید و شهادت به رسالت می داده و مفادّ وحی را انکار نمی کرده، او را به مسلمانی می پذیرفته است. لذا از منظر رسول خدا(ص)، اصول دین سه چیز بیشتر نیست؛ «توحید»، «نبوّت» و «ما جاء به النّبی». یعنی هر کس اقرار به توحید و رسالت آن حضرت می کرد، و هر آنچه که حضرتش از سوی خدا می آورد، می پذیرفت، حضرتش او را به عنوان مسلمان قبول می نمود؛ و هر کس یکی از اینها را انکار می کرد، حضرتش او را به مسلمانی نمی پذیرفت. لذا اگر کسی توحید و نبوّت را قبول می کرد ولی مثلاً معاد یا وجوب نماز یا کلام الله بودن قرآن یا وجوب حجّ و امثال آن را نمی پذیرفت، حضرتش او را به مسلمانی قبول نمی کرد. لذا اینکه امروزه مسلمین (البته عوام مسلمین)، اصول دین را خلاصه نموده اند در توحید، نبوّت و معاد، خلاف سیره ی قطعی رسول خدا(ص) می باشد. جالب اینجاست که هم علمای شیعه و هم علمای اهل سنّت، اتّفاق نظر دارند که هر کس «ما جاء به النّبی»، یا به عبارتی «قطعیّات اسلام» را انکار کند، از اسلام خارج است؛ در کتب کلامی نیز به بسیاری از مصادیق« ما جاء به النّبی» اشاره نموده اند، که معاد، تنها یکی از آنهاست؛ امّا با این احوال عوام مسلمین ـ چه در میان شیعه و چه در میان اهل سنّت ـ از بین این همه قطعیّات دین، فقط معاد را داخل در اصول دین کرده اند.
البته توجّه شود که این گونه خلاصه نمودن اصول اعتقادی، کار عوام مسلمین است؛ و متکلّمین شیعه و سنّی معمولاً این کار را نمی کنند. لذا اگر کتب کلامی شیعه و سنّی را مطالعه فرمایید، نمی بینید که اصول دین را خلاصه کنند در سه اصل توحید و نبوّت و معاد؛ بلکه افزون بر اینها، موارد دیگری را هم بحث می کنند. مثلاً تمام متکلّمین شیعه و سنّی اتّفاق نظر دارند که اعتقاد به کلام الله بودن قرآن هم از اصول اعتقادی است؛ یا اتّفاق نظر دارند که اعتقاد به حکیم بودن خدا، از اصول اعتقادی است؛ یا اتّفاق نظر دارند که اعتقاد به خاتمیّت اسلام، از اصول اعتقادی است.
پس توجّه شود که توهّمات عوام الناس ـ چه در میان شیعه و چه در میان اهل سنّت ـ با گفتارهای متخصّصان علم کلام (علم عقائد) خلط نشود. ملاک در بررسی یک مذهب، گفتار علمای آن مذهب است نه باورهای عوام غیر متخصّص.
در گفتار اهل تخصّص شیعه و سنّی، اصول دین اسلام سه چیز بیشتر نیست؛ که عبارتند از: «توحید»، «نبوّت» و «ما جاء به النّبی». البته متکلّمین شیعه و سنّی در جزئیّات این سه اصل با هم اختلاف نظرهایی دارند؛ امّا در اصل این سه امر، اتّفاق نظر وجود دارد. لذا اگر کسی «توحید» یا «نبوّت» یا «ما جاء به النّبی» را منکر شود، از منظر شیعه و سنّی، کافر است.
توضیح:
در این که منکر وجود خدا را شیعه و سنّی کافر می دانند شکّی نیست. همچنین اینکه منکر یگانگی خدا را هر دو مذهب مشرک می دانند شکّ نیست. منکر وجوب بعثت نبی را هم هر دو مذهب کافر می دانند. منکر نبوّت رسول الله(ص) را هم هر دو مذهب، کافر(غیر مسلمان) می دانند.
امّا «ما جاء به النّبی» یعنی چه؟
یعنی هر آنچه رسول خدا(ص) آن را از جانب خدا آورده است؛ و از جانب خدا بودن آنها برای امّت اسلام قطعی است. مثلاً «قرآن کتاب خداست»، یا «معاد و بهشت و جهنّم حقّ می باشند»، یا «اسلام دین خاتم است»، یا «نماز واجب است»، یا «حجاب بر زنها واجب است»، جزء «ما جاء به النّبی» می باشند؛ و بین علمای نامی شیعه و علمای نامی سنّی در این باور، هیچ اختلاف نظری وجود ندارد. لذا انکار هر کدام اینها در واقع مستلزم انکار نبوّت رسول خدا(ص) بوده در حکم انکار نبوّت است. بر همین اساس، علمای شیعه و سنّی، منکر این گونه مسلّمات اسلام را کافر می دانند.
البته توجّه شود که علمای هر دو مذهب، اعتقاد به « ما جاء به النّبی» را به نحو اجمال کافی در مسلمانی می دانند؛ یعنی همین اندازه که کسی به توحید و نبوّت اقرار کند؛ و به نحو اجمال « ما جاء به النّبی» را قبول کند، کافی است برای مسلمانی. حتّی در مقام بیان اقرار، لازم نیست کسی به « ما جاء به النّبی» اشاره کند؛ بلکه شهادت به توحید و نبوّت، کافی برای مسلمانی است؛ چون اقرار به نبوّت، در حکم اقرار به « ما جاء به النّبی» هم هست. از این رو رسول خدا(ص) هر کسی را که به دو شهادت اقرار می نمود، به مسلمانی می پذیرفت، مگر آنجا که می دانست کسی برخی از «ما جاء به النّبی» را قبول ندارد، که در این صورت، از او اقرار به آن مورد را هم می خواست. مثلاً گروهی آمده و گفتند: « ما به توحید و رسالت تو شهادت می دهیم ولی نماز را قبول نداریم» حضرتش اسلام آنها را نپذیرفته فرمودند: « إِنَّهُ لَا خَیرَ فِی دِینٍ لَا رُکُوعَ فِیهِ وَ لَا سُجُود ــ همانا دینی که در آن رکوع و سجود نباشد، خیری در آن نیست.»
ـ شواهدی از علمای شیعه بر گفتار پیشین
آیه الله سبحانی در الملل و النحل، ج‏۵، ص ۴۹۵ فرموده اند:
« إنّ المسائل الأُصولیه الّتی لا یطلب فیها أوّلًا وبالذات إلّاالاعتقاد، على قسمین:
الأوّل: ما وجب على المکلّف الاعتقاد والتدین به غیر مشروط بحصول العلم، فیکون تحصیل العلم من مقدّمات ذلک الواجب المطلق فیجب تحصیل مقدّمته (المعرفه).
الثانی: ما یجب الاعتقاد والالتزام إذا اتّفق حصول العلم به، وهذا کبعض تفاصیل المعارف الإسلامیه الراجعه إلى المبدأ والمعاد.
أمّا القسم الأوّل: أعنی ما یجب الاعتقاد به مطلقاً ولأجل کون وجوبه غیر مشروط بشی‏ء یجب تحصیل مقدّمته. فهذا لا یتجاوز عن الاعتقاد بالشهادتین: بشهاده أن لا إله إلّااللَّه وشهاده أنّ محمّداً رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم وهذه الشهاده تتضمّن الاعتقاد الاجمالی بصحّه کلّ ما جاء به النبی فی مجال العقیده.
والدلیل على کفایه ذلک مایلی:
إنّ النبی الأکرم صلى الله علیه و آله و سلم کان یقبل إسلام من أقرَّ بالشهادتین لفظاً حاکیاً عن الاعتقاد به، وهذا یدلّ على أنّه یکفی فی دخول الإنسان فی عداد المسلمین، الإقرار بهما ولا تجب معرفه تفاصیل المعارف والعقائد.
قال أبو جعفر الباقر علیه السلام:
إنّ اللَّه عزّوجل بعث محمّداً صلى الله علیه و آله و سلم وهو بمکه عشر سنین، ولم یمت بمکه فی تلک العشر سنین أحد یشهد أن لا اله إلّااللَّه وأنّ محمّداً رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم إلّاأدخله اللَّه الجنه بإقراره وهو إیمان التصدیق.»
فهذا الاستدلال یعطی أنّ حقیقه الإیمان الّتی یخرج الإنسان بها عن حدّ الکفر، الموجب للخلود فی النار، لم تتغّیر بعد انتشار الشریعه، وبعد هجره النبی إلى المدینه المنوّره.»

در این کلام متکلّم بزرگوار شیعه به وضوح می بینید که اصول اعتقادی خلاصه شده اند در سه اصل «توحید»، «نبوّت» و «ما جاء به النّبی»؛ و البته تبیین هم نموده اند که اقرار به نبوّت، در واقع اقرار به «ما جاء به النّبی» هم هست. لذا ذکر شهادتین کافی برای مسلمانی است؛ مگر آنکه کسی اقرار به شهادتین بکند و حدش اقلّ یکی از مصادیق «ما جاء به النّبی» را منکر شود.

شهید اوّل در المسایل الاربعینیه، ص ۲۴ فرموده اند:
« الایمان اسم للتّصدیق باللّه تعالى و لجمیع ما جاء به النبی علیه افضل الصلاه و السلام و على آله مما علم بالضروره مع الاقرار اللسانی‏»

باز ملاحظه می فرمایید که این عالم بزرگ شیعه، تصدیق توحید و تصدیق «ما جاء به النّبی» را شرط ایمان (شرط مسلمانی) دانسته اند.

جناب سید عبد الحسین طیب‏ در کتاب «کلم الطیب در تقریر عقاید اسلام»، ص۳۳۵ گفته اند:
« امامت جزء «ما جاء به النبى»، و اعتقاد به «ما جاء به النبى» از اصول دین است. »

در شرح توحید الصدوق، ج‏۳ ،ص ۲۷۸ آمده:
« أنّ الأمّه اتفقوا مع اختلافهم الشدید فی حقیقه الإیمان على أنّ من اعتقد توحید اللّه و سلّم لأمره و صدّق بجمیع ما جاء به النبی من عند اللّه و امتثل جمیع الأوامر و النواهی فهو مؤمن حقاً»
یعنی: امّت اسلام با تمام اختلافی که در حقیقت ایمان دارند، اتّفاق نظر دارند که هر کس معتقد شود به توحید، و تسلیم امر خدا گردد؛ و تصدیق کند تمام «ما جاء به النّبی» و به جای آورد تمام اوامر و نواهی را، او مؤمن حقیقی است.

ـ شواهدی از علمای بزرگ اهل سنّت.

در مجموعه رسائل امام محمّد غزالى، ص۲۳۹ آمده:
« الکفر هو تکذیب الرسول علیه الصلاه و السلام فی شی‏ء مما جاء به، و الإیمان تصدیقه فی جمیع ما جاء به ـــ کفر عبارت است از تکذیب رسول(ص) در چیزی از آنچه آورده است؛ و ایمان تصدیق به جمیع آن چیزهایی است که او آورده است.»

ملاحظه می فرمایید که غزّالی هم تصدیق «ما جاء به النّبی» را از اصول ایمان شمرده و منکر آن را کافر دانسته است.

در شرح المواقف ـ که از کتب اصلی کلام اهل سنّت است ـ ، ج‏۸، ص۳۴۰ آمده است:
« أن التصدیق بجمیع ما جاء به النبى علیه الصلاه و السلام اجمالا کاف فى صحه الایمان‏ ــ همانا تصدیق تمام «ما جاء به النبى» به نحو اجمال، کافی در درستی ایمان است.»

وی ابتدا تصدیق به «ما جاء به النّبی» را جزء اصول دانسته و آنگاه گفته است: تصدیق اجمالی در این باب کافی است.

قاضى عبد الجبار در «المختصر فی اصول الدین»، صفحه۱۷۰ گفته است:
« فان قیل: فما الشرائع؟ قیل: معرفه ما جاء به النبی صلوات اللّه علیه‏ من الفرائض و الواجبات، و الحلال و الحرام، و الفقه یدخل فى هذا القسم، فلهذا عظم موقع الفقه، لأن به تعرف هذه الشرائع، و هو على ضربین:
أحدهما: یجب على کل أحد أن یعرفه، کأصول العبادات، نحو أعداد الصلوات، و صوم رمضان، و نحو ذلک.
و الثانى: العلم بفروع هذا الباب، و هو الّذی یسوغ فیه التقلید.»
وی گفته: شریعت یعنی شناخت «ما جاء به النّبی» که آن بر دو قسم است؛ قسم نخست اصول عبادات است مثل تعداد نمازها و روزه ی ماه رمضان و مانند آن، که واجب است بر هر کسی. قسم دوم، علم به فروع این باب است که تقلید در آن جایز می باشد.

ملاحظه می کنید که این عالم برجسته، مسلّمات فقهی را جزء «ما جاء به النّبی» محسوب نموده و اعتقاد غیر تقلیدی به آنها را برای تک تک انسانها، واجب دانسته است. امّا در فروع اینها، تقلید را روا دانسته.

ابن ابی العز حنفى طحاوى در ‏«شرح العقیده الطحاویه»، صفحه ۷۰ آورده است:
« و لا ریب أنه یجب على کل أحد أن یؤمن بما جاء به الرسول ایماناً عاماً مجملاً، و لا ریب أن معرفه ما جاء به الرسول على التفصیل فرض على الکفایه»

این عالم سنّی نیز ایمان اجمالی به «ما جاء به النّبی» را بر تک تک انسانها واجب دانسته است؛ امّا معرفت تفصیلی به آنها را واجب کفایی شمرده.

حاصل کلام آنکه:
علمای شیعه و سنّی، تصدیق اجمالی «ما جاء به النّبی» را جزء اصول اعتقادی دانسته و منکر آن را کافر شمرده اند. چرا که منکر یکی از مصادیق «ما جاء به النّبی» در واقع انکار نبوّت اوست.
پس دقّت شود که اقرار اجمالی به تمام قطعیّات اسلام، لازمه ی مسلمانی است؛ که برخی از این قطعیّات، از سنخ فروع دین هم می باشند؛ مثلاً اینکه نماز و حجاب واجب می باشند، حکمی فرعی است؛ امّا خود همین فرع، از آن حیث که از قطعیات اسلام است، داخل در «ما جاء به النّبی» بوده انکارش مستلزم انکار نبوّت است. لذا از بعد اعتقادی در قوّت اصول دین است؛ اگر چه در بعد عملی، از فروع دین می باشد؛ یعنی اگر کسی معتقد به وجوب نماز و حجاب نباشد، یقیناً کافر است؛ امّا اگر معتقد به وجوب اینها باشد ولی در مقام عمل، نماز را به جا نیاورد و حجاب را مراعات نکند، مسلمان فاسق است نه کافر.

حال بپردازیم به بحث امامت.
ـ آیا امامت جزء «ما جاء به النّبی» هست یا نه؟
برخی افراطیون وهّابی اصرار دارند که «ماء جاء به النّبی» فقط آیات قرآن است؛ و هر چه در قرآن نیست، اعتقاد به آن واجب نیست. مطلبی هم که شما بزرگوار از یک شبکه وهّابی نقل نموده اید، در همین راستاست. البته اینها در مواجهه با شیعه از این مزخرفات می گویند؛ و الّا در بین خودشان شدیداً تأکید دارند روی احادیث نبوی. امّا به شیعه که می رسند می گویند: فقط قرآن. چون می دانند که شیعه به راحتی می تواند با احادیث معتبر خود اهل سنّت، حقّانیّت شیعه را اثبات کند. امّا در قرآن، جا برای بهانه گیری فراوان است؛ چرا که قرآن اجمال دارد. خود خداوند متعال نیز در آیه ی ۷ آل عمران فرمود که پاره ای از آیات قرآن را متشابه نازل نموده تا افراد بیمار دل بهانه برای گمراهی داشته باشند.
ـ آیا هر چه در قرآن نیست، جزء اسلام (ما جاء به النّبی) نیست؟
اینها می خواهند چنین القاء کنند که اگر چیزی صراحتاً در قرآن نیامده، پس جزء اسلام نیست؛ در حالی که خود قرآن کریم به ما امر نموده که کلام رسول خدا(ص) را هم حجّت بدانیم.
فرمود: « … وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدیدُ الْعِقاب ــــ ‏آنچه را رسول خدا براى شما آورده بگیرید، و از آنچه نهى کرده خوددارى نمایید؛ و از خدا پروا کنید که خداوند کیفرش شدید است.» (الحشر:۷)
یقیناً مقصود آیه از آنچه پیامبر از آن نهی می کند، آیات نهی کننده ی قرآنی نیست. چون آیات قرآن، نهی پیغمبر نیستند بلکه نهی خدا هستند.
و فرمود: «وَ أَطیعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ ــــ و خدا و پیامبر را اطاعت کنید، تا مشمول رحمت شوید.» (آل‏عمران:۱۳۲)
اطاعت از خدا یعنی اطاعت از قرآن، که کلام خداست؛ امّا اطاعت از رسول، نمی تواند اطاعت از قرآن باشد. چون قرآن که کلام رسول الله(ص) نیست تا اطاعت از آن، اطاعت از رسول تلقّی شود. پس اطاعت از رسول یعنی اطاعت از امر و نهی خود آن حضرت که مسلمین آن را با عنوان سنّت رسول خدا(ص) می شناسند. و جالب اینجاست که وهّابی ها خود را اهل سنّت می دانند؛ ولی به ما که می رسند، می گویند: فقط قرآن. در حالی که منطقاً ما از احادیث خود آنها نیز می توانیم برای اثبات حقّانیّت خودمان استفاده کنیم.
خلاصه آنکه:
به حکم قرآن، کلام رسول هم برای مسلمین حجّت شرعی است؛ و احادیث نبوی منقول از خود اهل سنّت، وجود امام را واجب و از مصادیق قطعی « ما جاء به النّبی» شمرده اند. تعداد این احادیث نیز بسیار فراوان می باشد؛ که در اصطلاح حدیث، چنین روایاتی را متواتر معنوی گویند؛ که نزد تمام علمای شیعه و سنّی، حدیث متواتر صد در صد معتبر است. چون حدیث متواتر صحیحترین و قویترین شکل حدیث است. خود آیات قرآن نیز به سبب متواتر بودنشان جزء یقینیات مسلمین شده اند.
برای نمونه به چند حدیث از کتب اهل سنّت اشاره می کنیم.
« عن مسروق قال کنا جلوسا عند عبد الله بن مسعود و هو یقرئنا القرآن فقال له رجل یا أبا عبد الرحمن هل سألتم رسول الله صلّی الله و سلّم کم یملک أمر هذه الأمه من خلیفه؟ فقال عبد الله ما سألنی عنها أحد منذ قدمت العراق قبلک. ثمّ قال نعم سألنا رسول الله صلّی الله و سلّم فقال اثنا عشر کعده نقباء بنی إسرائیل. ــــــــــ مروق گوید: نزد عبد الله بن مسعود نشسته بودیم و او برای ما قرآن می خواند. مردی گفت: ای ابا عبد الرّحمن! آیا از پیامبر(ص) پرسیدید که چند خلیفه امر این امّت را صاحب خواهد شد؟ عبد الله گفت: از زمانی که پای در عراق نهاده ام کسی قبل از تو این سوال را از من نپرسیده است. سپس گفت: آری از رسول خدا(ص) پرسیدیم. فرمودند: دوازده نفر خواهند بود، مانند شمار نقبای بنی اسرائیل. » (مسند احمد بن حنبل، ج۱، ۳۹۸)

این حدیث با عباراتی شبیه به همین عبارات، در منابع شیعی نیز آمده است. و ملاحظه می کند که حدیث در مسند امام احمد حنبل است که از از امامان چهارگانه ی فقهی اهل سنّت می باشد. و بزرگی او در نزد اهل سنّت بر کسی پوشیده نیست؛ وی بخصوص در نزد وهّابی ها شأن خاصّی دارد.

« عن جابر بن سمره قال: سمعت النبى صلى اللّه علیه (و آله) و سلم یقول: یکون اثنا عشر أمیرا فقال کلمه لم أسمعها، فقال أبى: إنه قال: کلهم من قریش ــــــ جابر بن سمره گوید: شنیدم از رسول الله (ص) که می فرمودند: دوازده امیر خواهد بود. سپس کلمه ای فرمودند که من نشنیدم. پدرم گفت: فرمودند: همگی از قریش خواهند بود.» (صحیح بخاری، ج۸، ص۱۲۷)

« عن جابر بن سمره قال: سمعت النبى صلى اللّه علیه (و آله) و سلم یقول: لَا یزَالُ الْإِسْلَامُ عَزِیزاً إِلَى اثْنَی عَشَرَ خَلِیفَهً ثُمَّ قَالَ کَلِمَهً لَمْ افْهَمْهَا ، فقلت لأبی: ما قال؟ قال: کلّهم من قریش ـــــــ جابر بن سمره گوید: شنیدم از رسول الله (ص) که می فرمودند: همواره اسلام عزیز است با دوازده خلیفه. سپس کلمه ای گفتند که من نفهمیدم ؛ به پدرم گفتم: چه فرمودند؟ گفت: فرمودند: همه از قریش می باشند»( صحیح مسلم ،ج۶،ص۳)

« عَنْ جَابِرِ بْنِ سَمُرَهَ قَال: دَخَلْتُ مَعَ أَبِی عَلَى النّبی (ص) فسمعته یقول: إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ لَنْ ینْقَضِی حتّی یمْضِی فِیهمْ اثْنَا عَشَرَ خَلِیفَهً ثُمَّ تکلّم بکلام خفیّ علیّ ؛ قال قلت لابی ما قال؟ قال قال کلّهم من قریش ــــــــــ جابر بن سمره گوید: به اتفاق پدرم خدمت حضرت رسول صلى اللَّه علیه و آله رسیدیم ، شنیدم که حضرت می فرمودند: این امر منقضى (سپری) نخواهد شد تا آنگاه که دوازده نفر خلیفه در میان ایشان بگذرند ؛ سپس مطلبى خفی فرمودند. به پدرم گفتم: چه فرمودند؟ گفت: فرمودند: همه از قریش خواهند بود» (صحیح مسلم ،ج۶ ،ص۳)

این سه حدیث اگر چه از حیث الفاظ تفاوتهایی دارند امّا همگی یک معنا را می رسانند. این حدیث از طرق مختلف در منابع شیعه و سنّی نقل شده و در صحّت آن تردید نتوان نمود؛ کما اینکه علمای اهل سنّت بر درستی آن اذعان نموده اند. این سه حدیث را هم که ما ذکر نمودیم، در صحیح بخاری و صحیح مسلم آمده اند ، که اهل سنّت ، احادیث آنها را تماماً درست می دانند. این کتاب دو کتاب، معتبرترین منع حدیثی اهل سنّت می باشند؛ تا آنجا که اهل سنّت در کنار مراسم ختم قرآن، ختم صحیح بخاری هم دارند.

جناب احمد حنبل، از جابر بن سمره نقل نموده که گفت شنیدم که: « رسول الله صلّی الله علیه و سلّم یقول : یکون لهذه الامّه اثنا عشر خلیفه ـــــ برای این امّت، دوازده خلیفه خواهد بود.» (مسند احمد جنبل، ج۵،ص۱۰۶)

جناب احمد حنبل، از انس بن مالک نقل نموده که گفت: « انّ رسول الله صلّی الله علیه و سلّم قام علی باب البیت و نحن فیه، فقال: الائمه مِن قریش … ــــــ همانا رسول خدا(ص) در ورودی خانه ایستاد در حالی که ما درون خانه بودیم، و فرمود: امامان ار قریش هستند. … .» (مسند احمد جنبل، ج۳،ص۱۲۹ و ص۱۸۴(با کمی تفاوت) و السنن البیهقی، ج۳، ص۱۲۱)

حاکم نیشابوری، از اکبار اهل سنّت، به نقل از علی(ع) آورده است: « قال رسول الله صلّی الله علیه و سلّم: الائمه مِن قریش … .» (المستدرک، ج۴، ص۷۶)

عن النّبی(ص): « من مات و لیست علیه طاعه مات میته جاهلیّه ــــــ هر پس بمیرد در حالی که اطاعت از امیری بر او نیست، با مرگ جاهلیّت مرده است.» (التاریخ الکبری، بخاری، ج۶، ص۴۴۵)

حاکم نیشابوری، نقل نمونه که:« قال رسول الله صلّی الله علیه و سلّم: من خرج من الجماعه قید شبر فقد خلع ربقه الاسلام من عنقه حتّی یراجعه و قال من مات و لیس علیه امام جماعه فانّ موتته موته جاهلیّه. ــــــــــــ رسول الله (ص) فرمودند: هر کس از جماعت مسلمین به اندازه ی بند انگشتی خارج شود، یقیناً رشته ی اسلام را بریده است، تا آنکه برگردد به اسلام. و فرمود: هر کس بمیرد در حالی که امام جماعتی بر او نیست، پس همانا مرگ او مرگ جاهلیّت(مرگ مشرکانه) است. » (المستدرک، ج۱، ص۱۱۷)
دقّت شود که منظور از «امام جماعه» امام نماز نیست؛ بلکه مقصود، امام جماعت اسلامی است. خود علمای اهل سنّت نیز همین تفسیر را از حدیث کرده اند.

جناب هیثمی آورده است: :« قال رسول الله صلّی الله علیه و سلّم: من مات بغیر امام مات میته الجاهلیّه و فی روایه من مات و لیس من عنقه بیعه مات میته جاهلیّه ــــ هر کس بدون امام بمیرد با مرگ جاهلیّت مرده است؛ و در روایت دیگر، هر کس بمیرد در حالی که بیعتی بر گردن ندارد، با مرگ جاهلیّت مرده است. » (مجمع الزوائد، ج۵، ص۲۱۸)

قال رسول الله صلّی الله علیه و سلّم:« من مات و لیس علیه امام مات میته جاهلیّه ــــ هر پس بمیرد در حالی که امامی بر او نیست، با مرگ جاهلیّت مرده است.» (مسند ابی یعلی،ج۱۳، ص۳۶۶)

قال رسول الله صلّی الله علیه و سلّم:« من مات و لیس له امام مات میته جاهلیّه ــــ هر پس بمیرد در حالی که امامی برای او نیست، با مرگ جاهلیّت مرده است.» (صحیح ابن حبان،ج۱۰، ص۴۳۴)

اینها تنها اندکی از روایات اهل سنّت هستند که به وضوح تمام نشان می دهند که رسول خدا(ص) وجود امام را در میان امّت، واجب دانسته اند؛ و تأکید نموده اند که اگر کسی امام نداشته باشد، کافر است. مگر نه این است که کافر یعنی منکر اصول دین؟ اگر کسی توحید یا نبوّت یا «ما جاء به النّبی» را انکار کند، کافر است؛ و ملاحظه می کنید که طبق احادیث خود اهل سنّت، آن هم در کتب معتبرشان، منکر وجوب امامت، و عدم معرفت به امام، موجب کفر است. و خود قرآن کریم ما را امر نموده که سخنان پیغمبر را حجّت بدانیم؛ و تهدید نموده که انکار کلام رسول خدا(ص)، موجب عذاب شدید است.
و البته و صد البته، علمای بزرگ اهل سنّت، هیچگاه منکر وجوب امام نبوده و نیستند. لذا اگر مشتی جوجه وهّابی ادّعای عدم وجوب امام را دارند، به اتّفاق آرای علمای بزرگ شیعه و سنّی، از مدار اسلام خارج شده و کافرند. بلی اختلاف نظر در صفات امام و مصداق امام، کسی را کافر نمی کند. چون این مسأله از مسلّمات اسلام نیست؛ امّا اصل مسأله ی وجوب امام، از مسلّمات اسلام است؛ چه در نظر شیعه و چه در نظر علمای بزرگ اهل سنّت. بلکه در صدر اسلام، تمام اصحاب پیغمبر(ص)، از ابوبکر گرفته تا علی(ع)، همگی اجماع داشتند بر وجوب وجود امام یا خلیفه. جناب سیف الدین آمدی، از بزرگان علم عقائد در اهل سنّت گفته است:
« و المعتمد فیه لأهل الحق ما ثبت بالتواتر من إجماع المسلمین فى الصدر الأول بعد وفاه النبی- صلى الله علیه و سلم- على امتناع خلو الوقت عن خلیفه، و إمام، حتى قال أبو بکر رضى اللّه عنه فى خطبته المشهوره، بعد وفاه النّبی- صلى الله علیه و سلم- «إن محمدا قد مات، و لا بدّ لهذا الدین ممن یقوم به» فبادر الکل إلى تصدیقه، و الإذعان لقبول قوله، و لم یخالف فى ذلک أحد من المسلمین، و أرباب الدین؛ بل کانوا مطبقین على الوفاق » (ابکار الافکار فی اصول الدین، سیف الدین آمدی، ج‏۵، ص۱۲۳)
ترجمه:
«اعتقاد اهل حقّ (اهل سنّت) این است که هیچ وقتی خالی از امام و خلیفه نمی شود؛ و این مطلب از راه متواتر بودن اجماع مسلمانان آغاز اسلام بعد از پیامبر(ص) ثابت می شود. تا آنجا که ابوبکر در خطبه ی معروفش، که بعد از وفات پیامبر(ص) طرح نموده گفته است: « همان محمّد مرد، و برای این دین چاره ای از وجود کسی که برای اقامه ی آن برخیزد، نیست.» پس همه مبادرت نمودن به تصدیق او (ابوبکر)؛ و اذعان نمودن به پذیرش سخنش؛ و هیچ کس از مسلمین و ارباب دین، در این مسأله با او مخالفت نورزیدند؛ بلکه در اتّفاق نظر، باهم هماهنگ بودند.»
ملاحظه می کنید که عالم برجسته اهل سنّت، به وضوح تمام، وجود امامت را لازم و واجب دانسته و این را عقیده ی کلّ اهل سنّت شمرده است. و ادّعا نموده که بعد از رحلت رسول خدا(ص) هیچ کدام از اصحاب و مسلمین، با اصل وجود امام مخالفت نداشته اند؛ بلکه اجماع کامل داشته اند بر وجوب آن. و البته شیعه نیز بر همین عقیده است. و نیز می دانیم که علمای هر دو مذهب، چنبن اجماعی را حجّت دانسته متعلّق آن را واجب شرعی می دانند.
جناب میر سید شریف ایجى ـ دیگر متکلّم معروف اهل سنّت ـ نیز در یکی از معروفترین کتب کلامی اهل سنّت، دقیقاً مشابه همین عقیده را ابراز نموده است.
وی گفته است:
« انه تواتر اجماع المسلمین فی الصدر الاول بعد وفاه النبى صلى اللّه علیه و سلم على امتناع خلو الوقت عن خلیفه و امام حتى قال أبو بکر رضی اللّه عنه فی خطبته المشهوره حین وفاته علیه السلام «الا أن محمدا قدمات و لا بد لهذا الدین ممن یقوم به» فبادر الکل الى قبوله و لم یقل أحد لا حاجه الى ذلک بل اتفقوا علیه و قالوا ننظر فی هذا الامر و بکروا الى سقیفه بنی ساعده و ترکوا له اهم الاشیاء و هو دفن رسول اللّه صلى اللّه علیه و سلم و اختلافهم فی التعبین لا یقدح فی ذلک الاتفاق» (شرح المواقف،ج‏ ۸ ،ص۳۴۶)
ترجمه:
« همان تواتر اجماع مسلمین آغاز اسلام بعد از وفات پیامبر(ص) بر این است که هیچ وقتی خالی از امام و خلیفه نیست؛ تا آنجا که ابوبکر در خطبه ی معروفش، که موقع وفات پیامبر(ص) طرح نموده گفته است: « همان محمّد مرد، و برای این دین چاره ای از وجود کسی که برای اقامه ی آن برخیزد، نیست.» پس همه مبادرت نمودن به تصدیق او (ابوبکر)؛ و هیچ کس نگفت که نیازی به امام و خلیفه نیست؛ بلکه همگی اتّفاق نظر داشتند بر آن. و گفتند: هم اندیشی می کنیم در این امر و رفتند به سوی سقیفه ی بنی ساعده و به خاطر این امر مهمّترین امور را ترک نمودند که عبارت است از دفن رسول الله(ص). و اختلاف آنها (مسلمانان صدر اسلام) در تعیین مصداق امام، هیچ خدشه ای به اتّفاق آنها در اصل مسأله وارد نمی کند.»

قاضی عضد الدین ایجی ـ از بزرگان کلامی اشاعره ـ نیز گفته است: « نصب الامام عندنا واجبٌ علینا، سمعاً ــ در نزد ما(اشاعره) نصب امام واجب است بر ما، به حکم نقل». این مطلب در همه ی کتابهای کلامی مهمّ اشاعره بیان شده و مورد قبول واقع شده است.

در اینجا بد نیست، به برخی از کلمات متکلّمان برجسته اهل سنّت اشاره ای داشته باشیم تا ببینید که موضع متکلّمان بزرگ اهل سنّت چیست؟
تعاریف علمای سنّی از امام
سعدالدین تفتازانی و میر سید شریف جرجانی و سیف الدین آمدی گفته اند :« الامامه رئاسه عامّه لشخص من الاشخاص ــ امامت ریاست عمومی است برای شخصی از اشخاص» (شرح المقاصد ، ج۵ ، ص۲۳۴ ــ شرح مواقف ، ج۸ ، ص ۳۴۵ ـــ ابکارالافکار ، ج۳ ، ص ۴۱۶)
قاضی عضدالدین ایجی گفته است: « الامامه خلافه الرّسول فی اقامه الدین بحیث یجب اتّباعه علی کافّه الامّه ـــ امامت خلافت (جانشینی) رسول است در اقامه ی دین ، به گونه ای که واجب است تبعیت از او برای همه ی امّت» (شرح مواقف ، ج۸ ، ص۳۴۵)
سیف الدین آمدی در تعریف دیگری گفته است: « انّ الامامه عباره عن خلافه شخص من الاشخاص للرّسول فی اقامه الشّرع و حفظ حوزه الملّه علی وجه یجب اتّباعه علی کافّه الامّه ــ همانا امامت عبارت است از خلافت شخصی از اشخاص برای رسول در اقامه ی شرع و حفظ حوزه ی ملّه (دین) به نحوی که تبعیت از او واجب می شود بر همه ی امّت.» (ابکارالافکار ، ج۳ ، ص۴۱۶(
ابن خلدون نیز نوشته است: « الامامه خلافه عن صاحب الشّرع فی حراسه الدین و سیاسه الدّنیا. ـــ امامت خلافت (جانشینی ) صاحب شریعت است در حراست از دین و سیاست و مدیریت دنیا.» (مقدّمه ی ابن خلدون ، ص ۱۹۱(

ــ تعاریف علمای بزرگ شیعه
شیخ مفید گفته است: « الامام هو الذی له الرئاسه العامّه فی امور الدین و الدّنیا نیابهً عن النّبی (ص( ــ امام کسی است که دارای رهبری عمومی در امور دین و دنیا به صورت نیابت از پیامبر (ص) باشد.» (النکت الاعتقادیه ، شیخ مفید ، ص۵۳)
سید مرتضی گفته است: « الامامه رئاسه عامّه فی الدّین بالاصاله لا عمّن هو فی دار التّکلیف ـــ امامت رهبری عمومی در زمینه دین به صورت بالاصاله است ؛ نه به صورت نیابت از کسی که در سرای تکلیف می باشد.» (رسائل الشریف المرتضی ، ج۲ ، ص۲۶۴ )
علّامه حلّی گفته است: « الامامه رئاسه عامّه فی الدّین و الدّنیا لشخص من الاشخاص نیابه عن النّبی(ص) ــ امامت رهبری عمومی در زمینه دین و دنیا برای شخصی خاصّ به عنوان نیابت از پیامبر (ص) است.» (الباب الحادی عشر ، علّامه حلّی ، ص۶۶) جناب فاضل مقداد نیز همین تعریف را رائه کرده ولی به جای « نیابه عن النّبی » گفته است: « خلافه عن النّبی » (ارشاد الطالبین ، فاضل مقداد ، ص۳۲۵ ـ ۳۲۶ ـــ اللوامع الالهیه ، فاضل مقداد ، ۳۱۹ـ۳۲۰)

از تعاریف گفته شده استفاده می شود که:
اوّلاً متکلّمین شیعه و سنّی بر سر تعریف امامت اختلاف نظر عمده ای نداشته در محورهای اصلی اتّفاق نظر دارند.
ثانیاً امامت اصطلاحی متکلّمین دارای مشخّصات زیر می باشد.
۱ـ امامت ریاست عمومی بر جمیع امّت می باشد نه بر محدوده ی جغرافیایی خاصّ.
۲ـ متعلّق امامت امام ، امور دین و دنیا بوده منحصر به دین تنها یا دنیای تنها نیست.
۳ـ امام ، خلیفه و جانشین رسول الله می باشد، هم در امور دینی هم در امور دنیوی.
۴ـ اطاعت و تبعیت از امام بر همه ی امّت واجب و ضروری است.
بنا بر این ، امام در اصطلاح متکلّمین ، نه مثل سلطان و رئیس جمهور است نه مثل یک عالم دینی و مفتی صرف ؛ بلکه تمام مسئولیتهای حاکمیتی رسول الله (ص) را دارا می باشد.

ـــ امامت در قرآن
برخی اهل سنّت گفته اند: « اگر راست می گویید آیه صریح در مورد اصل امامت از قرآن بیاورید. »
همین مانده که بگویند: خود خدا بیاید روی زمین و شهادت دهد. خدا گفت هر چه پیغمبرم گفت بپذیرید. ما هم از پیغمبر(ص) تصریحات آوردیم؛ آن هم از منابع خودشان. می گویند: ما نمی پذیریم. یعنی علناً آیات قرآن را که سخن پیامبر(ص) را حجّت دانسته ردّ می کنند. می گویند فقط قرآن. آنگاه دوباره شرط می گذارند که حقّ استفاده از شأن نزول آیات را هم ندارید؛ یعنی حتّی در آیه ای، اگر شأن نزول را خود اهل سنّت هم نقل نموده باشند باز هم نمی پذیرند. آیا بهانه جویی و بیمار دلی از این واضحتر می توان سراغ داشت؟! می گویند تفسیر نه. یعنی چه؟ یعنی آیه را آن گونه که ما اهل سنّت تفسیر می کنیم معنا کنید. اگر ما می گوییم: ولی، یعنی دوست، شما حقّ ندارید به علم لغت رجوع کرده معنی حقیقی ولی را به کار ببرید.
این کار یعنی بهانه جویی. یعنی از اوّل خودشان اعتراف می کنند که هر چه شما بیاورید ما نمی پذیریم. ما هم می دانیم که نخواهند پذیرفت، ولی باز برای اثبات وجوب وجود امام، و اثبات اینکه امامت از مصادیق «ما جاء به النّبی» هست، به آیاتی اشاره می کنم. اگر چه این حرفها کوردلان را فایده ندارد، ولی هستند چشمان بینا و گوشهای شنوایی که از حقّ بهره ببرند.

استدلال نخست:
« وَ نَجَّیناهُ وَ لُوطاً إِلَى الْأَرْضِ الَّتی‏ بارَکْنا فیها لِلْعالَمینَ (۷۱) وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یعْقُوبَ نافِلَهً وَ کُلاًّ جَعَلْنا صالِحینَ (۷۲) وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَینا إِلَیهِمْ فِعْلَ الْخَیراتِ وَ إِقامَ الصَّلاهِ وَ إیتاءَ الزَّکاهِ وَ کانُوا لَنا عابِدینَ . ـــــ و او (ابراهیم ) و لوط را به سرزمینی که آن را براى همه ی جهانیان پربرکت ساختیم ، نجات دادیم. (۷۱) و اسحاق و یعقوب را به عنوان عطیه به او بخشیدیم و همه را شایسته قرار دادیم. (۷۲) و آنان را امامانی قرار دادیم که به امر ما ، هدایت مى‏کردند؛ و انجام کارهاى نیک و برپاداشتن نماز و اداى زکات را به آنها وحى کردیم ؛ و تنها ما را عبادت مى‏کردند. » (سوره الانبیاء)
طبق این آیه، انبیای نام برده شده در این آیه، افزون بر نبوّت، امامت هم داشته اند. امامت آنها نیز از سوی خدا بوده است. اگر برای مردم، امام لازم نیست، خدا برای چه این انبیاء را امام قرار داد؟! پس یقیناً امام برای مردم لازم است که خداوند متعال این بزرگواران را به مقام امامت نصب نمود.
از این آیات فهمیده می شود که امام باید شأنیّت نبوّت را هم داشته باشد؛ یعنی اگر نبوّت ختم نشده باشد، لیاقت نبی شدن را داشته باشد. پس بعد از نبی اکرم (ص) کسی باید امام گردد که اگر نبوّت ختم نمی شد لیاقت نبوّت را داشت ؛ و آن علی بن ابی طالب(ع) است ، که طبق حدیث منزلت ، افضل از هارون نبی است. چون نبی اکرم(ص) فرمود:« تو نسبت به من مثل هارون هستی نسبت به موسی الّا اینکه پیامبری بعد از من نیست.» (ر.ک: صحیح بخاری ، ج ۴ ، ۲۰۹ و ج۵ ، ص۱۲۹ ــ صحیح مسلم ، ج۷ ، ص ۱۲۰)
پس اگر پیامبر اسلام(ص) افضل از موسی(ع) است به ناچار علی (ع) نیز باید افضل از حضرت حضرت هارون(ع) باشد تا این نسبت حفظ گردد. همچنین رسول خدا در همین گفتار به طور ضمنی متذکّر شدند که اگر بعد از من نبوّت ختم نمی شد ، تو شأنیّت نبوّت را داشتی.
این آیه با صراحت تمام دلالت بر این دارد که اوّلاً گروهی از انبیاء، امام بوده اند. ثانیاً امام را خدا نصب می کند نه مردم. ثالثاً وجود امام لازم است؛ و الّا خدا این انبیاء را امام نمی کرد.
پس روشن می شود که تعیین امام، تکلیف ما بندگان نیست. وقتی تکلیف ما نیست و کار خداست، پس نمی تواند از فروع دین باشد. وقتی از فروع دین نبود، واضح است که از اصول دین خواهد بود.
ممکن است کسی بگوید:
امامت اینها همان نبوّتشان بوده نه چیزی دیگر. گوییم: این آیه را بخوان تا بفهمی که کسی می تواند نبی باشد ولی امام نباشد؛ و بعد از نبوّت، امامت بیابد. « وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیتی‏ قالَ لا ینالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ . ـــــ (به خاطر آورید) هنگامى را که خداوند، ابراهیم را با وسایل گوناگونى آزمود. و او به خوبى از عهده ی این آزمایشها برآمد. خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پیشواى مردم قرار دادم!» ابراهیم عرض کرد: «از دودمان من(نیز امامانى قرار بده!)» خداوند فرمود: «پیمان من، به ظالمین نمى‏رسد. » (البقره:۱۲۴)

استدلال دوم:
« وَ لَقَدْ آتَینا مُوسَى الْکِتابَ فَلا تَکُنْ فی‏ مِرْیهٍ مِنْ لِقائِهِ وَ جَعَلْناهُ هُدىً لِبَنی‏ إِسْرائیلَ ؛ وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّهً یهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ کانُوا بِآیاتِنا یوقِنُونَ . ـــــ ما به موسى کتاب آسمانى دادیم؛ و شک نداشته باش که او آیات الهى را دریافت داشت؛ و ما آن را وسیله هدایت بنى اسرائیل قرار دادیم ؛ و از آنان امامانی قرار دادیم که به فرمان ما هدایت مى‏کردند؛ چون شکیبایى نمودند، و به آیات ما یقین داشتند.» (السجده : ۲۳، ۲۴)
طبق این آیات در بین بنی اسرائیل، امامانی وجود داشته اند؛ که جعل و نصب آنها با خدا بوده است نه با مردم. اگر برای مردم، امام لازم نیست، پس خدا برای چه بر آن مردم، تعیین امام کرده است؟! از این آیه، هم وجوب وجود امام ثابت می شود، هم منصوب از طرف خدا بود امام ثابت می شود، هم ثابت می شود که امام باید به امر خدا امامت نماید ؛ و لازمه ی این امر آن است که امام عالم به تمام اوامر و نواهی خدا باشد؛ یعنی باید علم او شامل تمام حقیقت کتاب آسمانی بوده و علمش عین علم پیغمبر آن امّت باشد.
این آیه نیز با صراحت تمام، وجوب وجود امام را اثبات می کند. و ثابت می کند که امام مسند الهی است، درست مثل نبوّت. لذا تکلیف ما نیست که امام را تعیین کنیم. و وقتی تعیین مصداق امام، تکلیف ما نبوده کار خداست، یعنی امامت از فروع دین نیست. وقتی از فروع دین نیست یعنی از اصول دین است.

استدلال سوم:
خداوند متعال مى فرماید: « وَمِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّهٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ ــــ و از آنها که آفریدیم، گروهى به سوى حق هدایت مى کنند و با آن عدالت ورزی مى نمایند».
فخر رازى ـ از علمای اهل سنّت ـ در ذیل آیه ی فوق در تفسیرش از جبائى نقل مى کند: «این آیه دلالت دارد بر این که هیچ عصرى از کسانى که قیام و عمل به حقّ کرده و مردم را به آن هدایت مى کنند، خالى نیست» (تفسیر فخررازى، ج۱۵، ص۷۲)
کلینى(رحمه الله) به سند خود از عبدالله بن سنان نقل مى کند که از امام صادق(علیه السلام) درباره ی آیه ی « وَمِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّهٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ یَعْدِلُونَ» سؤال کردم. حضرت فرمود: «مقصود از آیه ائمه هستند.» (اصول کافى، ج ۱، ص ۴۱۴)
این دو مطلب را گفتیم تا بفهمانیم که در هم در شیعه هم در میان اهل سنّت، کسانی از این آیه، وجوب وجود امام را استفاده نموده اند.
امّا استدلال ما.
طبق این آیه، شکّی نیست که در هر عصری، کسانی به حقّ هدایت خواهند نمود و با حقّ، عدالت ورزی خواهند کرد. این معنای صریح آیه است نه تفسیر.
حال از منکران وجوب وجود امام می پرسیم: آیا کسی که هدایت به حقّ می کند، و با حقّ، عدالت ورزی می کند، امام هست یا نیست؟ چنین کسی یقیناً امام مردم است. چون امام یعنی جلودار مردم در مسیر هدایت و عدالت. شاهدش آنکه خدای تعالی فرمود: « وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یهْدُونَ بِأَمْرِنا ـــ و آنان را امامانی قرار دادیم که به امر ما ، هدایت مى‏کردند.» (الانبیاء:۷۳) در این آیه به وضوح می بینید که هدایت را کار امام دانسته است.
شکّ نیست که بر همگان واجب است که دنبال حقّ بروند؛ و اینها کسانی هستند که مردم را به حقّ هدایت می کنند. پس اینها جلودار و پیشوای مردم هستند؛ و بر همه واجب است در پی اینها بروند؛ و حقّ را از اینها بپذیرند.
همچنین از این آیه استفاده می شود که این افراد، معصومند. چون طبق آیه، اینها به حقّ هدایت می کنند؛ و جز معصوم، هیچ کس نمی تواند مردم را به حقّ هدایت کنند. چرا که هر غیر معصومی، احتمال خطا در تشخیص حقّ دارد. بلی ممکن است کسی در اکثر اوقات حقّ را درست تشخیص دهد، لذا در اکثر اوقات، به حقّ هدایت کند، امّا جز معصوم، کسی نمی تواند همواره حقّ را تشخیص دهد و همواره به حقّ هدایت کند. این آیه نیز نگفت اکثراً به حقّ هدایت می کنند؛ بلکه فرمود: « یَهْدُونَ بِالْحَقِّ».
این معنا در آیه ۳۵ یونس هم مورد تأکید قرار گرفته که هادی امّت، خودش باید محتاج هدایت دیگری ـ غیر از خدا ـ نباشد؛ « أَ فَمَنْ یهْدی إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یتَّبَعَ أَمَّنْ لا یهِدِّی إِلاَّ أَنْ یهْدى‏ فَما لَکُمْ کَیفَ تَحْکُمُونَ ـــ آیا کسى که هدایت به سوى حق مى‏کند براى پیروى شایسته‏تر است، یا آن کس که خود هدایت نمى‏شود مگر هدایتش کنند؟ شما را چه مى‏شود، چگونه داورى مى‏کنید؟! »
شبهه:
ممکن است کسی بگوید: در این آیه سخن از فرد نیست بلکه سخن از امّت است.
گوییم:
اوّلاً امّت یعنی گروه منسجم؛ و سلسله ی ائمه(ع) گروه منسجم و هماهنگ هستند.
ثانیاً به یک نفر هم امّت گفته می شود. شاهدش آیه ۱۲۰ نحل که فرمود: « إِنَّ إِبْراهیمَ کانَ أُمَّهً قانِتاً لِلَّهِ حَنیفاً وَ لَمْ یکُ مِنَ الْمُشْرِکینَ ــــ ابراهیم امّتى بود مطیع فرمان خدا؛ خالى از هر گونه انحراف؛ و از مشرکان نبود.»

استدلال چهارم:
خدای تعالی فرمود:« وَ واعَدْنا مُوسى‏ ثَلاثینَ لَیلَهً وَ أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ فَتَمَّ میقاتُ رَبِّهِ أَرْبَعینَ لَیلَهً وَ قالَ مُوسى‏ لِأَخیهِ هارُونَ اخْلُفْنی‏ فی‏ قَوْمی‏ وَ أَصْلِحْ وَ لا تَتَّبِعْ سَبیلَ الْمُفْسِدین‏ ــــــ و ما با موسى، سى شب وعده گذاشتیم؛ سپس آن را با ده شب تکمیل نمودیم؛ به این ترتیب، میعاد پروردگارش، چهل شب تمام شد. و موسى به برادرش هارون گفت: « خلیفه ی (جانشین) من باش در میان قومم! و اصلاح کن! و از روش مفسدان، پیروى منما!» (الأعراف:۱۴۲)
حضرت موسی(ع) رفت به میقات، آن هم فقط برای چهل روز. امّا مردم را به حال خود رها نکرد؛ بلکه برای خودش خلیفه قرار داد.
اگر در غیاب یک پیامبر ، امام و خلیفه لازم نیست، پس برای چه حضرت موسی(ع) هارون(ع) را خلیفه ی خود قرار داد؟! آن هم برای چهل روز. چطور برای چهل روز غیبت پیغمبر، امام و خلیفه لازم است؛ امّا برای چندین قرن لازم نیست؟! « ما لَکُمْ کَیفَ تَحْکُمُون‏ ـــ شما را چه مى‏شود؟! چگونه داورى مى‏کنید؟!»
همچنین طبق این آیه، خلیفه ی موسی(ع) را خود آن حضرت تعیین نمود نه مردم. پس تعیین خلیفه برای یک پیغمبر، تکلیف مردم نیست. وقتی تعیین خلیفه تکلیف مردم نیست، یعنی جزء فروع دین هم نیست. و وقتی از فروع دین نیست، یعنی از اصول دین است.
این آیه نیز صراحت در مقصود دارد؛ و محتاج تفسیر نیست. البته آنکه بخواهد بهانه بگیرد، بهانه خواهد گرفت.

استدلال پنجم:
خدای تعالی فرموده است: « إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یقیمُونَ الصَّلاهَ وَ یؤْتُونَ الزَّکاهَ وَ هُمْ راکِعُونَ . ـــ ولىّ شما ، تنها خداست و پیامبر او و آنها که ایمان آورده‏اند؛ همانها که نماز را برپا مى‏دارند ، و در حال رکوع، زکات مى‏دهند» (المائده:۵۵)
شیعه و سنّی اتّفاق نظر دارند که این آیه ، در شأن علی (ع) نازل شده است. اینجا کسی نمی تواند به ما تحکّم کند که به شأن نزول رجوع نکنید. چرا؟
به دو دلیل:
نخست آنکه اگر به شأن نزول مراجعه نکنیم، این آیه لغو و بیهوده خواهد بود؛ و خدا منزّه از آن است که کار لغو کند. امّا اگر به شأن نزول آیه رجوع نکنیم، آیه لغو می شود؟ چون در این آیه برای ما سه ولی مشخص است؛ که باید آن سه را شناسایی کرده ولایتشان را بپذیریم، در غیر این صورت از حکم خدا سرپیچی کرده ایم. ولیّ اوّل خداست، ولیّ دوم رسول خداست؛ امّا ولیّ سوم کیست؟ آیه اسمی نبرده است. حال اگر مخالفین ما می توانند بدون شأن نزول مصداق سوم را پیدا کنند بسم الله پیدا کنند! روشن است که که نمی توان پیدا نمود. پس بدون مراجعه به شأن نزول آیه، قستمی از این، بی فایده و لغو خواهد بود. لذا در خود این آیه، مراجعه کردن به شأن نزول، واجب شده است. چون در غیر این صورت باید قائل شویم که اینکه خدا کار لغو کرده است.
امّا دلیل دوم آنکه: در شأن نزول این آیه، اختلافی در کار نیست؛ تا مراجعه به آن قول تفسیری حساب شود. شیعه و سنّی اتّفاق نظر دارند که شأن نزول آیه جریان صدقه دادن علی(ع) در حال رکوع بوده است. لکن اهل سنّت مدّعی اند که مراد از ولیّ در این آیه ، ولایت تصرّف(امامت) نیست بلکه منظور ولایت به معنی محبّت یا نصرت و امثال آن است. امّا شیعه می گوید: لفظ ولیّ در این آیه مطلق بوده تمام معانی و مصادیق آن را ـ که در این آیه قابل اخذ است ـ شامل می باشد که از جمله یکی از آن معانی ، ولایت تصرّف است که همان امامت و حاکمیّت باشد.
دقّت فرمایید که شیعه آیه را تفسیر نمی کند؛ بلکه آیه را به همان معنای ظاهری اش می گیرد. این اهل سنّت است که «ولیّ» را تفسیر می کند به محبّ یا محبوب یا ناصر و امثال آن؛ یعنی از بین معانی متعدّد ولیّ، تعدادی را که خودشان دلشان خواسته انتخاب می کنند. امّا شیعه می گوید: ولیّ یعنی ولیّ، با تمام آن معانی که برای خدا و برای رسول، مناسب است. چون وقتی ما دلیلی برای قید زدن یک لفظ نداریم، منطقاً باید معنای مطلق آن را در نظر بگیریم. اگر شما بگویید: « کتاب چیز خوبی است.» آیا من می توانم آن را تفسیر به قرآن؛ و بگویم: « منظور آن است که قرآن چیز خوبی است.» وقتی شما خودت قیدی برای کتاب نیاورده ای من به چه مجوزی می توانم آن را قید بزنم؟! در آیه مورد بحث هم، ولیّ به صورت مطلق به کار رفته، لذا تمام معانی مناسب آن را شامل است. پس طبق این، خدا و رسول و علی(ع)، هم محبش ما هستند، هم محبوب ما هستند، هم ناصر ما هستند، هم ما باید آنها را یاری کنیم، هم حاکم ما هستند، هم متصرّف در ما هستند، هم … .
افزون بر اطلاق آیه ، شاهد دیگر این ادّعا ، آن است که در این آیه ، ولایت ، ابتدا برای خدا و سپس برای پیامبر و در مرتبه ی سوم برای علی (ع) ثابت شده است ؛ و ولایت درباره ی خدا ــ به تمام معانی آن ــ ، در واقع، به سلطنت ،حاکمیّت و متصرّف بودن او بر می گردد. یعنی چرا خدا را باید دوست داشت؟ چرا باید از او نصرت طلبید؟ چرا باید فقط او را دوست خود دانست؟ چرا … ؟ ، پاسخ همه ی اینها یکی است. چون تنها اوست که می تواند در امور ما سلطه و حاکمیّت و تصرّف داشته باشد ؛ و غیر او تا او اراده نکند ، کاره ای نیستند. پس در این آیه ، چون واژه ی ولیّ در مورد خدا نیز به کار رفته ، مطلق بوده ، تمام معانی را در بر می گیرد؛ و هیچ قیدی در آیه نیست که معنی آن را قید زده به قسم خاصّی از ولایت محدود کند. پس این آیه نه تنها وجوب وجود امام را ثابت می کند، مصداق نخست آن بعد از رسول خدا(ص) را هم مشخّص می نماید.
افزون بر اینها ، حتّی اگر نظر اهل سنّت را هم در این باره بپذیریم و مراد از ولایت در این آیه را ، ولایت نصرت یا ولایت محبّت بدانیم ، باز امامت برای علی (ع) ثابت می شود. چون طبق گواهی تاریخ، علی (ع) مدّتها با ابوبکر بیعت نکرد و خود ادّعای امامت نمود؛ و طبق آیه ی مورد بحث بر همگان و از جمله بر خود ابوبکر واجب بود که او را یاری و نصرت نمایند و شرط محبّت را که حمایت است به جا آورند؛ لکن او نه تنها چنین نکردند بلکه با او مخالفت نموده و درگیر شد؛ که اسناد این مخالفت و درگیری در منابع خود اهل سنّت موجود است. پس به یقین ابوبکر از
حکم این آیه عدول نموده است ؛ و آنکه از حکم خدا عدول نماید فاسق و ظالم بوده به حکم « لا ینالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ » (بقره:۱۲۴) حقّ امامت ندارد.
امیرمؤمنان(ع) در جریان شورای شش نفره نیز ادّعای امامت داشت؛ امّا اعضای شورا و از جمله عثمان، از نصرت او پرهیز نمودند؛ در حالی که طبق معنایی که خود اهل سنّت از آیه دارند، باید از حضرتش حمایت می نمودند و او را نصرت می کردند.

استدلال ششم:
خدای تعالی فرموده است: « یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُم‏ … ــ اى کسانى که ایمان آورده‏اید! اطاعت کنید خدا را! و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولوا الأمر را… » (النساء:۵۹)
معنی لغوی اولوا الأمر چیست؟
«امر» یعنی فرمان، یعنی حکم؛ و «اولوا» یعنی دارندگان، صاحبان. پس معنی این ترکیب می شود: دارندگان حکم، صاحبان فرمان، آنانکه حقّ حکمرانی دارند، آنان که حقّ فرمانروایی دارند.
آیا حکمرانی و فرمانروایی از شئون امامت و خلافت نیست؟ یقیناً هست.
از منظر شیعه، مقصود از تعبیر « أُولِی الْأَمْر» همان امام بعد از پیامبر(ص) و جانشین آن حضرت است. آیه نیز به وضوح نشان می دهد که«اولوا الأمر» اوّلاً بعد از پیامبر است؛ ثانیاً اطاعت او واجب است. ثالثاً اطاعت او مثل اطاعت پیغمبر است.
آیا بین شیعه و سنّی، کسی غیر از امام و خلیفه وجود دارد که این سه ویژگی در او باشد؟
امام یعنی جلودار، یعنی پیشوا، و خلیفه یعنی جانشین. و « أُولِی الْأَمْر» یعنی فرمانروا و حاکم. به نظر شما کدامیک از این سه لفظ معنای روشنتر و واضحتری دارند؟ اگر کسی اهل غرض و مرض نباشد، تصدیق می کند که تعبیر « أُولِی الْأَمْر» برای رساندن مفهوم «حاکمیّت بر مردم» از وضوح بیشتری برخوردار است. لفظ امام به معنی جلودار، قابل تأویل است؛ یعنی ممکن است کسی بگوید: مراد از امام، امام معنوی است؛ یا امام جماعت نماز است. در مورد خلیفه هم ممکن است کسی بگوید: مراد، جانشین پیامبر در بیان احکام دین است نه در حاکمیّت. امّا لفظ «أُولِی الْأَمْر» بخصوص وقتی که خدا امر نموده است به اطاعت از او، آن هم بعد از امر به اطاعت خودش و پیغمبرش، به وضوح نشان می دهد که مراد خدا، حاکمیّت و فرمانروایی بر مردم است.

شیعه بر طبق همین آیه، اعتقاد دارد که « أُولِی الْأَمْر» همان امام و خلیفه در اصطلاح متکلّمین است؛ و اطاعت از او مثل اطاعت از خود پیغمبر(ص) واجب شرعی است؛ و انکار او در حکم انکار خود پیغمبر(ص) است. همچنین از همین آیه استفاده می کند که: « واجب نمودن اطاعت «أُولِی الْأَمْر» مستلزم وجود خارجی او است.» چون واجب کردن اطاعت کسی که وجود ندارد، کار لغوی است.
متکلمان بزرگ اهل سنّت نیز با همین آیه بر وجوب وجود امام استدلال نموده اند.
سعد الدین تفتازانی ـ از بزرگان متکلّمین سنّی ـ با استناد به همین آیه گفته است: « وجوب اطاعت از اولی الامر، مقتضی وجوب تحقّق آن است.»
وی در این استدلال، اوّلاً « أُولِی الْأَمْر» را همان امام دانسته است. ثانیاً از اینکه خدا اطاعت « أُولِی الْأَمْر» را واجب نموده استدلال کرده که پس خود امام هم باید موجود باشد. چون واجب نمودن اطاعت کسی که وجود ندارد، کاری است عبث. پس وقتی خدا اطاعت « أُولِی الْأَمْر» را واجب نموده، یعنی وجود آن را هم لازم دانسته است.
البته تفاوت شیعه با اهل سنّت در این است که آنها می گویند: خدا بر ما واجب نموده که امام را تعیین کنیم. امّا شیعه می گوید: بر خود خدا لازم است که امام را برای ما تعیین کند. لذا در اصل اینکه خدای تعالی وجود امام را الزامی دانسته هر دو مذهب اتّفاق نظر دارند.
از این آیه، عصمت « أُولِی الْأَمْر» نیز ثابت می شود. چون طبق این آیه، اطاعت از « أُولِی الْأَمْر» مثل اطاعت از خدا و رسول ، باید مطلق و بدون قید و شرط باشد. متکلّمین نیز همین معنا را در تعریفشان از امام ، منعکس ساختند.
حال چگونه ممکن است خداوند متعال ما را امر به اطاعت بی چون و چرا از کسی کند که خودش هر لحظه احتمال گناه یا احتمال خطا و سهو دارد؟!! پس اگر ما به حکم قرآن مکلّفیم تا از « أُولِی الْأَمْر» بعد از رسول الله (ص) اطاعت بی چون و چرا کنیم ؛ لابد او باید مثل خود رسول خدا(ص) ، معصوم باشد. چون امر به اطاعت بی چون و چرا از غیر معصوم ، مساوی است با امر به اطاعت بی چون و چرا از گناه یا خطای دیگری. و این کاری نیست که خدا انجام دهد. لذا فرمود: « أَ فَمَنْ یهْدی إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یتَّبَعَ أَمَّنْ لا یهِدِّی إِلاَّ أَنْ یهْدى‏ فَما لَکُمْ کَیفَ تَحْکُمُونَ ـــ آیا کسى که هدایت به سوى حق مى‏کند براى پیروى شایسته‏تر است، یا آن کس که خود هدایت نمى‏شود مگر هدایتش کنند؟ شما را چه مى‏شود، چگونه داورى مى‏کنید؟! » (یونس: ۳۵)
آیا غیر از انسان معصوم ، که خود منزّه از خطا و هدایت کننده به خداست ، کسی هست که نیاز به امام و هدیت کننده نداشته باشد؟ آیا خلفای مورد نظر اهل سنّت نیاز به هدایت داشتند یا نداشتند؟ اگر بگویند نیاز به هدایت نداشتند گزافه گفته اند ؛ کسانی که زمانی غرق در شرک بودند چگونه به یکباره معصوم گشتند؟ و دلیل عصمتشان چیست؟ و اگر نیاز به هدایت داشتند طبق آیه ی مورد بحث ، باید از امامی اطاعت نمایند تا آنها را به حقّ رهنمون شود. پس خود خلفای سه گانه باید امامی می داشتند. حال می پرسیم که آن امام که بوده است؟ ممکن است بگویند: نبیّ اکرم (ص) یا قرآن کریم ؛ گوییم در آن صورت امامت خود آنان لغو است ؛ چون نبیّ اکرم (ص) و قرآن کریم ، همانگونه که می توانند امام آن سه نفر باشند امام دیگران نیز می توانند باشند. پس این سه تن چه رجحانی داشتند که محتاج به امام انسانی زنده نبودند؟ بنا بر این ، از بین مدّعیان امامت ، تنها آن کسی حقیقتاً حقّ امامت داشته که عین قرآن و علم او عین علم رسول الله بوده است ؛ و طبق دلائل نقلی مثل حدیث مدینه العلم و حدیث ثقلین و … ، آن شخص کسی نیست جز علی (ع).

استدلال هفتم:
« وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیتی‏ قالَ لا ینالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ . ـــــ (به خاطر آورید) هنگامى را که خداوند، ابراهیم را با وسایل گوناگونى آزمود. و او به خوبى از عهده ی این آزمایشها برآمد. خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پیشواى مردم قرار دادم!» ابراهیم عرض کرد: «از دودمان من(نیز امامانى قرار بده!)» خداوند فرمود: «پیمان من، به ظالمین نمى‏رسد. » (البقره:۱۲۴)
امامت در این آیه مطلق به کار رفته ، لذا تمام مصادیق امامت را ، که حضرت ابراهیم (ع) شأنیّت آن را داشت ، شامل می شود ؛ و یکی از آن مصادیق ، امامت سیاسی و حاکمیّتی است که در امامت مورد نظر متکلمین اهل سنّت پر رنگتر از دیگر ابعاد امامت مطرح می شود.
امامت مطرح در این آیه به هر کدام از مصادیق آن که گرفته شود ــ اعمّ از امامت معنوی ، امامت علمی ، امامت نماز و … ــ قبل از اعطاء امامت به ابراهیم (ع) در او وجود داشته است ، جز امامت سیاسی و امامت به معنای حقّ حاکمیّت بر جامعه ؛ چرا که اوّلاً آن حضرت قبل از امامت ، پیامبر اولوا الاعزم بوده ؛ و پیامبر هر قومی یقیناً در علم و عمل و معنویّت و دیگر امور ، بر قوم خود برتری و پیشوایی دارد. ثانیاً جز امامت سیاسی ، هیچکدام از مصادیق امامت ، که در مورد آن حضرت مطرح باشد ، نیاز به جعل مستقلّ ندارد ؛ بلکه با جعل آن حضرت به نبوّت ، همه ی آن معانی نیز حاصل می شوند. پس م پرسش است که چگونه در امّت اسلام کسانی ادّعای امامت نموده اند در حالی که فاقد این حدّ از صلاحیّتند ؛ و چگونه در زمان خود ، امامت علی بن ابی طالب (ع) را نپذیرفتند در حالی که طبق حدیث منزلت که مورد قبول اهل سنّت بوده ، در صحیحترین کتب آنها نقل شده است ، شأن علی (ع) نسبت به پیامبر(ص) مثل شأن هارون پیامبر است نسبت به حضرت موسی. « حَیثُ اسْتَخْلَفَهُ عَلَى الْمَدِینَهِ فَقَالَ یا رَسُولَ اللَّهِ أَ تُخْلِفُنِی عَلَى النِّسَاءِ وَ الصِّبْیانِ فَقَالَ أَ مَا تَرْضَى أَنْ تَکُونَ مِنِّی بِمَنْزِلَهِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِی بَعْدِی‏ . ـــــ زمانی که پیامبر(ص) ـ در عزیمت به جنگ ـ علی (ع) را به عنوان خلیفه ی خود در مدینه گذاشت ، علی (ع) گفت:
یا رسول الله ! آیا مرا بر زنان و کودکان خلیفه قرار می دهی؟! پس پیامبر (ص) فرمود: آیا راضی نیستی به اینکه نسبت به من مثل هارون باشی نسبت به موسی ، غیر از اینکه بعد از من پیامبری نیست. » (صحیح بخاری ، ج ۴ ، ۲۰۹ و ج۵ ، ص۱۲۹ ــ صحیح مسلم ، ج۷ ، ص ۱۲۰)
مگر خود علمای اهل سنّت در تعاریفشان از امام نگفتند که « الامامهُ خلافهٌ عن الرسول … » ؟ و مگر در این حدیث معتبر تصریح نشد که پیامبر (ص) ، علی (ع) را در زمان خود خلیفه قرار داد؟! چگونه با وجود کسی که از هارون پیامبر افضل می باشد ، نوبت امامت به دیگران می رسد؟! وقتی نسبت علی (ع) به پیامبر اکرم (ص) ، مثل نسبت هارون به موسی است ، پس به همان میزان که رسول الله (ص) از موسی (ع) افضل است باید علی (ع) نیز از هارون افضل باشد تا این نسبت حفظ شود.
طبق این آیه، خداوند متعال خودش ابراهیم (ع) را به امامت نصب نمود. پس امامت باید به نصب خدا باشد نه به انتخاب مردم. پس جریان سقیفه و محصول آن باطل است ؛ چون به نصب الهی نبود.
طبق آیه ی مورد بحث ، امامت «عهد الله» است ، یعنی عهدی است بین امام و خدا ؛ پس انتخاب مردم دخلی در آن ندارد. بنا بر این ، تعیین امام تکلیف بندگان نیست؛ و این یعنی آنکه امامت از فروع دین نیست. بنا بر این امامت از اصول دین خواهد بود. بر اساس این آیه و آیاتی دیگر، جریان سقیفه و تعیین امام هم باطل بوده است؛ چون بندگان در «عهد الله» دخالت نموده اند.
بر این اساس اگر سه خلیفه ی اهل سنّت امام نیستند ، در تمام آن مدّت امام برحقّ علی بن ابی طالب بوده است. چون از طرفی طبق دلائل امامت عامّه ، وجود امام ضرورت دارد و شیعه و سنّی بر آن اتّفاق نظر دارند. از طرف دیگر تنها علی بن ابی طالب بود که در مدّت خلافت سه خلیفه ، دعوی امامت داشت. پس اگر امامت آن سه تن باطل بوده جز امامت آن حضرت گزینه ی دیگری باقی نمی ماند.
طبق این آیه، امامت که عهد الله است به ظالمین نمی رسد. در این تعبیر قرآنی ، درباره ی ظالم چهار احتمال است.
۱٫ آنکه در سراسر عمرش ظالم است.
۲٫ آنکه در اوّل عمر عادل ، ولی در ادامه ی آن ظالم است.
۳٫ آنکه در اوّل عمر ظالم ، ولی در ادامه ی آن عادل است.
۴٫ آنکه گاه ظالم است و گاه عادل.
بر این اساس در ذرّیـّه و نسل حضرت ابراهیم (ع) پنج صنف افراد ، احتمال وجود خواهند داشت که عبارتند از :
۱٫ افرادی که در سراسر عمرشان ظالم باشند.
۲٫ افرادی که اوّل عمر عادل ، ولی در ادامه ی آن ظالم باشند.
۳٫ افرادی که در اوّل عمر ظالم ، ولی در ادامه ی آن عادل باشند.
۴٫ افرادی که گاه ظالم و گاه عادل باشند.
۵٫ افرادی که هیچگاه ظالم نبوده در تمام عمر معصوم از ظلم باشند.
روشن است که حضرت ابراهیم (ع) مورد اوّل و دوم را در دعای خود اراده نمی کند. چون دو گروه اوّل ظالم بالفعل بوده ، اهل جهنّم می باشند ؛ و هیچ مومن عاقلی از خدا نمی خواهد که ظالم بالفعل و اهل جهنّم را امام مردم قرار دهد کجا رسد که پیامبری اولوالعزم چنین تقاضایی از خدا بکند. پس منظور آن حضرت از « من ذرّیـّتی » سه گروه اخیر بوده اند که یکی معصوم می باشد و دو تای دیگر ، اگر چه ظلم داشته اند ، ولی معلوم نیست که اهل جهنّم باشند ؛ کما اینکه اهل بهشت بودن آنها نیز معلوم نیست.
آنگاه که حضرت ابراهیم (ع) امامت را بر این سه گروه از ذرّیـّه ی خود طلب نمود ، خداوند متعال دعای او را مستجاب ساخت ، امّا نه به طور مطلق ؛ بلکه فرمود: از میان این سه گروه ، تنها آنهایی قابلیت امامت خواهند داشت که اسم ظالم بر آنها صدق نکند. و روشن است که از این سه گروه ، تنها گروه پنج هستند که هیچ گاه ظلم نداشته اند و اسم ظالم بر آنها صدق نمی کند ؛ و تنها این گروهند که اهل بهشت بودن آنها یقینی است. پس امامت تنها از آنِ کسانی است که در سراسر عمرشان معصوم از هر گونه گناهی باشند ؛ چرا که هر گناهی از مصادیق ظلم است. حال چگونه اهل سقیفه ادّعای امامت نمودند در حالی که اوّلاً قبل از اسلام سابقه ی کفر داشتند ؛ ثانیاً در زمان اسلام نیز معصوم از گناه نبودند ؛ ثالثاً در زمان خلافتشان نیز به تصریح علمای خود اهل سنّت کارهای خلافشان کم نبود.

ـ استدلالی دیگر از این آیه
وقتی حضرت ابراهیم(ع) خودش به امامت رسید، از خدا خواست که از ذرّیّه (نسل) او هم کسانی امام شوند. و خداوند متعال نفرمود: امامت فقط برای توست،بلکه داعای او را مستجاب نمود؛ لکن نه به نحو مطلق، بلکه ذرّیّه ی او را دو دسته کرد، آنها که ظلم خواهند داشت و آنها که ظلمی نخواهند داشت(معصوم خواهند بود). آنگاه دعای او را در حقّ ذرّیّه ی غیر ظالم (معصوم) او مستجاب نمود. لذا در آیات قرآن ملاحظه می کنید که خداوند متعال به امام بودن برخی فرزندان معصوم آن حضرت تصریح نموده است، مثل اسحاق(ع) و یعقوب(ع) که در آیه ی ۷۳ انبیاء به امامت آنها تصریح شد.
شکّ نداریم که رسول خدا(ص) نیز از فرزند حضرت ابراهیم(ع) است؛ و شکّ نیست که آن حضرت، ظالم نبوده است. پس آن حضرت یقیناً امام بوده است. چون طبق آیه، خدای تعالی دعای ابراهیم(ع) را در مورد فرزندان غیر ظالمش مستجاب نمود. البته امامت رسول خدا(ص) بین مسلمین، اجماعی است؛ محتاج به چنین اثباتی نیست.
از طرفی، طبق آیه ی تطهیر، خداوند متعال تصریح نموده که اهل بیت(ع) به دست خدا پاک شده اند. پس معصوم و غیر ظالمند. و شکّ نداریم که علی(ع) و امام حسن و امام حسین(ع)، هم از اهل بیت هستند هم از ذرّیّه ی ابراهیم(ع) می باشند. پس یقیناً دعای مستجاب ابراهیم(ع) شامل آنها هم می شود. پس آنها هم امام بوده اند.

استدلال هشتم:
خدای تعالی فرموده است: «کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلی نَفْسِهِ الرَّحْمَهَ ــ خداوند بر خودش لازم نموده رحمت نمودن را.»
طبق این آیه، رحمت نمودن بر بندگان، لازمه ی ذات خدا و اقتضات صفات کمال اوست.
از سوی دیگر، شکّ نیست که نصب امام، از مصادیق رحمت بر بندگان است.
پس نصب امام بر خدا لازم و ضروری است؛ یعنی لازمه ی رحمانیّت و رحیمیّت اوست.
وهّابی ها به این استدلال ما ایراد خواهند گرفت که شما آیه را تفسیر نمودید. ما هم می گوییم: اگر به تفسیر ایرادی دارید بفرمایید. آیا در اینکه بودن امام بهتر از نبودن امام است، شکّی وجود دارد؟! یقیناً بودن امام هدایتگر بهتر از نبودن آن است. پس یقیناً وجود امام هدایتگر، رحمت است. و آیه ی مبارکه، رحمت نمودن بر بندگان را لازمه ی خدایی خدا دانسته است.
اینکه شما به ما بگویید: عقلتان را در فهم آیات خدا به کار نگیرید، خودش خلاف قرآن است. مگر نفرمود:
« … کَذلِکَ یبَینُ اللَّهُ لَکُمْ آیاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُون‏ ــ این چنین، خداوند آیات خود را براى شما شرح مى‏دهد؛ شاید تعقّل کنید.» (البقره:۲۴۲)
و مگر نفرمود: « قَدْ بَینَّا لَکُمُ الْآیاتِ إِنْ کُنْتُمْ تَعْقِلُون‏ ـــ آیات براى شما بیان کردیم اگر تعقّل کنید» (آل‏عمران:۱۱۸)
و مگر نفرمود: « إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُون‏ ــــ ما آن را قرآنى عربى نازل کردیم، باشد که تعقّل کنید» (یوسف:۲)
و مگر نفرمود: « إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ــ همانا ما آن را قرآنى عربى قرار دادیم، باشد که شما تعقّل کنید.» (الزخرف:۳)

وقتی خود خدا ما را دعوت به تعقلّ در آیات خود می کند، شما چگونه ما را دعوت می کند به تعقّل نکردن در قرآن و بسنده کرده به ظاهر آن؟ وقتی می توانیم با استدلالی عقلی به این روشنی، حقیقتی را از قرآن به دست آوریم، روی چه حسابی نباید تعقّل کنیم؟!

استدلال نهم:
خدای تعالی فرموده است: « إِنَّ عَلَینا لَلْهُدى‏ ــ به یقین، هدایت نمودن بر ماست.»
طبق این آیه، هدایت نمودن بندگان، لازمه ی خدایی خداست.
شکّ نیست که بعثت انبیاء از مصادیق هدایت بندگان است؛ که خدا انجام داده. همچنین شکّ نیست که نزول کتب آسمانی و از جمله قرآن، از مصادیق هدایت بندگان است، که آن هم واقع شده است. به همین نحو، شکّ نیست که نصب امام هم از مصادیق هدایت بندگان می باشد. اگر باور نداری این آیه را بخوان: « وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یهْدُونَ بِأَمْرِنا … ـــ و آنان را امامانی قرار دادیم که به امر ما ، هدایت مى‏کردند. … » (الانبیاء:۷۳)
پس وجود امام نیز لازم و ضروری است.

استدلال دهم:
« أَ فَمَنْ کانَ عَلى‏ بَینَهٍ مِنْ رَبِّهِ وَ یتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ وَ مِنْ قَبْلِهِ کِتابُ مُوسى‏ إِماماً وَ رَحْمَهً أُولئِکَ یؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ یکْفُرْ بِهِ مِنَ الْأَحْزابِ فَالنَّارُ مَوْعِدُهُ فَلا تَکُ فی‏ مِرْیهٍ مِنْهُ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یؤْمِنُونَ . ــــ آیا کسى که از جانب پروردگارش بر حجّتى روشن است و شاهدى از خود او در پى اوست ، و پیش از او نیز کتاب موسى که امام و رحمتى بود [دروغ مى‏بافد]؟ آنها [که در پى حقیقت‏اند] به آن ایمان مى‏آورند و هر که از گروه‏ها به آن کافر شود آتش ، وعده‏گاه اوست. پس در آن تردید مکن که آن حق است و از جانب پروردگار توست ولى بیشتر مردم ایمان نمى‏آورند.»(هود:۱۷(
« وَ مِنْ قَبْلِهِ کِتابُ مُوسى‏ إِماماً وَ رَحْمَهً وَ هذا کِتابٌ مُصَدِّقٌ لِساناً عَرَبِیا لِینْذِرَ الَّذینَ ظَلَمُوا وَ بُشْرى‏ لِلْمُحْسِنین‏. ــ و پیش از آن ، کتاب موسى که امام و رحمت بود(نشانه‏هاى آن را بیان کرده)، و این کتاب هماهنگ با نشانه‏هاى تورات است در حالى که به زبان عربى و فصیح و گویاست، تا ظالمان را بیم دهد و براى نیکوکاران بشارتى باشد. » (الأحقاف:۱۲(
در این آیات شریفه ، کتاب حضرت موسی(ع) به عنوان امام معرّفی شده ، پس قرآن کریم به نحو اولی امام مردم است؛ بخصوص اینکه قرآن کریم به عنوان مصدّق توارات در آیه ی اخیر نیز مطرح شده است.
حال می گوییم: اگر قرآن (امام مکتوب)، برای هدایت مردم لازم است، پس قرآن مجسّم هم لازم است که باشد. خدا تورات را فرستاد ولی با موسی، نه بی موسی. بعد از موسی(ع) نیز بنی اسرائیل بدون امام و هادی نبودند؛ بلکه همواره هادی الهی داشتند. حال چگونه بعد از رسول خدا(ص) قرآن(امام مکتوب) باشد بدون امام مجسّمی که آن را تبیین نماید؟
اساساً امام بالاصاله و اوّل و آخر کتاب خداست ، نه شخصی از اشخاص ؛ حتّی در صحنه ی حکومت نیز این قرآن کریم است که حقیقتاً امام مردم می باشد ؛ چون خداوند متعال فرمود: « إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلَّهِ ــ حقّ حاکمیّت و فرمانروایی نیست مگر برای خدا » ؛ و شکّی نیست که قرآن کریم ، فرمان و قانون خداست. پس طبق این آیات شریفه ، امام بالذّات خدا و کلام و کتاب اوست و دیگران به شرطی امام خواهند بود که عین کتاب الله باشند. اگر حضرت موسی(ع) امام بود به این سبب بود که عالم به جمیع معارف تورات بود ؛ و طبق تورات فرمان می راند. همچنین اگر نبی اکرم (ص) به اجماع مسلمین ، امامت داشت به خاطر این بود که احاطه به کتاب الله داشت. وقتی رسول خدا(ص) از دنیا رحلت نمودند، نبوّت از زمین برچیده شد. چون کار نبی، آوردن کتاب بود که آورد و تمام شد؛ امّا امامتی که رسول خدا(ص) داشتند کجا رفت؟ آیا آن هم ختم شد؟ ما بر ختم نبوّت دلیل داریم امّا بر ختم امامتی که انبیاء داشتند، دلیلی نداریم. پس امامت رسول خدا(ص) یقیناً باید به کسی دیگر منتقل شده باشد؛ و امام بعد از او نیز باید کسی باشد که علم به جمیع معارف قرآن کریم داشته ، وارث علم نبی باشد. خود علمای اهل سنّت نیز در تعریف امام گفتند: « امام باید اقامه کننده ی شرع و حافظ دین خدا باشد.» و مگر دین و شرع چیزی غیر از قرآن کریم است؟ حال کسی که متّحد با حقیقت قرآن نبوده عالم به جمیع معارف آن نیست چگونه خواهد توانست آن را اقامه یا معارف آن را حفظ نماید؟!
بنا بر این ، بی هیچ تعصّبی باید در احوال اصحاب رسول خدا تجسس نمود تا معلوم گردد که بعد از نبیّ اکرم (ص( چه کسی عالم به جمیع معارف قرآن و وارث علم رسول الله بود؟
از مدّعیان امامت ، تنها کسی که چنین مقامی برای او ادّعا شده علی بن ابی طالب(ع) است و غیر او از مدّعیان امامت نه خود چنین ادّعایی داشتند و نه کسی چنین ادّعایی در موردشان کرده و نه شاهدی بر آن وجود دارد. بنا بر این ، طبق این آیات شریفه علی بن ابی طالب(ع) تنها گزینه ی امامت مورد نظر قرآن کریم خواهد بود. چون غیر از علی (ع) هیچکدام از اصحاب پیامبر چنین موقعیّتی را نداشته است. غیر او و اهل بیتش کیست که نبی اکرم(ص( وجودشان را در حدیث متواتر ثقلین ــ که مورد قبول شیعه و سنّی است ــ همردیف و متّحد با قرآن قرار داده باشد. از علمای اهل سنّت روایت شده که قال رسول الله(ص):« … فانظروا کیف تخلّفونی فی الثقلین. فقام رجلٌ فقال یا رسول الله و ما الثقلان؟ فقال رسول الله صلی الله علیه و سلم: الاکبرُ کتابُ الله ؛ سببٌ طرفه بید الله و طرفه بأیدیکم فتمسّکوا به لم تزالوا و لا تضلّوا ؛ و الاصغرُ عترتی و انّهما لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض و سألت لهما ذلک ربّی فلاتقدّموهما فتهلکوا و لاتعلّموهما فانّهما اعلم منکم. ــــــ بنگرید که پس از من، با دو یادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى‏کنید؟ مردی برخواست و پرسید: یا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چیست؟ فرمود: ثقل اکبر کتاب خداست؛ وسیله ای که جانبى از آن در دست خدا مى‏باشد و طرف دیگر آن در اختیار شما قرار گرفته است؛ پس به آن چنگ بزنید که نمی لغزید و گمراه نمی شوید. و ثقل اصغر عترت من است؛ که همانا آن دو هرگز از همدیگر جدا نمی شوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همین اتحاد و یگانگى و جدایی ناپذیری را براى آنها درخواست کرده‏ام. پس بر این دو پیشى نگیرید که به هلاکت مى‏رسید و سخنى به آنها نیاموزید که آنان از شما داناترند» (المعجم الکبیر ،الطبرانی ، ج۳ ، ص۶۶) ؛ در نقل دیگری از این حدیث فرمودند: « … فانظروا کیف تخلفونى فى الثقلین . فنادی مناد: و ما الثقلان یا رسول اللّه؟ قال: کتاب اللّه طرف بید اللّه و طرف بأیدیکم فاستمسّکوا به و لا تضلوا، و الآخر عترتى، و إن اللطیف الخبیر نبأنى أنهما لن یتفرقا حتى یردا علی الحوض، و سألت ذلک لهما ربى، فلا تقدموهما فتهلکوا، و لا تقصروا عنهما فتهلکوا، و لا تعلموهم فانهم أعلم منکم، ثم اخذ بید علی رضی الله عنه فقال من کنت أولى به من نفسه فعلىّ ولیه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه. ـــــــ بنگرید که پس از من، با دو یادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى‏کنید؟ پرسیدند: یا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چیست؟ فرمود: یکى کتاب خداست که جانبى از آن در دست خدا مى‏باشد و طرف دیگر آن در اختیار شما قرار گرفته است؛ به آن چنگ بزنید و گمراه نشوید. و دیگرى عترت من است؛ خداى لطیف و دانا ، مرا مطّلع ساخته که این دو هرگز از هم جدا نمی شوند تا کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همین اتحاد و یگانگى را براى آنها درخواست کرده‏ام. پس بر این دو پیشى نگیرید که به هلاکت مى‏رسید و در مورد آنها کوتاهى نکنید که هلاک خواهید شد. و سخنى به آنها نیاموزید که آنان از شما داناترند. سپس دست علی (ع) را گرفت و فرمود: هر که من نسبت به جان او، از خود او اولاترم، على هم اولاتر است به جان او. پروردگارا! دوستش را دوست و دشمنش را دشمن بدار.» (المعجم الکبیر ،الطبرانی ، ج۳ ، ص۱۶۷(
در این دو نقل حدیث ثقلین که محتوای اصلی آن متواتر و مورد اعتماد هر دو فرقه می باشد ، با صراحت تمام از عدم جدایی عترت رسول خدا و قرآن خبر داده شده و در یکی از نقلها بر نام مبارک علی بن ابی طالب (ع) تصریح شده. و بین شیعه و سنّی اختلاف و شکّی نیست که آن حضرت جزء عترت می باشد. پس اگر قرآن، امام است، عترتی هم که متّحد با قرآن است، امام می باشد.
همچنین در این روایت به صراحت امر شده که به قرآن و عترت تمسّک جویید ؛ و آیا حقیقت تمسّک جستن ، جز امام قرار دادن است؟ همچنین تصریح شده که بر آنان پیشی نگیرید! و آیا معنای امامت جز این است که مصداق آن پیشاپیش مردم باشد؟ همچنین فرمودند که به آنان یاد ندهید که آنها اعلم از شما هستند. پس چگونه ابوبکر و عمر ادّعای فاطمه زهرا و شهادت علی (ع( را در باب فدک نپذیرفتند و خود را داناتر از آنها در حکم خدا دانستند؟ و … . و چگونه ادّعای علی (ع) را در خلیفه ی رسول خدا بودن ، قبول نکردند؟
جناب حاکم نیشابوری ، از اکابر علمای اهل سنّت ، در حدیث صحیحی از نبی خدا (ص) آورده است: « علی مع القرآن و القرآن مع علی لن یفترقا حتّی یردا علی الحوض ـــ علی با قرآن است و قرآن با علی است ؛ هرگز از یکدیگر جدا نمی شوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند.» (المستدرک ، حاکم نیشابوری ، ج۳ ، ص۱۲۴(
همانطور که گفته شد ، شکی در این نیست که قرآن امام مردم است ؛ پس شکی نیست که علی (ع) نیز امام مردم می باشد. چون آنکه همواره با قرآن است و قرآن همواره با اوست ، حکم قرآن را خواهد داشت. از این دلیل حتّی عصمت آن حضرت از خطا و سهو و نسیان نیز ثابت می شود. چون اگر خطا و سهو و نسیان بر آن حضرت جایز باشد ، در همان موارد از قرآن کریم جدا خواهد شد ؛ چرا که خطا در کلام الله مجید راه ندارد. همچنین از این استدلال ، علم آن حضرت بر تمام امور اثبات می گردد ؛ چرا که خداوند متعال ، قرآن کریم را « تبیاناً لکلّ شیء » نامیده است. پس کسی هم که متّحد با قرآن باشد « تبیاناً لکلّ شیء » خواهد بود. بر همین اساس ، امام باقر (ع) در تفسیر آیه« وَ کُلَّ شَی‏ءٍ أَحْصَیناهُ فی‏ إِمامٍ مُبینٍ » فرمودند:« چون این آیه نازل شد که: « و هر چیزی را در امام مبین برشمردیم » ؛ دو مرد فی المجلس برخاستند و گفتند یا رسول اللَّه! آن امام تورات است؟فرمود: نه. گفتند آن انجیل است؟ فرمود نه. گفتند آن قرآن است؟ فرمود: نه. در این هنگام امیر المؤمنین على بن ابى طالب وارد شد ، رسول خدا (ص) فرمودند: آن امام مبین ، این مرد است ؛ به راستى اوست امامى که خداى تبارک و تعالى علم هر چیز را در او بر شمرده است.» (امالى شیخ صدوق ،ص۱۷۰ ،مجلس سى و دوم(

استدلال یازدهم:
خدای تعالی فرمود: « یوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ فَمَنْ أُوتِی کِتابَهُ بِیمینِهِ فَأُولئِکَ یقْرَؤُنَ کِتابَهُمْ وَ لا یظْلَمُونَ فَتیلاً ـــــ روزى که هر گروهى از مردم را با امامشان مى‏خوانیم! کسانى که نامه ی عملشان به دست راستشان داده شود، آن را مى‏خوانند؛ و به قدر رشته ی شکاف هسته ی خرمایى به آنان ستم نمى‏شود.» (الإسراء:۷۱)
طبق این آیه، در روز محشر، هر گروهی را با اسم امامشان می خوانند؛ مثلاً می گویند: پیروان ابوسفیان بیایند! پیروان یزید بیایند! پیروان موسی بیایند! پیروان عیسی بیایند! پیروان شیطان بیایند! و … .
حال اگر کسی مدّعی است که بعد از رسول خدا(ص) امّت اسلام، امامی ندارند، پس این همه مسلمین را با این همه اختلاف عقیدتی که دارند، با اسم چه کسی می خوانند؟!
اساساً طبق این آیه، محال است کسی امام نداشته باشد. همه امام دارند؛ و آنکه خیال می کند امامی ندارد، امامش شیطان است. در قرآن کریم، دو گونه امام معرّفی شده است. امام حقّ و امام باطل؛ و پیروان هر امامی نیز در پی امام خود می روند. پیروان ابوبکر، در پی ابوبکر می روند؛ و پیروان علیّ بن ابی طالب، در پی علیّ بن ابی طالب.
حال عاقلان قضاوت کنند که از پی کدام برویم بهتر است؟ شیعه و سنّی اتّفاق نظر دارند که علیّ بن ابی طالب، اهل بهشت است؛ امّا در مورد بهشتی بودن ابوبکر، اختلاف نظر وجود دارد. ما شیعیان یقیناً در پی ابوبکر نخواهیم رفت. چون او را امام خود نمی دانیم؛ حال می خواهد بهشت برود یا جهنّم. از آن طرف ما در پی علی(ع) خواهیم رفت؛ چون او را امام خود می دانیم؛ و شکّ نیست که او بهشت می رود؛ چرا که هم قرآن هم روایات متواتر، بر بهشتی بودن حضرتش شهادت داده اند. پس وضع ما معلوم است. امّا اهل سنّت آیا می توانند یقین منطقی داشته باشند که ابوبکر و عمر و عثمان به بهشت خواهند رفت؟! نه تنها چنین یقینی نمی توان داشت، بلکه بر عکسش می توان دلائلی آورد، که به پاره ای از آنها اشاره می کنیم.

ــ دلائل عدم صلاحیّت خلفای اهل سنّت بر امامت
شیعه عصمت را از شرائط امام می داند ولی اهل سنّت عدالت را برای این منظور کافی دانسته اند.
شیعه گذشته از اینکه با دلائلی ثابت می کند امام باید معصوم باشد ، ثابت می کند که خلفای سه گانه ی اهل سنّت حتّی عدالت هم نداشته اند ، کجا رسد عصمت.
چند روایت از کتب علمای برجسته ی اهل سنّت نقل می کنیم که خود خواننده ی عاقل و فهیم به راحتی می تواند از کنار هم چیدن این روایات دریابد که این دو خلیفه نخست ابداً عدالت نداشته اند. لذا نه فقظ با مبنای شیعه که حتّی با مبنای خود اهل سنّت نیز شایسته ی امامت بر امّت نبوده اند.
اهل سنّت روایت کرده اند از رسول خدا (ص) که فرمودند: « علىّ مَع الحقّ و الحقّ مع علىّ لا یفتَرقانِ حتّى یردا عَلَىّ الحوضَ یومَ القیامهِ. ــــــ علی با حق است و حق با علی است ؛این دو از هم جدا نمی شوند تا روز قیامت در کنار حوض بر من وارد شوند.» ( تاریخ بغداد ، خطیب بغدادی ، ج ۱۴ ،ص۳۲۲ ــ تاریخ مدینه دمشق ، ابن عساکر ، ج۴۲، ص۴۴۹۱ )
و روایت کرده اند که فرمودند:« علی مع القرآن و القرآن مع علی و لن یفترقا حتّى یردا علی الحوض. ــــــ علی با قرآن است و قرآن با علی است ؛ این دو هرگز از هم جدا نمی شوند تا در کنار حوض بر من وارد شوند » ( المستدرک ، حاکم نیشابوری ، ج۳ ،ص ۱۲۴ ـ المعجم الصغیر ، الطبرانی ، ج۱ ، ص ۲۵۵ ــ کنزالعمال ، المتقی الهندی ، ج۱۱ ، ص ۶۰۳ )
باز در حدیث متواتر ثقلین روایت نموده اند از رسول خدا (ص) که فرمودند: « … فانظروا کیف تخلّفونی فی الثقلین. فقام رجل فقال یا رسول الله و ما الثقلان؟ فقال رسول الله صلی الله علیه و سلم الاکبر کتاب الله ؛ سبب طرفه بید الله و طرفه بأیدیکم فتمسکوا به لم تزالوا و لا تضلّوا. والاصغر عترتی و انّهما لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض و سألت لهما ذلک ربّی فلاتقدّموهما فتهلکوا و لاتعلّموهما فانّهما اعلم منکم. ـــــــ بنگرید که پس از من، با دو یادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى‏کنید؟ مردی برخاست و پرسید: یا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چیست؟ فرمود: ثقل اکبر کتاب خداست؛ وسیله ای که جانبى از آن در دست خدا مى‏باشد و طرف دیگر آن در اختیار شما قرار گرفته است؛ پس به آن چنگ بزنید که نمی لغزید و گمراه نمی شوید ؛ و ثقل اصغر عترت من است؛ که همانا آن دو هرگز از همدیگر جدا نمی شوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همین اتحاد و یگانگى را براى آنها درخواست کرده‏ام. پس بر این دو پیشى نگیرید که به هلاکت مى‏رسید و سخنى به آنها نیاموزید که آنان از شما داناترند» ( المعجم الکبیر ، الطبرانی ، ج۳ ، ص۶۶ و با کمی اختلاف در المستدرک،حاکم نیشابوری، ج۳ ،ص۱۰۹)

و در نقل دیگری از این حدیث فرمودند: « … فانظروا کیف تخلفونى فى الثقلین . فنادی مناد: و ما الثقلان یا رسول اللّه؟ قال: کتاب اللّه طرف بید اللّه و طرف بأیدیکم فاستمسّکوا به و لا تضلوا، و الآخر عترتى، و إن اللطیف الخبیر نبأنى أنهما لن یتفرقا حتى یردا علی الحوض، و سألت ذلک لهما ربى، فلا تقدموهما فتهلکوا، و لا تقصروا عنهما فتهلکوا، و لا تعلموهم فانهم أعلم منکم، ثم اخذ بید علی رضی الله عنه فقال من کنت أولى به من نفسه فعلىّ ولیه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه. ــــــ بنگرید که پس از من، با دو یادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى‏کنید؟ پرسیدند: یا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چیست؟ فرمود: یکى کتاب خداست که جانبى از آن در دست خدا مى‏باشد و طرف دیگر آن در اختیار شما قرار گرفته است؛ به آن چنگ بزنید و گمراه نشوید. و دیگرى عترت من است؛ خداى لطیف و دانا ، مرا مطّلع ساخته که این دو هرگز از هم جدا نمی شوند تا کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همین اتحاد و یگانگى را براى
آنها درخواست کرده‏ام. پس بر این دو پیشى نگیرید که به هلاکت مى‏رسید و در مورد آنها کوتاهى نکنید که هلاک خواهید شد. و سخنى به آنها نیاموزید که آنان از شما داناترند. سپس دست علی (ع) را گرفت و فرمود: هر که من نسبت به جان او، از خود او اولاترم، على هم اولاتر است به جان او. پروردگارا! دوستش را دوست و دشمنش را دشمن بدار.» (المعجم الکبیر ،الطبرانی ، ج۳ ، ص۱۶۷)
باز روایت کرده اند که: « حَیثُ اسْتَخْلَفَهُ عَلَى الْمَدِینَهِ فَقَالَ یا رَسُولَ اللَّهِ أَ تُخْلِفُنِی عَلَى النِّسَاءِ وَ الصِّبْیانِ فَقَالَ أَ مَا تَرْضَى أَنْ تَکُونَ مِنِّی بِمَنْزِلَهِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِی بَعْدِی‏ . ــــــــ زمانی که پیامبر(ص) ـ در عزیمت به جنگ ـ علی (ع) را به عنوان خلیفه ی خود در مدینه گذاشت ، علی (ع) گفت: یا رسول الله آیا مرا بر زنان و کودکان خلیفه قرار می دهی؟! پس پیامبر (ص) فرمودند: آیا راضی نیستی به اینکه نسبت به من مثل هارون باشی نسبت به موسی ، غیر از اینکه بعد از من پیامبری نیست. » (صحیح بخاری ، ج ۴ ، ۲۰۹ و ج۵ ، ص۱۲۹ ــ صحیح مسلم ، ج۷ ، ص ۱۲۰ )
اینها احادیثی است که علمای اهل سنّت خودشان در کتابهای روایی شان آورده اند. انصافاً اگر کسی در مقابل این احادیث نبوی که به روشنی حقّانیّت اهل بیت (ع) را اثبات می کنند ، مقاومت نمود و راهی غیر از راه اهل بیت را برگزید ، او را چه باید گفت؟!!

حال روایات دیگری از کتب اهل سنّت ذکر می کنیم تا ببینید خلفای اهل سنّت با چنین اهل بیتی چه رفتاری کردند.

بلاذرى مى‏گوید: « ابوبکر کسى را دنبال على فرستاد تا بیاید و بیعت کند ولى او نیامد. پس از آن عمر بن خطاب در حالى که آتش به همراه داشت، به سوى خانه على رفت. فاطمه عمر را بر در خانه ملاقات کرد و گفت: اى پسر خطاب آیا مى‏خواهى خانه ی ما را آتش بزنى؟ عمر بن خطاب گفت: بله. » (انساب الاشراف، ج ۲، ص ۱۲، تحقیق محمود الفردوس العظم، دار الیقظه العربیه)
ابن عبد ربّه مى‏گوید: « آنان که از بیعت سرباز زدند عبارتند از: على، عباس، زبیر و سعد بن عباده. على، عباس و زبیر در خانه ی فاطمه نشستند. ابوبکر عمر را فرستاد تا آنها از خانه ی فاطمه بیرون بیایند. ابوبکر به عمر گفت: اگر سرباز زدند با آنان بجنگ. عمر به همراه آتش به خانه ی فاطمه آمد تا خانه را بر سر آنان آتش بزند. فاطمه او را دید و گفت: اى پسر خطاب آیا آمده‏اى خانه ما را آتش بزنى؟ عمر گفت: بله، مگر این که بیعت کنید. » (العقد الفرید، ج ۵، ص ۱۲، چاپ مصر، چاپ دوّم، تحقیق محمد سعید العربان، ۱۹۵۳ و ۱۲۷۲)
ابن قتیبه دینورى آورده است: « ابوبکر عمر را به سوى کسانى که بیعت نکردند و در خانه على تحصّن کردند، فرستاد. عمر به خانه ی على آمد و صدا زد ولى کسى بیرون نیامد. عمر هیزم خواست و گفت: قسم به آنکه جان عمر در دست اوست، یا باید بیرون بیایید و بیعت کنید و یا خانه را بر سر آنانکه در آن هستند آتش مى‏زنم. به او گفتند: فاطمه در آن است. عمر گفت: و لو فاطمه در آن باشد. همه بیرون آمدند ولى على بیرون نیامد. عمر نزد ابوبکر رفت و گفت: آیا نمى‏خواهى از على که از بیعت سرباز زده بیعت بگیرى؟ ابوبکر به قنفذ گفت: برو على را بیاور. قنفذ آمد و على به او گفت: چه کار دارى؟ قنفذ گفت: خلیفه ی رسول خدا تو را مى‏خواهد. على به او گفت: زود بر پیامبر دروغ بستید. قنفذ پیام على را به ابوبکر رساند. ابوبکر گریه طولانى کرد. عمر گفت: على را رها نکن. ابوبکر به قنفذ گفت: دوباره نزد على برو و بگو: با خلیفه ی رسول خدا بیعت کن. على گفت: سبحان الله، آنچه را که از آن او نیست براى خودش ادعا کرده است. قنفذ پیام على را به ابوبکر رساند. ابوبکر بازهم بسیار گریه کرد. پس از آن ، عمر برخاست و گروهى با او همراه شدند و به در خانه ی فاطمه آمدند. در زدند. وقتى فاطمه صداى آنها را شنید، با صداى بلند فریاد کرد: «یا ابتاه» « یا رسول الله» پس از تو از پسر خطاب و پسر ابى قحافه چه‏ها که نکشیدیم. وقتى که گروه مهاجم گریه ی فاطمه را شنیدند. در حالى که گریه مى‏کردند برگشتند و دلشان به حضرت فاطمه سوخت ولى عمر و عدّه‏اى ماندند. على را بیرون آوردند و گفتند: بیعت کن ! على گفت: اگر بیعت نکنم چه مى‏کنید؟ گفتند: به خدا سوگند گردنت را مى‏زنیم. » ( الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۳۰، تحقیق استاد على شیرى، منشورات رضى)

حال خواننده ی فهیم و صاحب عقل سلیم قضاوت فرماید که پیامبر خدا(ص) چه سفارشاتی درباره علی (ع) و اهل بیت نمودند و خلفا با آنها چه کردند؟!! او چه فرمان داد و برخی با فرمان او چگونه رفتار نمودند؟!
اینها با اهل بیت رسول خدا(ص) این گونه رفتار نمودند ، حال آنکه خداوند متعال فرموده است:« ِ قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبى‏ ـــ بگو:من هیچ پاداشى از شما بر رسالتم درخواست نمى‏کنم جز دوست‏داشتن نزدیکانم‏ »(الشورى:۲۳) ؛ آیا این بود دوست داشتن اهل بیت رسول خدا(ص)؟!! آیا آنکه این آیه و آن همه روایات نبوی را زیر پا گذاشته عادل است؟! اگر کسی با اسیر جنگی کافر چنین رفتاری می کرد در عدالتش شک بود ، کجا رسد که با اهل بیت رسول خدا (ص) چنین نماید ؛ آنهم با وجود این همه آیه و روایت در حقّ ایشان.

و از همین جاست که تفرقه میان امّت اسلام آغاز گشت و خلفای اهل سنّت با زیر پا نهادن این همه آیات و روایات ، بنیانگذار این تفرقه ی عظیم گشتند. بلکه به اعتراف معتبرترین کتب روایی اهل سنّت ، اینان جریان ایجاد تفرقه را پیشتر از این نیز آغاز نموده بودند.
عالم برجسته ای اهل سنّت ، جناب بخاری در معتبرترین کتاب اهل سنّت ، یعنی صحیح بخاری ، آورده است: « لما حضر رسول الله صلّى الله علیه و سلّم و فی البیت رجال فقال النبی صلّى الله علیه و سلّم: هلموا أکتب لکم کتابا لا تضلوا بعده أبدا فقال بعضهم: إن رسول الله قد غلبه الوجع و عندکم القرآن حسبنا کتاب الله، فاختلف أهل البیت و اختصموا فمنهم من یقول قربوا یکتب لکم کتابا لا تضلوا بعده. و منهم من یقول غیر ذلک. فلما أکثروا اللغو و الاختلاف قال: رسول الله صلّى الله علیه و سلّم قوموا ـــــــ زمانی که رسول خدا (ص) در بستر بیماری بودند ، ــ در حالی که اصحاب دور ایشان را گرفته بودند ــ فرمودند: کاغذ و قلمی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید. در این هنگام بعضی گفتند: بیماری بر او غلبه نموده در حالی که کتاب خدا نزد شماست و کتاب خدا ما را کفایت می کند ؛ و اهل خانه اختلاف نمودند و تخاصم کردند. پس بعضی می گفتند: کاغذ و قلم بیاورید تا چیزی بنویسد که هرگز گمراه نشوید ؛ و برخی دیگر غیر این می گفتند. پس زمانی که بیهوده گویی و اختلاف بالا گرفت ، رسول خدا (ص) فرمودند: بلند شوید (بروید بیرون)» (صحیح بخاری ، ج۵، ص۱۳۸)
بخاری در بیان دیگری از همین حدیث نقل نموده که: « لما حضر رسول الله صلّى الله علیه و سلم، و فی البیت رجال فیهم عمر بن الخطاب، فقال النبی صلّى الله علیه و سلم: هلموا أکتب لکم کتابا لن تضلوا بعده أبدا، فقال عمر: إنّ رسول الله صلّى الله علیه و سلم قد غلب علیه الوجع و عندکم القرآن، حسبنا کتاب‏الله، فاختلف أهل البیت، و اختصموا، فمنهم من یقول: قربوا یکتب لکم رسول الله صلّى الله علیه و سلم، و منهم من یقول ما قال عمر. فلما أکثروا اللغو و الاختلاف عند رسول الله صلّى الله علیه و سلم، قال النبی صلّى الله علیه و سلم: قوموا ـــــــــ زمانی که رسول خدا (ص) در بستر بیماری بودند ، ــ در حالی که اصحاب دور ایشان را گرفته بودند و عمر بن خطّاب نیز در بین آنها بود ــ فرمودند: کاغذ و قلمی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید. پس عمر گفت: بیماری بر رسول خدا غلبه نموده در حالی که کتاب خدا نزد شماست و کتاب خدا ما را کفایت می کند ؛ و اهل خانه اختلاف نمودند و تخاصم کردند. پس بعضی می گفتند: کاغذ و قلم بیاورید تا رسول خدا چیزی بنویسد ؛ و برخی دیگر می گفتند آنچه را که عمر گفت. پس زمانی که بیهوده گویی و اختلاف نزد رسول خدا بالا گرفت ، رسول خدا (ص) فرمودند: بلند شوید (بروید بیرون)» (صحیح بخاری ، ج۷، ص۹ ـــ صحیح مسلم ، ج۵ ، ص۷۶)
این جمله ی خلیفه دوم ، به وضوح نشان می دهد که او نه تنها عصمت مطلق رسول خدا را قبول نداشته بلکه حتّی فتوا به زوال عقل آن جناب نیز داده است. چون منظور وی از اینکه بیماری بر رسول خدا غلبه نموده ، این است که آن حضرت معاذ الله هذیان می گوید ؛ و هذیان زمانی بر شخص عارض می شود که عقل او مخدوش شود. و این واقعاً برای هر انسان منصفی جای سوال است که چرا وی چنین نسبت زشت و ناروایی را به رسول الله داد؟ در حالی که اگر چنین نسبتی را به شخصی عادی بدهند ، اقوام او موی از سر گوینده می کنند. وی چگونه چنین نسبتی به رسول خدا (ص) می دهد در حالی خداوند در حقّ حضرتش فرمود: « وَ ما ینْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ ؛ إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْی یوحى‏ ـــــ و او هرگز از روى هواى نفس سخن نمى‏گوید ؛ آنچه مى‏گوید چیزى جز وحى که بر او نازل شده نیست» (النجم:۳ـ ۴).
همچنین جای سوال است که چگونه برادران اهل سنّت ما کسی را به خلافت برگزیدند که با ممانعت از نوشته شدن آن مکتوب ، موجب این همه اختلاف میان امّت اسلام شد؟ شما را به خدا دقّت کنید! پیامبر خدا به صراحت فرمودند که « کاغذ و قلمی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من اختلاف نکنید » و عمر بن خطّاب مانع از نوشته شدن آن مطلب شد ؛ پس او مقصّر در تمام این اختلافات است ؛ و کسی که چنین جرمی را در حقّ مسلمین مرتکب شده یقیناً شأنیّت آن را نخواهد داشت که خلافت رسول الله را بر عهده بگیرد. اگر او عمداً این کار را کرده که ابداً لیاقت این مسند را ندارد ؛ چون اگر به آن برسد ، اسلام را نابود خواهد نمود ؛ که در ادامه شواهد این نابود نمودن را هم خواهیم آورد ؛ و اگر خطا نموده ، عرض می شود: کسی که این اندازه خطای فاحش می کند و منشاء مصیبتی به این عظمت می شود ، چگونه می تواند بر امّت امامت نموده ، حافظ دین اسلام باشد؟
اهل سنّت می گویند شیعیان گمراه شده اند. فرض کنیم چنین باشد. باعث این گمراهی کیست؟ خود پیامبر فرمودند: « هلموا أکتب لکم کتابا لن تضلوا بعده أبدا ». پس اگر شعه گمراه شده علّتش عمر بن خطّاب است که اجازه نداد آن نامه نوشته شود. شیعه نیز می گوید: اهل سنّت گمراه شده اند. اگر چنین است، باز علّتش عمر بن خطّاب بوده. شکّ نیست که یکی از این دو مذهب، بر خطا می باشند، و در هر دو حالت، مقصّر عمر بن خطّاب است که نگذاشت آن نامه نوشته شود.
مطلب دیگر اینکه خداوند متعال فرمود: « إِنَّ الَّذینَ یؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهیناً ـــ آنها که خدا و پیامبرش را آزار مى‏دهند، خداوند آنان را در دنیا و آخرت مورد لعنت قرار داد، و براى آنها عذاب خوارکننده‏اى آماده کرده است.»(الأحزاب:۵۷)
شما را به خدا! انصاف دهید! آیا طبق همین حدیث که در صحیح بخاری آمده، عمر بن خطّاب موجب آزار رسول خدا(ص) نشد؟! آن اسوه ی اخلاق به قدری از این رفتار آزرده شدند که افراد حاضر از خانه ی خود بیرون کردند. دقّت فرمایید ! رسول خدا چه اندازه باید ناراحت شده باشد تا کسی را از خانه اش بیرون کند؟! اگر انصاف دارید و تصدیق می کنید که عمر بن خطّاب موجب آزار پیامبر(ص) شد، آیا تصدیق می کنید که حکم این آیه شامل حال او نیز می شود؟! پس چگونه چنین کسی لیاقت جانشینی رسول الله (ص) را پیدا می کند؟!
باز طبق همین حدیث خلیفه دوم در حقیقت رسول خدا(ص) را متّهم به جهل نموده است؟ وی در مقابل سخن رسول خدا (ص) جبهه گیری نموده و گفت: « عندکم القرآن، حسبنا کتاب‏الله ـــ قرآن نزد شماست و کتاب خدا برای ما کافی است» ؛ یعنی معاذ الله رسول خدا(ص) صلاح امّتش را نمی داند و عمر بن خطّاب می داند.
همچنین وی با این کلام که « عندکم القرآن، حسبنا کتاب‏الله ـــ قرآن نزد شماست و کتاب خدا برای ما کافی است» در حقیقت سنّت رسول الله (ص) را هم فاقد اعتبار خوانده است ؛ و عجیب اینکه پیروانش خود را اهل سنّت می خوانند. یکی نیست به جناب عمر بگوید: باشد قبول، به کتاب خدا عمل کنیم. مگر خدا نفرمود: « ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدیدُ الْعِقابِ ــــ آنچه را رسول خدا براى شما آورده بگیرید ، و از آنچه نهى کرده خوددارى نمایید؛ و از(مخالفت) خدا بپرهیزید که خداوند کیفرش شدید است‏»(الحشر:۷) و مگر نفرمود: « قُلْ أَطیعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لا یحِبُّ الْکافِرینَ ـــ بگو: از خدا و رسول ، اطاعت کنید! و اگر سرپیچى کنید، خداوند کافران را دوست نمى‏دارد.» ( آل‏عمران:۳۲). اگرا راست می گویی که به قرآن عمل می کنی، پس چرا این دو آیه را زیر پا گذاشتی و فرمان رسول خدا را نپذیرفتی؟!
اگر عمر بن خطّاب ، عمداً چنین کرده که وضعش معلوم است و اگر اجتهاد نموده ، اجتهاد در برابر نصّ رسول، باطل است. قرآن به صراحت دستور اطاعت مطلق از رسول می دهد. دیگر چه جای اجتهاد؟ و اگر از روی اشتباه چنین کرده ، لایق خلافت نیست. کسی که در حیات رسول خدا این گونه اشتباهات وحشناک کند و موجب به ضلالت افتادن امّتی شود، بعد از رسول چه اشتباهاتی خواهد کرد خدا می داند؟

و ای کاش ماجرا به همینجا ختم می شد ؛ و عاملان تفرقه و جبهه گیران در برابر رسول خدا (ص) دست به تحریف تعالیم رسول خدا (ص) نمی زدند. امّا متأسفانه دست به تحریف احکام نیز گشودند که شواهدی از آن را از کتب اهل سنّت ذکر می کنیم.
امام احمد بن حنبل (رئیس مذهب حنبلی) در مسند خود ، ج۳ ، ص۳۲۵ به نقل از جابر بن عبدالله ـ صحابی رسول خدا ـ آورده است: « متعتان کانتا علی عهد النبیّ (ص) فنهانا عنهما عمر (رض) ـــ دو متعه اند که در زمان نبیّ خدا جایز بودند و عمر (رض) ما را از آن نهی نمود.» که مراد از دو متعه ، متعهالحجّ و متعهالنساء است.
جناب ذهبی عالم بزرگ اهل سنّت نیز در کتاب تاریخ الاسلام ، ج۱۵ ، ص ۴۱۸ از خلیفه ی دوم نقل نموده که گفت : « دو متعه اند که در زمان رسول الله (ص) جایز بودند و من از آن دو نهی می کنم و بر آن دو مجازات می کنم و آن دو ، متعه الحج و متعه النساء است.»
جناب ذهبی در میزان الاعتدال ، ج۳ ، ص۵۵۲ به نقل از جابر آورده است: « دو متعه هستند که ما در زمان رسول خدا آن دو را انجام می دادیم که عمر ما را از آن نهی نمود.»
باقی اختلافاتی هم که امروزه بین اعمال عبادی مذهب اهل البیت و مذهب خلفا می بینید به همین نحو ایجاد شده اند ؛ که برای پرهیز از تطویل مطلب از ذکر موارد دیگر حذر می کنیم.
ـ استدلال به حدیث خلفای دوازدگانه بر حقّانیّت شیعه
این حدیث در جوامع روایی اهل سنّت به طرق مختلف و با الفاظ متفاوت نقل شده که به برخی نقلهای آن در کتب معتبر اهل سنّت اشاره می شود:
« عن جابر بن سمره قال: سمعت النبى صلى اللّه علیه (و آله) و سلم یقول: لَا یزَالُ الْإِسْلَامُ عَزِیزاً إِلَى اثْنَی عَشَرَ خَلِیفَهً ثُمَّ قَالَ کَلِمَهً لَمْ افْهَمْهَا ، فقلت لأبی: ما قال؟ قال: کلّهم من قریش ــــ جابر بن سمره گوید: شنیدم از رسول الله (ص) که می فرمودند: همواره اسلام عزیز است با دوازده خلیفه. سپس کلمه ای گفتند که من نفهمیدم ؛ به پدرم گفتم: چه فرمودند؟ گفت: فرمودند: همه از قریش می باشند»( صحیح مسلم ،ج۶،ص۳)
« عَنْ جَابِرِ بْنِ سَمُرَهَ قَال: دَخَلْتُ مَعَ أَبِی عَلَى النّبی (ص) فسمعته یقول: إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ لَنْ ینْقَضِی حتّی یمْضِی فِیهمْ اثْنَا عَشَرَ خَلِیفَهً ثُمَّ تکلّم بکلام خفیّ علیّ ؛ قال قلت لابی ما قال؟ قال قال کلّهم من قریش ـــــ جابر بن سمره گوید: به اتفاق پدرم خدمت حضرت رسول صلى اللَّه علیه و آله رسیدیم ، شنیدم که حضرت می فرمودند: این امر منقضى (سپری) نخواهد شد تا آنگاه که دوازده نفر خلیفه در میان ایشان بگذرند ؛ سپس مطلبى خفی فرمودند. به پدرم گفتم: چه فرمودند؟ گفت: فرمودند: همه از قریش خواهند بود» (صحیح مسلم ،ج۶ ،ص۳)

این حدیث از طرق مختلف در منابع شیعه و سنّی نقل شده و در صحّت آن تردید نتوان نمود ؛ کما اینکه علمای اهل سنّت بر درستی آن اذعان نموده اند. این دو حدیث هم که ما ذکر نمودیم، در صحیح مسلم آمده ، که اهل سنّت ، احادیث آن را تماماً درست می دانند. این کتاب در کنار صحیح بخاری ، معتبرترین منع حدیثی اهل سنّت می باشد.

امّا استدلال شیعه با این روایت چگونه است؟
شیعه می گوید: طبق این حدیث ، رسول خدا (ص) خلفای حقیقی خود را دوازده نفر از قریش معرّفی نموده است.
حال دو سوال مطرح می شود:
۱ـ آیا این دوازده نفر را مسلمین باید انتخاب کنند یا به طریقی باید از سوی خدا انتخاب شوند؟
۲ـ این دوازده نفر چه کسانی هستند؟
اهل سنّت انتخاب خلیفه را به بشر واگذار کرده اند ؛ البته خودشان به غلط می گویند به مسلمین واگذار شده. حال آنکه می دانیم ابوبکر را اندکی از مردم مدینه انتخاب کردند نه مسلمین ؛ و حتّی آن اندک ، از بزرگان صحابه هم نبودند ؛ چون به نصّ تاریخ ، علی بن طالب ، اوّل مسلمان بعد از رسول خدا(ص) با این انتخاب موافق نبود ؛ و همراه او بودند در این امر کسانی چون سلمان فارسی و ابوذر غفاری و عمار یاسر و زبیر و … . عمر بن خطاب را هم ابوبکر نصب نمود نه مسلمین. عثمان هم با شورای شش نفره انتخاب شد؛ آن هم نه با اتّفاق رأی. و جالب این بود که خلیفه ی بعد از او ـ البته از منظر اهل سنّت ـ در آن شوری با خلافت وی مخالفت کرد. پس چگونه هم با وجود عثمان اسلام حفظ می شود، هم با وجود علی (ع) حال آنکه این دو نفر ، دو برداشت مختلف از اسلام دارند ؛ و یکی ، خلافت دیگری را قبول ندارد؟!!
حال اگر این شیوه برای انتخاب خلفای پیامبر(ص)درست است ؛ پس چرا رسول خدا (ص) پیشاپیش برای خلفای خود عدد و مشخّصات تعیین می نماید؟ اینکه اوّلاً باید دوازده نفر باشند نه بیش و نه کم. ثانیاً باید همگی قریشی باشند. ثالثاً باید چنان باشند که با وجودشان ، دین خدا عیناً حفظ شود.
آیا با خلیفه ی انتخابی مردم ، دین خدا محفوظ می ماند؟ آیا خلیفه همان رئیس جمهور است یا جانشین رسول خدا (ص) در حفظ و تبیین و اجرای دین؟ ابوبکر و عمر و عثمان چه داشتند که دیگر مسلمین نداشتند؟ اینها چه داشتند که محتاج هادی و تبیین کننده ی دین نبودند ولی دیگران به هدایت و تبیین اینها محتاج گشتند؟ آیا غیر از این است که اینها خودشان نیز محتاج امامی هدایت کننده اند؟! و اگر کسی یادشان ندهد چیزی از حقایق قرآن نمی دانند؟! شوخی نیست ، قرآن کریم « تبیاناً لکلّ شیء » می باشد. یعنی این خلفای سه گانه ، عالم به « تبیاناً لکلّ شیء » بودند ، که محتاج امام و تبیین کننده ی دین نبودند؟ اگر چنین ادّعایی کنید یقین رسوا خواهید گشت. اگر می گویید که اینها با قرآن و سنّت هدایت می شدند ، می گوییم: قرآن و سنّت دست همه ی مسلمین بود. اگر وجود قرآن و سنّت کافی برای هدایت مردم و کافی برای اتمام حجّت خداست ، اساساً چه نیازی به خلیفه است؟ در این صورت خلیفه ، رئیس جمهوری بیش نخواهد بود. اگر می گویید: اینها به اجتهاد عمل می کردند ، می گوییم: دیگرانی هم بودند که اجتهاد داشتند. پس چرا آنها باید اجتهاد خود را وا می نهادند و به اجتهاد اینها گردن می گذاشتند؟ از این گذشته وقتی طبق حدیث مدینه العلم ، علی بن طالب (ع) باب علم نبی است ، چرا باب علم نبی را رها کرده از اجتهاد ظنّی دیگران تبعیّت کنیم؟! وقتی طبق حدیث منزلت ـ که در صحاح اهل سنّت آمده ـ علی بن طالب (ع) افضل از هارون نبی می باشد ، چرا افضل از یک پیغبر را رها نموده از اجتهاد ابوبکر تبعیّت کنیم؟! مگر عقلمان پاره سنگ برداشته؟! گیریم که تمام مسلمین صدر اسلام به ابوبکر رأی داده باشند ؛ کجای اسلام آمده که شما وظیفه دارید در امور دین خودتان تابع رأی مردم باشید؟ آنها هزار و چهار صد سال پیش برای خودشان رئیس جمهور انتخاب کردند ، ما چرا باید به انتخاب آنها گردن نهیم؟ امّا اگر خلیفه را رئیس جمهور نمی دانید و او را حافظ حقیقت دین و تبیین کننده ی اسلام و قرآن می شناسید ، بفرمایید که با وجود باب علم رسول و افضل از هارون نبی در میان امّت ، چگونه نوبت این کارها به امثال ابوبکر و عمر و عثمان رسیده است؟ به حکم عقل و با استفاده از حدیث مورد بحث ، تنها با امامت یک انسان معصوم و عالم به جمیع حقائق قرآن کریم است که اسلام با تمام حقیقتش حفظ می شود ، و تنها چنین کسی است که از هدایت دیگر افراد بشر بی نیاز می باشد ؛« أَ فَمَنْ یهْدی إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یتَّبَعَ أَمَّنْ لا یهِدِّی إِلاَّ أَنْ یهْدى‏ فَما لَکُمْ کَیفَ تَحْکُمُون‏ ــــ آیا کسى که هدایت به سوى حق مى‏کند براى پیروى شایسته‏تر است، یا آن کس که خود هدایت نمى‏شود مگر هدایتش کنند؟ شما را چه مى‏شود، چگونه داورى مى‏کنید؟! » (یونس:۳۵)
لذا هر گاه یک غیر معصوم و غیر عالم به جمیع حقائق قرآن به امامت انتخاب شود ، خواهیم پرسید: امام خود او کیست؟ اگر امام داشتن لازم است ، که به اتّفاق علمای شیعه و سنّی چنین است ، چرا فقط برای ما لازم است ؛ و برای خود آن خلفای انتخابی لازم نیست؟ مگر آنها چه ویژگی خاصّی دارند که امام نمی خواهند ولی دیگران امام می خواهند؟! وقتی او معصوم نیست ، پس کسی باید باشد که راه راست را به او بنماید ؛ و اگر او عالم به جمیع حقائق قرآن نیست ، چگونه می تواند اسلام را تمام و کمال حفظ و تبیین و منتقل کند ؛ و از کجا معلوم که تبیین او از قرآن درست باشد؟ امّا اگر کسی معصوم و عالم به جمیع حقائق قرآن بود ، بدیهی است که دیگر نیازی به امام نخواهد داشت. چون جهلی به دین ندارد تا کسی آن را برطرف سازد ؛ و خطایی نمی کند تا کسی آن را هشدار دهد.
پس اگر طبق حدیث مورد بحث ، خلیفه ی رسول خدا (ص) باید چنان باشد که با وجود او و در وجود او حقیقت اسلام ، حفظ گردد ، یقیناً چنین کسی باید معصوم از خطا و عالم به جمیع حقائق قرآن باشد. و در صدر اسلام ، تنها علی بن ابی طالب بود که باب علم نبی بود ؛ و منزلتش به پیامبر (ص) مثل منزلت هارون نبی بود به موسی (ع) ؛ و شک نیست که رسول خدا (ص) افضل از موسی(ع) است. پس به همان میزان علی (ع) باید از هارون(ع) افضل باشد تا این نسبت حفظ گردد.
گذشته از اینها روایات چندی از خود اهل سنّت نقل شده که در آنها به صراحت از عینیّت بین علی (ع) و قرآن کریم سخن به میان آمده است. پس با وجود چنین کسی ،محال است که دین خدا در میان خلق موجود نباشد ؛ و با وجود او حجّت خدا بر خلق تمام نگردد.
به نقل اهل سنّت ، رسول خدا (ص) فرمودند:« علىّ مع الحقّ و الحقّ مع علىّ لا یفترقان حتّى یردا علىّ الحوض یوم القیامه. ــــــ علی با حق است و حق با علی است ؛ از هم جدا نمی شوند تا روز قیامت در کنار حوض بر من وارد شوند.» ( تاریخ بغداد ، خطیب بغدادی ، ج ۱۴ ،ص۳۲۲ ــ تاریخ مدینه دمشق ، ابن عساکر ، ج۴۲، ص۴۴۹۱ )
و روایت کرده اند که فرمودند:« علی مع القرآن و القرآن مع علی و لن یفترقا حتّى یردا علی الحوض. ــــــ علی با قرآن است و قرآن با علی است ؛ هرگز از هم جدا نمی شوند تا در کنار حوض بر من وارد شوند » ( المستدرک ، حاکم نیشابوری ، ج۳ ،ص ۱۲۴ ـ المعجم الصغیر ، الطبرانی ، ج۱ ، ص ۲۵۵ ــ کنزالعمال ، المتقی الهندی ، ج۱۱ ، ص ۶۰۳ )
پس اگر علی (ع) حتّی یک خطای کوچک انجام دهد ، دیگر معیّت با حقّ و قرآن نخواهد داشت. چرا که در قرآن کریم خطا راه ندارد ؛ کما اینکه هر چه خطاست ، یقیناً حقّ نیست. پس اگر همواره حقّ و قرآن با علی است و علی همواره با حقّ و قرآن است ، لازمه اش آن است که حضرتش معصوم از خطا و عالم به جمیع حقّ و قرآن باشد. در غیر این صورت چنین معیّت تامّی معنا نخواهد داشت.
باز روایت نموده اند: « … فانظروا کیف تخلّفونی فی الثقلین. فقام رجل فقال یا رسول الله و ما الثقلان؟ فقال رسول الله صلی الله علیه و سلم الاکبر کتاب الله ؛ سبب طرفه بید الله و طرفه بأیدیکم فتمسکوا به لم تزالوا و لا تضلّوا. والاصغر عترتی و انّهما لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض و سألت لهما ذلک ربّی فلاتقدّموهما فتهلکوا و لاتعلّموهما فانّهما اعلم منکم. ـــــــ بنگرید که پس از من، با دو یادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى‏کنید؟ مردی برخاست و پرسید: یا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چیست؟ فرمود: ثقل اکبر کتاب خداست؛ وسیله ای که جانبى از آن در دست خدا مى‏باشد و طرف دیگر آن در اختیار شما قرار گرفته است؛ پس به آن چنگ بزنید که نمی لغزید و گمراه نمی شوید ؛ و ثقل اصغر عترت من است؛ که همانا آن دو هرگز از همدیگر جدا نمی شوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همین اتحاد و یگانگى را براى آنها درخواست کرده‏ام. پس بر این دو پیشى نگیرید که به هلاکت مى‏رسید و سخنى به آنها نیاموزید که آنان از شما داناترند» ( المعجم الکبیر ، الطبرانی ، ج۳ ، ص۶۶ و با کمی اختلاف در المستدرک،حاکم نیشابوری، ج۳ ،ص۱۰۹)
و در نقل دیگری از این حدیث متواتر فرمودند: « … فانظروا کیف تخلفونى فى الثقلین . فنادی مناد: و ما الثقلان یا رسول اللّه؟ قال: کتاب اللّه طرف بید اللّه و طرف بأیدیکم فاستمسّکوا به و لا تضلوا، و الآخر عترتى، و إن اللطیف الخبیر نبأنى أنهما لن یتفرقا حتى یردا علی الحوض، و سألت ذلک لهما ربى، فلا تقدموهما فتهلکوا، و لا تقصروا عنهما فتهلکوا، و لا تعلموهم فانهم أعلم منکم، ثم اخذ بید علی رضی الله عنه فقال من کنت أولى به من نفسه فعلىّ ولیه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه. ــــــ بنگرید که پس از من، با دو یادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى‏کنید؟ پرسیدند: یا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چیست؟ فرمود: یکى کتاب خداست که جانبى از آن در دست خدا مى‏باشد و طرف دیگر آن در اختیار شما قرار گرفته است؛ به آن چنگ بزنید و گمراه نشوید. و دیگرى عترت من است؛ خداى لطیف و دانا ، مرا مطّلع ساخته که این دو هرگز از هم جدا نمی شوند تا کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همین اتحاد و یگانگى را براى
آنها درخواست کرده‏ام. پس بر این دو پیشى نگیرید که به هلاکت مى‏رسید و در مورد آنها کوتاهى نکنید که هلاک خواهید شد. و سخنى به آنها نیاموزید که آنان از شما داناترند. سپس دست علی (ع) را گرفت و فرمود: هر که من نسبت به جان او، از خود او اولی ترم، على هم اولی تر است به جان او. پروردگارا! دوستش را دوست و دشمنش را دشمن بدار! » (المعجم الکبیر ،الطبرانی ، ج۳ ، ص۱۶۷)

امّا سوال دوم: این دوازده نفر ، که رسول خدا(ص) فرمودند ، چه کسانی هستند؟
اگر اهل سنّت روش خود را در انتخاب خلیفه درست می داند پس بشمارد این خلفای دوازدگانه را. اگر خلفا را محصور کنند در خلفای راشدین ، تعداد آنها به قول خودشان چهار نفر است ؛ معاویه را هم نمی توانند خلیفه بدانند ؛ چرا که:
اوّلاً دو خلیفه ی حقّ باهم نمی جنگند ؛ حال آنکه معاویه با علی (ع) جنگیده است. و به یقین اگر یکی از این دو در مسیر اسلام است ، دیگری راه به خطا می رود. کدام عاقل می پذیرد که دو نفر هر دو حقّ باشند و باهم دشمنی کنند؟! و اهل اسلام اتّفاق نظر دارند که هر که با امام بجنگد مهدورالدم می باشد.
ثانیاً او با امام حسن (ع) جنگیده است که به اتّفاق شیعه و سنّی و طبق حدیث نبوی ، یکی از دو سیّد جوانان اهل بهشت می باشد. پس چگونه کسی که با سیّد جوانان اهل بهشت می جنگد و می شود جانشین پیامبر؟!
از معاویه که بگذریم نوبت به یزید می رسد که سبط اصغر را شهید نموده است. اگر او حقیقتاً خلیفه ی پیامبر بوده ، پس امام حسین (ع) در جنگ با او از اسلام خارج گشته است ؛ کما اینکه یزیدیان همین را قائل بودند و حضرت را خارجی (خروج کرده بر خلیفه و خارج شده از دین) می گفتند. حال آنکه چنین کسی نمی تواند سیّد جوانان بهشت باشد. پس اگر به حکم روایات صحیح از خود اهل سنّت، یقین داریم که امام حسین(ع) سیّد جوانان اهل بهشت است ، دیگر دشمن و کشنده ی او نمی تواند بر حقّ باشد.
بعد از یزید نیز خلفای بعدی یکی از یکی بدتر بوده اند. پس چگونه دین با وجود آنها عزیز شده؟
تاریخ قطعی گواه است که از زمان معاویه تا زمان عمر بن عبدالعزیز تمام خلفای اموی فتوا داده بودند که بر سر منبر نماز جمعه باید علی بن ابی طالب را سبّ و لعن کنند. آیا این استنباط خلفای شما از اسلام ، حقیقتاً حفظ اسلام و تبیین درست اسلام می باشد؟
از این گذشته تعداد این خلفا بسیار بیش از دوازده تن می باشند.
لذا اهل سنّت از هیچ راهی نمی تواند این دوازده خلیفه را تعیین کند.
پس یا حدیث مورد بحث ، جعلی است ؛ که علما این را نمی پذیرند ؛ بخصوص که در صحاح اهل سنّت آمده است ؛ یا ـ معاذ الله ـ رسول خدا (ص) دروغ گفته اند ، که این نیز محال است ؛ یا روش اهل سنّت در انتخاب خلیفه نادرست می باشد.
امّا شیعه ی اثناعشری این دوازده خلیفه را بی هیچ مشکلی معرّفی می کند.

ـ بر این استدلال اشکالاتی شده که به بررسی آنها می پردازیم.

۱ـ گفته شده: « در روایت، از این داوزده تن بعنوان خلیفه نام برده شده است در حالیکه هیچکدام از ائمه شیعه بجز علی ابن ابی طالب و فرزند برومند ایشان حسن بن علی آنهم برای مدت کوتاهی به خلافت نرسیدند. پس مراد از این دوازده تن نمی تواند ائمه شیعه باشد».
پاسخ:
اوّلاً طبق این اشکال، ائمه ما این دوازده خلیفه نیستند. خلفای اهل سنّت هم که یا کمتر از دوازده اند یا بیشترند و اکثرشان نیز به خاطر جنایات آشکاری که کرده اند ، لیاقت خلافت ندارد. پس لابد از منظر اشکال کننده ـ معاذ الله ـ رسول خدا (ص) دروغ گفته اند.
بالاخره طبق حدیث مورد بحث باید دوازده خلیفه را مشخّص نماییم. حال این گوی و این میدان. اگر ائمه ی دوازدگانه ی ما آن خلفای مورد نظر رسول خدا(ص) نیستند پس شما اهل سنّت لطف بفرمایید و بگویید که کیانند آن دوازده نفر؟
ثانیاً رسول خدا (ص) نفرمود بعد از من دوازده نفر خلیفه ، بالفعل به حاکمیّت سیاسی جامعه می رسند ؛ بلکه فرمودند: تا زمانی که دوازده خلیفه بین شما باشند ، این امر (اسلام) پایدار و عزیز می ماند. مثل اینکه کسی بگوید: هوا روشن است تا زمانی که خورشید در آسمان می باشد. پس اگر خورشید در آسمان نبود ، هوا نیز روشن نخواهد بود. بنا بر این طبق سخن رسول خدا (ص) اگر دوازده خلیفه بین مردم نباشند دین نیز پایدار نخواهد بود. و شکّ نداریم که بعد از رسول خدا (ص) دین او را وارونه ساختند. اگر وارونه نساختند پس چرا علی (ع) تا مدّتها حاضر به بیعت با ابوبکر نشد؟ و چرا حضرت فاطمه (س) هیچگاه با او بیعت نکرد تا رحلت نمود؟ بالاخره علی (ع) درست نماز می خواند که دست بر شکم نمی گذاشت یا جناب عمر بن خطّاب؟ بالاخره وضوی علی (ع) درست بود یا وضوی جناب عثمان؟ آیا تحریم نمودن دو متعه (متعه الحجّ و متعه النساء) به دست عمر بن خطّاب ، تغییر دین نبود؟ حال آنکه طبق روایات خود اهل سنّت ، هم در زمان پیامبر (ص) این امر مجاز بود هم در زمان جناب ابوبکر. و… .
پس اگر از این زوایه نگاه می کنید ، عرض می شود که مردم خلیفه حقیقی رسول خدا را به رسمیّت نشناختند ، لذا دین درستی هم نداشتند ؛ و بخش عظیمی از سنّت نبوی را هم از دست دادند. تاریخ قطعی گواه است که ابوبکر و عمر اجازه ی نقل روایت نبوی را نمی دادند و هر چه اصحاب از روایات نوشته بودند ، این دو نفر گرفتند و آتش زدند. شعار حسبنا کتاب الله نیز یادمان نرفته. نتیجه ی چنین شعاری می شود همین آتش زدن احادیث نبوی. جریان کاغذ و قلم را که در صیح بخاری و مسلم آمده به خاطر آوردید!
بخاری و مسلم در معتبرترین کتاب اهل سنّت آورده اند: « لما حضر رسول الله صلّى الله علیه و سلم، و فی البیت رجال فیهم عمر بن الخطاب، فقال النبی صلّى الله علیه و سلم: هلموا أکتب لکم کتابا لن تضلوا بعده أبدا، فقال عمر: إنّ رسول الله صلّى الله علیه و سلم قد غلب علیه الوجع و عندکم القرآن، حسبنا کتاب‏الله، فاختلف أهل البیت، و اختصموا، فمنهم من یقول: قربوا یکتب لکم رسول الله صلّى الله علیه و سلم، و منهم من یقول ما قال عمر. فلما أکثروا اللغو و الاختلاف عند رسول الله صلّى الله علیه و سلم، قال النبی صلّى الله علیه و سلم: قوموا ـــــــــ زمانی که رسول خدا (ص) در بستر بیماری بودند ، ــ در حالی که اصحاب دور ایشان را گرفته بودند و عمر بن خطّاب نیز در بین آنها بود ــ فرمودند: کاغذ و قلمی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید. پس عمر گفت: بیماری بر رسول خدا غلبه نموده در حالی که کتاب خدا نزد شماست و کتاب خدا ما را کفایت می کند ؛ و اهل خانه اختلاف نمودند و تخاصم کردند. پس بعضی می گفتند: کاغذ و قلم بیاورید تا رسول خدا چیزی بنویسد ؛ و برخی دیگر می گفتند آنچه را که عمر گفت. پس زمانی که بیهوده گویی و اختلاف نزد رسول خدا بالا گرفت ، رسول خدا (ص) فرمودند: بلند شوید (بروید بیرون)» (صحیح بخاری ، ج۷، ص۹ ـــ صحیح مسلم ، ج۵ ، ص۷۶)
این جمله ی عمر بن خطّاب ، به وضوح نشان می دهد که او نه تنها عصمت مطلق رسول خدا را قبول نداشته بلکه حتّی فتوا به زوال عقل آن جناب نیز داده است. چون منظور وی از اینکه بیماری بر رسول خدا غلبه نموده ، این است که آن حضرت معاذ الله هذیان می گوید ؛ و هذیان زمانی بر شخص عارض می شود که عقل او مخدوش شود. و این واقعاً برای هرانسان منصفی جای سوال است که چرا وی چنین نسبت زشت و ناروایی را به رسول الله داد؟ در حالی که اگر چنین نسبتی را به شخصی عادی بدهند ، اقوام او موی از سر گوینده می کنند. همچنین جای سوال است که چگونه برادران اهل سنّت ما کسی را به خلافت برگزیدند که با ممانعت از نوشته شدن آن مکتوب ، موجب این همه اختلاف میان امّت اسلام شد؟ پیامبر خدا به صراحت فرمود که « کاغذ و قلمی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید » و او مانع از نوشته شدن آن مطلب شد ؛ پس او مقصّر در تمام این اختلافات است ؛ و کسی که چنین جرمی را در حقّ مسلمین مرتکب شده یقیناً شأنیّت آن را نخواهد داشت که خلافت رسول الله را بر عهده بگیرد.
چگونه کسی که خود موجب اختلاف امّت شده ، می تواند دین خدا را حفظ و تبیین نماید. او این اندازه از قرآن بی خبر بود که وقتی می گفت: « عندکم القرآن، حسبنا کتاب‏الله » متوجّه نبود که خود همین قرآن گفته است: « ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا ــــ آنچه را رسول خدا براى شما آورده بگیرید ، و از آنچه نهى کرده خوددارى نمایید» (الحشر:۷) و فرموده: « وَ أَطیعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُول‏ ــ و اطاعت کنید خدا را و اطاعت نمایید رسول را » (آل‏عمران:۱۳۲). وقتی کسی در زمان حیات خود پیامبر(ص) او را نافرمانی می کند ، چگونه بعد از رحلت او مدافع دین او خواهد بود؟!

مطلب دیگر اینکه این دوازده نفر همواره خلیفه ی رسول الله بوده اند ؛ اگر چه بسیاری از مردم نپذیرفتند و تنها گروهی از مسلمین تابع آنها بودند و اکنون نیز تنها اندکی تابعند. خلیفه ی رسول خدا را خدا تعیین می کند ؛ با رأی مردم خلیفه درست نمی شود که با عدم پذیرش مردم ، کسی از خلافت بیفتد ؛ بلی با عدم پذیرش مردم ، او خانه نشین می شود نه اینکه از خلافت بیفتد. اگر مردم نبوّت کسی را نپذیرند او از نبوّت می افتد؟ خلیفه ی رسول خدا (ص) مسئولیّتهایی دارد مثل تبیین درست دین ، هدایت طالبان هدایت و اداره ی جامعه. حال اگر مانعی پیش آمد و او نتوانست بخشی از مسئولیّت خود را اجراء نماید ، آیا باقی کارهای او نیز معطّل می ماند؟ ما می بینیم که ائمه شیعه در تمام مدّت عمرشان وظیفه ی تبیین دین و هدایت هدایت جویان را انجام داده اند ؛ و این همه معارف از خود به جا گذاشته اند که اهل سنّت یک هزارم آن را هم ندارند.
پس عملاً دوازده خلیفه در میان مردم حضور داشتند و خلافت می کردند ؛ لکن امارت نداشتند ؛ چرا که امارت منوط به پذیرش مردم است ؛ و مردم پذیرش نداشتند. و آنها که پذیرش نداشتند دین درستی هم نداشتند ؛ و آنها که این خلفای حقیقی را پذیرفته بودند به دین حقیقی هم راه یافته بودند.

مطلب سوم آنکه از زمان رسول خدا (ص) تا کنون هیچگاه دین اسلام حقیقی از بین نرفته است و همواره با وجود این دوازده خلیفه ، حقّ در میان امّت وجود داشته است ؛ اگر چه فرقه های باطل نیز همواره درست شده اند و درست خواهند شد. لذا اصل دین با وجود این دوازده نفر همواره باقی است ؛ و همواره نیز پیروانی دارد. در حدیث هفتاد و سه فرقه نیز آمده که رسول الله (ص) فرمودند: امّت من هفتاد و سه فرقه خواهند شد که تنها یکی از آنها اهل نجات می باشد. پس هموراه خلفای دوازدگانه یکی بعد از دیگری در میان امّت بوده اند و فرقه ی ناجیّه مذهب ایشان بوده است.

۲ـ گفته شده: « در روایت ابی داود ذکر شده پیامبر (صلى الله علیه وسلم) در همین رابطه فرمودند: «امت اسلامی همگی فرمانبردار و مطیع اوامر آنها خواهند بود »
پاسخ:
این جمله یقیناً باطل است ؛ چون اگر این جمله درست باشد ـ معاذ الله ـ رسول الله (ص) دروغ گفته است ؛ که این امری است محال. چون تاکنون هیچ خلیفه ی واقعی یا غیر واقعی وجود نداشته که همه ی امّت ، فرمانبردار او باشند. پس اگر اهل سنّت ما این جمله را صحیح می دانند باید اقرار کنند که هیچکدام از خلفای گذشته ، خلیفه ی راستین رسول خدا (ص) نبوده اند. یعنی اساساً در اسلام خلیفه ای وجود نداشته است.

مستشکل در ادامه ی اشکال خود آورده است: « این در حالی است که ما می دانیم حتی در دوران خلافت علی بن ابی طالب و فرزند ایشان حسن بن علی، هیچگاه همگی امت اسلامی مطیع و فرمانبردار آنها نبودند.»

عرض می شود: حتّی جناب ابوبکر و عمربن خطّاب و عثمان نیز مطاع محض نبوده اند ؛ کما اینکه خود رسول خدا (ص) و بلکه حتّی خود خدا هم هیچگاه مطاع محض نبوده اند ؛ و همواره کسانی را به عنوان منکر و مخالف داشته اند.
پس اگر مستشکل، این جمله را درست می داند ، باید کلّاً منکر وجود خلیفه برای رسول خدا (ص) باشد ؛ و بدتر اینکه حضرتش را دروغگو بداند.

باز در ادامه گفته اند: « علاوه بر این حتی خود فرقه های مختلف شیعه نیز در مورد امامت برخی از ائمه با یکدیگر اختلافات شدیدی دارند.»

این مستشکل عجب مغالطه ای نموده اند. استدلال به حدیث مورد بحث ، توسّط شیعه ی دوازده امامی انجام گرفته ، آن هم نه بر ضدّ اهل سنّت بلکه بر ضدّ تمام فرقه های اسلامی ـ اعمّ از سنّی و شیعه ـ . چون هیچکدام آنها نتوانسته اند این دوازده خلیفه را معرّفی نمایند. لذا طبق این حدیث ، حتّی بطلان شیعیان زیدی و اسماعیلی و … نیز اثبات می شود. امّا در بین شیعیان دوازده امامی ، ابداً اختلافی در مصادیق این دوازده خلیفه وجود ندارد.

۳ـ اشکال شده که: « در روایت ذکر شده رسول الله (صلى الله علیه وسلم) فرمودند: «اسلام در زمان خلافت آنها همچنان عزیز و پرتوان باقی خواهد ماند». این در حالی است که بزرگان شیعه ادعا دارند اسلام در زمان ائمه ناتوان و ذلیل بوده و گروهی ظالم و کافر بر مسلمانان حکم می راندند. »

پاسخ:
اوّلاً کجای حدیث چنین چیزی وجود دارد؟ حدیث به صورت جمله ی شرطی است ؛ و می گوید: اسلام عزیز است تا زمانی که دوازده خلیفه بین شما باشند. پس اگر شرط محقق نشد ، یعنی دوازده خلیفه در بین شما نبودند ، مشروط نیز منتفی خواهد بود. و البته به نطر ما همواره این دوازده خلیفه بوده اند و اسلام آنها نیز عزیز و پایدار بوده است. امّا دیگران از اسلام اصیل برگشته اند ؛ و برگشتن مردم از اسلام ، اسلام را نابود نمی کند.
ثانیاً اینها خلط فرموده اند بین اسلام و روش زندگی مسلمین. حضرت نفرمودند مسلمین پرتوان خواهند بود یا امور مسلمین در مسیر درست خواهد بود ؛ بلکه فرمودند: خود دین اسلام درست و عزیز باقی خواهد ماند. و می بینید که این دوازده نفر ، دین رسول الله (ع) را عیناً و با تبیین و تفسیرش نسل به نسل منتقل نموده اند. اینکه شما برداشتهای خلفا و ائمه مورد قبول خودتان را اسلام می نامید برای خودتان ارزش دارد. از نظر شیعه ، اسلام همان است که دست به دست توسّط این دوازده تن منتقل گشته است ؛ بی هیچ انحرافی.
اگر تمام مسلمین راه را کج روند و خلیفه ی راستین پیامبر (ص) در میان آنها باشد ، اسلام بر اصل خود باقی است و خللی نیافته است. چون اسلام پیش اوست ؛ و او هست. با وجود نبی و امام ، دین خدا به تمام هویّتش در بین مردم است ؛ و حجّت خدا بر خلق تمام می شود ؛ اگر چه آن نبی یا امام حتّی یک نفر پیرو هم نداشته باشد.
پس مواظب باشیم که بین اسلام مردم و خود اسلام خلط نکنیم. در اعصار گذشته اسلام اکثر مردم انحراف اندر انحراف بوده ، امّا اصل اسلام با وجود خلیفه ی راستین پیامبر(ص) همواره بی هیچ انحرافی حضور داشته است. آنگاه که ابوبکر و عمر احادیث نبوی را آتش می زدند ، آن معارف برای آنها که اتّصال به علی (ع) نداشتند سوخت و خاکستر شد ، امّا تمام آن معارف در قلب علی (ع) وجود داشت ؛ و پیروانش به آن دسترسی داشتند. چرا که فرمود: « أَنَا مَدِینَهُ الْعِلْمِ وَ عَلِی بَابُهَا ». پس احادیث نبوی برای مردم سوخت ؛ ولی در حقیقت نسوخت. عثمان حکم وضو را دستکاری نمود ؛ عمر بن خطّاب در اقامه و نماز و … دخل و تصرّف کرد ؛ امّا حقیقت احکام اسلام نزد علی بن ابی طالب ، بی هیچ تحریفی وجود داشت. لذا با وجود او اسلام همچنان بر اصالت خویش باقی بود. حال اگر مردم به منبع اسلام رجوع نکردند ، حرف دیگری است و عدم رجوع آنها ، اسلام را نابود نمی کند بلکه خودشان را نابود می سازد.

ـ استدلال به حدیث سفینه نوح
حاکم نیشابوری ، از اکابر علمای اهل سنّت در کتاب « مستدرک الصحیحین ، ج۲ ، ص۳۴۳ و ج۳، ص۱۵۱» حدیث سفینه را این گونه نقل نموده : « مَثَلُ أَهْلِ بَیتِی مِثْلُ سَفِینَهِ نُوحٍ مَنْ رَکِبَ فِیهَا نَجَا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا ــ مثل اهل بیت من مثل کشتی نوح است. هر که در آن سوار شد، نجات یافت و هر که از سوار شدن در آن تخلّف نمود، غرق شد» ؛ حاکم در ادامه گفته: « هذا حدیث صحیح على شرط مسلم ــ این حدیث ، صحیح است طبق مبنای مسلِم » یعنی این حدیث در ردیف احادیث صحیح مسلم می باشد که دومین کتاب معتبر اهل سنّت است.
این حدیث عیناً در مجمع الزوائد هیثمی ، ج۹، ص۱۶۸ نیز آمده است. کتب دیگر اهل سنّت نیز این حدیث را نقل نموده اذعان بر درستی آن کرده اند.
ـ نحوه ی استدلال شیعه
۱ـ طبق این حدیث ، شکّ نیست که هر کس از همراهی با اهل بیت رسول الله(ص) خودداری نماید، از اسلام بیرون است.
۲ـ بین شیعه و سنّی شکّ نیست که علی بن ابی طالب(ع) و فاطمه زهرا(س) جزء اهل بیت می باشند.
۳ـ طبق اعتراف علمای خود اهل سنّت، حضرت فاطمه زهرا(س) هیچگاه خلافت ابوبکر را نپذیرفت و با خشم نسبت به او از دنیا رفت. و باز طبق نقل خود اهل سنّت، عمر به دستور ابوبکر، خانه ی اینان را آتش زد یا حدّ اقلّ تهدید به آتش زدن نمود.
پس شکّ نداریم که این دو تن ( ابوبکر و عمر ) از این کشتی تخلّف نموده اند. لذا طبق حدیث، جزء غرق شدگان هستند.
۴ـ طبق نقل هر دو فرقه شکّ نداریم علی (ع) تا حضرت زهرا(س) زنده بود، با ابوبکر بیعت نکرد ؛ و خودش ادّعای خلافت داشت و ابوبکر از پذیرش خلافت او تخلّف نمود ؛ و همچنین عمر ؛ کما اینکه در شورای شش نفره ی عمر نیز حضرتش به خلافت عثمان رأی موافق نداد. لذا این کشتی نوح، خلافت ابوبکر و عمر و عثمان را قبول نداشت. پس ابوبکر و عمر و عثمان جزء غرق شدگان هستند.
حال اهل سنّت بفرمایند که چگونه غرق شدگان و تخلّف کنندگان از کشتی نوح، شدند خلیفه ی رسول الله (ص)؟!

۳- اگر تفسیر شیعه درست باشد پس قرآن کتاب معما و لغز وچیستان است!!پس قران کتابی است که اگر گفت مغرب باید تاویل کنیم مشرق!اگر گفت شرق یعنی مقصدش غرب است،می گوید ای زنان پیامبر صلی الله علیه وسلم ! ولی مقصدش دختر و نوه ها هستند! از زبان حضرت شعیب ع دارد در مورد کم فروشی صحبت می کند اما منظورش امام زمان است. دارد در مورد گوشت خوک و مردار و … صحبت می کند بکدفعه می پردازد به بحث امامت و روز غدیر و دوباره برمیگردد به همان بحث سابق
پاسخ:
عجبا! پس خدا را هم دروغگو می دانید. چون خود خدا فرموده که برخی آیات قرآن، متشابه هستند. شما بی ادبی کرده و اسم این آیات را گذاشته اید لغز و چیستان.
خود خدا فرمود که قرآن را همه کس نمی فهمند.
این ادّعا که در قرآن کریم نصّ صریحی در مورد اصل امامت نیست ، ادّعایی است غیر قابل قبول. آیات چندی در قرآن کریم وجود دارند که هم وجوب وجود امام را اثبات می کنند ؛ هم انتصابی بودن آن را ؛ هم اوصاف امام را. بلکه حتّی در مورد مصداق امام بعد از رسول خدا نیز نصّ صریح وجود دارد؛ که در مطالب گذشته ذکر نمودیم و ملاحظه فرمودید. البته اگر کسی بخواهد قبول نکند راه برای توجیه همیشه باز است. همانگونه که عدّه ای در آیات راجع به توحید و اوصاف الهی و عصمت انبیاء و جبر و اختیار و معاد نیز اختلاف نموده اند. مگر اختلاف ما با اهل سنّت فقط در امامت است؟ در باب اوصاف الهی ، قول اشاعره کجا که به قدمای ثمانیه قائل شده اند و قول شیعه کجا که به عینیّت صفات با ذات معتقدند. در باب نبوّت قول شیعه کجا که انبیاء را معصوم مِن جمیع الجهات می دانند و قول اکثر اهل سنّت کجا که حتّی دروغگویی را هم را با استناد به آیات به انبیاء نسبت داده اند. در باب معاد جسمانی ، قول برخی کجا که معاد را مادّی دانسته اند و قول برخی دیگر کجا که معاد را با جسم غیر مادّی دانسته اند. در باب عدل الهی نیز بین اشاعره از یک سو و شیعه و معتزله از سوی دیگر اختلاف نظر جدّی وجود دارد.
اگر اصول دین به این وضوح که اینها می گویند در قرآن آمده پس این همه اختلاف بین مسلمین از کجا آمده است؛ در حالی که همه ی این گروهها مدّعی اند که اعتقاد خود را از قرآن گرفته اند؟ بلکه اساساً اختلاف در امامت ، ریشه در همین اختلافات دارد. این اختلافات فقط در میان شیعه و سنّی هم نیست؛ بلکه حتّی بین مذاهب گوناگون خود اهل سنّت نیز در این امور اختلاف نظرهای جدّی وجود دارد، تا آنجا که در قرون سابق بر سر این اختلافات همدیگرا تکفیر نموده و می کشتند.
بلی به همان شکل که در باب اصول دین نصّ قرآنی وجود دارد ، در باب امامت نیز وجود دارد ؛ امّا باید دید نصّ از نظر اینها چیست؟ اگر انتظار دارند که خداوند متعال یک اصل عقلی مثل امامت را که منطقاً باید با استدلال پذیرفت ، مثل یک حکم فقهی بیان نماید ، روشن است که انتظاری است نابجا. زیرا چنین روشی از حکیم سر نمی زند. خداوند متعال احکام فقهی را در قرآن کریم به وضوح بیان نکرده بلکه چنان گفته که جز فقیه به رموز آن پی نمی برد ، کجا رسد در مسائل اصولی که باید با استدلال پذیرفته شوند. البته برخی ساده اندیشان خیال کرده اند که احکام فقهی قرآن ، به روشنی بیان شده اند ؛ لذا می گویند: خدا که این همه مسائل ریز فقهی را به وضوح بیان نموده چرا امامت را به صورت واضح نگفته است؟ ما از اینها می پرسیم که: اگر چنین است پس با استناد به قرآن بفرمایید که نماز صبح باید چند رکعت باشد؟ مبطلات روزه چیست؟ کیفیّت ذبح حیوان چگونه است؟ و… . یکی از واضحترین و تفصیلی ترین احکام فقهی قرآن ، حکم وضوست ؛ ولی ملاحظه فرمایید که تا چه اندازه تفاوت فهم است از این آیه ، بین مذهب اهل البیت(ع) و مذهب خلفا. ما نمی گوییم شما در این مساله علی (ع) را به عنوان امام یا معصوم یا صاحب علم رسوالله ، قبول کنید ؛ بلکه صرفاً او را یک صحابی فرض کنید ؛ و آنگاه بفرمایید وقتی خدا درباره ی روش وضو نصّ صریح دارد ، و پیامبر نیز بیست و سه سال بین مردم وضو گرفته بود ، چرا باز فهم علی (ع) از آیه ی وضو متفاوت شده است از خلفای اهل سنّت؟ آیا واقعاً این مساله مبهم بیان شده است؟ مگر می شود پیامبر (ص) بیست و سه سال بین مردم وضو بگیرد و این مساله برای نسل اوّل اسلام مبهم بماند؟ مگر خود این افراد در زمان رسول خدا ، از روی وضوی او تقلید نمی کردند ، پس چه شد که بعد از او بر سر این مساله ی روزمرّه اختلاف نظر پیش آمد؟!!!! جناب عثمان به شکّ افتاد که آیا رسول خدا(ص) در وضو دستها را از بالا به پایین می شست یا برعکس؟ آیا پاها را می شست یا مسح می کرد؟ یکی نبود بگوید که: جناب عثمان! در مدّت بیست و سه سال رسالت و در دوره ی دو خلیفه ی قبلی مردم چکار می کردند؟ همچنین خودت در این مدّت چگونه وضو می گرفتی؟ چرا در این چهل و اندی سال به این فکر نیفتادی؟ و حالا از کجا فهمیدی که این روش درست است ؛ در حالی اهل بیت خود پیامبر بر خلاف روش تو وضو گرفتند؟
در مسائل مربوط به اصول نیز قرآن کریم همواره چنان سخن گفته که فقط اهل اندیشه آن را به درستی بفهمند. خداوند متعال حتّی اموری چون عدل الهی ، مساله ی جبر و اختیار ، حقیقت معاد ، حقیقت برزخ ، حقیقت روح ، اصل نبوّت عامّه ، خاتمیّت ، حقیقت عوالم غیب و … را هم چنان گفته که فقط برای اهل فکر روشن باشند. حتّی خداوند متعال اصل توحید و بحث صفات الهی را هم چنان فرموده که جز اهل اندیشه های ناب به آنها راه نیافته اند. لذا برداشتهایی که اکثر مسلمین از این امور دارند برداشتهایی است متخالف که یقیناً یک طرف آن نادرست می باشد. حتّی برخی از اهل سنّت با استناد به آیات قرآن، ادّعا نموده اند که خدا جسم و اعضاء و جوارح دارد؛ مثلاً استدلال نموده به آیه ی « وَ قالَتِ الْیهُودُ یدُ اللَّهِ مَغْلُولَهٌ غُلَّتْ أَیدیهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ یداهُ مَبْسُوطَتان … » ‏(المائده:۶۴)؛ و « … یدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیدیهِمْ … » (الفتح:۱۰)
این آدم بی سواد، لابد این آیات را هم حمل بر ظاهرشان می کند و ادّعا می کند که خدا دست دارد.
برخی چنین تصوّر کرده اند که اختلاف شیعه و اهل سنّت فقط در بحث امامت است ؛ و منشاء آن را هم نبود نصّ قرآنی پنداشته اند ؛ حال آنکه در تمام مسائل فوق و دهها مساله ی اصولی دیگر ، بین شیعه و اهل سنّت اختلاف نظرهای جدّی وجود دارد. اشاعره با استناد به قرآن جبری یا کسبی شده اند و معتزله تفویضی و شیعه امر بین الامرین را پذیرفته است. در بحث عدل ، شیعه و معتزله حسن و قبح ذاتی را پذیرفته اند و اشاعره زیر بار آن نرفته اند. گروهی معاد را با جسم مادّی دانسته اند ، گروهی دیگر روحی صرف ، گروهی نیز آن را جسمانی ولی با جسم غیر مادّی فهمیده اند. گروهی برزخ را انکار نموده اند و گروهی دیگر آن را پذیرفته اند. گروهی روح و ملائک را مادّی دانسته اند و گروهی دیگر مجرّد. گروهی عصمت تمام عیار انبیاء را از قرآن فهمیده اند و گروهی حتّی ارتکاب قتل و دروغ و … را هم برای آن بزرگواران قائل شده اند. گروهی خدا را واحد عددی شمرده اند و گروهی آن را نفی کرده اند. گروهی برای خدا شکل و اندازه و اعضاء قائل شده اند و گروه دیگر خدا را منزّه از این امور دانسته اند. گروهی صفات خدا را عین ذات دانسته اند و گروهی دیگر صفات را غیر ذات و قدیم شمرده اند. گروهی علم خدا را به جزئیّات منکر شده اند و گروه دیگر آن را پذیرفته اند. گروهی علم خدا را حضوری دانسته اند و گروهی دیگر حصولی. و … . و جالب اینجاست که همه ی اینها نیز برای اثبات مدّعایشان استناد به آیات قرآن می کنند.
پس ای برادران اهل سنّت! آیا جای آن نیست که ما کمی در توهّماتمان درباره ی قرآن تجدید نظر کنیم و مقداری از خوی عوامانه ی خود دست برداریم؟! و آیا وقت آن نرسیده که تدبّر کنیم در این مساله که اساساً قرآن برای چه نازل شده است؟ آیا آمده تا قدم به قدم عقل ما را بسازد یا آمده تا ما را مقلّد بار بیاورد؟ آمده تا فکرها را به کار اندازد یا آمده تا رکود فکری ایجاد کند و استدلالی ترین مسائل را هم تقلیدی کند؟
برخی بندگان خدا ، از خدای حکیم و بنده پرور انتظار دارند که لقمه ی جویده شده دهان بندگانش بگذارد و آنها به خودشان زحمت تفکّر ندهند ؛ در حالی که خداوند متعال فراوان در قرآن کریم بیان داشت که ما آیات را برای تدبّر و تفکّر و تعقّل فرستاده ایم و جز اهل فکر و عقل و دقّت به آیات خدا راه نمی یابند. مَخلص کلام آنکه قرآن کتاب عقل پروری و حکمت آموزی و تزکیه ی نفس است نه « توضیح المسائل » و « اصول دین به زبان ساده». قرآن در اعلی نشسته و دعوت به اعلی می کند تا بندگان را بالا ببرد. پس این چه انتظاری است از خدای حکیم که همه چیز را زیر دیپلم و بلکه در حدّ پیش دبستانی بیان کند؟!!
بنده نمی دانم این تفکّر از کجا آمده که: « قرآن کتاب آسان فهمی است» ؛ بلی قرآن به زبان عربی مبین بوده و بیانی روشن و فصیح و بلیغ دارد ؛ امّا از کجای قرآن برمی آید که فهم آن نیز آسان است؟ و طبق چه منطقی برخی گمان کرده اند که قرآن را هر بی سوادی باید بفهمد؟ معاذ الله مگر قرآن برای بی سواد پروری و ساده لوح پروری آمده است؟
چرا قرآن را با قرآن نشناسیم؟
قرآن کریم چه فرمود:
فرمود: «إِنَّا سَنُلْقی‏ عَلَیکَ قَوْلاً ثَقیلا ــــ ما بزودى سخنى سنگین به تو القا خواهیم کرد» (المزمل:۵)
آری آیات قرآن سنگین است. مگر می شود که «تبیاناً لکلّ شیء» سنگین نباشد؟! خدا فرمود: « … وَ نَزَّلْنا عَلَیکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَی‏ءٍ ــــ و ما این کتاب را بر تو نازل کردیم که بیانگر همه چیز است.» (النحل:۸۹) و فرمود: « … ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَی‏ء ـــــ ما هیچ چیز را در این کتاب، فرو گذار نکردیم.» (الأنعام:۳۸)
معاذ الله خدا که دروغ نگفته؛ با این صراحت فرموده که همه چیز را در قرآن بیان نموده ایم. حالا جناب سنّی ـ که ادّعا می کنی فقط باید به ظاهر قرآن کفایت نمود ـ حکم همه چیز را از این قرآن برای ما بیان کنم ببینم چگونه بیان می کنی. اصلاً حکم همه چیز را نخواستیم، از همین قرآن برای ما ثابت کن که نماز صبح باید دو رکعت باشد. تو که می گویی قرآن معمّا گونه نیست، بسم الله؛ برای ما استخراج کن از قرآن تعداد رکعات نماز را! آیا نماز مهمّرین عبادت اسلامی نیست؟! خدا گفته همه چیز در قرآن بیان شده، یکی از همه چیز، تعداد رکعات نماز است. خدا که دروغ نگفته، در ظاهر قرآن هم که خبری از تعداد رکعات قرآن نیست. پس این وسط تو خطا می کنی که ادّعا داری فقط ظاهر قرآن و بس. از همین قرآن برای ما ثابت کن که خدا نامحدود است. حتّی یک آیه هم نداریم که با صراحت خدا را نامحدود خوانده باشد. از قرآن برای ما ثابت کن که اسلام دین خاتم است. حتّی یک آیه هم نداریم. لابد می گویید چرا داریم. می گوییم: کدام آیه است؟ می گوییی: « ما کانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَ لکِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِیینَ » عرض می کنیم: خاتَم یعنی انگشتر. خاتِم یعنی پایان دهنده. آنچه در آیه آمده انگشتر است نه پایان دهنده. علما فرموده اند: در قدیم ختم نامه با مهر نمودن آن معلوم می شد، و مهر نمودن با انگشتر بود. لذا خاتَم انبیاء به معنی خاتِم انبیاء است. می گوییم: این که شد تفسیر آیه، قرار بود با صریح آیه اثبات کنید نه با تفسیرش. از قرآن برای ما ثابت کنید که انسان روح دارد. حتّی یک آیه هم وجود ندارد که صراحتاً بگوید انسان روح دارد. آیات روح یا در مورد روح القدس هستند که ربطی به روح انسان ندارد. یا در مورد دمیده شدن روح خدا در آدم(ع) هستند که ربطی به دیگران ندارد. و … .
فرمود: « کَذلِکَ یبَینُ اللَّهُ لَکُمْ آیاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُون‏ ــــــ این چنین، خداوند آیات خود را براى شما شرح مى‏دهد؛ شاید تعقّل کنید» (البقره:۲۴۲)
فرمود:« إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُون‏ ــــــ ما آن را قرآنى عربى نازل کردیم، باشد که تعقّل کنید»(یوسف:۲)
فرمود:« اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یحْی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها قَدْ بَینَّا لَکُمُ الْآیاتِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُون‏ ـــــ بدانید خداوند زمین را بعد از مرگ آن زنده مى‏کند! ما آیات(خود) را براى شما بیان کردیم، شاید تعقّل کنید» (الحدید:۱۷)
فرمود: « ‏ وَ تِلْکَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما یعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُونَ ــــــ اینها مثالهایى است که ما براى مردم مى‏زنیم، و جز عالمان آن را به عقل ادراک نمى‏کنند.» (العنکبوت:۴۳)
فرمود: « هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ وَ لِینْذَرُوا بِهِ وَ لِیعْلَمُوا أَنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ لِیذَّکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ ــــــ این(قرآن،) پیام(و ابلاغى) براى(عموم) مردم است؛ تا همه به وسیله آن انذار شوند، و بدانند او معبودی یکتاست؛ تا صاحبان خرد ناب پند گیرند.» (إبراهیم:۵۲)
فرمود: « کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیکَ مُبارَکٌ لِیدَّبَّرُوا آیاتِهِ وَ لِیتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ ــــــ این کتابى است پربرکت که بر تو نازل کرده‏ایم تا در آیات آن تدبّر کنند و خردمندان متذکّر شوند» (ص:۲۹)
فرمود: « قُلْ هَلْ یسْتَوِی الَّذینَ یعْلَمُونَ وَ الَّذینَ لا یعْلَمُونَ إِنَّما یتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ ــــــ بگو: «آیا کسانى که مى‏دانند با کسانى که نمى‏دانند یکسانند؟! تنها صاحبان خرد ناب متذکّر مى‏شوند»» (الزمر:۹)
فرمود: « لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى‏ جَبَلٍ لَرَأَیتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیهِ اللَّهِ وَ تِلْکَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یتَفَکَّرُونَ ــــــ اگر این قرآن را بر کوهى نازل مى‏کردیم، مى‏دیدى که در برابر آن خاشع مى‏شود و از خوف خدا مى‏شکافد ؛ اینها مثالهایى است که براى مردم مى‏زنیم، شاید در آن تفکّر کنند »(الحشر:۲۱)
فرمود: « وَ هُوَ الَّذی أَنْشَأَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَهٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ قَدْ فَصَّلْنَا الْآیاتِ لِقَوْمٍ یفْقَهُون‏ ــــــ او کسى است که شما را از یک نفس آفرید ؛ و شما دو گروه هستید: بعضى پایدار ، و بعضى ناپایدار؛ ما آیات خود را تشریح نمودیم براى کسانى که تفقّه می کنند (عمق اندیشه دارند) » (الأنعام:۹۸)
اینها فقط اندکی از فراوان آیات قرآن است که غرض از نزول قرآن را به اندیشه واداشتن انسانها معرّفی می کنند و بیان می دارند که فهمندگان حقیقی قرآن ، اهل تعقّل و خردورزی می باشند نه اهل ظواهر که مثل کودکان دنبال لقمه های راحت الحلقوم می گردند. خود قرآن می گوید قرآن را فرستاده ایم که شما با تعقّل و تدبّر آن را بفهمید، آنگاه برخی جهّال ادّعا دارند که قرآن نیازمند تفسیر نیست و هر که عربی بلد است آن را می فهمد.
قرآن کریم خودش را کتابی معرّفی می کند که نه تنها ساده و سهل الفهم نیست ، بلکه خداوند متعال عمداً آن را به گونه ای نازل نموده که اگر کسی اهل حقیقت نباشد همین قرآن ، اسباب گمراهی او را فراهم می سازد تا بیشتر در گمراهی فرو رود.
خداوند فرمود: «هُوَ الَّذی أَنْزَلَ عَلَیکَ الْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذینَ فی‏ قُلُوبِهِمْ زَیغٌ فَیتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَهِ وَ ابْتِغاءَ تَأْویلِهِ وَ ما یعْلَمُ تَأْویلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما یذَّکَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْباب‏ ـــــــــ او کسى است که این کتاب را بر تو نازل کرد، که قسمتى از آن ، آیات«محکم» است؛ که اساس این کتاب مى‏باشد؛ و قسمتى از آن، «متشابه» است. پس آنها که در قلوبشان انحراف است ، به دنبال متشابهاتند، تا فتنه‏انگیزى کنند ؛ و تفسیر(نادرستى) براى آن مى‏طلبند؛ در حالى که تفسیر آنها را، جز خدا و راسخان در علم، نمى‏دانند. (آنها که) مى‏گویند: «ما به همه ی آن ایمان آوردیم؛ همه از طرف پروردگارِ ماست.» و جز اولوا الالباب ، متذکر (این حقیت) نمى‏شوند»(آل‏عمران:۷)
اگر در این آیه خوب تفکّر کنیم ، می یابیم که چرا خداوند متعال آیات خود را این گونه خاصّ نازل نموده است. چون می خواهد بیماردلان بهانه برای گمراهی خودشان داشته باشند ؛ « فی‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ بِما کانُوا یکْذِبُونَ ــــ در دلهاى آنان یک نوع بیمارى است ؛ خداوند بر بیمارى آنان افزوده ؛ و به خاطر دروغهایى که می گفتند، عذاب دردناکى در انتظار آنهاست.» و در مقابل می خواهد اولوا الالباب (صاحبان خردهای ناب) دنبال حقیقت بدوند و در عمق معارف فرورند و با این کتاب الهی ساخته شوند.
باز فرمود: « إِنَّ اللَّهَ لا یسْتَحْیی‏ أَنْ یضْرِبَ مَثَلاً ما بَعُوضَهً فَما فَوْقَها فَأَمَّا الَّذینَ آمَنُوا فَیعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ أَمَّا الَّذینَ کَفَرُوا فَیقُولُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلاً یضِلُّ بِهِ کَثیراً وَ یهْدی بِهِ کَثیراً وَ ما یضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفاسِقینَ ــــــ خداوند از این که به پشه، و حتى کمتر از آن، مثال بزند شرم نمى‏کند. (در این میان) آنان که ایمان آورده‏اند، مى‏دانند که آن، حقیقتى است از طرف پروردگارشان؛ و امّا آنها که راه کفر را پیموده‏اند، مى‏گویند: «منظور خداوند از این مثل چه بوده است؟!» (آرى،) خدا جمع زیادى را با آن گمراه، و گروه بسیارى را هدایت مى‏کند؛ ولى با آن گمراه نمى‏سازد مگر فاسقان را » (البقره:۲۶)
باز فرمود: « وَ یقُولُ الَّذینَ کَفَرُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَیهِ آیهٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اللَّهَ یضِلُّ مَنْ یشاءُ وَ یهْدی إِلَیهِ مَنْ أَناب‏ ـــــــ کسانى که کافر شدند مى‏گویند: «چرا نشانه اى از پروردگارش بر او نازل نشده است؟!» بگو: «خداوند هر کس را بخواهد گمراه، و هر کس را که بازگردد، به سوى خودش هدایت مى‏کند!» (الرعد:۲۷)
یعنی کمبودی در دلائل روشن الهی بر امور حقّه نیست ؛ لکن آنکه نمی خواهد هدایت شود ، دنبال بهانه می گردد. شیعه با دهها آیه و با روایات فراوانی از منابع معتبر اهل سنّت ، امامت علی (ع) را چنان اثبات می کند که هیچ منصفی نمی تواند آنها را انکار کند ؛ امّا اینها در برابر این همه دلائل روشن بهانه گرفته و می گویند: « اگر حقیقتاً علی بن ابی طالب خلیفه ی بلافصل رسول خداست ، پس چرا خدا آن را صراحتاً در قرآن بیان نکرد؟» همانگونه که همین کفّار با وجود آن همه معجزه برای رسول خدا ــ حدود چهار هزار معجزه ــ باز می گفتند: «چرا نشانه اى از پروردگارش بر او نازل نشده است؟!»
باز خداوند متعال فرمود: « وَ ما جَعَلْنا أَصْحابَ النَّارِ إِلاَّ مَلائِکَهً وَ ما جَعَلْنا عِدَّتَهُمْ إِلاَّ فِتْنَهً لِلَّذینَ کَفَرُوا لِیسْتَیقِنَ الَّذینَ أُوتُوا الْکِتابَ وَ یزْدادَ الَّذینَ آمَنُوا إیماناً وَ لا یرْتابَ الَّذینَ أُوتُوا الْکِتابَ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ لِیقُولَ الَّذینَ فی‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْکافِرُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلاً کَذلِکَ یضِلُّ اللَّهُ مَنْ یشاءُ وَ یهْدی مَنْ یشاءُ وَ ما یعْلَمُ جُنُودَ رَبِّکَ إِلاَّ هُوَ وَ ما هِی إِلاَّ ذِکْرى‏ لِلْبَشَر ــــــــــ مأموران دوزخ را فقط فرشتگان(عذاب) قرار دادیم، و تعداد آنها را جز براى آزمایش کافران معین نکردیم تا اهل کتاب‏ ( یهود و نصارى‏) یقین پیدا کنند و بر ایمان مؤمنان بیفزاید، و اهل کتاب و مؤمنان(در حقّانیت این کتاب آسمانى) تردید به خود راه ندهند، و بیماردلان و کافران بگویند: «خدا از این توصیف چه منظورى دارد؟!» (آرى) این گونه خداوند هر کس را بخواهد گمراه مى‏سازد و هر کس را بخواهد هدایت مى‏کند ؛ و لشکریان پروردگارت را جز او کسى نمى‏داند، و این جز هشدار و تذکّرى براى انسانها نیست‏ » (المدثر:۳۱)
عجبا که وقتی خدا چیزی را در لفافه بیان می کند ، اینها بهانه می گیرند که چرا روشنتر بیان نکرد ؛ و وقتی روشن و عینی بیان می کند ، می گویند: «خدا از این توصیف چه منظورى دارد؟!»
سخن پایان در این بخش آنکه:
بزرگوارا! نخست باید قرآن را با قرآن شناخت ؛ آنگاه معلوم می شود که خداوند متعال چرا گفت؟ و چرا نگفت؟ و چرا اینگونه گفت؟ و آنگونه نگفت؟ خداوند حکیم ، می خواهد انسان پروری کند ؛ نه اینکه بکن ، نکن کند و از اطاعت نمودن بی چون و چرای مردم کیف کند. خدا بی نیاز از طاعت مردم است و کفر آنها نیز گزندی به خدا نمی رساند. خدا باکی از گمراه شدن خلق نیز ندارد ؛ برای خدا ، پرورش یافتن یک نفر می ارزد به تمام عالم هستی. لذا فرمود: « وَ لَوْ شاءَ رَبُّکَ لَآمَنَ مَنْ فِی الْأَرْضِ کُلُّهُمْ جَمیعاً أَ فَأَنْتَ تُکْرِهُ النَّاسَ حَتَّى یکُونُوا مُؤْمِنین‏ ـــــ و اگر پروردگار تو مى‏خواست ، تمام کسانى که روى زمین هستند، همگى ایمان مى‏آوردند؛ آیا تو مى‏خواهى مردم را اکراه کنی که ایمان بیاورند؟!» (یونس:۹۹) همچنین فرمود: « وَ قالَ مُوسى‏ إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ جَمیعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِی حَمید ـــــــ و موسى گفت: «اگر شما و همه ی مردم روى زمین کافر شوید، پس خداوند، بى‏نیاز و شایسته ستایش است.» (إبراهیم:۸)

۴- گفتیم جمله مربوط به امامت, خودش آیه مستقلی نیست, اما بدبختی اینجاست که آیه ای که این جمله در آن قرار دارد نیز مستقل نیست!! زیرا با یک ( واو ) به آیه قبلی متصل است:
حالا آیه قبلی چیست ؟ خودتان ببینید :«یا نِسَاءَ النَّبِی لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ …»
پس آیه قبلی که آیه تطهیر بهش وصل است خودش خطاب به زنان پیامبر است و با این جمله شروع میشود: یا نِسَاءَ النَّبِی
حالا سوال این است که وقتی الله در سر آیه ای میفرماید یا (ایها الذین آمنوا) میتوانیم بگوییم که جمله بعد از این خطاب مربوط به کافران است با اگر میفرماید:
(یا أَیهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ) میتوانیم بگوییم الله در این دارد به جن ها میگوید که رب تان بپرستید؟
یا وقتی سر آغاز آیه این است
-(قُلْ یا أَیهَا الْکَافِرُونَ لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ ) میتوانیم معنی کنیم یا ایها المسلمون ؟
پس چرا وقتی الله میفرماید یا ایها النساء: شما معنی میکنید یا ایها الرجال؟؟ یا ایها الحسین و حسن و علی؟؟

پاسخ:
الف: اینکه در میان یک خطاب، خدا خطاب دیگر داشته باشد، در قرآن واقع شده است. برای نمونه؛
« فَلَمَّا رَأى‏ قَمیصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قالَ إِنَّهُ مِنْ کَیدِکُنَّ إِنَّ کَیدَکُنَّ عَظیمٌ (۲۸) یوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا وَ اسْتَغْفِری لِذَنْبِکِ إِنَّکِ کُنْتِ مِنَ الْخاطِئین‏ ــــــــ هنگامى که(عزیز مصر) دید پیراهن او (یوسف‏) از پشت پاره شده، گفت: «این از مکر و حیله شما زنان است؛ که مکر و حیله شما زنان، عظیم است؛ (۲۸) یوسف از این موضوع، صرف نظر کن! و اى زن از گناهت استغفار کن، که از خطاکاران بودى!»
ملاحظه می کنید که عزیز مصر دارد با همسرش صحبت می کند، ناگهان یوسف را مخاطب قرار می دهد و دوباره به صحبت با همسرش می پردازد. اگر این گونه سخن گفتن خلاف فصاحت و بلاغت بود، خداوند متعال آن را عیناً از عزیز مصر نقل نمی کرد؛ چون در آن صورت، قرآن از فصاحت و بلاغت می افتاد. پس می شود که در حال صحبت با کسی، یک جمله به کسی دیگر گفت و دوباره به همان مخاطب اوّل برگشت.
البته در محاورات مردم تا دلتان بخواهد از این نوع استعمالات وجود دارد.

نمونه ی دیگر:
« إِنَّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذیراً (۸) لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُعَزِّرُوهُ وَ تُوَقِّرُوهُ وَ تُسَبِّحُوهُ بُکْرَهً وَ أَصیلاً (۹) إِنَّ الَّذینَ یبایعُونَکَ إِنَّما یبایعُونَ اللَّهَ یدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیدیهِمْ فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّما ینْکُثُ عَلى‏ نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى‏ بِما عاهَدَ عَلَیهُ اللَّهَ فَسَیؤْتیهِ أَجْراً عَظیماً ــــــ به یقین ما تو را (ای پیامبر) گواه و بشارت‏دهنده و بیم‏دهنده فرستادیم، (۸) تا(شما ای مردم) به خدا و رسولش ایمان بیاورید و از او دفاع کنید و او را بزرگ دارید، و خدا را صبح و شام تسبیح گویید. (۹) کسانى که با تو (ای پیامبر) بیعت مى‏کنند تنها با خدا بیعت مى‏نمایند، و دست خدا بالاى دست آنهاست؛ پس هر کس پیمان‏شکنى کند، تنها به زیان خود پیمان شکسته است؛ و آن کس که نسبت به عهدى که با خدا بسته وفا کند، بزودى پاداش عظیمى به او خواهد داد.» (الفتح)
ملاحظه می کنید که خداوند متعال ابتدا با رسول خدا(ص) سخن می گوید، ناگهان مردم را مخاطب قرار می دهد و دوباره با رسول خدا(ص) سخن می گوید.

امّا نمونه جالب دیگر در سوره ی بقره است که خداوند متعال در میان سخن گفتن با یهود بارها دیگران را مورد خطاب قرار می دهد. ابتدا با یهود سخن می گوید، ناگهان بر می گردد و با مسلمانها صحبت می کند و دوباره از مسلمانها برگشته و مطالبی را بدون تعیین مخاطب بیان می کند، و آنگاه رو می کند به پیامبر(ص) و با او سخن می گوید، سپس مطالبی را بدون تعیین مخاطب بیان می کند و باز دوباره رو می کند به یهود و با آنها صحبت می کند.
آیات چنین است.
« وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادَّارَأْتُمْ فیها وَ اللَّهُ مُخْرِجٌ ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ (۷۲) فَقُلْنا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها کَذلِکَ یحْی اللَّهُ الْمَوْتى‏ وَ یریکُمْ آیاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (۷۳) ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ فَهِی کَالْحِجارَهِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَهً وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَهِ لَما یتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهارُ وَ إِنَّ مِنْها لَما یشَّقَّقُ فَیخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ وَ إِنَّ مِنْها لَما یهْبِطُ مِنْ خَشْیهِ اللَّهِ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ (۷۴) أَ فَتَطْمَعُونَ أَنْ یؤْمِنُوا لَکُمْ وَ قَدْ کانَ فَریقٌ مِنْهُمْ یسْمَعُونَ کَلامَ اللَّهِ ثُمَّ یحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ ما عَقَلُوهُ وَ هُمْ یعْلَمُونَ (۷۵) وَ إِذا لَقُوا الَّذینَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا وَ إِذا خَلا بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ قالُوا أَ تُحَدِّثُونَهُمْ بِما فَتَحَ اللَّهُ عَلَیکُمْ لِیحَاجُّوکُمْ بِهِ عِنْدَ رَبِّکُمْ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (۷۶) أَ وَ لا یعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ یعْلَمُ ما یسِرُّونَ وَ ما یعْلِنُونَ (۷۷) وَ مِنْهُمْ أُمِّیونَ لا یعْلَمُونَ الْکِتابَ إِلاَّ أَمانِی وَ إِنْ هُمْ إِلاَّ یظُنُّونَ (۷۸) فَوَیلٌ لِلَّذینَ یکْتُبُونَ الْکِتابَ بِأَیدیهِمْ ثُمَّ یقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ لِیشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلیلاً فَوَیلٌ لَهُمْ مِمَّا کَتَبَتْ أَیدیهِمْ وَ وَیلٌ لَهُمْ مِمَّا یکْسِبُونَ (۷۹) وَ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلاَّ أَیاماً مَعْدُودَهً قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللَّهِ عَهْداً فَلَنْ یخْلِفَ اللَّهُ عَهْدَهُ أَمْ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (۸۰) بَلى‏ مَنْ کَسَبَ سَیئَهً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطیئَتُهُ فَأُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ (۸۱) وَ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِکَ أَصْحابُ الْجَنَّهِ هُمْ فیها خالِدُونَ (۸۲) وَ إِذْ أَخَذْنا میثاقَ بَنی‏ إِسْرائیلَ لا تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللَّهَ وَ بِالْوالِدَینِ إِحْساناً وَ ذِی الْقُرْبى‏ وَ الْیتامى‏ وَ الْمَساکینِ وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً وَ أَقیمُوا الصَّلاهَ وَ آتُوا الزَّکاهَ ثُمَّ تَوَلَّیتُمْ إِلاَّ قَلیلاً مِنْکُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ (۸۳) وَ إِذْ أَخَذْنا میثاقَکُمْ لا تَسْفِکُونَ دِماءَکُمْ وَ لا تُخْرِجُونَ أَنْفُسَکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ (۸۴) ثُمَّ أَنْتُمْ هؤُلاءِ تَقْتُلُونَ أَنْفُسَکُمْ وَ تُخْرِجُونَ فَریقاً مِنْکُمْ مِنْ دِیارِهِمْ تَظاهَرُونَ عَلَیهِمْ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ إِنْ یأْتُوکُمْ أُسارى‏ تُفادُوهُمْ وَ هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَیکُمْ إِخْراجُهُمْ أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْکِتابِ وَ تَکْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَما جَزاءُ مَنْ یفْعَلُ ذلِکَ مِنْکُمْ إِلاَّ خِزْی فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا وَ یوْمَ الْقِیامَهِ یرَدُّونَ إِلى‏ أَشَدِّ الْعَذابِ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ»
ترجمه:
و(ای یهود! به یاد آورید) هنگامى را که فردى را به قتل رساندید؛ سپس درباره ی (قاتل) او به نزاع پرداختید؛ و خداوند آنچه را مخفى مى‏داشتید، آشکار مى‏سازد. (۷۲) سپس گفتیم: «قسمتى از گاو را به مقتول بزنید! (تا زنده شود، و قاتل را معرفى کند.) خداوند این گونه مردگان را زنده مى‏کند؛ و آیات خود را به شما نشان مى‏دهد؛ شاید اندیشه کنید.» (۷۳) سپس دلهاى شما بعد از این واقعه سخت شد؛ همچون سنگ، یا سخت‏تر؛ چرا که پاره‏اى از سنگها مى‏شکافد، و از آن نهرها جارى مى‏شود؛ و پاره‏اى از آنها شکاف برمى‏دارد، و آب از آن تراوش مى‏کند؛ و پاره‏اى از خوف خدا(از فراز کوه) به زیر مى‏افتد؛ و خداوند از اعمال شما غافل نیست. (۷۴) (ای مسلمانها) آیا انتظار دارید به(آیین) شما ایمان بیاورند، با اینکه عده‏اى از آنان، سخنان خدا را مى‏شنیدند و پس از فهمیدن، آن را تحریف مى‏کردند، در حالى که علم و اطلاع داشتند؟! (۷۵) و هنگامى که مؤمنان را ملاقات کنند، مى‏گویند: «ایمان آورده‏ایم.» ولى هنگامى که با یکدیگر خلوت مى‏کنند مى‏گویند: «چرا مطالبى را که خداوند براى شما بیان کرد، به مسلمانان بازگو مى‏کنید تا در پیشگاه خدا، بر ضد شما به آن استدلال کنند؟! آیا نمى‏فهمید؟!» (۷۶) آیا اینها نمى‏دانند خداوند آنچه را پنهان مى‏دارند یا آشکار مى‏کنند مى‏داند؟! (۷۷) و پاره‏اى از آنان عوامانى هستند که کتاب خدا را جز یک مشت خیالات و آرزوها نمى‏دانند؛ و تنها به پندارهایشان دل بسته‏اند. (۷۸) پس واى بر آنها که نوشته‏اى با دست خود مى‏نویسند، سپس مى‏گویند: «این، از طرف خداست.» تا آن را به بهاى کمى بفروشند. پس واى بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند؛ و واى بر آنان از آنچه از این راه به دست مى‏آورند! (۷۹) و گفتند: «هرگز آتش دوزخ، جز چند روزى، به ما نخواهد رسید.» (ای پیامبر!) بگو: «آیا پیمانى از خدا گرفته‏اید؟! ـ در حالی که خداوند هرگز از پیمانش تخلف نمى‏ورزد ـ یا چیزى را که نمى‏دانید به خدا نسبت مى‏دهید»؟! (۸۰) آرى، کسانى که کسب گناه کنند، و آثار گناه، سراسر وجودشان را بپوشاند، آنها اهل آتشند؛ و جاودانه در آن خواهند بود. (۸۱) و آنها که ایمان آورده، و کارهاى شایسته انجام داده‏اند، آنان اهل بهشتند؛ و همیشه در آن خواهند ماند. (۸۲) و زمانى را که از بنى اسرائیل پیمان گرفتیم که جز خداوند یگانه را پرستش نکنید؛ و به پدر و مادر و نزدیکان و یتیمان و بینوایان نیکى کنید؛ و به مردم نیک بگویید؛ نماز را برپا دارید؛ و زکات بدهید. سپس همه ی شما ـ جز عده ی کمى ـ سرپیچى کردید؛ و روى‏گردان شدید. (۸۳) و هنگامى را که از شما پیمان گرفتیم که خون هم را نریزید؛ و یکدیگر را از سرزمین خود، بیرون نکنید. سپس شما اقرار کردید؛ (و بر این پیمان) گواه بودید. (۸۴) اما این شما هستید که یکدیگر را مى‏کشید و جمعى از خودتان را از سرزمینشان بیرون مى‏کنید؛ و در این گناه و تجاوز، به یکدیگر کمک مى‏نمایید؛ در حالى که اگر بعضى از آنها به صورت اسیران نزد شما آیند، فدیه مى‏دهید و آنان را آزاد مى‏سازید! با اینکه بیرون ساختن آنان بر شما حرام بود. آیا به بعضى از دستورات کتاب آسمانى ایمان مى‏آورید، و به بعضى کافر مى‏شوید؟! براى کسى از شما که این عمل را انجام دهد، جز رسوایى در این جهان، چیزى نخواهد بود، و روز رستاخیز به شدیدترین عذابها گرفتار مى‏شوند. و خداوند از آنچه انجام مى‏دهید غافل نیست.»

در این آیات می بینید که خداوند متعال چگونه در میان سخن گفتن با یهود بارها مخاطبها را عوض می کند. اگر این گونه سخن گفتن، خلاف فصاحت و بلاغت و خلاف منطق درست سخنوری است، پس چگونه خدا در این آیات بارها این کار را کرده است.
بخصوص آیه ۸۳ جالب است. فرمود: « و زمانى را که از بنى اسرائیل پیمان گرفتیم که جز خداوند یگانه را پرستش نکنید؛ و به پدر و مادر و نزدیکان و یتیمان و بینوایان نیکى کنید؛ و به مردم نیک بگویید؛ نماز را برپا دارید؛ و زکات بدهید. سپس همه ی شما ـ جز عده ی کمى ـ سرپیچى کردید؛ و روى‏گردان شدید. »
ابتدای آیه اصلاً مخاطبی نیست، بلکه خدا بدون تعیین مخاطب، دارد در مورد یهود صحبت می کند، و اگر مخاطبی هم هست، مسلمانها یا خود پیغمبر(ص) می باشند؛ امّا ناگهان بر می گردد به سمت یهود و می گوید: « سپس همه ی شما ـ جز عده ی کمى ـ سرپیچى کردید؛ و روى‏گردان شدید. »
و نمونه ی دیگر در سوره بقره است.
از آیه ۲۲۱ خداوند متعال شروع کرده است به صحبت در باب زنان و بحث حیض آنها و طلاق آنها و مهریّه و از این قبیل احکام مربوط به زنان در آیه ی ۲۲۴ و ۲۲۵ ناگهان موضوع را عوض می کند و از سوگند خوردن صحبت می کند و دوباره بر می گردد به بحث مربوط به زنان، و ادامه ی مباحث قبلی و تا آیه ی ۲۳۷ بحث در مورد زنان است؛ باز ناگهان در آیات ۲۳۸ و ۲۳۹ از موضوع خارج می شود مطالبی در باب نماز و نماز خوف بیان می کند و در ادامه دوباره بر می گردد به مباحث مربوط به زنان و ادامه ی مباحث قبلی.
در این آیات خداوند متعال در حال بحث از امور مربوط به زنان، دو بار به وضوح تمام، سیاق کلام را به زده و از موضوع خارج شده و دوباره به موضوع سابق برگشته است.
آن کسانی از اهل سنّت که آن اشکالی واهی را بر آیه ی تطهیر می گیرند، آیا کورند و این موارد را در قرآن نمی بینند؟ یا دیده اند ولی مرض دارند؟

ب: امّا آنجا که گفت: « پس چرا وقتی الله میفرماید یا ایها النساء: شما معنی میکنید یا ایها الرجال؟؟ یا ایها الحسین و حسن و علی؟؟ »
عرض می شود: ما کی گفتیم «یا ایّها النساء» یعنی «یا ایّها الرجال»؟ واقعاً گوینده ی این کلام مرض دارد.
خدا نگفت «یا ایّها النساء» بلکه فرمود: « أَهْلَ الْبَیت». اگر مقصود خدا از اهل البیت همان زنان پیامبر(ص) است چرا در آیات قبل بارها آنها را «نساء النبی» خواند؟ آیه را خوب نگاه کنید! « وَ قَرْنَ فی‏ بُیوتِکُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِیهِ الْأُولى‏ وَ أَقِمْنَ الصَّلاهَ وَ آتینَ الزَّکاهَ وَ أَطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ إِنَّما یریدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَ یطَهِّرَکُمْ تَطْهیرا (۳۳) وَ اذْکُرْنَ ما یتْلى‏ فی‏ بُیوتِکُنَّ مِنْ آیاتِ اللَّهِ وَ الْحِکْمَهِ إِنَّ اللَّهَ کانَ لَطیفاً خَبیرا».
در قسمت نخست آیه تمام ضمیرها مؤنّث هستند، چون مخاطب خدا زنان پیامبرند. امّا ناگهان به جای واژه ی «نساء النبی» واژه ی « اهل البیت» می آورد و ضمیرها را مذکّر قرار می دهد، و دوباره زنان را مخاطب قرار می دهد و باز ضمیرها مؤنث می شوند.
اینجا این سوال مطرح می شود که آیا مراد از اهل بیت، همان زنان پیغمبرند؟
مراجعه می کنیم به عربها، و عرب می پرسیم که آیا واژه ی اهل البیت شامل دختر و نوه هم می شود یا نه؟ عرب می گوید: بی شکّ فرزندان شحص جزء اهل بیت او هستند. آنگاه سوال می کنیم که آیا زن هم جزء اهل بیت مرد است؟ برخی جواب می دهند بلی، و برخی جواب می دهند خیر.
حالا از کجا بدانیم که مصداق اهل بیت چه کسانی هستند؟
روشن است باید مراجعه کنیم به نظرات اصحاب پیامبر و نظرات زنان پیامبر(ص).
ما انصاف را مراعات می کنیم و نظرات اصحاب و زنان پیامبر(ص) را از احادیث خود اهل سنّت می آوریم.
۱ـ « أخبرنا أبو بکر الحارثی، قال: أخبرنا أبو محمد بن حیان، قال: حدَّثنا أحمد بن عمرو بن أبی عاصم، قال: حدَّثنا أبو الربیع الزَّهْرانی، قال: حدَّثنا عمار بن محمد [عن‏] الثَّوْرِی، قال: حدَّثنا سفیان، عن أبی الجحّاف، عن عطیه، عن أبی سعید إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَ یطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً قال: نزلت فی خمسه: فی النبی صلى اللَّه علیه و سلم: و علی، و فاطمه، و الحسن، و الحسین رضوان اللَّه علیهم أجمعین.» (اسباب النزول، على بن احمد واحدى، ص۳۶۸)
ترجمه:
ابی سعید (صحابی پیامبر) در مورد آیه ی تطهیر گفت: نزد شد در مورد پنج نفر: در مورد پیامبر(ص)، علی، فاطمه، حسن و حسین، که رضوان خدا بر ایشان باد.

۲ـ « احمد حنبل، امام مذهب حنبلی روایت کرده : « عن أم سلمه تذکر أن النبى صلى اللّه علیه و سلم کان فى بیتها فأتته فاطمه ببرمه فیها حریره فدخلت بها علیه فقال لها: إدعى زوجک و ابنیک قالت: فجاء على و الحسن و الحسین فدخلوا علیه فجلسوا یأکلون من تلک الحریره و هو على منامه له، و کان تحته کساء له خیبرى قالت: و أنا أصلى فى الحجره فأنزل اللّه عز و جل هذه الآیه (إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَ یطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً) قالت: فأخذ فضل الکساء فغشاهم به، ثم أخرج یده فألوى بها إلى السماء ثم قال: اللهم هؤلاء أهل بیتى و خاصتى فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا، اللهم هؤلاء أهل بیتى و خاصتى فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا، قالت: فأدخلت رأسى البیت فقلت و أنا معکم یا رسول اللّه قال: إنک إلى خیر.» (مسند الإمام أحمد بن حنبل، ج ۶، ص ۲۹۲)
ترجمه:
« امّ سلمه (همسر پیامبر) فرمود:
در یکى از روزها که رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله در منزل من بود، فاطمه با ظرفى از حریره وارد شد، رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمودند: هم اکنون همسر و دو فرزندت را به منزل من دعوت کن. فاطمه به دستور پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه، به خانه خود رفت و على و حسن و حسین را به حضور پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و سلم دعوت نمود. طولى نکشید هر چهار تن به حضور پیغمبر صلّى اللّه علیه و سلم شرفیاب شدند، به دستور رسول خدا صلّى اللّه علیه و سلم، به تناول حریره پرداختند و این در حالى بود که رسول خدا صلّى اللّه علیه و سلم بر روى کساى خیبرى خود، به استراحت پرداخته بود. «امّ سلمه» گوید: در آن حال که میهمانان وارد شدند و من در حجره ی دیگر مشغول نماز بودم، آیه ی تطهیر نازل شد پس از نزول آیه ی تطهیر، پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و سلم قسمتى از عباى خویش را بر سر على و فاطمه و حسن و حسین افکند و دستهاى خود را بسوى آسمان برداشت و فرمود: پروردگارا! اینان اهل بیت من و از مخصوصان من مى‏باشند، پلیدى را از اینان ببر و آنها را کاملاً پاکیزه گردان. «امّ سلمه» گوید: در خواستى را که پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و سلم از خداى تعالى داشت شنیدم، در حجره را گشوده و سر در درون حجره بردم و عرض کردم: یا رسول الله! من هم، با شما و از اهل بیت شمایم؟ فرمود: سرانجام تو به خیر منتهى مى‏شود.»
دقّت می کنید! پیامبر(ص) نفرمود تو هم از اهل بیت هستی، بلکه فرمود: تو بر طریق خیر هستی، یعنی تو عاقبت به خیر می شوی ولی از اهل بیت نیستی.

۳ـ احمد بن حنبل روى بسنده عن شداد ابن أبى عمار قال: دخلت على واثله بن الأسقع و عنده قوم فذکروا علیا فلما قاموا قال لى: ألا أخبرک بما رأیت من رسول اللّه صلى اللّه علیه و سلم؟ قلت: بلى، قال: أتیت فاطمه أسألها عن على قالت: توجه إلى رسول اللّه صلى اللّه علیه و سلم فجلست أنتظره حتى جاء رسول اللّه صلى اللّه علیه (و سلم و معه علىّ و حسن و حسین آخذ کل واحد منهما بیده حتى دخل فأدنى علیا و فاطمه فأجلسهما بین یدیه و أجلس حسنا و حسینا کل واحد منهما على فخذه ثم لف علیهم ثوبه- أو قال: کساء- ثم تلا هذه الآیه (إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَ یطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً) و قال اللهم هؤلاء أهل بیتى و أهل بیتى أحق» (مسند الإمام أحمد بن حنبل، ج ۴، ص ۱۰۷)
ترجمه:
«امام احمد حنبل به سند خود، از «شدّاد بن ابى عمار» نقل کرده است که در یکى از اوقات، به خانه «واثله بن اسقع» وارد شدم و همزمان عدّه‏اى در آنجا حضور داشتند و سخن از على(ع) مى‏گفتند، پس از آنکه از منزل وى بیرون رفتند، «واثله» گفت: آیا مى‏خواهى آنچه از رسول خدا صلّى اللّه علیه و سلم دیده‏ام به اطلاع تو برسانم؟ در پاسخ گفتم: آرى، مى‏خواهم از آنچه دیده‏اى با خبر شوم! «واثله» گفت: در یکى از روزها، به حضور فاطمه شرفیاب شدم و از ایشان خواستم تا مطالبى راجع به على(ع) به اطلاع من برساند. فاطمه فرمود: دقت کن تا آنچه را که مى‏خواهى از رسول خدا صلّى اللّه علیه و سلم بشنوى. این بود که منتظر ماندم تا رسول خدا صلّى اللّه علیه و سلم تشریف بیاورند، طولى نکشید، رسول خدا صلّى اللّه علیه و سلم به اتفاق على و حسن و حسین در حالى که رسول خدا صلّى اللّه علیه و سلم دست حسن و حسین را گرفته بود، وارد خانه فاطمه شدند. در این هنگام رسول اکرم صلّى اللّه علیه و سلم على را در برابر خود نشانید و حسن و حسین را در روى زانوى خود قرار داد. سپس جامه یا عباى خود را روى سر آنها قرار داد و سپس این آیه را تلاوت فرمود« إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَ یطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً » و فرمود: بار پروردگارا! اینان اهل بیت من هستند؛ و اهل بیت من، شایسته‏ترین هستند.»
توجّه:
این حدیث را «ابن جریر طبرى» به دو طریق در تفسیر خود، آورده و «حاکم نیشابوری» در کتاب المستدرک للصحیحین، ج۲، ص۴۱۶ آن را نقل کرده و اظهار داشته: این حدیث طبق شرطى که «مسلم» نموده است، حدیث صحیح است و در ج۳ ، ص۱۴۷ هم متذکر آن شده و اشاره کرده است، این حدیث بنا به قاعده ی «مسلم» و «بخارى»، از احادیث صحاح است. و «بیهقى» هم، در سنن بیهقی، ج ۲، ص ۱۵۲ به دو طریق روایت کرده است. و «طحاوى» در مشکل الاثار، ج۱، ص۳۳۶ آن را نقل کرده است. و « المتّقى الهندی» در کنز العمال، ج۷، ص۹۲ به یاد آورى حدیث مزبور پرداخته است و این حدیث را از «ابن ابى شیبه» و «ابن عساکر» نقل کرده است. و «هیثمى» در مجمع الزوائد، ج۹، ص۱۶۷ این حدیث را بیان نموده و گفته است: مختصرى از این حدیث را «احمد» و «ابو یعلى» آورده‏اند. و «طبرانى» هم، به نقل آن پرداخته و در صفحه ۱۶۷ به لفظ دیگرى به ذکر آن پرداخته است و گفته است: «طبرانى» آنرا به دو سند آورده است.

۴ـ « صحیح مسلم ـ که از کتب درجه اوّل اهل سنّت است ـ در کتاب فضائل الصحابه، فى باب فضائل أهل بیت النبى صلى اللّه علیه و سلم آورده است:
« عن صفیه بنت شیبه قالت: قالت عائشه: خرج رسول اللّه صلى اللّه علیه (و آله) و سلم غداه و علیه مرط مرحل من شعر أسود فجاء الحسن بن على فأدخله ثم جاء الحسین فدخل معه ثم جاءت فاطمه فأدخلها ثم جاء علىّ فأدخله ثم قال: (إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَ یطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً)»
ترجمه:
« «صفیه دختر شیبه» او هم از «عایشه» روایت کرده است: بامداد یکى از روزها رسول خدا صلّى اللّه علیه و سلم گلیمى را که از پشم سیاه بافته شده بود، بر دوش داشت و عازم بود از خانه بیرون برود، در آن حال، حسن بن على وارد شد، پیامبر او را در زیر آن گلیم جاى داد پس از آن، حسین وارد شد، او را هم در زیر گلیم قرار داد بعد از آن، فاطمه آمد، او را هم در زیر گلیم برد پس از آن، على آمد، او را هم در زیر گلیم در آورد سپس این آیه را تلاوت کرد: « إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَ یطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً» »
ملاحظه می کنید که عایشه، این جریان را نقل نموده و خودش زیر گلیم نبوده.
احادیث کتاب صحیح مسلم نیز نزد اهل سنّت، کاملاً صحیح می باشند. یعنی اهل سنّت حتّی شکّ به خود راه نمی دهند که احادیث صحیح مسلم و صحیح بخاری نادرست باشند.
توجّه:
این حدیث را «حاکم نیشابورى» هم در مستدرک الصحیحین، ج۳، ص۱۴۷ نقل کرده و گفته است: این حدیث طبق مبنای «بخارى» و «مسلم» از احادیث صحیح است. «بیهقى» هم، در سنن بیهقی، ج۲، ص۱۴۹ این روایت را نقل کرده است. و «ابن جریر» در تفسیر طبری، ج۲۲، ص۵ حدیث مزبور را از «عایشه» نقل کرده است. و «جلال الدین سیوطى» در « تفسیر الدّر المنثور»، ذیل آیه تطهیر، در سوره احزاب، به نقل آن پرداخته و گفته است: این حدیث را «ابن ابى شیبه» و «احمد» و «ابن حاتم» روایت کرده‏اند. و «زمخشرى» در « تفسیر کشّاف» در ذیل آیه ی مباهله، به مناسبتى متعرض نقل حدیث مزبور گردیده است و «فخر رازى» هم، در تفسیر آیه مباهله به نقل آن حدیث پرداخته است و اظهار مى‏دارد این روایت تا حدى مورد اتفاق مفسّران و محدّثان است و صحت آن را پذیرفته‏اند.

۵ـ « عن عمرو بن أبى سلمه ربیب النبى صلى اللّه علیه و سلم قال: لما نزلت هذه الآیه على النبى صلى اللّه علیه و سلم (إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ‏ وَ یطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً) فى بیت أم سلمه فدعا فاطمه و حسنا و حسینا فجللهم بکساء و على علیه السلام خلف ظهره فجللهم بکساء ثم قال: اللهم هؤلاء أهل بیتى فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا، قالت أم سلمه: و أنا معهم یا نبى اللّه؟ قال: أنت على مکانک و أنت على خیر.» (صحیح الترمذى،ج۲، ص ۲۰۹)
ترجمه:
ترمذی به سند خود، از «عمرو بن ابى سلمه»، ربیب پیغمبر (ص)، یعنی از پسر همسر پیامبر، نقل کرده است، هنگامى که این آیه بر پیامبر نازل شد که «إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ‏ وَ یطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً»، رسول خدا صلّى اللّه علیه و سلم در خانه ی «امّ سلمه» بود، در این رابطه، رسول خدا صلّى اللّه علیه و سلم، على و فاطمه و حسن و حسین را به حضور طلبید و آنان را در حالی که على پشت سر مبارک رسول خدا صلّى اللّه علیه و سلم بود، در زیر عبا قرار داد و آنگاه گفت: بار خدایا! اینان اهل بیت من هستند، پلیدى را از آنان بر طرف کن و آنها را پاک و پاکیزه گردان. «امّ سلمه» از فرصت استفاده کرد به عرض رسانید: آیا من هم، از ایشانم؟ رسول خدا صلّى اللّه علیه و سلم فرمودند: تو در جاى خودت هستی، تو بر طریقه ی خیر می باشی.»
توجّه:
این روایت را «ترمذى» صحیح الترمذى،ج۲، ص ۳۰۸ هم، روایت کرده و در باب «فضایل» از «امّ سلمه»، «معقل بن یسار»، «أبو حمراء» و «أنس»، روایت نموده است. و «طحاوى» نیز، در [مشکل الاثار ، ج۱، ص۳۳۵به نقل آن پرداخته است. و «ابن اثیر جزرى» هم، در اسد الغابه، ج۲، ص۱۲ نقل کرده است. و «ابن جریر طبرى» نیز، در تفسیرطبری، ج۲۲، ص۶ و ۷ آن را نقل کرده و اظهار مى‏دارد: این حدیث از «امّ سلمه» روایت شده است.

۶ـ « الترمذی روى بسنده عن شهر بن حوشب عن أم سلمه أن النبى صلى اللّه علیه و سلم جلل على الحسن و الحسین و علىّ و فاطمه کساء ثم قال: اللهم هؤلاء أهل بیتى و خاصتى أذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا، فقالت أم سلمه: و أنا معهم یا رسول اللّه؟ قال: إنک إلى خیر . و هو أحسن شى‏ء روى فى هذا الباب، ثم قال: و فى الباب عن عمرو بن أبى سلمه و أنس بن مالک و أبى الحمراء و معقل بن یسار و عائشه« (صحیح الترمذى،ج ۲، ص ۳۱۹)
ترجمه:
ترمذی به سند خود، از «شهر بن حوشب» او هم از «امّ سلمه» روایت کرده است که رسول اکرم صلّى اللّه علیه و سلم با علاقه ی هر چه تمامتر، حسن و حسین و فاطمه و على را در زیر عبا قرار داد و گفت: بار پروردگارا! اینان اهل بیت و مخصوصان من هستند، پلیدى را از آنان برطرف کن و آنان را پاک و پاکیزه گردان. «امّ سلمه» گفت: یا رسول الله! آیا من هم، از ایشانم؟ فرمودند: سرانجام تو به خیر است. «ترمذى» گوید: این حدیث، از بهترین احادیثى است که در باب فضیلت اهل بیت، روایت شده است. پس از این اظهار داشته است: روایت مزبور که ویژه باب فضیلت است، از «عمرو بن ابى سلمه» و «انس بن مالک» و «ابو الحمراء» و «معقل بن یسار» و «عایشه» نقل شده است.

احادیث اهل سنّت در این باب و با همین مضمون بسیار فراوان است که از آن میان فقط همین چند مورد را نقل نمودیم.
در این احادیث، که خود اهل سنّت در کتابهایشان نقل نموده اند، به وضوح ملاحظه می فرمایید که رسول خدا(ص) خودشان مصداق اهل بیت را مشخّص نموده اند؛ امّا به روشی خیلی زیرکانه؛ یعنی همیشه یا آنها را زیر عبا قرار می داند یا زیر گلیم و مانند آن، تا معلوم شود که منظورشان افراد موجود خانه نیستند، بلکه مقصودشان افراد زیر عبا یا گلیم هستند. تا بعداً برخی افراد مریض القلب بهانه پیدا نکنند برای توجیهات بیمارگونه. و جالبتر آنکه رسول خدا(ص) اکثراً این کار را در حضور زنانشان انجام می دادند، تا کسی بعداً نگوید که چون زنان پیامبر آنجا نبودند برای همین زیر عبا یا گلیم جایشان نداد.

۵- آیا ممکن است الله به من بگوید درس بخوان تا پسر عمه ات دکتر شود؟خب شما همین معنی را از آیه بیرون میکشید!
خوب بیینید : ای همسران پیامبر
۱هر کس از شما برای خدا و پیامبرش خضوع کند
و۲ عمل صالح انجام دهد، پاداش او را دو چندان خواهیم ساخت، و روزی پرارزشی برای او آماده کرده‌ایم.
ای همسران پیامبر! شما همچون یکی از زنان معمولی نیستید اگر تقوا پیشه کنید؛
۳ پس به گونه‌ای هوس‌انگیز سخن نگویید که بیماردلان در شما طمع کنند،
۴ و سخن شایسته بگویید!
۵ و در خانه‌های خود بمانید، و همچون دوران جاهلیت نخستین ظاهر نشوید،
۶و نماز را برپا دارید،
۷ و زکات را بپردازید،
۸ و خدا و رسولش را اطاعت کنید؛
(شما ای زنان اینکارها را بکنید چون) خداوند فقط می‌خواهد پلیدی و گناه را از علی و فاطمه و حسن و حسین دور کند و کاملا آنها را پاک سازد.!!!!
ای همسران پیامبر
۹ و آنچه را در خانه‌های شما از آیات خداوند و حکمت و دانش خوانده می‌شود یاد کنید؛
خداوند لطیف و خبیر است!
خلاصه تفسیر شیعه این است که الله به زنان پیامبر دستور داده نه کتاب درسی را خوب بخوانند و یاد بگیرند تا چه بشود ؟, تا حسین و حسن و علی و فاطمه در کارنامه خود نمره بیست بگیرند!!!!
آیا این معقول است این؟؟
ابدا معقول نیست ولی علاوه بر علمای شیعه ملت شیعه نیز مقصرند که اینطور با آیات قرآن بازی میشود و باز میروند پیش این علما برای عقد و ازدواج و دفن کردن مرده هایشان !!
پاسخ:
پس معاذ الله رسول خدا(ص) به اندازه ی توی جوجه وهابی نمی فهمیده که این گونه مصادیق اهل بیت را مشخّص نموده است. یا این همه علمای شما به اندازه ی توی بی سواد نفهمیده اند که این احادیث را نقل نموده اند. خصوصاً که یکی از این احادیث در صحیح مسلم است، که علمای اهل سنّت، این کتاب را به همراه صحیح بخاری، معتبرترین کتاب بعد از قرآن دانسته اند.
بلی معقول است.
آیه را درست ترجمه کن آنگاه می بینی که کاملاً معقول است.
فرمود: ای زنان پیامبر! چنین و چنان کنید. آنگاه فرمود: « جز این نیست که خدا اراده نموده است فقط شما اهل بیت را پاک کند، چه پاک کردنی.»
یعنی جز شما اهل بیت، هیچ کس را پاک نکرده است. روشن است که هر کس عمل صالح انجام دهد، خدا پاکش می کند. امّا این پاک کردن خاصّ را مخصوص اهل بیت قرار داده است. اگر این تطهیر، به معنی عصمت نباشد، پس معنایش این است که خدا جز اهل بیت هیچ کس را پاک نخواهد کرد. چون در آیه فرمود: « انّما » یعنی فقط شما.
شما هر اندازه می خواهید مغلطه کنید؛ آن هم با مثالهای احمقانه ی این جوری. ما آن همه حدیث از کتابهای اهل سنّت می آوریم و آنگاه تو برای ما مثالهای احمقانه می بافی. عاقلان قضاوت کنند.

۶- در جمله مورد بحث ضمیر (عنکم) آمده است: إِنَّمَا یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا
شیعه میگوید اگر مخاطب این جمله زنان پیامبر باشند باید منوشت عنکن اهل البیت زیرا عنکن مونث است و عنکم ضمیر مذکر
ما میپرسیم که اگر (عنکم) مذکر است پس چرا فاطمه را شامل آیه میدانید آیا او مذکر است یا مونث ؟
میگویند وقتی مخاطبان جمعی از مذکران و مونثان باشند در زبان عربی ضمیر مذکر غالب میشود و برای همین چون از ۵ تن , ۴ تایشان مذکر و یک نفرشان مونث است لذا عنکم آمده اما زنان پیامبرجملگی مونث بودند
جواب اول این است که آیه میگوید: (لیذهب عنکم الرجس اهل البیت ) بیایید کلمه به کلمه معنی کنیم :
تا پاک کند از شما پلیدی را ای اهل خانه
آیه نمیگوید تا پاک کند از شما پلیدی را ای اهل البیت پیامبر
بلکه میفرماید:تا پاک کند از شما پلیدی را ای اهل خانه
و اهل آن خانه چه کسانی بودند؟ معلوم است : ۹ زن و خود پیامبر!
و هرگز در زبان عربی, کلمه اهل البیت بصورت مونث نیامده زیرا کلمه مذکر است زیرا اهل بیتی متصور نیست که فقط شامل زنها باشد حتما شامل شوهر یا پدر, نیز هست اهل بیت که از زیر بته بعمل نمیامدند و اعراب همجنس بازی زنانه را نمیشناخنتند!
پس چون کلمه اهل بیت مذکر است و رسول الله خودشان نیز از اهل بیت بودند لذا ضمیر مذکر آمده و اگر مونث میامد غلط میبود و عجیب اینکه شما خود پیامبر را هم شامل آیه میدانید پس چرا این ایراد عجیب را مطرح میکنید؟
پاسخ:
عجب. پس آن همه احادیث که در کتب خودتان آمده اند همه کشک است.
یعنی آن همه علمای اهل سنّت نفهمیده اند امّا توی جوجه وهّابی فهمیده ای. یعنی جناب مسلم ـ که حدیث در صحیح مسلم آورده ـ اندازه ی تو سواد نداشته است.
آخر بنده ی خدا حماقت هم حدّی دارد.
روایاتی از شیعه و سنّی که دلالت دارند بر اینکه مراد از اهل بیت، پنج تن آل عبا هستند، بیش از هفتاد روایت است و آنچه اهل سنت در این معنا نقل کرده‏اند از روایات شیعه بیشتر است، اهل سنت آن را قریب به چهل روایت از امّ سلمه، عائشه، ابى سعید خدرى، سعد، وائله بن اسقع، ابى حمراء، ابن عباس، ثوبان غلام حضرت رسول صلّى اللَّه علیه و آله، عبد اللَّه ابن جعفر، على، و حسن بن على علیهما السّلام نقل کرده‏اند. شیعه آن را در بیشتر از سى حدیث از على، امام سجّاد، امام باقر، امام صادق علیهما السّلام، ام سلمه، ابى ذر، ابى لیلى، ابى الاسود، عمرو بن میمون اودى، و سعد بن ابى وقّاص نقل نموده‏اند. با وجود نزدیک چهل حدیث در کتب اهل سنّت که همگی مصداق اهل بیت را پنچ تن آل عبا دانسته اند، سخن جوجه وهّابی چون تو چه ارزشی دارد؟ آیا این گونه مزخرفات در برابر چهل سنّی حدیث تاب می آورد؟ تنها احمقها این همه حدیث را رها نموده به به این گونه مزخرفات تن می دهند.

۷- الله در آیه ۳۲ احزاب یعنی آیه ما قبل آیه تطهیر میگوید: «یا نِسَاءَ النَّبِی لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّسَاءِ…»
ببینید آیه میگوید: ای زنان پیامبر شما مثل هیچ زن دیگری نیستید مثل فاطمه هم نیستید یعنی اهمیتی غیر معمولی دارید دلیل دیگری که ثابت میکند همسران پیامبر با اهمیت تر هستند همین سوره احزاب است:«یا أَیهَا النَّبِی قُلْ لِأَزْوَاجِکَ وَبَنَاتِکَ وَنِسَاءِ الْمُؤْمِنِینَ یدْنِینَ عَلَیهِنَّ مِنْ جَلَابِیبِهِنَّ …»
چنانچه ملاحظه میکنید در این آیه نیز, اول زنان پیامبر مورد خطاب گرفته و بعد دخترانش و بعد بقیه زنان مومنه. سلسله مراتب را ببینید! پس چگونه ممکن است که خطاب آیه فقط متوجه زنانی با مقامی والاتر از مقام همه زنان دیگر(یعنی همسران پیامبر که حتی از دختران پیامبر با اهمیت ترند ) باشد و بعد ما حضرت فاطمه را معصوم بدانیم ؟!
پاسخ:
به به چه استدلالی؟
لابد آنجا هم که خدا ابتدا منافقان و بعد مؤمنان را خطاب قرار می دهد، مقام منافقان بالاتر است. عجبا!
بله زنان پیامبر(ص) مثل دیگر زنان نیستند. چون اگر آنها خلاف کنند، اوّلاً آبروی پیغمبر در خطر می افتد. ثانیاً دیگران هم بهانه پیدا می کنند برای انحراف.
تو اگر مرض نداری، چرا آیات را از چند آیه قبل نمی خوانی؟!
فرمود:
« یا أَیهَا النَّبِی قُلْ لِأَزْواجِکَ إِنْ کُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَیاهَ الدُّنْیا وَ زینَتَها فَتَعالَینَ أُمَتِّعْکُنَّ وَ أُسَرِّحْکُنَّ سَراحاً جَمیلاً (۲۸) وَ إِنْ کُنْتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الدَّارَ الْآخِرَهَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِناتِ مِنْکُنَّ أَجْراً عَظیماً (۲۹) یا نِساءَ النَّبِی مَنْ یأْتِ مِنْکُنَّ بِفاحِشَهٍ مُبَینَهٍ یضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَینِ وَ کانَ ذلِکَ عَلَى اللَّهِ یسیراً (۳۰) وَ مَنْ یقْنُتْ مِنْکُنَّ لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تَعْمَلْ صالِحاً نُؤْتِها أَجْرَها مَرَّتَینِ وَ أَعْتَدْنا لَها رِزْقاً کَریماً (۳۱) یا نِساءَ النَّبِی لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّساءِ إِنِ اتَّقَیتُنَّ فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیطْمَعَ الَّذی فی‏ قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً»
ترجمه:
« اى پیامبر! به همسرانت بگو: «اگر شما زندگى دنیا و زرق و برق آن را مى‏خواهید بیایید با هدیه‏اى شما را بهره‏مند سازم و شما را به طرز نیکویى رها سازم! (۲۸) و اگر شما خدا و پیامبرش و سراى آخرت را مى‏خواهید، خداوند براى نیکوکاران شما پاداش عظیمى آماده ساخته است.» (۲۹) اى همسران پیامبر! هر کدام از شما گناه آشکار و فاحشى مرتکب شود، عذاب او دوچندان خواهد بود؛ و این براى خدا آسان است. (۳۰) و هر کس از شما براى خدا و پیامبرش خضوع کند و عمل صالح انجام دهد، پاداش او را دو چندان خواهیم ساخت، و روزى پرارزشى براى او آماده کرده‏ایم. (۳۱) اى همسران پیامبر! شما همچون یکى از زنان معمولى نیستید اگر تقوا پیشه کنید؛ پس به گونه‏اى هوس‏انگیز سخن نگویید که بیماردلان در شما طمع کنند، و سخن شایسته بگویید!»
حالا عاقلان قضاوت کنند که این آیات مدح زنان پیامبر است یا تهدید آنها؟
می فرماید: شما مثل زنان معمولی نیستید، پس در سخن گفتنتان مواظب باشید. یعنی چشم مردم به شماست؛ و کار شما به حساب پیامبر(ص) گذاشته می شود. لذا اگر خوب باشید، دو برابر اجر می برید و اگر بد باشید، دو برابر عذاب می شود. یکی به خاطر خود آن عمل و دیگری به خاطر آنکه مردم عملتان را به حساب اسلام و پیامبر می گذارند. لذا هر عمل شما در واقع دو عمل است؛ چه بد کنید و چه کار خوب بکنید.
حالا بیایید ببینیم برخی زنان پیامبر(ص) چه کردند؟
خدای تعالی فرمود:
« یا أَیهَا النَّبِی لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَکَ تَبْتَغی‏ مَرْضاتَ أَزْواجِکَ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ (۱) قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَکُمْ تَحِلَّهَ أَیمانِکُمْ وَ اللَّهُ مَوْلاکُمْ وَ هُوَ الْعَلیمُ الْحَکیمُ (۲) وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِی إِلى‏ بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدیثاً فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ أَظْهَرَهُ اللَّهُ عَلَیهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمَّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ أَنْبَأَکَ هذا قالَ نَبَّأَنِی الْعَلیمُ الْخَبیرُ (۳) إِنْ تَتُوبا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُما وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَیهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْریلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنینَ وَ الْمَلائِکَهُ بَعْدَ ذلِکَ ظَهیرٌ (۴) عَسى‏ رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَکُنَّ أَنْ یبْدِلَهُ أَزْواجاً خَیراً مِنْکُنَّ مُسْلِماتٍ مُؤْمِناتٍ قانِتاتٍ تائِباتٍ عابِداتٍ سائِحاتٍ ثَیباتٍ وَ أَبْکاراً » (سوره التحریم)
ترجمه:
« اى پیامبر! چرا چیزى را که خدا بر تو حلال کرده به خاطر جلب رضایت همسرانت بر خود حرام مى‏کنى؟! در حالی که خداوند آمرزنده و رحیم است. (۱) خداوند راه گشودن سوگندهایتان را روشن ساخته؛ و خداوند مولاى شماست و او دانا و حکیم است. (۲) (به خاطر بیاورید) هنگامى را که پیامبر یکى از رازهاى خود را به بعضى از همسرانش گفت، ولى هنگامى که وى (آن همسر) آن راز را افشا کرد و خداوند پیامبرش را از آن (افشای راز) آگاه ساخت، قسمتى از آن را براى او بازگو کرد و از قسمت دیگر خوددارى نمود؛ هنگامى که پیامبر همسرش را از آن خبر داد، (آن زن) گفت: «چه کسى تو را از این راز آگاه ساخت؟» فرمود: «خداوند عالم و آگاه مرا با خبر ساخت.» (۳) اگر شما(همسران پیامبر) از کار خود توبه کنید(به نفع شماست، زیرا) دلهایتان از حق منحرف گشته؛ و اگر بر ضدّ او دست به دست هم دهید، (کارى از پیش نخواهید برد) زیرا خداوند یاور اوست و همچنین جبرئیل و صالح مؤمنان، و فرشتگان بعد از آنان پشتیبان اویند. (۴) امید است که اگر او شما را طلاق دهد، پروردگارش به جاى شما همسرانى بهتر براى او قرار دهد، همسرانى مسلمان، مؤمن، متواضع، توبه کار، عابد، هجرت‏کننده، زنانى غیر باکره و باکره.»

امّا جریان چه بود.
شیعه و سنّی نقل نموده راز رسول خدا(ص) پیش حفصه (دختر عمر) یا عایشه(دختر ابوبکر) آشکار شد، لذا رسول خدا(ص) از او قول گرفت که اگر آن راز را فاش نسازد فلان حلال را (مباح را) با سوگند بر خود حرام کند. امّا آن زن به رسول خدا(ص) خیانت نمود و راز را برای یکی دیگر از همسران رسول خدا(ص) فاش ساخت. در این هنگام بود که این آیات نازل شدند.
برخی گفته اند: آن را حفصه به عایشه گفت. و برخی گفته اند که عایشه به حفصه گفت.
امّا خود راز چه بود. در باره ی خود راز نیز اختلاف نظر وجود دارد.
لذا جزئیّات ماجرا معلوم نیست؛ امّا آنچه بین شیعه و سنّی مسلّم است این است که عایشه و حفصه در این ماجرا دخیل بوده اند، و آنکه راز پیامبر(ص) را فاش ساخته یکی از اینها بوده است.
جزئیّات ماجرا اهمّیّتی ندارد؛ مهمّ این است که طبق این آیات، لا اقلّ یکی از زنان رسول خدا(ص) به آن حضرت خیانت نموده و رازش را فاش ساخته است.
حالا توی جوجه وهّابی بگو که همه ی زنان پیامبر، چنین و چنان بودند، بلکه از فاطمه(س) هم برتر بودند.

۸- در این آیه پیامبر به دخترانش از جمله به فاطمه میگوید که حجابت را رعایت کن!
اگر حضرت فاطمه معصوم باشد و بگفته شیعه از شکم مادر معصوم باشد باید آیه به دختران دیگر پیامبر ( غیر از فاطمه ) میگفت که حجاب های خود را رعایت کنید چرا چنین نگفته است؟
پاسخ:
در کجای این آیه پیامبر(ص) به دخترانش چنین گفته است؟

۹- در آیه صراحتا میبینم که سخن از زنان پیامبر و سخن از دختران پیامبر است حالا اگر کسی بگوید پیامبر یک دختر یا فقط یک زن داشته پس اصلا عربی نمیداند یا شیرین عقل است!! پس با توجه به این آیه, ما میپرسیم که اگر آیه تطهیر درباره فاطمه باشد, پس چرا درباره دختران دیگر پیامبر یعنی رقیه و زینب و ام کلثوم نباشد؟ آیا اونها هم از اهل بیت نبوده اند؟
پاسخ:
آقای شیرین عقل! در این آیات اصلاً صحبتی از دختران پیامبر نیست. بخشی از آیات در مورد زنان پیامبر است که معلوم است. یک جمله هم در مورد اهل بیت است.
امّا اهل بیت چه کسانی هستند. خود رسول خدا(ص) مصداقش را بیان نموده اند که علمای اهل سنّت نیز در قریب چهل حدیث آن را ذکر کرده اند.

۱۰- شیعه میگوید شما سنی ها خودتان دهها حدیث دارید که ثابت میکند اهل البیت فقط حسن و حسین و فاطمه علی هستند .اینجا ما میپرسیم که شما نمیتوانید از این آیه کوچکترین نشانه ای پیدا کنید که مربوط به فاطمه یا علی است مگر با کمک کتب اهل سنت, یعنی آیه صفر درصد بشما کمک نمیکند و اما حدیث اهل سنت صد درصد بشما کمک میکند! آری این حدیث اهل سنت است که بشما میگوید زنان پیامبر اهل بیتش نیستند!! نه قرآن!
این حدیث اهل سنت است که میگوید حسین از اهل بیت است نه قرآن! نه رسوم جامعه!
این کتب اهل سنت است که میگوید حسن اهل بیت است, قرآن وعرف جامعه عکس این را میگویند!
این کتب اهل سنت است که بشما میگوید علی( پسر عمو و داماد پیامبر ) و از اهل بیت است و قرآن و قرادادهای اجتماعی خلاف این گفته را میگویند یا در این باره ساکتند!
این کتب اهل سنت است که میگوید فاطمه از اهل بیت است نه سیاق آیه, چون سیاق آیه خطاب به زنان پیامبر است و هیچ اشاره ای به دخترش ندارد !
حالا سوال ما این است پس ما باید دیگر چیکار میکردیم تا صداقت ما ثابت شود؟؟؟؟؟؟؟؟ و سوال ما این است آیا این نوشته ها در کتاب ما ثابت نمیکند که نویسندگان کتب عدو و دشمن علی نبودند بلکه دوستدارش بودند بلکه صادق بودند؟؟
پاسخ:
بنده ی خدا، ما برای قانع کردن شما از کتابهای خودتان استفاده می کنم، برای خود ما که از طریق آیات قرآن و احادیث خودمان مسلّم که زنان پیامبر(ص) جزء اهل بیت نیستند. خدا در آیه ی تطهیر بیان نمود که اهل بیت را پاک کرده است. از آن سو قرآن خودش شهادت داده که برخی زنان پیامبر(ص) نبودند و راز رسول خدا(ص) را فاش ساختند تا آنجا که خدا آنها را تهدید نمود که اگر توبه نکنید رسول خدا شما را طلاق خواه داد. اگر زنان پیامبر جزء اهل بیت هستند پس معاذ الله خدا دروغ گفته که آنها را پاک کرده است. امّا محال است خدا دروغ بگوید. پس یقیناً آن زنها جزء اهل بیت نیستند.
امّا اینکه هم روایات مربوط به مصداق اهل بیت را نقل نموده اید هم این گونه شلنگ تخته می اندازید خودش بهترین دلیل است بر اینکه مرض دارید. خودتان حرفی را می زنید ولی لازمه ی منطقی آن را نمی پذیرید.
خدا با وضوح تمام می گوید: « من اراده کرده ام که فقط شما اهل بیت را پاک کنم.» به تعبیر « انّما» که به معنی «فقط» است دقّت کنید. پس یقیناً این پاکی، به معنی تقوا و عدالت نیست. چون تقوا و عدالت که اختصاص به اهل بیت ندارد؛ بلکه هر کسی می تواند تقوا و عدالت را کسب کند. پس این پاکی، یک پاکی مخصوص است. عدالت و تقوا آن نوع پاکی است که ما خودمان آن را کسب می کنیم؛ امّا در این آیه نفرمود که من اراده کرده ام شما کسب پاکی کنید، بلکه فرمود: من اراده نموده که فقط شما را پاک کنم، آن هم یک پاکی مخصوص « یطهرکم تطهیرا» دقّت کنید! نفرمود: «یطهرکم ــ پاک کنم» بلکه فرمودند: « یطهرکم تطهیرا ـ پاک می کنم نوعی پاک کردن». پس آیه دلالت بر تقوا و عدالت ندارد، بلکه دلالت بر عصمت دارد که پاکی برتری است.
از آن سو خود شما اهل سنّت با آن همه احادیث اعتراف نموده اید که مصداق اهل بیت، فقط این پنج نفر هستند.
پس منطقاً باید بپذیرید که این پنج نفر معصومند. امّا خیلی از شما نمی پذیرید.
امّا برخی از اهل سنّت پذیرفته اند که این پنج نفر معصومند. امّا عجیب آنکه باز هم نمی پذیرند که ابوبکر خلافت را غصب نموده است. می گویند اشکالی ندارد که با وجود معصوم، غیر معصوم جانشین پیامبر شود.
شگفتا! چگونه با حضور معصوم جایز است که مردم گوش به فرمان غیر معصوم باشند؟! کدام عقلی این مطلب را می پذیرد.

۱۱- اگر ما را با وجود نوشتن این فضیلت های پوشیده و پنهان, باز هم دشمن علی میدانید, پس چرا قرآن را که فضایل اهل بیت را اصلا ذکر نمیکند را دشمن نمیدانید؟! قرآنیکه فضایل اهل بیت را خطاب به زنان پیامبر میگوید وآیه مورد ادعای شما را با دو سه تا واو متصل میکند بزنان پیامبر!!! چرا دشمن علی نمی باشد؟ چرا قرآن را دشمن اهل بیت نمیدانید, قرآنی که فضایل اهل بیت را برعکس مینویسد! قرآنی که اگر علمای اهل سنت بکمکتان نیامده بودند تا قیامت هم نمیتوانستید ثابت کنید این آیه درباره علی و فاطمه و حسن و حسین است؟؟
پاسخ:
اوّلاً ما را به علمای شما نیازی نیست. ملاحظه نمودید که ما با آن همه آیات و احادیث و براهین عقلی اعتقاد خودمان را اثبات می کنیم. ما اگر به احادیث اهل سنّت استناد می کنیم در مقام بحث با خود اهل سنّت است. ما با این روش می خواهیم نشان دهیم که شما مرض دارید و برخلاف احادیث منقول در کتب خودتان رفتار می کنید و مردمتان را خر کرده اید.
ثانیاً قرآن پر است از فضائل اهل بیت(ع)، که بسیاری از آنها را حتّی علمای اهل سنّت هم اعتراف نموده اند.
ثالثاً ما همه ی اهل سنّت را دشمن اهل بیت نمی دانیم، بلکه کسانی را دشمن اهل بیت می دانیم که شیعه را کافر معرّفی می کنند و به اهل بیت(ع) اهانت می کنند. آیا می دانید هر ساله چند نفر شیعه در پاکستان و عراق و ایران توسّط وهّابی ها کشته می شوند؟ اگر اینها دشمنی ندارند چرا به جای بحث علمی دست به اسلحه و بمب می برند؟
ما اگر اهل سنّت را دشمن می دانستیم، به مردم فلسطین کمک نمی کردیم. از مردم مصر و تونس و یمن حمایت نمی کردیم. جالب اینجاست که ما از مظلومان سنّی حمایت می کنیم ولی دولت عربستان که خود را منادی اهل سنّت می داند، با اسرائیل همدست شده است. ما از سوریه حمایت می کنیم و آنها با آمریکا همدست شده اند برای براندازی سوریه.
تو هم اگر دشمنی نیستی پس برای چه این مقاله ی اهانت آمیز را نوشته ای؟ کارت به جایی رسیده که زنان پیامبر را هم از فاطمه(س) برتر دانسته ای؛ در حالی که طبق روایات خودتان، فاطمه(س) خیر النساء العالمین است. اگر دشمن نیستی، چرا برای دفاع از دختر ابوبکر دختر پیامبرت را فدا می کنی؟
زن، جزء اهل بیت مرد نیست؛ بلکه جزء اهل بیت پدر خودش است. چون وقتی طلاق داده شود، از بیت مرد بیرون می رود. امّا دختر هیچگاه رابطه اش از پدر بریده نمی شود. زن وقتی طلاق داده می شود، مردی دیگر او را می گیرد. اگر زن، جزء اهل بیت مرد باشد، پس باید بعد از طلاق، زن مردم، اهل بیت شوهر اوّل هم باشد.
زن صرفاً شریک زندگی مرد است، تا زمانی طلاق داده نشده یا مرد نمرده است. بلی زن اهل بیت عرفی هست، امّا اهل بیت حقیقی نیست.

۱۲- حالا به هر دلیلی آیه ۳۳ احزاب ( آیه تطهیر) وصل شد با واو وصل شد به آیه ۳۲ تا ثابت شود درباره زنان پیامبر است!!
اما باز چون که جمله تطهیر در آخر آیه قرار داشت نور امیدی بود که بگوییم این جمله مستقل است و ربطی به زنان پیامبر ندارد اما قرآن راضی نشد که مدافعان تفسیرمعصومیت حتی با این دلیل بند تنبانی دلخوش باشند و آمد بر سر آیه ۳۴ و یک واو گنده گذاشت تا همه بدانند آیه ۳۳ دنباله آیه ۳۲ است و آیه ۳۴ دنباله آیه ۳۳ و عالم شیعه را مات و مبهوت کرد!
بمن بگویید دلیل این کینه قرآن با اهل بیت در چیست که هیچ راهی باقی نمیگذارد تا شما از قرآن معصومین اهل بیت را ثابت کنید و بما بگویید قرآن با اهل بیت دشمنی دارد یا تفسیر شما ربط بند تنبانی است ؟
پاسخ:
قرآن کینه ندارد. بلکه تو کینه داری که خیال می کنی با این توهّمات خودت را گول زده ای.
به این جملات دقّت کن!
« ای خانمها، حجاب داشته باشید! و فرزندانتان را درست تربیت کنید! و ای مردها، به همسرانتان احترام بگذارید! و ای خانمها احترام شوهرتان را داشته باشید.»
در این جملات، چون جمله ی « ای مردها، به همسرانتان احترام بگذارید!» با یک واو گنده به ما قبلش وصل شده و با یک واو گنده به ما بعدش وصل شده، پس مقصود از « ای مردها» خانمها هستند.
این است نحوه ی استدلال شما.

۱۳- در همین آیه ای که جمله «إِنَّمَا یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا» در آن قرار دارد یک بار دیگر کلمه بیت آمده است ببینید:«وَقَرْنَ فِی بُیوتِکُنَّ»
و در آیه بعدی هم باز این کلمه بیت آمده ببینید : «وَاذْکُرْنَ مَا یتْلَى فِی بُیوتِکُنَّ …»
در هر دو آیه الله جل جلاله از (بیوتکن) صحبت میکند یعنی از خانه های زنان پیامبر صحبت میکند, حالا سوال ما این است خانه زن پیامبر, خانه خود پیامبر هم هست یا نیست ؟
معلوم است که جواب مثبت است. پس وقتی خانه پیامبر همان خانه پیغمبر است پس هم زن پیامبر ساکن بیت است و هم خود پیامبر, ساکن خانه است پس هر دو اهل خانه هستند پس اهل البیت یعنی پیامبر و زن پیامبر ,این را خود آیه میگوید ولی شیعه تسلیم آیه نیست , و مذبوحانه تلاش میکند! مثلا میگوید: الله نفرموده یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیوتِ!!!! پس معلوم است که قصدش بیوت زنان نیست و بیت خاصی است!!
جواب این است که اهل بیت بمعنی خانواده و خانواده خودش اسم جمع است.من که یک زن و دو بچه داشته باشم هم میگویم خانواده من. و دو زن و ده بچه هم داشته باشم میگویم خانواده من. نمیگویم خانواده های من و عربی هم همینطور است
کسی تا حالا نگفته اهل بیوت حسین!
در حالیکه حسین یک زن نداشته وغیر از خودش, برادران و برادر زاده ها و پسران و پسر عموهایش هم مستقل و صاحب اهل بیت بودند ولی میگوییم اهل بیت حسین نمیگوییم اهل بیوت حسین , و اهل بیت حسین مفهوم است و شامل همه خاندان اوست
و هکذا اهل بیت در آیه مفهوم است و معنی خانواده پیامبر یا اهل بیت پیامبر کاملا مشخص است.و مناقشه شیعه پایه علمی ندارد.
پاسخ:
اوّلاً آنجا که فرمود « بیوتکنّ» منظورش خانه است نه خانواده. یعنی ای زنهای پیامبر، بروید داخل خانه و بیرون نیایید. امّا تعبیر «اهل بیت» فرق دارد با «بیت». اهل بیت یعنی خانواده ولی بیت یعنی خانه. خانه اگر کسی هم درونش نباشد خانه است. پس مغلطه نکنید.
ثانیاً بلی شکّ نیست که خانه ی زنان پیامبر(ص) خانه ی رسول خدا هم هست. امّا آیا زنان پیامبر(ص) جزء اهل بیت نبوّت هم هستند؟ «بیت نبوّت» غیر از «بیت گِلی» است. این پنج تن، اهل بیت نبوّت هستند؛ اهل بیت وحی هستند، نه فقط اهل بیتی که از خاک ساخته می شود و در آن زندگی می کنند.
لذا در احادیثی که خود اهل سنّت نقل نموده اند، رسول خدا(ص) داخل خانه ی امّ سلمه این پنج تن را زیر عبا قرار داد و آنها را اهل بیت خواند، در حالی که امّ سلمه را جزء اهل بین ندانست. باز در خانه ی عایشه، این پنج تن را زیر عبا یا گلیم قرار داد و آنها را اهل بیت خواند ولی عایشه را داخل در اهل بیت نکرد.
چرا رسول خدا(ص) هر گاه می خواست مصادیق اهل بیت را مشخّص نماید، آنها را زیر عبا قرار می داد. چون می خواست بفهماند که مقصودش از خانه، خانه ی گِلی نیست؛ بلکه مقصودش خانه ی نبوّت است.
این معنا را شیعه از خود اختراع نکرده بلکه خود اهل سنّت هم روایاتی نقل کرده اند که در آنها از این بزرگواران با عنوان « اهل بیت النبوّه» یاد شده است. دقّت فرمایید! « اهل بیت النبوّه» نه فقط «اهل بیت النبی».
به نمونه نمونه از این روایات توجّه فرمایید!
ابن اثیر سنّی نقل نموده است:
« عن مجاهد عن ابن عباس قال: فى قوله تعالى: (یوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ یخافُونَ یوْماً کانَ شَرُّهُ مُسْتَطِیراً وَ یطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى‏ حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یتِیماً وَ أَسِیراً) قال: مرض الحسن و الحسین علیهما السلام فعادهما جدهما رسول اللّه صلى اللّه علیه و سلم و عادهما عامه العرب، فقالوا: یا أبا الحسن لو نذرت على ولدک نذرا، فقال على علیه السّلام: إن برئا مما بهما صمت للّه عز و جل ثلاثه أیام شکرا، و قالت فاطمه علیهما السلام کذلک، و قالت جاریه- یقال لها فضه نوبیه- إن برئا سیداى صمت للّه عز و جل شکرا فالبس الغلامان العافیه و لیس عند آل محمد قلیل و لا کثیر، فانطلق علىّ علیه السّلام إلى شمعون الخیبرى فاستقرض منه ثلاثه أصوع من شعیر فجاء بها فوضعها فقامت فاطمه علیها السلام إلى صاع فطحنته و اختبزته و صلى علىّ علیه السلام مع رسول اللّه صلى اللّه علیه و سلم ثم أتى المنزل فوضع الطعام بین یدیه إذ أتاهم مسکین فوقف بالباب فقال: السلام علیکم أهل بیت محمد، مسکین‏ من أولاد المسلمین اطعمونى أطمعکم اللّه عز و جل على موائد الجنه، فسمعه علىّ علیه السلام فأمرهم فأعطوه الطعام و مکثوا یومهم و لیلتهم لم یذوقوا إلا الماء، فلما کان الیوم الثانى قامت فاطمه علیها السلام إلى صاع و خبزته و صلى على علیه السلام مع النبى صلى اللّه علیه و سلم و وضع الطعام بین یدیه إذ أتاهم یتیم فوقف بالباب و قال: السلام علیکم أهل بیت محمد یتیم بالباب من أولاد المهاجرین استشهد والدى اطعمونى فأعطوه الطعام فمکثوا یومین لم یذوقوا إلا الماء، فلما کان الیوم الثالث قامت فاطمه علیها السلام إلى الصاع الباقى فطحنته و اختبزته فصلى على علیه السلام مع النبى صلى اللّه علیه و سلم و وضع الطعام بین یدیه إذ أتاهم أسیر فوقف بالباب و قال: السلام علیکم أهل بیت النبوه تأسروننا و تشدوننا و لا تطعموننا، أطعمونى فانى أسیر فأعطوه الطعام و مکثوا ثلاثه أیام و لیالیها لم یذوقوا إلا الماء، فأتاهم رسول اللّه صلى اللّه علیه و سلم فرأى ما بهم من الجوع فأنزل اللّه تعالى (هَلْ أَتى‏ عَلَى الْإِنْسانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ- الى قوله- لا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَ لا شُکُوراً) ثم قال: أخرجها أبو موسى (أقول) و ذکره الزمخشرى أیضا فى الکشاف فى تفسیر قوله تعالى: (وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّهً وَ حَرِیراً) فى سوره هل أتى و حکى عن الواحدى انه ذکره أیضا، و ذکره الفخر الرازى أیضا فى تفسیره الکبیر، و قال: و الواحدى من أصحابنا- یعنى من الأشاعره- ذکر فى کتاب البسیط انها نزلت فى حق على علیه السّلام قال: و صاحب الکشاف- من المعتزله- ذکره هذه القصه فروى عن ابن عباس و ذکر الروایه المتقدمه. (أسد الغابه، ابن الأثیر الجزرى،ج ۵، ص ۵۳۰)
ترجمه:
« از «مجاهد» از «ابن عباس» روایت کرده است در ذیل آیه شریفه « یوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ یخافُونَ یوْماً کانَ شَرُّهُ مُسْتَطِیراً وَ یطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى‏ حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یتِیماً وَ أَسِیراً ــــ به نذر خود وفا مى‏کنند و از روزى بیمناکند که گزند آن همه جا را فرا گرفته است و از خوراکى که مورد استفاده ی خود آنهاست، صرف نظر مى‏کنند و آن را به بینوا و یتیم و اسیر مى‏خورانند.» گفته است: حسن و حسین علیهما السّلام بیمار شدند، رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله و گروهى از عرب به عیادت آنان رفتند و پیشنهاد کردند که براى بهبودى حسن و حسین علیهما السّلام نذر کند. على(ع) در پاسخ فرمودند: هر گاه خداى تعالى این دو فرزند را بهبودى عطا فرماید، سه روز به شکرانه ی بهبودى آنان، روزه خواهم گرفت و فاطمه(س) هم، چنین نذر کرد و «فضّه ی نوبیه» هم گفت: هر گاه این دو سید و سرور من، از بیمارى بهبودى پیدا کنند، به شکرانه ی بهبودى آنان، روزه خواهم گرفت. خداى تعالى نذر آنان را پذیرفت و لباس بهبودى بر اندام آنان راست آورد و این در حالى بود که در خانه آل محمد صلّى اللّه علیه و آله هیچ چیزى حتّى اندک غذائى هم وجود نداشت. على(ع) براى تهیه افطارى به نزد «شمعون خیبرى» رفت و سه صاع جو قرض گرفت و آنها را به خانه آورد. فاطمه(س) یک صاع از آنها را دستاس کرد و چند گرده نان پخت. على علیه السّلام به مسجد رفته بود پس از آنکه نماز مغرب و عشا را با پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله بجاى آورد، به خانه بازگشت. سفره افطارى گسترده شد و نان جوین در برابر على علیه السّلام گذاشته شد، هنوز اندکى از آن تناول نفرموده بود که مسکین بینوائى در پشت در خانه توقّف کرد و گفت: «السّلام علیکم اهل بیت محمّد» بینوائى از مسلمان زادگانم، غذایى به دست نیاورده‏ام، طعامى به من ارزانى دارید تا خداى تعالى از مائده‏هاى بهشت به شما ارزانى فرماید. علی(ع) صداى بینوا را شنید، خود و حاضران، نانهاى خویش را به آن بینوا دادند و آن شب را با آشامیدن آب افطار کردند. فرداى آن شب را بنا به نذرى که داشتند، روزه گرفتند. فاطمه(س) یک صاع دیگر از آن جو را آرد کرد و نان پخت على علیه السّلام نماز مغرب و عشاء را با پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله بجاى آورد و به منزل بازگشت. سفره افطارى گسترده شد، چند گرده نان جوین روى سفره گذاشتند، هنوز اندکى از آنها تناول نشده بود که یتیم بى‏سرپرستى پشت در خانه توقف کرد و صدا زد: «السّلام علیکم اهل بیت محمّد» یتیم بى‏سرپرستى هستم از فرزندان مهاجران، پدرم در جنگ به شهادت رسیده است، غذایى نخورده‏ام از آنچه حاضر دارید به من کمک کنید. مانند شب گذشته علی(ع) و دیگران نانهاى خود را به آن یتیم ارزانى داشتند و خود با آب افطار کردند. روز سوم، سومین صاع جو را فاطمه(س) آرد کرد و نان پخت. علی(ع) از مسجد بازگشت، نانهایى که فاطمه(س) پخته شده بود، در روى سفره گسترده براى افطار در برابر هر یک از حاضران قرار گرفت، هنوز مقدارى از آنها تناول نشده بود که اسیرى پشت در خانه توقف کرد
و گفت: «السّلام علیکم اهل بیت النبوّه» و اضافه کرد: ما را اسیر مى‏کنید و بر ما از هر جهت سخت مى‏گیرید و در عین حال هزینه ی زندگى و خوراک ما را تأمین نمى‏کنید! اینک گرسنه‏ام، غذایى به من بدهید. علی(س) و دیگران، غذاى خود را هم به اسیر اعطا کردند و سرانجام سه شبانه‏روز بر آنها گذشت که چیزى جز آب نیاشامیدند. روز چهارم که پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله به ملاقات آنان آمد مشاهده کرد از گرسنگى تاب و توان را از دست داده‏اند، همان لحظه آیه ی شریفه « هَلْ أَتى‏ عَلَى الْإِنْسانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ .. » تا «لا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَ لا شُکُوراً» نازل شد.»
«ابن اثیر» پس از نقل جریان مزبور، اظهار داشته: «ابو موسى» هم این حدیث را نقل کرده است.
حقیر گوید:
حدیث مزبور را «زمخشرى» در کتاب «کشّاف» در تفسیر آیه ی « وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّهً وَ حَرِیراً » در سوره «هل اتى» آورده است و متذکّر شده که «واحدى» هم، به نقل آن پرداخته است. «فخر رازى» در «تفسیر کبیر» حدیث مزبور را نقل کرده و اشاره نموده: «واحدى» که از اصحاب ما، یعنى از «اهل سنّت اشعری» مى‏باشد، در کتاب «البسیط» مى‏نویسد: آیه ی «جَزاهُمْ» در شأن على علیه السّلام نازل شده است و مؤلف «کشّاف» که از «معتزله» است، این واقعه را ذکر کرده و از «ابن عباس» نقل نموده است.
نتیجه:
ملاحظه نمودید که در این روایت سنّی، آن بزرگواران دو بار با عنوان «اهل بیت محمّد» و یک بار هم با عنوان « اهل بیت النبوّه» یاد شده است.

این دو سوال نیز سوال خودم است
۱- آیا در قرآن بجز اینجا و بجز آیه «الْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتمْمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتىِ وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْاسْلَامَ دِین» آیا موارد دیگری نیز داریم که وسط یک سیاق و اینکه چند آیه پشت سر هم درباره یک موضوع باشد و بعد در این بین یا یک آیه کامل یا بخشی از یک آیه در مورد موضوع دیگری باشد!؟ بدین معنی که چند آیه در مورد یک موضوع مشخص. سپس یک آیه کامل یا بخشی از یک آیه در مورد موضوع دیگری و سپس دوباره برگردد به همان موضوع قبلی. خاصتا اگر مواردی بیاورید که مورد تأئید علمای اهل سنت نیز باشد بهتر است.
پاسخ:
اوّلاً در این مورد سابقاً سه مورد را در پاسخ این جوجه وهّابی آوردیم.
ثانیاً اصلاً در آیه تطهیر و قبل و بعد آن، در واقع موضوع فرق نکرده، در مجموع این آیات، قصد خداوند متعال، آن است که بفهماند که زنان پیامبر(ص) اهل بیت نیستند، و بلکه خداوند متعال این آیات را کنار هم آورد تا وقتی جنگ جمل واقع شد، همین آیات قبل از آیه ی تطهیر حجّت بشوند برای اثبات اینکه زنان پیامبر(ص) جزء اهل بیت نیستند. همان خدایی که فرمود: « وَ قَرْنَ فی‏ بُیوتِکُنَّ … » همان خدا هم می دانست که عایشه این آیه را آشکارا نقض خواهد نمود. لذا آن را قبل از آیه آورد تا در وقتش به هم ارتباط پیدا کنند، قسمت سابق، قسمت لاحق را تفسیر نماید.
لذا اگر سنّی بگوید که مراد از اهل بیت، زنان پیغمبرند، باید این را هم بپذیرد که خدا معاذ الله دروغ گفته که زنان پیامبر، به دست خدا پاک شده اند. چون شکّ نیست که عایشه، آیه ی « وَ قَرْنَ فی‏ بُیوتِکُنَّ … » را در جنگ جمل زیر پا نهاده است. و کسی که آیه ای از قرآن را زیر پا نهاده، یقیناً پاک نیست. آن هم نقض آیه ای که عامّ نیست و اختصاصاً برای او و چند نفر دیگر نازل شده است.

۲- دقیقا در مورد همین دو آیه یعنی آیه تطهیر و آیه اکمال دین و دقیقا به دلیل همین اشکالی که اهل سنت مطرح می کنند علامه طباطبائی ره به این معتقدند که جای این دو آیه را عوض کرده اند. مطلب ایشان در کتاب مهر تابان بدین شرح است:«بلى، جاى بعضى از آیات ممکنست که تغییر نموده باشد، ولى البتّه تغییر محلّ آیات غیر از مسأله تحریف است.
بحسب ظاهر- واقعش را خدا بهتر مى‏داند- از اوّل قرآن تا آخر قرآن در دو جا قابل تردید نیست به عقیده بنده که جاى آیه عوض شده است. در جاهاى دیگر ممکنست که بگوئیم جاى آیه عوض نشده و تغییر نکرده است و قابل توجیه است، ولى در این دو مورد بهیچوجه قابل توجیه نیست.
اوّل در سوره مائده است و دوّم در سوره أحزاب است‏… با شواهدى که جمع آورى کردیم و خصوصیاتى که در آیه هست و آیه‏هاى قبلى و بعدى نشان مى‏دهد، على الظّاهر بدون تردید اینجا دست خورده و جاى آیه را عوض کرده‏اند.
این آیه را بعد از محرّمات اکل، بین مستثنى و جمله مستثنى منه قرار داده‏اند، تا خلط مبحث شود و چنین گمان شود که مراد از روزى که کفّار از دستبرد به دین مسلمانان مأیوس شدند و در آن روز باید مسلمانان از خدا بترسند، و آنروزى که دین مسلمانان کامل شد و نعمت بر آنان تمام تمام گشت، و روزى که خدا اسلام را بر مسلمین مى‏پسندد؛ روزى است که مثلًا میته و خون و گوشت خوک و غیرها حرام شده است…. در تغییر محلّ آیه تطهیر
این آیه هم در جائى واقع شده که بهیچوجه مناسبتى با ما قبل و ما بعد خود ندارد. زیرا که ما قبل آن راجع به زنهاى رسول الله است، و ما بعد آن نیز راجع به زنهاى رسول الله است؛ ولیکن این آیه با اینکه راجع به اهل بیت رسول خداست، در میان آیات آورده شده است که امر مشتبه شود. و مجموعه آیات چنین است:
…در اینجا ذکرى از اهل بیت نشده است، و اوصافى از آنان بیان نشده است تا بنحو خطاب، خداوند آنها را مخاطب قرار دهد و هر نوع پلیدى و رجسى را از آنان بزداید و تطهیر کند.
بلکه دو آیه است فقط درباره نِساءُ النَّبىّ (زَوْجاتِ رسول الله):
…تمام این آیات راجع به نِساءُ النَّبىّ است، یعنى زن‏هاى رسول خدا؛ و دستوراتى است که به آنها داده مى‏شود، و ضمائر همه راجع به آنهاست؛ یعنى ضمیر جمع مخاطب مؤنّث است مثل: لَسْتُنَّ، اتَّقَیتُنَّ، تَخْضَعْنَ، قُلْنَ، قَرْنَ، بُیوتِکُنَّ، تَبَرَّجْنَ، أَقِمْنَ، ءَاتِینَ، أَطِعْنَ، اذْکُرْنَ. در وسط آیه دوّم مى‏بینیم‏ که لحن خطاب تغییر مى‏کند، و یک جمله نامناسب راجع به اهل بیت رسول خدا وارد مى‏شود بطوریکه ضمیرهایش ضمیر جمع مخاطب مذکّر است؛ مثل عَنکُمْ و یطَهِّرَکُمْ، و عیناً مانند وصله ناهموارى است که بخوبى مشخّص مى‏سازد که ربطى به آیه قبل و بعد ندارد؛ و جاى این خطاب در اینجا نیست.
ولى در اینجا آورده‏اند، تا بواسطه ملابست، اذهان عامّه را متوجّه زوجات رسول الله بگردانند، و حَسَنه تطهیر و فقدان رجس را به آنها بچسبانند…»
آیا شما استدلال علامه ره را می پذیرید؟! اگر آری پس جای اصلی این دو آیه کجا بوده؟! اگر خیر چرا نمی پذیرید؟!
پاسخ:
بنده شخصاً این استدلال علّامه بزرگوار را نمی پذیرم. چون؛
اوّلاً پذیرش این حرف، یعنی پذیرش تحریف در قرآن. اینکه فرموده اند این جابه جایی از مصادیق تحریف نیست، ابداً درست نیست. همان گونه که جا به جا کردن کلمات قرآن تحریف است، جا به جا کردن آیات آن هم تحریف است. چرا که موجب می شود ما نتوانیم مقصود گوینده را بفهمیم.

ثانیاً کی گفته که حتماً باید آیات قرآن با همدیگر ارتباط معنایی داشته باشند؟ مگر خدا می خواهد انشاء بنویسد، که تمام آیاتش با همدیگر مرتبط باشند؟ در قرآن کریم به فراوانی می توان آیاتی را یافت که با ما قبل یا با ما بعد خود و یا هر دو ظاهراً بی ارتباطند.

ثانیاً اینکه ایشان نتوانسته اند ربط بین آیات مربوط به نساء النبی و تطهیر اهل بیت را بفهمند دلیل بر این نیست که واقعاً ربطی وجود ندارد. همان گونه که گفتیم، قرار گرفتن حکم تطهیر اهل بیت در کنار « وَ قَرْنَ فی‏ بُیوتِکُنَّ … » دقیقاً عمدی و حکیمانه است. چون خدای علیم و حکیم می دانست که عدّه ای اهل بیت را عامّ گرفته و شامل زنان پیامبر هم خواهند دانست. لذا، قبل این آیه حکمی به زنان پیغمبر فرمود که می دانست عایشه آن را آشکارا نقض خواهد نمود. و با این ترفند حکیمانه توی دهان اینها زد. لذا الآن اگر کسی اصرار دارد که اهل بیت شامل زنان پیغمبر و از جمله عایشه هم می شود، منطقاً باید این را هم بپذیرد که خدا دروغ گفته که اهل بیت را تطهیر کرده است.
استدلال خیلی روشن است.
فرض کنیم عایشه جزء اهل بیت است.
خدا فرمود که من اراده نموده ام که اهل بیت را پاک کنم؛ و اراده ی خدا حتماً محقّق می شود.
پس یقیناً عایشه پاک بوده است.
از آن سو یقین داریم که عایشه آیه ی « وَ قَرْنَ فی‏ بُیوتِکُنَّ … » را نقض نموده است.
پس یقیناً عایشه گناه کرده و گناهکار پاک نیست.
پس طبق آیه ۳۳ احزاب، عایشه هم پاک بوده و هم ناپاک بوده؛ و این تناقض است.
تنها راه خلاص شدن از این تناقض هم این است که بگوییم: اهل بیت شامل عایشه نمی شود. و اگر شامل او نشد، شامل دیگر زنان هم نمی شود.
ملاحظه می کنید که قسمت اوّل و آخر این آیه دقیقاً به هم ربط دارند. اگر قسمت دوم آیه در جای دیگر قرآن بود، آنگاه به این راحتی نمی شد این گونه استدلال کرد. چون همه که همه ی آیات را حفظ نیستند. لذا خداوند متعال یکبار درست در بغل گوش آیه ی تطهیر حکمی گذاشت که عایشه آن را نقض کند. و یک بار دیگر در آیات ابتدای سوره ی تحریم، تصریح نمود که برخی زنان پیامبر ناپاک بوده اند و راز پیغمبر را فاش کرده اند.

نگارنده مطلب : احد ایمانی

Print Friendly, PDF & Email
Rating: 3.3/5. From 3 votes.
Please wait...