نوشته های وب گاه

آیا ما با طرحی از پیش تعیین شده کار می کنیم؟ آیا زندگی ما ماننند فیلم نامه ای از قبل طراحی شده است ؟

پرسش:
سوال من درباره مسأله جبر و اختیار است. عواملی از جمله ژن، زمان پیدایش یک انسان در تاریخ ، نوع پیدایش یک انسان( حلال زاده یا حرام زاده )، خانواده او و اصالتش، جو حاکم بر محیط زیستش ، اینها همگی در شکل گیری شخصیت او مؤثرند. آیت الله دانشمند بالای منبر می گفت: اصالت از تربیت مهمتر است. خب این یعنی جبر بیشتر است و اختیار کمتر. آیا تا به حال فکر کردید چرا نمی توانید به مقام معنوی پیامبر یا حضرت علی برسید؟ آنها انسان بودند ما هم انسانیم. پس چرا ما در زمانی به دنیا آمدیم که وحی تمام شده؟ اگر ما با تمام خصوصیات اولیه پیدایشمان در زمانهای دیگر یا در خانواده دیگر یا در کشور دیگر به دنیا می آمدیم همین بودیم که هستیم؟ قطعا این طور نیست و برای چیزهایی که مفسران در تفسیرهایشان می نویسند( از جمله مثلا می گویند خدا می داند که انسان طبق اختیارش چه می کند) مواردی موجودند که بی پاسخ مانده اند. تا به حال از خود پرسیده اید چرا شیطان پس از آن همه عبادت طبق جبر خدا مجبور شد، اطاعت نکند. چون آفرینش انسان بدون وجود شیطان امکان پذیر نبود. حالا چرا شیطان بخت برگشته؟ اینها همگی لازمه طرحی بود که خدا از پیش طراحی کرده بود. ما همگی داستانی هستیم که قبلا توسط او نوشته شدیم و حال در حال خواندن آن هستیم. ما اختیار هم داریم و با این اختیار کارهای بسیار بزرگی می توانیم انجام دهیم اما تحت نظارت و تسلط عنصری به نام جبر. خداوند در قرآن می گوید کسانی هستند که ما مهر به دلهایشان می زنیم و دیگر نمی توانند برگردند. یا قومی را بر قومی تا روز قیامت برتری می دهد. به هر حال چکیده کلام من این است: همه ما انسانها مهره هایی هستیم که خدا در صفحه ای چیده. مبنای چیدمان خداوند چه بوده است؟
پاسخ:
۱ـ وقتی حکما و عرفا اثبات می کنند که جبر در عالم هستی محال است ؛ منظورشان این نیست که جبر ذاتاً ممکن است لکن تحقّق ندارد. بلکه منظورشان این است که جبر ذاتاً امری است محال و امکان تحقّق ندارد. لذا نه تنها انسان ، که تک تک ذرّات عالم خلقت دارای اختیار بوده بر اساس اختیارشان کار می کنند.
عرفا فرموده اند: وجود موجودات ــ نه ماهیّتشان که امری اعتباری و حدّ عدمی وجود است ــ مظاهر اسماء الهی می باشند. و خداوند متعال اسمی با عنوان المجبور ندارد تا مظهری در عالم داشته باشد. خداوند متعال مختار است و مخلوقات او نیز مظهر این اسم می باشند. لذا تک تک موجودات به حکم آنکه مظهر اسماء خدایند ، مختارند ؛ کما اینکه همه ی مخلوقات ، عالم و حیّ و قادر و سمیع و بصیر و … می باشند. طبق مبانی عرفان نظری ، هر موجودی ، به تنهایی مظهر جمیع اسماء الهی است ، لکن به اندازه ی سعه ی وجودی خودش ؛ و البته از این اسماء ، برخی غالب و برخی دیگر مغلوبند.
امّا حکما فرموده اند: اختیار از اوصاف وجود است نه از اوصاف ماهیّت ؛ و الّا در خدا نمی توانست وجود داشته باشد. چون خداوند متعال وجود محضی است که ماهیّت ندارد. پس هر وجودی به اندازه ی سعه ی وجودیش از اختیار برخوردار می باشد ؛ و هیچ تفاوت ذاتی بین اختیار موجودات نیست ، مگر در شدّت و ضعف اختیار ؛ همانگونه که وجود در همه ی موجودات به یک معناست الّا اینکه شدّت آن در هر موجودی ، متفاوت از موجود دیگر می باشد. حتّی اختیار در خدا و غیر خدا نیز به یک معناست ، کما اینکه وجود نیز در خدا و غیر خدا ، یک معنی بیش ندارد. لکن باید توجّه داشت که اختیار خدا که عین وجود اوست ، نامحدود بوده ، اختیار وجوبی است ، اختیار مخلوقات نیز وصف ذاتی آنها بوده ، اختیار امکانی می باشد.
امّا اگر گفته شود که ما مثلاً در حرکت اعضاء درونی خود اختیار نداریم. گوییم: نفس آدمی دارای دو حیث خودآگاه و ناخودآگاه می باشد ؛ و این دو حیث هر کدام فاعل کارهای مربوط به خود می باشند ؛ و حرکت اعضاء درونی ما ، فعلِ حیثِ خودآگاه نفس ما نیست تا اختیار آن را به دست داشته باشد. حرکت اعضاء درونی ما فعل حیث ناخودآگاه نفس ما می باشند و با اختیار خود او نیز تدبیر می شوند. در باقی امور نیز همینطور است. باید دانست که اختیار هر موجودی در حیطه ی فعل خودش معنی دارد. پس روشن است که انسان در غیر فعل خود نه مجبور است و نه مختار ؛ بلکه چنان افعالی فاعل خود را دارند و به اختیار فاعل خودشان واقع می شوند. وقتی کسی قادر به انجام کاری نیست ، این بدان معنا نیست که در آن مورد مجبور می باشد ؛ بلکه صرفاً بدین معناست که اختیار او در سلسله علل آن کار قرار ندارد یا آن کار علل ناقصه ی دیگری نیز دارد که هنوز محقّق نشده اند.
۲ـ اینکه ساختار ژنتیکی ، زمان پیدایش یک انسان ، حلال زاده یا حرام زاده بودن او ، خانواده و اصل و نسب و جوّ حاکم بر محیط زیست شخص ، در شکل گیرِی شخصیت او تا حدودی مؤثرند ، شکّی نیست ؛ ولی اینها ربطی به مختار یا مجبور بودن شخص ندارند. اینها همگی مربوط به شخص بودن یک انسان دارند و به ماهیّت انسانی او ربطی ندارند ، کجا رسد که در وجود بودن او مؤثّر باشند. و گفته شد که اختیار ، وصف وجود است نه وصف انسان (ماهیّت ) و شخصی از انسان. لذا اختیار در همگان وجود دارد ــ از الکترون و پروتون گرفته تا خداوند متعال ــ و حقیقت آن نیز تفاوتی در افراد ندارد ؛ و تنها شدّت و ضعف آن در موجودات متفاوت بوده ، تابع شدّت و ضعف وجودی آنهاست. پس همانگونه که بنده می توانم سیگار بکشم یا نکشم ، شما هم می توانید بکشید یا نکشید و هر فرد انسانی نیز همین گونه است. پس آنکه سیگار می کشد به اختیار خود می کشد و آن که نمی کشد ، باز به اختیار خود نمی کشد.
۳ـ امّا آنچه از یکی از خطبا نقل نموده اید ، سخنی خطابی بیش نبوده در ترازوی اهل دانش و حکمت وزن چندانی ندارد ؛ و البته نصوص دینی نیز آن را تأیید نمی کنند. قرآن کریم ، حتّی برای اینکه این پندار باطل را اذهان مردمان بزداید ، فراتر از اِخبار عادی ، مثالهای عینی و تاریخی نیز ذکر می کند تا هر گونه شائبه ای را از اذهان مردم بزداید. قرآن کریم در آیه ی ۲۸ غافر ، از مومن آل فرعون یاد می کند که اصل و نسب مشترک با فرعون و فرعونیان داشت ، لکن به اختیار خود مومن گشته و منادی توحید شد. باز قرآن کریم در آیه ی ۱۱ تحریم ، از آسیه ـ همسر فرعون ـ به عنوان الگوی مومنان یاد کرد که از حیث نسل از فرعونیان بود و در بدّترین جوّ اعتقادی زندگی می نمود ؛ ولی به اختیار خویش مومن گشته و از زنان برگزیده ی خدا شد.
تاریخ نیز از این نمونه ها فراوان به خاطر دارد. معاویه بن یزید ، فرزند یزید بود ولی با صراحت تمام جدّ و پدر خود را غاصب حقّ اهل بیت خواند و اندکی بعد به طرز مشکوکی مرد. گفته می شود معلّم او یک عالم شیعه بود. بنی امیّه هنگام دفن معاویه بن یزید ، همین معلّم شیعه را هم زنده در قبر او نهاده با او دفن نمودند. همینطور حرّ بن یزدید ریاحی هیچگاه با اهل بیت نبود و آشنایی چندان با این خاندان نداشت ، لکن ملاحظه می فرمایید که چگونه با عنصر اختیار ، راه خود را ۱۸۰ درجه عوض می کند ؛ و در مقابل ، عمر بن سعد فرزند سعد بن ابی وقّاص ، از اصحاب رسول خداست و از کودکی اهل بیت را می شناخت ؛ شمر نیز تا قبل از جنگ صفّین از یاران امیرالمومنین (ع) و در این جنگ به خوارج پیوست. باز قرآن کریم از فرزند نوح (ع) یاد می کند که از پاکترین نطفه ها و در بهترین محیطها رشد یافته بود ولی ناخلف گشته مغضوب خدا شد. یا جعفر کذّاب ، با اینکه فرزند امام هادی (ع) بود ولی فردی ناباب بود. برخی از یاران صادق رسول خدا نیز فرزندان سران کفر بودند. همچنین قرآن کریم از همسرحضرت لوط (ع) و همسر حضرت نوح (ع) یاد کرده و گفته است: « خداوند براى کسانى که کافر شده‏اند به همسر نوح و همسر لوط مثَل زده است ، آن دو تحت سرپرستى دو بنده از بندگان صالح ما بودند ، ولى به آن دو خیانت کردند و ارتباط با این دو (پیامبر) سودى به حالشان نداشت ، و به آنها گفته شد: «وارد آتش شوید همراه کسانى که وارد مى‏شوند » » (التحریم:۱۰)
حاصل کلام اینکه عنصر اختیار در همه کس و در همه حال موجود است و هیچ شرائطی قادر نیست آن را خنثی نماید ؛ حتّی آنجایی که جان انسان در خطر است و شخص با مرگ مواجه می شود ، باز اختیار از انسان سلب نمی شود. لذا اگر کسی انسان را با تهدید به مرگ وادار به کاری می کند ، چنین نیست که او واقعاً مجبور شود. در چنین حالتی شخص ، برای گریز از مرگ طرف مقابل آن را اختیار می کند ؛ لکن اگر می خواست می توانست مرگ را برگزیند و تن به کاری که از او خواسته شده ندهد ؛ کما اینکه برخی انسانها چنین می کنند. اصحاب حضرت سیّد الشهدا ، یقین داشتند که کشته می شوند ولی باز تن به ذلّت ندادند و شهادت را اختیار نمودند. اینکه امام حسین (ع) مرگ با عزّت را بر زندگی با ذلّت ترجیح می دهد ، یعنی اختیار مرگ در مقابل ذلّت. می فرماید: « الْمَوْتُ خَیرٌ مِنْ رُکُوبِ الْعَار ـــ مرگ از مرتکب شدن عار بهتر است.» و می فرماید: « موت فی عز خیر من حیاه فی ذل‏ ـــ مرگ در حال عزّت بهتر از زندگی با ذلّت است» و باز می فرماید: « سأمضى فما بالموت عار على الفتى ـ اذا ما نوى خیرا و جاهد مسلما ــــــ من از دنیا می گذرم و مرگ براى جوانمرد عیب و عار نیست ؛ به شرطى که نیت او خیر باشد و در حالى جهاد کند که مسلمان باشد». اختیار از مادّه خیر است به معنی چیزی را خیر دیدن ؛ حال یکی مرگ را خیر خود می یابد و آن دیگری زندگی را. پس چنین نیست که اختیار کننده ی مرگ ، مجبور باشد ، بلکه او نیز مختار است لکن فعل او فعل اضطراری است نه اشتیاقی ؛ و اضطرار غیر از مجبور بودن است. فعل اختیاری بر دو گونه است: یا با میل و رغبت است یا با اکراه و بی میلی. لذا خداوند متعال که در آیه ی ۱۱ فصّلت ، خطاب به زمین زمین آسمان می فرماید: « ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْها ـــ بیایید یا با طوع و رغبت یا با اکراه و بی میلی» ، مرادش اختیار و اجبار نیست ، بلکه مرادش اختیار اشتیاقی و اختیار اکراهی است. و البته آن دو پاسخ می دهند: « أَتَینا طائِعین ــ آمدیم با میل و رغبت».
در خاتمه ی این مطلب ، عرض می شود که در مورد اصل و طینت سخن دیگری نیز احادیث اهل بیت (ع) و کتب عرفانی مطرح است که طرح آن برای افراد نا آشنا با عرفان نظری نه به معنی حقیقی کلمه ممکن است و نه مصلحت می باشد. چرا که ذکر بی مقدّمه ی سخنان سرّی اهل بیت (ع) و حقایق عرفانی برای کسانی که آمادگی علمی لازم را ندارند ، نه تنها هدایتی در پی ندارد ، بلکه موجب گمراهی خواهد بود. لکن برخی افراد ، به صرف دیدن چند روایت از این سنخ یا شنیدن و خواندن دو سه کلمه از کتب عرفانی ، به سرعت خود را عالم به حقایق دانسته ، خود ، حقیقت را نیافته ، آن را بر سر کوی و برزن داد می زنند ؛ غافل از اینکه اینها اسرار آل محمّد است و جز خواصّ راه رفته ، کسی را به درک حقیقت آن کلمات عظمی راه نیست. پس اگر کسی طالب چنین حقایقی است باید زحمت کسب مقدّمات آن را به خود بدهد. خود اهل بیت (ع) نیز چنین حقایقی را برای کسانی که مقدّمات لازم را نداشتند فاش نمی ساختند. برای نمونه به این حدیث شریف توجّه فرمایید: « عَنْ مِهْزَمٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع أَخْبِرْنِی عَمَّا اخْتَلَفَ فِیهِ مَنْ خَلَّفْتَ مِنْ مَوَالِینَا قَالَ قُلْتُ فِی الْجَبْرِ وَ التَّفْوِیضِ قَالَ فَسَلْنِی قُلْتُ أَجْبَرَ اللَّهُ الْعِبَادَ عَلَى الْمَعَاصِی قَالَ اللَّهُ أَقْهَرُ لَهُمْ مِنْ ذَلِکَ قَالَ قُلْتُ فَفَوَّضَ إِلَیهِمْ قَالَ اللَّهُ أَقْدَرُ عَلَیهِمْ مِنْ ذَلِکَ قَالَ قُلْتُ فَأَی شَی‏ءٍ هَذَا أَصْلَحَکَ اللَّهُ قَالَ فَقَلَبَ یدَهُ مَرَّتَینِ أَوْ ثَلَاثاً ثُمَّ قَالَ لَوْ أَجَبْتُکَ فِیهِ لَکَفَرْت‏. ــــــ مِهزَم گوید :حضرت صادق (ع) فرمود: مرا خبر ده از آنچه که در آن اختلاف کرده‏اند کسانى از موالیان ما که تو آنها را پشت سر گذاشته ای! راوى می گوید:عرض کردم در باب جبر و تفویض باهم اختلاف دارند. فرمود: از من بپرس؟ عرض کردم: خدا بندگان را بر گناهان مجبور ساخته؟ فرمود:خدا بر ایشان قاهرتر از این است. راوى می گوید: عرض کردم به ایشان تفویض نموده؟ (کارشان را به خودشان واگذار کرده؟) فرموده: خدا بر ایشان از آن قادرتر است. راوى می گوید : عرض کردم: خدا تو را راست دارد این چه چیز است؟! راوى می گوید: حضرت دو بار یا سه بار دستش را گردانید و فرمود:اگر در این باره به تو جواب دهم حتماً کافر می شوى‏.»(التوحید للصدوق ،ج۳۶۳ ،ص۵۹)
۴ـ امّا اینکه کسی نمی تواند به مقام اهل بیت (ع) نائل شود ، به معنی جبر نیست. اینکه آنها نیز مثل ما بشرند ، شکّی نیست ؛ ولی باید توجّه داشت که لازمه ی بشر بودن دو کس ، برابری رتبه ی وجودی آن دو در سلسله ی وجود نیست. میمون و حلزون ، هر دو حیوانند ؛ آیا لازمه ی این امر آن است که میمون و حلزون ، در وجود نیز همرتبه باشند؟! یا حلزون امکان میمون شدن داشته باشد؟! بشر نیز در حیوانیّت با فیل و اسب و … ، مشترک است ؛ آیا لازمه ی این امر آن است که اسب و فیل امکان بشر شدن داشته باشند. بلی بشر با فیل و اسب در حیوانیّت مشترک است ولی در بشر حقیقتی به نام نفس ناطقه و عاقله وجود دارد که او را اسب و فیل و … متمایز می کند. انبیاء (ع) نیز هیچگاه نفرموده اند: ما هم مثل شما بشر هستیم ؛ این پنداری بودند که کافران در حقّ انبیاء داشتند ؛ لذا به مردم می گفتند: « ما هذا إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یأْکُلُ مِمَّا تَأْکُلُونَ مِنْهُ وَ یشْرَبُ مِمَّا تَشْرَبُونَ ـــــ این شخص نیست مگر بشرى مثل شما ؛ از آنچه مى‏خورید مى‏خورد؛ و از آنچه مى‏نوشید مى‏نوشد» (المؤمنون:۳۳). امّا انبیاء (ع) در مورد خودشان چنین می فرمودند: « إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یوحى‏ إِلَی ـــــ این است و جز این نیست که من هم بشری هستم مثل شما که به من وحی می شود.» (الکهف:۱۱۰) ؛ یعنی همانگونه که بشر با داشتن نفس ناطقه و عقل از دیگر حیوانات متمایز می شود ، انبیاء نیز به واسطه ی اتّصال به معدن وحی ، از بشر عادی ممتاز می شوند.
برخی چنین پنداشته اند که وحی صرفاً اطّلاعاتی است که فرشته به امر خدا به هر کسی بخواهد القاء می کند ؛ غافل از اینکه دریافت کننده ی وحی باید به مرتبه ی علم الهی راه یابد و این راه یابی با مرتبه ای از روح است که روح القدس خوانده می شود ؛ و تا کسی بدان مرتبه راه نیابد ، امکان پذیرش وحی را ندارد. امام صادق (ع) فرمودند: « َ فِی الْأَنْبِیاءِ وَ الْأَوْصِیاءِ خَمْسَهُ أَرْوَاحٍ رُوحُ الْبَدَنِ وَ رُوحُ الْقُدُسِ وَ رُوحُ الْقُوَّهِ وَ رُوحُ الشَّهْوَهِ وَ رُوحُ الْإِیمَانِ وَ فِی الْمُؤْمِنِینَ أَرْبَعَهُ أَرْوَاحٍ أَفْقَدَهَا رُوحَ الْقُدُسِ رُوحُ الْبَدَنِ وَ رُوحُ الْقُوَّهِ وَ رُوحُ الشَّهْوَهِ وَ رُوحُ الْإِیمَانِ وَ فِی الْکُفَّارِ ثَلَاثَهُ أَرْوَاحٍ رُوحُ الْبَدَنِ رُوحُ الْقُوَّهِ وَ رُوحُ الشَّهْوَهِ ثُمَّ قَالَ رُوحُ الْإِیمَانِ یلَازِمُ الْجَسَدَ مَا لَمْ یعْمَلْ بِکَبِیرَهٍ فَإِذَا عَمِلَ بِکَبِیرَهٍ فَارَقَهُ الرُّوحُ وَ رُوحُ الْقُدُسِ مَنْ سَکَنَ فِیهِ فَإِنَّهُ لَا یعْمَلُ بِکَبِیرَهٍ أَبَداً ـــــــــ در انبیاء و اوصیاء پنج روح است روح بدن و روح القدس و روح القوه و روح الشهوه و روح الایمان. و در مؤمنین چهار روح است که روح القدس ندارند ولى داراى روح بدن‏ و روح قوت و روح شهوت و روح ایمانند ؛ و در کفّار سه روح است روح بدن و روح قوت و روح شهوت. سپس فرمودند: روح ایمان با بدن هست تا وقتى که مرتکب گناه کبیره‏اى نشده وقتى کبیره‏اى انجام داد روح از او جدا مى‏شود ولى روح القدس در هر کس بود هرگز گناه کبیره انجام نمی دهد.» (بحار الأنوار ، ج‏۲۵، ص۵۵)
این روایت به وضوح بیان می کند که انبیاء دارای مرتبه ای از روح می باشد که در دیگران نیست ، لذا شباهت آنها با مومنان ، تنها در چهار مرتبه و با کفّار در دو مرتبه می باشد ؛ و بشر نیز کسی است که دارای آن سه مرتبه از روح باشد. پس اگر نبی فرمود که : من نیز بشری هستم مثل شما ، مرادش این نیست که من هم با شما یکی می باشم ؛ بلکه منظورش این است که من نیز مثل شما از سه مرتبه ی روح برخوردار می باشم.
امّا اینکه چرا ممکن نیست کسی به مرتبه ی وجودی اهل بیت (ع) نائل شود ، مربوط می شود به اقتضاء ذات خدا و ساختار وجودی عالم خلقت. مطلب زیر تشریح کننده ی همین حقیقت است.
الف ـ چرا خدا همه را در عالیترین حدّ وجود نیافریده است ؟
اگر بنا بود که خدا تک تک موجودات را در یک سطح وجودی بیافریند در آن صورت دیگری عالمی آفریده نمی شد بلکه تنها باید یک موجود می آفرید و آن یک موجود ، وجود پیامبر اکرم (ص) بود . چون اگر بنا بود همه در عالیترین حدّ وجودی باشند پس باید همه از هر جهت عین پیامبر (ص) می بودند و لازمه ی این امر آن است که همه ی موجودات بر هم منطبق شده و یک وجود شوند.
البته از نگاه عرفانی و فلسفی خدا واقعا یک وجود آفریده است و آن ، وجودِ کلّ عالم است . چون از دید عرفانی و فلسفی ، کلّ عالم ، مثل یک انسان است و موجودات عالم ، اجزاء و اعضاء او هستند. بر این اساس نیز گفته می شود نبود یکی از موجودات در زمان و مکان مشخّص خودش به معنی نقص کلّ عالم است ؛ تک تک ما انسانها نیز از اجزاء این پیکره ی عظیم عالم هستیم ؛ لذا وجود ما هم برای عالم ضروری است ؛ لکن نقش هر موجودی در عالم متفاوت با موجود دیگر است . برخی روح و جان عالمند ، برخی قلب عالمند ، برخی دیگر دست و پای عالمند و برخی نیز مو و ناخن عالمند .از دید عرفان و حکمت متعالیه انسان کامل ، روح و جان عالم است و فرشتگان قوای وجودی او هستند که عالم هستی را اداره می کنند و مدبرات امرند ؛ و عالم هستی به منزله ی بدن است نسبت به روح کلّی انسان کامل که از آن تعبیر می شود به صادر اوّل. بنا بر این ، این سوال که خدا چرا همه را در عالیترین حدّ وجود نیافریده؟ مثل این است که پرسیده شود: چرا خدا تمام اعضاء بدن را مغز نکرد؟ یا چرا خدا تمام اعضاء بدن را روح نیافرید؟ روشن است که اگر خدا چنین می کرد دیگر انسانی در کار نبود. در آن صورت انسان تنها یک مغز دارای روح یا فقط صرف روح بود.
ب ـ چرا خدا تک تک انسانها را به جای پیامبر یا علی (ع) نیافرید؟
جواب این سوال نیز از مطلب قبلی معلوم شد. اگر بنا بود خدا تک تک انسانها را به جای پیامبر خاتم بیافریند ، در آن صورت یک انسان بیشتر خلق نمی شد که آن هم همان پیامبر (ص) چون وجود دو موجود در یک مرتبه ی وجودی ذاتاً محال است. لذا از دیدگاه حکمت متعالیه ( مکتب فلسفی ملاصدرا ) هیچ موجودی در عرض موجود دیگر نیست بلکه همه ی موجودات در طول هم بوده هر یک ، مرتبه ای از هستی را اشغال نموده اند. به نحوی که اگر موجودی از جای خود برداشته شود دیگر خودش نخواهد بود. مثل اینکه بخواهیم عدد ۲ را از رتبه ی وجودی خود برداشته به جای عدد ۹ قرار دهیم. روشن است که چنین امری ذاتاً محال است. اگر عدد ۲ جای عدد ۹ را گرفت دیگر ۲ نخواهد بود بلکه همان ۹ خواهد بود.
پس همانطور که ممکن نیست همه ی اعداد ۹ باشند و هر عددی باید جای خود باشد تا سلسله ی اعداد موجود شوند ، هر موجودی نیز باید در جای خود باشد تا سلسله ی موجودات عالم تحقّق یابند.
افزون بر این ، حکما و عرفا گفته اندهیچ موجودی قادر نیست حقیقتی فراتر از رتبه ی وجودی خویش را حقیقتاً ادراک نماید. لذا آنکه در رتبه ی پایین وجود آفریده شده محال است کمال وجودی رتبه ی برتر از خود را دریابد. و آنکه چیزی را درک نمی کند محال است بتواند آن را طلب نماید. این حقیقتی است که خود اهل بیت (ع) نیز به انحاء گوناگون بر آن صحّه گذاشته حقیقت وجودی خود را برتر از ادراک مردمان دانسته اند. بر این مبنا ، برای افراد عادی محال است مقام امیرالمومنین (ع) را ادراک و آن را طلب نمایند. پس آنچه ما از این وجود متعالی ادراک و آن را طلب می کنیم در حقیقت مرتبه ی حقیقی خودمان است که بالقوّه آن را دارا ولی بالفعل فاقد آن هستیم. و هم از این جهت است که انسان کامل اسوه ی و غایت همگان است. چون او مرتبه ی عالی همگان را داراست و هر که به نهایت درجه ی وجود خود برسد به اندازه ی سعه ی وجودی خود با انسان کامل متّحد می شود. لذا فرمودند: « سلمانُ مِنّا اهل البیت».
۵ـ حضرت عالی فرموده اید: « پس چرا ما در زمانی به دنیا آمدیم که وحی تمام شده؟ اگر ما با تمام خصوصیات اولیه پیدایشمان در زمانهای دیگر یا در خانواده دیگر یا در کشور دیگر به دنیا می آمدیم همین بودیم که هستیم؟ قطعا این طور نیست.»
از مطلب پیشین روشن شد که زمان و مکان و دیگر خصوصیّات خاصّ هر کسی ، لازمه ی رتبه ی وجودی اوست و محال است که یکی از این ویژگیها حذف شود و آن شخص خودش باشد ؛ مثل اینکه بخواهیم عدد ۴ را در رتبه ی پنجم عدد قرار دهیم و همچنان عدد چهار باشد ؛ یا بخواهیم زوج بودن را از عدد ۴ جدا کنیم. پس فرض « فلان شخص بدون یکی از خواصّ وجودی او »، مساوی است با فرض یک شخص دیگر. دقّت شود: نمی گوییم با چنین فرضی ، آن شخص وجودش باقی می ماند ولی صفاتش عوض می شود ؛ بلکه می گوییم در چنین حالتی به جای یک وجود ، وجود دیگری فرض شده که خودش یک شخص مستقلّ دیگر است. پس همانگونه که فرض دو خدا ممکن نیست ، با نگاه دقیق فلسفی ، فرض دو فرد از یک مرتبه ی وجود نیز محال است.
۶ ـ فرموده اید: « چرا شیطان پس از آن همه عبادت طبق جبر خدا مجبور شد، اطاعت نکند. چون آفرینش انسان بدون وجود شیطان امکان پذیر نبود. حالا چرا شیطان بخت برگشته؟ »
الف ـ کجای قرآن کریم آمده که خداوند متعال ، شیطان را مجبور به کفر نمود. این ادّعایی بود که خود شیطان کرد و این اتّهام را به خدا بست ؛ ولی خداوند متعال آن را نپذیرفت.
اوّلاً خداوند متعال تصریح نمود که ابلیس ، هیچگاه حقیقتاً ایمان نداشت و همواره از درون کافر و عبادت او فقط در ظاهر بود. « وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَهِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلیسَ أَبى‏ وَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرینَ ــــ و(یاد کن) هنگامى را که به فرشتگان گفتیم:« براى آدم سجده و خضوع کنید!» همگى سجده کردند؛ جز ابلیس که سر باز زد، و گردنکشی نمود در حالی که از کافران بود.» (البقره:۳۴). برخی مترجمین قرآن ، چون نتوانسته اند ، انتهای آیه را به درستی هضم کنند ، « کان » را « شد » معنی کرده اند ، در حالی که معنی آن « بود » می باشد. پس طبق این آیه ، ابلیس هیچگاه مومن نبوده و از درون کافر بوده است.
ثانیاً شرح کامل جریان ابلیس نشان می دهد که او به اختیار خود کافر شده و خداوند متعال کفر او را نخواسته است ؛ کما اینکه خدا به کفر هیچ موجودی راضی نیست ؛ لذا فرمود: «إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَنِی عَنْکُمْ وَ لا یرْضى‏ لِعِبادِهِ الْکُفْر ــــ اگر کفران کنید، خداوند از شما بى‏نیاز است و هرگز کفران را براى بندگانش نمى پسندد »(الزمر:۷)
امّا جریان کامل تمرّد ابلیس در سوره حجر:
« وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَهِ إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ (۲۸) فَإِذا سَوَّیتُهُ وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی‏ فَقَعُوا لَهُ ساجِدینَ (۲۹) فَسَجَدَ الْمَلائِکَهُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ (۳۰) إِلاَّ إِبْلیسَ أَبى‏ أَنْ یکُونَ مَعَ السَّاجِدینَ (۳۱) قالَ یا إِبْلیسُ ما لَکَ أَلاَّ تَکُونَ مَعَ السَّاجِدینَ (۳۲) قالَ لَمْ أَکُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ (۳۳) قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّکَ رَجیمٌ (۳۴) وَ إِنَّ عَلَیکَ اللَّعْنَهَ إِلى‏ یوْمِ الدِّینِ (۳۵) قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنی‏ إِلى‏ یوْمِ یبْعَثُونَ (۳۶) قالَ فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرینَ (۳۷) إِلى‏ یوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ (۳۸) قالَ رَبِّ بِما أَغْوَیتَنی‏ لَأُزَینَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِینَّهُمْ أَجْمَعینَ (۳۹) إِلاَّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ (۴۰) قالَ هذا صِراطٌ عَلَی مُسْتَقیمٌ (۴۱) إِنَّ عِبادی لَیسَ لَکَ عَلَیهِمْ سُلْطانٌ إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغاوینَ
و(به خاطر بیاور) هنگامى که پروردگارت به فرشتگان گفت: «من بشرى را از گل خشکیده‏اى که از گل بدبویى گرفته شده، مى‏آفرینم. (۲۸) هنگامى که کار آن را به پایان رساندم، و در او از روح خود دمیدم، همگى براى او سجده کنید!» (۲۹) همه ی فرشتگان، بى استثنا ، سجده کردند… (۳۰) جز ابلیس، که ابا کرد از اینکه با سجده کنندگان باشد. (۳۱) (خداوند) فرمود: «اى ابلیس! چرا با سجده کنندگان نیستى؟!» (۳۲) گفت:« من هرگز براى بشرى که او را از گِل خشکیده‏اى که از گِل بدبویى گرفته شده است آفریده‏اى، سجده نخواهم کرد.» (۳۳) فرمود: «از آن مقام که هستی بیرون رو، که همانا تو رانده‏شده‏ هستی . (۳۴) و لعنت(و دورى از رحمت حق) تا روز قیامت بر تو خواهد بود.» (۳۵) گفت: « پروردگارا! مرا تا روز رستاخیز مهلت ده(و زنده بگذار!)» (۳۶) فرمود: «تو از مهلت یافتگانى ، (۳۷) تا روز وقت معینى.» (۳۸) گفت: «پروردگارا! چون مرا گمراه ساختى ، من(نعمتهاى مادّى را) در زمین در نظر آنها زینت مى‏دهم، و همگى را گمراه خواهم ساخت، (۳۹) مگر بندگان خالص کرده شده ی تو را.» (۴۰) فرمود: «این راه مستقیمى است که بر عهده ی من است. (۴۱) همانا تو بر بندگانم تسلّط نخواهى یافت؛ مگر گمراهانى که از تو پیروى مى‏کنند.»
ملاحظه می فرمایید که تهمت گمراهی جبری را ابلیس لعین به خدا زده است. امّا نحوه ی برخورد خدا با ابلیس نشان می دهد که او مختار بود و می توانست که کافر نشود.
خداوند متعال در آیات ۷۱ به بعد سوره ی ص نیز همین جریان را با ریزه کاریهای دیگر مطرح نمود که محلّ تفاوت را همنجا ذکر می کنیم.
« و به خاطر بیاور هنگامى را که پروردگارت به فرشتگان گفت: «من بشرى را از گل مى‏آفرینم! (۷۱) هنگامى که آن را نظام بخشیدم و از روح خود در آن دمیدم، براى او به سجده افتید!» (۷۲) در آن هنگام همه فرشتگان سجده کردند، (۷۳) جز ابلیس که تکبّر ورزید در حالی که از کافران بود. (۷۴) گفت: «اى ابلیس! چه چیز مانع تو شد که بر مخلوقى که با قدرت خود او را آفریدم سجده کنى؟! آیا تکبّر کردى یا از برترینها بودى؟! » (۷۵) گفت: «من از او بهترم؛ مرا از آتش آفریده‏اى و او را از گل!» (۷۶) فرمود: «از آن مقام خارج شو، که تو رانده شده هستی.»
در این آیات نیز به وضوح دیده می شود که ابلیس به اختیار خود گمراه شده است ، نه به جبر.
امّا دلیل دیگر بر اینکه خدا ابلیس را برای بندگی آفریده بود نه برای کفران این است که فرمود: « وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِیعْبُدُونِ ــــــ من جنّ و انس را نیافریدم جز براى اینکه عبادتم کنند »(الذاریات:۵۶) و فرمود: « وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَهِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلیسَ کانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّه‏ ــــــ و به یاد آرید زمانى را که به فرشتگان گفتیم: « براى آدم سجده کنید!» آنها همگى سجده کردند جز ابلیس ، که از جنّ بود ، و از فرمان پروردگارش بیرون شد»(الکهف:۵۰). از این این دو آیه معلوم می شود که هدف از خلقت ابلیس نیز عبادت بود نه تمرّد و کفر ، لکن او به اختیار خود کافر گشت.
۷ـ فرموده اید: « چون آفرینش انسان بدون وجود شیطان امکان پذیر نبود. »
این ادّعایی است بی دلیل که نه برهان عقلی آن را تأیید می کند و نه شواهد نقلی. کدام آیه یا روایت دلالت بر این دارد که بدون وجود شیطان ، یا بدون شیطنت او آفرینش انسان ممکن نبوده است؟ اگر منظورتان این است که بدون شیطنت شیطان کسی امتحان نمی شد ، سخن نادرستی است. وجود نفس و غرایز کافی بود تا انسان گرایش به دنیا داشته باشد. تنها کاری که شیطان می کند ، شعله ی این آتش را تندتر می کند. در عوض خداوند متعال نیز با ارسال انبیاء و ائمه و فرشتگان ، تلاش او را خنثی می کنند. امّا شاهد اینکه بدون وجود شیطان نیز گمراهی و هدایت معنی داشت ، این است که خود شیطان ـ که از جنّها بود ـ بدون هیچ گمراه کننده ی بیرونی ، گمراه شد ؛ کما اینکه قبل از او نیز جنّهای فراوانی طغیان نموده بودند و خداوند متعال آنها را عذاب نموده بود و شیطان ، نجات یافته ی آنان بود.
همچنین ، وقتی خداوند متعال از خلقت انسان خبر داد ، فرشتگان گفتند: « أَ تَجْعَلُ فیها مَنْ یفْسِدُ فیها وَ یسْفِکُ الدِّماءَ ــــــ پروردگارا! آیا کسى را در آن ( زمین ) قرار مى‏دهى که فساد و خونریزى کند؟» (بقره:۳۰). این سخن ملائک هنگامی بود که هنوز ابلیس در میان آنها بود و گمراه نشده بود. پس ملائک می دانستند که بشر در ذات خود استعداد گرایش به پستی را دارد. برخی نیز گفته اند: قبل از آدم (ع) انسانهای دیگری بودند که آنان فساد کرده بودند و ملائک از آنجا می دانستند که بشر می تواند اهل فساد باشد. اگر این احتمال نیز درست باشد ، باز ثابت می شود که بشر بدون شیطنت ابلیس امکان فساد دارد ؛ چون ابلیس بعد از خلقت آدم (ع) شیطنت نمود و قبل از آن شیطنت نداشت.
۸ـ فرموده اید: « ما اختیار هم داریم و با این اختیار کارهای بسیار بزرگی می توانیم انجام دهیم اما تحت نظارت و تسلط عنصری به نام جبر. خداوند در قرآن می گوید کسانی هستند که ما مهر به دلهایشان می زنیم و دیگر نمی توانند برگردند. یا قومی را بر قومی تا روز قیامت برتری می دهد.»
اگر منظورتان از جبر ، جبر در مقابل اختیار است ، که این دو با یکدیگر قابل جمع نیستند. چون جبر و اختیار ، مقابل یکدیگرند و دو مقابل در یکجا جمع نمی شوند. حال چه این تقابل از سنخ نقیضین باشد یا سنخ ضدّین یا سنخ ملکه و عدم ملکه. امّا اگر مرادتان جبری مقدّم بر اختیار می باشد ، که اصطلاحاًَ آن را جبر علّی و معلولی می گویند ، چنین جبری حتماً وجود دارد و الّا ما وجود نداشتیم که مختار هم باشیم. پس ما به ضرورت علّی و معلولی مجبوریم که مختار باشیم و چنین جبری ـ که غیر از جبر اصطلاحی است ـ نه تنها منافاتی با اختیار ندارد بلکه تؤکید کننده ی اختیار می باشد. یعنی چون خدا اراده نموده که ما ــ در حیطه ی قدرت خود ــ هر چه خواستیم همان شود ، پس ما هر چه بخواهیم به اذن خدا همان خواهد شد. البته روشن است که ما برخی چیزها را می خواهیم و نمی شود ؛ امّا این به معنی محدود شدن اختیار ما نیست. اختیار صرف همین خواستن است ، امّا تحقّق فعل به قدرت است نه اختیار ؛ و میزان قدرت هر شخصی نیز تابع سعه ی وجودی اوست. لذا برای انسان کامل ، هر کاری ممکن است ؛ چون خودش قدرت الله می باشد.
پس جبر علّی و معلولی نه تنها مختار بودن ما را خدشه دار نمی کند ، بلکه تأکید کننده ی آن می باشد. امّا اینکه خدا هر چه بخواهد همان می شود ، این هم کاملاً درست می باشد ؛ لکن خدا نخواسته که کسی کافر یا مومن شود. بلکه او خواسته که هر کس چه خواست همان شود و یقیناً نیز این خواسته ی خدا تحقّق خواهد یافت و محال است که واقع نشود. پس هر کسی همان خواهد شد که خود می خواهد ؛ چون خدا چنین خواسته است.
حضرت عالی به آیاتی نیز استشهاد نموده اید ، که استشهادات مناسبی نیستند. شما آیه ی عامّی را ملاحظه نموده و غفلت نموده اید از آیات دیگری که مفسّر آن آیات می باشند ، لذا دچار خطا در تفسیر شده اید.
خداوند متعال می فرماید: « إِنَّ الَّذینَ کَفَرُوا سَواءٌ عَلَیهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یؤْمِنُونَ . خَتَمَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ وَ عَلى‏ سَمْعِهِمْ وَ عَلى‏ أَبْصارِهِمْ غِشاوَهٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ ــــــ کسانى که کافر شدند، براى آنان تفاوت نمى‏کند که آنان را بترسانى یا نترسانى؛ ایمان نخواهند آورد. خدا بر دلها و گوشهاى آنان مهر نهاده؛ و بر چشمهایشان پرده‏اى افکنده شده؛ و عذاب بزرگى در انتظار آنهاست.» (بقره: ۶ ، ۷)
احتمالاً یکی از آیاتی که مدّ نظر حضرت عالی بوده ، همین آیه ی مذکور است. و حال آنکه خداوند متعال ، در آیات دیگری همین آن را تفسیر نموده و فرموده است:
« وَ قالُوا قُلُوبُنا غُلْفٌ بَلْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِکُفْرِهِمْ فَقَلیلاً ما یؤْمِنُون‏ ـــــ و ( یهود) گفتند: دلهاى ما در غلاف است (در پرده است) ؛ چنین نیست ، بلکه خداوند آنها را به خاطر کفرشان ، از رحمت خود دور ساخته و کمتر ایمان مى‏آورند.» (البقره:۸۸)
یهود معتقد بودند که عالم با طرح و برنامه ی ثابتی به پیش می رود و هر چه خدا از ازل اراده نموده تحقّق می یابد. لذا اگر او راده نموده ما کافر شویم ، پس کافر می شویم . بر همین اساس می گفتند: « وَ قالَتِ الْیهُودُ یدُ اللَّهِ مَغْلُولَهٌ غُلَّتْ أَیدیهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ یداهُ مَبْسُوطَتانِ ــــــ و یهود گفتند: «دست خدا بسته است.» دستهایشان بسته باد! و به خاطر این سخن، از رحمت(الهى) دور شوند! بلکه هر دو دست او، گشاده است » (المائده:۶۴). مشرکان عرب نیز همین منطق را از یهود یاد گرفته بودند ، لذا خداوند متعال فرمود: « سَیقُولُ الَّذینَ أَشْرَکُوا لَوْ شاءَ اللَّهُ ما أَشْرَکْنا وَ لا آباؤُنا وَ لا حَرَّمْنا مِنْ شَی‏ءٍ کَذلِکَ کَذَّبَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ حَتَّى ذاقُوا بَأْسَنا قُلْ هَلْ عِنْدَکُمْ مِنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنا إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ تَخْرُصُونَ ـــــــــ به زودى مشرکان مى‏گویند: «اگر خدا مى‏خواست، نه ما مشرک مى‏شدیم و نه پدران ما ؛ و نه چیزى را تحریم مى‏کردیم.» کسانى که پیش از آنها بودند نیز، همین گونه دروغ مى‏گفتند؛ و سرانجام کیفر ما را چشیدند. بگو: « آیا دلیل روشنى(بر این ادّعا) دارید؟ پس آن را به ما نشان دهید؟ شما فقط از پندارهاى بى‏اساس پیروى مى‏کنید، و تخمینهاى نابجا مى‏زنید.» »(الأنعام: ۱۴۸)
باز خداوند متعال در مورد یهود فرمود: « فَبِما نَقْضِهِمْ میثاقَهُمْ وَ کُفْرِهِمْ بِآیاتِ اللَّهِ وَ قَتْلِهِمُ الْأَنْبِیاءَ بِغَیرِ حَقٍّ وَ قَوْلِهِمْ قُلُوبُنا غُلْفٌ بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَیها بِکُفْرِهِمْ فَلا یؤْمِنُونَ إِلاَّ قَلیلاً ـــــ پس به سزاى پیمان شکنى‏شان، و انکار آیات خدا، و کشتن پیامبران به ناحق، و به خاطر گفتارشان که: دل‏هاى ما در غلاف است [لعنتشان کردیم‏]، بلکه خدا به خاطر کفرشان بر دل‏هاى آنها مهر زد و جز اندکى ایمان نمى‏آورند. » (نساء:۱۵۵)
ملاحظه می فرمایید که مهر زدن به قلب کفّار از سوی خدا ، آن گونه که یهود و مشرکان عرب می پنداشتن ، مجازات ابتدایی نبوده بلکه مجازات کفر و لجاجت خود آنان است. یعنی خودشان بودند که زمینه ی این مجازات را برای خود فراهم نمودند. مانند کسی که بر روی پشت بام ، عقب عقب می رود و دیگری ـ که مأمور خداست ـ او را نصیحت می کند که چنین مکن! لکن او گوش نکرده به کار خود ادامه می دهد و سر انجام از پشت بام پرت می شود. حال در وسط راه هر چه هم بخواهد به نصیحت نصیحت کننده عمل کند ، نمی تواند. در چنین حالتی گفته می شود: پرونده ی چنین کسی مهر بطلان خورده و راه برگشت ندارد. انسان تا از مرز انسانیّت گذر نکرده و هنوز کور سویی از فطرت الهی را دارد ، امید نجات برای او هست ، لکن اگر از مرز انسانی خارج گشته وارد فضای حیوانی یا شیطانی شد ، انسانیّت او مهر بطلان می خورد ؛ و حیوان از سخن انسان نمی فهمد مگر هیاهویی. « وَ مَثَلُ الَّذینَ کَفَرُوا کَمَثَلِ الَّذی ینْعِقُ بِما لا یسْمَعُ إِلاَّ دُعاءً وَ نِداءً صُمٌّ بُکْمٌ عُمْی فَهُمْ لا یعْقِلُون ـــــ ‏و مَثَل [دعوت‏کننده ی‏] کافران چون مَثَل کسى است که حیوانى را که جز صدا و ندایى [مبهم، چیزى‏] نمى‏شنود بانگ مى‏زند. [آرى،] کرند، لالند، کورند. [و] تعقّل نمی کنند.»(البقره:۱۷۱)

نگارنده مطلب : احد ایمانی

Print Friendly, PDF & Email
Rating: 4.3/5. From 3 votes.
Please wait...
انتشار توسط 8 تم

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد

هشت + 3 =