سرخط خبرها

آیا خدا جهان را خلق کرده است و مانند ساعت سازی که ساعتی را می سازد سپس آن را رها می کند ،آن را رها کرده است ؟

پرسش:

می گویند خدا جهان را خلق کرده است و ( مانند ساعت سازی که ساعتی را می سازد سپس آن را رها می کند و ساعت به کار خودش ادامه می دهد) سپس آن را رها کرده است و الان دنیا مانند ساعت و طبق نظم به کار خودش ادامه می دهد و نیازی به خدا نیست.

پاسخ:
۱٫ این عقیده که عالم تنها در حدوث و ایجادش محتاج علّت (خدا) است و در بقاء و تدبیرِ لحظه به لحظه اش هیچ احتیاجی به علّت (خدا) ندارد ؛ اصالتاً فکری بنی اسرائیلی است که هم در بین برخی متکلّمین سنّی راه یافته ، هم در مغرب زمین کسانی به آن گراییده و ایده ی ساعت ساز لاهوتی را مطرح نموده و چنین پنداشته اند که رابطه ی خدا و خلق مثل رابطه ی ساعت ساز با ساعت است. لکن نه متکلّمین شیعه چنین پنداری را قبول دارند و نه حکمای اسلامی آن را می پذیرند. چرا که نگاه حکما به رابطه علّیّت، تفاوت اساسی با نگاه عوامانه و عرفی به این مقوله دارد. قرآن کریم نیز در آیات متعدّدی با صراحت تمام بر این عقیده خطّ بطلان کشیده است. به آیات زیر توجّه فرمایید:
« وَ قالَتِ الْیهُودُ یدُ اللَّهِ مَغْلُولَهٌ غُلَّتْ أَیدیهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ یداهُ مَبْسُوطَتانِ ینْفِقُ کَیفَ یشاءُ وَ لَیزیدَنَّ کَثیراً مِنْهُمْ ما أُنْزِلَ إِلَیکَ مِنْ رَبِّکَ طُغْیاناً وَ کُفْراً وَ أَلْقَینا بَینَهُمُ الْعَداوَهَ وَ الْبَغْضاءَ إِلى‏ یوْمِ الْقِیامَهِ کُلَّما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ وَ یسْعَوْنَ فِی الْأَرْضِ فَساداً وَ اللَّهُ لا یحِبُّ الْمُفْسِدین‏ ـــــ و یهود گفتند: « دست خدا بسته است.» دستهایشان بسته باد! و به خاطر این سخن ، از رحمت(الهى) دور شوند! بلکه هر دو دست او ، گشاده است ؛ هر گونه بخواهد ، مى‏بخشد ، ولى این آیات ، که از طرف پروردگارت بر تو نازل شده ، بر طغیان و کفر بسیارى از آنها مى‏افزاید. و ما در میان آنها تا روز قیامت عداوت و دشمنى افکندیم. هر زمان آتش جنگى افروختند، خداوند آن را خاموش ساخت؛ و براى فساد در زمین، تلاش مى‏کنند؛ و خداوند، مفسدان را دوست ندارد.» (المائده:۶۴)
ملاحظه می فرمایید که خداوند متعال با صراحت تمام این عقیده ی یهودی را ، که ساخته شده تا در سایه ی آن ظلم و ستمهای خودشان را توجیه کنند ، باطل دانسته ؛ و می فرماید که: هر دو دست خدا ، یعنی دست جمال و جلالش گشاده است؛ و او هر دم، هم با اسماء جلال خود ظهور دارد، هم با اسماء جمالش.

۲٫ اصل علّیّت
اصل علّیّت چنین بیان می شود:
« هر ممکن الوجودی علّتی دارد».
برخی ها از اصل علّیّت برداشتهای انحرافی دارند که همین برداشتها موجب شده که دچار گزافه گویی هایی بشوند. ذیلاً به برداشتهای غلط از این اصل نیز می پردازیم تا در ادامه ی مباحث ذهنمان از گرفتار شدن در این دمها در امان ماند.
ـ برخی اصل علّیّت را چنین بیان نموده اند: « هر موجودی علّتی دارد».
اینها بعد از این توهّم کودکانه با حالتی فیلسوفانه در حالی که خداباوران را مسخره می کنند، می گویند: پس خود خدا هم علّتی دارد در غیر این صورت، قانون علّیّت از کلّیّت می افتد.
ـ برخی دیگر گفته اند: « هر معلولی علّتی دارد».
اینها نیز یقیناً به معنی واقعی کلمه عاقل نیستند؛ و الّا می فهمیدند که این جمله، مصادره به مطلوب می باشد. معلول یعنی آنچه که علّت دارد، پی معنی این جمله چنین است: « هر آنچه که علّت دارد، علّت دارد». جالب اینجاست که برخی مثلاً علما، بر اساس همین قضیّه ای توهّمی، برهانی به نام برهان علّیّت نیز ساخته اند.
ـ برخی دیگر گفته اند: « هر حادثی، علّتی دارد».
این جمله فی حدّ نفسه درست می باشد؛ ولی اصل علّیّت نیست بلکه از محصولات و لازمه های آن می باشد. چون «هر حادثی، ممکن الوجود است» ؛ و « هر ممکن الوجودی علّتی دارد» . نتیجه اینکه « پس هر حادثی، علّتی دارد».
ـ برخی دیگر پنداشته اند: « هر پدیده ای که همواره در پی پدیده ای دیگر بیاید، اوّلی علّت و دومی معلول می باشد».
این نیز توهّمی بیش نیست. مثلاً هر عددی که چهار باشد، یقیناً زوج می باشد. حال آیا می توان گفت که چهار بودن، علّت زوجیّت است؟ یا همواره از پی برق آسمان، رعد می آید. امّا برق علّت رعد نیست؛ بلکه هر دو ( رعد و برق)، محصول پدیده ی سومی هستند. یا همواره در پی غروب خورشید، هوا تاریک می شود؛ امّا تاریکی هوا معلول غروب خورشید نیست. چون اساساً تاریکی امر عدمی است و امر عدمی چیزی نیست تا علّت داشته باشد. این گونه امورات را می گویند متلازمان نه علّت و معلول؛ یعنی دو امرند که با یکدیگر تلازم و همراهی دارند. البته توّجه شود که علّت و معلول نیز متلازمان هستند، لکن عکس این مطلب درست نیست؛ یعنی هر علّت و معلولی با یکدیگر تلازم دارند، امّا هر دو امر متلازمی علّت و معلول نیستند.
ـ برخی دیگر نیز معدّات را با علّت فاعلی اشتباه گرفته اند. مثلاً می گویند: « بنّا علّت ساختمان است» یا « نجّار، علّت صندلی چوبی است» یا « ساعت ساز، علّت ساعت است» و … . حال اینکه حکما چنین اموری را علّت نمی گویند مگر از باب تسامح در تعبیر. وجود مادّی بنّا و نجّار و ساعت ساز و امثال آنها در ساخته شدن میز و صندلی و ساختمان و ساعت، در حکم چکش و بیل و کلنگ و ارّه و امثال آن این گونه ابزارها می باشند؛ که کارشان نزدیک نمودن علّت مادّی است به فیضی که از جانب علّت فاعلی افاضه می شود. لذا حکما این گونه امور را اوّلاً علّت حقیقی نمی دانند؛ ثانیاً اگر هم به آنها علّت می گویند، منظورشان علّت مادّی(علّت قابلی) است نه علّت فاعلی. و نقش علّت مادّی، قبول وجود است نه وجود دهندگی. علّت فاعلی ساختمان و میز و صندلی و ساعت آن کسی است که به آنها وجود می دهد. با نظر دقیق اینها حتّی علّت قابلی هم نیستند؛ لذا حکما از آنها تعبیر می کنند به معدّات( زمینه سازها). علّت فاعلی ساختمان و صندلی و ساعت، نه وجود مادّی بنّا و نجّار و ساعت ساز، بلکه نفس مجرّد آنهاست، که بدن مادّی برای او حکم ابزار را دارد؛ همان گونه که از قلم و ارّه و کلنگ به عنوان ابزار استفاده می کند.
برخی دیگر نیز خیال نموده اند که مثلاً آتش علّت سوزاندن یا آب علّت سیراب شدن یا غذا علّت سیر شدن یا اشعه مادون قرمز خورشید علّت گرماست.
این نیز توهّمی است که تنها حکما گرفتارش نمی شوند؛ و باقی مردمان گرفتار آنند؛ و نمی دانند که اینها ماهیّت می باشند نه وجود؛ و ماهیّت به خودی خود و صرف نظر از عنایت حضرت وجود، نسبتش به وجود و عدم یکسان است و در ذات خود وجودی ندارد تا بتواند علّت فاعلی (وجود دهنده) باشد. ماهیّت خودش در درگاه وجود، وجود گدایی می کند؛ پس چگونه می تواند خودش به دیگری وجود بدهد.
پس توجّه شود که در بحث قانون علّیّت، باید از این توهّمات پرهیز نمود؛ و مثل کودک خردان، در این گونه دامها نیفتاد. البته به نصیحت نیست؛ و تا کسی حکیم نشده این کلاه سرش خواهد رفت.
حال که معلوم شد قانون علّیّت چی نیست، می پردازیم به این که قانون علّیّت چی هست. ابتدا باید معنی وجود و ماهیّت را بفهمیم؛ سپس معنی ممکن الوجود و واجب الوجود را خواهیم یافت؛ و در نهایت خواهیم پرداخت به این مسأله که ممکن الوجود و واجب الوجود چه رابطه ای باهم دارند؟ و آیا ممکن الوجود، مستقلّ از واجب الوجود می تواند آنی بقاء داشته باشد یا نه؟
ــ وجود (هستی ) و ماهیّت (چیستی)
انسان وقتی به درک اشیاء اطراف خود نائل می گردد ، دو مفهوم هستی و چیستی را از آنها ادراک می کند. برای مثال انسان از درک درخت ، ستاره ، آب ، عقل ، اراده و امثال اینها اوّلاً می فهمد که این امور وجود دارند. ثانیاً متوجّه می شود که این امور ، عین هم نیستند و باهم تفاوتهای ذاتی دارند؛ یعنی می فهمد که آب و ستاره و درخت و عقل و اراده و … غیر از همدیگرند ، ولی همگی در « وجود داشتن » اشتراک دارند. همچنین انسان با اندکی تعمّق، درمی یابد که نسبتِ وجود، به همه ی این امور به یک نحو است؛ لذا گفته می شود: درخت وجود دارد ، آب وجود دارد ، عقل وجود دارد ، اراده وجود دارد. همینطور با تعقّلی عمیقتر، ادراک می کند که مفهوم وجود در تمام این قضایا(جملات خبری) یکی است ، لذا صحیح است که برای همه ی موارد، یک وجود نسبت داده شده و گفته شود: درخت و آب و ستاره و عقل و اراده وجود دارند. از همین جا دو مفهوم وجود و ماهیّت برای انسان حاصل می شوند؛ یعنی انسان متوجّه می شود که درخت بودن ، آب بودن ، عقل بودن و اراده بودن غیر از « وجود داشتن» است و الّا صحیح نبود که یک وجود را در آنِ واحد به چند امر نسبت داد. چرا که این امور ، تفاوت ذاتی با یکدیگر دارند. پس اگر وجودِ درخت، عین خودِ درخت ، و وجودِ عقل، عین خودِ عقل بود ، نمی شد گفت : درخت و عقل وجود دارند ؛ چون در آن صورت لازم می آمد که درخت و عقل یک چیز باشند. بنا بر این ، فلاسفه بین وجود و اموری مثل درخت بودن ، آب بودن ، عقل بودن و اراده بودن که باعث تفاوت موجودات از همدیگر می شوند ، تفاوت قائل شده ، این امور را ماهیّت(چیستی) موجودات نامیده اند؛ که وجود نیستند بلکه وجود دارند؛ و البته ممکن است که وجود نداشته باشند.

ــ واجب الوجود و ممکن الوجود.
انسان بعد از پی بردن به این دو وجه در موجودات عالم ، باز متوجّه می شود که ماهیّت یک موجود ، بدون وجود، نمی تواند تحقق خارجی پیدا کند. ماهیّتها مثل قالبهایی هستند که اگر محتوی وجود باشند موجود می شوند و اگر خالی از وجود باشند قالبهایی صرفاً ذهنی خواهند بود ؛ مثل سیمرغ ، دیو ، اژدهای هفت سر و امثال آنها که ماهیّاتی هستند بدون وجود خارجی و قالبهایی هستند بدون محتوا. بنا بر این ، ماهیّت گاه موجود است مثل درخت ، انسان ، عقل و … ، و گاه معدوم است مثل سیمرغ ، دیو و … . همچنین ممکن است ماهیّتی در زمانی موجود و در زمانی دیگر معدوم باشد مثل انواع دایناسورها که روزی موجود بودند ولی اکنون تحقق خارجی ندارند ؛ یا مثل انسان که روزگاری وجود نداشت و اکنون موجود است. فلاسفه از این خصلت ماهیّت ، مفهوم دیگری انتزاع نموده آن را «امکان »نامیده اند. بنا بر این ، موجوداتِ دارای ماهیّت ، همگی دارای امکان بوده ، « ممکن الوجودِ و العدم » هستند ؛ یعنی ممکن است تحقق خارجی داشته باشند و ممکن است تحقق خارجی نداشته باشد. به عبارت دیگر ، برای هر ماهیّتی ، فرض عدم جایز است ، همانطور که برای هر ماهیّتی فرض وجود نیز جایز است. به تعبیر دیگر ، هر ماهیّتی به خودیِ خود ، نه اقتضای وجود دارد و نه اقتضای عدم ؛ بلکه نسبتش به وجود و عدم یکسان می باشد. برای مثال می توان نبود انسان یا ملائک یا عالم مادّه را فرض نمود ؛ کما اینکه فرض وجود برای سیمرغ و دیو بلامانع است. بر این اساس ، ممکن الوجود را تعریف کرده اند به موجودی که نسبتش به وجود و عدم یکسان است ؛ یعنی مثلاً «انسان بودن »، نه مساوی با «وجود داشتن» است ، نه مساوی با «عدم بودن». اگر «انسان بودن» مساوی با «وجود داشتن» بود ، در این صورت انسان همواره باید می بود و عدم بردار نبود ؛ چون وجود ، نقیض عدم است و عدم را قبول نمی کند. همچنین اگر «انسان بودن» مساوی با «عدم بودن» بود ، باید هیچگاه پا به عرصه ی وجود نمی گذاشت ؛ چون عدم نیز نقیض وجود می باشد و وجود را قبول نمی کند.
امّا برعکسِ ماهیّات ـ که نسبتشان به وجود و عدم یکسان است ـ خودِ وجود همواره تحقق دارد و محال است که موجود نباشد. چون از فرض نبود وجود ، تناقض لازم می آید ؛ چرا که وجود ، نقیض عدم است ؛ پس محال است که وجود، معدوم شود. فلاسفه از این خصلت وجود، مفهومی به نام «وجوب » انتزاع نموده اند. بنا بر این ، واجب الوجود یعنی موجودی که عین وجود بوده فاقد ماهیّت است ؛ لذا عدم بردار نیست. به عبارت دیگر ، واجب الوجود یعنی خودِ وجود، یعنی وجود خالص ، بدون هیچ قالب و قید و حدّی. لذا وقتی گفته می شود واجب الوجود عبارت است از وجود محض و صرف و نامحدود ، مراد این است که او وجود خالص و بدون ماهیّت است. چرا که ماهیّت ، قالب و حدّ عدمی موجودات است. پس موجود فاقد ماهیّت یعنی موجود بدون حدّ (نامحدود) . بنا بر این ، نامحدود را نباید به معنی بی انتها یا بی نهایت معنی نمود.
حاصل مطلب اینکه خدا از نظر حکما عبارت است از خودِ خود، یعنی وجود محض ، صرف ، خالص و بدون ماهیّت (نامحدود) ؛ که واژه ی واجب الوجود ، بار تمام این معانی را به دوش می کشد. مقابل واجب الوجود ، ممکن الوجود قرار دارد که عبارت است از موجودی که عین وجود نبوده برای تحقق، نیازمند وجود می باشد. لذا وقتی گفته می شود: وجود بر دو قسم است: واجب الوجود و ممکن الوجود ، در اصل مجازگویی شده. چون ممکن بودن (امکان) وصف ماهیّت است نه وصف وجود. وجود یکی بیش نیست و آن هم خودش می باشد. امّا ممکن الوجود ، یعنی ماهیّتی که اراده ی وجود به او تعلّق گرفته و او را موجود کرده است ؛ لذا اگر حضرت وجود، دست خود را از پشت ماهیّت بردارد، عدم خواهد بود.
توضیح این مطلب با مثالی چند شاید بیشتر بتواند مطلب را تقریب نماید. البته توجّه داشته باشیم که این مثالها صرفاً برای ملموس نمودن حقایق پیش گفته می باشند ؛ و الّا آنچه پیشتر گفته شد ، حقیقت عقلی محض بوده ، مثال ملموس حسّی و خیالی ندارد.
ـ مثال نخست:
اگر وجود را به آب تشبیه کنیم ، ماهیّات مثل موج ، قطره ، دریا ، باران ، برف ، یخ ، فوّراه ، آبشار ، ابر ، مه ، بخار ، تگرگ و … ، خواهند بود. موج ، قطره نیست ؛ باران ، برف نیست ، آبشار ، ابر نیست و … . همه ی این نمودهای آب ، غیر از همدیگرند ، امّا همگی در آب بودن مشترکند؛ لکن هیچکدام از این امور، آب هم نیستند بلکه از آب هستند یا به تعبیری آب دارند. اگر مثلاً یخ بودن مساوی با آب بودن باشد و باران بودن هم مساوی با آب بودن باشد ، در آن صورت می توان گفت که یخ همان باران است ؛ در حالی که چنین نیست. پس باید دانست که «از آب بودن» ، غیر از «آب بودن» است. بنا بر این ، آب حقیقتِ واحدِ عقلی (غیر حسّی) است که در قالب باران و موج و قطره و یخ و … ، ظهور نموده است. حال می گوییم فرض موج و باران و یخ و آبشار و … ، بدون آب ممکن است. باران و موج و ابر و … قالبهایی هستند که می توان محتوای آنها را آب قرار داد یا به جای آب ، نفت یا بنزین یا هر مایع دیگری فرض نمود. از همینجا روشن می شود که آب بودن در ذات این قالبها ملحوظ نیست. پس انسان می تواند قالب موج و باران و … را بدون هیچ محتوایی در ذهن اعتبار نموده به دلخواه خود به آن محتوا دهد.
حال بر می گردیم به وجود و ماهیّت. ماهیّاتی مثل انسان و درخت و ستاره و عقل و اراده و آب و … نیز قالبهایی هستند ذاتاً بی محتوا که اگر محتوایشان وجود باشد ، موجود می شوند و الّا معدوم خواهند بود. چون ورای وجود چیزی غیر از عدم نیست تا محتوای ماهیّت فرض شود.
پس واجب الوجود همان وجودی است که ماهیّات را هست می کند و ممکن الوجودها ، همین قالبها هستند که ذاتاً نه مساوی با وجودند و نه مساوی با عدم ؛ لکن انسان آنها را به اعتبار اینکه وجود یافته اند ، قسمی از وجود می پندارد.
ــ مثال دوم:
باز مثال دیگری ارائه می شود که از مثال اوّل نیز رساتر است.
اگر وجود را تشبیه به اراده ی انسان کنیم ، ماهیّات مثل صور خیالی انسان خواهند بود که به محض اراده کردن ، در ذهن انسان ظهور می یابند. این صور خیالی ، در حقیقت چیزی جز ظهور اراده ی انسان نیستند ؛ لذا به محض اینکه انسان اراده کرد ظاهر می شوند و به محض انصرافِ اراده ، محو می گردند. البته در عین اینکه مثلاً یک سیب خیالی چیزی جز ظهور اراده نیست ، لکن سیب ، اراده هم نیست. سیب ، سیب است و اراده ، اراده ؛ امّا سیب ذهنی ، ظهور اراده است.
حال با یکبار اراده نمودن ، دهها و صدها صورت خیالی پدید می آوریم . در این حالت ، یک اراده است که به صورت سیب و انار و خرگوش و درخت و … ظاهر گشته است ؛ لکن در عین اینکه همه ی این امور، ظهور یک اراده می باشند ، هر کدام از آن صور ، غیر از اراده و نیز غیر از صورت دیگر هستند. همچنین ما می توانیم با یک اراده ، موجوداتی در حال تغییر را در ذهن خود ظاهر سازیم ، بدون اینکه متغیّر بودن آنها ، باعث تغییر در اراده ی ما شود. ماهیّات نیز همگی ظهور یک وجودند ولی اوّلاً هر کدام از آنها غیر از دیگری هستند. ثانیاً در عین اینکه همگی ظهور وجودند ولی هیچکدام عین یا جزء وجود نیستند. ثالثاً کثرت آنها باعت کثرت وجود نمی شود ؛ بلکه وجود هم مثل اراده ـ در مثال ـ همچنان به وحدت خود باقی می ماند. رابعاً متغیّر بودن ماهیّات ، موجب تغیّر در وجود واحد نمی شود. خامساً همانگونه که با نگاهی سطحی و با صرف نظر از اراده ی واحد ، هر کدام از آن صور ذهنی را می توان یک واحدِ اراده در نظر گرفت ، با نگاه عرفی ، هر کدام از ماهیّات نیز یک قسم وجود فرض می شوند. امّا در حقیقت صور خیالی انسان، اراده نیستند بلکه از اراده هستند ؛ یا به تعبیری ظهور و نمود اراده می باشند. ماهیّاتی چون انسان ، درخت ، خورشید ، عقل ، اراده ، آب ، روح و … نیز وجود نیستند بلکه از وجودند ؛ یا به تعبیری، وجود دارند. امّا خودِ وجود (واجب الوجود)، وجود است ؛ و معنی ندارد که گفته شود: « وجود، از وجود است» ، یا «وجود، وجود دارد». پس اینکه گفته می شود: « خدا (واجب الوجود)، وجود دارد » ، تعبیری است ناشیانه و عرفی ، و البتّه توهّم برانگیز ، که ناشی از انس انسان به ماهیّات می باشد. صحیحش این است که گفته شود: « خدا، وجود است». اگر کسی با دقّت عقلی بگوید: « خدا، وجود دارد»، در حقیقت او خدا را ممکن الوجود دانسته است.

ــ ملاک احتیاج به علّت چیست؟
برخی به اصطلاح فلاسفه ی غربی ، که فرسنگها از معارف حکمای الهی فاصله دارند خیال نموده اند که ملاک نیازمندی به علّت، موجود بودن است. لذا بدون آنکه مقصود حکمای الهی را به درستی دریابند، اصل علّیّت را چنین بیان نموده اند: « هر موجودی محتاج علّت می باشد ». این افراد خود شیفته، بعد از این دسته گلی که به آب دادند ، آنگاه چنین گفتند که: چون خدا هم موجود است ، پس او هم باید علّتی داشته باشد. در حالی که در هیچ کتاب معتبر از کتب حکمای الهی ، چنین تعریفی از اصل علّیّت وجود ندارد. تعریف حکمای الهی از اصل علّیّت چنین است: « هر ممکن الوجودی، محتاج علّت است». و طبق مطالب پیش گفته روشن است که خدا، واجب الوجود (عین وجود) بوده ، فاقد ماهیّت و فاقد امکان می باشد. لذا قانون علّیّت از اساس شامل او نمی شود.
از مطالب پیشین روشن شد که نسبتِ ممکن الوجود به وجود و عدم، یکسان است. پس ، تا وجود، به ماهیّت افاضه نشده ، آن ماهیّت در عالم خارج ظاهر نخواهد شد. بنا بر این ، امکان (نه اقتضای وجود داشتن و نه اقتضای عدم داشتن) ملاک احتیاج به علّت است ؛ و کار علّت ، وجود دادن به ماهیّت و خارج نمودن او از حالت تساوی نسبت به وجود و عدم است. امّا کیست که بتواند به ماهیّت وجود افاضه کند؟ روشن است که ماهیّات نمی توانند به یکدیگر افاضه ی وجود کنند ؛ چون خودشان محتاج وجود دهنده هستند. بنا بر این ، تنها کسی که می تواند به ماهیّت وجود افاضه کند ، خودِ وجود است ؛ چون تنها وجود است که خودش عین موجودیّت بوده نیازمند به وجود دهنده نیست. از اینرو سزا نیست که پرسیده شود : پس به خودِ وجود ، چه کسی وجود داده است؟ کما اینکه سزا نیست که به نحو حقیقی گفته شود: خدا وجود دارد. چون خدا (واجب الوجود) عین وجود است نه اینکه چیزی است که وجود دارد. این ماهیّات و ممکن الوجودها هستند که وجود دارند. یعنی ماهیّاتی هستند که به آنها وجود افاضه شده است یا به تعبیر دیگر ، مورد توجّه وجود واقع شده اند. لذا در مورد خدا می توان گفت: خدا وجود است ، امّا در مورد ممکن الوجودها نمی توان چنین تعبیری را استعمال نمود. پس نمی توان گفت: انسان وجود است ؛ درخت وجود است و … ، بلکه باید گفت: انسان وجود دارد ؛ درخت وجود دارد .
حاصل کلام اینکه: « ممکن الوجود » یا به تعبیر کاملتر « ممکن الوجود و العدم» یعنی آنچه که با توجّهِ وجود، موجود می شود و بدون توجّه او معدوم است. به تعبیر دیگر ، ممکن الوجودها ، کمالات وجودی خود وجودند در مقام ظهور ، و جدا از او چیزی نیستند. امّا واجب الوجود ، خودِ وجود بوده ، عین وجوب و عین ضرورت است و چرا و چگونه بردار نیست. لذا منطقی نیست که پرسیده شود: چرا خدا باید وجود داشته باشد؟ یا خدا چگونه موجودی است؟

ـ آیا ممکن الوجود، در بقاء هم محتاج حضرت وجود است؟
گفته شد که ممکن الوجود، وجود نیست بلکه وجود دارد.
و گفته شد که وجود، محال است عدم شود؛ لذا وجود، واجب الوجود می باشد؛ یعنی از وجود، نمی توان وجود را سلب نمود. همان گونه که عدم، واجب العدم است؛ چون از عدم نیز نمی توان عدم را سلب نمود. کما اینکه ماهیّت (ممکن الوجود و العدم) نیز واجب الامکان است؛ و نمی توان امکان را از ذات آن سلب نمود. لذا ماهیّت آن هنگام که وجود دارد، وجود نیست، کما اینکه عدم هم نیست، بلکه وجود دارد؛ یعنی حضرت وجود، او را اراده نموده است؛ همان گونه که ما صور خیالی خود را اراده می کنیم و بلافاصله ظاهر می شوند و تا ما از اراده ی خود صرف نظر نکرده ایم بقاء دارند و به محض اینکه اراده ی خود برکشیم، محو می گردند.
پس ممکن الوجود، حتّی در حال وجود داشتن نیز، وجود نیست و همچنان ممکن الوجود و العدم می باشد؛ و ملاک نیاز به علّت نیز همین امکان می باشد. لذا ممکن الوجود و العدم، حتّی در حال موجودیّت نیز محتاج علّت (اراده ی حضرت وجود) است؛ و به محض اینکه او فیض خود را برکشد، آن ممکن الوجود، فانی خواهد بود.
خلاصه آنکه:
وجود، یعنی واجب الوجود؛ یعنی خدا؛ و مخلوق یعنی ماهیّت که امکان لازمه ی اوست.
بنا بر این وقتی گفته می شود: « جهان وجود دارد»، « انسان وجود دارد» ، « فرشته وجود دارد» ، « روح وجود دارد» منظور این است که« جهان خدا دارد»، « انسان خدا دارد» ، « فرشته خدا دارد» ، « روح خدا دارد». حال اگر از ارتباط خدا با این امور بریده شود، بدیهی است که وجود نخواهند داشت؛ یعنی خدا نخواهند داشت.

ـ سخنی دیگر
خدا یعنی وجود، بدون هیچ حدّ و مرزی، اعمّ از حدّ و مرز خارجی و عقلی و خیالی. بنا بر این خدا خارج و بیرون ندارد. چون هر چیزی که خارج دارد، یقیناً حدّ و مرز دارد؛ و آنچه حدّ و مرز دارد، ماهیّت است و ممکن الوجود. پس مخلوقات نمی توانند خارج از خدا باشند.
از طرف دیگر، وجود، مرکّب نیست. لذا جزء ندارد. پس خدا جزء ندارد تا خلائق جزء او باشند.
عین خدا بودن مخلوقات هم که واضح البطلان می باشد. چون اوّلاً وجود، ماهیّت نیست. حال آنکه عینیّت خدا و مخلوقات یعنی عینیّت وجود و ماهیّت. ثانیاً مخلوق کثیر است و خدا واحد، و عینیّت واحد و کثیر، محال می باشد.
مخلوقات درون خدا هم نیستند. چون موجودی که مرکّب نیست و حدّ و مرز ندارد، درون هم در حقّ او بی معنی است.
پس مخلوقات نه خارج از خدا هستند، نه درون اویند، نه جزء اویند و نه عین او ؛ بلکه ظهور اراده ی اویند؛ و ظهور اراده بدون خود اراده نمی تواند که بقاء داشته باشد.
همان گونه که صور خیالی ما نه عین اراده اند، نه جزء اراده اند، نه درون اراده اند و نه بیرون اراده، بلکه ظهور اراده ی ما هستند. پس تا ما اراده کرده ایم هستند و چون از اراده ی خود صرف نظر نماییم، فانی می شوند.

نگارنده مطلب : احد ایمانی

Print Friendly, PDF & Email
No votes yet.
Please wait...

دیدگاه ها