سرخط خبرها

دلیل اختلاف علما چیست ؟ چرا علما سر موضوعی باهم مشاجره دارند ؟

پرسش:
سوال من در باره ی علت اختلاف نظر علمای تراز اول اسلام وچگونگی برون رفت از این گرفتاری بود . خلاصه ی باسخ شما این است که علامه طبا طبائی و آیت الله مکارم هر دو برای کشف حقیقت تلاش کرده اند و تلاش آن ها در نزد خداوند مشکور است و اجر آنان محفوظ است.منتهی چون امکان عقلی ندارد که دو یقین در عین تخالف باهم مطابق با واقع نیز باشند یقین یکی از این دو بزرگوار از نوع یقین بالمعنی اعم است یعنی فی الواقع جهل مرکب است شخص نمی داند و نمی داند که نمی داند.این شخص یک اجر دارد. بزگوار دوم یقینش از نوع یقین بالمعنی الاخص است یعنی یقینش مطابق با واقع نیز هست.که دو اجر دارد. من با اجر این دو بزگوار و اجر امام خمینی و اجر آیت الله مرعشی کاری ندارم که کدام یک یک اجر می برند و کدام یک دواجر می برند. .مشکل من این است که می خواهم بدانم (وما ابری نفسی ان النفس لامارهبسوء الا ما رحم ربی) جمله ی یوسف است یا جمله ی زلیخا.که البته فرق این با آن از زمین تا آسمان است.یوسف صدیق نبی معصوم خدا است و زلیخا زن هوس باز ظالم.اما گویا رسیدن بیقین در این مورد والبته خیلی مسائل در دین ما ممکن نیست. ویقین خارج از دست رس است.رسول اکرم فرمود من صمت نجی یعنی اظهار نظر کردن در باره ی موضوعی که انسان در باره ی آن موضوع علم ندارد موجب هلاکت انسان است و البته که هرکس گفتن نمی دانم را ترک کند محکوم به هلاکت است و هلاکتش محتوم است. واین نتیجه ی هر جهالتی است.من می خواهم بدانم الکل صنعتی نجاست است یا طهارت است.هل من مجیب؟ صاحبان چشم برزخی وکشف شهود ملکوتی کجایند بیایند نظر هم دیگر را نقض کنند..آیا ممکن است امام حسن بگوید الکل صنعتی نجس است امام حسین بگوید الکل صنعتی طهر است ؟نه . مگر کار فقهاء این نیست که مورد نظر خدا و نبی و وصی را تحقیق می کنند.اگر کسی بغیر علم نظری در باره ی آیه ی قرآن بدهد حکم آن چیست؟تفسیربجهل و برأی کرده است و به خدا ورسول دروغ بسته است و جایگاهش آتش است.من بخاطر این نا راحتم که چرا این یکی جاهل نظر صحیح آن یکی عا لم را مورد تشکیک قرار داده است.و زحمت آن فقیه نزیه را عملا باطل اعلام کرده است.آیا این اجر دارد؟اجر ندارد زجر دارد.جالب است بدانید که من سوالاتم را از سایت های مختلف می برسم و باسخ های متعدد و مختلف در یافت می کنم که بعد نمی دانم بخندم یا بگریم.من امام خمینی را خوب می شناسم علامه طباطبائی را هم . ای کاش آن دو زنده بودند و من از آنها جویا می شدم که آیا نظر شان را قطعا مطابق با واقع می دانند یا این که حاصل مطالعه ی آن ها این بوده است و این امکان را که نظرشان و فتوایشان مخالف با واقع باشد را قائل هستند؟ چون میزان ارزش گذاری من همین است. من به نظر کسی که خودش به نظر خودش شک دارد ارزشی قائل نیستم .و توجهی ندارم. من ترجیح می دهم بگویم نمی دانم .بجای این که بگویم شاید احتمالا به نظر می رسد که و غیر ذالک. به نظر من قرآن که علم منزل از آسمان باک برای هدایت انسان است. اگر حقایق آن مجهول بماند توگویی نازل نشده است. من فاصله ی بین حقیقت وباطل را فاصله ی بین علم وجهل می دانم . و فاصله ی بین علم و جهل را فاصله ی بین وجود و عدم می دانم بنابر این از جهل بی زارم و البته که قران باید مجهول نماند قران باید معلوم شود تا هدایت کند قرآنی که مجوعه ای از مجهولات و ابهامات و اسرار باشد بدرد نمی خورد. نمی تواند هدایت گر باشد .اگر علما نظر هم را نقض کنند قرآن که باید عامل و باعث اتحاد واتفاق گردد عامل و باعث اختلاف و تفرق وتشتت خواهد شد. عموم مسلمین بر این باورند که قر ان عین کلام خدا است و همین طور هم هست. یعنی نازل کننده ی قر آن کسی است که صاحب علم مطلق است و هیچی نیست که او نداند. فلذا قران باید از هر نقص و اختلاف مبرا باشد. این که قر ان که با هدف هدایت انسان و معلوم گشتن حقایق آن نازل شده است مجهول بماند نقص است. و این اختلاف بین علماء عامل مجهول ماندن حقایق قر آن است عزیزم .وسلام .

پاسخ:

۱ـ مثلاً چه فرقی می کند که «وما ابری نفسی ان النفس لامارهبسوء الا ما رحم ربی » جمله ی چه کسی باشد؟ دانستن این مطلب، چه ارزش نظری یا عملی دارد؟ « قَالَ النَّبِی (ص): ذَاکَ عِلْمٌ لَا یضُرُّ مَنْ جَهِلَهُ وَ لَا ینْفَعُ مَنْ عَلِمَه». آنچه در باب این آیه یقینی است و همگان بر آن اتّفاق نظر دارند، این است که «این سخن، سخن حقّی است» چه از زبان یوسف(ع) نقل شده باشد و چه از زبان زلیخا نقل شده باشد. خدا که نمی خواهد سناریوی فیلم یوزارسیف را بنویسد؛ می خواهد قول حقّی را بیان کند؛ و عمداً هم چنان بیان نموده که کسی با قطع و یقین نتواند بگوید که قائل جمله کیست. چرا؟ تا فردا فقط یوسف صفتها تابع این جمله نشوند، کما اینکه فردا فقط زلیخا صفتها تابع آن نشوند، بلکه این جمله، قول حقّی است که از یوسف تا زلیخا همه باید آن را باور داشته باشند. عاقلان از قرآن، درس خود شناسی و خود سازی می گیرند و عاقل نمایان، به جای درس گرفتن و حکمت جویی، بحث می کنند سر اینکه قائل این جمله که بوده؟ یا اصحاب کهف چند نفر بوده اند و اسمشان چه بوده و … ؟ بلی در یک کتاب تفسیر، از این گونه مباحث بی ارزش هم بحث می کنند، حتّی عارفی مثل علّامه طباطبایی هم از باب همرنگی با جماعت مفسّران، چند جمله ای در این باب می گوید؛ امّا آدم عاقل وقتی کتاب تفسیر می خواند، دنبال این گونه امور بی ارزش نمی رود. هزاران امر یقینی پیش رو داریم که حتّی یک به یک صدمش هم عمل نکرده ایم، آنگاه مدّعی حقیقت جویی هم هستیم. حقیقت را بدانیم که چه کنیم؟ حقیقتی که طبق آن عمل نشود، به چه دردی می خورد؟ آیا می دانیم که خواهیم مرد یا نه؟ آیا می دانیم که از پس مرگ، حساب و کتابی هست یا نه؟ حالا بینکم و بین الله، قضاوت کنید! اگر به شما خبر قطعی دهند که فردا خواهید مرد، تا فردا، دنبال این گونه مسائل می روید یا می روید حقّ الناسها و حقّ الله ها را تسویه می کنید؟ اگر پاسختان دومی است، بسم الله، بروید همین کار را بکنید. آیا یقین دارید که تا فردا زنده هستید؟
خلاصه آنکه عزیزا! سر خودمان کلاه نگذاریم. یقینیات برای عمل کردن به اندازه ی کافی هست. امّا کو عامل به یقینیات؟ منقول از معصوم است که: « مَنْ عَمِلَ بِمَا عَلِمَ کُفِی مَا لَمْ یعْلَم » و فرمودند: « مَنْ عَمِلَ بِمَا عَلِمَ وَرَّثَهُ اللَّهُ عِلْمَ مَا لَمْ یعْلَم». کار عقل، تأمین حدّ اقلّ هاست، در باقی امور، باید ملکوت گردی کرد تا به یقین رسید. البته آنکه به یقین رسید، بی اذن خدا حقّ ندارید یقینیات خود را منتشر کند. چون جهان، دار فتنه و امتحان است. خدا خود خواسته که حقّ و باطل به هم آمیخته باشند تا بیماردلان بهانه برای گمراه شدن خود داشته باشند. « هُوَ الَّذی أَنْزَلَ عَلَیکَ الْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذینَ فی‏ قُلُوبِهِمْ زَیغٌ فَیتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَهِ وَ ابْتِغاءَ تَأْویلِهِ وَ ما یعْلَمُ تَأْویلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما یذَّکَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْباب » (آل عمران:۷)
اگر کسی حقیقتاً می خواهد به مقصد اعلی برسد، آدرس درست را در اختیار دارد، امّا اگر دنبال بهانه است تا کج روی کند، خدا کج راهه را هم پیش پایش می گذارد. « إِنَّ اللَّهَ لا یسْتَحْیی‏ أَنْ یضْرِبَ مَثَلاً ما بَعُوضَهً فَما فَوْقَها فَأَمَّا الَّذینَ آمَنُوا فَیعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ أَمَّا الَّذینَ کَفَرُوا فَیقُولُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلاً یضِلُّ بِهِ کَثیراً وَ یهْدی بِهِ کَثیراً وَ ما یضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفاسِقینَ ــــــ خداوند از این که به پشه، و حتى کمتر از آن، مثال بزند شرم نمى‏کند. آنان که ایمان آورده‏اند، مى‏دانند که آن، حقیقتى است از طرف پروردگارشان؛ و اما آنها که کافر شده اند، مى‏گویند: «منظور خداوند از این مثل چه بوده است؟!» خدا جمع زیادى را با آن گمراه، و گروه بسیارى را با آن هدایت مى‏کند؛ و گمراه نمی سازد مگر فاسقان را.» (البقره:۲۶)
« مَنْ کانَ یریدُ الْعاجِلَهَ عَجَّلْنا لَهُ فیها ما نَشاءُ لِمَنْ نُریدُ ثُمَّ جَعَلْنا لَهُ جَهَنَّمَ یصْلاها مَذْمُوماً مَدْحُوراً (۱۸) وَ مَنْ أَرادَ الْآخِرَهَ وَ سَعى‏ لَها سَعْیها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِکَ کانَ سَعْیهُمْ مَشْکُوراً (۱۹) کُلاًّ نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّکَ وَ ما کانَ عَطاءُ رَبِّکَ مَحْظُورا.» (الاسراء)
بندگان خالص خدا، حقیقت را از منبع آن صید نموده اند امّا خدای متعال، اجازه نمی دهد که چنین افرادی، حقّ را عریان بیان کنند. اگر بیان کردنی بود، خودش بیان می کرد. بنای خدا بر این است که اختلاف باشد تا امتحان معنی پیدا کند. « وَ لَوْ شاءَ رَبُّکَ لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّهً واحِدَهً وَ لا یزالُونَ مُخْتَلِفین.» (هود:۱۱۸)
این سنّت خداست، « وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّهِ اللَّهِ تَبْدیلا».
بلی ما به حکم وظیفه ی شرعی باید بکوشیم که حلّ اختلاف کنیم، امّا محال است کسی بتواند به صورت صد در صدی رفع اختلاف کند. حتّی در حکومت امام عصر(ع) نیز تمام اختلاف نظرها از بین نخواهند رفت. چون بخشی از اختلاف فهمها، ریشه در اختلاف رتبه های وجود دارد. لازمه ی مراتب داشتن وجود، این است که بالا دستی چیزی داشته باشد که پایین دستی از ادراک آن عاجز باشد. لذا اگر بالا دستی از داشته های مخصوص خویش دیگران را خبر دهد، تکفیرش می کنند. لذا فرمودند: « لَوْ عَلِمَ أَبُو ذَرٍّ مَا فِی قَلْبِ سَلْمَانَ لَقَتَلَه ».

۲ـ امّا بحث الکل.
در امور اعتباری، که راه عقلی بسته است، ما مأموریم به وظیفه ی ظاهری. لذا اصلاً اهمّیتی ندارد که الکل صنعتی واقعاً نجس است یا نه؟ اگر مجتهدی ـ به علم ظنّی خویش ـ آن را نجس دانست، وظیفه دارد که از آن احتراز کند، و اگر احتراز نکرد، مؤاخذه می شود؛ و اگر مجتهدی ـ به علم ظنّی خویش ـ آن را نجس ندانست، لازم نیست از آن اجتناب کند، و به سبب اجتناب نکردنش، مؤاخده نخواهد شد. والسلام، شد تمام. باقی، نفسانیت است و همراهی با شیطان.
اگر الکل فی نفسه نجس نبوده و مجتهدی آن را نجس دانسته ولی در مقام عمل از آن اجتناب نکرده، مؤاخذه می شود؛ و همین گونه است مقلّد او. و اگر اعتراض کرد که بابام جان! الکل که حقیقتاً نجس نبوده. به او می گوید: الکل، بهانه بود، غرض اصلی آن بود که معلوم شود تو خدا هستی یا من؟ چون باطن هر گونه نافرمانی نسبت به خدا، چه نافرمانی که حقیقتاً نافرمانی است و چه نافرمانی که شخص خیال می کرده نافرمانی کردن است، بر می گردد به نفس پرستی. اگر من به خیال اینکه فلان مال، حرام است آن را خوردم ولی بعداً معلوم شد که آن مال، مال خودم بوده، حقیقتاً حرام نخورده ام امّا حقیقتاً به خدا لگدپرانی کرده و نفس پرستی نموده ام. مهمّ اینجای قضیه است. عاقلان به اینجای قضیه می چسبند و گرفتاران در دام ابلیس، مطلب را از سوی دیگرش کش می دهند. ابلیس، اهل دیانت را این گونه در تله می اندازد.
سید سالکی نقل نموده که روزی آیه ی « … إِنَّهُ یراکُمْ هُوَ وَ قَبیلُهُ مِنْ حَیثُ لا تَرَوْنَهُمْ إِنَّا جَعَلْنَا الشَّیاطینَ أَوْلِیاءَ لِلَّذینَ لا یؤْمِنُونَ » را می خواندم؛ با خود فکر کردم که منظور این آیه چیست؟ در همین فکر بودم که ناگهان یکی از شیاطین جنّی، چند متری آن سو تر آشکار شد و گفت: سید! بیا باهم بحث کنیم! گفتم: تو بیا! خندید گفت: احتیاط می کنی که حرف شیطان را گوش نکرده باشی؟ جلو آمد و موضوعی مطرح نمود و یک ساعت باهم بحث کردیم. الحقّ که بسیار عالم و ورزیده بود. بعد از یک ساعت، بالاخره آن ملعون را در بحث علمی مغلوب نمودم. در این هنگام با حالتی تؤام با افتخار گفتم: ای ملعون! دیدی که شکستت دادم؟ آن شیطان قهقه ای زد و گفت: سید! یک ساعت عمرت را تلف کردم. و ناگهان غایب شد. آن موقع فهمیدم که مقصود آیه چیست. دانستم که چه بسا بسیاری از امور ظاهراً خیر ما هم فریب شیاطین است تا ما را در مسیر کارهای ظاهراً خوب ولی بی ثمر بیندازند. یک ساعت قرائت قرآن را رها نموده و با شیطان بحث علمی کنیم که چه شود؟ تازه بسیاری از بحثهای نظری سودمند حقّه ی ابلیسند بحثهای نظری بی ثمر که جای خود دارند. باید دید قصد باحث چیست؟ صراطی که از مو باریکتر و از شمشیر تیزتر است، این است.

۳ـ فرموده اید: « من می خواهم بدانم الکل صنعتی نجاست است یا طهارت است.هل من مجیب؟»
تو نمی خواهی بدانی، بلکه ابلیس می خواهد.
آنچه تو باید بخواهی این است که وظیفه ی من در مقابل الکل صنعتی چیست؟ وظیفه ی تو هم روشن است. اگر مجتهد هستی، وظیفه ات این است که طبق اجتهاد خویش رفتار کنی، و اگر مقلّد هستی، طبق فتوای مرجع تقلید خود رفتار می کنی.
به دو قضیه ی زیر توجّه کنید!
« من می خواهم بدانم که الکل صنعتی نجس است یا نه ؟»
« من می خواهم بدانم که وظیفه ی شرعی من در مقابل الکل صنعتی چیست؟»
در جمله ی نخست، بویی از عبودیت نیست، بلکه سراسر نفسانیت است. امّا جمله ی دوم، جمله ی یک عبد در مقابل خدای خود. اگر پیغمبری به گوینده ی جمله ی نخست بگوید: سیب را نصف کن، نصفش نجس است و نصف دیگرش پاک، قطعاً زیر بار نخواهد رفت؛ امّا دومی راحت زیر بار می رود. امّا نه از روی حماقت، بلکه از سر بندگی. اوّلی در مقابل خدا هم می خواهد ادای روشنفکری در آورد، امّا دومی حتّی اگر علّامه ی دهر هم باشد، در مقابل خدا، مطیع محض است؛ و به قول جناب حافظ می گوید: « در دایره ی قسمت، ما نقطه ی تسلیمیم ـــ لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی ــ فکر خود و رای خود، در عالم رندی نیست ـــ کفر است در این مذهب، خودبینی و خودرأیی.»
جایی که تعقّل باید، تعقّل باید؛ امّا جایی که عقل را راه نیست، چاره ای جز تعبّد نیست. در وادی تعبّد، دیگر سخن از کدام درست است و کدام غلط است، نمی باشد، بلکه در این وادی، سخن از این است که یار از من چه می خواهد؟ اگر حکمی را واضح کرده، یعنی عمل به یقین می خواهد و اگر واضح نکرده، یعنی عمل بر طبق اجتهاد یا تقلید می خواهد. لبّ کلام آنکه خدا می خواهد که بنده اش، ادبیات بندگی را فرا بگیرد.

۴ـ فرموده اید: « مگر کار فقهاء این نیست که مورد نظر خدا و نبی و وصی را تحقیق می کنند.»
خیر کارشان این نیست. کارشان این است که وظیفه ی ظاهری مکلّف را استخراج کنند نه حکم حقیقی خدا را. احکام دین دو گونه اند. نخست احکام قطعی، که بی نیاز از اجتهادند؛ مثل وجوب نماز و چهار رکعتی بودن نماز ظهر و رکن بودن رکوع و امثال آن، که از قطعیات دین بوده، غیر تقلیدی اند. دوم احکام غیر قطعی، که منشاء عدم قطعیت آنها نیز خود آیات و روایات هستند. در این باب است که مجتهد فتوا می دهد و وظیفه ی قطعی غیر مجتهد، یا احتیاط است یا تقلید. عدم قطعیت این بخش از احکام نیز عمدی است؛ یعنی خود خدا و اهل بیت(ع) عمداً حکم را واضح بیان نکرده اند. چرا؟ تا بهانه جویان بهانه پیدا کنند برای تبعیت از نفس و ابلیس و دارندگان روح عبودیت، طبق وظیفه، به حکم ظاهری عمل کنند. « هُوَ الَّذی أَنْزَلَ عَلَیکَ الْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذینَ فی‏ قُلُوبِهِمْ زَیغٌ فَیتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَهِ وَ ابْتِغاءَ تَأْویلِهِ وَ ما یعْلَمُ تَأْویلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما یذَّکَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْباب.» (آل عمران:۷)

۵ـ فرموده اید: « اگر کسی بغیر علم نظری در باره ی آیه ی قرآن بدهد حکم آن چیست؟تفسیربجهل و برأی کرده است و به خدا ورسول دروغ بسته است و جایگاهش آتش است.»
چه نظری؟ نظر قطعی یا نظر ظنّی؟
اگر کسی قرائنی آورد و طبق آن قرائن، یکی از دو قول را اقوا دانست، ادّعا نکرده که نظرش قطعی است، بلکه احتمال درستی یکی از دو نظر را بیشتر دانسته است. اساساً کار مفسّر همین است که در موارد غیر قطعی، نظر اقوا را از نظر غیر اقوا تمییز دهد، البته با ذکر شاهد و قرائن. دقّت فرمایید! گفتیم قرائن و شواهد و نگفتیم براهین. این کار را نمی گویند تفسیر به رأی؛ تفسیر به رأی یعنی بدون هیچ قرینه و شاهدی، نظری را قطعی یا اقوا دانستن.
امّا شما قطعاً مرتکب حرام شده اید که ندانسته، این همه مفسّر و فقیه را متّهم نموده اید به اینکه به خدا و رسول خدا(ص) دروغ بسته اند.

۶ـ فرموده اید: « جالب است بدانید که من سوالاتم را از سایت های مختلف می برسم و باسخ های متعدد و مختلف در یافت می کنم که بعد نمی دانم بخندم یا بگریم.»
شما نه بخندید و نه گریه کنید، بلکه دلائل را ببینید و قضاوت کنید! هیچکدام آنها که شما از آنها سوال کرده اید، ادّعای عصمت ندارند که انتظار داشته باشید هر چه می گویند صد در صد درست باشد. اگر برای یک بیماری پیش یک پزشک بروید و دوباره پیش پزشک دیگری بروید، چه بسا دو نسخه ی متفاوت دریافت می کنید، مگر در مواردی که بیماری شما، یک بیماری کاملاً شناخته شده و معروف باشد. آیا این بدان معناست که پزشکان با نفسانیت عمل می کنند؟ یا جاهلانه رفتار می کنند؟ خیر معنایش این نیست؛ بلکه معنایش این است که تشخیصها یا میزان علمها متفاوت است. اگر بنا شود که یک پزشک، تا یقین صد در صدی ندارد نسخه ننویسد، عملاً باید مطبّ خود را ببندد؛ چون کمتر قاعده ی پزشکی است که استثناء نداشته باشد. لذا اغلب داروها تنها در درصدی از بیماران مؤثّرند. کار فقیه و مفسّر نیز در موارد غیر قطعی آن است که تا می تواند بکوشد به واقع نزدیک شود. وظیفه ی شرعی هر کسی نیز همین است که در حدّ توان بکوشد به حکم واقعی عمل کند؛ امّا هیچگاه نمی توان صد در صد یقین نمود که در چنین مواردی فرد به حکم واقعی عمل می کند. مهمّ هم نیست که یقین کند. چون خود شارع، در موارد غیر قطعی، از ما عمل به حکم واقعی را نخواسته بلکه عمل به حکم ظاهری را خواسته است که از راه اجتهاد به دست می آید.

۷ـ فرموده اید: « من امام خمینی را خوب می شناسم علامه طباطبائی را هم . ای کاش آن دو زنده بودند و من از آنها جویا می شدم که آیا نظر شان را قطعا مطابق با واقع می دانند یا این که حاصل مطالعه ی آن ها این بوده است و این امکان را که نظرشان و فتوایشان مخالف با واقع باشد را قائل هستند؟»
عزیز من! وقتی مطلبی قطعی نیست، معنی ندارد که کسی نظر خود را در آن زمینه قطعی بداند. خود این بزرگواران نیز بارها گفته اند که نظرشان قطعی نیست. وقتی امام خمینی در رساله اش می گوید: احتیاط واجب چنین است یا احتیاط مستحب چنین است، یعنی دارد تصریح می کند که در این باب، نظر قطعی ندارد. در مواردی هم که فتوا داده اند، باز حکمشان حکم اجتهادی است؛ و حکم اجتهادی یعنی ظنّ معتبر. و ظنّ معتبر یعنی ظنّی که شارع آن را حجّت قرار داده است. علّامه نیز بارها در المیزان بعد از ذکر نظرشان فرموده اند: « الله اعلم». یعنی من آنچه اقوا می دانسم گفتم ولی علم قطعی را خدا می داند. یا بارها این تعبیر را آورده اند که: « شاید بتوان گفت» یا « می توان گفت که». این تعابیر، دلالت بر این دارند که گوینده، با قطعیت حرف نمی زند.

۸ـ فرموده اید: « من به نظر کسی که خودش به نظر خودش شک دارد ارزشی قائل نیستم .و توجهی ندارم. من ترجیح می دهم بگویم نمی دانم .بجای این که بگویم شاید احتمالا به نظر می رسد که و غیر ذالک. »
ادّعای شاخدار که می گویند همین است. شما در همین سوال، بارها مطالبی را گفته اید که هیچ برهانی برایش ندارید بلکه صرفاً ظنّ و گمان هستند. شما حتّی نمی توانید اثبات کنید که فرزند واقعی والدین خودتان هستید کجا رسد که در دیگر امور زندگی بخواهید به یقین منطقی برسید. حتّی اگر شما آزمایش ژنتیک هم بدهید باز ثابت نمی شود که فرزند والدین خودتان هستید؛ چون آزمایش ژنتیک هم یقین منطقی تولید نمی کند بلکه یک روش آماری و مبتنی بر حساب احتمالات است. حتّی اگر دهها نفر شهادت بدهند که شما از فلان زن متولّد شده اید باز هم اثبات نمی شود. چون احتمالش وجود دارد که تمام آنها دروغ بگویند. حال اگر شما مدّعی هستید که فقط به یقین منطقی ارزش می دهید، پس چگونه خودتان را فرزند قطعی فلان زن و مرد می دانید و آنها را پدر و مادر خطاب می کنید؟ اگر می توانید، برهان عقلی اقامه کنید که فرزند آن دو نفر هستید.
آیا شما یقین دارید که این سوالی را که ارسال نموده اید، شیطان به شما القاء نکرده است؟ اگر یقین دارید، با برهان اثباتش کنید. و اگر یقین ندارید، پس برای چه این سوال را کرده اید؟ چرا سوالی را مطرح می کنید که احتمال دارد القاء شیطان بوده باشد؟
وقتی شما به پزشک مراجعه می کنید و نسخه اش را عمل می کنید، آیا یقین دارید که آن پزشک بیماری شما را درست تشخیص داده است؟ و آیا یقین دارید که دارو را درست نوشته است؟ و آیا یقین دارید که متصدّی داروخانه آن را درست فهمیده و داروی درست را داده است؟ آیا یقین دارید که آن دارو، تقلّبی نیست؟
و… .
اگر شما حقیقتاً بخواهید در هر چیزی با یقین صد در صدی زندگی کنید، عملاً باید خودتان را تسلیم مرگ کنید. چون خیلی از یقینهای افراد بشر، در واقع ظنّیات هستند. حتّی علوم تجربی نیز سراسر ظنّیات هستند. چون از نظر معرفت شناختی، روش اثباتی که در علوم تجربی به کار می روند، تولید یقین منطقی نمی کنند بلکه یقین روانشناختی تولید می کنند.
در همین سوال فرموده اید: «من به نظر … » آیا این نظرتان، قابل اثبات با برهان هست؟ اگر قابل اثبات است، اثباتش کنید؟ اثبات کنید که نظریات غیر قطعی ولی دارای کارکردهای مفید مثل اغلب نظریات علم فیزیک و شیمی و پزشکی، بی ارزش هستند. ما امروز قطع و یقین داریم که قانون ترکیب سرعتها که نیوتن بیان نموده، باطل است، امّا باز هم در صنعت و تکنوژی از آن استفاده می کنیم. چرا؟ چون با اینکه در سرعتهای بالا غلط بودنش آشکار می شود ولی در سرعتهای پایین، کاربردهای عملی مفیدی دارد. یعنی در عین غلط بودن، ارزشمند است. ما هیچ یقینی نداریم که چیزی به نام الکترون و پروتون و امثال اینها وجود داشته باشند؛ چون اینها مدلهای فرضی ما انسانها هستند؛ امّا همین مدلهای فرضی را ارزشمند می دانیم. چون فایده ی عملی فراوانی دارند.
لذا درستی و نادرستی یک حرف است و ارزشمندی حرف دیگری است.

۹ـ فرموده اید: « به نظر من قرآن که علم منزل از آسمان باک برای هدایت انسان است. اگر حقایق آن مجهول بماند توگویی نازل نشده است.»
اگر تمام حقایقش مجهول بماند بلی حقّ با شماست. امّا تمام حقایق قرآن که مجهول نیست. قرآن با هر کسی به اندازه ی فهمش و درکش حرف می زند. اگر شما همه ی حقایقش را نمی فهمید، مشکل از شماست نه از قرآن. آن ولی خدایی که به باطن قرآن راه دارد، خیلی چیزها از همین قرآن می فهمد که من و تو نمی فهمیم. امّا بنا نیست هر چه او فهمیده بیاید در کوچه و بازار فریاد کند.
البته راه فهم قرآن باز است؛ لکن راهش فقط تعقّل فلسفی و علم تفسیر نیست، بلکه راههای دیگری هم دارد که مهمّترینش تزکیه ی نفس است؛ که متأسفانه شما از آن فرسنگها فاصله دارید. اگر باورتان نمی شوید، دوباره سوالتان را بخوانید و ببینید چند بار «من» گفته اید؟ آن هم با لحنی که ابلیس در جریان آدم(ع) داشت. تزکیه ی نفس یعنی از خود خالی شدن و از خدا پر شدن. امیدوارم که از این اظهار نظر صریح بنده زیاد ناراحت نشوید. چون اگر زیاد ناراحت شدید، خطرناک است.

۱۰ـ فرموده اید: « من فاصله ی بین حقیقت وباطل را فاصله ی بین علم وجهل می دانم . و فاصله ی بین علم و جهل را فاصله ی بین وجود و عدم می دانم »
این ادّعا را با برهان ثابت کنید!
شیطان عالم است ولی باطل هم هست.
بلعم باعور، هم عالم بود هم باطل.
سامری هم عالم بود هم باطل.
خود شما هم قطعاً جهلهای فراوانی دارید، پس طبق نظر خودتان، قطعاً باطل هستید.

۱۱ـ فرموده اید: « بنابر این از جهل بی زارم »
اگر بیزاری پس چرا دنبال علم نیستی؟ چقدر فلسفه خوانده اید؟ چقدر عرفان نظری خوانده اید؟ چقدر در پی تزکیه ی نفس و صاحب کشف و شهود بودن بوده اید؟ روزی چند ساعت برای تعقّل وقت می گذارید؟ روزی چند ساعت تلوزیون می بینید؟ عزیزا! این ادّعاها بو می دهند. مراقب خودتان باشید!

۱۲ـ فرموده اید: « و البته که قران باید مجهول نماند قران باید معلوم شود تا هدایت کند قرآنی که مجوعه ای از مجهولات و ابهامات و اسرار باشد بدرد نمی خورد. »
قرآن معلوم است، شما سواد فهمش را کسب کن!
کتاب فیزیک دانشگاه، مجهول نیست، دانش آموز کلاس ابتدایی سواد فهمش را ندارد.
شما از قرآن آن مقدار می فهمی که قابلیتش را داری. به آنچه از قرآن فهمیده ای عمل کن! اگر راه فهم قرآن برایت باز نشد، بنده را لعن کن! برای مثال به این آیه عمل کن: « أَ لَمْ یعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یرى» آیا می دانی که خدا می بیند یا نمی دانی؟ اگر می دانی که می بیند، پس چنان زندگی کن که گویی هر لحظه در منظر خدا هستی! تو چنین باش ببین اسرار قرآن برایت آشکار می شود یا نه؟ امّا اگر این آیه را خواندی و اعتناء نکردی و به کار نبستی، آنگاه مصداق این آیه می شوی که: « وَ مَنْ یعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیضْ لَهُ شَیطاناً فَهُوَ لَهُ قَرین»؛ آنگاه راه فهم قرآن به رویت بسته نمی شود. قرآن کتاب هدایت است برای کسی که به مقداری که آن را می فهمد عمل کند، امّا اگر کسی به مقداری که فهمیده عمل نکرد، برای او کتاب گمراهی می شود. « یضِلُّ بِهِ کَثیراً وَ یهْدی بِهِ کَثیراً وَ ما یضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفاسِقین ــ گمراه می کند با آن (قرآن) افراد زیادی را و هدایت می کند با آن(قرآن) افراد بسیاری، و گمراه نمی کند مگر فاسقان را.» فاسق یعنی که؟ یعنی آنکه به مقدار فهمش عمل نمی کند.
قرآن فقط دعوی هدایتگری ندارد بلکه قرآن، هم هدایت کننده است هم گمراه کننده. دریا، رحمت است برای آنکه شنا بلد باشد و در آن شنا کند و موجب هلاکت است برای کسی که شنا بلد نباشد و وارد آن شود.

۱۳ـ فرموده اید: « اگر علما نظر هم را نقض کنند قرآن که باید عامل و باعث اتحاد واتفاق گردد عامل و باعث اختلاف و تفرق وتشتت خواهد شد. »
مواردی که علما در آن اتّفاق نظر دارند، هزاران بار بیش از موارد اختلافی است؛ و اغلب موارد اختلافی نیز صدمه ای به اتّحاد نمی زنند. البته اگر کسی دنبال بهانه باشد برای نفس چرانی، همین مقدار اختلاف بین علما کافی است تو او آن را دست آویز قرار داده و به حزب شیطان بپیوندد.

۱۴ـ فرموده اید: «و این اختلاف بین علماء عامل مجهول ماندن حقایق قرآن است عزیزم »
نخیر عزیزم. قرآن مجهول نمانده، من و تو جاهل به قرآنیم. کسی که راه فهم قرآن را بلد است، به حقایقش رسیده است. علم علّامه طباطبایی در المیزان نیست؛ بلکه در نزد شاگردان معنوی اوست، که از قلبی به قلبی دیگر منتقلش می کنند. چرا که « درس عشق در دفتر نباشد.» امثال المیزان را هم نوشته اند که اهل خیال، بی نصیب از قرآن نمانند. البته خود علّامه نیز معدوم نگشته اند؛ بلکه هستند و حقیقت جویان از خزائن علمشان بهره می برند. شخصاً می شناسم کسانی را که از محضرشان بهره می برند و توفیق خاک روبی از کفش برخی از این اهل صفا را دارم.
سخن آخر اینکه:
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی ـ این ره که تو می روی، به ترکستان است.
اختلاف علمای ظاهر، ظاهر است و اتّفاق اهل حقیقت، غیر ظاهر. آن اختلاف، خواست خداست تا بندگانش را بیازماید؛ و این اتّفاق جزای آن کسی است که از آن اختلاف رسته باشد.
اگر کسی به یقین هایش عامل باشد، مجهولاتش را معلوم می کنند. امّا اگر کسی معلوم روی معلوم بگذارد و عامل به معلومات خویش نباشد، تبدیل به می شود به مرتع شیطان که شیاطین در او می چرند و از زبانش سخن می گویند و با فکر خیالات می بافند.
ما راه و چاه را نمودیم، خواه شاکر باش و خواه کافر نعمت. ما شاء الله و لا قوّه الّا بالله.
نگارنده مطلب : احد ایمانی

Print Friendly, PDF & Email
No votes yet.
Please wait...

دیدگاه ها