سرخط خبرها

آیا منع موجب حریص شدن می شود؟ منع باعث اکراه در دین و ارتداد نمی شود ؟

پرسش:
یک بچه کوچک را وقتی می گوئی حق نداری در قندان را باز کنی همش می خواد راهی برای باز نمودن ان پیدا کنه! زمانی ویدیو درایران ممنوع وحتی حرام می دانستند و همه به دنبال کرایه نمودن ان برای یک شب بودند! وقتی حلال و ازاد شد بعداز مدتی دیگه در کنج خانه ها خاک خورد توجه ای نمی شد..الان ماهواره به این شکل است…!!!زمانی من خودم بازی شطرنج را دوست داشتم زمانی که ان را حرام و ممنوع نموده بودند هر روز بازی می کردم ولی وقتی انرا حلال اعلام نمودند و فدراسیونی راه انداختند خود به خود بیخیالش شدم…!!! دموکراسی یعنی اینکه هر کسی با هر دین و مذهب و آئینی زندگی کند! در خیلی کشورها در یک آپارتمان مسلمان ومسیحی و ادیان دیگر بدون مشکلی درکنار یکدیگر هستند بدون اینکه به دین هم توجه کنند زندگی زیبائی با هم دارند..دین و مذهب شخصی است وقتی اجباری و موروثی و سیاسی شودانوقت است که هم به دین جفا شده هم شخص پیرو درست پیروی نخواهد نمود…درکشورهای اسلامی ای می بینیم که یک مسلمان حجاب دارد ومسلمان دیگری ندارد! مگه نمی گن لااکراه فی الدین! پس چرا یه کودک که متولد می شود بدون اینکه فهم وشعوری داشته باشد به ان برچسب بچه مسلمان می زنند ؟مگه خدا نگفته تحقیق کن و دینت را انتخاب کن؟پس چرا این کودک که به سن بلوغ می رسد و با تحقیق بر فرض دین دیگری را انتخاب می کند به او می گویند مرتد؟!!! اگر قرار است با تحقیق انتخاب شود ان اذان و اقامه دم گوش هنگام تولد و زدن برچسب بچه مسلمان چیست…؟اگر قرار است اینگونه باشد پس کلام اجباری نبودن دین و تحقیق نمودن چیست و مرتد نام دادن چیست؟چرا این همه تناقض وجود دارد؟یا کلام خدا را تحریف نموده اند و یا برخی حضرات از روی سلیقه شخصی کلام را تفسیر می نمایند…چراهای بسیاری وجود دارد که متأسفانه جوان ایرانی به دلیل امن ندیدن محیط جرات بازگوئی پرسشهایش را ندارد تا کسی به وی جواب دهد و اورا قانع کندپس مجبوراست همیشه در دل به چیز دیگری باندیشد و در باطن گونه ای دیگر باشد…!!!حدایا پناه می برم به تو قومی متفکرند درمذهب و دین قومی به گمان فتاده در راه یقین ترسم از روزی که بانگ آید ره نه ان است و نه این!!!بدرود
پاسخ:
۱ـ روانشناسی واکنشها
اینکه برخی افراد اگر منع شوند حریص می شوند درست است؛ امّا چنین نیست که این یک حکم کلّی باشد. مردم دو دسته اند: آنها که تابع منطق هستند آنها که تابع نفسانیّات خود می باشند. به گروه نخست اگر بگویی فلان کار را نکن! می پرسد چرا؟ وقتی دلیلش را شنید و آن را قانع کننده یافت، دیگر آن کار را نمی کند. امّا اگر به گروه دوم بگویی این کار را نکن! نمی پرسد چرا؟ بلکه سعی می کند خلافش را انجام دهد. امّا چرا؟ بی تعارف، چون اینها عقلشان رشد نیافته است. خود شما هم ندانسته به این نکته ی روانشناختی اشاره نموده اید. فرمودید: « یک بچه کوچک را وقتی می گوئی حق نداری … » کودک یعنی چه؟ یعنی انسانی که هنوز عقلش رشد نکرده است. کودک هنوز عقل و منطق ندارد؛ بلکه طبق خواسته های نفسانی اش رفتار می کند. امّا چرا برخی بزرگسالان چنین رفتاری دارند؟ چون برخی بزرگترها نیز فقط هیکل بزرگ کرده اند؛ ولی از نظر عقلی هنوز کودکند؛ لذا دقیقاً با منطق کودکان رفتار می کنند. حتّی برخی ها علم هم دارند و متخصّص فلان رشته هم هستند، امّا هنوز عقلشان کودک است. توجّه داشته باشید که از نظر روانشناختی، فرق است بین عقل و هوش و علم. چه بسیار باهوشها که عقل ضعیفی دارند یا اصلاً عقل ندارند. افرادی وجود دارند که کاملاً دیوانه اند؛ امّا قادرند مسائل پیچیده ی ریاضی را حلّ کنند. افرادی وجود دارند که دریای اطّلاعات هستند، امّا دیوانه اند. لذا حساب عقل از حساب هوش و علم جداست. عقل آن نیرویی است که خوب و بدها و باید و نبایدها را تشخیص می دهد. لذا اگر کسی خیلی باهوش یا باسواد و دارای علم فراوان باشد ولی عقل نداشته باشد، باز هم در تشخیص خوب و بدها و باید و نبایدها دچار مشکل می شود. نوابغی وجود ندارد که در درک خوب و بدها و باید و نبایدها دچار مشکلند؛ لذا حتّی توان ادراه ی زندگی فردی خودشان را هم ندارند، در حالی که هستند افرادی با ضریب هوشی پایینتر از متوسّط که بدون هیچ مشکلی زندگی می کنند؛ چون توانایی خوبی در درک خوب و بدها و ارزش و ضدّ ارزشها و باید و نبایدها دارند.
عاقل اگر کاری را می کند، با دلیل می کند و اگر کاری را نمی کند، باز با دلیل نمی کند. امّا غیر عاقل یا فرد ضعیف العقل، کارهایش عمدتاً دلیل ندارد؛ بلکه کارهایش اغلب علّت دارد؛ یعنی اکثراً طبق یک منطق عقلی کارش را انجام نمی دهد، بلکه انگیزه هایی باعث می شوند که دست به کاری بزند. کودکان اکثراً این گونه اند. لذا شما نمی توانید به سادگی با دلیل و منطق یک کودک را به کاری وادار کنید امّا به آسانی می توانید با ایجاد انگیزه هایی او را به کاری متمایل کنید؛ به نحوی که با جان و دل آن را کار را انجام دهد.
بلی اگر کودک را از کاری منع کنی، حریص می شود. اگر بزرگسال کودک عقلی را هم از کاری منع کنی حریص می شود به انجام آن کار. امّا افراد عاقل، نه به منع ها اهمّیّت می دهند نه به تشویقها؛ بلکه هر کاری را که دلیل منطقی برایش داشته باشند انجام می دهند و الّا ترکش می کنند.

۲ـ فرموده اید: « دموکراسی یعنی اینکه هر کسی با هر دین و مذهب و آئینی زندگی کند! »
تعریف تازه ای از دموکراسی ارائه داده اید که در هیچ کتاب فلسفه ی سیاست یافت نمی شود. شما بزرگوار دانشجو یا محصّل هستید؛ لذا برای شما شایسته نیست که این گونه بدون توجّه به معنی درست کلمات آنها را استعمال کنید. واژه ی دموکراسی از اصطلاحات مربوط به علم سیاست و علم فلسفه ی سیاست است؛ و ربطی به این مطلبی که شما فرموده اید ندارد.
در علم سیاست، حقیقتی مطرح است؛ آن حقیقت این است که جامعه بدون قانون و حکومت و حاکم نمی تواند باشد. این اصلی عقلایی است که جز آنارشیستها(هرج و مرج طلبها) کسی منکر آن نبوده و نیست. امّا اینجا سوالاتی مطرح است؛ آن سوالات عبارتند از:
الف: چه کسی باید قانونگذار باشد؟
ب: چه کسی باسد حکومت بکند؟
برای این سوالات چند جواب وجود دارد.
عدّه ای گفته اند: فقط خدا حقّ قانونگذاری دارد؛ و فقط او حقّ دارد کسی را به عنوان حاکم جامعه(مجری قوانین خودش) تعیین کند. چون تنها اوست که از قانون نفعی نمی برد؛ لذا تنها او می تواند قانون را به نفع خود نگذارد. همچنین تنها اوست که از تمام نیازهای فردی و اجتماعی و معنوی انسان خبر دارد؛ لذا تنها او می تواند بهترین قانون را وضع نماید. از آن سو باز تنها خداست که می داند چه کسی بهترین گزینه است برای اجرای قوانین خدا در اجتماع؛ لذا تنها خدا حقّ دارد مجری احکام خود یا همان حاکم جامعه را مشخّص نماید. این همان نظریّه ی حکومت خدا بر مردم است.
امّا عدّه ای دیگر گفته اند: باید فردی که قدرت و حاکمیّت را به هر نحوی در اختیار گرفته بر مردم حکومت کند. قانون را هم خود او وضع می کند. این همان نظریّه حکومت فرد بر جامعه است؛ که اصطلاحاً حکومت استبداد فردی گفته می شود. این شکل از حکومت، از هزاران سال قبل وجود داشته و هنوز هم در بسیاری از کشورها به اشکال گوناگون وجود دارد.
عدّه ای دیگر گفته اند: باید یک قبیله ی بانفوذ بر جامعه حکومت کنند. این همان نظریّه ی استبداد قبیله ای است؛ که در گذشته بوده و امروزه نیز در برخی کشورها جریان دارد؛ مثلاً در عربستان که خاندان آل سعود بر آن حاکمند.
عدّه ای دیگر گفته اند: باید فرهیختگان و دانشمندان و اندیشمندان یک جامعه گرد هم آیند؛ و مجلس فرهیختگان را تشکیل دهند؛ و با مشورت همدیگر و به روش رأی گیری و با ملاک قرار دادن رأی اکثر افراد آن مجلس، قانون را وضع کنند؛ و نیز کسی را را که لایق تشخیص می دهند برای حاکمیّت انتخاب کنند؛ و هر گاه دیدند که او کارش را درست انجام نمی دهد، او را استیضاح یا عزل نمایند. این نظریّه همان نظریّه ی دموکراسی فرهیختگان است که افلاطون آن را بیان نمود. این شیوه تقریباً هیچگاه در جهان عملی نشده و اکنون هم مصداق خارجی ندارد.
عدّه ای دیگر گفته اند: از بین مردم یک جامعه، باید افراد بالغ و رشید (مثلاً افراد بالای شانزده سال یا بالای هجده سال یا بالای بیست سال، بسته به قانون کشورها) در انتخابات شرکت کنند؛ تا اوّلاً نوع حکومت خودشان را تعیین کنند. ثانیاً افرادی را انتخاب کنند تا آنها قانون گذاری کنند. ثالثاً یا خودشان کسی را به عنوان مجری قانون انتخاب کنند یا به وکلای خود این اجازه را بدهند که آنها مجری قانون را انتخاب کنند. گفتنی است که در این شیوه، همواره رأی اکثریّت ملاک عمل است. این شیوه همان دموکراسی رایج در جهان امروز است.
پس توجّه داشته باشید که دموکراسی در واقع از آموزه های علم سیاست و اصلاً ربطی به آن مسأله ای که شما فرموده اید ندارد. شما بزرگوار در حقیقت خلط نموده اید بین مسأله ی آزادی عقیده و مسأله ی دموکراسی.
حالا این سوال مطرح است که آیا دموکراسی روش عاقلانه ای است؟
دموکراسی در واقع از از اقسام حکومت بشر بر بشر است؛ لکن نه حکومت یک فرد بر جامعه یا حکومت جامعه بر جامعه؛ بلکه در واقع حکومت بخشی از جامعه است بر کلّ جامعه.
فرض کنید کشوری صد میلیون نفر جمعیّت دارد. از این تعداد، سی میلیون نفرشان زیر سنّ رأی دادن هستند. پس هفتاد میلیون نفرشان حقّ رأی دارند. امّا در مقام عمل، تمام این هفتاد میلیون در انتخابات شرکت نمی کنند؛ بلکه در بهترین حالتها مثلاً شصت درصدشان در انتخابات شرکت می کنند؛ البته در غرب این درصد همواره زیر پنجاه درصد است. حال اگر فرض کنیم که شصت درصد اینها در انتخابات شرکت نموده اند، تعداد شرکت کننده ها می شود ۴۲ میلیون نفر. فرض کنید در انتخاب رئیس جمهور، چهار نفر هم نامزد شده اند. نفر اوّل مثلاً ۱۵ میلیون رأی می برد. نفر دوم ۱۲ میلیون، نفر سوم هشت میلیون و نفر چهارم نیز هفت میلیون. پس در عمل، نماینده ی همان ۱۵ میلیون نفر است که بر کلّ جمعیّت ۱۰۰ میلیونی یک کشور حکومت می کند. و این یعنی استبداد ۱۵ میلیون نفر بر کلّ جامعه.
حال چه فرقی می کند که ۱۵ میلیون نفر بر جامعه حاکم شوند یا یک قبیله حاکم شود یا یک نفر حاکم شود؟
همگی حکومت بشر بر بشر هستند؛ که امری است نامعقول. اصلاً فرض کنید همه ی مردم دنیا یک نظر بدهند و نظر شما مخالف نظر آنها باشد؛ آنها روی چه منطقی باید نظرشان را بر تو تحمیل کنند؟ طبق چه منطقی باید پذیرفت که همه راه درست را برگزیده اند و تو اشتباه می کنی؟ روزی همه می گفتند: « خورشید به دور زمین می چرخد.» امّا یک نفر به نام گالیله می گفت: « زمین دور خورشید می چرخد.» در نهایت هم دیدیم که حقّ با همان یک نفر بود.
خلاصه آنکه دموکراسی، یک فریب بزرگ است. یک استبداد دسته جمعی است.
البته بماند که در مقام عمل، در واقع همان درصد برنده هم حاکم نیستند؛ بلکه حاکمان واقعی در سیستم دموکراسی، صاحبان ثروت و قدرت هستند که امکانات تبلیغی را در دست دارند؛ و ذهنها را به سمتی که خودشان می خواهند سوق می دهند. لذا اگر خبرها را گوش داده باشید متوجّه شده اید که خود مردم غرب هم این حقیقت را فهمیده اند که در واقع یک درصد ثروتمند است که بر ۹۹ درصد جامعه حکومت می کند.
امّا عقل چه می گوید؟
عقل می گوید تنها خدا حقّ دارد برای بشر قانون وضع کند؛ و تنها او حقّ دارد فرمان دهد؛ و تنها او حقّ دارد مجریانی را برگزیند تا قانونش را در جامعه پیاده سازند.

۳ـ فرموده اید: « در خیلی کشورها در یک آپارتمان مسلمان ومسیحی و ادیان دیگر بدون مشکلی درکنار یکدیگر هستند بدون اینکه به دین هم توجه کنند زندگی زیبائی با هم دارند.»
اوّلاً گاو و گوسفندها هم باهم در یک طویله زندگی می کنند؛ و کاری هم به کار هم ندارند.
ثانیاً چنین کشوری که شما می گویید غیر از چند کشور اسلامی کجاست؟ ما هر چه در اوضاع کشورهای جهان نظر می کنیم، چنین کشوری را نمی بینیم. بهترین زندگی همزیستی بین نژادها و اقلیّتهای دینی در ایران خودمان است. بلی اگر شما قصد دارید چشم و گوشتان را به روی واقعیّت جهان ببندید و هر چه غربی ها شعار دادند باور کنید، حرفی نیست. در بسیاری از کشورهای دموکراتیک غربی، زنان با حجاب حقّ ندارند در ادارات کار کنند یا وارد دانشگاه یا مدرسه شوند. زندانهایشان پر است از مسلمانانی که هیچ جرمی ندارند جز مسلمان بودن. در قلب اروپا، در بوسنی و هرزگوئین، سربهای مسیحی با حمایت اروپائیان، هزاران مسلمان را کشتار نمودند. در آلمان سالانه تعداد زیادی مسلمان توسّط نئو نازی ها به قتل می رسند. چندین ایرانی در کشورهایی مثل کانادا و آمریکا و … به جرمهای واهی در زندانند. مثلاً یک خانم ایرانی را به جرم خرید دوربین دید در شب زندانی نموده اند؛ در حالی که این گونه دوربین در آن کشورها آزادانه فروخته می شود. چندین هزار عراقی و افغانستانی توسّط حدود چهل کشور دنیا قتل عا شده اند. این سربازها چه کسانی هستند؟ مردم همان کشورهایی هستند که شما آنها را متمدّن می دانید؛ و خیال می کنید که کاری با پیروان دیگر ادیان ندارند. آنها با کدام پول می جنگند؟ با پولی که مردم آن کشورها به عنوان مالیات می پردازند.
مشکل شما این است که آمار دستتان نیست. بیشترین کسانی که در طول سال کشته می شوند، مسلمانها هستند. و چه کسانی آنها را می کشند؟ یا غربی های دموکرات یا حکومتهای خودشان که وابسته به همان غربی ها هستند و از آنها سلاح می گیرند، یا توسّط تروریستهایی که توسّط همان غربی ها تجهیز شده اند.
از خودتان بپرسید که طالبان را چه کسانی درست کردند؟ القاعده را چه کسی راه انداخت؟ روشن است انگلیس و آمریکا و عربستان. خود عربستان را چه کسی حمایت می کند؟ روشن است آمریکا و انگلیس و … . اگر اینها بخواهند طالبان و القاعده را نابود کنند، تنها یک هفته کافی است. اینها توسط عربستان تغذیه ی مالی و تجهیزاتی می شوند؛ و مهار حاکمان عربستان هم در دست آمریکا و اروپاست. صدّام را چه کسی حمایت می کرد؟ روشن است، آمریکا و اروپا. اینها برای چه این بازیچه ها را درست می کنند؟ برای آنکه بهانه داشته باشند برای هجوم به مسلمانها. آمریکا و چهل کشور دیگر در عراق و افغانستان چه غلطی می کنند؟ آیا این کشورها عددی هستند که برای آمریکا و اروپا خطری داشته باشند؟
بلی در فلان آپارتمان اروپایی یک مشت مسلمان بی نماز و بدتر از یهودی با مسیحیان و یهودیان و … زیست می کنند؛ آنها هم کاری به کار این مثلاً مسلمان ندارند. روشن است، نباید هم با او کاری داشته باشند. او جز منفعت چیزی برای آنها ندارد. مثل آنها شرابش را می خورد؛ مثل آنها زن و دخترش لخت می گردند. مثل آنها با اسلام حقیقی ضدّیّت دارد. و … . امّا وای از آن روزی که یک مسلمان راستین در آن آپارتمان باشد؛ سر هفته نشده، از پنجره پرتش می کنند توی خیابان و بعد هم می گویند خودکشی کرد. مگر ندیدید در آلمان چه کردند؟ یک آلمانی به زنی مسلمان در پیش شوهرش اهانت نموده بود؛ که کار به دادگاه کشید. در دادگاه و جلوی چشم قاضی و مأموران، آلمانی چاقو را از جیبش در آورد و زن مسلمان را با ضربات متعدّد به قتل رساند؛ و مأموران آلمانی فقط نگاه کردند.
سوال؛ چطور یک متّهم با چاقویی در جیبش در داگاه حضور یافته است؟ کجای دنیا اجازه می دهند متّهم با خود چاقو حمل کند، آن هم در داگاه؟ چرا وقتی او آن زن مسلمان را با آن وضع فجیع می کشت مأموران فقط نگاه می کردند؟ چرا آن فرد قاتل را مجازات جدّی نکردند؟
جواب روشن است. همه ی اینها نقشه ی خود دادگاه بود. می خواستند از مسلمانان آلمانی زهر چشم بگیرند. چون در آلمان، هر روز صدها نفر آلمانی مسلمان می شوند؛ و این امر آلمانی ها را به وحشت انداخته است. لذا با این ترفندها سعی دارند مانع از گرایش افراد غیر مسلمان به اسلام شوند.

۴ـ فرموده اید: « دین و مذهب شخصی است وقتی اجباری و موروثی و سیاسی شودانوقت است که هم به دین جفا شده هم شخص پیرو درست پیروی نخواهد نمود.»
مگر دین و مذهب مسواک و حوله است که شخصی باشد؟ کسی که وارد جامعه می شود، انسان است؛ و انسان نمی تواند عقیده اش را در خانه بگذارد و بدون عقیده وارد جامعه شود. مگر آن کافر، وقتی وارد جامعه می شود، کفرش را در خانه می گذارد؟ کفر هم خودش یک عقیده و دین است. چطور من مسلمان باید دینم را در خانه بگذارم و کافر وارد جامعه شوم، امّا آن کافر، با کفرش به جامعه بیاید؟ چرا او هم کفرش را در خانه نمی گذارد و مسلمان وارد جامعه نمی شود؟ چرا من باید با دین او وارد جامعه شوم؟ چرا او با دین من وارد جامعه نشود؟
اگر کسی با عقیده و دینش وارد جامعه نشد، معنایش این نیست که او حقیقتاً دینی در جامعه ندارد؛ بلکه معنای این کار آن است که او دین خود را کنار گذاشته و با دین فردی دیگر در جامعه حضور دارد. چون خود بی دینی هم دین است. برخی معتقدند که دین امری شخصی است؛ امّا همین عقیده خودش هم یک عقیده و دین است. آیا آنکه این عقیده را دارد، این عقیده اش را در خانه می گذارد؟ اگر حقیقتاً او هم عقیده اش را کنار گذاشته، پس باید عکس آن عقیده را داشته باشد. چون انسان در هر حال عقیده دارد. انسان بی عقیده در واقع همان مجسمه است. لذا دروغ می گویند آنها که می گویند من عقیده ام را با خودم به جامعه نمی آورم. اگر حجاب، یک عمل دینی است، بی حجابی هم یک عمل دینی است. اگر ریش گذاشتن یک رفتار دینی است، زدن ریش هم یک رفتار دینی است. لکن حجاب و گذاشتن ریش، عملی است مربوط به دین اسلام، و بی حجابی و زدن ریش عملی است مربوط به دینی که در مقابل اسلام است.
خلاصه آنکه: ورود انسان به جامعه بدون عقیده و دین، ذاتاً محال است. وقتی یک کافر به یک مسلمان اعتراض می کند که چرا حجاب داری، یعنی در واقع دارد از عقیده ی خودش که مخالف با حجاب است، دفاع می کند. همان گونه که وقتی یک مسلمان به بی حجاب اعتراض می کند، دارد از عقیده ی خودش دفاع می کند.
امّا سیاست.
هر عقیده و دینی سیاستی هم دارد. کفر هم سیاست خود را دارد. از جمله سیاستهای کفر یکی هم همین است که تلاش می کند با شعار «ین امری شخصی است» میدان را از مذهبی ها خالی کند، تا طرفداران خودش جامعه را قبضه کنند. انسان، گاو نیست که سیاست نداشته باشد. صاحب هر عقیده ای سیاستی متناسب با عقیده ی خود هم دارد. حتّی شعار « جدایی دین از سیاست» هم خودش یک شعار سیاسی است که معتقدان به دین کفر یا سکولاریسم در پیش گرفته اند.
امّا موروثی بودن دین.
اکثر مردم عقیده ی خود را از دیگران به ارث می برند؛ چه صاحب عقیده ی الهی باشند و چه صاحب عقیده ی غیر الهی باشند. مثلاً خود شما هم که این حرفها را زده اید، این حرفها را از دیگران به ارث برده اید. کافر، کفر را از دیگر کافران می آموزد، مؤمن هم ایمان را از دیگر مؤمنان می آموزد. ارثی بودن عقیده، یک امر کاملاً طبیعی است؛ و الّا باید هر کسی برای خودش یک عقیده ی منحصر به فرد اختراع می نمود. بلی وقتی کسی عقیده ای را به ارث برد، باید در آن تعقّل بکند، تا اگر نادرست است کنار بگذارد و در پی یک عقیده ی دیگر برود. امّا آن عقیده ی دیگر را هم که قبول کند، باز ارثی خواهد بود. چون خودش که مخترع آن عقیده نیست؛ بلکه آن را از دیگری می آموزد.
لذا ارثی بودن عقیده، بد نیست؛ بلکه اینکه شخص در آن عقیده ی ارثی تعقّل نکند، بد است.
امّا اجبار.
اساساً عقیده قابل اجبار کردن نیست. عقیده امری قلبی است؛ که ظهور خارجی هم پیدا می کند؛ و امر قلبی ذاتاً غیر قابل اجبار است. اگر امر قلبی را بخواهی با اجبار ایجاد کنی، نه تنها ایجاد نمی شود بلکه عکسش ایجاد می شود. مثلاً اگر کسی را بزنی که فلانی را دوست داشته باش، نه تنها او را دوست نمی دارد، بلکه از او بیشتر متنفّر می شود.

۵ـ فرموده اید: « درکشورهای اسلامی ای می بینیم که یک مسلمان حجاب دارد ومسلمان دیگری ندارد! »
کشوری که در آن بی حجابی جایز است، کشور اسلامی نیست؛ بلکه کشور کفر است که تعدادی مسلمان هم در آن زندگی می کنند. تعبیر « کشور اسلامی بی حجاب» مثل تعبیر «دایره ی چهارضلعی» است. کشور اسلامی نامیدن چنین کشوری مثل آن است که بگویی: «عربستان یک کشور دموکراتیک بدون انتخابات است.»

۶ـ فرموده اید: « مگه نمی گن لااکراه فی الدین! پس چرا یه کودک که متولد می شود بدون اینکه فهم وشعوری داشته باشد به ان برچسب بچه مسلمان می زنند.»
بلی «لا اکراه فی الدین»؛ یعنی دین امری قلبی است و ذاتاً نمی توان کسی را مجبور به دین داشتن کرد. امّا این بدان معنا نیست که نتوان جلوی رفتار بیرونی افراد را هم گرفت. مردم آزادند که هر دین و عقیده ای داشته باشند؛ امّا در هیچ جای دنیا مردم آزاد نیستند که هر کاری دلشان می خواهد انجام دهند. اگر کسی بی حجاب وارد جامعه ی مسلمین شد، می توان او را مجازات کرد. بلی نمی توان او را معتقد به حجاب کرد؛ امّا می توان مانع از فسادگستری او شد. کما اینکه یک مسلمان اگر در آمریکا با حجاب وارد دانشگاه شود، او را راه نمی دهند. بلی آنها هم نمی توانند عقیده ی یک دختر مسلمان را با زور از او بگیرند، امّا می توانند مانع از آن شوند که او طبق عقیده اش در جامعه رفتار کند. در کلّ دنیا، اکثریّت یک جامعه عقیده ی خودشان را قانون آن جامعه کرده اند؛ لذا مخالف با آن عقیده را مجازات می کنند. لذا اگر شما وارد هند شدید، حقّ ندارید گاوی را سر ببرید. اگر به آمریکا رفتید، نمی توانید علناً از ایران اسلامی اعلام حمایت بکنید. یا در آمریکا و اروپا نمی توانید هولوکاست را زیر سوال ببرید.
امّا چرا مسلمان زاده را بچّه مسلمان می گویند؟
پس چه بگویند؟ بگویند کافر زاده؟ یا مسیحی زاده؟ یا یهودی زاده؟ یا … ؟
لابد می گویید به او اسلام را یاد ندهند. یاد ندادن اسلام، یعنی یاد دادن کفر. چون وقتی یادش ندهی که خدایی هست، یعنی یادش داده ای که خدایی نیست. اگر نماز را یادش ندهی، پس بی نمازی را یادش داده ای. کودک، مجسمه نیست که تو خالی بماند. اگر چیزی را به او یاد ندهی، ضدّ آن در ذهنش شکل می گیرد. آیا کفّار به کودکان خودشان اسلام یاد می دهند که ما به کودکان خودمان کفر یاد بدهیم؟! در کلّ دنیا، کودکان توسّط والدین آموزش داشته می شوند؛ و هیچ کسی هم خلاف اعتقاد خودش را به کودکش یاد نمی دهد. کسی هم با آموزش یافتن، اختیارش را از دست نمی دهد. لذا چه بسیار کافر زاده ها که بعد از بزرگ شدن، مسلمان شده اند، و چه بسیار مسلمان زاده ها که بعد از بزرگ شدن کافر شده اند.

۷ـ فرموده اید: « مگه خدا نگفته تحقیق کن و دینت را انتخاب کن؟پس چرا این کودک که به سن بلوغ می رسد و با تحقیق بر فرض دین دیگری را انتخاب می کند به او می گویند مرتد؟!!! اگر قرار است با تحقیق انتخاب شود ان اذان و اقامه دم گوش هنگام تولد و زدن برچسب بچه مسلمان چیست…؟»
اوّلاً کسی با اذان و اقامه در گوشش گفتن، حقیقتاً مسلمان نمی شود. فرد آزاد است، و هر گاه خودش اراده نمود، هر عقیده ای را می تواند بپذیرد.
ثانیاً لفظ مرتدّ یعنی کسی که از حقّ برگشته است. آیا کسی که از حقّ برگشته حقّ نداریم به او بگوییم که از حقّ برگشته؟ همان گونه که او آزاد است هر عقیده ای را بپذیرد، ما هم آزادیم که او را مرتدّ بنامیم. آیا چون او آزاد است پس ما باید از خودمان سلب آزادی کنیم؟! مرتدّ فحش نیست بلکه صرفاً بیان این مطلب است که فلانی از حقّ برگشته است.
ثالثاً چنین کسی نیز تا زمانی که علناً شروع به مبارزه با اسلام نکرده است، کسی را با او کاری نیست. امّا اگر بعد از مرتدّ شدن، شروع کرد به تبلیغات بر ضدّ اسلام، نه به جرم ارتداد بلکه به جرم مبارزه با اسلام، گرفته و اعدامش می کنیم. چون وسط دعوا حلوا خیرات نمی کنند. کسی که وارد مبارزه شده، باید بداند که در میدان مبارزه احتمال کشته شدن هم وجود دارد. همه جای دنیا نیز قانون همین است. اگر یک آمریکایی هم شروع کند بر ضدّ کشور خودش توطئه نماید، اعدام می شود.
بلی او آزاد است که اسلام دست بردارد. تا اینجا مشکلی نیست. همچنین آزاد است که بر ضدّ اسلام مبارزه کند. امّا باید بداند که مبارزه هم منطق خودش را دارد. در مبارزه، طرفین، تا می توانند به طرف مقابل، ضربه ی اساسی می زنند. این منطق مبارزه است. اینکه تو بزنی و به من بگویی تو نزن، مطابق با منطق مبارزه نیست. اگر تو آزادی که بزنی، من هم آزادم که بزنم. اسلام هم آزاد است که بزند. اگر تو می خواهی اسلام را نابود کنی، اسلام هم به پیروانش حکم می کند تا تو را نابود کنند. به قول معروف: موشک جواب موشک.
پس دقّت شود که کسی به صرف خروج از اسلام، کشته نمی شود؛ بلکه اگر بعد از ارتداد، با علنی ساختن ارتداد خودش دست به تخریب اسلام بزند، به جرم تخریب اسلام، اسلام نیز حکم تخریب خودش را صادر می کند. این قاعده ی مبارزه است که اگر تو بخواهی مرا نابود کنی، من نیز سعی می کنم تو را نابود کنم تا خودم نابود نشوم.
البته توجّه شود که حساب تخریب از بحث و مناظره جداست. کسی که مرتد شده می تواند با علمای اسلام بحث و مناظره داشته باشد. جواب بحث، بحث است. امّا جواب تخریب، بحث نیست؛ بلکه جواب تخریب، تخریب است. تخریب اسلام با سخن و نوشتار است، و تخریب انسان هم با دار زدن است.

۸ـ فرموده اید: « اگر قرار است اینگونه باشد پس کلام اجباری نبودن دین و تحقیق نمودن چیست و مرتد نام دادن چیست؟چرا این همه تناقض وجود دارد؟یا کلام خدا را تحریف نموده اند و یا برخی حضرات از روی سلیقه شخصی کلام را تفسیر می نمایند. »
یک احتمال را یاد رفته است بگویید. آن هم اینکه «یا برخی ها جهل به دین دارند که توهّم تناقض کرده اند». گفتیم که دین، ذاتاً اجبار بردار نیست. تحقیق در دین هم برای هر کسی ممکن است؛ و با تعلیم دین به کسی، راه تحقیق بر روی او بسته نمی شود. خروج از اسلام نیز برای هر کسی آزاد است. امّا اگر کسی دست به مبارزه بزند، با او مبارزه می شود. اگر او آزاد است، پیروان اسلام هم آزادند. منطقی نیست که بگویید بگذارید مرتدّ، اسلام را نابود کند و شما فقط نظاره کنید. اگر او آزاد است که اسلام را نابود کند، ما هم آزادیم که او را نابود کنیم.
تحریف و تناقضی در قرآن و احکام آن نیست؛ بلکه چون شما مطلب را دقیق نگرفته اید، توهّم تناقض کرده اید. مَثَل شما مَثل آن کسانی است که شنیده اند در احکام اسلام، دست دزد را می برند. لذا وقتی دزدی از زندان آزاد می شود و می بینند که هنوز انگشت دارد، می گویند: این حکومت احکام اسلام را اجرا نمی کند.
امّا یکی نیست به اینها بگوید که دست هر دزدی را نمی برند؛ بلکه وقتی می برند که دوازده شرط داشته باشد؛ و کمتری دزدی پیدا می شود که آن دوازده شرط را داشته باشد. در بحث ارتداد نیز شما بزرگوار فقط به گوشتان خورده که مرتدّ را اعدام می کنند؛ امّا دیگر نمی دانید که هر مرتدّی را اعدام نمی کنند؛ بلکه شرائط متعدّدی دارد؛ که شاید از بین هزاران مرتدّ در مورد یکی هم آن شرائط محقّق نمی شود.

۹ـ فرموده اید: « چراهای بسیاری وجود دارد که متأسفانه جوان ایرانی به دلیل امن ندیدن محیط جردت بازگوئی پرسشهایش را ندارد تا کسی به وی جواب دهد و اورا قانع کندپس مجبوراست همیشه در دل به چیز دیگری باندیشد و در باطن گونه ای دیگر باشد…!!!»
ما که با سوالات جوانان سر و کار داریم، هر گونه مطلبی برایمان ارسال می شود. از فحش و بد و بیراه و برچشب زدن گرفته تا سوالات فنّی فلسفی و علمی و عرفانی. وقتی هم که به فضای دانشگاه می رویم، باز جوانها به راحتی سوالشان را می پرسند؛ و حرفشان را می زنند.
بلی ممکن است در برخی دانشگاهها نیروهای حراست افراطهایی داشته باشند؛ که کارشان نه از سر عقیده است نه سیاست حکومت و نظام؛ بلکه اینها صرفاً می خواهند دانشگاه مربوطه را ساکت نگه دارند تا پیش مسئولان بالاتر به خود ببالند که دانشگاه ما با انظبات است. حتّی در مواردی شده که بنده شخصاً با نیروهای حراست دانشگاهها درگیر شده ام.
البته گاه برخی روحانیون کم سواد نیز برخوردهای نامناسب با سوالات و شبهات دارند؛ که آن نیز در واقع نوعی حالت دفاعی است؛ یعنی چون خودش سواد لازم برای پاسخ دادن را ندارد، لذا به طرف مقابل برچسب می زند تا بی سوادی خودش لو نرود. لذا جوان ما باید بداند که در هر قشری، کم سواد و باسواد وجود دارد. هر پزشکی، حاذق نیست؛ هر مهندسی ماهر نیست؛ هر روحانی نیز اهل پاسخ دادن به پرسشهای اعتقادی نیست. همان گونه که برای درمان بیماری دنبال پزشک حاذق می گردیم، برای یافتن پاسخهای خود نیز باید دنبال اهلش باشیم.

نگارنده مطلب : احد ایمانی

Print Friendly, PDF & Email
Rating: 5.0/5. From 2 votes.
Please wait...

دیدگاه ها