سرخط خبرها

آیا روح داشتن انسان او را از حیوان متمایز می کند و حیوان روح ندارد ؟ پس حیوان با مرگش دیگر نابود می شود؟

پرسش:
در کتاب اندیشه اسلامی۱ خوانده ام که روح داشتن انسان او را از حیوان متمایز می کند و حیوان روح ندارد … پس حیوان با مرگش دیگر نابود می شود، درست است؟ اگر این مطلب درست است پس چرا می گویند اذیت کردن حیوان و کشتن آنهایی که جهت قربانی کردن نیستند، گناه دارد؟
پاسخ:
۱ـ اینکه در منبع ذکر شده در متن پرسش چه ادّعایی شده ، اطّلاعی نداریم ، لذا نفیاً و اثباتاً سخنی در این باره نمی گوییم.
۲ـ امّا این ادّعا که حیوانات روح ندارند ، از نظر جمیع حکمای اسلامی سخنی است باطل. تمام حکمای اسلامی و اکثر متکلّمین کنونی شیعه ، بر این باورند که حیوانات نیز مثل انسانها دارای نفس مجرّده بوده ، حشر اخروی خواهند داشت. آیات قرآن کریم نیز بر اینکه حیوانات محشور خواهند شد تصریح دارد. «وَ إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ ـــ و در آن هنگام که وحوش محشور گردند » (التکویر:۵)
اساساً حیات ، اراده ، احساس ، علم و شعور و امثال این صفات ، اوصاف ذاتی نفس مجرّد می باشند و هر موجودی که واجد این اوصاف باشد ، یقیناً صاحب نفس مجرّد نیز می باشد. و شکّی نیست که حیوانات دارای این اوصاف می باشند ؛ پس یقیناً نفس مجرّد دارند. امّا در مورد گیاهان برخی از حکما مشّاء معتقد بودند که گیاهان نفس مجرّد ندارند ولی حکمت متعالیه (مکتب فلسفی ملاصدرا ) نه تنها برای گیاهان نفس مجرّد را اثبات می کند ، بلکه حتّی جمادات را هم دارای نفس مجرّد می داند. لذا از نظر حکمت متعالیه تمام موجودات عالم مادّه ، بعد از زوال دنیایی وارد عالم برزخ و سپس عالم آخرت خواهند شد ؛ و همگی حشری مناسب خود خواهند داشت.
خداوند متعال در آیه ی ۴۴ سوره اسراء می فرماید: « آسمانهای هفتگانه و زمین و کسانی که در آنها هستند تسبیح او می گویند و هیچ چیزی نیست مگر اینکه تسبیح و حمد او می گوید؛ لکن شما تسبیح آنها را نمی فهمید. او بردبار و آمرزنده است.»
علامه ی طباطبایی ـ رضوان الله علیه ـ در تفسیر این آیه فرموده اند: از کلام خدا استفاده می شود همچنان که خلقت در اشیاء جاری و ساری است ، علم هم در اشیاء سریان دارد و هر موجودی به اندازه ای که از وجود بهره دارد از علم نیز بهره مند است.(المیزان، ج۱۳، ص۱۱۰)
همچنین خداوند متعال می فرماید: « و روزی که دشمنان خدا محشور می شوند به سوی آتش، پس آنها را نگه می دارند تا صفهای بعدی به آنها محلق شوند. وقتی به آن می رسند،‌ گوشها و چشم ها و پوستهای آنها به آنچه می کردند، گواهی می دهند. آنها به پوست های خود می گویند، چرا بر ضد ما گواهی دادید؟ آنها جواب می دهند: همان خدایی که هر موجودی را به نطق آورده ما را گویا ساخته است …»(فصلت/۱۹-۲۱)
علامه ی طباطبایی(ره) در تفسیر این آیه آن را شاهدی دیگر بر با شعور بودن اشیاء دانسته و به آیه ی ۴۴ اسراء اشاره کرده و فرموده اند: جمله « لکن شما تسبیح آنها را نمی فهمید» بهترین دلیل است که تسبیح اشیاء از روی علم و اراده است؛ نه به زبان حال ؛ و از این قبیل است آیه ی ۱۱ فصلت که می فرماید: « سپس خدا به آفرینش آسمان پرداخت، در حالی که به صورت دود بود ، به آن و به زمین فرمود بیایید یا از روی میل و اطاعت یا با اکراه و بی میلی! آنها گفتند: ما از روی میل و اطاعت می آییم.»
علامه ی طباطبایی(ره) فرموده اند: هیچ دلیلی نیست که علم تنها یک سنخ است؛ لذا علم می تواند گونه های مختلف داشته باشد و هر گونه ای هم آثار خاص خود را دارد، پس لازم نیست که از جمادات نیز آثاری مشابه آثار حیوانات یا انسان مشاهده شود. همچنین از آیه ی اخیر استفاده می شود که زمین و آسمان هم اختیار دارند هم تکلیف را می فهمند و هم خدا بر آنها تکلیف نموده است.
علامه طباطبایی(ره) بعد از این بحث قرآنی در ضمن یک بحث فلسفی فرموده اند: هر معلومی و هر صاحب علمی موجود مجرد (غیر مادّی) است ؛ چون علم یعنی حضور یک چیز برای چیز دیگر؛ و هر موجود مجرّدی ، هم می تواند حاضر در نزد خود باشد و هم می تواند حاضر در نزد مجرّدی دیگر باشد. همچنین هر مجرد دیگری می تواند حاضر در نزد او باشد؛ و هر چه برای موجود مجرّد به امکان عامّ ثابت است برای او ضروری است ؛ لذا علم مساوق با وجود مجرّد است. بنا براین موجود مادّی صرف (غیرمجرد) نه می تواند عالم باشد و نه معلوم. لکن از آن جهت که موجود مادّی در تغیر خود ثابت و بالفعل است و در تغیر خود متغیر نیست از این جهت مجرّد است و علم ، در او ساری است.(المیزان، ج۱۷، ص۳۸۱و۳۸۲ و ذیل آیه ۳۰ و۳۱ فصلت(حم سجده ) )
از همین بیانات علامه طباطبایی(ره) روشن می شود که ایشان همه ی موجودات مادّی را دارای نفس مجرّد می دانند؛ ایشان فرمودند که علم مساوق با وجود مجرّد است و موجودات مادّی هم به یک اعتبار دارای جنبه ی تجرّد هستند ، بنابراین آنها نیز عالمند و نفس چیزی نیست جز موجود مجرّدی که یک نحوه تعلق به مادّه دارد.
حکما دلایل دیگری نیز بر این مسأله اقامه کرده و ثابت نموده اند که همه ی موجودات مادّی دارای نفس مجرّدند، که ذکر آنها در این مقاله بدون مقدّمات فلسفی مقدور نیست. بنابراین همه ی موجودات دارای نفس مجرّدند. این نفس مجرّد را در انسان معصوم نفس قدسی یا روح القُدُس ، در انسان عادی نفس ناطقه ، در حیوان، نفس حیوانی و در گیاه ، نفس نباتی می گویند. امّا نفس جمادی ـ اگرچه حقیقتاً وجود دارد ـ لفظ آن استعمال چندانی در حکمت ندارد و به جای آن بیشتر از واژه ی «صورت مثالی جمادات» یا « صورت نوعیّه جمادات » استفاده می شود ؛ البته در مورد اجرام آسمانی «نفس فلکی» هم استفاده می شود. از نظر حکما افعال و حرکات و سیر تکاملی تمام موجودات عالم مادّه توسط همین نفس مجرّد اداره و تدبیر می شود.
نفس جمادات پایین ترین مرتبه ی نفس است و بالاتر از آن نفس نباتی است. لذا نفس گیاهان ، هم کمالات نفس جمادات را داراست هم کمالاتی مختص به خود دارد ؛ که به واسطه ی کمالات نفس جمادی خواصّ جماد مثل داشتن انسجام و حفظ ترکیب در گیاه دیده می شود و به واسطه ی کمالات خاصّ نفس نباتی ، آثار نباتی از آن به ظهور می رسد ؛ مثل رشد و نموّ و تولید مثل. بالاتر از نفس نباتی،‌ نفس حیوانی است که هم کمالات نفس جماد را دارد، هم کمالات نفس نباتی را . و بالاتر از نفس حیوانی ، نفس انسانی است که شامل کمالات همه ی نفوس قبلی است به علاوه ی کمالات خاصّ نوع انسان .
همه ی نفوس یاد شده خود دارای مراتب گوناگونند مثلا نفس یک کرم خاکی با نفس یک میمون قابل مقایسه نیست با اینکه هر دو نفس حیوانی دارند. یا نفس یک گیاه ابتدایی مثل خزه با نفس یک گیاه حشره خوار در یک حدّ نیستند با اینکه هر دو نفس نباتی هستند. در انسان نیز نفس دارای شدّت و ضعف است. نفس کودک ، ضعیفت تر از نفس بزرگسال است و نفس عالِم قویتر از نفس جاهل است و نفس مؤمن قویتر از نفس کافر می باشد. پایین ترین مرتبه ی نفس انسانی که نزدیک به نفس حیوانی است،‌ نفس امّاره است و بالاتر از آن نفس لوامّه و مرتبه ی دیگری از آن ، نفس مطمئنه می باشد و بالاتر از نفس مطمئنه ، نفس قدسیه است که نفس انبیاء و اوصیاء و اولیاء است.البته خود نفس قدسیه هم مراتبی دارد ؛ لذا انبیاء و اوصیاء و اولیاء هم همگی در یک مرتبه نیستند و بالاترین نفس ، از آنِ چهارده معصوم(ع) است. لذا نفوس چهارده معصوم (ع) احاطه ی وجودی بر همه ی عالم داشته فاقد هیچ کمال امکانی نیستند.
به نفس انسان از آن حیث که مشغول اداره ی بدن است نفس یا نفس مدبّره گفته می شود و از آن حیث که یک موجود مجرد عقلی است ــ با صرف نظر از تعلّق آن به جسم ــ روح نامیده می شود ؛ و از این حیث که منشأ تعقّل و مفهوم سازی و به تبع آن نطق است ،‌ نفس ناطقه می گویند ؛ و از آن حیث که یک سری گرایشها و آگاهیهای فطری و ذاتی دارد، وجدان گفته می شود. عقل و خیال و وهم و عاطفه و امثال اینها نیز همگی قوای نفسند؛ یا به عبارت دیگر ، آثار نفس انسانی هستند، همان طور که حرکت ارادی اثر نفس حیوانی است و رشد و نمو اثرنفس نباتی است.
حاصل مطلب اینکه: عقلاً همه ی موجودات مادّی از جمادات گرفته تا انسان همگی جنبه ی تجرّدی داشته بعد از زوال مادّی در عالم بعد از مرگ بقاء خواهند داشت ؛ که نقل شرعی نیز بر آن دلالت دارد. خداوند متعال فرموده است: « فَسُبْحانَ الَّذی بِیدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَی‏ءٍ وَ إِلَیهِ تُرْجَعُون‏. ـــــ پس منزّه است خداوندى که ملکوت همه چیز در دست اوست؛ و به سوى او بازگردانده می شوید» (یس:۸۳) و فرمود: « وَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ . ــــ و آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است، از آنِ اوست ؛ و همه امور ، به سوى باز گردانده می شوند. » (آل‏عمران:۱۰۹) همچنین در روایات آمده است که اشیاء و اماکنی که در آنها و در کنارشان ثواب یا گناه رخ داده در آخرت شهادت خواهند داد و لازمه ی این امر آن است که این اشیاء شعور داشته باشند و در آخرت محشور شوند.
۳ـ از آیات و روایات چنین بر می آید که جمادات و نباتات نیز در حدّ خود خوب و بد را می فهمند و احساس مسئولیّت دارند و متوجّه امر ونهی الهی می شوند ؛ لذا بعید نیست که آنها نیز در حدّ خود تکلیف و ثواب و عقاب داشته باشند. لکن کیفیّت این امور برای ما انسانها معلوم نیست. خداوند متعال می فرماید:« آسمانهای هفتگانه و زمین و کسانی که در آنها هستند تسبیح او می گویند و هیچ چیزی نیست مگر اینکه تسبیح و حمد او می گوید؛ لکن شما تسبیح آنها را نمی فهمید. او بردبار و آمرزنده است.» همچنین خداوند متعال فرمود: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَهَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَینَ أَنْ یحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولا. ــــ ما امانت را بر آسمانها و زمین و کوه‏ها عرضه داشتیم، آنها از حمل آن سر برتافتند، و از آن هراسیدند؛ امّا انسان آن را بر دوش کشید؛ همانا او بسیار ظالم و جاهل بود.» (الأحزاب:۷۲) نیز فرمود: « ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ وَ هِی دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتا أَتَینا طائِعینَ . ــــــ سپس به آفرینش آسمان پرداخت، در حالى که به صورت دود بود؛ به آن و به زمین گفت : بیایید خواه از روى میل و اطاعت و خواه از روی بی رغبتی و اکراه! آنها گفتند: ما از روى میل و طاعت مى‏آییم» (فصلت:۱۱)
از این آیات استفاده می شود که جمادات هم دارای قدرت تشخیص امر و نهی بوده دارای عبادت مخصوص به خود هستند و در آنها نیز امکان تمرّد وجود دارد و الّا معنی نداشت که خداوند متعال بفرماید « ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً » و آنها نیز جواب دهند « أَتَینا طائِعینَ » ؛ چون میل و اکراه جایی معنی دارد که اختیاری وجود داشته باشد. توجّه شود که فعل بر دو گونه است : جبری و اختیاری ؛ و فعل اختیاری خود بر دو قسم می باشد ؛ فعل اختیاری همراه با رغبت و فعل اختیاری همراه با اکراه و بی رغبتی. برای مثال وقتی انسان با تهدید دیگری کاری را انجام می دهد ، کارش اختیاری و اکراهی است نه اجباری ؛ لذا اگر بخواهد می تواند تن به آن تهدید نداده فعل را انجام ندهد. پس خداوند متعال نفرمود: « بیایید خواه از روى اختیار و خواه از روی جبر!» بلکه فرمود: « بیایید خواه از روى میل و اطاعت و خواه از روی بی رغبتی و اکراه !»
همچنین از برخی روایات استفاده می شود که برخی جمادات یا نباتات نیز وارد بهشت خواهند شد. برای مثال ستون حنّانه که درخت خرمای خشکیده ای بود و رسول خدا بر آن تکیه می نمود به ضمانت نبی اکرم (ص) وارد بهشت خواهد شد. همچنین آمده است که حجرالاسود سنگی بهشتی است.
۴ـ در مورد حیوانات خداوند متعال در آیه ی پنجم تکویر می فرماید: «وَ إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَت‏. ـــــــــ و در آن هنگام که وحوش محشور شوند. » از این آیه ی شریفه استفاده می شود که حیوانات و وحوش نیز در آخرت محشور خواهند شد.
امّا اینکه آیا آنها نیز دارای تکالیف لایق به خودند یا نه ؟ و اینکه آیا آنها نیز ثواب و عقاب دارند یا نه؟ تحقیقات جامعی در این باره انجام نشده ولی برخی مفسّرین چون علّامه ی طباطبایی بر آنند که حیوانات نیز تکلیف و ثواب و عقاب مخصوص به خود دارند. از برخی آیات و روایات نیز ـ که تعدادشان هم کم نیست ـ چنین مطلبی استفاده می شود. ــ در انتهای مطلب عین متن علامه ی طباطبایی از ترجمه ی المیزان ارائه خواهد شد. ــ
علّامه مجلسی صاحب کتاب عظیم بحارالانوار فرموده است:« اخبار بسیار زیادى ـ بیش از حدّ شمارش ـ دلالت دارد بر اینکه حیوانات داراى تسبیح و ذکر هستند و خداى خود را می شناسند و منافع و مضارّ خویش را تشخیص می دهند و استبعادى ندارد که آنها مکلّف به بعضى از تکالیف باشند که در صورت ترک آن تکالیف معذّب می شوند چنانچه در اخبار زیادى رسیده که پرنده‏اى صید نمی شود مگر بواسطه ی ترک تسبیح » (بحار الأنوار ، ج‏۲۷، ص: ۲۷۴ )
این مطلب از آیات قرآن کریم نیز قابل استنباط است. خداوند متعال می فرماید:« أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الطَّیرُ صَافَّاتٍ کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبیحَهُ وَ اللَّهُ عَلیمٌ بِما یفْعَلُونَ . ـــــــــ آیا ندیدى تمام آنان که در آسمانها و زمینند براى خدا تسبیح مى‏کنند، و همچنین پرندگان به هنگامى که بر فراز آسمان بال گسترده‏اند؟! هر یک از آنها نماز و تسبیح خود را مى‏داند؛ و خداوند به آنچه انجام می دهند داناست.» (النور:۴۱)
همچنین فرمود: « و سلیمان وارث داوود شد، و گفت:«اى مردم! زبان پرندگان به ما تعلیم داده شده، و از هر چیز به ما عطا گردیده؛ این فضیلت آشکارى است.» (۱۶) لشکریان سلیمان، از جنّ و انس و پرندگان، نزد او جمع شدند؛ آن قدر زیاد بودند که باید توقّف مى‏کردند تا به هم ملحق شوند. (۱۷) (آنها حرکت کردند) تا به سرزمین مورچگان رسیدند؛ مورچه‏اى گفت: «به لانه‏هاى خود بروید تا سلیمان و لشکرش شما را پایمال نکنند در حالى که نمى‏فهمند.» (۱۸) سلیمان از سخن او تبسّمى کرد و خندید و گفت: «پروردگارا ! شکر نعمتهایى را که بر من و پدر و مادرم ارزانى داشته‏اى به من الهام کن ، و توفیق ده تا عمل صالحى که موجب رضاى توست انجام دهم، و مرا به رحمت خود در زمره ی بندگان صالحت وارد کن!» (۱۹) (سلیمان) در جستجوى آن پرنده ( هدهد) برآمد و گفت:«چرا هدهد را نمى‏بینم، یا اینکه او از غایبان است؟! (۲۰) قطعاً او را کیفر شدیدى خواهم داد، یا او را ذبح مى‏کنم، یا باید دلیل روشنى(جهت غیبتش) براى من بیاورد. (۲۱) چندان درنگ نکرد(که هدهد آمد و) گفت: «من بر چیزى آگاهى یافتم که تو بر آن آگاهى نیافتى؛ من از سرزمین«سبا» یک خبر قطعى براى تو آورده‏ام. (۲۲) من زنى را دیدم که بر آنان حکومت مى‏کند، و همه چیز در اختیار دارد، و(به خصوص) تخت عظیمى دارد. (۲۳) او و قومش را دیدم که براى غیر خدا ـ خورشید ـ سجده مى‏کنند؛ و شیطان اعمالشان را در نظرشان جلوه داده، و آنها را از راه بازداشته؛ و از این رو هدایت نمى‏شوند.» (۲۴) چرا براى خداوندى سجده نمى‏کنند که آنچه را در آسمانها و زمین پنهان است خارج(و آشکار) مى‏سازد، و آنچه را پنهان مى‏دارید یا آشکار مى‏کنید مى‏داند؟! (۲۵) خداوندى که معبودى جز او نیست، و پروردگار عرش عظیم است! (۲۶) (سلیمان) گفت: «ما تحقیق مى‏کنیم ببینیم راست گفتى یا از دروغگویان هستى؟ (۲۷) این نامه ی مرا ببر و بر آنان بیفکن؛ سپس برگرد(و در گوشه‏اى توقّف کن) ببین آنها چه عکس العملى نشان مى‏دهند!» ( سوره نمل )
از آیات شریفه به وضوح معلوم است که مورچه فهم و شعور دارد و در برابر هم نوعان خود احساس مسئولیّت و تکلیف می کند لذا به آنها هشدار می دهد. علّامه ی طباطبایی فرموده اند: این مورچه سخنانی می گوید که در حدّ متوسّطین از مردم است.
همچنین از آیات شریفه استفاده می شود که هدد فهم و شعور بالایی داشته ، معنی علم ، شرک و توحید ، عبادت ، سجده ، حکومت ، عمل ، شیطان ، زینت دادن ، خبر ، یقین و قطع ، تخت ، عظمت ، خورشید ، زن و مرد ، قوم ، خدا و … را می داند. و از کلام حضرت سلیمان درباره ی هدد معلوم می شود که برای هدد دروغ گفتن نیز ممکن است. همچنین معلوم می شود که هدد تکلیف و مسئولیّت دارد ؛ و الّا حضرت سلیمان نمی فرمود: « قطعاً او را کیفر شدیدى خواهم داد، یا او را ذبح مى‏کنم، یا باید دلیل روشنى(جهت غیبتش) براى من بیاورد. ». چون عقاب نمودن موجود غیر مکلّف بر شخص حکیم و عادل قبیح است و شکّی نیست که حضرت سلیمان (ع) حکیم و عادل و بلکه بالاتر ، معصوم بوده است.
افزون بر مطالب فوق در برخی روایات نیز تصریح شده که برخی حیوانات چون سگ اصحاب کهف و الاغ بلعم باعورا وارد بهشت خواهند شد. امّا اینکه آیا آنها وارد بهشت انسانها می شوند یا نه؟ معلوم نیست. جایگاه دیگر حیوانات نیز به وضوح معلوم نیست. همین اندازه از روایات استفاده می شود که آنها نیز نوعی حساب و کتاب مخصوص خود را دارا هستند.

۵ـ کلام علّامه ی طباطبایی در باب تکلیف و حشر حیوانات به نقل از ترجمه المیزان، ج‏۷، ص۱۰۲ الی ۱۱۹

« وَ ما مِنْ دَابَّهٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ یطیرُ بِجَناحَیهِ إِلاَّ أُمَمٌ أَمْثالُکُمْ ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَی‏ءٍ ثُمَّ إِلى‏ رَبِّهِمْ یحْشَرُون‏. ـــــــ هیچ جنبنده‏اى در زمین، و هیچ پرنده‏اى که با دو بال خود پرواز مى‏کند، نیست مگر اینکه امّتهایى همانند شما هستند. ما هیچ چیز را در این کتاب، فرو گذار نکردیم؛ سپس همگى به سوى پروردگارشان محشور مى‏گردند. » (الأنعام:۳۸)
« … این آیه خطابش به مردم است، و مى‏فرماید حیوانات زمینى و هوایى همه امت‏هایى هستند مثل شما مردم، و معلوم است که این شباهت تنها از این نظر نیست که آنها هم مانند مردم داراى کثرت و عددند، چون، جماعتى را به صرف کثرت و زیادى عدد، امت نمى‏گویند، بلکه وقتى به افراد کثیرى امت اطلاق مى‏شود که یک جهت جامعى این کثیر را متشکل و به صورت واحدى درآورده باشد، و همه یک هدف را در نظر داشته باشند حال چه آن هدف، هدف اجبارى باشد و چه اختیارى.
هم چنان که از این نظر هم نیست که این حیوانات انواعى و هر نوعى براى خود امتى است که افرادش همه در نوع خاصى از زندگى و ارتزاق و نحوه مخصوصى از تناسل و تولید مثل و تهیه مسکن و سایر شؤون حیات مشترکند، زیرا اگر چه این مقدار اشتراک براى شباهت آنها به انسان کافى است، لیکن از اینکه در ذیل آیه فرمود: ثُمَّ إِلى‏ رَبِّهِمْ یحْشَرُونَ استفاده مى‏شود که مراد از این شباهت تنها شباهت در احتیاج به خوراک و جفت‏گیرى و تهیه مسکن نیست، بلکه در این بین، جهت اشتراک دیگرى هست که حیوانات را در مساله بازگشت به سوى خدا شبیه به انسان کرده است.
حال باید دید آن چیزى که در انسان ملاک حشر، و بازگشت به سوى خدا است چیست؟ هر چه باشد همان ملاک در حیوانات هم خواهد بود، و معلوم است که آن ملاک در انسان جز نوعى از زندگى ارادى و شعورى که راهى به سوى سعادت و راهى به سوى بدبختى، نشانش مى‏دهد، چیز دیگرى نیست، آرى، یک فرد از انسان ممکن است در طول زندگیش در دنیا به لذیذترین غذاها و موافق‏ترین ازدواجها و زیباترین منزلها برسد و در عین حال به خاطر ظلم و جورى که کرده سعادتمند در زندگى هم نباشد، و بر عکس ممکن است جمیع انواع بلاها و شدائد به او روى آورده باشد و او در عین حال به خاطر داشتن کمالات انسانى و نور عبودیت، خوش و سعادتمند بوده باشد.
پس ملاک تنها همان داشتن شعور و یا به عبارت دیگر، فطرت انسانیت است که به کمک دعوت انبیا راه مشروعى از اعتقاد و عمل به رویش باز مى‏کند که اگر آن راه را سلوک نماید و مجتمع هم با او و راه و روش او موافقت کند در دنیا و آخرت سعادتمند مى‏شود، و اگر خودش به تنهایى و بدون همراهى و موافقت مجتمع آن راه را سلوک کند در آخرت سعادتمند مى‏شود، یا در دنیا و آخرت هر دو، و اگر آن راه را سلوک نکند بلکه از مقدارى از آن و یا از همه آن تخلف نماید، در دنیا و آخرت بدبخت مى‏شود.
این آن سنتى است که فطرت هر انسانى آن را قبول داشته، و در دو کلمه خلاصه مى‏شود، و آن دو کلمه عبارتند از: ۱- به کار خیر و اطاعت خدا وادار کردن، ۲- از عمل بد و معصیت بازداشتن و یا بگو:
۱- به عدل و استقامت دعوت نمودن، ۲- از ظلم و انحراف از حق نهى کردن. آرى هر انسانى به فطرت سلیم خود امورى را در باره خود و دیگران نیکو شمرده و آن را عدالت مى‏داند، و امورى دیگر را زشت دانسته آن را به خود و به دیگران ظلم مى‏شمارد، دین الهى هم این فطرت را در همین تشخیص اجمالیش تایید نموده و تفصیل عدالت و ظلم را برایش شرح مى‏دهد.
این خلاصه و چکیده مطالبى است که بحث‏هاى گذشته، آن را افاده نموده و بسیارى از آیات قرآنى تاییدش مى‏نماید، مانند آیه وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاها وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها و آیه‏ کانَ النَّاسُ أُمَّهً واحِدَهً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِیحْکُمَ بَینَ النَّاسِ فِیمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ وَ مَا اخْتَلَفَ فِیهِ إِلَّا الَّذِینَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیناتُ بَغْیاً بَینَهُمْ فَهَدَى اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَ اللَّهُ یهْدِی مَنْ یشاءُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ
تفکر عمیق در اطوار زندگى حیواناتى که ما در بسیارى از شؤون حیاتى خود، با آنها سر و کار داریم، و در نظر گرفتن حالات مختلفى که هر نوع از انواع این حیوانات در مسیر زندگى به خود مى‏گیرند، ما را به این نکته واقف مى‏سازد که حیوانات هم مانند انسان داراى آراء و عقاید فردى و اجتماعى هستند، و حرکات و سکناتى که در راه بقاء و جلوگیرى از نابود شدن از خود نشان مى‏دهند، همه بر مبناى آن عقاید است، مانند انسان که در اطوار مختلف زندگى مادى، آنچه تلاش مى‏کند، همه بر مبناى یک سلسله آراء و عقائد مى‏باشد، و چنان که یک انسان وقتى احساس میل به غذا و یا نکاح و داشتن فرزند و یا چیز دیگر مى‏کند بى‏درنگ حکم مى‏کند به اینکه باید به طلب آن غذا برخاسته یا اگر حاضر است بخورد، و اگر زیاد است ذخیره نماید، و همچنین باید ازدواج و تولید نسل کند. و نیز وقتى از ظلم و فقر و امثال آن احساس کراهت مى‏نماید حکم مى‏کند به اینکه تن به ظلم دادن و تحمل فقر حرام است، آن گاه پس از صدور چنین احکامى، تمامى حرکت و سکون خود را بر طبق این احکام انجام داده، و از راهى که احکام و آراى مزبور برایش تعیین نموده، تخطى نمى‏کند.
همین طور یک فرد حیوان هم- به طورى که مى‏بینیم- در راه رسیدن به هدفهاى زندگى و به منظور تامین حوائج خود از سیر کردن شکم و قانع ساختن شهوت و تحصیل مسکن، حرکات و سکناتى از خود نشان مى‏دهد، که براى انسان، شکى باقى نمى‏ماند در اینکه این حیوان نسبت به حوائجش و اینکه چگونه مى‏تواند آن را برآورده سازد، داراى شعور و آراء و عقایدى است که همان آراء و عقاید او را مانند انسان به جلب منافع و دفع ضرر، وا مى‏دارد. بلکه بسیار شده است که در یک نوع و یا در یک فرد از یک نوع، در مواقع به چنگ آوردن شکار و یا فرار از دشمن به مکر و حیله‏هایى برخورده‏ایم که هرگز عقل بشر آن را درک نمى‏کرده و با اینکه قرن‏ها از عمر این نژاد گذشته، هنوز به آنچه که آن حیوان درک کرده، منتقل نشده است.
آرى، زیست‏شناسان در بسیارى از انواع حیوانات، مانند: مورچه، زنبور عسل و موریانه به آثار عجیبى از تمدن و ظرافتکاریهایى در صنعت، و لطائفى در طرز اداره مملکت، بر خورده‏اند که هرگز نظیر آن جز در بعضى از ملل متمدن دیده نشده است.
قرآن کریم هم در امثال آیه وَ فِی خَلْقِکُمْ وَ ما یبُثُّ مِنْ دابَّهٍ آیاتٌ لِقَوْمٍ یوقِنُونَ مردم را به شناختن عموم حیوانات و تفکر در کیفیت خلقت آنها و کارهایى که مى‏کنند، ترغیب نموده، و در آیات دیگرى به عبرت گرفتن از خصوص بعضى از آنها، مانند: چهارپایان، پرندگان، مورچگان و زنبور عسل دعوت کرده است.
انسان وقتى این آراء و عقاید را در حیوانات مشاهده کرده و مى‏بیند که حیوانات نیز با همه اختلافى که انواع آن در شؤون و هدفهاى زندگى دارند، با اینهمه، همه آنها اعمال خود را بر اساس عقاید و آرایى انجام مى‏دهند، به خود مى‏گوید: لا بد حیوانات هم احکام باعثه (اوامر) و زاجره (نواهى) دارند، و اگر چنین احکامى داشته باشند، لا بد مثل ما آدمیان خوب و بد را هم تشخیص مى‏دهند، و اگر تشخیص مى‏دهند ناچار، مانند ما عدالت و ظلم هم سرشان مى‏شود، و گرنه اگر داراى آن احکام نبودند، و خوب و بد و عدالت و ظلم سرشان نمى‏شد، چرا بایستى انواع مختلفشان در آراء و عقاید مختلف باشند؟ از این هم که بگذریم، چرا افراد یک نوع با هم فرق داشته باشند؟ مى‏بایستى همه، مثل هم باشند، و حال آنکه مى‏بینیم این اسب با آن اسب و این قوچ با آن قوچ و این خروس با آن خروس در تند خلقى و نرمى، تفاوت فاحش و روشنى دارند، و همچنین در جزئیات دیگرى از قبیل حب و بغض و مهربانى و قساوت و رامى و سرکشى و امثال آن، همین اختلافات را مشاهده مى‏کنیم.
و این اختلافات خود مؤید این معنا است که حیوانات هم مثل انسان احکامى دارد، خیر و شر و عدالت و ظلم را تشخیص مى‏دهد، چطور شد که ما اختلاف افراد انسان را در اینگونه اخلاقیات دلیل بر اختلاف عقاید و آراء وى و تشخیص خوب و بد و عدالت و ظلم در افعالش مى‏دانیم، و مى‏گوئیم که نه تنها این اختلاف در زندگى دنیایى وى تاثیر دارد، بلکه در سعادت و بدبختى اخرویش نیز مؤثر است، چون ملاک خوبى و بدى در قیامت و حساب اعمال و استحقاق کیفر و پاداش همین عدالت و ظلم است، آن وقت، همین سخن را در باره حیوانات نگوییم، و نگوییم که حیوانات هم مانند انسان حشرى دارند؟ مگر جز این است که خداى سبحان، ملاک خوبى حشر و سعادت اخروى انسان را، این دانسته که اعمالش با عدالت و تقوا منطبق باشد، و ملاک بدى آن را این دانسته، که اعمالش با ظلم و فجور تطبیق کند؟ و مگر نفرموده: أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ کَالْفُجَّارِ از این بالاتر مگر نبودن حشر را مستلزم این ندانسته است که تمامى آسمانها و زمین و آنچه که در آن دو است بازیچه و گزاف شود و مگر در آیه پیش از آن نفرموده:
وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَینَهُما باطِلًا ذلِکَ ظَنُّ الَّذِینَ کَفَرُوا فَوَیلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ النَّارِ پس چرا حیوانات مانند انسان حشرى نداشته باشند؟. آیا به راستى حیوانات هم قیامتى دارند؟ و آیا در پیشگاه خداى سبحان، محشور مى‏شوند به همان نحوى که انسان محشور مى‏شود؟ و آیا اگر محشور مى‏شوند، حشر آنها هم مانند حشر انسان است؟ اعمال آنها هم به حساب درآمده و در میزانى سنجیده شده آن گاه بر حسب تکالیفى که در دنیا داشتند با دخول در بهشت پاداش یا با ورود در آتش کیفر مى‏بینند؟ و آیا آنها نیز براى خود انبیایى دارند، و در دنیا تکالیفشان به وسیله بعثت انبیایى به گوششان مى‏رسد؟ و اگر چنین است آیا انبیاى آنها از جنس خود آنها است، و یا از جنس بشر است؟
اینها همه سؤالاتى است که در این بحث به ذهن خواننده مى‏رسد، و جواب یک یک آنها از آیات قرآنى استفاده مى‏شود:
۱- آیا حیوانات غیر انسانى هم نظیر انسان حشر دارند یا نه؟
آیه ثُمَّ إِلى‏ رَبِّهِمْ یحْشَرُونَ متکفل جواب از این سؤال است، هم چنان که آیه وَ إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ قریب به آن مضمون را افاده مى‏کند، بلکه از آیات بسیار دیگرى استفاده مى‏شود که نه تنها انسان و حیوانات محشور مى‏شوند، بلکه آسمان‏ها و زمین و آفتاب و ماه و ستارگان و جن و سنگها و بت‏ها و سایر شرکائى که مردم آنها را پرستش مى‏کنند و حتى طلا و نقره‏اى که اندوخته شده و در راه خدا انفاق نگردیده همه محشور خواهند شد، و با آن طلا و نقره‏ پیشانى و پهلوى صاحبانشان داغ مى‏شود.
خلاصه اینکه آیات در این باره بسیار و روایات از حد شمار بیرون است.
۲- آیا حشر حیوانات شبیه حشر انسان است، و آنها هم مبعوث شده، و اعمالشان حاضر گشته و بر طبق آن پاداش و یا کیفر مى‏بینند؟
جواب: آرى معناى حشر همین است، زیرا حشر به معناى جمع کردن افراد و آنها را از جاى کندن و به سوى کارى بسیج دادن است.
۳- آیا امثال آسمانها و زمین و آفتاب و ماه و سنگها و غیر آن نیز حشر دارند؟
جواب: قرآن کریم در خصوص اینگونه موجودات تعبیر به حشر نفرموده، و لیکن چنین فرموده است: یوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ بَرَزُوا لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ «۱» و نیز فرموده: وَ الْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یوْمَ الْقِیامَهِ وَ السَّماواتُ مَطْوِیاتٌ بِیمِینِهِ «۲» و نیز فرموده:
وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ و نیز فرموده: إِنَّکُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنْتُمْ لَها وارِدُونَ، لَوْ کانَ هؤُلاءِ آلِهَهً ما وَرَدُوها علاوه بر اینکه از آیه شریفه إِنَّ رَبَّکَ هُوَ یفْصِلُ بَینَهُمْ یوْمَ الْقِیامَهِ فِیما کانُوا فِیهِ یخْتَلِفُونَ و آیه ثُمَّ إِلَی مَرْجِعُکُمْ فَأَحْکُمُ بَینَکُمْ فِیما کُنْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ و همچنین از آیات دیگرى استفاده مى‏شود که: تنها ملاک حشر مساله فصل خصومت در بین آنان و احقاق حق است که در آن اختلاف دارند.
و مرجع همه این آیات به دو کلمه است، و آن انعام نیکوکار و انتقام از ظالم است، هم چنان که در آیه إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِینَ مُنْتَقِمُونَ و آیه‏ فَلا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسُلَهُ إِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ ذُو انتِقامٍ، یوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ بَرَزُوا لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ همین دو چیز را ذکر فرموده، یعنى انعام و انتقام را جزاى دو وصف احسان و ظلم دانسته، و چون این دو وصف در بین حیوانات وجود دارد، و اجمالا افرادى از حیوانات را مى‏بینیم که در عمل خود ظلم مى‏کنند و افراد دیگرى را مشاهده مى‏کنیم که رعایت احسان را مى‏نمایند از این رو به دلیل این آیات باید بگوییم که حیوانات نیز حشر دارند.
مؤید این معنا ظاهر آیه وَ لَوْ یؤاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِمْ ما تَرَکَ عَلَیها مِنْ دَابَّهٍ وَ لکِنْ یؤَخِّرُهُمْ إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى است، زیرا که این آیه ظهور در این دارد که اگر ظلم مردم مستوجب مؤاخذه الهى است تنها به خاطر این است که ظلم است، و صدورش از مردم دخالتى در مؤاخذه ندارد، بنا بر این هر جنبده ظالمى، چه انسان و چه حیوان، باید انتقام دیده و هلاک شود- دقت بفرمائید-.
گو اینکه بعضیها گفته‏اند که مراد از دابه در این آیه خصوص انسان است.
این را هم باید خاطر نشان ساخت که لازمه انتقام از حیوانات، در روز قیامت، این نیست که حیوانات در شعور و اراده با انسان مساوى بوده و در عین بى زبانى همه آن مدارج کمال را که انسان در نفسانیات و روحیات سیر مى‏کند، آنها نیز سیر کنند، تا کسى اشکال کند و بگوید: این سخن مخالف با ضرورت است، و شاهد بطلان آن آثارى است که از انسان و حیوانات بروز مى‏کند، براى اینکه: صرف شریک بودن حیوانات با انسان در مساله مؤاخذه و حساب و اجر مستلزم شرکت و تساویشان در جمیع جهات نیست، به شهادت اینکه افراد همین انسان، در جمیع جهات با هم برابر نیستند و جمیع افراد انسان در روز قیامت از جهت دقت و سخت‏گیرى در حساب، یک جور نبوده، عاقل و سفیه، رشید و مستضعف به یک جور حساب پس نمى‏دهند.
علاوه بر اینکه خداى تعالى از پاره‏اى از حیوانات لطائفى از فهم و دقائقى از هوشیارى حکایت کرده که هیچ دست کمى از فهم و هوش انسان متوسط الحال در فهم و تعقل ندارد، مانند داستانى که از مورچه و سلیمان حکایت کرده و فرموده است: حَتَّى إِذا أَتَوْا عَلى‏ وادِ النَّمْلِ قالَتْ نَمْلَهٌ یا أَیهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساکِنَکُمْ لا یحْطِمَنَّکُمْ سُلَیمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا یشْعُرُونَ و نیز مانند مطلبى که از قول هدهد در داستان غایب شدنش حکایت کرده و فرموده است: فَقالَ أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُکَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ یقِینٍ، إِنِّی وَجَدْتُ امْرَأَهً تَمْلِکُهُمْ وَ أُوتِیتْ مِنْ کُلِّ شَی‏ءٍ وَ لَها عَرْشٌ عَظِیمٌ، وَجَدْتُها وَ قَوْمَها یسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ زَینَ لَهُمُ الشَّیطانُ أَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِیلِ فَهُمْ لا یهْتَدُونَ ….
خواننده هوشیار اگر در این آیات و مطالب آن دقت نموده و آن مقدار فهم و شعورى را که از این حیوانات استفاده مى‏کند وزن کرده و بسنجد، تردید برایش باقى نمى‏ماند که تحقق این مقدار از فهم و شعور موقوف به داشتن معارف بسیارى دیگر و ادراکات گوناگونى است از معانى بسیطه و مرکبه.
و چه بسا عجائب و غرائبى که دانشمندان حیوان‏شناسى پس از مطالعات عمیقى در انواع مختلفى از حیوانات و تحت نظر گرفتن تربیت آنها به دست آورده‏اند، گفتار ما را تایید نماید، براى اینکه چنین عجائب و غرائبى، جز از موجودى صاحب اراده و داراى فکر لطیف و شعور تیز و عمیق، سر نمى‏زند.
و اما سؤال چهارم و پنجم اینکه: آیا حیوانات تکالیف خود را در دنیا از پیغمبرى که وحى بر او نازل مى‏شود مى‏گیرند یا نه؟ و آیا پیغمبرانى که فرضا هر کدام به یک نوع از انواع حیوانات مبعوث مى‏شوند، از افراد همان نوعند یا نه؟ جوابش این است که: تا کنون بشر نتوانسته از عالم حیوانات سر درآورده و حجابهایى که بین او و بین حیوانات وجود دارد، پس بزند، لذا بحث کردن ما پیرامون این سؤال، فائده‏اى نداشته و جز سنگ به تاریکى انداختن چیز دیگرى نیست، کلام الهى نیز، تا آنجا که ما از ظواهر آن مى‏فهمیم، کوچکترین اشاره‏اى به این مطلب نداشته و در روایات وارده از رسول خدا (ص) و ائمه اهل بیت‏ (ع) هم چیزى که بتوان اعتماد بر آن نمود دیده نمى‏شود.
از آنچه که گفتیم به خوبى معلوم شد که اجتماعات حیوانى هم مانند اجتماعات بشرى، ماده و استعداد پذیرفتن دین الهى در فطرتشان وجود دارد، همان فطریاتى که در بشر سر چشمه دین الهى است و وى را براى حشر و بازگشت به سوى خدا، قابل و مستعد مى‏سازد، در حیوانات نیز هست. گو اینکه حیوانات بطورى که مشاهده مى‏کنیم، جزئیات و تفاصیل معارف انسانى را نداشته و مکلف به دقائق تکالیفى که انسان از ناحیه خداوند مکلف به آن است، نیستند، چنان که آیات قرآنى نیز این مشاهده را تایید مى‏نماید، زیرا جمیع اشیاء عالم را مسخر انسان مى‏داند و او را از سایر حیوانات افضل مى‏شمارد. این منتها چیزیست که در باره حیوانات مى‏توان اظهار داشت.
اکنون به متن آیه مورد بحث برگشته و مى‏گوییم: اینکه خداى تعالى فرمود: وَ ما مِنْ دَابَّهٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ یطِیرُ بِجَناحَیهِ إِلَّا أُمَمٌ أَمْثالُکُمْ دلالت بر این دارد که تاسیس اجتماعاتى که در بین تمامى انواع حیوانات دیده مى‏شود، تنها به منظور رسیدن به نتائج طبیعى و غیر اختیارى، مانند تغذیه و نمو و تولید مثل که تنها محدود به چهار دیوارى زندگى دنیا است، نبوده، بلکه براى این تاسیس شده که هر نوعى از آن، مانند آدمیان به قدر شعور و اراده‏اى که دارند به سوى هدفهاى نوعیه‏اى که دامنه‏اش تا بیرون این چهار دیوار، یعنى عوالم بعد از مرگ هم کشیده است، رهسپار شده و در نتیجه، آماده زندگى دیگرى شود، که در آن زندگى سعادت و شقاوت منوط به داشتن شعور و اراده است.
در اینجا ممکن است کسانى اعتراض کرده، بگویند: گویا دانشمندان حیوان‏شناس هم همه متفق باشند بر اینکه غیر انسان، از انواع حیوانات، هیچ نوعى نیست که از موهبت اختیار برخوردار باشد، به شهادت اینکه مى‏بینیم کارهاى حیوانات را مانند کارهاى نباتات طبیعى و غیر اختیارى مى‏دانند، و شاید حق هم با ایشان باشد، براى اینکه مى‏بینند وقتى حیوان به چیزى که نفعش در آن است برخورد نماید، مثلا وقتى گربه به موش و شیر به شکار دست بیابد از اقدام به عمل نمى‏تواند خوددارى نماید، و همچنین موش و شکار وقتى به دشمن خونخوار خود برمى‏خورند، نمى‏توانند از فرار خوددارى کنند، با این حال چگونه مى‏توان گفت حیوانات دیگر هم مانند انسان داراى سعادت و شقاوت اختیارى هستند؟
جواب این اعتراض از تامل در معناى اختیار و دقت در حالات نفسانیه‏اى که انسان بوسیله آن افعال اختیاریه خود را انجام مى‏دهد به دست مى‏آید، زیرا اگر عنایت الهى، شعور و اراده‏اى را- که در حقیقت ملاک اختیار انسان در افعالش مى‏باشد- در آدمى به ودیعه سپرده، براى این است که وى حیوانیست که به وسیله شعور مى‏تواند در مواد خارجى عالم دخل و تصرف نموده و از آن مواد براى بقاى خود استفاده نماید، مفید آن را از مضرش تشخیص دهد. وقتى در ماده‏اى از مواد سودى سراغ کرد، اراده خود را به کار زده، از آن بهره‏بردارى کند، بنا بر این، اگر انسان به شعور و اراده بیشترى احتیاج دارد این دلیل نیست بر اینکه حیوان در آن مقدار شعورى که دارد، در بکار زدنش اختیارى ندارد، بلکه خیلى از کارهاى انسان هست که عینا مانند موش گرفتن گربه، به تفکر احتیاج ندارد، او نیز مانند گربه و شیر بیدرنگ اقدام مى‏کند.
آرى، انسان هم چیزهایى را که نفعش روشن است و حکم به نافع بودنش مقدمه‏اى جز سراغ داشتن نمى‏خواهد، همین که آن را در جایى سراغ کرد اراده اقدام به عمل مى‏کند، مانند تنفس و غالب عملیات دیگرى که از روى ملکه انجام مى‏دهد.
البته چیزهایى که یا از نظر نقص وسائل، و یا وجود موانع خارجى، و یا اعتقادى، نفعشان براى انسان روشن نیست و صرف علم به وجود آن در برانگیختن اراده کافى نیست، چون جزم به نافع بودن آن را ندارد و انگیزش اراده به سوى آن، محتاج به تفکر است، ناگزیر است که فکر و شعور خود را به کار زده ببینند که آیا نواقص و موانعى همراه آن هست یا نه؟ و خلاصه نافع است یا مضر؟ اگر دید که نافع است البته اراده‏اش به آن تعلق گرفته، آن کار را مى‏کند، عینا مثل اینکه از اول، علم به نافع بودنش داشت.
مثلا انسان گرسنه‏اى که به غذایى قابل، براى سد جوع دست یافته، اگر در امر آن شک کند و نفهمد که آیا غذاى پاکیزه و صالحى است یا پلید و مسموم و مشتمل بر مواد مضره؟
و همچنین نفهمد که آیا این غذا، ملک خود او است و یا ملک غیر است و تصرف در آن جایز نیست؟ و اگر هم ملک او است آیا مانعى از تصرف در آن، از قبیل: روزه بودن و یا احتیاج مبرم بعدى هست یا نه؟ و ناگزیر شود که در چنین مواردى آن قدر فکر خود را به کار بزند تا به یک طرف این احتمالات یقین پیدا کند این چطور دلیل بر آن است که حیواناتى که طهارت و نجاست و ملک غیر و ملک خود، سرشان نمى‏شود، کارهایشان اختیارى نباشد؟ خلاصه اینکه همه تلاش و اعمال فکرى، که بشر در اینگونه موارد دارد، براى این است که مورد را، یا مانند موش براى گربه نافع بداند و یا مانند گربه براى موش مضر بودنش را مسلم سازد، وقتى نافع و ضرر مورد را به این روشنى تشخیص داد، هر وقت به آن دست یافت، بى‏درنگ تحصیلش نموده و هر وقت دچار این شد، بدون تامل از آن مى‏گریزد، عینا مثل اینکه از اول نفع و ضررش روشن بوده است. پس خلاصه معناى اختیار این شد که: انسان وقتى بعضى از امور را تشخیص نمى‏دهد و نمى‏تواند بفهمد که آیا تصرف در آن نافع است یا مضر؟ فکر را به کار مى‏اندازد تا نفع و ضرر آن را در بین سایر محتملات، معلوم نماید، و اما اگر مانند موش در نظر گربه و گربه در نظر موش نفع و ضررش روشن باشد از همان اول بدون درنگ و بدون هیچ احتیاجى به تفکر، اراده خود را در تصرف آن به کار مى‏زند.
پس انسان اختیار مى‏کند چیزى را که نفعش را، یا همان حال و یا بعد از تفکر ببیند، و در حقیقت اندیشیدن و تفکر جز براى رفع موانع حکم نیست.
حال که این نکته روشن شد مى‏گوییم: اگر شما حالات افراد انسان را، که مختار بودنش، مورد اتفاق ما و شما است، در نظر بگیرید، خواهید دید که افراد آن در مبادى اختیار، یعنى صفات روحى و احوال باطنى از قبیل شجاعت و ترس، عفت و بى‏بندوبارى، نشاط و کسالت، وقار و سبکى، و همچنین قوت تعقل و ضعف آن و برخورد فکر و خطاى آن با هم اختلاف زیادى دارند، و بسیار مى‏شود که آدم شهوتران، خود را در مقابل شهوتى که اشتهاى آن را دارد، ناچار و مضطر و مسلوب الاختیار مى‏بیند، در حالى که آدم عفیف و پاکدامن، هیچ اعتنایى به امر آن شهوت ندارد، و همچنین آدم ترسو، چه بسا ممکن است از ترس جانش کوچکترین آزارى که احتمال مى‏دهد در این جنگ و یا در این امر مهم به وى برسد از او آرام و قرار را سلب نماید، در حالى که مرد شجاع و دلیر و زورنشنو، مرگ خونین، و هر صدمه بدنى دیگر را، امر آسانى شمرده و در راه رسیدن به مقاصدش حتى براى بزرگترین مصائب، اهمیتى قائل نمى‏شود، و چه بسا اشخاص سفیه و سبک مغز، با تصور واهى مختصرى، چیزى را ترجیح داده و اختیار نمایند و حال آنکه عاقل وزین، ترجیحى در آن فعل ندیده و چیزهایى که در نظر آن بى مغز، مرجح بوده در نظر این جز مشتى لهو و لعب نباشد، و نیز کارهایى که بچه‏هاى غیر ممیز مى‏کنند با اینکه به اعتراف خصم، اختیارى است، و با مقدارى تامل و اعمال رویه انجام مى‏شود با اینهمه در نظر اشخاص بالغ و رشید قابل اعتنا نیست.
حتى خود اشخاص بالغ هم در بسیارى از کارهایى که انجام مى‏دهند وقتى صحبت از آن کارها به میان مى‏آید خود را در ارتکاب آن مضطر و مجبور مى‏دانند، و به صرف اینکه به خاطر بعضى از ملاحظات اجتماعى، ارتکاب کرده‏اند و با اینکه عذرشان موجه نیست، مى‏گویند: مجبور به ارتکاب بودیم. شخص سیگارى مى‏گوید: چه کنم؟ معتادم. پرخواب مى‏گوید: چاره چیست؟ کسلم. دزد و خائن مى‏گوید: بى پولى و فرط احتیاج مجبورم کرد و …
همین اختلاف فاحشى که در مبادى اختیار و اسباب آن هست و همین عرض عریضى که افعال اختیارى دارد، باعث شده که دین و سایر سنن اجتماعى، آن فعلى را اختیارى بدانند که افراد متوسط اجتماع آن را اختیارى تشخیص دهند، و مساله صحت امر و نهى و ثواب و عقاب و نفوذ تصرف و امثال آن را هم منوط به این جور تشخیص بدانند، و کسى را که عملش از روى مبادى و اسباب اختیار، یعنى استطاعت و فهم اشخاص متوسط نبوده، معذور بدانند.
البته این که گفتیم حد متوسط از افعال آدمى اختیارى است، مقصود این نبود که کمتر از آن به حسب واقع اختیارى نیست، زیرا به حسب واقع و نفس الأمر و بر حسب نظر تکوینى، کمتر از آنهم اختیارى است. لیکن بر حسب نظریه دین و یا سنن اجتماعى و به ملاحظه مصلحت دین و اجتماع است که تنها حد متوسط، اختیارى شناخته شده است.
دقت در آنچه گذشت آدمى را مطمئن و جازم مى‏کند به اینکه حیوانات نیز مانند آدمیان تا اندازه‏اى از موهبت اختیار بهره دارند، البته نه به آن قوت و شدتى که در انسانهاى متوسط هست. شاهد روشن این مدعا این است که ما به چشم خود بسیارى از حیوانات و مخصوصا حیوانات اهلى را مى‏بینیم که در بعضى از موارد که عمل مقرون با موانع است. حیوان از خود حرکاتى نشان مى‏دهد که آدمى مى‏فهمد این حیوان در انجام عمل مردد است، و در بعضى از موارد مى‏بینیم که به ملاحظه نهى صاحبش و از ترس شکنجه‏اش یا به خاطر تربیتى که یافته از انجام عملى خوددارى مى‏کند.
اینها همه دلیل بر این است که در نفوس حیوانات هم حقیقتى به نام اختیار و استعداد حکم کردن به سزاوار و غیر سزاوار، هست. او نیز مى‏تواند یک جا حکم کند به لزوم فعل و جایى دیگر حکم کند به وجوب ترک، ملاک اختیار هم همین است، و لو اینکه این صلاحیت بسیار ضعیف‏تر از آن مقدارى باشد که ما آدمیان در خود سراغ داریم.
و وقتى صحیح باشد که بگوییم حیوانات هم تا اندازه‏اى خالى از معناى اختیار نیستند و آنها هم از این موهبت سهمى دارند، هر چه هم ضعیف باشد، چرا صحیح نباشد احتمال دهیم که خداى سبحان حد متوسط از همان اختیار ضعیف را ملاک تکالیف مخصوصى قرار دهد که مناسب با افق فهم آنان باشد، و ما از آن اطلاعى نداشته باشیم؟ و یا از راه دیگرى با آنها معامله مختار بکند و ما به آن معرفت نداشته باشیم، و خلاصه راهى باشد که از آن راه پاداش دادن به حیوان مطیع و مؤاخذه و انتقام از حیوان سرکش، صحیح باشد. و جز خداى سبحان کسى را بر آن راه آگهى نباشد؟.
و جمله ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَی‏ءٍ جمله‏اى است معترضه، و ظاهرش این است که: مراد از آن چیز، که در آن تفریط و کوتاهى نشده، همان کتاب است، و مراد از شى‏ء کوتاهیهاى گوناگونى است که نفى شده، و خلاصه معنا اینکه: چیزى نیست که رعایت حال آن واجب و قیام به حق آن و بیان آن لازم باشد، مگر اینکه ما آن را در این کتاب رعایت نموده و در امر آن کوتاهى نکرده‏ایم، پس کتاب ما تام و کامل است.
[چند احتمال در معناى کتاب در ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَی‏ءٍ] و در معناى کتاب دو احتمال هست: یکى اینکه مراد از آن لوح محفوظى باشد که خداى سبحان در مواردى از کلام خود آن را کتابى نامیده که تمامى اشیایى که بوده و هست و خواهد بود، در آن نوشته شده است. بنا بر این احتمال، معناى آیه چنین مى‏شود: این نظامها که در حیوانات جارى است و نظیر نظام انسانى است، نظامى است که عنایت خداى سبحان واجب دانسته که انواع حیوانات را بر طبق آن ایجاد نماید، تا برگشت خلقتش به عبث نبوده و وجود حیوانات عاطل و بى فایده نباشد، و تا آنجا که مى‏توانند و لیاقت قبول کمال را دارند از موهبت کمال بى بهره نمانند.
و بنا بر این احتمال، آیه شریفه آن معنایى را به طور خصوص مى‏رساند که آیه شریفه وَ ما کانَ عَطاءُ رَبِّکَ مَحْظُوراً و آیه شریفه ما مِنْ دَابَّهٍ إِلَّا هُوَ آخِذٌ بِناصِیتِها إِنَّ رَبِّی عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ آن را به طور عموم مى‏رساند.
دوم اینکه مراد از آن، همین قرآن باشد، به شهادت اینکه در چند جا از کلام مجیدش قرآن را کتاب نامیده است. و در این صورت معناى آیه چنین مى‏شود: قرآن مجید از آنجایى که کتاب هدایت است و بنایش بر اساس بیان حقایق و معارفى نهاده شده که چاره‏اى در ارشاد به حق صریح جز بیان آن نیست، از این جهت، در این کتاب، در بیان جمیع آنچه که در سعادت دنیا و آخرت آدمى دخیل است دریغ و کوتاهى نشده است. هم چنان که آیه وَ نَزَّلْنا عَلَیکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَی‏ءٍ هم همین مضمون را افاده مى‏کند.
و از جمله مطالبى که آگهى بر آن براى مردمى که مى‏خواهند از امر معاد مطلع شوند، لازم و ضرورى است، این است که چگونگى ارتباط حشر و بعث دسته جمعى را با تشکلشان در صورت امت در دنیا بدانند، چنان که این حال را در خودشان و در سایر حیوانات نیز مى‏بینند، و دقت در این امر علاوه بر کمک در فهم معاد آدمى را در توحید خداى تعالى و قدرت و عنایت‏ لطیف حضرتش نسبت به امر مخلوقات و نظام عامى که در عالم جارى است نیز بینا و هوشیار مى‏سازد، مهم‏ترین فایده‏اش این است که آدمى را به این جهت آشنا مى‏کند که موجوداتى که در سلسله نظام عمومى قرار گرفته‏اند، به طور کلى از نقص رو به کمال مى‏روند، بعضى از قسمتهاى این سلسله و زنجیر را که خود مشتمل بر حلقه‏هایى است، انسان و حیوان تشکیل مى‏دهد، البته پائین‏تر از انسان و حیوان مراتب مختلف دیگرى است که هر کدام پس از دیگرى قرار گرفته‏اند، و از پست‏ترین مراتب نباتى شروع شده به آخرین مرحله حیوانیت که بعد از آن، مرتبه انسانیت است و از آنجا به خود انسانیت ختم مى‏شود.
خداى تعالى هم در خصوص دقت و سیرى که گفتیم سفارش کرده و مردم را با تاکید هر چه بیشتر به مطالعه و دقت در امر حیوانات و آیاتى که در آنها به ودیعه سپرده شده است، دعوت فرموده، و مطالعه در آن را وسیله رسیدن بهترین نتائج علمى دانسته، و آن ایمان و یقین به پروردگار است که خود مایه سعادت انسانى است. از آن جمله فرموده: وَ فِی خَلْقِکُمْ وَ ما یبُثُّ مِنْ دابَّهٍ آیاتٌ لِقَوْمٍ یوقِنُونَ و آیات مشابه این آیه که مردم را به مطالعه و تفکر در امر حیوانات توصیه مى‏کند، در قرآن کریم بسیار است. این بود آن دو معنایى که در باره معناى کتاب احتمال مى‏دادیم.
و نیز ممکن است آیه را طورى معنا کنیم که هر دو قسم کتاب را شامل شود، چنان که گفته شود: معناى آیه این است که خداى سبحان در آنچه که مى‏نویسد (چه در کتاب تکوین و چه در قرآن که کلام او است) تفریط و کوتاهى نمى‏کند.
اما اینکه نسبت به نوشته شده‏هاى در کتاب تکوین کوتاهى نمى‏کند؟ براى اینکه در این کتاب آن مقدار کمال را که هر نوعى از انواع موجودات استحقاق رسیدن به آن را دارند، براى آن نوع مقدر فرموده است، از آن جمله براى حیوانات هم تا آنجا که ظرفیت و لیاقت دارند از نعمت سعادت در زندگى اجتماعى، چیزى مقدر کرده است.
و اما اینکه در کتابى که کلام او است و بر بشر وحى شده، تفریط نکرده؟ براى اینکه در آن کتاب هر چیزى را که معرفتش براى بشر نافع و موجب سعادت دنیا و آخرت آنان است، بدون هیچ مسامحه و کوتاهى بیان فرموده. و از جمله چیزهایى که دانستنش براى بشر مفید است این است که خداى تعالى در باره امت‏ها و انواع حیوانات هم کوتاهى نکرده است و در آیه مورد بحث هم همین معنا را تذکر مى‏دهد، و حقیقت آنچه را که خداوند از سعادت وجود به حیوانات بخشیده و آنها را امت‏هاى زنده‏اى قرار داده که با هستى خود به سوى خدا در حرکت و تکاملند، و سرانجام هم مانند انسان به سوى او محشور مى‏شوند، بیان مى‏کند.
و جمله ثُمَّ إِلى‏ رَبِّهِمْ یحْشَرُونَ عمومیت حشر را به حدى که شامل حیوانات هم مى‏شود، بیان مى‏کند، و از آن برمى‏آید که زندگى حیوانات، نوعى از زندگى است که مستلزم حشر به سوى خداوند است، همانطورى که زندگى انسانى مستلزم آن است، و لذا ضمیر هم را که مخصوص ذوى العقول و صاحبان شعور است در باره حیوانات به کار برده و فرموده: الى ربهم و نفرموده: الى ربها. و این خود اشاره است به اینکه ملاک اصلى رضاى خدا و سخطش و ثواب و عقابش در حیوانات نیز هست.
در این آیه شریفه التفات از غیبت به تکلم مع الغیر (ما) و از متکلم مع الغیر به غیبت به کار رفته، و دقت در آن این معنا را به خوبى مى‏رساند که اصل در این سیاق همان سیاق غیبت بوده و اگر در جمله ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَی‏ءٍ سیاق برگشته و متکلم مع الغیر شده براى این بوده است که این جمله، جمله معترضه‏اى است و خطاب در آن، مخصوص به رسول خدا (ص) است، پس وقتى که جمله معترضه تمام شد به سیاق اصلى که غیبت بود برگشته مى‏فرماید: ثُمَّ إِلى‏ رَبِّهِمْ یحْشَرُونَ.
[سخنان نادرستى که در معناى آیه مربوط به امت بودن و محشور شدن حیوانات غیر انسانى گفته شده است‏] در باره معناى این آیه، دیگران حرفهاى عجیبى زده‏اند، از آن جمله، استدلالى است که بعضى از علما با این آیه براى مساله تناسخ کرده، و گفته‏اند که روح آدمى پس از مرگ و مفارقت از بدن، متعلق به بدن حیوانى مى‏شود که طبع آن با فضائل و رذائل اخلاقى وى متناسب باشد، مثلا شخص مکار و حیله‏گر وقتى مى‏میرد روحش به کالبد روباهى منتقل مى‏شود و شخص فتنه‏انگیز و کینه‏توز جانش در بدن گرگ حلول مى‏کند، و آن دیگرى که در زندگى کارش دنبال کردن لغزش‏ها و معایب مردم بوده، پس از مرگ جانش به بدن خوک، و آنکه شهوت‏پرست و پرخور بوده، جانش به بدن گاو منتقل مى‏شود، و همچنین از این بدن به آن بدن انتقال یافته و به همین وسیله عذاب مى‏بیند. و اگر مرد با سعادت و داراى فضائل نفسانى باشد روحش به بدن نیکانى از افراد انسان که از سرمایه سعادت خویش متنعمند، متعلق مى‏شود و روى این حساب معناى این آیه چنین مى‏شود: هیچ حیوانى از حیوانات نیست مگر اینکه امت‏هایى از انسان، مانند خود شما بوده‏اند، و بعد از مرگ هر کدام همینطورى که مى‏بینید به صورت حیوانى درآمده‏اند.
این است آن معناى عجیبى که براى آیه شریفه کرده‏اند، و لیکن از گفته‏هاى قبلى ما بطلان این حرف به خوبى روشن مى‏شود، و خواننده خود قضاوت مى‏کند که معناى آیه، با این معنایى که کرده‏اند، فرسنگ‏ها فاصله دارد.
علاوه بر آنچه گفته شد، ذیل آیه شریفه که مى‏فرماید: ثُمَّ إِلى‏ رَبِّهِمْ یحْشَرُونَ با این معنا مخالفت دارد، زیرا انتقال به بدنهاى دیگر، حشر به سوى خدا نیست، از اى هم که بگذریم اصل این سخن بطلان و فسادش به حدى واضح است که هیچ حاجت به تعرض آن و بحث در صحت و فسادش نیست.
و از آن جمله این است که مراد از حشر حیوانات، مرگ آنها است، نه اینکه بعد از مرگ دو باره زنده مى‏شوند، و یا مراد از آن مجموع مرگ و بعث است.
این دو معنا نیز باطل است، اما اولى- به دلیل اینکه ظاهر الى ربهم آن را نفى مى‏کند، زیرا اگر این سخن صحیح باشد معناى إِلى‏ رَبِّهِمْ یحْشَرُونَ این خواهد بود که: به سوى پروردگار خود مى‏میرند و این معناى غلطى است.
و اما دومى- براى اینکه هیچ دلیلى بر التزام به آن نیست، و هیچ عنایت و جهتى ایجاب نمى‏کند که مرگ را ضمیمه بعث بگیریم. در آیه هم چیزى که مستوجب آن باشد نیست. »

نگارنده مطلب : احد ایمانی

Print Friendly, PDF & Email
0 0 vote
Article Rating
Rating: 4.0/5. From 1 vote.
Please wait...
Voting is currently disabled, data maintenance in progress.
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x