سرخط خبرها

تناسخ چیست ؟ دلایل بطلان تناسخ چیست ؟

پرسش:

در ابتدا باید بگویم که خود من به مسئله ی تناسخ اعتقادی ندارم اما اشخاصی هستند مانند یکی از آشنایان به این امر اصرار و اعتقاد دارد و من هم نتوانسته ام او را قانع کنم . ایشان مطلبی برای من فرستاده که با عرض معذرت از بلندی متن از شما می خواهم در این مورد پاسخ فرمایید . و دیگر این که مورد در باره اینکه در اسلام داریم افراد بد پس از مرگ وارد مرحله ی دوزخی شده و دچار عذاب می شوند البته این مورد در باره افراد شقی و کافر است و افراد مؤمن نیز وارد بهشت برزخی می گردند . و باقی افراد که اعمالشان نه خیلی خوب و نه خیلی بد است در قبر به حالت خواب برزخی هستند تا زمانی که عالم قیامت بپا می شود .با توجه به تماس با ارواح توسط دانشمندان و حضور ارواح در خواب و ارتباط با افراد می توان استنباط نمود که ارواح پس از مرگ وارد جهان های عالم روحی می گردند چنانکه در سایت بهشت زهرا نیز مقاله ای در این زمینه آمده است . حال چگونه می توان حالت خواب برزخی و خاموشی تا قیامت را برای افراد دارای اعمال بینابین تفسیر نمود .
حال به چند نمونه از موارد تناسخ در مورد سؤال اول اشاره می کنم .
آدمیان هنگامی که هیپنوتیزم می شوند، اغلب چیزی را به یاد می آورند که ظاهرا خاطره ی وجودهای قبلی است. بررسی ها نشان داده که بیش از ۹۰ درصد کسانی که مورد هیپنوتیزم قرار گرفته اند، قادرند این خاطرات را به یاد آورند. این پدیده را به طور وسیعی حتی خود شکاکین نیز تایید کرده اند. برای مثال، کتاب درسی روانپزشکی بنام ضربه، جذبه، و استحاله مدام به هیپنودرمان های تازه کار اخطار می کند که اگر خاطراتی از این دست در بیماران هیپنوتیزم شده، خود به خود ظاهر شد، تعجب نکنند.
مفهوم این ایده البته بسیار مورد جدل قرار گرفته است. بسیاری از پژوهشگران استدلال می کنند که خاطراتی از این دست در بیماران هیپنوتیزم شده چیزی جز خیالبافی و ساخته ی ذهن ناخودآگاه نیست؛ و هیچ شکی در این نیست که گاه واقعا چنین است، بخصوص اگر جلسه ی هیپنوتیزم را یک هیپنوتیزم کننده ی تازه کار برگزار کند که نداند چه سوالهایی لازم است تا فرد هیپنوتیزم شده را به سوی خیالپردازیها و تصاویر خیالی سوق ندهد. ولی در عین حال موارد بیشماری نیز گزارش شده است که در آن افرادی تحت هدایت حرفه ای ها و افراد ماهر، خاطراتی را برشمرده اند که به نظر نمی آید حاصل خیالبافی ها باشد. شواهدی که آقای ویتون گرد آورده است در این دسته می گنجد.
دکتر ویتون جهت به راه انداختن پژوهش هایش حدود سی نفر را گرد هم آورد، از قشرهای مختلف جامعه، از راننده های کامیون تا دانشمندان علوم رایانه ای و پاره ای از معتقدان به پدیده ی تناسخ و پاره ای نامعتقدان به آن. سپس همگی را جداگانه و یک به یک هیپنوتیزم کرد، و روزهای متمادی را صرف ثبت آنچه در مورد تجربیات وجودهای پیشین خود می گفتند کرد.
اطلاعات حاصله از هر جهت جالب توجه بود. یکی از وجوه مشترک جالب توجه میان این اطلاعات، میزان همانندی تجارب شرکت کنندگان بود. همگان از زندگی های بیشمار گذشته سخن گفتند، پاره ای بیست تا بیست و پنج مورد را برشمردند؛ گرچه ویتون کوشید محدودیتی برای این موارد قائل شود و آنها را تا وجودهای غارنشین به عقب ببرد، یعنی تا جایی که دیگر یک دوره ی زندگی از دوره ی دیگر غیر قابل تشخیص نبود. همه اظهار کردند که برای روح، جنس زن و مرد علی السویه است، و بسیاری دست کم یک بار هم که شده زندگی جنس مخالف را تجربه کرده بودند. و همگی گفته بودند که هدف زندگی تحول و تکامل یافتن و آموزش است و وجودهای چندگانه این فرآیند را آسان می سازند.
ویتون در عین حال شواهدی یافت که قویا نشان می دادند که تجربه های برشمرده واقعا در حیات گذشته روی داده بودند. یکی از ویژگی های غیرعادی این تجربه ها این بود که خاطرات می توانستند مجموعه ی گسترده ای از رویدادها و تجربیاتی را توضیح دهند که ظاهرا هیچ ربطی به زندگی کنونی آزمون شونده نداشت. مثلا روانشناسی که در کانادا متولد و بزرگ شده بود، در زمان کودکی از لهجه ی بریتانیایی غیر قابل فهمی برخوردار بود و نیز همواره از احتمال شکستن پاهایش می ترسید، و از پرواز هوایی نیز واهمه داشت؛ مشکل جویدن انگشتان دست داشت و نسبت به شکنجه، شیفتگی بیمارگونه ای داشت. به هنگام نوجوانی تصویر گذرا و مبهمی از این واقعه داشت که به اتفاق یک افسر نازی در اتاقی است و آن هم بلافاصله پس از آنکه در طول یک آزمایش رانندگی پایش را بر پدالهای اتوموبیل فشرده بود. او تحت هیپنوتیزم به یاد آورد که خلبانی انگلیسی در جنگ جهانی دوم است و به هنگام پرواز بر فراز آلمان هواپیمایش مورد اصابت گلوله های دشمن قرار گرفته، که یکی از آنها از بدنه گذشته و باعث جراحت و شکستگی پای او شده است؛ و همین سبب شده که کنترل پدالهای پایی هواپیما را از دست دهد و چاره ای جز سقوط نداشته باشد. او بعدا اسیر آلمان ها شده و جهت اخذ اطلاعات مورد شکنجه قرار گرفته و ناخنهایش را کشیده اند و اندکی بعد مرده است.
بسیاری از داوطلبین هم در اثر تجدید خاطرات حیات گذشته ی خود از لحاظ روانی و جسمانی عمیقا درمان شدند و در باب زمانی که در قید حیات بودند جزئیات تاریخی دقیقی ارائه دادند. برخی از آنها حتی به زبانهایی کاملا نا آشنا برای دیگران به سخن گفتن پرداختند. یکی از آنها که دانشمندی ۳۷ ساله و عالم در امور رفتاری بود، در حالی که زندگی گذشته ی خود را به عنوان یک وایکینگ مرور می کرد کلماتی را فریاد می زد که متخصصان زبانشناسی بعدا تشخیص دادند که همان زبان نورس کهن است. و پس از آنکه همین مرد به زندگی گذشته ی یک ایرانی باستان گردانده شد، شروع به نگارش خطوطی عنکبوتی به سبک عربی کرد که کارشناس زبانهای خاور نزدیک آن را نمونه ای صحیح از خط پهلوی ساسانی که بین سالهای ۲۲۶ و ۶۵۱ بعد از میلاد مسیح متداول بوده است و بعدها منسوخ شده، شناسایی کرد.
اما حیرت آورترین کشف ویتون وقتی بود که وی داوطلبان را به جایی موقت در میان زندگی ها بازگرداند، جایی شگفت انگیز و آکنده از نور که به مکان و زمانی که ما می شناسیم ربطی نداشت. از دیدگاه داوطلبان، منظور از آوردن آنها به این قلمرو این بود که اجازه پیدا کنند تا زندگی بعدی خود را برنامه ریزی کنند، یعنی طرح حوادث مهم و موقعیت هایی را که در آینده بر آنها واقع می شد بریزند. این فرآیند را نباید نوعی تمرین در زمینه ی تحقق خیالها و افسانه ها دانست. ویتون دریافت که وقتی افراد در این قلمرو بین الحیاتی قرار می گیرند، به حالاتی غیر عادی از آگاهی دست می یابند که در آن از حضور خود عمیقا آگاه و از احساسی شدیدا اخلاقی و عقلانی برخوردار می شدند. افزون بر آن، در این احوال، داوطلبان از توجیه کردن معایب و اشتباهات خود نیز بری بودند و با خویشتن در کمال صداقت روبرو می شدند. جهت متمایز ساختن این نوع آگاهی از هوشیاری هر روزه و معمولی مان، ویتون این هوشیاری شدید ذهن را حالت وراهشیاری می نامد.
بنابراین وقتی داوطلبان اقدام به برنامه ریزی زندگی آینده ی خود می کردند، تکلیف اخلاقی خود را هم مد نظر داشتند. مثلا دلشان می خواست همراه با کسانی زاده شوند که در زندگی قبلیشان با آنها بدرفتاری کرده بودند تا این بار بتوانند بدیهایی را که در حق آنان روا داشته بودند تلافی کنند. آنها نقشه ی برخوردهای دلپذیر با دوستان نزدیک را می کشیدند که با آنها در طول زندگی های گوناگون رابطه هایی تواما دوست داشتنی و مفید برقرار کرده بودند، و رویدادهای تصادفی را چنان برنامه ریزی می کردند که به نتایج و مقاصد دیگری دست یابند. یکی از آنها می گفت که به هنگام برنامه ریزی برای زندگی بعدی، وسیله ای ساعت گونه را در خیال می دیده که می شد قسمت های خاصی را جهت کسب نتایج خاص بعدی در آن جاسازی کرد.
و این نتایج همیشه دلپذیر نبود. مثلا خانمی که در سی و هفت سالگی مورد تجاوز قرار گرفته بود، وقتی خود را به حالت وراهشیاری برد، آشکار ساخت که در واقع وی، قبل از آنکه به این تناسخ جدید پا بگذارد، واقعه را برنامه ریزی کرده بوده. این خانم توضیح داد که در آن سن و سال به تجربه ی یک واقعه ی تراژیک نیاز داشته تا مجبور شود تمامی شکل و شمایل روح خود را تغییر دهد و بدین سان به درک عمیق و مثبت تری نسبت به معنای زندگی نایل آید.
یکی دیگر از مراجعان مردی بود که بیماری کلیوی تمام عمر به طور جدی زندگی او را تهدید می کرد. وی اقرار کرد که این بیماری را از آن جهت برگزیده تا خود را به خاطر خطا و گناهان زندگی قبلیش تنبیه کند. او در عین حال اظهار داشت که از بیماری کلیوی مردن جزو برنامه ی او نبوده، و قبل از ورود به این حیات، ترتیبی داده که با کسی یا چیزی ملاقات کند که به او کمک کند این واقعیت را به خاطر آورد و بدین سان او را قادر سازد تا هم بیماری جسمش را درمان کند و هم احساس گناهش را برطرف سازد. و درست طبق گفته هایش پس از آنکه جلسات درمانی اش را با ویتون آغاز کرد، به تجربه دید که چطور به طور معجزه آسایی به بهبودی کامل رسیده است.
البته همه ی مراجعان آقای ویتون چنین مشتاق دانستن آینده ی خود نبودند، آینده ای که وجود وراهشیار و فراآگاه آنها برایشان رقم زده بود. پاره ای از آنها خاطرات خود را سانسور می کردند و از ویتون می خواستند که پس از فرآیند هیپنوتیزم شدگی به آنها تعلیماتی دهد تا نتوانند هیچ یک از مطالبی را که به هنگام خلسه ی هیپنوتیزم گفته بودند به یاد آورند. چنان که بعدا توضیح دادند، نمی خواستند وسوسه ی سر و کله زدن با نوشته هایی را داشته باشند که نفس وراهشیارشان برایشان نگاشته بود.
تصورش هم حیرت آور است. آیا حقیقتا امکان پذیر است که ذهن ناخودآگاه ما نه تنها از خطوط کلی تقدیر ما آگاه باشد، که به واقع ما را در جهت تحقق یافتن آنها هم به تکاپو بیندازد؟ تنها تحقیقات آقای ویتون نیست که شاهد مدعاست. در بررسی آماری ۲۸ مورد تصادف در راه آهن ایالات متحده، ویلیام کاکس فراروانشناس به این کشف نایل آمد که در روزهای تصادفات قطارها، تعداد مسافران به میزان چشمگیری کمتر از دیگر روزهای هفته های قبل بوده است.
یافته های کاکس نشان می دهد که ما شاید مدام به طور ناخودآگاه آینده را پیش بینی می کنیم و بر مبنای اطلاعات دریافت شده تصمیم می گیریم که از رویدادهای ناگوار بری باشیم، و شاید بعضی دیگر نظیر خانمی که می خواست تراژدی شخصی خود را تجربه کند، و یا مردی که مایل بود همواره بیماری کلیوی اش را تحمل کند، می خواهند که فقط موقعیت های منفی را تجربه کنند تا بتوانند مقاصد و طرح های ناخودآگاه دیگری را محقق سازند. ویتون می گوید:
ما به دقت یا به طور تصادفی موقعیت ها و رخدادهای زمینی مان را بر می گزینیم … پیام پدیده ی وراهشیاری یا وراآگاهی این است که موقعیت زندگی هر موجود انسانی نه اتفاقی و تصادفی است و نه بی جا و بی مورد. اگر به قضیه به طور عینی و از درون زندگی نگاه کنیم، می بینیم که هر تجربه ی انسانی فقط درس دیگری است در کلاس درس عالم کیهانی.

مهم است به یاد داشته باشیم که وجود دستورالعمل های ناخودآگاهی از این دست به آن معنا نیست که زندگی ما سفت و سخت از پیش مقدر شده است و تمامی سرنوشت ها اجتناب ناپذیر است. این که بسیاری از مراجعان ویتون از او می خواستند کاری کند که آنها نتوانند گفته های خود را در شرایط هیپنوتیزم شدن به یاد آورند باز هم نشان می دهد که تنها می توان خطوط کلی آینده را آن هم به طور تقریبی دریافت، یافته ای که کماکان تابع تغییرات است.
ویتون تنها پژوهشگری نیست که در زمینه ی تحقیقات پدیده ی تناسخ شواهدی گردآوری کرد تا ثابت کند که ضمیر ناخودآگاه ما در تشکیل حیات ما بیش از آنچه می پنداریم دست دارد. جز او، دکتر آیان استیونسون، استاد روانپزشکی دانشکده ی پزشکی دانشگاه ویرجینیا نیز هست، که به جای استفاده از هیپنوتیزم، با کودکانی که خود به خود وجودهای گذشته ی خود را به یاد می آوردند گفتگو کرد و بیش از سی سال به این کار ادامه داد و هزاران مورد را در سرتاسر کره ی زمین جمع آوری کرد و مورد تجزیه و تحلیل قرار داد.
طبق نظریه ی استیونسون، در میان اطفال یادآوری خود به خودی زندگی گذشته موردی نسبتا همگانی است و چنان مرسوم است که تعداد مواردی که قابل توجه و بررسی است بسیار بیش از ظرفیت کاری و تعداد کارمندان اوست. معمولا اطفال ۲ تا ۴ ساله هستند که درباره ی زندگی دیگری سخن می گویند و اغلب مواردی را به یاد می آورند که بسیار خاص و استثنایی است؛ از جمله اسامی شان، اسامی افراد خانواده و دوستان، جایی که زندگی می کرده اند، و اینکه خانه شان به چه شکلی بوده و برای امرار معاش چه می کرده اند، و چگونه مرده اند، و اطلاعات مبهمی در زمینه ی اینکه مثلا قبل از مردن پولهایشان را کجا پنهان کرده اند، و مواردی که به قتل و کشتار منجر شده و گاه حتی اینکه قاتل چه کسی بوده. اغلب خاطرات این کودکان چنان برخوردار از جزئیات جالب است که استیونسون را قادر می سازد هویت شخصیت گذشته شان را مشخص و تقریبا همه ی آنچه را که اظهار داشته اند، ثابت کند. او حتی کودکان را به مکان هایی برده که در گذشته آنجا تجسد یافته بودند، و دیده که چگونه به راحتی میان کوچه پس کوچه های غریب می گردند و خانه های قبلی خود، متعلقات و حتی بستگان و آشنایان حیات گذشته شان را به درستی تشخیص می دهند.
استیونسون نیز، نظیر ویتون، داده های بیشماری را مبنی بر وجود تناسخ جمع آوری کرده و تا کنون ۶ مجلد از یافته های خود را به چاپ رسانده است. او مانند ویتون با دلیل و مدرک دریافته که ناخودآگاه ما در شکل دادن به ما انسان ها و تقدیرمان نقشی بسیار بزرگ تر از آنچه می پنداشتیم، داراست.
وی این یافته ی ویتون را تایید می کند که ما اغلب همراه با افرادی که در هستیها یا وجودهای پیشینمان می شناخته ایم از نو زاده می شویم، و آن نیروی هدایت کننده که به گزینش هایمان شکل می دهد نیز اغلب مهر و محبت یا احساس گناه و احساس مدیون بودن به کسی یا چیزی است. و قبول دارد که مسئولیت شخص ما تعیین کننده ی سرنوشت ماست نه شانس و اتفاق. او به این نکته پی برده که گرچه شرایط جسمانی شخص از یک زندگی به زندگی بعدی می تواند بسیار تغییر کند، اما رفتار و کردار، علایق، گرایش ها، و سرشت هر کس در هر زندگی ثابت و تغییرناپذیر باقی می ماند مگر اینکه خود شخص سعی در تغییر آنها داشته باشد.
استیونسون از همه ی اینها نتیجه می گیرد که نشانه های بیرونی زندگی نیست که مهم است، بلکه ویژگی درونی، شادیها، غمها و رشد و تحول درونی شخص است که بیشترین اهمیت را دارد.
بنابراین اگر بخواهیم بر اساس شواهد بدست آمده قضاوت کنیم، هیچ گونه قاضی بیرونی ناظر بر اعمال ما و هیچ گونه هستی ای که ما را بر طبق گریزهایمان از یک زندگی به زندگی دیگر جابجا کند وجود ندارد. اگر این جهان، چنان که کیتس شاعر می پندارد وادی روح سازی است، ما نیز سازنده ی روح و جان خویشتنیم.
استیونسون در عین حال پدیده ای را آشکار ساخته که در بررسی های ویتون وجود ندارد، و آن کشف مدرک فوق العاده ای است دال بر قدرت ذهن ناخودآگاه در جهت تاثیرگذاری و تعیین حوادث و موقعیت های زندگیمان. او به این کشف نایل آمده که تجسد قبلی شخص می تواند بر شکل و ساخت و ساز بدن جسمانی کنونی اش تاثیر بگذارد. مثلا دریافته که کودکان برمه ای که زندگی گذشته ی خود را به عنوان یک خلبان انگلیسی یا آمریکایی نیروی هوایی به یاد می آورند که در جنگ بین المللی دوم بر فراز برمه هدف گلوله قرار گرفته و سرنگون شده است، همه ی آنها مو و پوست روشن تری نسبت به خواهر و برادر خود داشته اند.
وی مواردی یافته است که در آنها ویژگی های مشخص چهره، پا، یا نقص عضو و سایر مشخصات بارز بدن از یک زندگی به زندگی دیگر منتقل شده است. از همه متداول تر زخم ها و جراحات جسمانی است که به صورت اثر زخم، لکه ی مادرزادی یا ماه گرفتگی به افراد بعدی منتقل می شود. نمونه اش پسر بچه ای بود که به یاد آورده بود در زندگی گذشته اش با بریدن گلویش او را به قتل رسانده اند، و هنوز هم دور و بر گردنش یک خط باریک قرمز نظیر یک اثر زخم دیده می شد. در نمونه ای دیگر، پسر بچه ای به یاد آورده بود در تجسد قبلی اش با شلیک یک گلوله به مغزش خودکشی کرده، و هنوز هم در سرش دو اثر زخم یا ماه گرفتگی دیده می شد که مسیر ورود و خروج گلوله را به خوبی نشان می داد. و در یک مورد دیگر، جای عمل جراحی فرد قبلی در این یکی نیز به وضوح همراه با نقاط کوچک قرمز رنگ جای سوزن جراحی دیده می شد.
در واقع، استیونسون صدها مثال از اینگونه گرد آورد که در ۴ مجلد درباره ی بررسی و تحلیل این پدیده به چاپ رسانید. در بعضی از آنها حتی توانست گزارش های بیمارستانی یا کالبدشکافی اشخاص مرده را بدست آورد تا نشان دهد که چنین جراحاتی نه تنها رخ داده که درست در همان نقطه ای که اثر زخم یا ماه گرفتگی نشان می دهد واقع شده است. او معتقد است که مشخصاتی از این دست نه تنها به عنوان قوی ترین مدرک و دلیل برای اثبات تناسخ به کار می روند که در عین حال نشان می دهند که در اینجا نوعی بدن غیرجسمانی به صورت میانجی در کار است که در مقام حامل این مشخصه ها میان یک زندگی و زندگی بعدی در حرکت است. او می گوید:
به نظر می آید که اثر زخم های بدن شخص قبلی می باید از خلال زندگی ها روی گونه ای بدن تداوم یافته، حمل شده باشد تا آن بدن نیز در نوع خود همچون نوعی قالب چاپی (کلیشه) برای تولید علائم مادرزادی یا ماه گرفتگی ها یا عیب و نقص هایی که بر زخم های بدن شخصیت قبلی است، روی بدن جدید عمل کند.
نظریه ی استیونسون درباره ی بدن انسان انعکاس دهنده ی اظهارات تیلر است مبنی بر اینکه میدان انرژی انسانی، یک قالب هولوگرافیک است که شکل و ساختار بدن جسمانی را مشخص می کند؛ به بیانی دیگر، نوعی طرح اولیه ی سه بعدی است که بدن جسمانی حول و حوش آن شکل می گیرد. به همین سان، کشفیات وی در زمینه ی علائم مادرزادی نیز این ایده را تقویت می کند که ما قلبا و عمیقا چیزی جز تصاویر یا ساخت و سازهای هولوگرافیکی که توسط اندیشه آفریده شده اند نیستیم.
استیونسون در عین حال متذکر شده است که تحقیقات وی نشان می دهند که ما خود آفریننده ی زندگی خود هستیم، و تا حدی نیز سازنده ی بدنهای خود، و شرکت ما در این فرآیند چنان منفعلانه است که به نظر می آید ما داوطلبانه آن را انتخاب نکرده ایم. لایه های عمیق روان ما ظاهرا در این گزینش ها موثرند، لایه هایی که با جهان نامستتر بسیار در تماس است، یا همان طور که استیونسون می گوید، سطوحی از فعالیت ذهنی که بسی عمیق تر از آنهایی است که هضم غذای ما را در معده تنظیم می کنند، و تنفس عادی ما می بایست حاکم بر این فرآیندها باشد.
هر چند که نتایجی که استیونسون به دست می آورد، اغلب غیر عادی و غیر سنتی است، شهرت او به عنوان محققی دقیق و ژرف بین باعث کسب حرمت و افتخار او در پاره ای محافل شده است. کشفیات وی در مجله های معتبر علمی نظیر امریکن جورنال آو سایکیاتری، جورنال آونروس اند منتال دیزیز، و اینترنشنال جورنال آو کامپرتیو سوسایولوژی به چاپ رسیده است. و در یکی از بررسی های کارهای وی در مجله ی معتبر جورنال آو د امریکن مدیکال اسوسیشن آمده است که وی به نحوی طاقت فرسا و علمی، مجموعه ای کامل از نمونه ها و موارد خاص را برگزید که در آنها مدارک و شواهد مبنی بر وجود تناسخ چنان فراوان است که مشکل بتوان نادیده شان گرفت.
از اینکه پرسش های اینجانب خیلی طولانی بوده و وقتتان را می گیرم پوزش می خواهم اما بی صبرانه منتظر جواب از شما هستم و خیلی تشکر می کنم با ارزوی سلامتی و توفیق برای شما .

پاسخ:
۱ـ اینکه فرمودند: در حالت خواب خواهند بود، نه یعنی چیزی نخواهند فهمید. حالت خواب، یعنی حالت خواب دیدن. آنها نیز یا کابوس خواهند دید یا رؤیاهای خوش. در برزخ، دو گونه بهشت و دو گونه جهنّم است؛ بهشت و جهنّم شخصی و بهشت و جهنّم عمومی، که بسیار عظیمتر است. و اهل برزخ چهار دسته اند. آنها که درجات بالای ایمان را دارند، شبها در بهشت شخصی خود هستند و روزها به بهشت عمومی می روند که نامش دارالسلام است؛ و آن باطن امیرمؤمنان(ع) می باشد، که با قبرستان دارالسلام در نجف اشرف یک نحوه ارتباط وجودی دارد. آنها که درجات بالای بی ایمانی و دشمنی با حقّ را دارند، شبها در جهنّم شخصی خود هستند و روزها به جهنّم عمومی منتقل می شوند که باطن ائمه الکفر است. نام آن جهنّم، برهوت است، و با سرزمین برهوت در یمن، یک نحوه ارتباط وجودی دارد. بهشت و جهنّم شخصی افراد نیز با مدفن خودشان یک نحوه ارتباط وجودی دارد.
امّا آنها که خوبند ولی درجات بالای خوبی را ندارند، و انحرافاتی داشته اند، آنها در بهشت شخصی خود می مانند و به بهشت عمومی نمی روند. آنها هم که بدند ولی نه زیاد، آنها هم در جهنّم شخصی خود می مانند و به جهنّم عمومی نمی روند.
البته عدّه ی پنجمی نیز شاید باشند که باطن مدفنشان نه بهشت باشد و نه جهنّم، که چنین مواردی چندان یافت نمی شود. لذا اگر هم پیدا شوند، با فضل خدا به گروه سوم ملحق می شوند البته بهشتشان رونق چندانی نخواهد داشت.
وقتی اهل بهشت شبها از بهشت عمومی به بهشت شخصی خود مراجعه می کنند، بهشت شخصی آنها در قیاس با بهشت عمومی، مثل خواب بهشت دیدن است. چون در قیاس با آن بسیار ضعیفتر است. از اینرو آنهایی را که دائماً در بهشت شخصی اند، گفته اند، در خواب می باشند؛ یعنی اینها گویی خواب بهشت را می بینند. چون بهشت آنها در قیاس با بهشت عمومی، در واقع مثل خواب دیدن است.

۲ـ تناسخ
الف: آنچه در این متن آمده، هیچ سندیت علمی ندارد؛ و نزد اهل علم فاقد ارزش است. این گونه مطالب روزنامه ای را فقط افرادی که روحیه ی علمی ندارند و هر ادّعایی را باور می کنند، می توانند قبول کنند.
ب: ما در زمان بیداری نیز ممکن است صدها گونه زندگی را در ذهنمان آرزو کنیم؛ که این آرزوها در ذهن ما ثبت می شوند و هنگام هیبنوتیزم خود را نشان می دهند.
ج: اگر ما در حال بیداری به یک سخنرانی به زبان بیگانه گوش دهیم، چیزی از آن متوجّه نمی شویم، امّا ذهن ناخودآگاه ما آن سخنرانی را ضبط می کند، لذا در حال هیبنوتیزیم برخی از ما می توانیم تمام آن سخنرانی را دوباره و عیناً بیان کنیم. حتّی دیده شده که افرادی در حال هیبنوتیزم با مهارت بوروس لی حرکات کونک فو را اجرا می کنند، در حالی که در عمرشان این ورزش را تعلیم ندیده ام. امّا چرا می توانند انجام دهند؟ چون فیلم آن را دیده اند. ما حتّی زندگی دیگران و موضوعات فیلمها را هم در ذهنمان ذخیره می کنیم، و در حال هیبنوتیزم می توانیم خودمان را جای آن افراد بگذاریم و آن زندگی ها را بازگو کنیم.
د: امروزه مسأله ای در جهان علم مطرح است به نام تحقیق علمی و تحقیقات غرضمند.
بارها دیده شده که برخی شرکتهای اقتصادی بزرگ، به برخی محقّقان پولهای کلان داده اند که به نفع آنها یک تحقیق جعلی را ارائه دهند. همچنین بارها دیده شده که صاحبان برخی ایدئولوژی ها با ترتیب دادن تحقیقات جعلی، خواسته اند ایدئولوژی خود را علمی جلوه دهند. مطالب غیر علمی این نوشته نیز در واقع یک تحقیق علمی نیست؛ بلکه یک تحقیق نما است که در مسیر دین ستیزی غربی ها طرّاحی شده است. همانها که عمری است به ما روغن نباتی سکته آور خورانده اند، همانها که عمری است در قالب دارو به ما الکل خورانده اند ـ در نود درصد داروها الکل وجود دارد ـ همانها که عمری است در قالب آدمس و نوشابه به ما الکل خورانده اند. همانها که ظروف مسی و سفالی ما را گرفتند و آلومینیوم را جایگزینش نمودند که منشاء صدها بیماری است، همانها که سیگار را به بشریت هدیه نمودند، همانها که موادّ مخدّر را جهانی نمودند و اکنون هم نوع مصنوعی آن را به خورد بشریت می دهند، همانها که بزرگترین تاجران اسلحه هستند، همانها که در قالب بانکداری ربا را جا انداختند، همانها که همجنس بازی را عملی طبیعی جلوه می دهند، و … اکنون هم می خواهند در قالب تحقیقهای جعلی، تناسخ را جا بیندازند. چرا؟ چون اعتقاد به تناسخ، دقیقاً در مقابل اعتقاد به معاد است. و اعتقاد به معاد، پشتوانه ی اخلاقیات و ارزشهای معنوی است. لذا اگر بتوانند مردم را قانع کنند که معادی در کار نیست، یعنی توانسته اند ریشه ی اخلاقیات و معنویات را بزنند. وقتی هم اخلاقیات ریشه کن شد، چه کسی سود می برد؟ روشن است، آنها که از راه کالاهای سکسی و موادّ مخدّر و مشروبات و فروش اسلحه و … پولهای کلان به جیب می زنند.
خداوند متعال در یک فرمول عقلانی فرمود: « یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَینُوا أَنْ تُصیبُوا قَوْماً بِجَهالَهٍ فَتُصْبِحُوا عَلى‏ ما فَعَلْتُمْ نادِمین‏ ــــــــ اى کسانى که ایمان آورده‏اید! اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بیاورد، درباره ی آن تحقیق کنید، مبادا به گروهى از روى نادانى آسیب برسانید و از کرده ی خود پشیمان شوید!» (الحجرات:۶)
یعنی هر خبری از هر کسی قبول نکنید؛ بلکه ببینید گوینده چه سابقه ای دارد؟
غربی ها این همه کشورها را با چه حیله ای بدبخت نموده اند ؟ با نام علم و تکنولوژی. با نام دموکراسی. با نام رشد و پیشرفت. امروز مردم ما غربی ها را استعمارگر می نامند. امّا معنای لغوی استعمار چیست؟ استعمار یعنی طلب آبادانی نمودن. امّا چرا این کلمه اکنون معنی متضادّ معنی اصلی خودش را می دهد؟ چون غربی ها وقتی وارد کشورهای ما می شدند می گفتند ما اهل استعمار هستیم؛ یعنی برای آبادانی آمده ایم؛ امّا مردم می دیدند که آمدند و خراب نمودند، لذا خیال کردند که استعمار یعنی خراب نمودن.
آیا با این همه سابقه ی منفی که ما از غرب دیده ایم، آیا باز هم باید گولشان را بخوریم؟
اینها سالها به ما آسپرین دادند و ما خوردیم؛ امّا اکنون ثابت شده که آسپرین موجب خونریزی داخلی می شود، و رگها را شکننده و سوراخ می کند.
اینها سالهاست که به ما استامینوفن داده اند و ما خورده ایم، در حالی که این دارو کبد را از کار می اندازد.
اینها سالهاست به نام کپسول کلسیم به ما عصاره ی استخوان خوک و سگ خورانده اند.
جهان سوم که عمدتاً مردمی مذهبی اند، تا کنون از این غربی ها چه خیری دیده اند که اکنون بخواهند به آنها امید داشته باشند.
شگفتا، این همه انبیاء با آن همه معجزات آمده اند و تناسخ را انکار نموده اند. این همه عرفای صاحب کرامت و دارای چشم بصیرت، تناسخ را انکار نموده اند. این همه فلاسفه برای بطلان تناسخ، برهان عقلی اقامه نموده اند. و … امّا باز هم عدّه ای اعتماد نموده اند به مشتی اوهام و خرافات که در بسته بندی های به ظاهر علمی عرضه می شوند.
سخن آخر اینکه اگر کسی واقعاً قائل به تناسخ است، پس هنگامی که در سختی های شدید گرفتار می شود، باید منطقاً خودکشی کند. چون طبق اعتقاد خودش، بعد از مردن دوباره در صورت شخصی دیگر به دنیا باز خواهد گشت. بلکه بالاتر از آن، اگر کسی واقعاً باور دارد به تناسخ، پس خودش را بکشد، تا به صورت فردی دیگر باز گردد. اگر آن شخص هم جالب نبود، باز هم خود را بکشد، تا به صورت فرد سوم در آید، باز اگر آن فرد هم جالب نبود، باز خود را بکشد، و آنقدر این کار انجام دهد تا بالاخره به صورت یک پادشاه یا دانشمند به دنیا باز گردد.
اگر معتقدان به تناسخ راست می گویند، پس خود را بکشند. خود کشی هم که در نظر اینها نباید بد باشد. چون اینها به خدای ادیان که اعتقادی ندارند. به انبیاء هم که اعتقادی ندارند. چون هیچ دین الهی تا کنون تناسخ را تأیید نکرده است. بد بودن خودکشی را هم ادیان بیان نموده اند. آخرت و جهنّم را هم قبول ندارند. پس مانعی از خودکشی ندارند.
امّا خودکشی نمی کنند. چرا؟ چون دروغ می گویند که به تناسخ باور دارند. اینها تناسخ را قبول می کنند تا معاد را قبول نکنند. و معاد را قبول نمی کنند تا جلویشان باز باشد تا هر چه دلشان خواست بکنند.

۳ـ اسلام و تناسخ
وازایش یا تناسخ یا باززایی، از اعتقادات آیینهای بت پرستی مانند بودیسم، هندویسم، آیین برهمایی، جینیسم، سیکیسم، تائوئیسم و نیز از اعتقادات آیین یارسان یا یارستان (علی اللّهی) است. لذا در بین گروههای معتقد به تناسخ، یک اعتقاد مشترک دیگر نیز وجود دارد که عبارت است از انکار خدا یا شرک به خدا. معتقدان به تناسخ، در مورد معاد نیز مشکلاتی دارند؛ یعنی یا کاملاً منکر معادند یا انحرافاتی در بحث معاد دارند. لذا اسلام نه تنها تناسخ را قبول ندارد، بلکه شدیداً با آن مخالف است؛ و بی شکّ بسیاری از قائلان به تناسخ، کافر یا مشرکند.
پس فکر تناسخ اساساً فکری برآمده از آیینهای غیر الهی شرق دور مثل بودیسم و هندوئیسم می باشد که به خاطر اعتقاد نداشتن به عالم برزخ و آخرت ، تناسخ را ابداع نموده اند تا جای خالی معاد را در زندگی اجتماعی آنها پر نماید. چرا که بدون اعتقاد به معاد ، انسانها هیچ تقیدی به اخلاق نخواهند داشت و بدون اخلاق ، جامعه از هم فرو می پاشد. لذا اینان چنین می پندارند که اگر کسی آدم خوبی باشد بعد از مرگ ، روح او به بدن شخص محترم و ثروتمندی منتقل می شود و الّا به بدن فردی بیچاره یا به بدن حیوانی تعلّق می گیرد. ضمناً توجّه شود که بودیسم و هندوئیسم دین نیستند؛ بلکه نوعی آیین بت پرستی اند. در این آیینها خدا به آن معنایی که در دین الهی مطرح است، مورد قبول نیست. در این آیینها، نبوّت هم جایی ندارد.
امّا اینکه برخی افراد چنین می پندارند که در گذشته زندگی دیگری داشته اند ، چنین فرضیه ی باطلی را اثبات نمی کند ؛ چون اینگونه افراد ممکن است دچار نوعی بیماری روانی توهّم انگیز باشند ؛ نظیر بیماری دو قطبی یا دو شخصیتی که شخص گاهی در یک شخصیت و گاه در شخصیت دیگرش ظاهر می شود. همچنین مثل بیماری اسکیزوفرنی که شخص دچار توهّمات (هالوسینیشن ) شده و اموری را که واقعیت ندارند ، واقعیت می پندارد. افراد مبتلا به اسکیزوفرنی حتّی گاه در مورد خود نیز دچار توهمّ شده خود را شخص دیگری می پندارند ؛ یا خیال می کنند که در زمان گذشته حضور داشته اند یا چنین می پندارند که از آینده آمده اند، یا حتّی خیال می کنند که از سیاره ی دیگری آمده اند، یا خیال می کنند و … . و جالب این است که در اکثر این گونه بیماریها مشکلات مغزی نیز وجود دارد. همچنین باید توجّه داشت که گاه برخی داروها و موادّ توهمزا و تلقینات نیز موجب می شوند فرد دچار توهّمات این چنینی شود.
امروزه تیمارستانهای دنیا پر از افرادی هستند که گرفتار چنین توهّماتی می باشند ؛ برخی از اینها خود را موجوداتی فضایی می انگارند یا خیال می کنند که با موجودات فضایی ارتباط دارند ، برخی دیگر خود را به جای دانشمندان بزرگ می پندارند ؛ حتّی افرادی نیز هستند که خود را پیامبر می دانند ، در حالی که برخلاف پیامبران که افزون بر معجزه ، هوش سرشاری هم داشتند ، اینها دچار مشکلات ادراکی می باشند.
پس به صرف اینکه برخی ها به علل مختلف، توهّم می کنند که در گذشته (قبل از تولّدشان) هم زندگی کرده اند، درستی تناسخ را اثبات نمی کند. بلی اگر همه ی انسانها یا اکثریت انسانها در حالن بیداری چنین احساسی داشتند که قبلاً شخص دیگری بوده اند، آن موقع می شود احتمال داد که فرضیه ی تناسخ درست است؛ ولی اکثریت مردم چنین توهّماتی ندارند.
امّا در مورد حالت هیبنوتیزم، آنچه فرد می گوید، ارزشی ندارد. چون ضمیر ناخودآگاه ما انباشته از هزاران آرزو و فیلم و داستان و … است که در حال خواب دیدن یا در حال هیبنوتیزم یا به هنگام ابتلا به برخی بیماری های روانی یا به هنگام استفاده از برخی موادّ توهّمزا پاره ای از آنها آشکار می شوند.
لذا با این گونه امور نمی توان یک ادّعا را اثبات نمود و اسمش را گذاشت اثبات علمی. تنها کودک صفتان هستند که گول این گونه استدلالهای واهی را می خورند.

۴ـ عقیده به تناسخ از کجا ریشه گرفته است؟
اینکه چگونه اوّلین بار فکر تناسخ به ذهن برخی افراد رسیده است، معلوم نیست؛ ولی می توان حدس زد که عدّه ای با دیدن افراد مبتلا به اسکیزوفرنی و دیگر بیمارهای روانی به این فکر افتاده اند.
در برخی بیماری های روانی شخص گاه احساس می کند که کس دیگری است؛ یا احساس می کند که قبلاً شخصی دیگر بوده است. البته این گونه افراد، توهّمات دیگری نیز دارند. مثلاً برخی از آنها خیال می کنند که کس دیگری هم همراه آنها وجود دارد؛ یا خیال می کنند از آینده یا از گذشته آمده اند؛ یا خیال می کنند موجود فضائی اند یا با موجودات فضایی تماسّ دارند یا پیغمبرند یا امامند؛ یا خدا هستند یا با خدا در ارتباطند و یا با جنّها در ارتباطند و … . لذا بعید نیست که برای اوّلین بار کسانی با دیدن این گونه افراد به این فکر افتاده اند که شاید روح افراد بعد از خروج از بدن، در بدن دیگری قرار گرفته زندگی دومی را شروع می کند.
مهمترین مدرک قائلان به تناسخ نیز همین است که می گویند: اگر تناسخ درست نیست، پس چرا برخی افراد احساس می کنند که قبلاً شخصی دیگر بوده اند؟
که جواب این گفته ی آنها با مطلبی که گفتیم روشن است؛ یعنی به صرف اینکه برخی ها به علل مختلف، توهّم می کنند که در گذشته (قبل از تولّدشان) هم زندگی کرده اند، درستی تناسخ را اثبات نمی کند. چون احتمال توهّم بودن این گونه احساس وجود دارد. بلی اگر همه ی انسانها یا اکثریت انسانها در حال بیداری چنین احساسی داشتند که قبلاً شخص دیگری بوده اند، آن موقع می شود احتمال داد که فرضیه ی تناسخ درست است؛ ولی اکثریت مردم چنین توهّماتی ندارند.
جالب است بدانیم که طبق دیگر توهّمات بیماران روانی نیز اعتقاداتی شکل گرفته اند. مثلاً در برخی آیینها، ادّعا می شود که خدا در انسانها حلول می کند؛ مثلاً علی محمّد باب، مؤسس فرقه ی بابیت معتقد بود که خدا در او حلول کرده است. سران بهائیت نیز همین ادّعا را دارند. یارستانی ها نیز چنین توهّماتی را در مورد مؤسسان فرقه ی خودشان دارند.
علی محمّد باب ابتدا خودش را واسطه ی بین امام زمان(عج) و مردم می دانست؛ آنگاه ادّعا نمود که خود امام زمان است؛ آنگاه ادّعای نبوّت کرد؛ و در نهایت گفت که خدا در من حلول نموده است. اگر کسی عاقل باشد می فهمد که این نامرد، مبتلا به اسکیزوفرنی بوده است.

۵ـ تناسخ و دلائل بطلان آن
الف: معنی تناسخ تعلق گرفتن روح یک شخص به بدنی غیر از بدن خودش است. اهل تناسخ بسیار مختلفند و هر کدام در باب تناسخ عقیده ی ویژه ای دارند. اما وجه مشترک همه آنها این است که می گویند روح انسان بعد از خروج از بدن بلافاصله در یک بدن مادّی دیگر قرار می گیرد اعم از این که این بدن، بدن یک انسان باشد یا بدن یک حیوان یا بدن یک گیاه. و وجه مشترک دیگر همه این گروه ها این است که هیچ کدام برهان عقلی محکمی برای اثبات تناسخ ندارند و برای اثبات آن از اموری مثل هیبنوتیزم و مکاشفات مرتاضان و امثال آن استفاده می کنند که از نظر عقل، فاقد اعتبارند. چون در حال هیبنوتیزم شخص از معلومات ذهن ناخودآگاه خود بهره می گیرد و مکاشفات نیز به شدّت تحت تاثیر عقائد شخص مکاشفه کننده هستند ؛ لذا تا مکاشفه از طریق عقل یا نقل معصوم تایید نشود ارزشی ندارد. و سومین وجه مشترک قائلین به تناسخ انکار معاد است. لذا تناسخیه تناسخ را جایگزین معاد می کنند و از این طریق سعی می کنند مساله ی جزا و پاداش اعمال را تبیین کنند؛ لذا از نظر علمای اسلام ، قائلین به تناسخ، به سبب انکار معاد کافرند و وجه اشترک چهارم آنها اعتقاد به بقاء روح است.

ب: دلائل بطلان تناسخ
دلیل نخست:
در تناسخ حال مفارقت روح از بدن اوّل و اتحاد آن با دوم، از دو حال خارج نیست:
۱ـ یا روح همه ی کمالات خود را ـ که در بدن اوّل به دست آورده ـ از دست بدهد و سپس به بدن جدید منتقل شود.
۲ـ یا با همه ی کمالات خود، به بدن جدید منتقل بشود.
حالت اوّل با دو مشکل مواجه است:
یکم: این که روح همه ی کمالات خود را از دست بدهد و سپس به بدن جدید منتقل شود، خلاف مقتضاى حرکت جوهری است. حرکت همواره از قوّه و استعدادِ شدن، به سوى فعلیت و شدن است. محال است که وقتى موجودى، از حالت بالقوّه به فعلیت رسید، دوباره به حالت بالقوه بازگردد؛ مثلاً یک دانه ی گندم، وقتى در شرایط مناسب قرار گیرد، قابلیت‏هاى او به فعلیت مى‏رسد. آرام شکافته مى‏شود و مى‏روید، رشد مى‏کند، سنبل مى‏دهد و دانه‏هاى جدیدى ایجاد مى‏کند. امّا هرگز ممکن نیست این فعلیت‏هاى به دست آمده را از دست بدهد و دوباره به همان دانه ی اوّل تبدیل شود؛ یا یک تخم مرغ که تبدیل به جوجه گشته ، محال است دوباره این جوجه به همان تخم مرغ اوّلی تبدیل گردد. روح انسان نیز چنین است و محال است که فعلیت‏هاى خود را از دست بدهد. بخصوص که روح ، امر مجرّد است.
دوم: قائلان به تناسخ، آن را راهى براى ادامه ی تکامل ارواح متوسّط مى‏دانند. به فرض که حالت اوّل محال نباشد، با دو مشکل مواجه است: ۱ـ از دست دادن کمالات گذشته خلاف تکامل است. ۲ـ کمالات به دست آمده در بدن جدید، ادامه ی کمالات گذشته محسوب نمى‏شود و باز تکامل صدق نمى‏کند. چون تکامل در بدن دوم ، تکاملی است غیر از تکامل نخست.
حالت دوم نیز محال است؛ زیرا وقتى روح در بدن اوّل خود، از دوران جنینى قرار مى‏گیرد، همگام با رشد مادّى بدن، مراحل کمال خود را طى مى‏کند. براى این که روح بتواند به مراتب کمال خود دست یابد، بدن مادّى او نیز باید مراحل کمال را طى کند. روح نمى‏تواند بدون کمال بدن، همه ی کمالات خود را تحصیل کند؛ مثلاً روح یک نوزاد، نمى‏تواند بدون رشد سلول‏هاى مغزى، به تحصیل علوم و تفکر دست یابد. بدن مادّى یک نوزاد، به طور طبیعى، تحمّل این نوع از کمال روح را ندارد.
حال روحى که قبلاً در یک بدن مادى، مراحلى از این کمالات را تحصیل کرده باشد، اگر بخواهد دوباره با همان کمالات، در یک بدن جنینى دیگرى – آن گونه که قائلین به تناسخ مى‏گویند – قرار گیرد و با آن متّحد شود، بدن جدید تحمّل کمالات او را نخواهد داشت و نمى‏تواند با آن متحد شود. تجربه نیز نشان می دهد که نوزادان ، کمالات بزرگسالان را ندارند. اگر تناسخ به این نحو درست بود پس باید تعداد قابل توجّهی از نوزادان با علم و آگاهی بالایی متولّد می شدند.
از مجموع بطلان این دو حالت، نتیجه مى‏گیریم که وقتى روح از بدن مادّى خود مفارق شد، نمى‏تواند بار دیگر در یک بدن جنینى دیگر، قرار گیرد و با آن متحد شود.
آرى روح، پس از مفارقت از بدن مادى، حیات خود را با «بدن برزخى»، در عالم برزخ ادامه مى‏دهد. بدن برزخى، بدنى است که متناسب با حیات عالم برزخ است و متناسب با کمالات و فعلیت‏هایى است که روح در دوران حیات دنیوى خود، با اعتقادات، نیات، گفتار و رفتار اختیارى خود، کسب کرده است.
روح در قیامت کبرى نیز، پس از مفارقت از آن بدن برزخى، حیات خود را با «بدن اخروی» ادامه مى‏دهد. بدن اخروی، بدنى متناسب با حیات اخروى است که بر اساس همه ی کمالات و تحولاتى است که روح تا آن لحظه، به دست آورده است.
تحول روح از بدن مادّى به بدن برزخى و از بدن برزخى به بدن اخروی در واقع همان تکامل بد آدمی در مراتب طولی عوالم است. البته توجّه شود که در این جا روح از بدنی به بدن دیگر نمی رود ؛ بلکه بدن انسان خود دارای مراتب سه گانه می باشد که روح ابتدا با هر سه مرتبه تعلّق وجودی دارد ، هنگام مرگ ، یک تعلّق را از دست می دهد ؛ و هنگام قیامت تعلّق دوم نیز بریده می شود و در نهایت یک تعلّق باقی می ماند.

دلیل دوم:
هنگامی که جنینی به مرحله ی دریافت روح می رسد، سه احتمال مطرح است ؛ یا روحی از سوی خدا به او افاضه می شود؛ یا روح شخص دیگری ـ که مرده ـ به آن تعلّق می گیرد ؛ یا هم خدا روحی به او افاضه می کند ، هم روح شخص دیگر به آن تعلّق می گیرد.
احتمال سوم باطل است ؛ چون لازم می آید که یک نفر ، در آن واحد دو نفر باشد ؛ و یک بدن را دو روح تدبیر نماید ؛ که این امر موجب نابودی بدن می شود. نیز به علم حضوری می یابیم که ما یک نفریم نه دو نفر.
احتمال دوم نیز باطل است. چون مستلزم ترجیح بلامرجّح می باشد. اگر جایز است که روح کس دیگری به این جنین تعلّق گیرد ، چرا این روح تعلّق گرفت و نه آن روح و نه روح سوم و چهارم و … . این جنین اگر ذاتاً قابلیت دریافت هر روحی را دارد، پس چرا این و نه آن؟ پس اگر یکی از این روحها به آن تعلّق گیرد ، ترجیح بلامرجّح خواهد بود که امری است محال. چون ترجیح بلامرجّح در حقیقت مستلزم وجود معلول است بدون علّتش.
همچنین از یک طرف ـ طبق ادّعای تناسخیه ـ جایز است که روح شخص دیگری به این جنین تعلّق گیرد و از طرف دیگر جایز است خدا روحی را به آن جنین افاضه کند. حال چرا از بین این دو حالت، اوّلی ترجیح یافت نه دومی. حال آنکه دومی با فیاضیت خدا سازگارتر است. پس در این حالت نیز ترجیح بلامرجّح لازم می آید یا ترجیح مرجوح ، که هر دو محال می باشند.
پس تنها حالت اوّل است که با مشکل عقلی مواجه نمی شود.

دلیل سوم:
براساس براهین مطرح در حکمت متعالیه(مکتب فلسفی ملاصدرا)، تعلّق نفس به بدن، تعلّقى ذاتى است. نفس انسانى حقیقتى است عین تعلق به بدن؛ و در متن و ذات آن، تعلّق به بدن نهفته است. از این رو روح انسانى، در هیچ عالمى بدون بدن نخواهد بود و در هر نشئه و هر عالم، بدنى متناسب با آن عالم خواهد داشت.
ترکیب نفس و بدن، ترکیب اتحادى است، نه انضمامى؛ یعنى، روح و بدن به یک وجود موجود هستند و بر اثر این ترکیب، حقیقتى به نام انسان شکل مى‏گیرد. لازمه ی این مطلب آن است که روح انسان، بى‏بدن نمى‏تواند به هستى خود ادامه دهد و بدن هم بدون روح، نمى‏تواند موجودیت خود را حفظ کند. به تعبیر دیگر، اساساً روح بدون بدن معنی ندارد ؛ و مرگ به معنی جدا شدن روح از بدن نیست ؛ بلکه هنگام مرگ، نفس(روح)، مادّه ی بدن مادّی را رها نموده با مرتبه ی دوم و سوم بدن زندگی می کند ؛ و در قیامت، با مرتبه ی سوم بدن خواهد بود. لذا مرگ رها نمودن بدن نیست بلکه رها نمودن مراتب پایین بدن است.
پس با این نگاه به نفس و بدن ، اساساً جایی برای اعتقاد به تناسخ وجود نخواهد داشت. تناسخ نتیجه ی این پندار باطل است که نفس ، بدون بدن می تواند وجود داشته باشد. حال آنکه طبق براهین فلسفی ، نفس ، حیثیت تعلّقی دارد ؛ و چنین موجودی حتّی یک آن نیز نمی تواند فاقد بدن باشد. قول به اینکه نفس از بدنی جدا شود و در بدنی دیگر قرار گیرد مثل این است که بگویی: رابطه ی پدر و فرزندی که بین رستم و سهراب بود بعد از مردن سهراب ، به دو نفر دیگر تعلّق گرفت. این حقیقتاً خنده دار می باشد. نفس نیز حقیقتی است از سنخ ربط و اضافه ّ؛ با این تفاوت که رابطه ی پدر و فرزندی ، اضافه ی مقولی و ماهوی است ولی نفس از سنخ اضافه ی اشراقی می باشد. نفس جزئی اشخاص در حقیقت تعلّق نفس واحد کلّی است به بدنی مشخّص. لذا محال است این تعلّق بین نفس کلّی و یک بدن دیگر برقرار شود. چون نسبت نفس کلّی با آن بدن دیگر ، تعلّقی دیگر خواهد بود. همان گونه که نسبت آقای پدر با پسر اوّلش یک تعلّق است و نسبتش با پسر دوم ، تعلّقی دیگر ؛ هر چند که هر دو تعلّق ، از قبیل رابطه ی پدر و فرزندی می باشند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای آشنایی بیشتر با کیفیت ارتباط روح با بدن های سه گانه و تناسخ ملکی و ملکوتی و معاد از دیدگاه اسلام و حکمای اسلامی به کتابهای « معاد از دیدگاه امام خمینی » و « معاد یا بازگشت بسوی خدا» ، تالیف استاد محمّد شجاعی مراجعه فرمایید.
نگارنده مطلب : احد ایمانی

Print Friendly, PDF & Email
No votes yet.
Please wait...

1
دیدگاه ها

ناشناس

شاید تناسخ حقیقت نداشته باشه شاید
اما چیزی هم که اسلام میگه و وجود بهشت و جهنم برای روحی که دیگه جسمی نداره و اینکه عدالت اینکه من چه گناهی داشتم که مجبور به جبرم با کسی که راحت و در ارامش زندگی می کنه کاملا مردوده
مگه میشه روح بره جهنم اصلا بره این خدا چه سودی میبره از این سوزش و اتیش گرفتن ابدی انسانها؟؟؟؟؟؟؟؟