سرخط خبرها

تکمیل شدن ولایت اهل بیت(ع) در ما دوست داران آنها به چیست؟ چه باید کرد ؟

پرسش:
آقا تکمیل شدن ولایت اهل بیت(ع) در ما محبین آنها به چیست؟ چه باید کرد؟ در سفری که به عتبات داشتم و مرقد مطهر امامان عسگریین و امام جواد(ع) و امام کاظم(ع) را زیارت کردم(الحمد لله) اما احساسی در درونم هشدارم می داد که بسیار کم معرفت به این امامان معصوم(ع) هستم. چرا که زیاد تفاوتی با حرم مثلاً شاه عبدالعظیم الحسنی برام نداشت، چرا … درمانم چیست؟
پاسخ:
۱ـ محبّت تابع معرفت است ؛ لذا محبّت حقیقی ـ نه ظاهری ـ هر کسی به اهل بیت (ع) به مقدار معرفت اوست به کمالات حقیقی آن بزرگواران. پس برای افزایش محبّت باید کسب معرفت نمود.
۲ـ معرفت به اوج مقام امام معصوم (ع) به این آسانی به دست نمی آید ؛ بلکه کثیری از مردم حتّی مقام اصحاب بزرگواری چون حضرت عبدالعظیم حسنی را نیز ادراک نکرده اند. جناب عبدالعظیم حقیقتاً مظهر اسم العظیم و بند به عظمت کبریایی بود. لذا در شأن او از زبان معصوم (ع) وارد شده که هر که او را زیارت کند چنان است که قبر شریف سالار شهیدان امام حسین (ع) را در کربلا زیارت نموده است. خورشید عظمت این بزرگوار در کنار نور قاهر امام معصوم است که فروغی ندارد و الّا خود او آفتابی در آسمان علم و ایمان بود ؛ سلام خدا بر او و بر سروران او باد.
۳ـ مطلب دیگر آنکه معرفت مفهومی ، اگر چه نافع است ، ولی کافی در طریق محبّت عملی نیست. معرفت مفهومی وقتی کارساز خواهد بود که با عمل به مقتضای آن ، تبدیل به معرفت قلبی شود. اینجاست که معرفت تبدیل به محبّت و گرایش می شود. پس قدم نخست کسب معرفت است و قدم دوم عمل به مقتضای معرفت. برای مثال اگر یافتیم که امام معصوم (ع) عین الله الناظره است ، پس در مقام عمل باید دائماً خود را در محضر امام معصوم (ع) ببینیم و چنان رفتار کنیم که گویی آن بزرگواران ما را مشاهده می کنند. روشن است که اگر کسی چنین راهی را به نحو مستمرّ در پیش بگیرد چنان در طریق کمالات اوج می گیرد که گام بر بام عالم می نهد ؛ کما اینکه می دانیم و می دانید که افرادی چنین کردند و چنان شدند.
مطلب دیگر آنکه باید موانع محبّت را برداشت. پاکان جز در جای پاک منزل نمی گزینند ؛ پس قلب خود را باید از نجاساتی چون سگ و خوک و مردار گندیده و … پاک نمود. غیبت در مقام قلب چون مردار گندیده است و خشم و غضب و تندخویی سگی است درنده و ناپاک و خوردن مال حرام و شبهه ناک و بالاخص مال ربوی ، قلب را تبدیل به قلب خوک می کند. به خدا پناه می بریم از آن روز که پرده ی تن خاکی می افتد و سیرتها هویدا می شوند ؛ و کثیری از خلائق در هیئت سگان و خوکان و چرندگان و خزندگان و … محشور می شوند.
پس باید در احوال خود جستجو نمود و رذائل درونی خویش را یافت و قلب خود را لای روبی نمود. در این باره حقیر را ابیاتی است که جهت تلطیف بحث تقدیم حضور می شود.
بدان کآدم بود از جسم و از جان
مثال معنی و الفاظ قرآن
مثال دیگرش بطن است و معنا
مثال برزخ است و دار دنیا
همی دان آدمی را خود جهانی
که غیب و برزخی دارد نهانی
چو قرآن او هزاران بطن دارد
به ظاهر از درون معنی ببارد
جهان اصغر است انسان حبیبا
جهان ، انسان اکبر ، چشم بگشا
جهان چون صورت کتبی پذیرد
شود قرآن کزو هر علم خیزد
لذا قرآن و انسان و جهان را
یکی دان تا بیابی هر نهان را
نهان هر چه بینی خوان سمائش
زمین خوان ظاهرش را زیر طاقش
هر اعلی را بر اسفل تو سماء دان
سمائت روح و جسمت ارض می خوان
مثال جسم انسان دار دنیا
چه دنیا مزرعه است ای چشم بینا
بکارد در وجودش هر چه کارد
ز نیّت بذر کارش را بیارد
خودش زارع بود در صُقع ذاتش
دهد بَر ، کار او روز وفاتش
بود هم کار و هم کارنده ی خود
بود هم بذر و هم دارنده خود
از این رو گفته است آن شاه معنا
که دنیا مزرعه است از بهر عقبی
بدان ای دل عمل محصول دارد
کَند خس هر که بذر خس بکارد
بدن در آخرت زاید ز اعمال
چنین یابد تجسم بی شک افعال
تو گر کارت گل است ای دل گلی تو
تو گر گندم بکاری سنبلی تو
اگر خاری بکاری در درونت
در آخر خار گردد هم برونت
اگر تخم سگی در دل نهی تو
سگی گردی به دنیا کی شهی تو
که باشد سگ اگر پرده بر افتد
هر آن احمق که با مردم در افتد
دهانش را ز فحّاشی نبندد
نگوید خوش ، ز خوشحالی نخندد
که باشد سگ هر آن کو پاچه گیرد
گهی جنباندنش دم تا چه گیرد
سگان را باشد ای دل گونه هایی
بگیر عبرت از این درس نهایی
سگی بد خلق و بس فحّاش باشد
سگی مغتاب و بس کلّاش باشد
سگی جانیّ و او بس هار باشد
درون پر کینه ، بس بیمار باشد
اگر خواهی نگردد طینتت سگ
مکن تعقیب این مردم تو با تگ
رها کن فحش مردم را رها کن
گلستان کن وجودت را صفا کن
اگر غیبت کنی بی شک سگی تو
پی مردارخواری در تگی تو
اگر غیبت رها کردی عزیزی
حذر کن آبروی کس نریزی
رها کن غیظ و خشم بی شرف را
بکن قاضی تو عقل بی طرف را
غضب سگ باشد ای بیدار بینا
بکُش سگ را بکن خود را شکیبا
از آن پس با تو گویم سرّ دزدی
ز قبحش قی کنی هر آنچه خوردی
بود ابدان دزدان در تجسم
چو موش افتاده در انبار گندم
که فعل دزد باشد فعل موشان
حقیقت را دلا دیدی مپوشان
از آن پس با تو گویم از تکبّر
بگیر این معنی و رو در تفکر
تکبّر پیشگان نازدیده
حدیثش مور و صد فیل رمیده
هر آن کو خویش را او بیند اکبر
شود روز قیامت نمل اصغر
شود در زیر پای مردمان لِه
کسی کو مردمان را داند او کِه
نگه کن نهج آن برهان دینم
چنین گوید حبیب نازنینم
شنو ای دل تو این زیبا لطیفه
که بودی نطفه و گردی تو جیفه
عجب باشد از این ابناء آدم
میان گند و فخرش هر دمادم
رداء کبریا مخصوص حق دان
چو فرعون این رداء بر خود مپوشان
تو فرعونی اگر داری تکبّر
خدایی می کنی رو در تفکر
مشو غافل ز طول سجده جانا
تکبر را به سجده کن مداوا
بکُش شیطان نفست را به سجده
خدایی را رها کن باش بنده
دلا دیدی ، اگر کاری تو خاری
به دست آری به عقبی آنچه کاری
و گر کاری تو بذر نور ایمان
شود حاصل تو را خود نور عرفان
اگر کاری تو عرفان در دل خود
گلستان کرده ای آب و گِل خود
ببار اندر کویر دل ز دیده
بیفشان بذر اوصاف حمیده
بیفشان در وجودت بذر زاری
برآید از وجودت عشق باری
به دست آری تو محصول رضا را
اگر کاری تو حبّ مرتضی را
تو حبّ مرتضی حبّ خدا دان
علی را نِی خدا بل خود هدی دان
علی باشد صراط حق تعالی
صلاه مؤمنین در یوم عقبی
صلاه مؤمنین معراجشان دان
علی را زین سبب معراج می خوان
اطاعت کن خدا را با وفایت
علی را شاد گردان با حیایت
بکار اندر دلت بذر حیا را
رها کن سمعه و عجب و ریا را
برو تحصیل اخلاص خدا کن
ریا را از وجودت رو جدا کن
ریا خود شرک باشد در درونت
مثال چرک باشد در درونت
عفونت کرده قلبت ای ریاکار
منافق گشته ای ، دل گشته بیمار
به کسب معرفت دل را صفا ده
به اخلاص عمل خود را شفا ده
تو ای بالغ شده اندر مساجد
که گشتی خود مبلغ در معابد
شنو با تو بگویم حرف دیگر
به حرف لغو مردم هیچ منگر
رها کن مصلحت بینی بی جا
که صاحب خانه غایب نیست اینجا
برو با مردمان در هم بیامیز
مباش از بهرشان چاقوی نک تیز
رها کن بحثهای بی ثمر را
هدایت کی کنی تو گاو و خر را ؟!
جدل جانا بُود چون تیغ برّان
بنای وحدت از وی گشته ویران
بدان اهل مراء همچون سگانند
که بر هم می پرند و می درانند
بیا خالی کن این دل را ز کینه
مصفّی کن ، مصفّی کن تو سینه
اگر قلبت شده بی کینه جانا
یقین تو گشته ای آیینه جانا
که اهل کینه صاحب دل نباشند
چه آیینه که خود جز گِل نباشند
حذر کن از دروغ و بدعت ای دل
مشو غافل ز حُسن خدمت ای دل
مبادا با خدا دشمن شوی تو
سوی کذب و سوی بدعت روی تو
بکن رسوا تو اهل بدعت دین
که در اینجا شده واجب تو را کین
تو دیدی زانی و آن زانیه را
کنون بنگر حساب آخرت را
دهد بر ، آن همه از دین خروجش
تراود چرک عافن از فروجش
فرو غلطد وجودش در تعفّن
بُود این باطن آن بی تدیّن
ولی بدتر ز زانی دان رباخوار
بُود در آخرت چون خوک و کفتار
گناه یک رباخوار ای برادر
چنین باشد شنو از آل حیدر
بخواهی گر بدانی او چه کاره است
گناهش هفت اندر ده قواره است
تو گویی هفت در ده او زنا کرد
محارم را به فعلش مبتلا کرد
رباخور با خدا اندر ستیز است
خورد چوب خدا را هر که شد پست
در آخر ای عزیزان ، ای حبیبان
بگویم من کلامی از طبیبان
طبیبانی که اهل آسمانند
فراتر از زمین و از زمانند
بگفتند آدمی را چون خدا ساخت
خیال و عقل در ذاتش بپرداخت
نهاد اندر وجودش خشم و میلی
یکی رستم یکی مجنون و لیلی
اگر غفلت کند شاه وجودت
خیالت می شود ماه وجودت
اگر کردی به عقل خود عنایت
غضب ، خود می شود عین شجاعت
اگر کردی به یمن عقل همّت
شود شهوت تو را خود امّ عفت
اگر عاقل شدی بی شک حکیمی
شجاعیّ و عظیمیّ و کریمی
اگر بردی تو عقلت را به اسیری
خیالت را بدادی تو امیری
در حکمت به رویت بسته گردد
به دست طبع ، روحت خسته گردد
خیالت می شود فرزند شیطان
وجودت می شود خود عین حیوان
ز شهوت می تراود بی حیایی
غضب چون دَد به فکر کبریایی
حذر کن ای بشر از کبریایی
نباشد کبریایی جز خدایی
اگر عقلت بُود شاه وجودت
ملائک فخرشان باشد سجودت
سرا پایت شود عین عدالت
تجلّی می کند بر تو خدایت
اگر خواهی وجودت ماه گردد
ضمیرت پاک و عقلت شاه گردد
بروب از دل هر آنچه باطل آمد
که باطل دشمن اهل دل آمد
چو کردی تخلیه ای جان طالب
بشو بر درب دل دائم مراقب
حساب کار خود کن دائم ای دل
حساب آخرت سخت است و مشکل
عتاب نفس کن دائم به دنیا
عتاب حق نکش در دار عقبی

۴ـ مراتب معرفت امام معصوم (ع)
گونه های شناخت ائمه (ع).
۱ـ شناخت تاریخی : که برای این منظور باید کتب تاریخ اهل بیت را مطالعه فرمایید ؛ نظیر کتاب منتهی الآمال ، تالیف شیخ عبّاس قمّی یا کتاب سیره ی پیشوایان ،تالیف مهدی پیشوایی
۲ـ شناخت جنبه ی امامت و خلافت آنها : که برای این منظور باید کتب اعتقادی مربوط به امامت را مطالعه فرمایید. به عنوان نمونه به کتب زیر مراجعه فرمایید:
ـ آنگاه هدایت شدم ، دکتر محمّد تیجانی ـ وی قبلاً سنّی بوده ـ
ـ حق جو و حقّ شناس ، سیّد شرف الدین عاملی ، ترجمه محمّد جعفر امامی
ـ امامت در بینش اسلامی ، علی ربّانی گلپایگانی
۳ـ شناخت باطنی و نوری امامت ؛ یا به تعبیری شناخت مقام ولایت آن بزرگواران. برای این منظور مطلب زیر تقدیم حضور می شود.

ــ شناخت نوری اهل بیت (ع)
معرفت اهل بیت (ع) دارای مراتبی است که باید از پایین ترین مرتبه ی آن شروع و مرتبه به مرتبه بالا رفت تا به معرفت نوری انسان کامل راه یافت. بنا بر این ، چنین نیست که مراتب پایین معرفت ، مطلوب نباشند ؛ بلکه کسب این مراتب لازم است تا انسان بتواند به مراتب بالا راه یابد.
امّا معرفت نوری اهل بیت (ع) که خود دارای مراتبی است ، بر دو رکن استوار می باشد ؛ یک رکن مربوط می شود به شخص ادراک کننده و رکن دیگر مربوط می شود به وجود اهل بیت (ع).
الف ـ معرفت در هر درک کننده ای دارای دو قسم می باشد ؛ ۱-معرفت ذهنی و مفهومی ۲-معرفت باطنی و حضوری . در معرفت مفهومی انسان با خودِ وجود خارجیِ معلوم مواجه نیست بلکه وجود خارجی را با حدّ و حدود مفهومی آن می شناسد. لذا چنین معرفتی ، اگر چه نسبت به جهل ، نور می باشد ، ولی چون از پس حجاب و پرده ی مفهوم می باشد ، معرفت ظلمانی قلمداد داد می شود. امّا در معرفت حضوری ، روح انسان با وجود خارجی معلوم اتّحاد یافته آن را بی واسطه می شناسد. لذا در چنین معرفتی ، پرده و حجاب مفهوم و ذهن در کار نیست. از اینرو معرفت حضوری را معرفت نوری نیز می نامند. نبیّ اکرم (ص) فرمودند: « العلم نور یقذفه اللَّه فی قلب من یشاء ـــ علم نوری است که خداوند متعال در قلب هر کس که اراده نماید می اندازد. » (مصباح‏الشریعه ، ص ۱۶ ) ؛ البته هر دو قسم علم ، نور بوده و روشنگرند ؛ لکن علم مفهومی نسبت به جهل نور است ، نور در مرتبه ی ذهن ، امّا علم حضوری و باطنی ، نور است نسبت به علم مفهومی ؛ و جایگاه آن قلب است که مرتبه ای از مراتب روح انسان می باشد. پس آنچه در حدیث مذکور به آن اشاره شده علم حضوری می باشد ؛ چون سخن از قلب رفته است.
حاصل کلام اینکه معرفت اهل بیت (ع) با نورانیّت ، معرفت حضوری است نه معرفت مفهومی صرف. البته شکّی نیست که معرفت حصولی و مفهومی به فضائل وجودی اهل بیت (ع) ، هم لازم و ضروری است هم نورانیّت دارد ؛ و هر چه عمیقتر و برهانی تر باشد ، نورانیّت بیشتری دارد. لکن این مقدار معرفت ، تضمین کننده ی قطعی سعادت نمی باشد. چرا که معرفت مفهومی اوّلاً همواره در معرض شبهه است و ثانیاً لزوماً انسان را به سمت عمل سوق نمی دهد.
ب ـ رکن دوم معرفت نوری اهل بیت (ع) مربوط می شود به وجود نوری خود آن بزرگواران. به این معنی که وجود نوری انسان کامل دارای مراتبی است ، که هر مرتبه از آن نورانیّت خاصّ خود را دارد ؛ و مرتبه نسبت به مرتبه ی پایین تر خود ، نور و نسبت به مرتبه ی بالاتر از خود ، حجاب نوری محسوب می گردد.
پایین ترین مرتبه ی وجودی انسان کامل ، بدن شریف اوست که معرفت آن چه از راه حسّ و چه از راه گزارشات تاریخی ، هم برای مومنان ممکن است هم برای کفّار. لذا کاری از این معرفت ساخته نیست. مرتبه ی بالاتر وجود او مرتبه ی فعلی و وصفی اوست ؛ که از راه توجّه به گفتار و کردار آن بزرگواران قابل درک می باشد. در این مرتبه از معرفت اهل بیت (ع) ، انسان با فضائل اهل بیت (ع) آشنا می شود. این مرتبه را آنچنان که شایسته است تنها مومنان درک می کنند و غیر مومنان به خاطر غرق شدن در محسوسات ، از صفات و افعال انسان کامل جز ظواهر بشری چیزی نمی بینند ؛ لذا می گویند: « ما هذا إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یأْکُلُ مِمَّا تَأْکُلُونَ مِنْهُ وَ یشْرَبُ مِمَّا تَشْرَبُونَ ـــــ این [مرد] جز بشرى چون شما نیست از آنچه مى‏خورید مى‏خورد و از آنچه مى‏نوشید مى‏نوشد . » ( المؤمنون:۳۳)
این مرتبه با درجاتی که دارد ، همان معرفت مفهومی اهل بیت (ع) می باشد که در حدّ خود نورانیّت دارد و اگر همراه با پذیرش باشد ، انسان را از ظلمت کفر و شرک و نفاق خارج می کند.
مرتبه ی بالاتر از این مرتبه ، شناخت وجود ملکوتی و نوری انسان کامل از راه معرفت مفهومی است ؛ که نورانیّت آن افزونتر می باشد ؛ ولی باز کافی برای سعادت قطعی نیست. نیل به این مرتبه ، در سطوح بالای آن مخصوص حکماست ولی مراتبی از آن را مومنان دیگر نیز در می یابند. ما فوق این مرتبه ، شناخت وجود جبروتی اهل بیت (ع) ، از راه مفهوم می باشد که هر کس به مقدار آشنایی اش با حکمت آن را می شناسد. ما فوق این مرتبه شناخت جنبه ی وجه اللّهی انسان کامل است باز به یاری مفهوم. در این مرتبه ، انسان کامل به عنوان مظهر تامّ اسماء فعلیّه ی خدا و به عنوان خلیفه الله شناخته می شود. چنین معرفتی ، اگر چه مفهومی است ، ولی برای غیر حکما دست نمی دهد. ما فوق این مرتبه ، شناخت مفهومی انسان کامل در مرتبه ی اسماء ذاتیّه است که به معنی حقیقی کلمه ، تنها برای آشنایان با عرفان نظری ممکن است.
همه ی این مراتب که گفته شد ، اگر از راه مفهوم و علم حصولی به دست آیند ، اگر چه نورانیّت دارند ، ولی به معنای خاصّ کلمه ، معرفت نوری اهل بیت (ع) محسوب نمی شود. امّا اگر همین مراتب ، نه از راه مفهوم ، بلکه از راه علم حضوری و ترقّی ادراک کننده در مرتب هستی باشد ، معرفت نوری اهل بیت (ع) خواهد بود. به این معنی که شخص ادراک کننده ، خود مراتب ملکوت و جبروت و مافوق آن را با سیر و سلوک عرفانی طیّ نموده و در هر مرتبه از این سیر باطنی ، با وجود نوری انسان کامل در همان مرتبه ، متّحد گشته از این راه او را می شناسد. و چون چنین شناختی عین وجود خود شخص می شود ، زوال آن به آسانی ممکن نیست. اوج چنین معرفتی آنجا برای عارف رخ می دهد که عارف به احدیّت ذات خویش نائل گشته فانی فی الله و باقی بالله گردد. در این مرتبه او مقام احدیّت انسان کامل را در حدّ احدیّت خودش ادراک می کند و این معرفت عین معرفت احدیّت خداوند متعال می باشد ؛ چرا که انسان کامل ، مظهر تامّ اسم الاحد است.
تمام مراتب معرفت حضوری شخص ، نسبت به انسان کامل ، معرفت نوری اهل بیت (ع) است ؛ امّا هر مرتبه ی پایین نسبت به مرتبه بالا حجاب محسوب می شود ؛ امّا فوق مرتبه ی احدیّت مرتبه ای نیست. لذا آن مرتبه نور محض می باشد و معرفت نوری اهل بیت (ع) به معنای حقیقی کلمه سزاوار این مرتبه می باشد. البته مافوق این مرتبه نیز کنه ذات خداوند متعال است که معرفت یافتن به آن برای احدی ممکن نیست. لذا احدیّت خاتم الانبیاء (ص) حجاب کنه ذات محسوب می شود. امام صادق (ع) فرمودند: « بِنَا عُبِدَ اللَّهُ وَ بِنَا عُرِفَ اللَّهُ وَ بِنَا وُحِّدَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى وَ مُحَمَّدٌ حِجَابُ اللَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى ــــ خدا با ما عبادت شود و با شناخته گردد و با ما یگانه دانسته شود و محمّد حجاب خدای تبارک و تعالی است.» (‏الکافی ، ج‏۱ ،ص ۱۴۵ )
« رَوَاهُ جَابِرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ فِی تَفْسِیرِ قَوْلِهِ تَعَالَى « کُنْتُمْ خَیرَ أُمَّهٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ » قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورِی ابْتَدَعَهُ مِنْ نُورِهِ وَ اشْتَقَّهُ مِنْ جَلَالِ عَظَمَتِهِ فَأَقْبَلَ یطُوفُ بِالْقُدْرَهِ حَتَّى وَصَلَ إِلَى جَلَالِ الْعَظَمَهِ فِی ثَمَانِینَ أَلْفَ سَنَهٍ ثُمَّ سَجَدَ لِلَّهِ تَعْظِیماً فَفَتَقَ مِنْهُ نُورَ عَلِی ع فَکَانَ نُورِی مُحِیطاً بِالْعَظَمَهِ وَ نُورُ عَلِی مُحِیطاً بِالْقُدْرَهِ ثُمَّ خَلَقَ الْعَرْشَ وَ اللَّوْحَ وَ الشَّمْسَ وَ ضَوْءَ النَّهَارِ وَ نُورَ الْأَبْصَارِ وَ الْعَقْلَ وَ الْمَعْرِفَهَ وَ أَبْصَارَ الْعِبَادِ وَ أَسْمَاعَهُمْ وَ قُلُوبَهُمْ مِنْ نُورِی وَ نُورِی مُشْتَقٌّ مِنْ نُورِهِ فَنَحْنُ الْأَوَّلُونَ وَ نَحْنُ الْآخِرُونَ وَ نَحْنُ السَّابِقُونَ وَ نَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ وَ نَحْنُ الشَّافِعُونَ وَ نَحْنُ کَلِمَهُ اللَّهِ وَ نَحْنُ خَاصَّهُ اللَّهِ وَ نَحْنُ أَحِبَّاءُ اللَّهِ وَ نَحْنُ وَجْهُ اللَّهِ وَ نَحْنُ جَنْبُ اللَّهِ وَ نَحْنُ یمِینُ اللَّهِ وَ نَحْنُ أُمَنَاءُ اللَّهِ وَ نَحْنُ خَزَنَهُ وَحْی اللَّهِ وَ سَدَنَهُ غَیبِ اللَّهِ وَ نَحْنُ مَعْدِنُ التَّنْزِیلِ‏ وَ مَعْنَى التَّأْوِیلِ وَ فِی أَبْیاتِنَا هَبَطَ جَبْرَئِیلُ وَ نَحْنُ مَحَالُّ قُدْسِ اللَّهِ وَ نَحْنُ مَصَابِیحُ الحِکْمَهِ وَ نَحْنُ مَفَاتِیحُ الرَّحْمَهِ وَ نَحْنُ ینَابِیعُ النِّعْمَهِ وَ نَحْنُ شَرَفُ الْأُمَّهِ وَ نَحْنُ سَادَهُ الْأَئِمَّهِ وَ نَحْنُ نَوَامِیسُ الْعَصْرِ وَ أَحْبَارُ الدَّهْرِ وَ نَحْنُ سَادَهُ الْعِبَادِ وَ نَحْنُ سَاسَهُ الْبِلَادِ وَ نَحْنُ الْکُفَاهُ وَ الْوُلَاهُ وَ الْحُمَاهُ وَ السُّقَاهُ وَ الرُّعَاهُ وَ طَرِیقُ النَّجَاهِ وَ نَحْنُ السَّبِیلُ وَ السَّلْسَبِیلُ وَ نَحْنُ النَّهْجُ الْقَوِیمُ وَ الطَّرِیقُ الْمُسْتَقِیمُ مَنْ آمَنَ بِنَا آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَنْ رَدَّ عَلَینَا رَدَّ عَلَى اللَّهِ وَ مَنْ شَکَّ فِینَا شَکَّ فِی اللَّهِ وَ مَنْ عَرَفَنَا عَرَفَ اللَّهَ وَ مَنْ تَوَلَّى عَنَّا تَوَلَّى عَنِ اللَّهِ وَ مَنْ أَطَاعَنَا أَطَاعَ اللَّهَ وَ نَحْنُ الْوَسِیلَهُ إِلَى اللَّهِ وَ الْوُصْلَهُ إِلَى رِضْوَانِ اللَّهِ وَ لَنَا الْعِصْمَهُ وَ الْخِلَافَهُ وَ الْهِدَایهُ وَ فِینَا النُّبُوَّهُ وَ الْوَلَایهُ وَ الْإِمَامَهُ وَ نَحْنُ مَعْدِنُ الْحِکْمَهِ وَ بَابُ الرَّحْمَهِ وَ شَجَرَهُ الْعِصْمَهِ وَ نَحْنُ کَلِمَهُ التَّقْوَى وَ الْمَثَلُ الْأَعْلَى وَ الْحُجَّهُ الْعُظْمَى وَ الْعُرْوَهُ الْوُثْقَى الَّتِی مَنْ تَمَسَّکَ بِهَا نَجَا ـــــــ جابر بن عبد اللَّه در تفسیر آیه:« کُنْتُمْ خَیرَ أُمَّهٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ » نقل کرده که پیامبر اکرم (ص) فرمودند: اوّل چیزى که خداوند آفرید نور من بود که از نور خود به وجود آورد و از جلال و عظمت خویش جدا کرد. شروع به طواف قدرت نمود تا در هشتاد هزار سال به جلال عظمت رسید در این موقع براى تعظیم خدا به سجده شد ؛ از آن نور ، نور علی‏ جدا گردید. نور من محیط بر عظمت بود و نور علی محیط بر قدرت. آنگاه خدا عرش و لوح و خورشید و نور روز و نور چشم‏ها و عقل و معرفت و دیده‏هاى مردم و گوش‏ها و دلهاى آنها را از نور من آفرید و نور من از نور او جدا شده بود. ماییم اوّلین و آخرین و سبقت گیرندگان و تسبیح کنندگان و ماییم شافعین و ما کلمه اللَّه و برگزیدگان او و دوستانش و ماییم وجه اللَّه و جنب اللَّه (همسایگان خدا ) و دست راست خدا و ماییم امناء اللَّه و ماییم خزانه داران وحى خدا و ماییم خادمان غیب خدا و ماییم معدن تنزیل و معنى تأویل و جبرئیل در خانه‏هاى ما فرود مى‏آید و ما جایگاه قدس خدا و چراغ‏هاى حکمت و کلیدهاى رحمت و سرچشمه‏هاى نعمت و شرف امّت و پیشوایان برجسته و نوامیس عصر و دانشمندان روزگار و سرور بندگان و زمامدار جهان و فرمانبردار و ولایتمدار و پشت و پناه آنها و ساقى و حافظ و راه نجات براى آنهاییم . ماییم راه و سلسبیل و ماییم راه پایدار و طریق مستقیم. هر که به ما ایمان آورد به خدا ایمان آورده و هر که انکار ما را کند انکار خدا را کرده و کسى که در باره ی ما شک کند به خدا شک کرده کسى که عارف به ما باشد عرفان به خدا دارد و هر که به ما پشت کند به خدا پشت کرده و مطیع ما مطیع خداست ؛ ما وسیله به سوى خداییم و رساننده به رضوان اوییم عصمت و خلافت و هدایت متعلق به ماست. نبوت و امامت و ولایت در میان ماست. ما معدن حکمت و دروازه ی رحمت و درخت عصمت و کلمه ی تقوى و مثل اعلى و حجّت عظمی و دستگیره ی محکم می باشیم که هر کس به آن چنگ زند نجات مى‏یابد» (بحارالأنوار ، ج‏۲۵ ،ص۲۱ )
« عَنِ الثُّمَالِی عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع أَنَّهُ قَالَ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ تَفَرَّدَ فِی وَحْدَانِیتِهِ ثُمَّ تَکَلَّمَ بِکَلِمَهٍ فَصَارَتْ نُوراً ثُمَّ خَلَقَ مِنْ ذَلِکَ النُّورِ مُحَمَّداً وَ عَلِیاً وَ عِتْرَتَهُ ع ثُمَّ تَکَلَّمَ بِکَلِمَهٍ فَصَارَتْ رُوحاً وَ أَسْکَنَهَا فِی ذَلِکَ النُّورِ وَ أَسْکَنَهُ فِی أَبْدَانِنَا فَنَحْنُ رُوحُ اللَّهِ وَ کَلِمَتُهُ احْتَجَبَ بِنَا عَنْ خَلْقِهِ فَمَا زِلْنَا فِی ظِلِّ عَرْشِهِ خَضْرَاءَ مُسَبِّحِینَ نُسَبِّحُهُ وَ نُقَدِّسُهُ حَیثُ لَا شَمْسَ وَ لَا قَمَرَ وَ لَا عَینَ تَطْرِفُ ثُمَّ خَلَقَ شِیعَتَنَا وَ إِنَّمَا سُمُّوا شِیعَهً لِأَنَّهُمْ خُلِقُوا مِنْ شُعَاعِ نُورِنَا ـــــ ابو حمزه ثمالى از حضرت باقر علیه السّلام نقل می کند که فرمودند: خداوند یکتا بود در وحدانیت خویش ؛ آنگاه تکلّم نمود به کلمه‏اى که نورى شد ؛ از آن نور ، محمّد و علی و عترتش را آفرید. بعد تکلّم نمود به کلمه ی دیگرى ، که به صورت روحى درآمد ؛ آن روح را در نور قرار داد و ساکن بدنهاى ما گردانید به همین جهت ما روح اللَّه و کلمه ی او هستیم. به وسیله ی ما از خلق خود در حجاب فرا گرفت پیوسته . پس در سایه ی عرش سبز و خرّم مشغول به‏ تسبیح و تقدیس بودیم آن زمان که نه خورشید و نه ماه بود و نه چشمى که به هم زده شود. سپس شیعیان ما را آفرید و شیعه را به این نام نامیده‏اند چون از شعاع نور ما آفریده شده‏اند.» (بحار الأنوار ، ج‏۲۵ ،ص۲۴ )
در این روایت تمام انبیاء و اوصیاء و جمیع ملائک و تمام اهل بهشت در تمام زمانها ، جزء شیعیان اهل بیت (ع) شمرده شده اند.
از این گونه روایات به خوبی معلوم می شود که مراد از مقام نوری اهل بیت (ع) کدام مرتبه از وجود است. البته درک حقیقت این گونه روایات ، حتّی در حدّ مفهومی کاری است مشکل که دهها سال صرف عمر می طلبد ، کجا رسد درک حضوری آنها که به قول برخی اهل معرفت ، جان کندن می خواهد. یعنی باید از خود طبیعی به در آمد تا حقیقت نوری اهل بیت را مشاهده نموده چون سلمان فارسی به مقام « سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَیتِ » رسید.
در خاتمه حدیث بلندی با عنوان حدیث معرفت امیرالمومنین به نورانیّت در بحارالانوار ، ج ۲۶، ص۲ ، وارد شده که ترجمه ی آن تقدیم حضورتان می گردد.
حدیث معرفه امیرالمومنین بالنّورانیّه
« محمّد بن صدقه نقل کرد: ابا ذر غفارى از سلمان فارسى پرسید معرفت امام امیر المؤمنین علیه السّلام به نورانیت چگونه است؟ سلمان گفت با هم برویم از خود مولا سؤال کنیم آمدیم خدمت امیر المؤمنین علیه السّلام ایشان را نیافتیم. مدتى منتظر شدیم تا آمد. سؤال فرمود براى چه آمده‏اید؟ گفتیم آمده‏ایم بپرسیم شما را چگونه با نورانیت می توان شناخت؟ فرمود: مرحبا به شما دو دوست متعهد که در راه دین کوتاهى ندارید. به جان خودم سوگند یاد مى‏کنم که این مطلب بر هر مرد و زن مؤمنى واجب است آنگاه فرمود: ای سلمان و ابا ذر! گفتیم بفرمائید یا امیر المؤمنین. فرمود: ایمان شخص کامل نمی شود مگر مرا به کنه معرفت با نورانیت بشناسد. وقتى به این صورت‏ شناخت آنگاه دلش را خدا به ایمان آزمایش نموده و شرح صدر براى اسلام به او عنایت کرده و در این صورت است که عارف و بینا و مستبصر مى‏شود. و هر که کوتاهى از این عرفان بنماید در حال شک و ارتیاب است. سلمان و ابا ذر! شناخت من با نورانیت ، شناخت خدا است و شناخت خدا معرفت من است با نورانیت. این است همان دین خالص که خداوند می فرماید: « وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِیعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ حُنَفاءَ وَ یقِیمُوا الصَّلاهَ وَ یؤْتُوا الزَّکاهَ وَ ذلِکَ دِینُ الْقَیمَهِ. » می فرماید: دستور داده نشده به آنها مگر اینکه ایمان به نبوت حضرت محمّد آورند که همان دین حنیف محمدى ساده است این قسمت آیه «وَ یقِیمُوا الصَّلاهَ» هر کس اقامه ولایت مرا کرده باشد نماز را به پاى داشته است به پا داشتن ولایت من دشوار و سنگین است که تاب آن را ندارد مگر فرشته ی مقرّب یا پیامبر مرسل یا بنده ی مؤمنى که خدا دلش را به ایمان آزمایش کرده باشد.
فرشته اگر مقرّب نباشد تاب تحمل آن را ندارد و پیامبر نیز اگر مرسل نباشد تحمل ندارد و مؤمن هم اگر مورد آزمایش و اعتماد نباشد تاب آن را ندارد. گفتم یا امیر المؤمنین مؤمن کیست و حدّ و نهایت ایمان چیست تا بتوان او را شناخت؟
فرمود: یا ابا عبد اللَّه (سلمان ) . عرض کردم لبیک اى برادر پیامبر. فرمود: مؤمن امتحان شده کسى است که هر چه از جانب ما به او برسد دلش براى پذیرش وسعت دارد و شک و تردید در آن ندارد.
بدان ابا ذر که من بنده ی خدا و خلیفه بر بندگانم ما را خدا قرار ندهید ولى در فضل ما هر چه می خواهید بگوئید باز هم به کنه فضل ما نخواهید رسید و نهایت ندارد. زیرا خداوند تبارک و تعالى به ما بیشتر و بزرگتر از آنچه ما میگوییم و شما می گویید یا خطور به قلب یکى از شما نماید عنایت فرموده . وقتى ما را این طور شناختید آن وقت مؤمن هستید.
سلمان گفت: عرض کردم اى برادر پیامبر هر کسى نماز به پا دارد ولایت‏ تو را به پا داشته؟ فرمود آرى دلیل این مطلب آیه ی قرآن است « وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاهِ وَ إِنَّها لَکَبِیرَهٌ إِلَّا عَلَى الْخاشِعِینَ.» کمک بگیر از صبر و نماز و آن سنگین و دشوار است مگر براى خشوع‏ کنندگان . صبر پیامبر است و نماز اقامه ی ولایت من است .به همین جهت خداوند مى‏فرماید «إِنَّها لَکَبِیرَهٌ» و نفرموده «انهما لکبیره» آن دو سنگین است چون حمل ولایت سنگین است مگر براى خاشعین که آنها شیعیان بینا و روشنند. زیرا صاحب عقاید از قبیل مرجئه و قدریه و خوارج و دیگران از قبیل ناصبى‏ها اقرار به نبوت حضرت محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم دارند و در این مورد اختلافى ندارند ولى هم ایشان در باره ی ولایت من اختلاف دارند و منکر آن هستند مگر تعداد کمى. آنهایند که خداوند در قرآن ایشان را توصیف نموده «إِنَّها لَکَبِیرَهٌ إِلَّا عَلَى الْخاشِعِینَ».
در جاى دیگر قرآن راجع به نبوت حضرت محمّد و ولایت من می فرماید: « وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَهٍ وَ قَصْرٍ مَشِیدٍ » ؛ قصر محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم است و « بِئْرٍ مُعَطَّلَهٍ» (چاه واگذار شده) ولایت من است که آن را رها کرده‏اند و منکر شده‏اند. هر که اقرار به ولایت من نداشته باشد اقرار به نبوت پیامبر براى او سودى نخواهد داشت این دو با هم قرین و همراهند زیرا پیامبر اکرم نبىّ مرسل و امام مردم است و على پس از او امام مردم و وصىّ محمّد است چنانچه پیامبر اکرم فرمود: «انت منى بمنزله هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى»
اول ما محمّد و وسط ما محمّد و آخر ما محمّد است. هر کس معرفت مرا کامل داشته باشد او بر دین قیم و استوار است چنانچه در این آیه می فرماید «وَ ذلِکَ دِینُ الْقَیمَهِ» این مطلب را به توفیق خدا و کمک او توضیح مى‏دهم.
اینک می گویم ای سلمان و ابا ذر! من و محمّد یک نور از نور خداوند بودیم خداوند دستور داد به آن نور که دو قسمت شود به نیمى از آن فرمود محمّد باش! و به نیم دیگر فرمود على باش! به همین جهت پیامبر اکرم فرموده است‏: «علىّ منّى‏ و انا من على و لا یودّى عنّى الّا على ـــ على از من و من از على هستم و این کار را نمیتواند انجام دهد مگر على ». ابوبکر را با سوره برائت به مکه فرستاد ، جبرئیل نازل شده گفت: اى محمّد خداوند می فرماید باید این کار را تو انجام دهى یا مردى از خودت. آنگاه مرا فرستاد تا سوره را از ابوبکر بگیرم ، از او گرفتم امّا او ناراحت شده از پیامبر اکرم پرسید آیا در این مورد آیه ی قرآن درباره من نازل شده؟ فرمود نه ولى نباید این کار را انجام دهد مگر من یا على. ای سلمان و ابا ذر! اینک فکر کنید کسى که صلاحیت نداشته باشد چند آیه را از جانب پیامبر به مردم برساند چگونه صلاحیت براى امامت دارد؟، من و پیامبر یک نور بودیم او محمّد مصطفى گردید و من وصىّ او علىّ مرتضى شدم. محمّد ناطق شد و من ساکت. باید در هر زمان ناطق و صامتى باشد. ای سلمان! محمّد منذِر است و من هادى. این است معنى آیه « إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ » پیامبر اکرم منذر است و من هادى. « اللَّهُ یعْلَمُ ما تَحْمِلُ کُلُّ أُنْثى‏ وَ ما تَغِیضُ الْأَرْحامُ وَ ما تَزْدادُ وَ کُلُّ شَی‏ءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ عالِمُ الْغَیبِ وَ الشَّهادَهِ الْکَبِیرُ الْمُتَعالِ سَواءٌ مِنْکُمْ مَنْ أَسَرَّ الْقَوْلَ وَ مَنْ جَهَرَ بِهِ وَ مَنْ هُوَ مُسْتَخْفٍ بِاللَّیلِ وَ سارِبٌ بِالنَّهارِ لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَینِ یدَیهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ.»
در این موقع على علیه السّلام دست خود را بر دست دیگر زده گفت محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم صاحب جمع است و من صاحب نشر. محمّد صاحب بهشت است و من صاحب جهنم. به جنهم می گویم این را بگیر و این یک را واگذار! محمّد صاحب مکان و من صاحب ریزش و من صاحب لوح محفوظم که خدا به من الهام نموده آنچه در لوح است.
ای سلمان و یا ابا ذر! محمّد یس و القرآن الحکیم است محمّد ن و القلم است و محمّد طه ما أَنْزَلْنا عَلَیکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى‏ می باشد ؛ محمّد صاحب دلالات و من صاحب معجزات و آیات. محمّد خاتم النبیین و من خاتم الوصیین و صراط مستقیم هستم و «النَّبَإِ الْعَظِیمِ الَّذِی هُمْ فِیهِ مُخْتَلِفُونَ» می باشم ؛ هیچ کس اختلاف ندارد مگر در باره ولایت من. محمّد صاحب دعوت و من صاحب شمشیر ، محمّد پیامبر مرسل و من صاحب امر پیامبرم ؛ خداوند می فرماید: یلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلى‏ مَنْ یشاءُ مِنْ عِبادِهِ . او روح اللَّه است که عطا نمى‏کند و القا نمى‏نماید آن روح را مگر بر ملک مقرب یا پیامبر مرسل یا وصىّ برگزیده. به هر کس این روح را عنایت کند او را از مردم جدا نموده و به او قدرت تفویض کرده و مرده زنده می کند ، اطلاع از گذشته و آینده دارد و از مشرق به مغرب و از مغرب به مشرق در یک چشم بهم زدن می رود و از دلها و قلبها خبر دارد و آنچه در آسمانها و زمین است می داند. ای سلمان و یا ابا ذر! محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم همان ذکرى است که در قرآن فرموده: قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَیکُمْ ذِکْراً رَسُولًا یتْلُوا عَلَیکُمْ آیاتِ اللَّهِ . به من علم مرگ و میرها و بلاها و فصل الخطاب (در هر جا چه باید گفت و هر مسأله چه جوابى دارد) داده‏اند و به من علم قرآن و آنچه تا قیامت اتفاق خواهد افتاد واگذارده‏اند. محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم حجه را تعیین نمود تا براى مردم حجت باشد و من حجه اللَّه شدم .خداوند به من مقامى عنایت کرده که براى هیچ یک از گذشتگان و آیندگان چه پیامبر مرسل و چه فرشته ی مقرب قرار نداده.
ای سلمان و یا ابا ذر! منم آن کس که نوح را در کشتى به دستور خدا بردم ؛ من یونس را به اجازه ی خدا از شکم نهنگ خارج کردم ؛ من به اجازه ی خدا موسى را از دریا گذراندم ؛ من ابراهیم را از آتش نجات دادم به اجازه خدا ؛ من نهرها و چشمه‏هایش را جارى و درختهایش را کاشتم با اجازه ی خدایم.
من عذاب یوم الظله هستم (شاید منظور قیامت باشد) ؛ منم آنکه فریاد می زنم از مکان نزدیکى که تمام جنّ و انس آن را می شنوند و گروهى می فهمند. من با هر گروهى چه ستمگران و چه منافقین به زبان خودشان صحبت می کنم . منم خضر آن دانشمندی که همراه موسى بود. منم معلّم سلیمان بن داود ؛ و منم ذو القرنین و منم قدرت اللَّه‏. ای سلمان و یا ابا ذر! منم محمّد و محمّد من است ؛ من از محمّدم و محمّد از من است .خداوند در این آیه مى‏فرماید: « مَرَجَ الْبَحْرَینِ یلْتَقِیانِ بَینَهُما بَرْزَخٌ لا یبْغِیانِ.»
ای سلمان و یا ابا ذر! مرده ی ما نمرده است و غائب ما دور نشده و کشته‏هاى ما هرگز کشته نشده‏اند. ای سلمان و یا ابا ذر! من امیر هر مرد و زن مؤمنم چه گذشتگان و چه آیندگان. مرا با روح عظمت تائید کرده‏اند. من یکى از بندگان خدایم مبادا ما را خدا بنامید ! در باره ی فضل ما هر چه مایلید بگویید به کنه فضل ما نخواهید رسید و حتّى مقدارى از یک دهم آن را نمی توانید بیان کنید. چون ما آیات و دلائل خداییم و حجّت و خلیفه و امین و امام و وجه اللَّه و عین اللَّه و لسان اللَّه هستیم. به وسیله ما بندگان خدا عذاب می شوند و به وسیله ما پاداش داده می شوند. ما را از میان بندگان خود پاک نموده و انتخاب کرده و برگزیده اگر کسى بگوید به چه جهت و چگونه هستند و در کجایند که چنین شده‏اند؟ کافر و مشرک مى‏شود زیرا از آنچه بیان کردم و تفسیر نمودم و شرح دادم و روشن کردم و استدلال نمودم نیابد او مؤمنى است که آزمایش شده قلبش براى ایمان و سینه‏اش وسعت یافته براى اسلام . او عارف روشن بین است که به هدف رسیده و کامل شده و هر کس شک نماید و دشمنى ورزد و منکر شود و متحیر باشد و تردید نماید او مقصّر و ناصبى است.
ای سلمان و یا ابا ذر من زنده مى‏کنم و مى‏میرانم به اجازه ی خدا . من به شما خبر می دهم که چه می خورید و چه ذخیره در خانه‏هاى خود کرده‏اید به اذن خدا. من از دلهاى شما مطلعم و ائمه از اولادم نیز همین کارها را می کنند و این اطلاعات را دارند هر وقت بخواهند و اراده کنند. چون ما همه یکى هستیم اوّل ما محمّد ، آخر ما محمّد و وسط ما محمّد است و همه ی ما محمّدیم ؛ بین ما جدایى نیندازید! ما وقتى بخواهیم ، خدا می خواهد و وقتى نخواهیم خدا نمی خواهد. واى بس واى بر کسى که منکر فضل و امتیازات و الطافى که خدا به ما عنایت کرده باشد ؛ زیرا هر کسى منکر یکى از چیزهایى باشد که خدا به ما عنایت کرده منکر قدرت خدا و مشیت اوست در باره ی ما. ای سلمان و ابا ذر! خدا به ما چیزهایى داده که بزرگتر و عظیم‏تر و عالى‏تر از همه ی اینهاست. پرسیدیم چه چیز به شما داده که بهتر از همه ی اینها است ؟ فرمودند: ما را مطلع از اسم اعظم نموده که اگر بخواهیم آسمانها و زمین و بهشت و جهنم را از جاى بر کَنیم ، به آسمان ببریم و به زمین بزنیم ، به مغرب و مشرق می رویم و منتهى به عرش می شویم ، در آنجا مى‏نشینیم در مقابل خدا ؛ و همه چیز مطیع ما هستند ، حتّى آسمانها و زمین و شمس و قمر و ستارگان و کوهها و درخت‏ها و جنبندگان و دریاها و بهشت و جهنم. این مقام را خداوند به واسطه ی اسم اعظم که عنایت نموده بخشیده ؛ با تمام این امتیازات ، ما غذا می خوریم و در بازارها راه می رویم و این کارها را به امر خدا انجام می دهیم. ما بندگان گرامى خدا هستیم که اظهار نظر در مقابل او نداریم و به دستورش عمل می کنیم. ما را معصوم و پاک قرار داده و برترى بخشیده بر بسیارى از بندگان مؤمنش. ما میگوییم : الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی هَدانا لِهذا وَ ما کُنَّا لِنَهْتَدِی لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّهُ ــــ خدا را ستایش که ما را به این مقام هدایت نموده که اگر او راهنماى ما نبود راه به این مقام نمى‏یافتیم. و ثابت است عذاب بر کافران که منظور منکران الطاف خدا به ما هستند.
ای سلمان و یا ابا ذر این است معرفت من بنورانیت وقتى مرا با این مقام کسى شناخت روشن بین و به هدف رسیده کامل است که در دریاى علم فرو رفته‏ و به مقام فضل رسیده و مطّلع بر سرّى از اسرار و گنجینه ی علوم خدا شده. »
نگارنده مطلب : احد ایمانی

Print Friendly, PDF & Email
No votes yet.
Please wait...

دیدگاه ها