سرخط خبرها

روش تبلیغ دین چگونه است ؟ آیا می توان در جایی به کسی طعنه نیز زد ؟

پرسش :
اما انتقادی که به حضرت عالی در نحوه پاسخگوییتان داشتم این است که هنگام خواندن برخی پاسخ‌های جنابعالی، سؤالی برایم ایجاد شده است؛ این که چرا شما در پاسخ هایتان فوق العاده رک و صریح اللهجه هستید؟! صراحت بیان شما در حدّی‌ست که حتی اگر بفهمید که مخاطب‌تان رگه‌هایی از شرک یا کفر در گفتارش نهفته‌است آن را بیان می‌کنید؟ یا مثلاً گاهی مخاطب‌تان را جاهل و بی‌عقل خطاب می‌کنید. شما از این نمی‌ترسید که این گونه صراحت ممکن است نتیجه ی عکس بگذارد؟ مثلاً فرد ضعیف الایمانی سؤالی از شما می‌پرسد و شما در پاسخ او را تکفیر می‌کنید یا مثلا می گوئید شما هر را از بر دین تشخیص نمی دهید و بخاطر جهالت آمده اید اینگونه حرف زده اید یا تعبیرات مشابه، پیش خودتان نمی‌گویید که به جای این که چنین جمله‌ای باعث تلنگری در وجود او شود، بالعکس مخاطب شما از دین و دیانت زده بشود؟!
مثلاً شخصاً خیلی سعی می‌کنم در رفتار و گفتارم با آدم‌های ضعیف‌الایمان یا کسانی که عناد و دشمنی با اسلام دارند، با نرمی برخورد کنم که خدای نکرده باعث گمراهی آن‌ها نشوم، مثلاً وقتی در هنگام مباحثه وقتی مخاطلبم به اسلام بد و بیراه می‌گوید، سعی می‌کنم مقابله به مثل نکنم و به نرمی جواب او را بدهم تا جاذبه ایجاد کنم. هر چند که واقعا احساس کنم مخاطبم حرفی که زده در نهایت جهالت بوده یا در نهایت تعصب و حماقت.
خب به نظرتان نباید در این زمینه حساسیت به خرج داد؟
چند نمونه از پاسخ‌های‌ صریح‌تان که مدّ نظرم است را می‌آوردم:
– طرّاح شبهه غفلت نموده است از این که علم، اقسامی دارد. او ابتدا علم را منحصر در یک قسم نموده و آنگاه اسب شبهه را دوانده است.
– گفت «حرف بزن تا آبرویت برود»
– طرّاح شبهه دانسته یا ندانسته ابتدا پهلوان پنبه ای درست کرده و آن را بر زمین می زند و با افتخار برای خود هورا می کشد. اینکه شما دچار سرگیجه شده اید دلیل بر وجود تناقض در آیات نیست. بلکه شما هستید که از روی جهل آنقدر دور خودتان می چرخید که سرتان گیج می رود.
– قسمتی از پاسخ شما به اشکالات من به بحث برده‌داری:
«اگر …» متاع جاهلان است. در عالم حقیقت، اگر وجود ندارد. اگر باب اگر باز شود، هر جاهلی به خود اجازه می دهد که هر حقیقتی را زیر سوال ببرد. مثلاً اگر ۲+۲ برابر ۶ بود، آنگاه … . اگر نسبت محیط دایره به شعاع آن برابر عدد ۴ بود آنگاه … . کدام مسأله است که نتوان با تعبیر «اگر … » زیر سوال برد؟ اگر این اشکال کننده زن بود، … . و اگر این نویسنده منطق می دانست … . و اگر این نویسنده مرض نداشت، … .می بینید با همین چماق خودتان می توانم تمام حیثّت خودتان را هم زیر سوال ببرم. لذا آنها که نمی خواهند حقایق موجود را قبول کنند، خیلی راحت پناه می برند به ابزاری به نام « اگر … ». مراقب باشید! خدا سنّتی دارد که چنین بیان می شود: «فی‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ بِما کانُوا یکْذِبُون.»
جایی دیگر در نقد شعری در مورد فقر فرموده بودید:
– اوّلاً تو بی خود غرور داری. کسی که غرور جاهلانه و شیطانی دارد هر بلایی سرش بیاید حقّ اوست.
– تو اسیر زندگی نیستی بلکه اسیر ابلیس هستی. اگر زندگی اسارت بود، ما هم احساس اسارت می کردیم. اگر زندگی اسارت بود، زینب کبری هم در بطن آن همه مصیبت احساس اسارت می کرد، امّا او در بدترین شکل اسارت ظاهری، در حالی که زیر بار کوهی از مصائب است می فرماید: «ما رأیتُ الّا جمیلا ــ من جز زیبا هیچ ندیدم.»پس مشکل نه از خداست نه از زندگی، بلکه در خود توست. اگر احساس تنگی می کنی، احساس می کنی که در خودت اسیر شده ای، مصداق این آیات فوق الذکر شده ای.
– عجبا! خدا بلد نیست خدایی کند. مشکل از خدا نیست، مشکل از تو است که انسان را با سگ اشتباه گرفته ای. آنها که انسان بوده اند، خیلی راحت انسان ماندند و اگر هم رنجی کشیدند از درد شکم نبود، بلکه از آن رنج کشیدند که امثال تو خدا و دین خدا را به تمسخر گرفته اند، و انسان را جوری تعریف می کنند که گویی درباره ی سگ حرف می زنند که به خاطر لقمه ای نان چشمش به دست مردم است و آب دهانش راه افتاده و ذلیلانه دم تکان می دهد.
و عبارات فراوان دیگری که من فقط چند نمونه از آن را آوردم.

پاسخ:
۱ـ فرموده اید: « اما انتقادی که به حضرت عالی در نحوه پاسخگوییتان داشتم این است که هنگام خواندن برخی پاسخ‌های جنابعالی، سؤالی برایم ایجاد شده است؛ این که چرا شما در پاسخ هایتان فوق العاده رک و صریح اللهجه هستید؟! صراحت بیان شما در حدّی‌ست که حتی اگر بفهمید که مخاطب‌تان رگه‌هایی از شرک یا کفر در گفتارش نهفته‌است آن را بیان می‌کنید؟ »
بنده را با ادب مرسوم کاری نیست؛ حقیر ادب را از قرآن و معصوم می آموزم نه از مردم جامعه. به نظر حقیر، سبک قرآن و معصوم همین است. نهج البلاغه را بخوانید تا متوجّه شوید که معصوم چه روشی در بیان حقیقت داشته است. آیات هم که الی ما شاء الله؛ برای نمونه : « وَ اقْصِدْ فی‏ مَشْیکَ وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِکَ إِنَّ أَنْکَرَ الْأَصْواتِ لَصَوْتُ الْحَمیر ـــــ (پسرم!) در راه‏رفتن، اعتدال را رعایت کن؛ از صداى خود بکاه که زشت‏ترین صداها صداى خران است» (لقمان:۱۹)
مردم زمانه چنین سخنی را بر نمی تابند؛ امّا لقمان(ع) که مورد تأیید خداست، با این بیان، فرزندش را نصیحت می کند. و خدا، همان بیان را به من و شما هم متوجّه می سازد. حالا حساب کن که با این ملاک قرآنی، در هیئتهای مذهبی ما چه اندزه خر وجود دارد؟ اگر بلند حرف زدن در جایی که نیازی به بلندی صدا نیست، خر صفتی است، با چند تا باند بلند گو، یک محلّه را آزار دادن اسمش چیست؟ برای حرف زدن در یک اتاق بیست متری، بلند گو لازم است؟!!!
بزرگوارا! بنده بی ادب نیستم بلکه ملاکم برای درستی و نادرستی نحوه ی بیان، با ملاکات مردم زمانه ام متفاوت است. بنده ملاکم، قرآن و کلام معصوم است ولی ملاک مردم، آداب و رسوم ساختگی خودشان است. بنده بی ادب نیستم بلکه مردم زمانه ام رگه هایی از نفاق دارند و منافقان را دوست دارند.
استاد قرائتی می فرمودند: زمانی سوار اتوبوس بودم؛ اتوبوس نزدیکی های بهشت زهرا که رسید، بلند شدم که از مردم بخواهم برای شادی روح شهدا، صلوات بفرستند، امّا روم نشد، چند بار بلند شدم و نشستم و نتوانستم حرف دلم را بزنم. مسافر کناری پرسید: حاج آقا صندلی میخ دارد؟ گفتم: نه صندلی میخ ندارد بلکه در درون خودم میخ هست.
جریان بنده و دیگران هم همین است. مشکل از بنده نیست، مشکل از مردم زمانه است، که میخ دارند. بلاتشبیه، مولایم امیرمؤمنان(ع) نیز چوب همین اخلاقش را می خورد که حرف حقّ را بی شیله پیله بیان می کرد و در مورد حقّ و حقیقت، با کسی مدارا نمی کرد. همین اخلاق حضرت بود که موجب شده بود دشمنانش و بد گویانش زیاد گردند؛ لذا رسول خدا(ص) فرمودند: « … ارْفَعُوا أَلْسِنَتَکُمْ عَنْ عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ فَإِنَّهُ خَشِنٌ فِی ذَاتِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ غَیرُ مُدَاهِنٍ فِی دِینِهِ ـــــ زبانهاى خود را از شکایت على بن ابى طالب کوتاه کنید زیرا که او در باره ی خدا سختگیر است، و در باره ی دین، اهل سازش و نادیده گیرى نیست.» (الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد، ج‏۱، ص ۱۷۳)
اینکه حرف دلت را آن گونه که باور داری بیان کنی، یعنی دوری از نفاق و ظاهر سازی؛ امّا اینکه ظاهر سازی کنی و چیزی بگویی که باور تو نیست، یعنی نفاق. آیا این که منافق نباشی، عیب است یا حسن؟ یقیناً حسن است؛ امّا از بس نفاق در تار و پود جامعه نفوذ نموده، مردم، صریح گویان را دوست ندارند و دوست دارند که سرشان کلاه گذاشته شود. شخص خودش هم می داند که طرف مقابل، حرف دلش با آنچه بر زبان می آورد یکی نیست، امّا باز هم همین وضع را دوست دارد.

۲ـ فرموده اید: « شما از این نمی‌ترسید که این گونه صراحت ممکن است نتیجه ی عکس بگذارد؟ »
چرا بترسم؟ مگر هدایت و ضلالت مردم در دست من است؟ اگر خدای متعال، هدایت کسی را بخواهد، تمام مردم هم دست به دست هم بدهند نمی توانند او را گمراه سازند؛ و اگر خداوند متعال، ضلالت مجازاتی کسی را اراده کند، تمام خلائق هم نمی توانند مانع گمراه شدنش شوند. وظیفه ی بنده، فقط ابلاغ و تبیین است، اینکه طرف مقابل مصداق « فی‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضا» یا مصداق « فی‏ قُلُوبِهِمْ زَیغٌ فَیتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَه» یا مصداق « أُولئِکَ الَّذینَ طَبَعَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ وَ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُون» است، به من چه ربطی دارد؟
آیا حقیر، از خدا هم بهتر می خواهم باشم؟ آیا از اهل بیت(ع) هم بهتر می خواهم باشم؟ خدای متعال اساساً منّت کسی را نمی کشد، بلکه بر همه منّت می گذارد که هدایت را تقدیمشان کرده است. ما هم حقّ نداریم برای هدایت مردم، التماسشان کنیم. حقّ را رک و راست می گوییم، می خواهند بپذیرند می خواهند نپذیرند. « وَ قالَ مُوسى‏ إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ جَمیعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِی حَمیدٌ ـــــ و موسى(به بنى اسرائیل) گفت: اگر شما و همه ی مردم روى زمین کافر شوید، خداوند، بى‏نیاز و شایسته ستایش است.» (إبراهیم: ۸)
یعنی خدا محتاج ایمان شما نیست؛ می خواهید ایمان بیاورید می خواهید نیاورید.
خلاصه آنکه: «مَنْ یضْلِلِ اللَّهُ فَلا هادِی لَهُ وَ یذَرُهُمْ فی‏ طُغْیانِهِمْ یعْمَهُونَ ــــ هر کس را خداوند گمراه سازد، هدایت کننده‏اى ندارد؛ و آنها را در طغیان و سرکشى‏شان رها مى‏سازد، تا سرگردان شوند.» (الأعراف:۱۸۶)
و « … وَ مَنْ یضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ ــــ و هر کس را خدا گمراه کند، هدایت کننده ای براى او وجود نخواهد داشت.» (الرعد:۳۳)
هدایت و ضلالت، منحصراً دست خداست.

۳ـ فرموده اید: « مثلاً فرد ضعیف الایمانی سؤالی از شما می‌پرسد و شما در پاسخ او را تکفیر می‌کنید یا مثلا می گوئید شما هر را از بر دین تشخیص نمی دهید و بخاطر جهالت آمده اید اینگونه حرف زده اید یا تعبیرات مشابه، پیش خودتان نمی‌گویید که به جای این که چنین جمله‌ای باعث تلنگری در وجود او شود، بالعکس مخاطب شما از دین و دیانت زده بشود؟!»
بنده کی با چنین لحنی با هر کسی حرف زده ام. دارید روز روشن تهمت می زنید. مگر آقای طالعی چند تا از مطالب بنده را به شما داده است؟ شاید از صد تا نامه یکی، لحنش تند باشد، که آن هم بستگی به لحن سوال کننده دارد. بنده تا جایی که بتوانم، به هر کسی به تناسب خودش جواب می دهم. فرق است بین کسی که سوال می کند برای فهمیدن با کسی که سوال می کند برای کوبیدن.
تجربه شخصی بنده نشان داده که با روش بنده، نه تنها افراد حقیقت جو از دین زده نمی شوند، بلکه بر عکس، جذب دین می شوند. امّا آنکه قلبش مریض است و دنبال بهانه می گردد تا از دین روی گردان شود، بالاخره جایی این بهانه را خواهد یافت. خود خداوند متعال نیز بهانه دست اینها می دهد. آیه ۷ آل عمران، گواه این مدّعاست. اساساً وجود آیات متشابه، برای جدا نمودن افراد سالم از افراد بیمار است. کسی که طالب فهم باشد، به او می فهمانیم، امّا کسی که بخواهد بکوبد، خودش کوبیده می شود. نزن تا نخوری، بزنی، می خوری. این قانون جدل است. با حکمت جو، حکیمانه سخن می گوییم؛ موعظه خواه را موعظه می کنیم، با متخاصم، مجادله می کنیم. این کار ماست؛ امّا هدایت و ضلالت، کار خداست و ربطی به ما ندارد. « ادْعُ إِلى‏ سَبیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَهِ وَ الْمَوْعِظَهِ الْحَسَنَهِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتی‏ هِی أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدینَ ــــــ با حکمت و اندرز نیکو، به راه پروردگارت دعوت نما! و با آنها به روشى که نیکوتر است، مجادله کن! پروردگارت، از هر کسى بهتر مى‏داند چه کسى از راه او گمراه شده است؛ و او به هدایت‏یافتگان داناتر است.» ‏(النحل:۱۲۵)
یعنی تو کاری به کار خدا نداشته باش، تو کار خودت را بکن! کار تو دعوت به خداست با سه روش حکمت، موعظه و جدل؛ که هر کدام، مناسب حال کسی است.

۴ـ فرموده اید: « مثلاً شخصاً خیلی سعی می‌کنم در رفتار و گفتارم با آدم‌های ضعیف‌الایمان یا کسانی که عناد و دشمنی با اسلام دارند، با نرمی برخورد کنم که خدای نکرده باعث گمراهی آن‌ها نشوم، مثلاً وقتی در هنگام مباحثه وقتی مخاطلبم به اسلام بد و بیراه می‌گوید، سعی می‌کنم مقابله به مثل نکنم و به نرمی جواب او را بدهم تا جاذبه ایجاد کنم. هر چند که واقعا احساس کنم مخاطبم حرفی که زده در نهایت جهالت بوده یا در نهایت تعصب و حماقت. »
نه خدا چنین روشی در تبلیغ دارد نه رسول خدا(ص) چنین بود، نه اهل بیت(ع). شما با این شیوه دارید دین خدا را ذلیل می کنید. بلی اهل بیت(ع) اگر خودشان مورد اهانت قرار می گرفتند، مدارا می نمودند، امّا اگر کسی به دین حمله می کرد، مدارا نمی کردند بلکه عزیزانه از دین دفاع می نمودند. خدا زیر بار منّت کسی نمی رود؛ بلکه منّت گذاشته که هدایت را تقدیم نموده است. اگر هدایت را پذیرفتند که هیچ، اگر نه، التماس نمی کند؛ بلکه وعده ی عذاب می دهد و تهدید می کند.
آیه ی زیر سیاست تبلیغی دین را بیان می کنند.
« فَلا تَهِنُوا وَ تَدْعُوا إِلَى السَّلْمِ وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ وَ اللَّهُ مَعَکُمْ وَ لَنْ یتِرَکُمْ أَعْمالَکُمْ ــــ پس هرگز سست نشوید و به مدارا (مدارای ذلّت‏بار) دعوت نکنید در حالى که شما برترید، و خداوند با شماست و چیزى از اعمالتان را کم نمى‏کند!»
مسلمان حقّ ندارد خدا و دین خدا را ذلیل کند. حقّ ندارد خدا و دین خدا را زیر بار منّت کسی قرار دهد. حقّ ندارد دیگران را با التماس به دین خدا جذب کند. دین را عزیزانه و مقتدرانه باید تبلیغ نمود نه ذلیلانه و التماس جویانه. به درک اسفل که فلانی جذب اسلام نمی شود؛ مثلاً اگر جذب اسلام نشود چه می شود؟ اسلام و خدا و پیغمبر ضرر می کنند یا خودش؟ خلاصه آنکه از خودتان سبک تبلیغی اختراع نکنید! ببینید خدا چه می گوید؟
فرمود: « إِنَّا هَدَیناهُ السَّبیلَ إِمَّا شاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً (۳) إِنَّا أَعْتَدْنا لِلْکافِرینَ سَلاسِلَ وَ أَغْلالاً وَ سَعیراً ـــــــ ما راه را به او نشان دادیم، خواه شاکر باشد(و پذیرا گردد) یا ناسپاسی کند. (۳) ما براى کافران، زنجیرها و غلها و شعله‏هاى سوزان آتش آماده کرده‏ایم.» (الانسان)
یعنی منّت نمی کشیم که بیا مسلمان شو، راه را روشن می کنیم، آمد، خوشا به حالش، نیامد، به جهنّم.
و فرمود: « وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْیؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیکْفُرْ إِنَّا أَعْتَدْنا لِلظَّالِمینَ ناراً أَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُها وَ إِنْ یسْتَغیثُوا یغاثُوا بِماءٍ کَالْمُهْلِ یشْوِی الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرابُ وَ ساءَتْ مُرْتَفَقا ـــــــ بگو: «این حقّ است از سوى پروردگارتان! هر کس مى‏خواهد ایمان بیاورد و هر کس می خواهد کافر گردد!» ما براى ستمگران آتشى آماده کردیم که سراپرده‏اش آنان را از هر سو احاطه کرده است؛ و اگر تقاضاى آب کنند، آبى براى آنان می اورند که همچون فلز گداخته صورتها را بریان مى‏کند. چه بد نوشیدنى، و چه بد محلّ اجتماعى است.» ‏(الکهف:۲۹)
خدا ما را دعوت کرده که این گونه دینش را تبلیغ کنیم، نه اینکه مثل بانیان ادیان دروغین، با لطایف الحیلی مردم را جذب دین و مذهب خود بکنیم. این دین، دین افراد حقیقت جوست نه دین افراد عقده ای و بیمار که حقیقت را نمی پذیرند مگر در لفافه ای از باطلها.
حقّ را رک و راست و بی غلّ و غشّ بیان می کنیم، اگر کسی پذیرفت، طوبی له و حُسن مآب، امّا اگر نپذیرفت مثل حیوانات رهایش می کنیم تا بچرد و خود را فربه کند. با کالانعام بل هم اضلّ، بهتر از این نمی توان برخورد کرد. فرمود: « ذَرْهُمْ یأْکُلُوا وَ یتَمَتَّعُوا وَ یلْهِهِمُ الْأَمَلُ فَسَوْفَ یعْلَمُون ـــــ رهایشان کن تا بخورند و بهره بگیرند و آرزوها سرگرمشان کند؛ که به زودی خواهند فهمید.» (الحجر:۳)
یعنی به جهنّم که ایمان نمی آورند؛ ولشان کن تا بچرند، وقتی مرگشان فرا رسید، می فهمند چه غلطی کرده اند.
اینها آدم نیستند که حرف حقّ را بفهمند، بلکه حیوانات نفهمی هستند که شعور فهم حقیقت را ندارند. بلکه بدترند؛ چون حیوان ذاتاً توان فهم معارف را ندارد امّا اینها نمی خواهند که بفهمند. اینها اگر باسوادند و علمای ادیان و مذاهبند، مثلشان « کَمَثَلِ الْحِمارِ یحْمِلُ أَسْفارا » و اگر عالم دین و مذهب و مکتب نیستند، چهارپایانی بیش نیستند. لذا فرمود: « أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یسْمَعُونَ أَوْ یعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلاَّ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبیلا ــــــ آیا گمان مى‏برى بیشتر آنان مى‏شنوند یا مى‏فهمند؟! آنان فقط همچون چهارپایانند، بلکه گمراهترند.» (الفرقان:۴۴) و فرمود: « وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ کَثیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا یفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْینٌ لا یبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا یسْمَعُونَ بِها أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُون‏ ــــــــ به یقین، گروه بسیارى از جن و انس را براى دوزخ آفریدیم؛ آنها قلبهایى دارند که با آن نمى‏فهمند؛ و چشمانى که با آن نمى‏بینند؛ و گوشهایى که با آن نمى‏شنوند؛ آنها همچون چهارپایانند؛ بلکه گمراهتر؛ اینان همان غافلانند.» (الأعراف:۱۷۹)
این نحوه ی حرف زدن خداست. آیا نحوه ی بیان شما هم این گونه است، یا ادّعای خدایی دارید و دین خدا را با سبک خودتان بیان می کنید؟
ادب سخن گفتن و تبلیغ را از مردم باید آموخت یا از خدا و تأیید شدگان خدا؟
تربیت یافتگان الهی همچون لقمان(ع) وقتی بخواهند به فرزندشان نصیحت کنند که پسرجان در هیئتهای مذهبی خانگی، با بلندگوهای کذایی موجب مردم آزاری نشو این گونه می گویند: « وَ اقْصِدْ فی‏ مَشْیکَ وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِکَ إِنَّ أَنْکَرَ الْأَصْواتِ لَصَوْتُ الْحَمیرِ ـــــ (پسرم!) در راه‏رفتن (یا روش)، معتدل (میانه رو) باش! و از صداى خود بکاه(بلند سخن مگو) که زشت‏ترین صداها صداى خر است.» (لقمان:۱۹)
حالا اگر بنده به فلان نوحه خوان کذایی که صد در صد می داند که مردم آزاری حرام است ولی با این وجود، صدای بلندگویش تا سر کوچه می آید، این اصطلاح را به کار ببرم، ناراحت می شود و از روحانیّت زده می شود. امّا به درک که زده می شود. بگذار زده شود! بگذار بر او اتمام حجّت شود و مردم هم حساب کار دستشان باشد و بفهمند که روش او، روش قرآنی نیست؛ و دینی که اینها تبلیغ می کنند اسلام اختراعی خودشان است و ربطی به خدا ندارد.
بد نیست چند نمونه هم از نحوه ی بیان علی(ع) در نهج الباغه مثال بزنم.
خطاب به اهل کوفه ـ به قول شما افراد ضعیف الایمان بودند ـ فرمود:
« یا أَشْبَاهَ الرِّجَالِ وَ لَا رِجَالَ حُلُومُ الْأَطْفَالِ وَ عُقُولُ رَبَّاتِ الْحِجَالِ لَوَدِدْتُ أَنِّی لَمْ أَرَکُمْ وَ لَمْ أَعْرِفْکُمْ مَعْرِفَهً وَ اللَّهِ جَرَّتْ نَدَماً وَ أَعْقَبَتْ سَدَماً قَاتَلَکُمُ اللَّهُ لَقَدْ مَلَأْتُمْ قَلْبِی قَیحاً وَ شَحَنْتُمْ صَدْرِی غَیظاً وَ جَرَّعْتُمُونِی نُغَبَ التَّهْمَامِ أَنْفَاساً وَ أَفْسَدْتُمْ عَلَی رَأْیی بِالْعِصْیانِ وَ الْخِذْلَانِ حَتَّى لَقَدْ قَالَتْ قُرَیشٌ إِنَّ ابْنَ أَبِی‏ طَالِبٍ رَجُلٌ شُجَاعٌ وَ لَکِنْ لَا عِلْمَ لَهُ بِالْحَرْبِ لِلَّهِ أَبُوهُمْ وَ هَلْ أَحَدٌ مِنْهُمْ أَشَدُّ لَهَا مِرَاساً وَ أَقْدَمُ فِیهَا مَقَاماً مِنِّی لَقَدْ نَهَضْتُ فِیهَا وَ مَا بَلَغْتُ الْعِشْرِینَ وَ هَا أَنَا ذَا قَدْ ذَرَّفْتُ عَلَى السِّتِّینَ وَ لَکِنْ لَا رَأْی لِمَنْ لَا یطَاع‏.» (نهج البلاغه، خطبه ۲۷)
ترجمه:
« اى مرد نمایان نامرد! اى کودک صفتان بى خرد که عقل‏هاى شما به عروسان پرده نشین شباهت دارد! چقدر دوست داشتم که شما را هرگز نمى‏دیدم و هرگز نمى‏شناختم! شناسایى شما- سوگند به خدا- که جز پشیمانى حاصلى نداشت، و اندوهى غم بار سر انجام آن شد. خدا شما را بکشد که دل من از دست شما پر خون، و سینه‏ام از خشم شما مالامال است! کاسه‏هاى غم و اندوه را، جرعه جرعه به من نوشاندید، و با نافرمانى و ذلّت پذیرى، رأى و تدبیر مرا تباه کردید، تا آنجا که قریش در حق من گفت: «بى تردید پسر ابى طالب مردى دلیر است ولى دانش نظامى ندارد» خدا پدرشان را مزد دهد، آیا یکى از آنها تجربه‏هاى جنگى سخت و دشوار مرا دارد؟ یا در پیکار توانست از من پیشى بگیرد؟ هنوز بیست سال نداشتم، که در میدان نبرد حاضر بودم، هم اکنون که از شصت سال گذشته‏ام. امّا دریغ، آن کس که فرمانش را اجرا نکنند، رأیى نخواهد داشت.»

« و من کلام له ع و قد وقعت مشاجره بینه و بین عثمان فقال المغیره بن الأخنس لعثمان: أنا أکفیکه، فقال علی علیه السلام للمغیره: یا ابْنَ اللَّعِینِ الْأَبْتَرِ وَ الشَّجَرَهِ الَّتِی لَا أَصْلَ لَهَا وَ لَا فَرْعَ أَنْتَ تَکْفِینِی فَوَ اللَّهِ مَا أَعَزَّ اللَّهُ مَنْ أَنْتَ نَاصِرُهُ وَ لَا قَامَ مَنْ أَنْتَ مُنْهِضُهُ اخْرُجْ عَنَّا أَبْعَدَ اللَّهُ نَوَاکَ ثُمَّ ابْلُغْ جَهْدَکَ فَلَا أَبْقَى اللَّهُ عَلَیکَ إِنْ أَبْقَیت‏.»
ترجمه:
« مشاجره‏اى بین امام علیه السّلام و عثمان در گرفت. مغیره پسر اخنس، که یکى از منافقان بود به عثمان گفت من او را کفایت مى‏کنم، امام على علیه السّلام به مغیره فرمودند: اى فرزند لعنت شده ی دم بریده، و درخت بى‏شاخ و برگ و ریشه، تو مرا کفایت مى‏کنى؟!! به خدا سوگند، کسى را که تو یاور باشى، خدایش نیرومند نگرداند، و آن کس را که تو دست گیرى، بر جاى نمى‏ماند! از نزد ما بیرون رو! خدا خیر را از تو دور سازد، پس هر چه خواهى تلاش کن، خداوند تو را باقى نگذارد، اگر از آنچه مى‏توانى، انجام ندهى! »

« قاله للأشعث بن قیس و هو على منبر الکوفه یخطب، فمضى فی بعض کلامه شی‏ء اعترضه الأشعث فیه، فقال: یا أمیر المؤمنین، هذه علیک لا لک، فخفض علیه السلام إلیه بصره ثم قال: مَا یدْرِیکَ مَا عَلَی مِمَّا لِی عَلَیکَ لَعْنَهُ اللَّهِ وَ لَعْنَهُ اللَّاعِنِینَ حَائِکٌ ابْنُ حَائِکٍ مُنَافِقٌ ابْنُ کَافِرٍ وَ اللَّهِ لَقَدْ أَسَرَکَ الْکُفْرُ مَرَّهً وَ الْإِسْلَامُ‏ أُخْرَى فَمَا فَدَاکَ مِنْ وَاحِدَهٍ مِنْهُمَا مَالُکَ وَ لَا حَسَبُکَ وَ إِنَّ امْرَأً دَلَّ عَلَى قَوْمِهِ السَّیفَ وَ سَاقَ إِلَیهِمُ الْحَتْفَ لَحَرِی أَنْ یمْقُتَهُ الْأَقْرَبُ وَ لَا یأْمَنَهُ الْأَبْعَد.»
ترجمه:
« امام در مسجد کوفه در سال ۳۸ هجرى سخنرانى مى‏کرد، اشعث بن قیس به یکى از مطالب آن حضرت اعتراض کرد و گفت این سخن به زیان توست، نه به سود تو؛ امام نگاه خود را به او دوخت و فرمود: چه کسى تو را آگاهاند که چه چیزى به سود، یا زیان من است؟ لعنت خدا و لعنت لعنت کنندگان، بر تو باد اى متکبّر متکبّر زاده، منافق پسر کافر! سوگند به خدا، تو یک بار در زمان کفر و بار دیگر در حکومت اسلام، اسیر شدى، و مال و خویشاوندى تو، هر دو بار نتوانست به فریادت برسد. آن کس که خویشان خود را به دم شمشیر سپارد، و مرگ و نابودى را به سوى آنها کشاند، سزاوار است که بستگان او بر وى خشم گیرند و بیگانگان به او اطمینان نداشته باشند.»

سخن آخر:
شنیده اید که اسلام دعوت به مدارا و نرمش می کند، امّا سوراخ دعا را گم کرده اید. نرمش و مدارا جای خود را دارد. امیرمؤمنان(ع) با اشعث این گونه سخن می گوید در حالی که او رئیس یک قبیله و از نامداران عصر خویش است. با مغیره آن گونه سخن می گوید در حالی که از نامداران عصر خود است. با مردم کوفه آن گونه سخن می گوید در حالی که ممکن است بر ضدّش شورش کنند.
علی بن ابی طالب، این است. اجازه نمی دهد امام، زیر بار منّت کسی باشد؛ اجازه نمی دهد، اسلام زیر بار منّت کسی باشد. حقّ را با التماس تبلیغ نمی کند. سعی نمی کند هر کس و ناکسی را جذب دین کند. بلکه اساساً بنا نیست که همه ایمان بیاورند. لذا ما هم حقّ نداریم به خاطر کسانی که ایمان نخواهند آورد، اسلام را ذلیل کنیم.
« وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّهً واحِدَهً وَ لکِنْ یضِلُّ مَنْ یشاءُ وَ یهْدی مَنْ یشاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ــــــ و اگر خدا مى‏خواست، همه ی شما را امّت واحدى قرار مى‏داد؛ (همه را مسلمان قرار می داد) ولى خدا هر کس را بخواهد گمراه، و هر کس را بخواهد هدایت مى‏کند؛ و یقیناً شما از آنچه انجام مى‏دادید، بازپرسى خواهید شد.» (النحل:۹۳)
و فرمود: « وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَهُمْ أُمَّهً واحِدَهً وَ لکِنْ یدْخِلُ مَنْ یشاءُ فی‏ رَحْمَتِهِ وَ الظَّالِمُونَ ما لَهُمْ مِنْ وَلِی وَ لا نَصیرٍ ـــــــ و اگر خدا مى‏خواست همه ی آنها را امّت واحدى قرار مى‏داد، امّا خداوند هر کس را بخواهد در رحمتش وارد مى‏کند، و براى ظالمان ولىّ و یاورى نیست.» (الشورى:۸)
خلاصه آنکه هدایت و گمراهی مردم، دست من و شما نیست؛ بلکه فقط و فقط دست خداست؛ لذا هر کسی حقیقتاً دنبال هدایت باشد، محال است کسی بتواند او را گمراه کند؛ اگر چه او حرّ بن یزید یا آسیه همسر فرعون یا معاویه ی ثانی، فرزند یزید ملعون باشد؛ کما اینکه اگر کسی در دلش مرضی باشد، خداوند گمراهی را بر او مسلّط خواهد ساخت اگر چه فرزند نوح پیغمبر یا همسر رسول خدا(ص) یا همسر نوح(ع) یا همسر لوط(ع) بوده باشد.

۵ـ فرموده اید: « خب به نظرتان نباید در این زمینه حساسیت به خرج داد؟ »
بنده حسّاسیّت لازم را دارم، امّا مثل شما دعوی خدایی ندارم که دین خدا را به روش خودم تبلیغ کنم. اگر بنده ی خدا هستید، دین خدا را با روش خود خدا تبلیغ کنید نه با روش اختراعی خودتان که مبتنی بر توهّمات خودتان است؛ و ای کاش توهّمات خودتان بود. این توهّمات در واقع برآمده از سلطه ی فرهنگی غرب بر جامعه ی دینداران است.

۶ـ امّا در مورد عباراتی که نمونه آورده اید؟
حرف همان است که گفته ام، اگر شما حقیقت را دوست ندارید، و دلتان می خواهد که سرتان کلاه بگذارند، بنده مقصّر نیستیم. البته از خدای تعالی کمال عذرخواهی را دارم که در این پاسخها، از تعابیر قرآنی کمتر استفاده نموده ام، و به اندازه ی اهل بیت(ع) «خشن فی ذات الله» نبوده ام. البته اگر کسی به خودم بد و بیراه بگوید، کریمانه از او می گذرم. حساب حقّ شخصی از حساب حقیقت جداست.

Print Friendly, PDF & Email
No votes yet.
Please wait...

2
دیدگاه ها

mahdyar

سلام خدمت پاسخ دهنده گرامی.یه نکته ای هست که از تجربه شخصی خودمه فکرمیکنم گفتنش مفید باشه.حرفایی که ایشون مطرح کردن و گفتن اینا توهین به طرف هستش و خشونته و این برخورد درست نیست من باخوندن حرفای شما مثل ایشون ناراحت نشدم و متوجه حقیقت حرفاتون بودم.منتها چیزیکه هست اینه که بعضی از ما با دین بصورت درست آشنانشدیم.ینی بدون اینکه بگن چرا مثلا از بچگی گفتن دختره بی چشم و رو موهات بیرون نباشه و بعد یه برخورد نامناسب و در نتیجه زده شدن از این دین .ممکنه شما اینو انکار بکنید اما این حقیقته که برخوردهایی که تو بچگی میشه تاثیر میذاره رو انتخاب اینده فرد. خوشبختانه من با یه مشاور دلسوز اشنا شدم و بعد از حل مسایل کودکی و برخوردایی که باهام شده بود ایشون من رو با خدا و اهل بیت اشنا کردن . و اگه روش مناسب و به موقع ایشون نبود قطعا اینجوری نمیشد. من نه نماز میخوندم نه با حجاب بودم ولی خداروشکر الان حتی چادری شدم . اینو گفتم که بدونید علت عدم قبول چنین حقایق عظیمی قطعا جهله ولی اینکه این جهل چجوری ایجاد شده هم باید با روش مناسبی رفع شه تا فرد امادگی دریافت حقیقت رو پیدا… بیشتر بخوانید »