سرخط خبرها

آیا اثبات عقلانی معاد امکان دارد ؟

پرسش:
چرا انسانها باید به زور زندگی کنند تا مرگشون برسه؟ چطور می تونید معاد رو عقلانی اثبات کنید؟
پاسخ:
۱ـ آیا انسانها مجبورند زندگی را تحمّل نمایند؟
الف ـ اینکه کسی در شرائط روانی خاصّی احساس کند که مجبور است زندگی را تحمّل نماید ، دلیل نمی شود که ما یک کلّی را از آن استنباط نموده و بگوییم: « انسانها مجبورند زندگی را تحمّل نمایند تا مرگشان برسد». متأسفانه این همان خطایی است که خیلی اوقات برای افراد انسانی و حتّی دانشمندان هم عارض می شود. مثلاً کسی برنج می خورد و نفخ می کند ؛ بعد یک حکم کلّی از آن استنباط می کند که « برنج نفخ آور است» ؛ حال آنکه فقط برای او نفخ آور است نه برای همه یا اکثریّت. یا چند نفر ثروتمند فاسد را می بیند و حکم می کند که ثروت موجب فساد می شود ؛ حال آنکه بسیارند ثروتمندان صالح ، که حضرت سلیمان (ع) در رأس آنها قرار دارد. یا با مطالعه ای محدود متوجّه می شود که عقده های جنسی موجب برخی اختلالات روانی می شوند ؛ آنگاه حکم می کند که تمام یا اکثر اختلالات روانی ، ریشه در عقده های جنسی دارند. یا چند دزد را می بیند که فقیرند و در خانواده فقیر بزرگ شده اند ؛ آنگاه حکم کلّی می دهد که فقر و محرومیّت موجب دزد شدن افراد می شود ؛ حال آنکه از هزاران فقیر و محروم تنها یکی دزد از آب در می آید ؛ و البته کم نیستند ثروتمندان دزد هم. و … . این گونه احکام به ویژه وقتی از طرف سازنده اش جدّی گرفته میب شوند که خود سازنده از افراد حکم خودش باشد. مثلاً آنکه خودش فقیر بوده و دزدی هم می کند ، میل شدیدی به پذیرش کلّیّت این حکم دارد که « فقر و محرومیّت موجب دزد شدن افراد می شود » ؛ یا آنکه خودش محرومیّتهای جنسی کشیده ـ مثل زیگموند فروید ـ بیشتر رغبت دارد به پذیرش این حکم کلّی که « تمام یا اکثر اختلالات روانی ، ریشه در عقده های جنسی دارند ». چون این گونه افراد به صورت ناخودآگاه می خواهند در پرتو این احکام کلّی ، نقصهای خود را توجیه نمایند.
این حکم هم که « انسانها باید به زور زندگی کنند تا مرگشون برسه » از این گونه موارد است ؛ یعنی شما بزرگوار چه بسا برای لحظاتی چنین حالتی را تجربه نموده اید یا کسانی با این احساس را دیده اید ، آنگاه حکم چند مورد را سرایت داده اید به همه.
امّا حقیقت امر آن است که اکثر انسانها به زور زندگی نمی کنند ؛ و چنین احساسی ندارند. اگر اکثر مردم به زور زندگی می کردند این همه از مرگ فرار نمی کردند. این که اکثریّت انسانها طالب زندگی اند و زندگی را دوست دارند و از مرگ فرار می کنند چنان برای جامعه بشری مسلّم و قطعی است که اگر کسی خلاف این رفتار را داشته باشد و از زندگی سیر شده دست به خودکشی بزند ، مردم او را بیمار روانی قلمداد می کنند.
ب ـ مطلب دیگر آنکه زندگی و حیات ، وصف ذاتی وجود می باشد ؛ لذا هر چه وجود دارد ، زندگی و حیات نیز دارد. خدا که محض وجود و وجود محض می باشد ، عین حیات و حیات محض نیز می باشد. غیر خدا نیز همه زنده اند و زندگی می کنند ؛ حتّی سنگ و خاک نیز حیات مخصوص خود را داشته مشغول زندگی خویشند ؛ اگر چه اکثر مردم متوجّه این حقیقت نیستند. این حقیقت نه تنها در سطوح بالای حکمت متعالیه با براهین قاطع اثبات می شود و عرفا به آن شهادت داده اند ، در آیات قرآن کریم نیز مورد اشارات متعدّد قرار گرفته است.
خداوند متعال می فرماید: « تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فیهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَی‏ءٍ إِلاَّ یسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبیحَهُمْ إِنَّهُ کانَ حَلیماً غَفُوراً ــــ آسمانهاى هفتگانه و زمین و کسانى که در آنها هستند، همه تسبیح او مى‏گویند؛ و هر موجودى، تسبیح و حمد او مى‏گوید؛ ولى شما تسبیح آنها را نمى‏فهمید؛ او بردبار و آمرزنده است.» (الإسراء:۴۴)
روشن است که تسبیح نمودن ، فرع بر حیّ بودن می باشد. پس همه ی موجودات باید حیات داشته باشند تا بتوانند تسبیح کنند.
در آیه ی دیگری فرمود:« ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ وَ هِی دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتا أَتَینا طائِعینَ ـــــ سپس به آفرینش آسمان پرداخت، در حالى که به صورت دود بود؛ به آن و به زمین فرمود:«بیایید ، خواه از روى میل و اطاعت و خواه از روی اکراه و بی میلی!» آنها گفتند:« ما از روى میل و طاعت مى‏آییم»(فصلت:۱۱)
حصل سخن آنکه خدا به چیزی زندگی نمی دهد بلکه خلقت هر چیزی عین زندگی داشتن اوست. چون زنده بودن و زندگی داشتن ، وصف ذاتی وجود می باشد ؛ و وجودِ غیر زنده ، لفظی است بی معنا نظیر لفظ دایره ی چهارضلعی یا مربع سه گوش که الفاظی هستند متناقض و بی معنا. پس فرض انسانی که حیات و زندگی نداشته باشد فرض عدم آن انسان است.
ـ امّا مرگ
مرگ در مقابل حیات نیست ؛ بلکه مرگ وسیله ارتقای حیات می باشد ؛ یعنی با مردن ، حیات کسی از بین نمی رود ؛ بلکه مرگ ، او را به مراتب بالاتر حیات سوق می دهد.
امّا اینکه مردم از مرگ می هراسند ناشی از دو مطلب است. اوّل آنکه خیال می کنند مرگ همان عدم حیات است. پس آنها از زندگی نداشتن می ترسند. لذا آنها که حقیقت مرگ را دانسته اند از این جهت هراسی به خود راه نمی دهند. امّا عامل دوم خوف از مرگ ، سیاه بودن پرونده ی اعمال می باشد. عدّه ای هستند که به حقیقت مرگ واقفند و می دانند که مرگ صرفاً ترقّی به عالم برزخ است ؛ امّا باز هم از مرگ می ترسند. چون نگران وضع بعد از مرگ خود می باشند ؛ مانند کسی از زندان آزاد می شود ولی ترسان است ؛ امّا او از خود آزادی نمی ترسد بلکه از این نگران است که بعد از رهایی از زندان ،خانواده و فامیل و آشنایان او را به خوبی تحویل نگیرند.
لذا مردم درباره ی مرگ و زندگی چهار گروهند:
نخست آنها که مرگ را نابودی حیات می دانند ؛ لذا از مرگ هرسانند ؛ اینها حتّی جرأت فکر کردن به زندگی را هم ندارند. چون اگر به زندگی فکر کنند به پوچی می رسند. عملاً نیز برخی از اینها وقتی به فلسفه زندگی اندیشیده اند ، پوچ گرا و نهلیست شده اند. حتّی برخی از اینها وقتی به این تفکّر رسیده اند ، خودشان دست به خودکشی زده اند. چون یافته اند که اگر آخر زندگی نابود شدن است ، پس تحمّل این همه رنج دنیایی بی مورد است.
اینجا لازم به گفتن است که برخی معتقدین به زندگی فرامادّی نیز حقیقتاً به این عقیده باور ندارند و از این عقیده فقط به عنوان نوعی مسکّن برای پریشانی روحی خودشان استفاده می کنند. لذا در شرائطی خاصّ اینها نیز مثل منکرین حیات فرا مادّی دچار پوچ گرایی می شوند.
گروه دوم کسانی هستند که مرگ را حقیقتاً ـ نه در حدّ لفظ ـ نابودی نمی دانند بلکه آن را گذر از حیات مادّی به حیات برزخی می شمارند. خود اینها نیز سه گروهند:
الف ـ آنها که خود را صد در صد برای این سفر آماده نموده اند. اینها نه تنها هراسی از مرگ ندارند بلکه مشتاق آن می باشند. لذا آگاهانه و مشتاقانه به سوی مردن و شهادت در راه خدا قدم برمی دارند. اینها فقط از یک چیز هراس دارند ؛ آنکه مبادا در حالی بمیرند که توجّه به عالم بالا ندارند.
البته اینها دست به خودکشی هم نمی زنند ؛ چون می دانند که حیات دنیایی فرصتی است برای پربار ساختن حیات برزخی و اخروی. اینها مثل کسی هستند که با رغبت تمام به سوی مقصدی در مسافرت است ؛ ولی وسط راه چند جا نیز توفّف می کند. امّا توقّف او در یک منطقه به معنی دوست داشتن خود آن منطقه نیست ؛ بلکه او صرفاً می خواهد برای سفرش تجدید قوا نموده و توشه برگیرد. اینها نیز زندگی دنیایی را همچون توقّفگاه و کاروانسرا می دانند. این تعبیر را به فراوانی می توانید در متون دینی شیعه و کتب اخلاقی و عرفانی ما مشاهده نمایید.
ب ـ آنها که خود را برای سفر زندگی آماده نموده اند ؛ امّا نه به صورت کامل. لذا از این هراس دارند که مبادا توشه کافی برای این سفر نداشته باشند. لذا اینها حیات دنیوی را فرصتی برای جمع آوری توشه بیشتر می بینند. اینها مثل کسی هستند که با اتومبیلی راهی مقصدی است ولی ترس آن دارد که وسط راه بنزین تمام کند. لذا با نگرانی می راند ولی به هر حال می راند ؛ و البته سعی می کند که اتلاف سوخت نداشته باشد. این حالت نگرانی را در لسان دین ، بودن بین خوف و رجا و آن حالت مواظبت بر توشه و سوخت را تقوا گویند.
ج ـ آنها که خود را برای این سفر آماده نکرده اند و یقین دارند که توشه کافی ندارند تا به مقصد برسند ؛ اگر چه بی توشه هم نیستند. اینها نیز از مرگ هراس دارند ؛ امّا نه به خاطر خود مرگ بلکه از بی توشگی و نداشتن سوخت کافی و فقر معنوی خودشان هراس دارند.
این گروه به شدّت محتاج شفیعی از گروه الف می باشند تا آنها را در میانه ی راه یاری نماید. مانند مسافر در راه مانده ای که باید از دیگری توشه یا سوخت بگیرد.
از این چهار گروه ، تنها گروه نخست (منکرین یا تردید کنندگان درباره حیات برتر) زندگی دنیا را زورکی ، فاقد فلسفه و عبث می دانند ؛ امّا سه گروه دیگر ، زندگی دنیا را امری هدفمند دانسته آن را به عنوان مقدّمه ی حیات برتر ، دوست دارند. البته این دوست داشتن ، غیر از دل بستن است. مانند اینکه مسافر ، هواپیما را دوست دارد ؛ امّا به هواپیما دل نبسته بلکه آن را به عنوان یک وسیله ی سریع دوست دارد. لذا شعار این سه گروه در باب دنیا و زندگی دنیوی این است که: «الدّنیا مزرعه الآخره » ؛ مزرعه خودش موضوعیّت ندارد بلکه مزرعه دوست داشتنی است به خاطر اینکه محصول می دهد.
امیر مومنان (ع) در معرّفی حکمت زندگی دنیا فرمودند: « الدُّنْیا دَارُ صِدْقٍ لِمَنْ عَرَفَهَا وَ مِضْمَارُ الْخَلَاصِ لِمَنْ تَزَوَّدَ مِنْهَا هِی مَهْبِطُ وَحْی اللَّهِ وَ مَتْجَرُ أَوْلِیائِهِ اتَّجَرُوا فَرَبِحُوا الْجَنَّه ــــ دنیا خانه ی راستى است براى کسى که آن را بشناسد ، و میدان آسودگى است براى کسى که از آن توشه برگیرد. دنیا جاى فرود آمدن وحى پروردگار، و تجارتگاه دوستان خدا است. تجارت کنید تا بهشت را بسود برید. »( الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد ،ج‏۱ ،ص۲۹۶)
باز حضرتش شنید که مردی از دنیا و زندگی دنیوی نکوهش می کند بدون اینکه معرفتی به آن داشته باشد. پس آن حضرت ـ علیه السّلام ـ فرمودند: دنیا سراى راستى است براى کسى که گفتار آن را باور کند، و سراى آسودگى و ایمنى (از عذاب الهى) است براى کسى که فهم کرد از آن ؛ (و از دگرگونى وزیر و رو شدن آن پند گرفت) ؛ و خانه توانگرى است براى آن کس که توشه از آن بردارد، و مسجد عبادت و بندگى نمودن پیمبران خدا، و جاى فرود آمدن وحى الهى است. دنیا نمازخانه فرشتگان خدا و جاى تجارت اولیاء او است، که در آن رحمت و فضل (او را) بدست آورده و بهشت را بسود می بردند. پس کیست این کس که دنیا را نکوهش کند در حالى که دنیا مردم را به دورى از خود آگاه ساخت، و به جدایى خویش آواز داد، و به نیستى خود خبر داد، و بوسیله شادى خویش آنان را بشادى آخرت آرزومند کرد، و بسبب بلاء و گرفتارى خود از بلاء و گرفتارى آخرت ترسانید، براى بیم دادن و بر حذر داشتن و ترغیب و ترساندن. پس اى کسى که دنیا را نکوهش کنى در حالی که به نیرنگ آن فریفته‏شده‏اى ! کجا دنیا تو را فریب داد؟ آیا به جاهاى بر خاک افتادن پدرانت و پوشیده شدن آنها فریبت داد ، یا به خوابگاههاى مادرانت در زیر خاک؟ چه بسیار با دستهاى خود (بیماران را) یارى نمودى، و چه بسا با آن دو (دردمندان را) پرستارى کردى، و براى آنان بهبودى خواستى، و (پس از تشخیص درد) از پزشکان راه چاره و خاصیت دارو را پرسیدى، و به زارى براى ایشان دارو درخواست نمودى ولى با در خواست خود سودى به آنان نرساندى و با شفاعت خود شفیع آنان نگشتى؟ (اینها همه براى تو سرمشق بود). دنیا حقیقتاً بوسیله ایشان جاى به خاک افتادن و خوابگاهت را در زیر خاک به تو نمایاند آنجایى که گریه‏ات به تو سود نبخشد، و دوستانت تو را از (گرفتارى) بى‏نیاز نکنند. »( الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد ،ج‏۱ ،ص۲۹۶)
یعنی دنیا و زندگی دنیوی خودش فریاد می زند که من فقط یک گذرگاهم ؛ مرکب راهم ، وسیله ام . پس مرا منزل و مقصد همیشگی خود مپندار ! حال اگر کسی به این ندای زندگی دنیوی گوش نکرد و گرفتار آن شد مقصّر خود اوست. یا اگر در پس این زندگی به زندگی ابدی ایمان نداشت و گرفتار پوچی شد باز مقصّر خود اوست.
امّا آنکه به ماهیّت گذران زندگی دنیا و ماهیّت ابدی حیات اخروی واقف است ، حتّی دریای مشکلات نیز او را از پای در نمی آورد. چون می داند که در پس این مشکلات چند ساله ، یک ابدیّت آسایش و کمال نامتناهی وجود دارد. لذاست که حضرت زینب ـ سلام الله علیها و ارواحنا فداها ـ بعد از تحمّل آن همه سختی عاشورا و در حالی که به ظاهر اسیر دشمن بودند ، فرمودند: « مَا رَأَیتُ إِلَّا جَمِیلا ـــ من جز زیبا هیچ ندیدم» ؛ یعنی من در صحنه عاشورا خدا را شهود می نمودم که با اسم الجمیل ظهور کرده است.الله اکبر ! این چه نگاه شگفتی است به مقوله حیات و مرگ؟! سبحان الله ! این بانوی عرشی در کدام مرتبه از حیات معقول سیر می کند که چنین افق دیدی برایش حاصل شده است؟! تبارک الله ! آن نوریّه ی پیچده در قالب تن مادّی ، حیات را چنان جدّی گرفته که حتّی در کسوت اسارت نیز دست از تدارک توشه سفر زندگی و مناجات شبانه و نماز شب برنمی دارد. حقّاً عجب نیست از این قوم السابقین السابقین که در راه حیات حقیقی سر به نی می سپارند و تن به اسارت و همچنان دل به حیات محض بسته دارند.
۲ـ نفس شناسی و براهین اثبات وجود نفس
قبل از ورود در بحث اثبات معاد لازم است مقداری در باب نفس سخن گفته شود. چرا که اثبات معاد مبتنی بر اثبات وجود نفس مجرّد از مادّه می باشد.
الف ـ نحوه ی ارتباط نفس (روح) و بدن
۱ـ روح حقیقتی مجرّد (غیر مادّی) بوده ، هیچگاه در عالم مادّه داخل نمی شود ؛ لذا روح ـ بر خلاف تصوّر عمومی ـ داخل بدن نیست تا هنگام خواب یا مرگ ، از آن خارج گردد.
۲ـ از طرف دیگر ، روح خارج از بدن نیز نمی باشد ؛ چون خارج شیء مادّی ، نیز عالم مادّه است. برای اینکه این دو مطلب وضوح بیشتری پیدا کنند از مثالی مدد می جوییم. امیر مومنان (ع) فرمودند: « الرّوح فی الجسد کالمعنى فی اللّفظ ــــ روح در بدن مانند معنی است در لفظ. » (مستدرک سفینه البحار ، ج۴ ، ص ۲۱۷)
روشن است که معنی داخل کلمه نیست ، امّا بیرون آن هم نیست ؛ بلکه معنی در عالم ذهن و کلمه در عالم خارج است ؛ امّا یک نحوه ارتباط خاصّ بین کلمه و معنی موجود است که چنین رابطه ای بین دو امر مادّی مشابه ندارد. رابطه ی روح و بدن نیز به همین صورت می باشد ؛ یعنی بدن در عالم مادّه و روح در عالم فرامادّی است ؛ لکن بین این دو ، یک نحوه ارتباط وجود دارد که از آن تعبیر می شود به ارتباط ظاهر و باطن ؛ چرا که روح در حقیقت چیزی غیر از بدن نیست ، بلکه صورت غیبی و باطنی همان بدن می باشد. یعنی یک حقیقت به نام انسان وجود دارد که ظاهرش را بدن و باطنش را روح یا نفس می گویند. در یک مثال دیگر ، می توان رابطه ی روح و بدن را تشبیه کرد به رابطه ی اراده و صور ذهنی انسان. وقتی انسان می خواهد موجودی را تصوّر نماید به محض اراده نمودن ، آن صورت ذهنی ظاهر می شود. لذا این صورت ذهنی در حقیقت چیزی نیست ، جز ظهور اراده ی انسان و اراده ، باطن و حقیقت همین صور است. نسبت روح به صورت ظاهری بدن نیز به همین نحو می باشد ، با این تفاوت که صور ذهنی تنها صورتند و مادّه ندارند ولی بدن انسان افزون بر صورت (شکل) ، مادّه (گوشت و پوست و استخوان و … ) نیز دارد. از اینرو همانگونه که موقع انصراف اراده ، صور ذهنی غایب می شوند ، اگر روح نیز از بدن مادّی منصرف شود ، صورت آن برداشته شده تنها مادّه اش می ماند ؛ لذا موقع مرگ ، بدن ، صورت خود را از دست داده شروع به تجزیه می کند.
۳ـ حکما اثبات نموده اند که حقیقت هر چیزی به صورت آن است نه به مادّه اش. تمام انسانها در داشتن گوشت و پوست و استخوان و … تفاواتی با یکدیگر ندارند ، امّا در عین حال ، هر کس خودش بوده با دیگری متفاوت می باشد. پس آنچه موجب این تفاوت شده ، شکل و صورت آنهاست نه مادّه ی آنها . یکبار از یک تکّه خمیر مجسمه سازی اسبی درست می کنیم ، دوباره آن اسب را مچاله کرده و این بار آن را به صورت فیل در می آوریم ؛ در این میان شکّی نیست که آن مجسمه ی اسب و فیل ، متفاوت بودند ولی مادّه ی هر دو یکی بود ؛ پس تفاوتها ناشی از صورت است نه مادّه. البته توجّه داشته باشید که ما این بحث را در سطح نازلی مطرح ساختیم و الّا حقیقت این قاعده ی فلسفی بسی بالاتر از این سخنهاست که جای طرح آن کلاس فلسفه می باشد. پس نتیجه می گیریم که حقیقت بدن انسان به صورت آن است نه به مادّه اش.
با این بیانات معلوم گشت که روح و بدن (صورت بدن) ، دو چیز نیستند بلکه یک حقیقتند که دارای دو مرتبه ی ظاهر و باطن می باشد ؛ و معنی ندارد که دو مرتبه از یک حقیقت ، از همدیگر جدا شوند. لذا هنگام مرگ ، آن چیزی که از انسان جدا می شود روح یا بدن نیست بلکه مادّه است که از انسان جدا می گردد یا انسان است که از مادّه جدا می شود. پس انسان هنگام مرگ با روح و بدنش عالم مادّه را رها می کند ؛ و آنچه از او می ماند گوشت و پوست و استخوان است که مادّه ی بدن انسان بودند. لذا در هیچ جای قرآن کریم نداریم که خداوند متعال بفرماید ما روح شما را از بدنتان جدا می کنیم ؛ بلکه همواره سخن از این است که ما شما را تمام و کمال قبض می کنیم و برمی گیریم. در روایات اهل بیت (ع) نیز وارد شده که انسان در عالم برزخ بدنی دارد شبیه همین بدن دنیایی ، لکن بدون مادّه.
پس ارتباط روح و بدن نه تنها در خواب قطع نمی شود که حتّی در هنگام مرگ نیز چنین امری رخ نمی دهد ؛ بلکه اساساً جدایی این دو از یکدیگر غیر ممکن بوده ، جدایی یک چیز از خودش محسوب می شود. امّا اینکه مردم خیال می کنند موقع مرگ روح از بدن مفارقت می کند ، ناشی از این است که بدن را همان گوشت و پوست و استخوان می پندارند.
به هنگام خواب و رؤیا دیدن نیز ، آنچه رخ می دهد این است که بسیاری از دستگاههای بدن تا حدودی از فعّالیّت خود می کاهند و روح به سبب اشتغال کمتر به اداره ی بدن ، فرصت نظر به عالم ملکوت را پیدا می کند. در این هنگام چنین نیست که روح ارتباط خود را با بدن قطع کند ؛ بلکه صرفاً نظر روح تا حدودی از بدن مادّی برگشته و متوجّه عالم معنا می شود و در این هنگام اموری را مشاهده می کند ؛ مثل کسی که در ذهن خود صورت سیبی را اراده نموده و در همان حال که آن سیب را در ذهن خود دارد از راه چشم ، به اشیاء خارجی نیز نظر می کند. حال اگر این نظر به عالم ملکوت ، چنان قوی شود که شخص به کلّی از بدن مادّی خود غافل گردد ، در این حالت ، صورت بدن نیز به تبع روح ، متوجّه آن عالم شده از مادّه اش جدا می گردد و مرگ در هنگام خواب تحقّق می یابد ؛ امّا اگر این توجّه به آن قوّت نرسد ، نیاز بدن به تدبیر ، باعث می شود که روح دوباره متوجّه آن شود ، که در این هنگام انسان از حالت خواب دیدن خارج می شود.
امام باقر (ع) فرمودند: « مَا مِنْ أَحَدٍ ینَامُ إِلَّا عَرَجَتْ نَفْسُهُ إِلَى السَّمَاءِ وَ بَقِیتْ رُوحُهُ فِی بَدَنِهِ وَ صَارَ بَینَهُمَا سَبَبٌ کَشُعَاعِ الشَّمْسِ فَإِذَا أَذِنَ اللَّهُ فِی قَبْضِ الْأَرْوَاحِ أَجَابَتِ الرُّوحُ وَ النَّفْسُ وَ إِنْ أَذِنَ اللَّهُ فِی رَدِّ الرُّوحِ أَجَابَتِ النَّفْسُ وَ الرُّوحُ وَ هُوَ قَوْلُهُ سُبْحَانَهُ اللَّهُ یتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها وَ الَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنامِها فَمَهْمَا رَأَتْ فِی مَلَکُوتِ السَّمَاوَاتِ فَهُوَ مِمَّا لَهُ تَأْوِیلٌ وَ مَا رَأَتْ فِیمَا بَینَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ فَهُوَ مِمَّا یخَیلُهُ الشَّیطَانُ وَ لَا تَأْوِیلَ لَهُ ــــــ کسى نمی خوابد جز اینکه نفسش به آسمان عروج می نماید در حالی که روحش در تنش باقی است. و میان آن دو پیوندی باشد مانند پرتو خورشید ، و چون خدا به قبض ارواح اذن دهد نفس و روح اجابت نمایند و چون به برگشت روح اذن دهد نفس و روح بپذیرند و این است فرموده ی خدا که:« اللّه یتوفّى الأنفس حین موتها و التى لم تمت فى منامها … » و آنچه در خواب در ملکوت آسمانها ببیند تعبیر دارد، و آنچه میان آسمان و زمین ببیند خیال شیطانی بوده تعبیر ندارد. » ( بحار الأنوار ، ج‏۵۸ ،ص۲۷ )
حضرت باقر العلوم (ع) ، در این کلام معجزنما ، انسان را موجودی دارای مراتب وجودی توصیف نموده ، که یک سر آن در حدّ بدن و متّحد با بدن و سر دیگرش در عوالم ملکوت می باشد و بین این دو مرتبه ی اعلی و ادنی ، با شعاعی از وجود ارتباط است که امام (ع) آن را به شعاع خورشید تشبیه نمود. یعنی همانگونه که خورشید و نور آن یک حقیقت گسترده در فضای وسیعی هستند ، مرتبه ی ملکوتی انسان نیز با مرتبه ی مادّی او یگانگی دارد ؛ لکن انسان وجود یگانه ای است که یک سر در عالم مادّه و سر دیگر در عالم ملکوت دارد. در شرائط بیداری ، مرتبه ی عالی مشغول اداره ی مرتبه ی مادّی است لذا فرصت دیدار عالم ملکوت را ندارد ولی آنگاه که بدن به خواب می رود مرتبه ملکوتی انسان فرصت گشت و گذار در عالم خود را می یابد که نتیجه اش رؤیای صادقه است ولی اگر این آزادی مرتبه عالی ، کامل نباشد ، گشت و گذار او در مرتبه های متوسّط خواهد بود که منطقه ی شیاطین می باشد ، لذا خوابهای انسان در این حالت ، تحت تأثیر شیاطین ، کاذبه می شوند.
ب ـ علّت مرگ ، خروج روح یا نقص بدن؟
با توجّه به آنچه گفته شد معلوم می شود که هنگام مرگ ، در حقیقت این مادّه ی بدن است که قابلیّت خود را برای حفظ صورت بدن ـ که حدّ نازل نفس است ـ از دست می دهد ؛ و به این سبب ، انسان از مادّه ی دنیایی جدا گشته برزخی می شود ؛ و با بدنی برزخی ، که همان بدن دنیایی است ولی بدون مادّه ، به حیات خود ادامه می دهد.
پس اوّلاً خروج روح از بدن به معنی حقیقی کلمه معنی ندارد ؛ گرچه مجازاً از این تعبیر استفاده می شود. ثانیاً علّت مرگ ، عدم قابلیّت مادّه است برای حفظ ارتباط با نفس به واسطه ی صورت بدن ؛ که این عدم قابلیّت نیز یا در اثر عوامل خارجی است ، مثل تصادفات یا بیماری ها ، یا به خاطر تمام شدن استعداد مادّه است برای دریافت کمالات جدید. چون انسان در اثر حرکت جوهری دائماً بالقوّه های خود را بالفعل می کند ؛ و طبیعی است که در نهایت ، با تمام شدن استعدادهای مادّه ، حرکت جوهری شخص نیز به غایت خود می رسد. در این حالت اجل حتمی شخص فرا می رسد و موت طبیعی صورت می پذیرد که در مقابل آن ، مرگ در اثر عوامل خارجی را موت اخترامی یا موت با اجل معلّق گویند.
البته باید دانست که در تمام مسیر حرکت جوهری انسان ، حضرت عزرائیل و شئونات وجودی او ، که ملائک تحت فرمانش می باشند ، با انسان همراهند و به واسطه ی آنهاست که صورتهای کمالی دم به دم به مادّه ی شخص افاضه می شوند. لذا محرّک حرکت جوهری ما ، که غایتش مرگ و تجرّد یافتن است ، جناب عزرائیل و شئونات وجودی آن بزرگوار است.
برای مطالعه بیشتر در این خصوص می توانید مراجعه فرمایید به کتاب « معاد از دیدگاه امام خمینی ».
ج ـ براهین وجود نفس مجرّد از مادّه
قبل از ورود در بحث ، عرض می شود که غرض حکما و فلاسفه ی اسلامی از نفس یا روح ، وجود موجودی غیر مادّی در داخل بدن یا خارج بدن نیست ؛ بلکه آنها می خواهند اثبات نمایند که انسان ، افزون بر جنبه ی مادّی ، جنبه ای غیر مادّی نیز دارد. البته بعد از اثبات این امر ، باز در جای خود اثبات می کنند که نفس مجرّد ، نه در داخل بدن است و نه در خارج آن ، بلکه موجودی است لامکانی ؛ همانند معنا که نه در داخل لفظ است نه در خارج آن.
ـ برهان یکم
خوابهای انسان و همچنین خطوراتی که در بیداری به ذهن انسان راه می یابند ، بر دو گونه اند ؛ برخی از آنها اصل و اساس درستی نداشته و از واقعیّتی خارجی حکایت نمی کنند ؛ امّا برخی دیگر که در مورد خواب ، رؤیاهای صادقه و در مورد خطورات هنگام بیداری ، الهام یا شهود یا روشن بینی یا ادراکات حسّ ششم نامیده می شوند ، از امور خارجی و گاه از آینده و از امور پنهانی خبر می دهند. حال اگر انسان دارای بُعدی غیر مادّی و فرا زمانی و فرا مکانی نباشد ، چگونه می تواند آینده را مشاهده نماید؟
زمان ، بُعد چهارم جسم ، و مکان ، بُعد فضایی آن است ؛ لذا موجود جسمانی نمی تواند جلوتر از زمان خود را ببیند ؛ کما اینکه نمی تواند در آنِ واحد در دو مکان باشد. چرا که لازمه ی این امر در مورد زمان جلو زدن جسم از خودش می باشد ؛ که امری است محال. چون حضور جسم در زمانی که در آن زمان معدوم است ، به معنی اجتماع وجود و عدم در یک چیز می باشد که بارزترین مصداق اجتماع نقیضین می باشد. امّا در مورد مکان اگر جسم در آنِ واحد در دو مکان باشد لازم می آید که یک چیز در آنِ واحد دو چیز باشد که آن نیز امری است محال.
بنا بر این ، این گونه خوابها و خیالات پیشگویی کننده ی صاحبان حسّ ششم و مشاهدات درست مرتاضان و شهودات صادق عرفا نمی تواند ناشی از بُعد مادّی و زمانی و مکانی این انسانها باشد. پس انسان دارای جنبه ای فرا زمانی و فرا مکانی است که این گونه خوابها و خیالاتِ پیشگویی کننده و شهودات مطابق با واقع عرفانی نتیجه ی آن می باشند ؛ که الهیّون همین جنبه از وجود انسان را نفس یا روح می نامند.
ممکن است به این برهان اشکال شود که ما از کجا بدانیم که واقعاً خبر از آینده ـ چه در خواب و چه در بیداری ـ ممکن است؟ در پاسخ گفته می شود: در هر زمان افرادی هستند که قادرند از برخی حوادث آینده با قطع و یقین خبر دهند و این چیزی است که اجمالاً مورد پذیرش مجامع علمی نیز واقع شده است. پس راه کسب یقین در این مورد آن است که جناب اشکال کننده شخصاً به محضر اینگونه افراد شرفیاب شود. آنها که این برهان را اقامه نمودند ، می گویند: ما این مقدّمه را حضوراً آزمودیم و درست بود ؛ پس اگر شما شکّ دارید ، شما هم زحمت آزمودنش را بکشید. چون ما که نمی توانیم یک عارف یا مرتاض یا صاحب حسّ ششم را ضمیمه ی برهان خودمان بکنیم.

Print Friendly, PDF & Email
0 0 vote
Article Rating
Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...
Voting is currently disabled, data maintenance in progress.
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x