سرخط خبرها

چرا من را به اجبار به این دنیا کشاند تا تلخی ها و ناگوارهای دنیا را به جان بخرم؟

پرسش:
چرا خداوند ما را خلق کرد؟
چرا من را به اجبار به این دنیا کشاند تا تلخی ها و ناگوارهای دنیا را به جان بخرم؟ و بعد هم مرا به اجبار در امتحانات قرار می دهد و تهدیدم می کند که اگر رفوزه شوم در آتش چنین و چنان جایم می دهد و شکنجه ام می کند؟ چرا خدا در قرآن منت بر سر بندگان خود می گذارد که آب را برایتان شیرین و گوارا کردم، خب باید هم این طور باشد، مگر این دنیا شکنجه گاه است که ما را بیاورد و زهر مار به ما بنوشاند؟ به عبارتی دیگر خدا به تکلیف خود عمل کرده است، وقتی مرا آفریده باید تمامی امکانات را در اختیارم قرار دهد چون که مرا به اجبار و بدون اختیار من آفریده است. باید رزق، روزی، سلامتی و همه امکانات دیگر را داده و حوائجم را برآورده کند مثل پدر و مادری که بعد از تولد بچه شان تمام سعی خود را می کنند تا فرزندشان بی منت در رفاه باشد، خدا چرا منت می گذارد؟
حتماً می گویید نعمت سلامتی، چشم، گوش، جسم و نعمت پدر و مادر و هزاران نعمت دیگر را خدا عطا کرده است، خب وظیفه خداست که مرا تامین کند.
می گویند خدا را عاشقانه عبادت کنید، آخر چگونه عاشق خدایی باشم که زورگوست و مستبد؟ (امیدوارم مرا محکوم به کفر نکنید چون که حضرت علی (ع) می فرماید با یقین خفتن از نماز خواندن با شک بهتر است).
در جواب فلسفه خلقت آدم خواهید گفت که خدا بندگان را خلق کرد تا خدا را بشناسند، خدا بندگان را خلق کرد تا او را بندگی کنند، خدا فیاض علی الاطلاق است و اقتضای فیض خدا این بود که انسان را خلق کند، آخر دود این همه خودخواهی خدا چرا باید به چشم بنده اش برود؟
در اغلب موارد جواب قانع کننده ای ارائه فرمودید، امیدوارم این بار هم همینطور باشد.

پاسخ:
۱ـ خلقت خدا چرا برنمی دارد؟ زیرا که این چرا به ذات خدا نیز سرایت می کند؛ یعنی « چرا خدا خلق نمود؟» در حقیقت به این سوال برمی گردد؛ که « چرا خدا موجود است؟». این سوال نیز بی معنی است. چون خدا یعنی وجود، پس معنی این سوال چنین می شود: « چرا وجود، وجود است؟». دقّت شود که مخلوقات، وجود نیستند؛ بلکه ماهیّاتی هستند که وجود دارند. و چون وجود یعنی خدا، لذا وقتی می گوییم: « انسان وجود دارد» یا « درخت وجود دارد» منظور این است که:« انسان خدا دارد» یا « درخت خدا دارد». در این باب به تفصیل می توان سخن گفت که اینجا مجال آن نیست.
خلاصه آنکه:
مخلوقات ظهور علم خدا هستند؛ و علم خدا عین ذات اوست؛ و ظهور، ذاتی علم می باشد؛ لذا علم بی ظهور مثل مربّع سه ضلعی است. پس خلقت تک تک مخلوقات لازمه ی ذات خداست. لذا از فرض عدم خلقت تک تک مخلوقات، فرض عدم خدا لازم می آید. بنا بر این، مخلوقات هستند چون خدا هست؛ و مخلوقات محال است که نباشند؛ چون عدم در خدا راه ندارد؛ و مخلوقات غیر از این که هستند نمی توانند باشند؛ چون لازمه ی غیر از این بودن مخلوقات، غیر از این بودن ذات خداست.
تفصیل مطلب:
خواستگاه این گونه سوالات ، در حقیقت این پندار عمومی بشری است که خدا نیز موجودی است مثل دیگر موجودات ؛ و بخصوص موجودی است مثل انسان. ما انسانها به خود نگاه کرده و هر چه را که کمال خود می پنداریم ، خیال می کنیم ، آن امر در خدا نیز باید وجود داشته باشد ؛ حال آنکه بسیاری از امور که ما آنها را اموری کمالی می پنداریم ، در حقیقت ، نمود نقصهای وجودی مخلوقات می باشند نه نمود کمالاتشان. برای مثال ما عقل داریم و آن را کمال انسان نسبت به حیوانات می دانیم ، لذا انتظار داریم که خدای ما نیز عقل کلّ باشد ؛ یا ما در خود حسّ عطوفت و مهربانی می یابیم و خیال می کنیم که خدا نیز به همین معنا باید مهربان و عطوف باشد ؛ همینطور ما خود را چنین می یابیم که اگر بخواهیم ، کاری را انجام می دهیم و اگر نخواهیم انجام نمی دهیم ؛ یعنی امکان فعل و ترک در ما وجود دارد که آن را اختیار می نامیم ؛ پس انتظار داریم که خدا نیز مثل ما چنین صفتی داشته باشد. منشاء انحراف از ادیان الهی و گرایش به بت پرستی نیز همین حسّ بشری است که نمونه ی بارز آن در مسیحیّت دیده می شود که عیسی مسیح را خدای مجسّم می پندارند.
پس لازم است ابتدا شناختی درست از خدا پیدا کنیم تا معلوم شود که خالقیّت به چه معناست و آیا خلق نکردن آنچه در علم خداست ، برای خدا معنی دارد یا نه؟
خدا یعنی وجود محض ، یعنی وجودی که هیچ قید و حدّی برای آن نیست ؛ امّا غیر خدا ، در حدّ ذاتشان ، نه وجودند و نه عدم ، بلکه ماهیّاتند ؛ یعنی در حدّ ذاتشان نسبت به وجود و عدم در حال تساوی هستند. برای مثال ، انسان بودن ، که یکی از ماهیّات می باشد ، نه مساوی با وجود داشتن است و نه مساوی با عدم بودن ؛ چون اگر مساوی با وجود داشتن بود همواره باید موجود می بود ؛ چرا که وجود نقیض عدم بوده ، عدم بردار نیست ؛ و اگر مساوی با معدومیّت بود در آن صورت هر گز نباید موجود می شد ؛ چرا که عدم ، نقض وجود بوده ، وجود بردار نیست. از چنین موجودی که در حدّ ذاتش نه وجود است و نه عدم و در عین حال ، هم امکان موجودشدن در ذاتش نهفه است هم امکان معدوم شدن ، تعبیر می شود به ممکن الوجود ؛ که اگر به او وجود داده شود موجود می شود و اگر به او وجود داده نشود معدوم می گردد. امّا خودِ وجود (وجود محض) ، نقیض عدم بوده ، عدم را برنمی تابد ، لذا همواره بوده ، هست و خواهد بود ؛ و فرض عدم برای آن محال است. از اینرو به حضرت وجود ، که خداوند متعال باشد ، گفته می شود واجب الوجود ؛ یعنی موجودی که عین وجود بوده عدم بردار نیست. و البته روشن است که وجود دهنده به ماهیّات نیز خود حضرت وجود است ؛ چون غیر وجود ، کسی نیست که بتواند وجود دهد. همچنین بدیهی است که خود وجود بی نیاز از وجود دهنده می باشد ؛ چرا که وجود دادن به وجود معنی ندارد ؛ وجود به چیزی داده می شود که عین وجود نباشد. لذا اگر گفته شود انسان و درخت و فرشته و … وجودند ، مجاز است ؛ پس باید گفت :انسان و درخت و فرشته و … وجود دارند. همین طور اگر گفته شود: خدا وجود دارد ، باز مجاز است ؛ چون معنی این جمله آن است که ، وجود وجود دارد ؛ در حالی باید گفت: وجود ، وجود است ؛ یعنی وجود ، خودش است.
پس خدا موجودی است که بر خلاف دیگر موجودات ، در ذات او امکان (نسبت به وجود و عدم و دیگر معانی متقابل بی اقتضاء بودن) راه ندارد. لذا نمی توان گفت: برای خدا این امکان بود که فلان انسان را خلق بکند یا خلق نکند. چون لازمه ی این سخن آن است که ذات خدا نسبت به خلقت و عدم خلقت فلان انسان بی اقتضاء باشد ؛ و آنگاه از حالت تساویِ نسبت ، خارج شده خلقت او را برگزیند. و این یعنی راه یابی امکان در ذات خدا ، که با واجب الوجود بودن او منافات دارد. پس هر چه آفریده شده و می شود به این معناست که ذات خدا اقتضاء وجود آن شیء را دارد و اگر چیزی خلق شدنی نیست به این معناست که در ذات خدا اقتضائی نسبت به آن وجود ندارد. پس هر چه خلق شده و می شود لازمه ی ذات خداست ؛ یعنی خدایی خدا ، اقتضای وجود آن مخلوقات را دارد ؛ و فرض خلق نشدن آن موجود مساوی با فرض نبود خداست. از اینجا معلوم می شود که اختیار خدا به معنی قرار گرفتن بیت دو امر (فعل و ترک) نیست ، بلکه اختیار او نیز وجوبی بوده یک طرفه می باشد ؛ برخلاف اختیار انسانی که به تبع ذات انسان ، امری ممکن الوجود بوده نسبتش به فعل و ترک یکسان است.
به تعبیر روشنتر چنین می توان گفت که ، هر آنچه در عالم خلقت پدیدار می شود ، قبل از خلقتش ، در علم خدا وجود داشته است ؛ و علم خدا عین ذات اوست. پس فرض تحقّق نداشتن یکی از موجودات عالم یا فرض به گونه ی دیگر بودن آنها به این معنی است که علم خدا ـ معاذ الله ـ باطل گردد ؛ و علم خدا هم که عین ذات اوست ؛ پس فرض عدم تحقّق یا دگرگون بودن یکی از موجودات ، مساوی است با فرض عدم خدا یا فرض دگرگون بودن خدا ؛ که آن هم ذاتاً محال است ؛ چرا که خدا یعنی وجود محض و وجود محض عدم بردار نیست. بر همین اساس حکما فرموده اند: عالم موجود ، تنها عالم ممکن و نظام احسن است و غیر از این عالم فرض ندارد. چرا که عالم لازمه ی ذات خدا و علم اوست و فرض هر عالمی غیر از این عالم موجود ، مساوی است با فرض تغییر در ذات و علم خدا ، که ذاتاً محال است.
۲ـ فرموده اید: « چرا من را به اجبار به این دنیا کشاند تا تلخی ها و ناگوارهای دنیا را به جان بخرم؟ »
الف. شما را از کجا به این دنیا کشاند؟ مگر قبلش کجا بودید؟ قبلاً درون عالم بودید یا بیرون عالم؟ بیرون عالم که معنی ندارد. چون عدم نمی تواند تحقّق خارجی داشته باشد. شاید هم پنداشته اید که قبلاً عدم بودید و از عدم به وجود آمده اید. اگر چنین پنداشته اید، آن هم باطل است. چون محال است عدم تبدیل به وجود شود؛ کما اینکه محال است وجود تبدیل به عدم گردد.
نسبت خود را با خدا چگونه تصوّر می کنید؟ شما در خارج خدا هستید یا داخلش؟ خود خدا هستید یا جزء خدا؟
خدا که نیستید. چون مخلوق کثیر است و خدا واحد؛ و اجتماع واحد و کثیر محال است. خدا جزء هم ندارد که شما جزئش باشید. خدا داخل هم ندارد تا شما داخلش باشید. خدا خارج هم ندارد تا در خارجش باشید. چون خدای نامحدود اگر خارج داشته باشد، محدود خواهد بود نه نامحدود؛ و هر محدودی ممکن الوجوذ می باشد.
حال بفرمایید که شما را از کجا به کجا آورده است؟
ب. کدام تلخی و ناگواری های این دنیا؟ اگر چشم شما مشکل دارد خدا را چرا زیر سوال می برید؟ اگر شما مشکلی در دنیا می بینید مشکل از شماست. جهان در ذات خود زیباست؛ حدّ اقلّ بفرمایید خنثی است؛ لذا این ماییم که آن را زشت می بینیم. البته منظورم از ما شمایید؛ و الّا فارغ از شعار، بنده زشتترین زشتی های دنیا را هم زیبا می بینم. حتّی همین کج بینی شما هم در عین زشتی زیباست. حتّی ظلمها و جورها هم زشتی قیاسی دارند؛ و الّا هر چیزی در کلّیّت هستی زیباست. به قول معروف: «ابرو اگر راست بودی، کج بودی». چشم زینبی باز کنی خواهی گفت: « ما رأیت الّا جمیلا ـــ من جز زیبا هیچ ندیدم». الله اکبر!! آن همه مصائب را در کربلا تجربه نموده، و حالا در مجلس ابن زیاد می فرماید: « من جز زیبا هیچ ندیدم ». دقّت شود! نفرمود: « من جز زیبایی هیچ ندیدم» بلکه فرمود: « من جز زیبا هیچ ندیدم »؛ جمال کجا و جمیل کجا؟ یعنی در کربلا خداوند متعال با اسم الجمیل تجلّی نموده بود. امّا چشم کور ما در عاشورای همیشه آفتابی جز تاریکی چیزی نمی بیند.
جناب مولوی خطاب به امثال بنده فرمود: « گوش خر بفروش، دیگر گوش خر ــ کین سخن را در نیابد گوش خر» بنده به خود خطاب می کنم: « چشم خر بفروش، دیگر چشم خر ــ کین جهان را درنیابد چشم خر». مرداشان از خر، آن جنبه ی حیوانی و غریزی ماست؛ که جز ظاهر جهان چیزی نمی بیند. حتماً غزلیّات حافظ و سعدی و امثال این زیبا بینان جهان را خوانده اید. آنجا که سخن از گیسوی یار و حلقه ی زلف و سلسله موی دوست می کنند می دانید منظورشان چیست؟ منظورشان مصائب و سختی های دنیاست. در منطق عشق و در نگاه عاشق، جهان آن چیزی نیست که عوام می بینند. این چیزی می بیند و آن چیزی. « سلسله موی دوست حلقه دام بلاست ـــ هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست ـــ گر بزنندم به تیغ در نظرش بی‌دریغ ـــ دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست».
خلاصه آنکه:
عزیزا از آن سوراخ که شما نگاه می کنید جز آنکه می بینید دیده نمی شود. یک بار هم از روزنه ی نگاه حضرت زینب(س) نگاه کنید تا حتّی آن همه مصائب کربلا را هم زیبا ببینید. یک بار هم از روزنه ی نگاه حافظ ببینید. منظره در چشم توست؛ چشمها را باید شست؛ جور دیگر باید دید.
انصاف دهید: آیا خدای تعالی مستحقّ متّهم شدن به بی حکمتی و ظلم است یا ما بندگان مستحقّ متّهم شدن به جهل به حکمت خدا؟ پس چرا به جای آنکه خود را متّهم به ندانستن اسرار بی شمار هستی کنید، خدا را متّهم به بی حکمتی و ظلم می کنید؟ صریح و بی تعارف می گویم. شما هیچ تصوّری از خدا ندارید. چون هر چه با عنوان خدا در ذهن دارید، در حقیقت توّهماتی است که نام خدا بر آنها نهاده اید. چون در مورد خدای حقیقی، حتّی فرض ظلم هم ممکن نیست کجا رسد که واقعاً ظالم باشد. موجودی که هیچ کسی نمی تواند بر او حقّی داشته باشد، چگونه می توان در مورد او فرض ظلم کرد؟! مگر ظالم غیر از آن است که کسی بر او حقّی داشته باشد و او آن حقّ را ادا نکند؟! وقتی تمام مخلوقات از آنِ خدا هستند، چگونه بر خدا حقّی دارند؟! او اگر بدهد احسان نموده و اگر ندهد بدهکار کسی نمی شود. چون چیزی از کسی نستانده که بدهکار باشد. حتّی اگر آنچه را که داده پس بگیرد باز مذمّتی بر او نیست. چون چیزی را پس گرفته که از آنِ خودش می باشد.

۳ـ فرموده اید: « و بعد هم مرا به اجبار در امتحانات قرار می دهد و تهدیدم می کند که اگر رفوزه شوم در آتش چنین و چنان جایم می دهد و شکنجه ام می کند؟ »
کدام اجبار؟ کدام امتحان؟ کدام شکنجه؟
به شما گفته اند: این بهشت، این هم جهنّم؛ راه جهنّم از این طرف است؛ راه بهشت هم از آن طرف. شما هم آزادی از هر طرفی که می خواهی بروی. آیا کسی شما را وادار نموده که راه جهنّم را برگزینید؟!
تهدید کجا بود؟ هشدار داد و نصیحت نمود که جهنّم خوب نیست؛ از آن طرف نرو. آتش دارد؛ درد دارد؛ رنج دارد؛ و … . مگر کسی شما را زور کرده که طرف جهنّم بروی؟
امتحان هم آن چیزی نیست که شما پنداشته اید. امتحان الهی یعنی فراهم نمودن اسباب طیّ طریق. اگر کسی پیش پای شما اتومبیل گذاشت که زودتر به مقصد برسید، بد کرده است؟ فقر و ثروت، سلامتی و بیماری، راحتی و ناراحتی و … همه و همه ابزارهای امتحان و طیّ طریق می باشند. این برداشت از امتحان الهی که خدا ما را در شرائطی قرار می دهد تا ببیند رفوزه می شویم یا قبول می شویم، یک برداشت عوامانه است. امتحان خدا مثل کار آن مادری است که کودک خود را در حالتهایی قرار می دهد تا راه رفتن را بیاموزد. مثلاً چیزی را از هوا آویزان می کند تا کودک به هوای گرفتن آن، روی پای خود بایستد. یا غذا را کمی دورتر روی زمین می گذارد تا کودک تحت تأثیر این محرومیّت و برای رسیدن به غذا راه برود. البته کودک ممکن است چند بار بلند شود و بیفتد؛ و بالاخره یاد می گیرد که بلند شده و بایستد. این معنی از امتحان کجا و آنچه شما تصویر نموده اید کجا؟ تصویری که شما ارائه می دهید تصویر کسی که دیگری را دنبال کارهای سخت می فرستند تا اگر نتوانست انجام دهد مجازات شود. آیا نهایت درجه ی بد بینی به خدای رحمن و رحیم نیست که او را چون مادر سیندرلا تصویر می کنید؟! برای چه خداوند متعال در آیه «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم» ۱۱۴ بار تأکید می کند بر رحمانیّت و رحیمیّت خودش؟ برای اینکه بفمهماند: اگر من بشارت دادم از سر رحمت است؛ و اگر انذار نمودم باز هم از سر رحمت است.
دیدگاه برخی ها که خدا را موجودی شکنجه گر تصویر می کنند، مثل دیدگاه برخی کودکان است که پزشک دلسوز را موجودی خطرناک و ترسناک تصوّر می کنند. تصوّری که به گمان خود کودک تصوّری درست و واقع گرایانه است؛ حال آنکه تصوّری است دقیقاً عکس واقعیّت.
خدا هیچ کس را جهنّم نمی برد. چون جهنّم نمود نقصها و عدمهای ماست؛ و حیثیّت عدمی دارد؛ ولی ما آن را وجودی می انگاریم. غم و ناراحتی و عذاب و درد و رنج، همگی امور عدمی اند. کوری عذاب دارد؛ چون نبود چشم است. بیماری رنج دارد؛ چون نبود نظم طبیعی بدن است. جهل دردناک است؛ چون عدم علم است. خداوند متعال تمام امکانات را فراهم نموده که ما خود را کامل نموده از دنیا به آخرت برویم. حال اگر کسی خود را کامل نکرد، و نداشته ها و نقصهایش برایش عذاب شدند، مقصّر خود اوست. باز هم تکرار می کنم. جهنّم نمود عدمهای ماست؛ که ما آن را چیزی می پنداریم؛ همان گونه که سایه، نبود نور است و ما آن را چیزی می پنداریم؛ یا چاه نبود خاک است و ما آن را چیزی می پنداریم.

۴ـ فرموده اید: « چرا خدا در قرآن منت بر سر بندگان خود می گذارد که آب را برایتان شیرین و گوارا کردم، خب باید هم این طور باشد، مگر این دنیا شکنجه گاه است که ما را بیاورد و زهر مار به ما بنوشاند؟»
آیا بد کرده که ما را متوجّه ریزه کاری های حکمت خود نموده؟! همین آیات که در شما حسّ حقارت ایجاد نموده اند برای حکما و عرفا دریایی از معارف و هستی شناسی به ارمغان آورده اند. آنکه شنا بلد نیست، اگر داخل استخر بیفتد خفه می شود امّا اگر شنا بلد باشی، همین آب، لذّتبخش می باشد. حال اگر کسی در آب غرق شد، مشکل از آب نیست؛ مشکل از شخص است که بدون آشنایی با فنّ شنا وارد آب می شود. آری مشکل از آیات نیست؛ مشکل از خدا نیست؛ مشکل از شماست که منطق فهم آیات را نیاموخته اید؛ لذا آیات الهی را عوامانه می فهمید. برای اینکه سخن یک گوینده را درست بفهمیم باید خود گوینده را خوب بشناسیم. لذا مثلاً اگر کسی حافظ را خوب نشناسد ممکن است با خواندن اشعار او برداشتهای نادرستی از آنها بکند و خیال کند که مثلاً او دعوت به شرابخواری یا ارتباط با نامحرم و امثال آن می کند. امّا وقتی دانستیم که گوینده ی این اشعار یک عارف است، آنگاه تعابیر او را هم عارفانه معنا می کنیم. مشکل شما در فهم آیات نیز همین است که تصوّر نادرستی از گوینده ی این آیات دارید. خدای ذهن شما یک لولو خرخره است؛ که اسمش را خدا گذاشته اید. یک موجود افسانه ای ترسناک است مثل برخی خدایان اسطوره ای یونان و هند و امثال آن. امّا خدای یک حکیم و عارف، رحمان و رحیم است. لذا شما آیات را آن گونه می فهمید و حکیم و عارف جور دیگر می فهمند. آری آدمی سخن را مناسب حال گوینده معنی می کند. این آیات گروهی را گمراه و گروهی را هدایت می نمایند. چون نتیجه تابع نحوه ی نگاه آدمی است به گوینده ی کلام. اگر تصوّری غلط از خدا داشته باشی، و در نتیجه به خدا سوء ظنّ پیدا کنی، جز ضلالت و حرمان، از قرآن کریم نصیبی نخواهی داشت. فرمود: « إِنَّ اللَّهَ لا یسْتَحْیی‏ أَنْ یضْرِبَ مَثَلاً ما بَعُوضَهً فَما فَوْقَها فَأَمَّا الَّذینَ آمَنُوا فَیعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ أَمَّا الَّذینَ کَفَرُوا فَیقُولُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلاً یضِلُّ بِهِ کَثیراً وَ یهْدی بِهِ کَثیراً وَ ما یضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفاسِقین‏ ـــــ خداوند از این که به پشه، و حتى کمتر از آن، مثال بزند شرم نمى‏کند. آنان که ایمان آورده‏اند، مى‏دانند که آن، حقیقتى است از طرف پروردگارشان؛ و اما آنها که راه کفر را پیموده‏اند، مى‏گویند:«منظور خداوند از این مثل چه بوده است؟!» خدا جمع زیادى را با آن گمراه، و گروه بسیارى را هدایت مى‏کند؛ و البته با آن گمراه نمى‏سازد مگر فاسقان را » (البقره:۲۶). باز فرمود: « وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَهٌ لِلْمُؤْمِنینَ وَ لا یزیدُ الظَّالِمینَ إِلاَّ خَساراً (۸۲) وَ إِذا أَنْعَمْنا عَلَى الْإِنْسانِ أَعْرَضَ وَ نَأى‏ بِجانِبِهِ وَ إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ کانَ یؤُساً (۸۳) قُلْ کُلٌّ یعْمَلُ عَلى‏ شاکِلَتِهِ فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدى‏ سَبیلا ــــ و از قرآن، آنچه شفا و رحمت است براى مؤمنان، نازل مى‏کنیم؛ و ستمگران را جز خسران نمى‏افزاید. (۸۲) هنگامى که به انسان نعمت مى‏بخشیم، روى مى‏گرداند و متکبرانه دور مى‏شود؛ و هنگامى که شرّی به او مى‏رسد، مایوس مى‏گردد. (۸۳) بگو: «هر کس بر اساس ساختار خود عمل مى‏کند؛ و پروردگارتان کسانى را که راهشان نیکوتر است، بهتر مى‏شناسد.» (الاسراء)
آری قرآن برای مؤمنان حقیقی ـ نه آنها که توّهم مؤمن بودن دارند ـ شفاست؛ امّا برای ظالمان، جز زیان و خسران چیزی از قرآن عائد نمی شود. و چه ظلمی بزرگتر از اینکه کسی خدا را ستمگر و شکنجه گر و لولو خرخره و لجباز و مردم آزار تصویر نماید؟!!

۵ـ فرموده اید: « به عبارتی دیگر خدا به تکلیف خود عمل کرده است، وقتی مرا آفریده باید تمامی امکانات را در اختیارم قرار دهد چون که مرا به اجبار و بدون اختیار من آفریده است. باید رزق، روزی، سلامتی و همه امکانات دیگر را داده و حوائجم را برآورده کند مثل پدر و مادری که بعد از تولد بچه شان تمام سعی خود را می کنند تا فرزندشان بی منت در رفاه باشد، خدا چرا منت می گذارد؟ »
در قسمتی فرموده اید: «امیدوارم مرا محکوم به کفر نکنید چون که حضرت علی (ع) می فرماید با یقین خفتن از نماز خواندن با شک بهتر است». شما با چنین خدایی لابد با یقین هم می خوابید. بی تعارف آیا واقعاً شما خود را مؤمن می دانید؟ این خدایی که شما تصویر نموده اید تصویری از یک برده و نوکر است نه خدا. معتقد به چنین خدایی شایسته است که در خدا پرست بودن خود شکّ کند کجا رسد که ادّعای مسلمانی داشته باشد و کجا رسد که مدّعی ایمان شود. البته از این نحوه سخن گفتن طلب عذر می کنم. ولی چه کنم که نمی خواهم بی خودی تعارف کنم و سرتان کلاه بگذارم. خدایی که شما در این متن تصویر نموده اید تنها اسمش خداست؛ و الّا به هر چیزی شبیه است مگر خدا. لذا اگر خدای شما حقیقتاً همین باشد که معرّفی نموده اید، اساساً شما یقینی ندارید که بخواهید با آن بخوابید. شما تنها مشتی توّهمات در ذهنتان انباشته اید که حاصل برداشتهای نادرست و بی ضابطه ی شماست از آیات و روایات. البته قبل از آنکه به قرآن و روایات مراجعه نمایید، چنین تصویری را از محیط گرفته اید.
این چه خدایی است که بدهکار بنده اش می باشد؟!! این چه خدایی است که تکلیف و وظیفه دارد؟!! این بایدها را چه کسی برای خدا تعریف کرده است؟! بلی خدا تمام امکانات را در اختیار بشر قرار داده، تا آنجا که حتّی بیان داشته که چه امکاناتی به وی داده است؛ چون معرّفی امکانات خود نعمتی دیگر است؛ امّا چنین نیست که کسی خدا را بر این امور مکلّف کرده باشد؛ بلکه ذات او اقتضای این الطاف را دارد. خدایی که تکلیف داشته باشد و قابل آن باشد که بنده اش برای او قاعده و قانون تعیین کند، حتّی به درد لای جرز هم نمی خورد کجا رسد که لایق پرستش باشد. حتّی خدای مورد نظر بت پرستان هم صد شرف دارد به چنین خدایی. چون خدای مورد نظر آنها اگر چه شریک دارد، امّا دیگر اینقدر هم بی مقدار نیست که بدهکار بنده اش باشد. خدای قرآن کریم این است: « لا یسْئَلُ عَمَّا یفْعَلُ وَ هُمْ یسْئَلُون ـــ او از آنچه می کند مورد بازخواست قرار نمی گیرد؛ در حالی که آنها مسئولیّت دارند» (الأنبیاء:۲۳).
اگر پدری به فرزندش گفت: « پسر جان! تو که هوش داری، من هم که همه ی امکانات را در اختیارت گذاشته ام، پس چرا درس نمی خوانی؟» آیا در قاموس شما اسم این می شود منّت نهادن یا ارشاد نمودن؟! ما به این می گوییم ارشاد. البته عرب به این کار منّت هم می گوید؛ لکن منّت به معنی لطف نه به آن معنایی که در زبان فارسی رایج شده است. خدا می فرماید: من هر چه نیاز دارید از ریز و درشت در اختیارتان گذاشته ام، از آب و آتش گرفته تا خورشید و ماه و پیغمبر و کتاب آسمانی، پس چرا خود را برای ابدیّت نمی سازید؟!!! آیا این اسمش منّت است؟! خدا برای چه اینها را بیان می کند؟ برای اینکه ما غفلت داریم از امکانات موجود خودمان. برخی ها مثل شما خیال می کنند که آب که باید شیرین باشد. زمین که باید محصول بدهد. خورشید که باید بدرخشد. و … . پس من چیزی در اختیار ندارم برای رشد نمودن. امّا خدا می فرماید: بنده ی غافل من! همه ی اینها را من مسخّر تو کرده و در خدمت تو قرار داده ام تا تو رشد کنی؛ یعنی تمام اجزای عالم را چنان ساخته ام که در مسیر تکامل تو، یاری کننده ی تو باشند؛ امّا تو غفلت داری از نقش اینها. پس بگذار به تو بگویم که چه امکاناتی در اختیارت نهاده ام. فقط تصوّر کن که اگر همین آب شیرین، تلخ بود، چقدر مشقّت داشتی؟ پس بدان که من آن را شیرین کرده ام که تو راه بیفتی. پس چه کم داری؟ کدام امکانات را باید می داشتی که نداری؟!

۶ـ فرموده اید: « در جواب فلسفه خلقت آدم خواهید گفت که خدا بندگان را خلق کرد تا خدا را بشناسند، خدا بندگان را خلق کرد تا او را بندگی کنند، خدا فیاض علی الاطلاق است و اقتضای فیض خدا این بود که انسان را خلق کند، آخر دود این همه خودخواهی خدا چرا باید به چشم بنده اش برود؟»
الف. چه دودی؟ آیا خلیفه الله شدن بد است؟! مگر خدا گفته که ما جهنّم برویم؟! او که مدام می گویید جهنّم نروید.
ب. شما چه برداشتی از مقام عبودیّت دارید؟ لابد خیال کرده اید که خداوند متعال ما را آفریده تا مدام نماز بخوانیم و ذکر بگویم تا خدا حال کند. از اقتضای ذات خدا بودن خلقت مخلوق چه معنایی در ذهن دارید؟
حال که خواهان مطالبی در باب هدف خلقت انسان هستید بد نیست دو مطالب نیز در این خصوص تقدیم نماییم.
ـ مطلب نخست
وقتی گفته می شود: چرا خداوند عالم یا انسان را آفرید؟ یا هدف خدا از آفرینش عالم یا انسان چیست؟ دو معنی ممکن است مورد نظر باشد:
۱ـ این که خدا به عنوان خالق و فاعل عالم و انسان چه هدفی از خلقت خود داشته است ؟ یعنی هدف خودش از آفرینش عالم یا انسان چه بود و می خواست به چه هدفی دست یابد؟
۲ـ این که خدا چه هدفی را برای موجودات عالم و از جمله انسان قرار داده است ؟ یعنی غایت مخلوقات و از جمله انسان چیست و قرار است به کدام مقصد برسند؟
حتماً به گوشتان خورده که خداوند متعال فرمود: « وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِیعْبُدُونِ ـــــ و من جنّ و انس را نیافریدم جز براى اینکه عبادتم کنند»(الذاریات:۵۶) ؛ این بیان از هدف خلقت انسان ، در حقیقت ، پاسخ پرسش دوم است ؛ امّا گاهی دیده می شود که برخی افراد ، آن را به اشتباه پاسخ سوال اوّل پنداشته و اشکالاتی بر آن وارد می کنند ؛ کما اینکه بسیاری ، عبادت را هم با مراسم عبادی خلط می کنند. پس لازم است که ما هر دو سوال را پاسخ دهیم تا حقیقت مطلب برای شما جوان گرامی نیز روشنتر شود.
بحث اجمالی:
پاسخ سوال نخست آن است که خداوند کمال محض می باشد ؛ و هدف و غایت داشتن برای او بی معنی است. لذا او خلق می کند ، چون خالقیّت اقتضای ذات اوست. یعنی خالقیّت عین ذات اوست و فرض خدای غیر خالق ، مثل فرض مربّع سه ضلعی ، فرضی است متناقض.
امّا پاسخ پرسش دوم آنکه خداوند برای هر موجود مادّی ، غایت و نقطه ی اوجی معیّن ساخته که در مسیر حرکت خود به آن می رسد. برای انسان نیز غایتی تعیین نموده که اگر با اختیار خود به آن برسد ، سعادتمند است و در غیر این صورت ، ناقص و شقاوتمند خواهد بود. و آن نقطه ی اوج ، برای انسان ، همان مقام عبودیّت و بندگی است. دقّت شود: نمی گوییم عبادت رسمی مثل نماز و روزه ، بلکه می گوییم عبادت و بندگی ؛ که نماز و روزه و امثال اینها ، ابزار رسیدن به چنان مقام وجودی می باشند.
بنا بر این ، از عبادت ما نفعی به خدا نمی رسد ؛ بلکه عبودیّت کمال خود ماست که اگر به آن برسیم کاملیم و اگر نرسیم ناقص خواهیم ماند. پس مراد از عبودیّت و بندگی ، صرفاً به جا آوردن عبادتهای شرعی نیست ؛ بلکه مقصود رسیدن به درجه ای از معرفت و خلوص قلبی و درجه ی وجودی است که در آن مرتبه ، شخص هیچ اعتباری برای خود و دیگر مخلوقات قائل نیست و جز خدا هیچ نمی بیند و همه ی موجودات و از جمله خود را بند به اراده ی خدا می یابد ؛ لذا بنده ی خدا (بند شده به خدا) نامیده می شود. در این رتبه است که بنده ی خدا ، مظهر اسماء الله می شود و اسماء الهی در وجود او ظاهر می گردند ؛ لذا خلیفه الله و نماینده ی خدا ( نمایان کننده ی خدا) نامیده می شود ؛ چون تمام وجودش خدا را می نمایاند.
ــ بحث تفصیلی
برای این که جواب این دو سؤال و ربط آنها مشخص شود به خودمان رجوع می کنیم. ما انسان ها قوّه ی خیال و تعقّل داریم ؛ قوّه ی شنوایی و بینایی داریم ، که گوش و چشم ابزار آنها می باشند ؛ حتی کمال جویی و آگاهی جویی داریم؛ و … ؛ اینها کمالات ذاتی ما یا به تعبیری ، اوصاف ذاتی ما هستند ؛ به نحوی که اگر این قوا نباشند موجودی به نام انسان نیز نخواهد بود و نقص و ضعف در این قوا ، یک نحوه نقص و ضعف در انسان بودن ماست. ــ توجه : داشتن چشم و گوش برای دیدن کافی نیست. برای دیدن و شنیدن نیاز به قوّه ی بینایی و شنوایی هست که قوایی روحی هستند برای همین است که انسان در حالت خواب بدون چشم و گوش نیز می بیند و می شنود ــ. حال اگر کسی از ما بپرسد که شما چرا می بینید یا می شنوید؟ چه جوابی می دهیم؟ جواب می دهیم که: می شنوم و می بینیم چون انسانم و قوّه ی شنوایی و بینایی دارم. به همین صورت ما تخیل می کنیم، تعقّل می کنیم و در پی آگاهی هستیم ؛ چون انسانیم و اینها از ذاتیات انسان است. موجودی که قوّه ی شنوایی و بینایی ــ نه چشم و گوش ــ و تعقّل و تخیل و علم جویی و کمال جویی ندارد ، یقینا انسان نیست ؛ چون فاقد کمالات اوّلیه انسانی است .چنین موجودی اگر زنده و از نظر ظاهری شبیه انسان باشد ، تنها یک شبه انسان است . مثل این است که میمونی را با جرّاحی پلاستیک شبیه انسان کنند. البته توجّه شود که مراد داشتن اصل این قواست نه فعلیّت یافتن آنها.
خداوند متعال نیز جامع جمیع کمالات وجودی است ؛ خلق می کند چون خالق است ؛ رزق می دهد چون رازق است ؛ زنده و حی ّ می کند چون محیی است و … . اگر خدا خلق نمی کرد خدا نبود؛ چون اگر خلق نمی کرد خالق نبود؛ و اگر خالق نبود فاقد این صفت کمالی بود؛ و اگر فاقد یکی از کمالات بود ناقص بود و اگر ناقص بود ، واجب الوجود نبود ؛ و موجودی که واجب الوجود نیست خدا نیست. پس خدا می آفریند چون آفریدن کمال ذاتی اوست. اگر ما تخیل نمی کردیم پس قوّه ی خیال نداشتیم اگر تعقّل نمی کردیم پس عقّل نداشتیم؛ اگر اختیار نمی کردیم مختار نبودیم ــ توجه: از نظر فلسفی عقل، عین تعقل و تعقل عین معقول بالذات است کما اینکه قوه خیال متّحد با تخیّل و متخیّل است و اختیار عین مختار و عین مورد اختیار است. اگر چه در نگاه عرفی اینها جدا از هم به نظر می رسند . چون اینها مجرّدند ؛ و صفت و فعل مجرد ، به وجهی ، عین اوست ــــ آیا بنّایی که هیچ بنایی نساخته و نقّاشی که هیچ نقشی نکشیده است معنی دارد؟ خدایی که خالق نباشد یک موجود توهمّی است که اسمش را خدا گذاشته ایم. لذا معنی ندارد که بگوییم اگر خدا ما را نمی آفرید … . معنی ندارد که بگوییم خدا اگر می خواست ما را نمی آفرید. خدا نه تنها ذاتش واجب الوجود است ، اراده و علم و اختیارش هم واجب الوجود است. عبارت «اگر می خواست» یعنی «ممکن بود» و « امکان » در مقابل « وجوب» است. اگر گفته شود که: «برای خدا ممکن بود که ما را نیافریند» ، معنایش این است که در اراده و علم و اختیار خدا امکان راه دارد. در حالی در ساحت واجب الوجود امکان راه ندارد. چون از امکان صفات ، امکان ذات لازم می آید ؛ و امکان وجود با وجوب وجود بالذات سازگار نیست.
حاصل کلام اینکه خالق بودن خدا عین ذات اوست ؛ و فرض خدای غیر خالق ، فرض موجودی غیر خداست. لذا او نمی آفریند تا کمالی کسب کند ، بلکه چون کمالی به نام خالقیّت را دارد ، پس می آفریند.
از آنچه گذشت ، معلوم می شود که : هر چه خدا آفریده است ، ظهور اسماء کمالیه اوست که همگی عین ذات خدا می باشند. بنا براین تمام موجودات ، ظهور اسماء خدا و ظهور کمالات اویند ؛ ظهور علم و اراده و اختیار اویند. بنابراین خدا از آفرینش، هدفی جز خود نداشت. آفرید چون آفرینندگی کمال ذاتی اوست. آفرید چون خداست اگر آفرینش نبود پس خدایی نبود ؛ اگر معلول نباشد یقینا علّت تامّه ی آن هم نخواهد بود.
وقتی می گوییم خدا آفرید به این معنی نیست که مخلوقات در عرض خدا وجود دارند. آفرینش خدا مثل کار نجّار و بنّا و نقّاش و امثال آنها نیست. آفرینش خدا مثل آفرینش قوّه ی خیال ماست با این تفاوت که خدا واجب الوجود است ولی قوّه ی خیال ممکن الوجود می باشد. همان طور که قوّه ی خیال ما صور خیالی را به محض اراده کردن ظاهر می کند ، خدا نیز به محض اراده کردن ، موجودات را ظاهر می کند. صور خیالی ما از عدم نمی آیند، بلکه کمالات خود قوّه ی خیالند که ظهور می یابند ؛ یعنی اراده ی ماست که به صورت آن موجودات خیالی جلوه می کنند ؛ لذا به محض اینکه اراده ی خود را از آنها برگیریم ، در اراده ی ما فانی می شوند. مخلوقات نیز ظهور کمالات و اسماء خدا و ظهور اراده ی او هستند. صور خیالی جدا از قوّه ی خیال نیستند ؛ مخلوقات هم جدا از خدا معنی ندارند. صور خیالی جدا از قوّه ی خیال و اراده نیستند ولی عین قوّه ی خیال و اراده یا جزء آنها هم نیستند. مخلوقات هم جدا از خدا نیستند ولی عین او یا جز او هم نیستند.
موجودات از علم خدا آغاز شدند و با طی مراحلی تنزّل نمودند. از عالم ربوبی به عالم جبروت و از عالم جبروت به عالم ملکوت ، و از عالم ملکوت به عالم مادّه رسیدند. لذا در عین این که در عالم مادّه هستند در عوالم مافوق نیزحضور دارند. خداوند متعال می فرماید: «و هیچ چیزی نیست مگر این که خزائن آن نزد ماست و ما آن را نازل نمی کنیم مگر به اندازه ی معلوم و معین». (حجر :۲۱) ؛ یعنی هر چه در عالم مادّه است و از جمله انسان ، در ملکوت و جبروت و عالم ربوبی حقایقی غیرمادی و مجرّد دارند که فهم حقیقت آن از درک افراد تحصیل نکرده در وادی حکمت خارج است و جز با دهها سال تحصیل و تهذیب مداوم نمی توان با آن حقایق آشنا شد. آنچه در زمین و عالم مادّه است پایین ترین درجه وجود است؛ و حرکت این عالم و موجودات آن ناشی از همین ضعف وجود می باشد ؛ و مسیر این حرکت به سمت اصل موجودات است. هر کسی و هر چیزی از هر جا آمده به همانجا باز می گردد ؛ و همه، ظهور اسماء خدایند ؛ لذا به عالم اسماء نیز باز می گردند. «انا لله و انا الیه راجعون ــــ ما از آنِ خداییم و به سوی او باز می گردیم» (بقره:۱۵۶) و فرمود: «و الی الله ترجع الامور ـــ و همه ی امور به سوی خدا باز می گردند» (بقره:۲۱۰) ؛ و مراد از این بازگشت به سوی خدا صرفا بازگشت به بهشت و جهنم نیست ؛ بلکه مقصود ، بازگشت اشیاء ، ‌به اسماء الله است.
هر موجودی ظهور هر اسمی است به سوی همان اسم نیز محشور می شود. لذا هدف خلقت ، بازگشت به خدا و اسماء اوست. حتی خود بهشت و جهنّم نیز ظهور اسماء خدا هستند ؛ و آیه ی « و الی الله ترجع الامور ــ و امور به سوی او بازگردانده می شوند» شامل آنها هم می شود. لذا بهشت و جهنّم نیز همراه با اهل بهشت و اهل جهنّم بازگشت به خدا و اسماء او می کنند. بنابراین بهشت و جهنّم آخر سیر انسان نیست. مراد از مقام عبودیت نیز همین است . عبد یعنی بنده و بنده از واژه «بند» به معنی« بسته شده» است. لذا بنده و عبد یعنی بسته شده به خدا ( وجود رابط ) . عبد حقیقی کسی است که به مرتبه ی اسماءالله ترقی کرده و ربط تامّ خود را به خدا مشاهده می کند. وقتی گفته می شود هدف از خلقت انسان عبادت خداست. منظور همین عبادت مرسوم (نماز و روزه و ….) نیست. بلکه منظور آن حقیقی است که در سایه ی این اعمال برای انسان حاصل می شود. لذا خداوند متعال می فرمود: « وَ اسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاهِ وَ إِنَّها لَکَبیرَهٌ إِلاّ عَلَى الْخاشِعینَ ؛ الَّذینَ یظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَ أَنَّهُمْ إِلَیهِ راجِعُونَ ـــــ و به وسیله صبر (روزه) و نماز یاری جویید در حالی که مسلماً این کار سخت است مگر بر خاشعان، کسانی که می دانند که آنان پروردگارشان را ملاقات می کنند و این که آنان فقط به سوی او باز می گردند» (بقره: ۴۵ ، ۴۶).
بهشت غایت بدن انسان است نه غایت روح او ، روح انسان از مقام قرب خدا آمده و به سوی آن باز می گردد. خداوند متعال فرمود: «و زمانی که پروردگار به ملائکه گفت من آفریننده ی بشری هستم از گل خشکیده ای که از گل سیاه و بد بویِ شکل یافته ، گرفته شده است. پس زمانی که او را مرتّب نمودم و از روح خود در او دمیدم پس برای او سجده کنید پس همه ملائک سجده کردند مگر ابلیس که سر باز زد از این که با سجده کنندگان باشد». (حجر، ۲۸-۳۱) در این آیه و آیات دیگر ، خداوند متعال روح را به خود منتسب کرده و با واژه ی « روحی » از آن یاد نموده است ؛ که لطافت آن از اهلش پوشیده نیست . این تعبیرحتی از تعبیر « روح الله» هم بالاتر است.
این مرتبه، مرتبه ی خلافت الهی است که همه ی موجودات در مقابل آن سر فرود می آورند. البته به شرط این که انسان با اختیار خود به این مقام نائل شود ؛ و راه رسیدن به این مقام ، تبعیت از قرآن کریم و انسان کامل است . چون قرآن همان علم خداست که تا حدّ یک کتاب تنزّل نموده ؛ و حقیقت آن را انسان کامل حمل می کند. لذا قرآن و ولیّ خدا از همانجایی آمده اند که روح انسان آمده است. قرآن، جامع تمام آن اسمائی است که رسیدن به حقیقت آنها غایت انسان است. لذا قرآن نقشه ی راه و نقشه وجود انسان است ؛ و انسان کامل ، تجسّم عینی قرآن کریم می باشد.
سخن در این باب زیاد است به قدری که دهها سال تحصیل برای رسیدن به کنه آن کافی نیست و اساساً به صرف درس خواندن کسی به این حقایق نمی رسد.

ـــ مطلب دوم در باب هدف خلقت انسان.
خداوند متعال انسان را آفرید تا خلیفه الله باشد ؛ لذا قبل از آفرینش اوّلین فرد انسانی ، خطاب به برترین موجودات آن روز ، یعنی فرشتگان و برخی جنّهایی که در صف ملائک قرار گرفته بودند ، فرمود: « من قرار دهنده ی خلیفه ای در زمین هستم. فرشتگان گفتند: پروردگارا! آیا کسى را در آن قرار مى‏دهى که در آن فساد و خونریزى کند؟! در حالی که ما تسبیح و حمد تو را بجا مى‏آوریم، و تو را تقدیس مى‏کنیم. پروردگارت فرمود: من چیزی مى‏دانم که شما نمى‏دانید. » (بقره:۳۰)
امّا آن چه رازی بود که ملائک از آن بی خبر بودند و خدا از آن آگاه بود؟ از ادامه ی آیات سوره ی بقره چنین فهمیده می شود که آن امر مجهول و آن راز پنهان ، حقیقت خلافت الهی بوده که فرشتگان از آن بی خبر بوده اند. در ادامه ی آیات آمده است: « سپس آموخت به آدم اسماء‏ را جملگی. بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست مى‏گویید، اسامى اینها را به من خبر دهید!» فرشتگان عرض کردند: «منزّهى تو! ما چیزى جز آنچه به ما تعلیم داده‏اى، نمى‏دانیم؛ تو دانا و حکیمى.» فرمود: «اى آدم! آنان را از اسمائشان آگاه کن!» هنگامى که آنان را آگاه کرد، خداوند فرمود: «آیا به شما نگفتم که من، غیب آسمانها و زمین را می دانم؟! و نیز می دانم آنچه را شما آشکار می کنید، و آنچه را پنهان می داشتید؟»
از این آیات فهمیده می شود که حقیقت خلیفهالله بودن ، همانا داشتن علم الاسماء می باشد. البته باید توجّه داشت که داشتن علم الاسماء دانستن الفاظ یا معانی اسماء الهی نیست ؛ بلکه مقصود این است که کسی مظهر آن اسماء گردد ؛ به این معنی که حقیقت وجودی تمام آن اسماء را بالفعل در وجود خود داشته باشد. به تعبیر دیگر ، خلیفه الله کسی است که همچون آیینه ، که تمام خصوصیّات انسان را می نمایاند ، اسماء و کمالات حقّ تعالی را بنمایاند ؛ و از همین روست که در زبان فارسی او را نماینده ی خدا می گویند ؛ چون نماینده یعنی آنکه دیگری را می نمایاند. و هم از این رو بود که خداوند متعال فرشتگان را امر فرمود که بر آدم سجده نمایند ؛ چرا که او آیینه ی خدانما بود و سجده بر او ، سجده بر اسماء الله بود نه سجده بر ماسوی الله.
پس غرض از خلقت آدمی این است که در سیر صعودی خود ، از پایین ترین رتبه ی وجود ، شروع به حرکت تکاملی نموده ، حقیقت و کمال وجودی تک تک موجودات را به دست آورد و به جایی برسد که از تمام ملائک نیز فراتر رفته جامع جمیع کمالات امکانی گردد. بلکه پا فراتر از آن نیز گذاشته به مقام آیینگی تامّ و مقام فنا می رسد ؛ که در آنجا بنده ، خودی در میان نمی بیند تا سخن از دوگانگی و یگانگی یا امکان و وجوب باشد ؛ آن سان که صورتِ نقش بسته در آیینه در مقایسه با شخص بیرون از آیینه ، خودی برای خود نمی بیند ؛ و این است آن غرض و کمالی که انسان برای آن آفریده شده و این است آن مقام عبودیّت و معرفت ؛ و این است لقاء الله ، که انسان در خود جز خدا را نبیند ، همان گونه که صورت نقش بسته در آیینه خودی جز صاحب صورت ندارد. در این حالت ، تمام وجود شخص مترنّم به این نغمه می گردد که :« گر بشکافند سراپای من ـــ جز تو نیابند در اعضای من» و امتحانات الهی تماماً برای رساندن انسان به این مقصد اعلی می باشد. این همان حقیقتی است که فرشتگان و ابلیس از درک آن عاجز بودند و هستند و خواهند بود. لذا خداوند در محاجّه با ابلیس فرمود: « یا إِبْلیسُ ما مَنَعَکَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِیدَی أَسْتَکْبَرْتَ أَمْ کُنْتَ مِنَ الْعالینَ ـــــ اى ابلیس! چه چیز مانع تو شد تا بر مخلوقى که با دو دست خویش او را آفریدم سجده کنى؟! آیا تکبّر کردى یا از برترینها بودى؟! » (ص:۷۵) ؛ مراد از دو دست خدا اسماء جلال و جمال او هستند که آدم بالفعل ، مظهر جمیع آنهاست. دیگر موجودات ، مظهر برخی اسماء الهی هستند ولی انسان بالفعل شده ، مظهر تمام اسماء الهی است. همچنین در حدیثی قدسی به انسانهای بالفعل نشده و غافل از هدف خلقت آدمی فرمود: « یا بن آدم! خلقتُ الأشیاءَ کُلّها لِأجلِک ، و خَلقتُک لِأجلی ، و أنت تَفِرّ مِنّی. ــــ ای فرزند آدم ! همه ی اشیاء را برای تو آفریدم و تو را برای خویش ساختم ، در حالی که تو از من فرار می کنی.» (تحریر المواعظ العددیه ، ص۵۷۴ ) ؛ یعنی همه چیز جلوه ای از کمالات انسانند و همه در خدمت اویند تا او به کمال نهایی خویش برسد ؛ از عرش برین و جبرئیل امین گرفته تا شیطان رجیم ، خواسته یا ناخواسته ، دست به دست هم داده اند تا زمینه ی رشد و ترقّی آدمی به مقام خلیفه اللّهی را فراهم نمایند.
در این گردونه ی عالم که انسان مرکز گردش آن می باشد ، گروهی از موجودات ، چون ملائک الهی مانند مربّیانی هستند که در حدّ توان خود انسان را مدد می رسانند تا به بام عالم پا نهاده ، وارد عالم اسماء الهی گردد ؛ و شیاطین و دار و دسته ی آنها ، همچون حریفانی قَدَر می باشند که انسان در مبارزه با آنها ، استعدادهای وجودی خود را شکوفا می کند. لذا جهان مادّی صرفاً میدان مسابقه است و بس ؛ و میدان مسابقه جای سبقت گرفتن و به مقصد رسیدن است نه جای اقامت و خوشی ؛ « فَاسْتَبِقُوا الْخَیراتِ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُکُمْ جَمیعا ــــ پس در نیکیها بر یکدیگر سبقت جویید! بازگشت همه ی شما، به سوى خداست»(المائده:۴۸) و فرمود: « وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ ـــ و امّا پیشی گیرندگانِ پیشی گیرندگان ، آنهایند مقرّبان.» (الواقعه:۱۰). آنانکه در این مسابقه بازنده باشند و به سلامت از خطّ پایان نگذرند« إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ یوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ ـــ آنها در آن روز از پروردگارشان محجوبند.» امّا آنانکه از خطّ پایان بگذرند ، بهشت را ، که وصف آن از حد بیرون می باشد ، جایزه می برند ؛ و آنها که نفرات برگزیده باشند به فراتر از بهشت راه یافته در جنّه الاسماء به رحیق مختوم می رسند که تنها نوشندگان دانند چیست. اینان چنانند که « تَعْرِفُ فی‏ وُجُوهِهِمْ نَضْرَهَ النَّعیمِ ؛ یسْقَوْنَ مِنْ رَحیقٍ مَخْتُومٍ ؛ خِتامُهُ مِسْکٌ وَ فی‏ ذلِکَ فَلْیتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ ؛ وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنیمٍ ــــ در چهره‏هایشان طراوت و نشاط نعمت را مى‏بینى و مى‏شناسى. آنها از شراب زلال و دست ‏نخورده و سربسته‏اى سیراب مى‏شوند ؛ مهرى که بر آن نهاده شده از مِشک است ؛ و پیشی گیرندگان ، در این باید بر یکدیگر پیشى گیرند. این شراب آمیخته با«تسنیم» است‏.»(مطففین: ۲۳ ـ ۲۷ ) امّا آنانکه حتّی از برگزیدگان نیز برگزیده ترند ، فراتر از جنهالاسماء به جنّهالذات بار می یابند و از چشمه ی فنا که چشمه ی تسنیم باشد سیراب می گردند ؛ همان چشمه ای که ذرّه ای از آن در رحیق مختوم ریخته و رحیقیان را مست نموده است ؛« عَیناً یشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُون ـــ چشمه ای که مقرّبان از آن می نوشند.» (مطففین:۲۸)
در آخر گفتنی است که این همه گفتار نقش خیالی بیش نیست ؛ که شنیدن کی بود مانند دیدن. ملائک از درک آنچه قرار است انسان بدان راه یابد عاجزند پس چون حقیری که به فرض ترقّی وجودی ، مسیر کمال را تا سر کوی نیز نرفته است ، چگونه می تواند آن حقایق را وصف نماید. فقط همین اندازه می توان گفت که ما هم اکنون در میدان مسابقه ای بس بزرگیم ، و هدف در درجه ی اوّل به سلامت گذشتن از خطّ پایان و در درجه ی دوم جزء نفرات برگزیده شدن و در درجه ی بالاتر ، اوّل شدن و با اهل بیت (ع) همراه گشتن است ؛ آن سان که سلمان فارسی شد و مدال « سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَیت » را از دست مبارک رسول الله و امیر مومنان و امام صادق (ع) گرفت . و امّا قانون این مسابقه ، شریعت الهی ؛ و داور آن ، انبیاء و ائمه(ع) و داور داوران ، حضرت خاتم الانبیاء (ص) می باشند. «فَکَیفَ إِذا جِئْنا مِنْ کُلِّ أُمَّهٍ بِشَهیدٍ وَ جِئْنا بِکَ عَلى‏ هؤُلاءِ شَهیدا ـــــ حالِ آنها چگونه است آن روزى که از هر امّتى، شاهد و گواهى مى‏آوریم، و تو را نیز بر آنان گواه خواهیم آورد؟ » (النساء:۴۱)
و عجبا از برخی انسانها که خیال می کنند اگر در این میدان ندوند ، زیانی به خدا می رسد ؛ حال آنگه دامن کبریایی او از گرد نیاز منزّه می باشد ؛ و هر کسی هر چه کوشد ، به حال خود کوشیده است. لذا فرمود: « لا یکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها لَها ما کَسَبَتْ وَ عَلَیها مَا اکْتَسَبَت‏ ـــــ خداوند هیچ کس را، جز به اندازه توانان وجودی اش تکلیف نمى‏کند. (انسان،) هر کار(نیکى) را انجام دهد، براى خود انجام داده؛ و هر کار(بدى) کند، به زیان خود کرده است » ‏(البقره:۲۸۶) و فرمود: « … مَنْ یشْکُرْ فَإِنَّما یشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِی حَمیدٌ ــــ هر کس شکرگزارى کند، تنها به سود خویش شکر کرده ؛ و آن کس که کفران کند ، همانا خداوند بى‏نیاز و ستوده است‏.» (لقمان:۱۲) و فرمود: « وَ قالَ مُوسى‏ إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ جَمیعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِی حَمیدٌ ــــــ و موسى(به بنى اسرائیل) گفت: اگر شما و همه ی مردم روى زمین کافر شوید ، (به خدا زیانى نمى‏رسد؛ چرا که) خداوند، بى‏نیاز و شایسته ی ستایش است.» (إبراهیم:۸).

Print Friendly, PDF & Email
Rating: 4.2/5. From 6 votes.
Please wait...

10
دیدگاه ها

امیر

بسیار عالی و کامل پاسخ دادید. از علاقمندان دعوت میکنم که کتاب “عدم وجود ندارد؛ نقدی بر کتاب جهانی از عدم نوشته لاورنس کراوس” رو مطالعه کنند لینک دانلود کتاب:
http://s8.picofile.com/file/8332699334/%D8%B9%D8%AF%D9%85_%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF_%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF_109.pdf.html

بنده خدا

اینکه خداوند می‌دانسته که زمانی از عدم چیزی خلق خواهد کرد و از سرنوشت او هم اطلاع دارد، دارای اشکال است؟
علم داشتن خداوند یعنی نمیتونه چیزی عدم باشه؟ شما این را می‌فهمید؟

بنده خدا:
در حالی که در تعالیم وحی و معصومان عَلَیهِمُ السَّلام آمده که خلق خدا «من العدم» است، یعنی اشیاء معدوم بودند و خداوند آنها را ایجاد نمود:
یا من خلق الاشیاء من العدم. [۱]
و در صدها سخن امامان معصوم عَلَیهِمُ السَّلام این حدیث و یا مضمون این حدیث آمده است:
خَلَقَ الْأَشْیَاءَ لَا مِنْ شَیْ ءٍ
یعنی خداوند اشیاء را ایجاد نمود بدون ماده اولیه
و این در حالی است که ابن عربی و طرفدارانش و سایر صوفیه می‌گویند:
خداوند از ذات خود اشیاء را ایجاد نمود!!
و این سخن با روح تمام ادیان الهی در تغایر است.
وحدت وجود یعنی ناتوان دانستن خداوند از علم به عدم و ناتوان دانستن او از خلق از عدم، که در نهایت به کفر خداوند یگانه و شرک دانستن مخلوقاتش با او می‌رسند.
و خداوند مردن در حال شرک را نمی‌بخشد.
—————
[۱]: فرازی از دعای جوشن کبیر.

عبدالرحمان

جواب سوالات در حد خوبی هستن و نواقصی هم که هست بیشتر مربوط به ادب و نحوه ی ابراز آنها است
تنها چیزی که انسانها رو از هم در مرتبه های مختلفی قرار میده هم در محضر حق هم در بین خلایق عالم و عارف همان ادب میباشد
شاید شما به ظن خودتان این نحوه عتاب کردن را بپسندید ولی قرار نیست پسندیده باشد

به امید بهروزی شما و تمامی خوانندگان
بدرود