سرخط خبرها

کتاب های مفید در مورد نظریه ی داروینیسم و نقد دینی و علمی آن و همچنین ماتریالیسم و نقد آن معرفی کنید ؟

پرسش:
می خواستم کتاب های مفید در مورد نظریه ی داروینیسم و نقد دینی و علمی آن و همچنین ماتریالیسم و نقد آن معرفی کنید. ترجیحا کتاب هایی باشند که شیوه شهید مطهری را داشته باشند. یعنی ضمن معرفی اندیشه ی غلط آن را نقد کنند. از آن جا که احتمالا تنها همان پیشنهاد های شما را خواهم خواند، خواهش می کنم کتاب هایی را معرفی کنید که لااقل حداقل نیاز یک جوان دانشجو را پاسخ دهد.

پاسخ:
الف. منابع مطالعاتی ماتریالیسم
در زمینه ی ماتریالیسم شهید مطهری دو کتاب مستقلّ تألیف نموده اند که مطالعه ی این دو کتاب توصیه می شود. افزون بر این دو کتاب، ایشان در کتاب دیگری، جهان بینی مادّی و جهان بینی الهی را هم مورد مقایسه قرار داده اند که مطالعه ی آن نیز در این باب سودمند می باشد.
۱ـ علل گرایش به مادّیگرى‏، این کتاب هم با همین عنوان جداگانه منتشر شده، هم در ضمن مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى،ج‏۱، صفحه ی ۴۳۷ به بعد آمده است.
۲ـ نقدى بر مارکسیسم‏ ، این کتاب نیز هم چاپ مستقلّ دارد هم در مجموعه آثار شهیدمطهرى، ج‏۱۳، ص۴۹۵ به بعد آمده است.
۳ـ جهان بینى الهى و جهان بینى مادّى، این کتاب افزون بر چاپ مستقلّ، در مجموعه‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏۳،ص۲۱ به بعد نیز آمده است.‏

ب. منابع مطالعاتی داروینیسم
در باب نقد فرضیه ی تکامل متأسفانه کتابهای فارسی خوبی نیافتیم. اکثر این کتابها در چندین دهه ی قبل نوشته شده اند و از پختگی لازم بر خوردار نمی باشند؛ و اغلب تحت تأثیر جوّ آن زمان، در برابر این فرضیه انفعالی عمل نموده اند. اجمالاً چند کتاب در این زمینه معرّفی نموده در ادامه گزارشی از نظریه ی ضدّ داروینیسم پروفسور مایکل بهی ارائه می کنیم و در پی آن، مطلبی نقدی از خودمان تقدیم حضور کرده و در خاتمه دو مطلب از تفسیر المیزان، تألیف علامه طباطبایی، عیناً تقدیم محضر شما بزرگوار خواهیم.
۱ـ داروینیسم یا تکامل انواع ، نقد و تحلیل، آیت الله جعفر سبحانی‏
۲ـ فیلسوف نماها، آیت الله مکارم شیرازی‏
۳ـ خلقت انسان از نظر قرآن، آیت الله مصباح یزدی‏
۴ـ تاملی پیرامون مسئله تکامل از دیدگاه قرآن، علیرضا فیض مشکینی
۵ـ بررسی و نقد نظریه های تکامل، حسین الوندی، اصغر نیشابوری
۶ـ جعبه ی سیاه داروین، پروفسور مایکل بهه یا بهی (زیست شناس)، این کتاب ظاهراً ترجمه ی فارسی ندارد.
پروفسور مایکل بهی با شواهد محکم زیست شناختی به جنگ داروین رفته و فرضیه ی او را شدیداً به چالش کشیده است. و در این راه دانشمندان همفکری نیز پیدا کرده است. امّا فضای سکولار غرب، به افکار وی و همفکرانش ارزشی قائل نیست. او و همفکرانش بر اساس نظریه ی وی فیلم مستندی با عنوان « کشف راز حیات» نیز درست کرده اند که توسّط موسسه امام خمینی به فارسی دوبله شده است.

ج. مقاله ای درباره ی فرضیه پروفسور مایکل بهی

ابتدای مقاله ی خود را با گفتاری از پروفسور سید حسین نصر آغاز می کنیم و دیدگاه وی را پیرامون مساله ی تکامل داروینی و غرب و همچنین رویکردهای نوین علم زیست شناسی در جهت رد این نظریه، آغاز می کنم؛ امروزه موضوعات اندکی وجود دارند
که به اندازه نظریه تکامل اهمیت بحث داشته و هم طراز با این تئوری دارای معانی ضمنی پنهان و موذیانه ای باشند.
پیش از هر چیز اجازه دهید بگویم من در هاروارد نه تنها فیزیک بلکه زمین شناسی و دیرین شناسی هم خوانده ام و با این پیش زمینه فکری است که فهم رایج در خصوص نظریه تکاملی داروینی را – حتی با زمینه های علمی – رد می کنم.
نظریه تکامل ستون خیمه مدرنیسم است و اگر این ستون سقوط کند، کل خیمه بر سر مدرنیسم فرو خواهد ریخت. بنابراین به مانند یک ایدئولوژی با آن رفتار می شود، نه یک تئوری علمی که به اثبات رسیده است. می دانیم که بسیاری از مردم این اظهارات در این مورد را نمی پذیرند، اما حداقل مسلمانان باید از این دیدگاه به کل موضوع بنگرند.
انواع مختلفی از نظریه های علمی وجود دارد. مثلاً مکانیک کوانتوم یا تئوری زنجیره در فیزیک و کیهان شناسی. اکنون اگر کسانی با این نظریه ها مخالفت ورزند، هیچ کس آنها را از دانشگاه اخراج نمی کند و هیچ کس به خاطر بر زبان راندن جمله «من این نظریه را نمی پذیرم»، مانع ارتقای شغلی آنها نمی شود. تئوری تکامل – برعکس همه نظریه ها- موضوعی کاملاً متفاوت است زیرا این تئوری یک ایدئولوژی است و نه علم متعارف. بدین ترتیب اگر شما استاد زیست شناسی در یک دانشگاه به خصوص در دنیای آنگلوساکسون و کمتر در ایتالیا، آلمان و فرانسه باشید و اگر طبق زمینه های کاملاً علمی با نظریه تکامل مخالفت می ورزید، فردی مطرود خواهید بود و حتی موفقیت کاری خویش را نیز از دست خواهید داد، همکارانتان شما را ابله می پندارند، ارتقای شغلی نمی یابید و مسائلی از این قبیل.
امکان گونه یی ریز تکامل با تکامل خرد است. اما در مورد تکامل کلان پاسخ منفی است. اینک تکامل خرد هنوز در درون امکانات بالقوه پیش نمون(صورت ازلی) یا صورت موجودی خاص در مفهوم فلسفی است، به همان طریقی که اکنون من و شما موجودات انسانی هستیم، چینی ها و ژاپنی ها هم به همین نحو موجوداتی انسانی اند.
چشمان ما به یک شکل است، چشم های آنها به شکلی دیگر، اگر ما به زیمبابوه مهاجرت کنیم پوست مان تیره تر می شود و اگر به سوئد برویم کمی روشن تر خواهیم شد. اما ما همگی در درون محدوده امکانات بالقوه صورت انسانی قرار داریم. بله این نوع تکامل خرد امکان پذیر است. مگس ها می توانند کمی بزرگ تر شوند و اگر نوع خاصی از نور در دسترس باشد، گیاهان هم قادرند اندکی بیشتر رشد کنند اما برخی به اشتباه این فرآیند را تغییر گونه ها نامیده اند. این تغییر گونه نیست، این «تکامل» در درون یک گونه خاص است. هرگونه، پهنایی دارد، طیفی، حوزه یی و واقعیتی که گسترده تر از افراد خاص درون آن گونه بوده و همه آنها را در بر می گیرد و بدین ترتیب افراد دیگر آن گونه می توانند با ویژگی هایی دیگر در آن گونه ظهور یابند و حتی برحسب شرایط محیطی تغییر کنند، بدون اینکه این گونه به گونه یی دیگر بدل شود.
به مانند متفکران مسلمان، شما و من باید همه انتقادهای صورت گرفته از تئوری تکامل را مورد توجه قرار دهیم و این انتقادات تنها نقادی های دینی یا کلامی نیستند، بلکه پیش از همه زیست شناختی اند. زیست شناسان بسیاری از جمله جی. سرمونیک و آر. فوندی- نویسندگان کتاب «پس از داروین» به زبان ایتالیایی- و نیز بسیاری دیگر به مانند جی. موناسترا که او هم ایتالیایی است و بسیاری دیگر در فرانسه و آلمان هستند که معتقدند داروینیسم مانع رشد و توسعه زیست شناسی شده و با داده های زیست شناختی در تطابق نیست و آنچه در شواهد دیرین شناختی ظهور یافته فی الواقع یک انقلاب است و نه یک تکامل.حتی اگر شما نخواهید که درباره منشاء پیدایش اشکال نوین زنده صحبت کنید مشاهده می کنید که گونه ها همواره به طور ناگهانی ظاهر می شوند و به همین دلیل هم هست که این نظریه در زبان فرانسه «انقلاب اندام وار انگارانه» نامیده می شود.
تئوری تکامل از سوی بسیاری از زیست شناسان دنیای انگلوساکسون به بوته نقد کشیده شده: کسانی که معمولاً مورد طرد و تحقیر قرار گرفته یا نظریاتشان ناچیز شمرده شده است. این قضیه در مورد شخصی همچون داگلاس دور هم صادق است. وی عضو هیات علمی دانشگاه بود: اما به محض اینکه دست به قلم برد تا نظریه تکامل را مورد انتقاد قرار دهد به جای اینکه چاپ و انتشار کتابش را به کمبریج ماساچوست بسپارد آن را در تنسی منتشر کرد. اشاره خاص من به کتاب مشهور او- توهم دگرگشت باور- است و از آن زمان تاکنون دو نسل گذشته اما تغییرات بسیار کمی صورت گرفته تا آنجا که دپارتمان های زیست شناسی در این کشور به موضوع علاقه مند شدند. از آن هنگام بسیاری کسان دیگر مثل مایکل بهه – نویسنده کتاب جعبه سیاه داروین- درخصوص این موضوع نوشته اند. (بهه در دانشگاه با همکارانش مشکلاتی پیدا کرد.) یک نقد صرفاً زیست شناختی می تواند بدون انکار تکامل خرد صورت پذیرد، بدون انکار پذیرش شرایط جدید بوم شناختی توسط یک گونه، بدون درآمیختن یک گونه با نمونه های دیگر درون همان گونه. اگر شما و من به کانادای شمالی و به میان اسکیموها برویم یا باید شرایط آنجا را بپذیریم و طبق آن زندگی کنیم یا بمیریم. در مورد این واقعیت هیچ تردیدی وجود ندارد، فهم آن هم تیزهوشی خاصی نمی خواهد
با توجه به گفتار سید حسین نصر برآنم تا اشاره ای مستقیم به خود مایکل بیهی جی داشته باشم. ایده پیچیدگی کاهش ناپذیر توسط دانشمندی بیوشیمی شناس بنام مایکل جی بیهی برای اولین بار مطرح شده است.
او با طرح این ایده که موجودات و سیستم های زنده از یک پیچیدگی خیلی بالایی برخوردارند و در ثانی اگر یکی از اعضای چنین مجموعه ای را از آن بگیریم سیستم مزبور عملکرد مورد انتظار را نخواهد داشت، در صدد نفی تکامل داروینی بر آمده است و طرفدار ایده طراحی هوشمند شده است و لذا قایل به آفریدگار شده است. البته بنا بر گفته خود، ایشان ابتدا قایل به تکامل داروینی بوده است اما حدود ده سال پیش (یا پیش تر) او به کتابی بنام تکامل یک تئوری در مسیحیت از یک بیو شیمی شناس استرالیایی، برخورد که فرضیه تکامل را به چالش کشیده بود.
البته مطالب آن کتاب خشم او را تا حدی برانگیخت چرا که او فکر می کرد که قرضیه تکامل نه تنها خیلی قبل پیش سوالات مربوط به خلقت را جواب داده است بلکه حتی الان در کتابهای زیست شناسی دوره دبیرستان نیز تدریس می شود. او این چنین به فرضیه تکامل علاقه مند می شود اما مطالعات خود را در زمینه تکامل شروع می کند اما به نتیجه ای دیگری میرسد. او مطالعات خود را بصورت کتاب جعبه سیاه داروین منتشر می کند اما نظرات او از سوی تکامل گراها رد می شود.
شاخص ترین ایده او ایده پیچیدگی کاهش ناپذیر است. او در سخنرانی های خود ایده پیچیدگی کاهش ناپذیر را با ذکر مثالهایی از سیستم حرکتی باکتری های گوش و چشم شرح می دهد. آقای هارون یحیی هم که یک دانشمند مسلمان هست همین ایده او را در قالب ویدئویی جالب به تصویر کشیده است. در این ویدئوها ساختار سیستم حرکتی باکتری به عنوان شاخص ترین مثال مورد بررسی قرار می گیرد. با این حال تکامل گراها هم سعی کرده اند تکامل سیستمی حرکتی باکتری را شرح دهند.
حال که با نظریه ی اجمالی مایکل جی بیهی تا حدود آشنا شدیم قصد آن دارم تا از زبان خود مایکل جی بیهی، علت مخالفت وی با تکامل گرایی داروینی و همچنین روی آوردن به عنصری توانا و قهار برای ساخت سلول ها و پیچیدگی بین آنها، بپردازم. به همین منظور با عضو شدن در موسسه ی دینی و علمی نور توانستم به مقاله ای از این نویسنده دست یابم که در آن به مخالفت خود با نظریه تکامل گرایی داروین پرداخته است. مقاله ی وی در ۲۹ اکتبر سال ۱۹۹۶ تحت عنوان داروین و پدیده های میکروسکوپی در روزنامه ی نیویورک تایمز چاپ شده است. و در حال حاضر نیز در نامه علم و دین در دو شماره ی ۲۱ و ۲۴ به طبع رسیده است.
بیهی در این مقاله اش می گوید : تا قبل از آنکه پژوهش های دکتری خود را در رشته ی زیست_ شیمیایی تکمیل کنم بر این باور بودم که مکانیزم داروین یعنی ترکیبی از جهش اتفاقی و انتخاب طبیعی، تبیین درستی برای تنوع حیات به شمار می آید. اما اینک دریافته ام که این نظریه، نظریه ای ناقص است. طرح پیچیده ی سلول ها مرا برانگیخت تا به تقویت دیدگاهی بپردازم که هرچند در میان دانشمندان طرفداران چندانی نداشت اما به این پرسش می پرداخت که چه چیزی علت تکامل است ؟ من معتقدم که مکانیزم تکاملی داروین، بسیاری چیزها را که زیر میکروسکوپ دیده می شوند تبیین نمی کند. سلول ها بسیار پیچیده تر از آن اند که به طور اتفاقی تکامل یافته باشند و پیدایش آنها نیازمند هوش و حکمت است.
واژه ی تکامل، همراهان زیادی را به دنبال دارد. این واژه معمولا به معنای تبار مشترک است. مایکل جی بیهی با ایده ی تبار مشترک مخالفتی ندارد و به گمان وی این ایده شباهت های میان انواغ را توضیح می دهد. اما این مفهوم به تنهایی اختلافات گسترده میان انواع را توضیح نمی دهد. این همان جایی است که مکانیزم داروین وارد صحنه می شود. همچنین تکامل گاهی مستلزم آن است که جهش اتفاقی و انتخاب طبیعی، تحولات را در حیات پدید می آورند. اساس این دیدگاه آن است که صرفا بر اساس تصادف حیوانی متولد می شود که در مقایسه با خواهران و برادرانش اندکی قوی تر یا سریع تر است آنگاه فرزندان او این تحول را به ارث برده و نهایتا در مبارزه برای بقا بر اعضای دیگر انواع، فایق و پیروز می شوند. با گذشت زمان، تکرار این فرایند به تحولات و تغییرات گسترده تری منجر می شود و سر انجام به حیوانات کاملا متفاوت می انجامد. این خلاصه ای از نظریه ی فوق است که این حقیر برای شما گفته است.
اما مشکلی که در عمل پیش می آید آن است که این نظریه ی تکامل را نمی توانیم از راه بررسی فسیل ها بیازماییم. برای آزمون واقعی این نظریه باید تحولات معاصر را در جهان وحش یا در آزمایشگاه مشاهده کنیم و یا دست کم جزییات مسیری را که می تواند به یک انطباق خاص بینجامد بازسازی کنیم. نظریه ی داروین برای پاره ای از تحولات جدید تبیین موفقی را فراهم می کند. دانشمندان نشان داده اند که میانگین سُهره ها با منقار بلند در جزایر گالاپاگوس در واکنش به الگوهای تغییر آب و هوا تحول یافته اند. به همین ترتیب، نسبت میان رنگ تیره تا روشن در بیدهای انگلستان هنگامی که جمعیت بیدهای با رنگ روشن بیشتر در معرض مشاهده ی شکارچیان قرار گرفتند دچار تحول شدند. همچنین باکتری های جهش یافته با مقاومت در قبال پادتن ها به بقای خود ادامه دادند. این ها در عمل، موارد روشنی از انتخاب طبیعی به شمار می آیند. اما این نمونه ها فقط متضمن یک یا جند جهش بیش نیستند و در آنها ارگانیزم جهش یافته تفاوت زیادی با نیاکانش ندارد. اما برای تبیین سراسر حیات مجموعه ی جهش هایی لازم است که گونه های بسیار متفاوتی از موجودات را پدید آورد. در حالی که این نظریه هنوز نتوانسته است آن را اثبات نماید.نظریه ی داروین هنگامی که به تبیین پیدایش و رشد سلول می پردازد با بزرگترین دشواری ها مواجه می شود. شمار فراوانی از سیستم های سلول به گونه ای هستند که مایکل جی بیهی آن ها را پیچیدگی های تقلیل ناپذیر می نامد.این بدان معنا است که سیستم های مذکور، پیش از آنکه بتوانند به درستی کار کنند، به چند مولفه و عنصر سازنده نیازمندند. مثال جالب مایکل جی بهی در این زمینه تله موش هاست که هر تله موش با ابزار و ادوات خاص خود مخصوص گرفتن یک موش است.
مایکل جی بهی معتقد به آن است که این گونه سیستم های پیچیده، توسط یک عامل هوشمند و به گونه ای هدفدار طراحی و ساخته شده اند. او همچنین می گوید که ما هیچ مکانیزم دیگری از جمله مکانیزم داروینی که بتواند چنین پیچیدگی هایی را ایجاد کند سراغ نداریم وتنها یک موجود هوشمند قادر به این کار است.
توضیحی که باید برای اصطلاح طرح هوشمندانه ی وی قایل شد این است که تبیین نهایی برای حیات در ورای تبیین های علمی قرار دارد.
منابع :
۱٫ Behe, Michael J. 1996 (29th October). “Darwin Under Microscope”. The New York Times.
۲٫ مقاله ی نقد نظریه ی تکاملی داروین روزنامه ی اعتماد. شماره ی ۱۷۶۵ . ۱۷/۶/۱۳۸۷٫ بخش اندیشه. متن. ترجمه ی مرضیه ی سلیمانی.
۳٫ مقاله ی پیچیدگی کاهش ناپذیر روزنامه ی رسالت. شماره ی ۶۶۵۴٫ ۱۱/۱۲/۱۳۸۷٫ صفحه ی ۸ رسالت دیپلماتیک. متن.
۴٫ مقاله ی تنازع تکامل. نامه ی علم و دین شماره ی ۲۱٫ پاییز ۱۳۸۲

د. نقد ما بر فرضیه تکامل انواع

۱ـ حضرت آدم و حوّا (ع) از منظر قرآن کریم و روایات ، موجودات انسان نما نبوده اند ؛ بلکه صد در صد انسان بوده اند ؛ و به هیچ وجه نیز در اثر تکامل تدریجی حاصل نشده اند. لذا نظر دین اسلام در این باره صد در صد مخالف با فرضیه تکامل انواع داروین می باشد. امّا متأسفانه برخی مفسّرین، به خیال اینکه فرضیه ی داروین اثبات شده، در بیان این تعارض آشکار ، احتیاط می کنند. حال آنکه فرضیه ی داروین فرضیه ای است اثبات نشده که غربی ها با صرف مخارج هنگفت سعی دارند آن را علمی جلوه دهند. چرا که فروپاشی این فرضیه مساوی است با فروپاشی فرهنگ سکولار غرب. فرهنگ غربی روی سه پایه ایستاده است. فرضیه ی تکامل انواع داروین، روانشناسی فروید و جامعه شناسی امیل دورکیم. لذا غربی ها هر ساله مبالغ هنگفتی خرج می کنند تا این سه را علمی جلوه دهند؛ به نحوی که اگر کسی در دانشگاههای غرب در مورد فرضیه ی تکامل تردید نماید، از دانشگاه اخراج می شود یا تحت فشار قرار می گیرد. همان گونه که بحث هلوکاست، پایه ی مشروعیت اسرائیل می باشد؛ لذا به هیچ تاریخدان غربی اجازه ی تحقیق در این مورد را نمی دهند. متأسفانه دانشگاهیان ما نیز مقلّد غرب شده اند؛ و فرضیات پا در هوای آنها را ترویج می کنند؛ و کمتر به خودشان اجازه ی نواندیشی را می دهند.
۲ـ طبق احادیث اهل بیت (ع) در همین کره ی زمین ، هفت موجود شبه انسان قبل از آدم (ع) زیست می کرده اند ؛ که هیچ ربطی به انسان امروزی نداشته اند. طبق احادیث ، جدّ نخست تک تک این هفت نسل نیز مستقیماً از خاک آفریده شده بوده اند ؛ و نتیجه ی روند تکاملی نبوده اند.
امام صادق (ع) فرمودند: « لَقَدْ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِی الْأَرْضِ مُنْذُ خَلَقَهَا سَبْعَهَ عَالَمِینَ لَیسَ هُمْ مِنْ وُلْدِ آدَمَ خَلَقَهُمْ مِنْ أَدِیمِ الْأَرْضِ فَأَسْکَنَهُمْ فِیهَا وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ مَعَ عَالَمِهِ ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ آدَمَ أَبَا الْبَشَرِ وَ خَلَقَ ذُرِّیتَهُ مِنْهُ وَ لَا وَ اللَّهِ مَا خَلَتِ الْجَنَّهُ مِنْ أَرْوَاحِ الْمُؤْمِنِینَ مُنْذُ خَلَقَهَا وَ لَا خَلَتِ النَّارُ مِنْ أَرْوَاحِ الْکُفَّارِ وَ الْعُصَاهِ مُنْذُ خَلَقَهَا عَزَّ وَ جَلَّ لَعَلَّکُمْ تَرَوْنَ أَنَّهُ إِذَا کَانَ یوْمُ الْقِیامَهِ وَ صَیرَ اللَّهُ أَبْدَانَ أَهْلِ الْجَنَّهِ مَعَ أَرْوَاحِهِمْ فِی الْجَنَّهِ وَ صَیرَ أَبْدَانَ أَهْلِ النَّارِ مَعَ أَرْوَاحِهِمْ فِی النَّارِ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى لَا یعْبَدُ فِی بِلَادِهِ وَ لَا یخْلُقُ خَلْقاً یعْبُدُونَهُ وَ یوَحِّدُونَهُ بَلَى وَ اللَّهِ لَیخْلُقَنَّ اللَّهُ خَلْقاً مِنْ غَیرِ فُحُولَهٍ وَ لَا إِنَاثٍ یعْبُدُونَهُ وَ یوَحِّدُونَهُ وَ یعَظِّمُونَهُ وَ یخْلُقُ لَهُمْ أَرْضاً تَحْمِلُهُمْ وَ سَمَاءً تُظِلُّهُمْ أَ لَیسَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ یقُولُ یوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَ فَعَیینا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِی لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِیدٍ ـــــــــ البته که خدای عزّ و جلّ از آنگاه که زمین را آفریده هفت عالمیان آفریده که از فرزندان آدم نیستند، آنان را از خاک روى زمین آفریده و در آن یکى را پس از دیگرى در جهان خود جای داده ؛ سپس خدای عز و جل آدم ابو البشر را آفرید و فرزندانش را از او آفرید. سوگند به خدا از روزى که خدا بهشت را آفریده از ارواح مؤمنان تهى نبوده ، و دوزخ از آن زمان که آفریده شده از ارواح کفّار و گنهکاران خالی نبوده است . شاید شما در نظر آرید که چون روز رستاخیز شود، و خدا بدنهاى بهشتیان را با ارواح آنها در بهشت درآورد، و بدنهاى کافران را با ارواحشان در دوزخ ، خدا تبارک و تعالى در بلادش پرستیده نشود ، و خلقى نیافریند که او را بپرستند و یگانه اش دانند، و بزرگش شمارند؟ آرى سوگند به خدا که البته خلقى آفریند بى ‏نر و ماده که او را بپرستند و یگانه شناسند و بزرگ دارند، و بیافریند برایشان زمینى در زیر پا و آسمانى بالاى سر.آیا نیست که خدا عز و جل می فرماید: «روزى که به جاى زمین زمین دیگر آید و به جاى آسمانها آسمانهاى دیگر» (آیه ۴۸ ابراهیم) و خدای عزّ و جلّ فرموده: «آیا درماندیم در آفرینش نخست بلکه آنها هر روزه در پوششى از آفرینشى تازه‏اند»( آیه۱۵ق). »( بحار الانوار ، ج ۵۴، ص ۳۱۹ و ۳۲۰ )
این حدیث شریف زمانی بیان شده که هنوز خبری از فسیلها نبوده و کسی فسیل این انسانها را کشف نکرده بوده. لذا این حدیث را می توان از معجزات علمی امام صادق (ع) محسوب نمود.
پس با توجّه به این حدیث شریف، فسیلهای انسان نماها که امروزه زیست دیرینشناسان در لایه های زمین پیدا می کنند ، و خیال کرده اند آنها اجداد تکاملی ما هستند ، در حقیقت اجداد تکاملی ما نیستند ؛ بلکه خود آنها نیز جدّ نخستی داشته اند که مستقیماً از خاک خلق شده بوده است. لذا به صرف اینکه آن موجودات شباهتی به انسان امروزی داشته اند ، دلیل نمی شود که ما تکامل یافته ی آنها باشیم. بخصوص اینکه تحقیقات دانشمندان ژنتیک در آلمان نشان داده که بین انسان نمای نئاندرتال و انسان امروزی هیچ ارتباط ژنتیکی وجود ندارد.
۳ـ حال اینجا این پرسش مطرح می شود که: بالاخره دین راست می گوید یا فرضیه تکامل؟ چون محال است هر دوی اینها درست باشند.
برخی خیال کرده اند که فرضیه تکامل فرضیه ای قطعی و یقینی است ، لذا اینها به این باور رسیده اند که پس نظریه ی دین اشتباه می باشد. امّا در مقابل ، فیلسوفان علم بر این باورند که اوّلاً نظریات علوم تجربی ماهیتاً نظریاتی ظنّ آور می باشند و هیچگاه نمی توانند ایجاد یقین منطقی کنند. ثانیاً فرضیه ی تکامل حتّی ظنّ آور هم نیست کجا رسد که یقین آور باشد. چون این فرضیه حتّی یک فرضیه ی تجربی هم نیست. بلکه فرضیه ای غیر تجربی است که به خاطر اغراض سیاسی و فرهنگی ، سعی می شود فرضیه ای علمی جا انداخته شود. چرا که فرهنگ امروز غرب تمام سنگینی خود را بر همین فرضیه انداخته است. لذا فروریختن آن مساوی است با فروریختن فرهنگ فعلی غرب سکولار. پس طبیعی است که آنها سعی کنند این فرضیه را به عنوان یک فرضیه ی علمی به خورد جهانیان بدهند. در همین راستا تا کنون هزاران فیلم شبه مستند و داستانی در خصوص این فرضیه ساخته اند و پول هنگفتی را هر ساله خرج می کنند تا این فرضیه را سرپا نگه دارند.
بر همین مبنا دو بحث را تقدیم حضور حضرت عالی خواهیم نمود. ابتدا به میزان یقین آوری علوم تجربی خواهیم پرداخت ؛ در ادامه فرضیه ی تکامل را از منظر فلسفه ی علم مورد ارزیابی قرار خواهیم داد.
ــ میزان یقین آوری علوم تجربی از نگاه فلسفه ی علم.
الف ـ نسبت علوم تجربی انسانی با ریاضیات و علوم تجربی طبیعی.
علوم تجربی بر دو گونه اند: علوم تجربی طبیعی مثل فیزیک ، شیمی و زیست شناسی ؛ و علوم تجربی انسانی مثل اقتصاد ، جامعه شناسی و روانشناسی. امّا شاخه های ریاضیات جزء علوم تجربی نیستند ، بلکه از علوم عقلی و برهانی بوده ، روش تحقیق آن از سنخ روشن تحقیق فلسفه ی عقلی می باشد.
باید توجّه داشت که قوانین ریاضی مبتنی بر براهین قطعی عقلی بوده ، ضروری ، ذاتی و زوال ناپذیرند و تا ابد نیز قابل نقض نمی باشند. امّا علوم تجربی مبتنی بر فرضیه ها ی غیر برهانی هستند که اگر از طریق شواهد تجربی مورد تأیید واقع شوند ، به مقام نظریه ی تجربی ارتقاء می یابند. امّا هیچگاه حقیقتاً به مقام قانون قطعی و زوال ناپذیر نائل نمی شوند ؛ چون هر لحظه این احتمال وجود دارد که شاهدی تجربی آن را نقض نماید. در این صورت است که نظریه ی تجربی سست شده و جای خود را به نظریه ی بهتر از خود می دهد.
این حکایتِ تمام شاخه های علوم تجربی است ؛ لکن باز تفاوت فاحشی است بین علوم تجربی طبیعی و علوم تجربی انسانی. در علوم طبیعی اغلب ـ نه همیشه ـ یک نظریه به عنوان نظریه ی برتر حاکمیت دارد و دیگر نظریات در بایگانی این علوم به سر می برند. البته گاهی نیز برخی از همین نظریات بایگانی شده به ناگاه قوّت گرفته و جای نظریه ی حاکم را می گیرند. در علوم طبیعی ، نظریه ی حاکم ، مادامی که بیشترین تأییدات تجربی را دارد بر روی کار می ماند تا اینکه شواهد نقض کننده ی آن پیدا شوند ؛ که در این صورت نظریه ی دیگری که بتواند آن شاهد نقض را توجیه نماید ، جای نظریه ی قبلی را می گیرد. امّا در علوم تجربی انسانی وضع به گونه ی دیگری است و همواره چندین نظریه در عرض هم در جامعه ی علمی حضور دارند و چه بسا برخی از این نظریات در تضادّ با نظریه ی دیگر نیز می باشند. مثلاً برخی از مکاتب روانشناسی وجود روح را انکار نموده تمام رفتارها و حالات انسان را ناشی از خواصّ مغز و بدن می دانند ؛ در حالی که برخی مکاتب دیگر وجود روح را قبول دارند. همچنین برخی مکاتب روانشناسی انسان را موجودی مختار می دانند ولی مکاتب دیگری هم هستند که وجود اختیار را از ریشه انکار کرده ، انسان را ماشینی زنده فرض می کنند. لذا چیزی به نام علم روانشناسی نداریم ، بلکه مکاتب گوناگون روانشناسی وجود دارند که گاه متضادّ با یکدیگر نیز می باشند. این وضع در مورد علم اقتصاد و جامعه شناسی نیز بر قرار می باشد.
پس فرمولهای علوم تجربی انسانی ، نه تنها در حدّ فرمولهای ریاضی نیستند ، بلکه حتّی به پای فرمولهای علوم تجربی طبیعی مثل فیزیک و شیمی نیز نمی رسند. در حالی که خود فرمولهای علوم تجربی طبیعی نیز یقین آور نبوده هر لحظه در معرض ابطال می باشند.
ب ـ ارزش یقین آوری علوم تجربی طبیعی از دیدگاه فلسفه علوم تجربی.
بر خلاف نظر اکثر مردم ، که علوم تجربی را علومی قطعی و تغییرناپذیر می انگارند ، از نظر فیلسوفان علم ، که کارشان ارزیابی روش تحقیق علوم می باشد ، اساساً در علوم تجربی چیزی به نام قانون قطعی و یقینی وجود ندارد ؛ و هر چه در علوم تجربی است همگی نظریه اند و قوانین آنها صرفاً ارزش کاربردی دارند و ارزش هستی شناسانه ی آنها کمتر از آن چیزی است که معمولاً گمان می شود. البته دقّت شود که علوم حسّی غیر از علوم تجربی می باشند. علوم حسّی ، اطّلاعاتی جزئی هستند که مستقیماً از راه حواسّ به دست می آیند و هیچ گونه استدلالی در آنها وجود ندارد ، تا سخن از درستی یا نادرستی آنها باشد. بر این اساس ، اینکه کره ی ماه گرد است یا سطح آن پوشیده از گودالهایی می باشد یا اینکه فلان حیوان در فلان منطقه زندگی می کند یا اینکه نور سفید بعد از گذر از منشور ، به هفت رنگ تجزیه می شود و … ، هیچکدام جزء مسائل علوم تجربی محسوب نمی شوند ؛ بلکه همگی علوم حسّی می باشند. امّا اینکه چرا کره ی ماه گرد است؟ یا اینکه علّت پیدایش چاله های آن چیست؟ یا چرا فلان حیوان در فلان منطقه زندگی می کند و در جای دیگر یافت نمی شود؟ یا اینکه علّت تجزیه شدن نور سفید به طیف هفت رنگ چیست؟ مسائلی هستند که علوم تجربی باید به آنها پاسخ دهند ، و اینجاست که پای فرضیه ها و مدلهای ذهنی به میان می آیند و همینجاست که استدلال مطرح می شود ؛ و همینجاست که علوم تجربی از استدلال غیر یقینی استفاده می کنند.
برای روشن شدن مقصود به اجمال ، چند مثال ذکر می شود.
مثال نخست:
اوّلین کسی که نظریه ی اتم (ذرّه ی بنیادی و نشکن ) را مطرح ساخت دموکریتوس ، فیلسوف یونانی بود. این نظریه در قرون اخیر دوباره مطرح شد تا بوسیله ی آن برخی مشاهدات ما در عالم فیزیک و شیمی توجیه شوند. لذا اعتراف به وجود اتم نه از راه مشاهده ی حسّی بود و نه از راه برهان عقلی وجودش اثبات شده است. فرض وجود اتم صرفاً برای این بود که می توانست برخی از سوالات ما را پاسخ دهد. بعد از مدّتی دانشمندان متوجّه شدند که فرضیه ی اتم به تنهایی نمی تواند همه ی سوالات را جواب دهد ، لذا این نظریه مطرح شده که شاید اتم هم اجزایی دارد. باز این مساله نیز نه حسّی است نه عقلی ؛ و فقط فرضی مفید است که در یافتن پاسخ برخی سوالات ما ، کار آیی دارد. در این زمان تامسون مدل کیک کشمشی را ارائه داد که در آن اجزائی به نام الکترون مثل کشمش هایی در کیک کشمشی پراکنده اند. این مدل بسیاری از سوالات را جواب داد ولی در برابر برخی سوالات تازه تر نارسایی اش آشکار شد. لذا مدل اتم هسته دار رادرفورد مطرح شد که آن نیز مشکلات باز هم بیشتری را حلّ نمود ؛ ولی باز ناتوانی اش در حلّ مسائل نوظهور روشن شد. لاجرم مدل سیاره ای بور پیشنهاد شد که سالها از پس سوالات بر آمد ولی بالاخره آن نیز در برابر سوالات جدیدتر به زانو در آمد ؛ و مدل کوانتومی شرودینگر جای آن را گرفت که امروزه بر اذهان اساتید و دانشجویان فیزیک حکومت می کند. امّا این آخر ماجرا نیست. چون بر خلاف دانشجویان و اساتید مقلّدی که به غلط خود را مجتهد فیزیک می پندارند ، دانشمندان محقّق ، این مدل را هم به چالش کشیده اند. امروزه حتّی خود اتم زیر سوال است کجا رسد اجزاء آن. امروز نظریه نوظهور ابَرریسمان است که با مکانیک کوانتوم دست و پنجه نرم می کند.
حاصل مطلب این که امروزه اگر ما وجود اتم ، الکترون ، پروتون ، پوزیترون ، نوترون ، فتون و امثال آنها را می پذیریم صرفاً از این جهت است که کارکرد داشته تجارب و مشاهدات ما را توجیه می کنند. و کارکرد داشتن یک نظریه منطقاً دلیل بر درستی آن نیست. در همین روندی که گفته شد ملاحظه فرمودید که مدلهای گوناگون اتم هر کدام کارکردهایی داشتند. پس آیا همه ی آنها درستند. روشن است که همه درست نیستند. اساساً کار علوم تجربی همین است که دنبال مدلهایی با کارکردهای هر چه بیشتر است. و هر گاه مدلی قویتر ارائه شد مدل قبلی بازنشسته می شود.
مثال دوم:
شاهد دیگر در علم نجوم است. هیئت زمین مرکزی بطلمیوس که نتیجه ی سالها رصد ستارگان و محاسبات ریاضی بود ، سالیان درازی درست می نمود ، تا آنجا که با این نظریه حرکت تمام سیارات قابل توجیه بود و بر اساس آن می شد خسوف و کسوف را به دقّت پیش بینی نمود. لذا عدّه ی به خاطر کارکرد داشتن آن و پیش بینیهای درستش گمان می کردند که این نظریه کاملاً درست است ، تا اینکه ابوسعید سجزی در قرن چهارم هجری در درستی این نظریه تردید ایجاد نمود و گفت خورشید مرکز عالم است و زمین به گرد خورشید می گردد . ابوریحان بیرونی این نظریه را از ابوسعید سجزی در کتاب خود نقل نموده و گفته است من نیز شک دارم که آیا خورشید مرکز عالم است یا زمین ؛ ولی درستی هیچکدام قابل اثبات نیست چون محاسبات نجومی طبق هر دو نظریه به یک جواب منتهی می شوند. امّا کپرنیک بعد از حدود چهار صد سال از او ، باز نظریه ی وی را مطرح ساخت ؛ گالیله آن را تئوریزه نمود و شواهدی تجربی بر درستی آن ارائه نمود. کپلر مدارهای دایره ای سیارات را بیضوی کرد و نیوتن با قانون جاذبه اش این هیئت را محکم ساخت ؛ چنان که بعضی ادّعا کردند فیزیک به آخر خود رسیده است . و در حالی که این نگرش به عالم هستی ، حقیقتی و قطعی تلقّی می شد و بر اساس آن صدها مساله ی بشر حلّ می شد ، و به راحتی می شد با این نظریه بر روی کره ی ماه فرود آمد ، ناگهان آلبرت اینشتین با نظریه ی نسبیت عامّ و ادوین هابل با نظریه ی انبساط عالم از راه رسیدند و بساط هیئت نیوتنی را در هم فرو ریختند ، و تبیینی متفاوت از عالم و گرانش ارائه دادند. نظریه ی نسبیت و انبساط جهان نیز تنها نظریه ی مطرح در جهان امروز نیست بلکه اینها نیز رقیبهایی در عالم علم دارند که ممکن است روزی جای اینها را بگیرند. پس چگونه می توان این نظریات را قطعی دانست. خود دانشمندان طراز اوّل علوم تجربی ــ برخلاف رده های پایین و مقلّد این علوم ــ هیچگاه به علوم تجربی به عنوان علم قطعی نظر نمی کنند و الّا در پی کشف جدید نمی بودند. این افراد کم اطلاع از ماهیت علوم تجربی هستند که این علوم را یقینی می انگارند. مفاهیمی چون الکترون ، پرتون ، نوترون ، کوارک ، پوزیترون ، انحنای فضا ، نیرو ، فتون و … همگی فرضیه هایی هستند برای توجیه مشاهدات حسّی انسان ، که خودشان هیچگاه محسوس نیستند. لذا امروزه در نظریه ی ابر ریسمان ، تمام این امور به چالش کشیده شده اند. اگر کسی با تاریخ علوم تجربی ، بخصوص فیزیک نظری ، آشنا باشد آنگاه متوجّه می شود که این مفاهیم چگونه زاده شده اند.
در اینجا ذکر چند اعتراف از فیزیکدانان بزرگ نیز خالی از فایده نیست.
هایزنبرگ: « فرمولهای ریاضی جدید دیگر خود طبیعت را توصیف نمی کنند ، بلکه بیانگر دانش ما از طبیعت هستند. ما مجبور شده ایم که توصیف طبیعت را که قرنها هدف واضح علوم دقیقه به حساب می آمد کنار بگذاریم. تنها چیزی که فعلاً می توانیم بگوییم این است که در حوزه ی فیزیک اتمی جدید ، این وضعیت را قبول کرده ایم ؛ زیرا آن به حدّ کافی تجارب ما را توضیح می دهد. » (دیدگاههای فلسفی فیزیکدانان معاصر ، ص۳۴)
کمبل: « حوزه ی کار فیزیک مطالعه ی یک جهان خارجی نیست ؛ بلکه مطالعه ی بخشی از جهان داخلی تجارب است. و دلیلی وجود ندارد که ساختارهایی نظیر … که ما وارد می کنیم تناظری با واقعیت خارجی داشته باشند.» (همان)
هایزنبرگ: « هستی شناسی ماتریالیسم مبنی بر این توهّم است که … واقعیت مستقیم دنیای اطراف ما را می توان به حوزه ی اتمی تعمیم داد. امّا این تعمیم غیر ممکن است. اتمها شیء نیستند. » (همان ، ص ۴۲)
آلبرت اینشتین گفته است: « این فرض که موج و ذرّه ، تنها اشکال ممکن مادّه هستند اختیاری است و چیزی تضمین نمی کند که در آینده صورتهای دیگر مادّه کشف نشوند. حدّ اکثر می توان گفت که تا این زمان نتوانسته ایم به بیش از این دست یابیم.» (تحلیلی از دیدگاههای فلسفی فیزیکدانان معاصر ، نوشته دکتر مهدی گلشنی ، ص۷۳)
آلبرت اینشتین حتّی در مواردی به زبان علوم تجربی نیز انتقاد نموده ، و زبان ریاضی را برای بیان علوم طبیعی ، زبانی ناکارآمد دانسته و گفته است: « احکام ریاضی تا حدی که مربوط به حقیقت است ، محقّق نیستند ؛ و تا حدّی که محقّق اند ، با حقیقت سر و کار ندارند. به نظر من وضوح کامل تنها در آن قسمت از ریاضیات است که مبتنی بر روش اصل موضوعی می باشد. » (مقالات علمی اینشتین ، ترجمه محمود مصاحب ، ص۳۸ ، ۳۹)
آلبرت اینشتین در مقایسه ی ریاضیات و علوم تجربی نیز گفته است: « جهان علم برای ریاضیات ارزشی خاصّ قائل بوده و آن را بالاتر از سایر رشته های دانش تلقّی کرده است. یکی از علل و موجبات این امر آن است که در ریاضیات صحبت از احکامی است مسلّم و قطعی و محقّق ، حال آنکه در مورد رشته های دیگر علوم ، اینطور نبوده و احکام آنها کما بیش قابل بحث و انتقاد است ؛ و چه بسا آنچه امروز مورد تأیید و توجّه است فردا با کشف واقعیتهایی تازه بی اعتبار می گردد و جای خود را به نظریه هایی نوین می سپارد. » (مقالات علمی اینشتین ، ترجمه محمود مصاحب ، ص۳۷)
باز آلبرت انیشتین در نقد مکانیک کوانتوم گفته است: « من فکر نمی کنم که چنین نظریه ای ماندنی باشد. من نمی توانم قبول کنم که خداوند با جهان تاس می اندازد.»
نیلس بور ، نظریه پرداز یکی از مدلهای اتم ، گفته: « این اشتباه است که فکر کنیم وظیفه ی فیزیک کشف ماهیت طبیعت است. فیزیک مربوط است به آنچه که ما می توانیم درباره ی طبیعت بگوییم. »(تحلیلی از دیدگاههای فلسفی فیزیکدانان معاصر ، نوشته دکتر مهدی گلشنی ، ص۸۱)
برتراند راسل ، ریاضی دان مشهور ، حتّی پا فراتر نهاده در یقین آوری ریاضیات نیز تردید نموده است. وی گفته : « ریاضیات موضوعی است که در آن نه می دانیم از چه سخن می گوییم و نه می دانیم آنچه که می گوییم درست است. » ( کتاب فیزیک از آغاز تا امروز ، فصل ۱۸ : آزاد اندیشی در ریاضیات)
البته این نظر راسل ، ناظر به مفاهیم ریاضی است ، نه روش آن که برهان است ؛ بخصوص مفاهیم نوظهوری مثل اعداد موهومی یا مختلط یا ابعاد اعشاری یا ابعاد بالای سه بُعد و … .
گذشته از اعترافات دانشمندان بزرگ علوم طبیعی ، تاریخ علوم تجربی نیز گواه صادقی است که نشان می دهد نظریات علوم تجربی دائماً در حال تحوّل و ابطال می باشند. مثلاً روزگاری قانون جاذبه ی نیوتن جزء یقینیات فیزیک شمرده می شود و حتّی کسی گمان نمی کرد که روزی ابطال گردد ولی ملاحظه فرمودید که نظریه ی نسبیت عامّ اینشتین ، نظریه ی نیوتن را از اساس باطل و طرحی دیگر در انداخت. باز قانون ترکیب سرعتها در فیزیک نیوتنی از قطعیات فیزیک شمرده می شد و تمام شواهد تجربی نیز آن را تأیید می کردند ، ولی نسبیت خاصّ اینشتین ، نشان داد که این قانون نادرست بوده ولی نادرستی آن در سرعتهای معمولی روشن نمی شود. خود نسبیت عامّ و خاصّ نیز هم اکنون در معرض نقد جدّی دانشمندان قرار دارند و ایرادات فراوانی بر آنها وارد نموده اند ؛ ولی هنوز نظریه ای جای آن را نگرفته است. فیزیکدانها حتّی نام نظریه جایگزین را هم تعیین نموده ، نظریه وحدت نامیده اند ؛ چرا که قرار است آن نظریه فرضی نسبیت و مکانیک کوانتوم را با هم متّحد نماید و نارسایی هر دو را برطرف سازد.
همچنین وضع موجود برخی علوم تجربی مثل روانشناسی و جامعه شناسی ، خود گواه است که این روش ، یقین آور نیست. در عصر کنونی دهها مکتب روانشناسی و جامعه شناسی وجود دارند که برخی از آنها در تضادّ کامل با یکدیگر قرار دارند. همه ی این مکاتب ، از روش علوم تجربی استفاده می کنند ؛ حال اگر این روش یقین آور است ، پس همه ی این مکاتب باید درست باشند. امّا چگونه ممکن است این مکاتب متضادّ همه باهم درست باشند؟!!
ــ فرضیه تکامل ، علم یا توهّم؟!
ــ خلاصه ی فرضیه تکامل انواع.
فرضیه تکامل انواع داروین ، مدعی است که همه موجودات زنده در یک روند تکاملی از موجودات قبل از خود منشعب شده اند. مثلا مدعی است که جدّ انسان و میمونی به نام شامپانزه ، یک نوع حیوان شبه انسان یا شبه میمون بوده که در دو شرایط متفاوت به دو صورت انسان و میمون ، تکامل یافته است. در این فرضیه، اصلی وجود دارد به نام اصل انتخاب اصلح ؛ که می گوید : موجود زنده ای در طبیعت بقا خواهد داشت که نسبت به دیگر رقبای خود در زندگی ، سازگاری بهتری با محیط داشته باشد ؛ یعنی در تنازع برای بقا آن موجود زنده ای که سازگاری بیشتری با شرائط محیطی دارد باقی می ماند و بقیه ی موجودات از بین می روند ؛ مثلا گروهی از موجودات که از برگ درختان تغذیه می کردند وقتی با خشک سالی مواجه شدند بر سر تصاحب غذا با هم به رقابت پرداختند و در این میان آنهایی که گردنشان کمی بلندتر از دیگران بود به خاطر دسترسی آنها به غذای بیشتر ،باقی ماندند و نسل آنها در زمین گسترش یافت. باز در خشک سالی های بعدی از بین همین گروه گردن دراز آنها که باز گردنشان درازتر از بقیه بود باقی ماندند ؛ و به همین ترتیب در عرض میلیونها سال و هزاران خشک سالی ، نسلی گردن دراز به نام زرّافه پدید آمد .بر اساس اصل انتخاب اصلح ، ادعای فرضیه تکامل انواع این است که موجودات زنده ی کاملتر در طی سالیان دراز ، از موجودات زنده ی پست تر و ناقص تر به وجود می آیند. لذا هر چه در زمان به عقب برگردیم با موجودات زنده ی ساده تر و ابتدایی تری مواجه خواهیم شد ؛ و قاعدتاً اوّلین موجودات زنده ، موجوداتی تک سلولی خواهند بود . پس طبق این فرضیه، موجودات زنده از تک سلولی شروع شده و در اثر تکامل ، رفته رفته پیشرفته تر و کاملتر شده اند؛ تا در آخرین مرحله ی این سلسله، انسان به وجود آمده است.

ــ ارزش علمی فرضیه تکامل از دیدگاه فلسفه علم .

دانشمندان فلسفه ی علم ، که ارزش نظریات علمی را بررسی می کنند ، معتقدند که فرضیه تکاملِ انواع داروین ، به طور کلّی فاقد خصوصیات یک فرضیه ی علمی ـ تجربی است. چون از نظر فلسفه ی علم ، یک فرضیه ی علمی ـ تجربی ، باید دارای سه ویژگی زیر باشد:
۱ـ ویژگی آزمایش پذیری
۲ـ ویژگی پیش بینی کنندگی
۳ـ ویژگی ابطال پذیری .
خاصیت آزمایش پذیری یعنی اینکه باید بتوان با ترتیب دادن آزمایش و تکرار آن آزمایش به دفعات متعدد ، ‌صحّت فرضیه را تأیید کرد ؛ مثلا می توان آب را بارها و بارها جوشاند و درجه جوش آن را اندازه گرفت ، و ملاحظه نمود که آیا آب خالص همیشه در صد درجه به جوش می آید یا نه؟ در حالی که ادعای فرضیه ی تکامل انواع داروین ، که می گوید موجودات زنده از همدیگر منشعب می شوند، قابل آزمایش نیست ؛ و ما هیچ گاه نمی توانیم پدیده ی تکامل را در طبیعت یا در آزمایشگاه با حواسّمان ـ چه بدون وسائل و چه با وسائل ـ مشاهده کنیم. آنچه در دست دانشمندان دیرینه شناس است تنها یک سری فسیل است ؛ که آن هم یقینا فسیل تمام موجودات گذشته نیست. چون اوّلا هر استخوانی تبدیل به فسیل نشده است ؛ چرا که تبدیل استخوان به فسیل در شرایط خاصّی رخ می دهد. ثانیا دانشمندان نمی توانند تمام زمین را برای یافتن فسیلها کاوش کنند.
در فرضیه تکامل داروین ، از تشابه فسیلها به این نتیجه می رسند که صاحبان این فسیلها ، تکامل یافته از یکدیگرند. در حالی که این کافی برای اثبات یک فرضیه نیست؛ و در واقع نوعی فرضیه سازی علمی تخیلی است. آنچه برای ما یقینی است این است که در گذشته موجوداتی زندگی می کرده اند ؛ و برخی از آنها شبیه هم بوده اند ؛ ولی ما از هیچ راه علمی و تجربی نمی توانیم به دست آوریم که حتما بعضی از این موجودات مشابه ، از بعض دیگر مشتق شده اند. چون ما تنها خود فسیلها و تشابه آنها را می بینیم نه تبدیل شدن آنها به همدیگر را ؛ و لازمه ی تشابه بین دو موجود ؛ ارتباط آنها باهم نیست. اگر لازمه ی تشابه دو موجود زنده ، ارتباط تکاملی آنها با همدیگر بود ، در آن صورت می توانستیم با یقین حکم کنیم که هر دو انسان شبیه به هم ، فرزندان دوقلوی یک پدر و مادرند. امّا روشن است که چنین حکمی عقلانی نیست. آیا با دیدن دو انسان بسیار شبیه به هم می توان به طور قطع و یقین گفت که آن دو ، فرزندان دوقلوی یک پدر و مادرند؟ بلی از نظر روانشناختی ما یقین می کنیم که این دو نفر فرزندان دوقلو ی یک پدر و مادرند ؛ ولی از نظر منطقی چنین یقینی حاصل نمی شود. چون دو نفر که شباهت بسیار زیادی به هم دارند ، ممکن است در عالم واقع ، هیچ رابطه ی فامیلی باهم نداشته باشند. لذا از شباهت فسیلها تنها می توان حدس زد که این موجودات از همدیگر مشتق شده اند ؛ و علم به دنبال یقین منطقی است نه حدس و گمان که یقین روانشناختی است.
برخی افراد کم دقّت در مقابل این سخن فیلسوفان علم جبهه گیری کرده و گفته اند: فرضیه تکامل آزمایش پذیر است. مگر نمی بینید که فسیل شناسها فسیل موجودات مشابه را با روش علمی پیدا کرده اند؟
به اینها باید گفت: ادّعای فرضیه تکامل ، وجود موجوداتی در گذشته یا وجود شباهت بین آنها نیست ، تا یافته شدن این موجودات شبیه به هم ادّعای آنها را اثبات کند. ادّعای فرضیه تکامل این است که موجودات پستتر به مرور زمان تبدیل به موجودات کاملتر می شوند. پس باید این تبدیل را با آزمایش ثابت کنند. چون صرف شباهت ، تبدیل را ثابت نمی کند. از کجا معلوم ؛ شاید موجودات به صورت دفعی به وجود آمده اند ، ولی به وجود آورنده ی آن موجودات ، آنها را شبیه به هم آفریده است.
خصوصیت دوم یک فرضیه ی تجربی ، خاصیت پیش بینی کنندگی آن است ؛ یعنی یک فرضیه ی علمی باید بتواند با فرمولهای خود و با در دست داشتن پارامترهای موجود در زمان حال ،اتفاقات بعدی را پیش بینی کند. مثلا بر اساس قانون جاذبه عمومی نیوتن ، می توان از مطالعه ی وضع فعلی خورشید و زمین و ماه ، پیش بینی کرد که در چه روزی و چه ساعتی و چه دقیقه و ثانیه ای کسوف رخ خواهد داد . ولی با فرضیه ی تکامل داروین نمی توان پیش بینی کرد که مثلا صدمیلیون سال بعد موجودات زنده ی فعلی به چه صورتی درخواهند آمد. مثلا این فرضیه نمی تواند به طور قطع پیش بینی کند که آیا گردن زرّافه در صد میلیون سال دیگر باز درازتر خواهد شد یا نه ؟ اگر فرضیه ی تکامل انواع ، یک قانون علمی بود باید با بررسی وضع فعلی موجودات زنده می توانست آینده ی آنها را پیش بینی کند ؛ همانطور که نظریه جاذبه عمومی نیوتن با بررسی وضع فعلی سیارات می تواند موقعیت آنها را در زمان آینده پیش بینی نماید.
خاصیت سوم یک فرضیه ی علمی ، خاصیت ابطال پذیری است ؛ یعنی یک فرضیه ی علمی باید بگوید که در چه شریطی ابطال می شود. مثلا نظریه ی جاذبه عمومی نیوتن می گوید که اگر ماده ای پیدا شود که جذب مواد دیگر نشود و عدم جذب آن نیز ناشی از یک نیروی مزاحم نباشد در آن صورت قانون جاذبه عمومی از عمومیت افتاده و نقض می شود. یا نظریه نسبیت خاصّ اینشتین مدّعی است که اگر ذره ای مادّی یافت شود که سرعت آن بالاتر از سرعت نور باشد در آن صورت ، نظریه نسبیت خاصّ باطل می شود. یعنی از خصوصیات نظریه ی علمی یکی هم این است که بتواند موارد نقض خود را بیان کند. اگر نظریه ای چنین نباشد آن نظریه توتولوژیک خواهد بود ؛ و فرضیه تکامل انواع داروین ، یک فرضیه توتولوژیک است ؛ یعنی با هر فرضی سازگار است ؛ و نمی گوید که در چه شرایطی ابطال می شود . مثلا زرّافه الآن گردن دراز است ؛ فرضیه تکامل مدّعی است که شرایط ویژه ای باعث گردن دراز شدن زرّافه شده است. اگر گردن زرّافه کوتاه بود باز فرضیه تکامل می گفت که شرایط ویژه ای باعث کوتاهی گردن آن شده است. لذا این فرضیه نمی گوید که چرا موجودات ، چنین هستند که می بینیم ؛ بلکه می گوید چون موجودات چنین هستند پس در گذشته چنان بوده اند ؛ آن هم با حدس و گمان مبتنی بر یافته های فسیل شناسان ، نه بر اساس مشاهده ی واقعی و تجربه.
البته از خود داروین منقول است که نقطه ی ابطال فرضیه خود را بیان داشته است. وی گفته: اگر موجودی زنده یافت شود که پیچیدگی ساختار آن از طریق انتخاب اصلح قابل توجیه نباشد آن موقع فرضیه تکامل انواع مردود خواهد بود.
بر همین اساس عدّه ای از دانشمندان به دعوت دانشمندی به نام پروفسور مایکل بهه در منطقه ای به نام پهارادونز گرد آمدند تا ببینند آیا می توانند چنین موجودی بیابند یا نه؟
وی طی تحقیقاتی به نوعی باکتری برخورد نمود که با چرخاندن تاژک انتهایی خود حرکت می کند. او از خود پرسید که آیا این ماشین چرخنده امکان پیدایش تکاملی را دارد یا نه؟ او این موتور باکتری را دقیقاً مورد بررسی قرار داد و به این نتیجه رسید که این موتور از راه تکامل محال است نمودار شود. دانشمندانی هم که با وی همفکری نموده بودند همین نظر را تأیید کردند. آنگاه وی تحقیقات خود و همکارانش را در کتابی به نام جعبه ی سیاه داروین منتشر ساخت. امّا انتشار این کتاب باعث شد که موقعیت شغلی او نیز به خطر بیفتد. چون این فرضیه در کشورهای غربی صرفاً یک فرضیه علمی نیست بلکه نوعی جهان بینی مکتبی است که فلسفه های سیاسی غرب بر آن مبتنی گشته اند. لذا نظام حاکم بر غرب ، ویرانی این نظریه را ویرانی خود می داند. آنها قاعده ی انتخاب اصلح داروین را حتّی به نظام سیاسی و اقتصادی خود نیز سرایت داده و می گویند: کشوری حقّ بقا دارد که از حیث سیاسی و نظامی و اقتصادی قویتر باشد. لذا شعارشان این است: « حقّ با کسی است که تواناتر است ».
بر اساس کتاب جعبه سیاه داروین (Darwins Black Box) فیلمی مستند با عنوان « کشف راز حیات » نیز تهیه شده. این فیلم مستند ، که توسّط موسسه آموزشی امام خمینی(ره) به فارسی دوبله گردیده ، بیانگر نظرات دانشمندانی است که فرضیه تکامل داروین را به چالشی سخت و علمی کشیده اند.
بنابر این فرضیه تکامل انواع ، هنوز قطعیت علمی که سهل است ،به حدّ یک نظریه علمی ـ تجربی هم نرسیده است. لذا این فرضیه در بین دانشمندان غربی هم منتقدین زیادی دارد؛ لکن فرهنگ و سیاست سکولار غربی بر آن است که این فرضیه را به عنوان یک نظریه علمی به خورد بشریت دهد. چرا که این فرضیه می تواند پایه ی مناسبی برای چنان فرهنگ و سیاستی باشد ؛ چون بنا به اصل انتخاب اصلح که در این فرضیه وجود دارد ؛پیام آن در نظام سیاسی این است که : « حق با قویتر است ؛ و بقا با آن کسی است که قویتر باشد» یعنی هر که اقتصاد قویتری دارد باقی می ماند ؛ هر که بمب اتمی دارد باقی می ماند و …. که اینها همان شعار کشورهای غربی است. در حالی که دیدیم شوروی سابق همه ی اینها را داشت ولی سرنگون شد ؛ امّا کشورهای بسیار ضعیفتر از آن باقی ماندند. همچنین این فرضیه در حقیقت مدرک علمی اومانیسم می باشد که ریشه ی مکتبهای فرهنگی ، اجتماعی و روانشناسی غربی است. انسان در این مکاتب ، انسانی است بریده از خدا و بریده از قداست و بریده از ملکوت ؛ و فرضیه تکامل بهترین وسیله است برای ترسیم چنین انسانی. لذا غربی ها در حقیقت با این فرضیه می خواهند اباء و اجداد مکاتب خودشان را اثبات نمایند.
ــ اشکالات نقضی فرضیه تکامل داروین:
۱- گفته شد که مدعای فرضیه تکامل در مورد موجودات بزرگ و پرسلولی مثل حشرات و پرندگان و… قابل آزمایش نیست ؛ چرا که اوّلاً به ادعای این فرضیه ، این روند ، میلیونها سال طول کشیده است ؛ و ثانیا میلیونها عامل بر آن تاثیر داشته اند که عملاً نمی توان همه را مشخص نمود . اما ادعای این فرضیه در دو مورد قابل آزمایش است ؛ ۱) در مورد چگونگی تبدیل مواد شیمیایی ــ مثلا اسیدهای آمینه ــ به موجودات زنده. ۲) در مورد چگونگی تبدیل تک سلولی ها به موجودات پر سلولی .
ما در جهان امروز هم مواد شیمیایی تشکیل دهنده ی موجودات زنده را در اختیار داریم ، هم تک سلولی ها را . همچنین می دانیم که شرایط تبدیل این ترکیبات شیمیایی به تک سلولی ها و شرایط تبدیل تک سلولی ها به پر سلولی ها محدود و قابل مشابه سازی در آزمایشگاهند. بنابراین ، اگر فرضیه ی تکامل داروین درست است ، پس باید بتوان در این دو مورد آن را در آزمایشگاه به اثبات رساند ؛ در حالی که هیچ دانشمندی تا به حال نتوانسته است یک تک سلولی کامل را از ترکیبات شیمیایی بدست آورد ؛ یا نشان دهد که از ترکیب طبیعی چند تک سلولی یک چند سلولی درست می شود. البته دقّت شود که برخی توانسته اند با ترکیب تک سلولی ها ، تک سلولی جدیدی به وجود آورند ؛ لکن اینها با مهندسی ژنتیک است و هزاران فرسخ فاصله دارد با آنچه گفته شد.
۲- هم اکنون موجودات زنده ای در روی زمین زندگی می کنند که در زمان دایناسورها و بلکه قبل از آنها نیز به همین شکل کنونی وجود داشته اند ؛ و فسیلهای آنها که از زمان دایناسور ها به دست آمده است ، نشان می دهد که در طی این میلیونها سال هیچ تغییری نکرده اند. از جمله ی این موجودات می توان اشاره نمود به : ماهی خاویاری ، خرچنگ نعل اسبی ، نوعی از سرپایان به نام ناتیلوس ، پلاتیپوس ، اوپاسوم ، کروکودیل ، تواتارا ، اوکاپی ، لامپری ، کوالاکانت ، گینگو ، قلاب ماهی خون آشام ، کوسه ی مزی و … .
فرضیه تکامل از توجیه این امر که چرا این موجودات در طی میلیونها سال تغییر نکرده اند عاجز است ؛ در حالی که در این مدت شرائط زندگی این موجودات تغییرات بسیاری کرده است. برخی از این موجودات حتّی قبل از دایانوسورها نیز بر پهنه ی زمین بوده اند ولی استخوانهای امروزی آنها عین فسلیهای اجداد خودشان است.
۳- فرضیه تکامل انواع، مدعی است که بنا به اصل تنازع بقا یا انتخاب اصلح ، همواره آن موجودی به حیات خود ادامه خواهد داد که از دیگر رقبای خود در حیات قویتر و با طبیعت سازگارتر است . یافته های فسیل شناسان ، نشان داده است که قبل از نسل انسان و میمون (شامپانزه) نسلی می زیسته است که از نظر مغزی کاملتر از میمون ولی ناقصتر از انسان بوده است ؛ فرضیه تکامل مدعی است که برخی از این موجودات در شرایط خاصی تبدیل به میمون شده اند و برخی دیگر در شرایط خاص دیگری تبدیل به انسان شده اند؛ حال سوال این است که چرا این موجود انسان نما ، مغز متکامل خود را از دست داده و تبدیل به میمون شده است ؛ چگونه است که این موجود با آن مغز کاملتر از مغز میمون ،نتوانسته است به حیات خود ادامه دهد ولی میمونی که ناقصتر از او بوده توانسته است به حیات خود ادامه دهد. طبق اصل انتخاب اصلح همواره عامل مثبت می ماند و عامل منفی از بین می رود . آیا باهوش بودن برای حفظ حیات عامل منفی بود ؟ شکی نیست که هوش ، قویترین عامل بقا است .بنابر این ، اصل تنازع بقا یا اصل انتخاب اصلح نمی تواند اصلی کلّی باشد.مشابه این مثال در طبیعت به اندازه ای زیاد است که خارج از حدّ شمارش است. برای مثال چگونه سگ پاکوتا یا سگ پشمالوی فانتزی ، که نه سرعت زیادی دارند ، نه قدرت زیادی و نه دیگر خصوصیات یک حیوان شکارچی را ، باقی مانده اند ولی بسیاری از فامیلهای آنها که شکارچیان قابلی بوده اند منقرض شده اند. فرضیه ی تکامل در جواب این سوال می گوید: حتماً این موجوداتِ باقی مانده خصوصیات ویژه ای داشته اند که باعث بقاء آنها شده است. امّا قادر نیست بگوید که این خصوصیات ویژه چیستند.
۴- بین موجودات زنده تفاوت مغزی و هوشی چندانی ملاحظه نمی شود ؛ مثلا شامپانزه که بعد از دلفینها کاملترین مغز را بین حیوانات دارد ، تنها اندکی از یک نوع میمون دیگر به نام اورانگوتان ، باهوشتر است ؛ اورانگوتان نیز تنها کمی از باهوشترین حیوان قبل از خود ــ در رتبه هوشی ــ باهوشتر است و … . امّا بین انسان و شامپانزه ، فاصله هوشی ، به شدت زیاد است ؛ میمون اعداد کوچک(اعداد یک رقمی) را می شناسد ؛ اما انسان ، دم از بی نهایتها می زند . میمونها برای ارتباط باهمدیگر تنها چند علامت محدود دارند ؛ و زبان به معنی واقعی کلمه در آنها وجود ندارد ؛ در حالی که انسانها با میلیونها واژه و با هزاران زبان و لهجه با همدیگر سخن می گویند. قدرت کشف و اختراع میمونها نیز با انسان قابل مقایسه نیست . همچنین هنر و اخلاق و عقیده و آرمان و … همگی اموری مختص انسانند. حال سوال این است که این فاصله عمیق بین انسان و حیوان چگونه به وجود آمده است؟ فرضیه تکامل انواع داروین ، قادر به جواب گویی به این سوال نیست. لذا برخی از اندیشمندان ، انسان را از پدیده ی تکامل استثناء کرده و گفته اند : فرضیه تکامل فقط شامل حیوانات می شود ؛ و خلقت انسان از خلقت دیگر موجودات جداست. برخی نیز گفته اند مغز انسانهای بدوی ناقصتر از انسان فعلی بوده است ؛ و به مغز میمونها نزدیکتر بوده است ؛ امّا یافته های فسیل شناسان نشان داده است که اندازه ی مغز انسانهای غارنشین هفت هزار سال قبل با مغز انسانهای فعلی تفاوتی نداشته است. همچنین جدیدترین یافته ها نشان می دهد که بین انسان فعلی و انسان نماهای قبل از ما (انسان نئاندرتال) هیچ رابطه ژنتیکی وجود ندارد.
۵٫ در زمان اجداد زرّافه ها حیوانات زیادی بودند که از برگ درختان تغذیه می کردند پس چرا آنها در رقابت با زرّافه ها از بین نرفتند ؛ یا چرا آنها نیز گردن دراز نشدند؟
۶٫ برخی از حیوانات ، باکره زا هستند ؛ یعنی خودشان ، هم نر هستند هم ماده ؛ ولی اکثر حیوانات نر و ماده ی جدا از هم دارند ؛ چرا طبیعت که می توانست روش باکره زایی را برگزیند آن را در اکثر حیوانها برنگزید ؛ و چرا فقط در برخی برگزید. در حالی که حیوانات باکره زا شانس بقاء بیشتری دارند.
و …

هـ . مطلبی از المیزان (علّامه طباطبایی)

گفتارى در عمر صنف انسان و انسانهاى اولیه‏
در تاریخ یهود آمده است که: عمر نوع بشر از روزى که در زمین خلق شده تا کنون، بیش از حدود هفت هزار سال نیست که اعتبار عقلى هم کمک و مساعد این تاریخ است، براى اینکه اگر ما از نوع بشر یک انسان مرد و یک زن را که با هم زن و شوهر باشند فرض کنیم که در مدتى متوسط نه خیلى طولانى و نه خیلى کوتاه با هم زندگى کنند، و هر دو داراى مزاجى معتدل باشند، و در وضع متوسطى از حیث امنیت و فراوانى نعمت و رفاه و مساعدت و … و همه عوامل و شرایطى که در زندگى انسان مؤثرند قرار داشته باشند و از سوى دیگر فرض کنیم این دو فرد در اوضاعى متوسط توالد و تناسل کنند، و باز فرض کنیم که همه اوضاعى که در باره آن دو فرض کردیم در باره فرزندان آن دو نیز محقق باشد، و فرزندانشان هم از نظر پسرى و دخترى بطور متوسط به دنیا بیایند، خواهیم دید که این انسان که در آغاز فقط دو نفر فرض شده بودند، در یک قرن یعنى در رأس صد سال عددشان به هزار نفر مى‏رسد، در نتیجه هر یک نفر از انسان در طول‏
__________________________________________________
(۱) و پروردگارت بر هر چیزى نگهبان و رقیب است. سوره سبأ آیه: ۲۱٫ […..] (۲) اللَّه بر آنان حفیظ است و تو گماشته و وکیل بر آنان نیستى. سوره شورا آیه: ۶٫
(۳) پروردگارت شلاق عذاب را بر سرشان فرود آورد، که پروردگار تو هر آینه در کمین است. سوره فجر آیه: ۱۴٫
ترجمه المیزان، ج‏۴، ص: ۲۲۲
صد سال پانصد نفر مى‏شود. آن گاه اگر عوامل تهدیدگر را که با هستى بشر ضدیت دارد (از قبیل بلاهاى عمومى، یعنى سرما، گرما، طوفان، زلزله، قحطى، و با، طاعون، خسف، زیر آوار رفتن، جنگهاى خانمان برانداز و سایر مصائب غیر عمومى که احیانا به تک تک افراد مى‏رسد) در نظر بگیریم و از آن آمار که گرفتیم سهم این بلاها را کم کنیم، و در این کم کردن حد اکثر را در نظر بگیریم یعنى فرض کنیم که بلاهاى نامبرده از هر هزار نفر انسان نهصد و نود و نه نفر را از بین ببرد، و در هر صد سال که بر حسب فرض اول در هر نفر هزار نفر مى‏شوند، غیر از یک نفر زنده نماند.
و به عبارت دیگر: عامل تناسل که باید در هر صد سال دو نفر را هزار نفر کند تنها آن دو را سه نفر کند، و از هزار نفر تنها یک نفر بماند، آن گاه این محاسبه را به طور تصاعدى تا مدت هفت هزار سال یعنى هفتاد قرن ادامه دهیم، خواهیم دید که عدد بشر به دو بلیون و نیم مى‏رسد، و این عدد همان عدد نفوس بشر امروزى است، که آمارگران بین المللى آن را ارائه داده‏اند.
پس اعتبار عقلى هم همان را مى‏گوید که تاریخ گفته است، و لیکن دانشمندان طبقات الارض و به اصطلاح ژئولوژى معتقدند که عمر نوع بشرى بیش از ملیونها سال است، و بر این گفتار خود ادله‏اى از فسیل‏هایى که آثارى از انسانها در آنها هست، و نیز ادله‏اى از اسکلت سنگ شده خود انسانهاى قدیمى آورده‏اند، که عمر هر یک از آنها به طورى که روى معیارهاى علمى خود تخمین زده‏اند بیش از پانصد هزار سال است.
این اعتقاد ایشان است لیکن ادله‏اى که آورده‏اند قانع کننده نیست، دلیلى نیست که بتواند اثبات کند که این فسیل‏ها، بدن سنگ شده اجداد همین انسانهاى امروز است، و دلیلى نیست که بتواند این احتمال را رد کند که این اسکلت‏هاى سنگ شده مربوط است به یکى از ادوارى که انسانهایى در زمین زندگى مى‏کرده‏اند، چون ممکن است چنین بوده باشد، و دوره ما انسانها متصل به دوره فسیل‏هاى نامبرده نباشد، بلکه انسانهایى قبل از خلقت آدم ابو البشر در زمین زندگى کرده و سپس منقرض شده باشند، و همچنین این پیدایش انسانها و انقراضشان تکرار شده باشد، تا پس از چند دوره نوبت به نسل حاضر رسیده باشد.
و اما قرآن کریم بطور صریح متعرض کیفیت پیدایش انسان در زمین نشده، که آیا ظهور این نوع موجود (انسان) در زمین منحصر در همین دوره فعلى است که ما در آن قرار داریم، و یا دوره‏هاى متعددى داشته، و دوره ما انسانهاى فعلى آخرین ادوار آن است؟.
هر چند که ممکن است از بعضى آیات کریمه قرآن استشمام کرد که قبل از خلقت آدم ابو البشر ع و نسل او انسانهایى دیگر در زمین زندگى مى‏کرده‏اند، مانند آیه شریفه: وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ ترجمه المیزان، ج‏۴، ص: ۲۲۳
لِلْمَلائِکَهِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَهً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یفْسِدُ فِیها وَ یسْفِکُ الدِّماءَ
«۱» که از آن بر مى‏آید قبل از خلقت بنى نوع آدم دوره دیگرى بر انسانیت گذشته، که ما در تفسیر همین آیه به این معنا اشاره کردیم.
بله در بعضى از روایات وارده از ائمه اهل بیت علیهم السلام مطالبى آمده که سابقه ادوار بسیارى از بشریت را قبل از دوره حاضر اثبات مى‏کند، و ان شاء اللَّه بزودى در بحث روایى، روایات نامبرده از نظر خوانندگان خواهد گذشت.
گفتارى پیرامون منتهى شدن نسل حاضر به آدم ع و همسرش‏
چه بسا گفته باشند که اختلاف رنگ پوست بدن انسانها که عمده آن سفیدى در نقاط معتدله از آسیا و اروپا و سیاهى در ساکنان آفریقاى جنوبى، و زردى در ساکنان چین و ژاپن، و سرخى در هنود آمریکائیان مى‏باشد حکم مى‏کند به اینکه هر یک از این نسل‏ها به مبدئى منتهى شود که غیر از مبدأ آن دیگرى است، چون اختلاف رنگها از اختلاف طبیعت خونها ناشى مى‏شود، و بنا بر این مبدأ مجموع افراد بشر نمى‏تواند کمتر از چهار نوع زن و شوهر باشد چرا که چهار نوع رنگ بیشتر وجود ندارد (و از یک نوع زن و شوهر چهار نوع انسان منشعب نمى‏شود، پس فرضیه آدم و حوا قابل قبول نیست).
و چه بسا بر نظریه خود استدلال نیز کرده باشند به اینکه: همه مى‏دانیم قاره آمریکا در قرون اخیر کشف شد، (که کریستف‏کلمب فرانسوى آن را کشف کرد)، و وقتى کشف کرد سرخ پوستان را در آنجا دید، با اینکه همه مى‏دانیم سرخ‏پوستان هیچ ارتباط و اتصالى با سایر سکنه دنیا نداشتند و نمى‏شود احتمال داد که ساکنان نیم کره شرقى دنیا با فاصله بسیار زیادى که با آنان داشتند ریشه و منشا واحدى داشته باشند و همه به یک پدر و یک مادر منتهى شوند، و لیکن هر دو دلیل علیل و محل خدشه است.
اما مساله اختلاف خونها و به دنبالش اختلاف رنگها هیچ دلالتى بر نظریه آنان ندارد، براى اینکه بحث‏هاى طبیعى امروز اساس خود را بر این پایه نهاده که انواع کائنات در حال تطور و تحولند و با چنین مبنایى چگونه اطمینان پیدا مى‏شود به اینکه اختلاف خونها و به‏
__________________________________________________
(۱) و زمانى که پروردگارت به فرشتگان فرمود: مى‏خواهم در زمین جانشینى بگذارم، گفتند باز در زمین کسانى مى‏گذارى که در آن فساد کنند و خونها بریزند؟. سوره بقره آیه: ۳۰٫
ترجمه المیزان، ج‏۴، ص: ۲۲۴
دنبالش اختلاف رنگها مستند به تطور در این نوع نباشد؟ با اینکه این دانشمندان جزم و قطع دارند بر اینکه تطور و تحول در بسیارى از انواع جانداران از قبیل اسب و گوسفند و فیل و غیر آن واقع شده و این بحث و فحص سرانجام به آثارى باستانى و تحت الارض بسیارى برخورده که کشف مى‏کند چنین تطورى واقع شده علاوه بر اینکه علماى امروز هیچ اعتنایى به اختلاف رنگها نداشته، در جرائد مى‏خوانیم که در این ایام در انگلستان جمعى از دکترهایى که خود را طبیب مى‏دانند در این صدد بر آمده‏اند که فرمولى تهیه کنند که رنگ پوست بدن انسان را تغییر دهند، مثلا سیاه آن را به سفید مبدل سازند. و اما مساله وجود انسانهاى سرخ‏پوست در ما وراى بحار با اینکه همین طبیعى دانان مى‏گویند که تاریخ بشریت از میلیونها سال تجاوز مى‏کند هیچ چیزى را اثبات نمى‏کند، این تاریخ نقلى است که عمر بشر را، شش هزار سال و اندى مى‏داند، و وقتى مطلب از این قرار باشد چه مانعى دارد که در قرون قبل از تاریخ حوادثى رخ داده باشد و قاره آمریکا را از سایر قاره‏ها جدا کرده باشد، هم چنان که آثار باستانى ارضى بسیارى دلالت دارد بر اینکه دگرگونگیهاى بسیارى در اثر مرور زمان در سطح کره زمین رخ داده، دریاها خشکى و خشکى‏ها دریا شده، و بیابانها کوه و کوه‏ها مسطح و از همه اینها مهم‏تر اینکه دو قطب شمال و جنوب و منطقه‏هاى زمین دگرگون گشته، دگرگونى‏هایى که علوم طبقات الارض و هیات و جغرافیا آن را شرح داده است، و با این حرفها و نظریه‏ها دیگر دلیلى براى آقایان باقى نمى‏ماند مگر صرف استبعاد اینکه آمریکایى سرخ پوست، با چینى زردپوست در یک پدر و یک مادر مشترک باشند.
و اما قرآن کریم ظاهر قریب به صریحش این است که نسل حاضر از انسان از طرف پدر و مادر منتهى مى‏شود به یک پدر (بنام آدم) و یک مادر (که در روایات و در تورات به نام حوا آمده) و این دو تن، پدر و مادر تمامى افراد انسان است، هم چنان که آیات زیر بر این معنا دلالت مى‏کند: وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طِینٍ ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَهٍ مِنْ ماءٍ مَهِینٍ «۱».
إِنَّ مَثَلَ عِیسى‏ عِنْدَ اللَّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ کُنْ فَیکُونُ «۲».
__________________________________________________
(۱) و خلقت انسان را از گل آغاز کرد، سپس نسل او را از چکیده آبى بى مقدار بیافرید. سوره سجده: ۸٫
(۲) محققا وضع عیسى نزد خدا نظیر وضعى است که آدم داشت و خدا او را از خاک خلق نموده سپس خطاب به خاک فرمود باش و خاک آدم شد. سوره آل عمران آیه: ۵۹٫
ترجمه المیزان، ج‏۴، ص: ۲۲۵
وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَهِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَهً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یفْسِدُ فِیها وَ یسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ، قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ، وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها «۱» إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَهِ إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِینٍ فَإِذا سَوَّیتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ «۲».
بطورى که ملاحظه مى‏کنید آیاتى که نقل شد شهادت مى‏دهند بر اینکه سنت الهى در بقاى نسل بشر این بوده که از راه ساختن نطفه این بقا را تضمین کند، و لیکن این خلقت با نطفه بعد از آن بود که دو نفر از این نوع را از گل بیافرید، و او آدم و پس از او همسرش بود که از خاک خلق شدند (و پس از آنکه داراى بدنى و جهازى تناسلى شدند فرزندان او از راه پدید آمدن نطفه در بدن آدم و همسرش خلق شدند) پس در ظهور آیات نامبرده بر اینکه نسل بشر به آدم و همسرش منتهى مى‏شوند جاى هیچ شک و تردیدى نیست، هر چند که مى‏توان (در صورت اضطرار) این ظهور را تاویل کرد.
و چه بسا گفته باشند که: مراد از آدم که در آیات مربوط به خلقت بشر، نامش ذکر شده، آدم نوعى است، نه یک فرد معینى از بشر، گویى که مطلق انسان از این جهت که خلقتش منتهى به مواد زمین است، و از این جهت که به امر تولید مثل پرداخته، آدم نامیده شده، و چه بسا که این احتمال خود را به ظاهر آیه زیر مستند کرده باشند، که مى‏فرماید: وَ لَقَدْ خَلَقْناکُمْ ثُمَّ صَوَّرْناکُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِکَهِ اسْجُدُوا لِآدَمَ «۳» چون این آیه از این اشاره خالى نیست که فرشتگان مامور شده‏اند براى کسى سجده کنند که خداى تعالى با خلقت او و تصویرش آماده سجده‏اش کرده است و آیه شریفه فرموده او شخص معین نبوده، بلکه جمیع افراد بشر بوده است، چون فرموده:
شما را خلق کردیم و سپس صورتگرى نمودیم … و همچنین در آیه دیگر فرموده: قالَ یا إِبْلِیسُ ما مَنَعَکَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِیدَی … قالَ أَنَا خَیرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ، … قالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِینَّهُمْ أَجْمَعِینَ إِلَّا عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ «۴» نخست سخن از خلقت یک‏
__________________________________________________
(۱) سوره بقره آیه: ۳۰- ۳۱ ترجمه در دو صفحه قبل گذشت‏
(۲) آن زمان که پروردگارت به ملائکه گفت: بشرى از گل خواهم آفرید: چون از خلقتش به پرداختم، و از روح خود در او دمیدم همه برایش به سجده بیفتید. سوره ص آیه: ۷۱
(۳) با اینکه ما شما را نخست خلق کردیم. و سپس صورتگرى نمودیم، آن گاه به فرشتگان گفتیم به آدم سجده کنید. سوره اعراف آیه: ۱۱
(۴) سوره ص آیه: ۸۳
ترجمه المیزان، ج‏۴، ص: ۲۲۶
فرد دارد، مى‏فرماید: اى ابلیس چه چیز تو را باز داشت از اینکه سجده کنى براى کسى که من او را به دست خود خلق کردم؟ … ابلیس گفت: من از او شریف‏ترم، چرا که مرا از آتش و او را از گل آفریدى و در آخر از همان یک فرد تعبیر به جمع کرده مى‏فرماید: ابلیس گفت:
به عزتت سوگند که همه آنان را گمراه خواهم کرد، مگر بندگان مخلصت را.
لیکن این احتمال قابل قبول نیست، و اشکالهاى زیر آن را رد مى‏کند، نخست اینکه مخالف ظاهر آیاتى است که نقل کردیم، و دوم اینکه مخالف صریح آیه‏اى است که در دنبال نقل داستان خلقت آدم و سجده ملائکه و خوددارى ابلیس از آن- در سوره اعراف- آمده و فرموده: یا بَنِی آدَمَ لا یفْتِنَنَّکُمُ الشَّیطانُ کَما أَخْرَجَ أَبَوَیکُمْ مِنَ الْجَنَّهِ ینْزِعُ عَنْهُما لِباسَهُما لِیرِیهُما سَوْآتِهِما «۱».
چون ظهور این آیه در اینکه آدم شخصى معین بوده و در بهشت بسر مى‏برده و شیطان، او و همسرش را فریب داده، جاى تردید نیست.
سوم مخالفتش با ظاهر آیه زیر است که مى‏فرماید: وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَهِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ قالَ أَ أَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِیناً قالَ أَ رَأَیتَکَ هذَا الَّذِی کَرَّمْتَ عَلَی لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلى‏ یوْمِ الْقِیامَهِ لَأَحْتَنِکَنَّ ذُرِّیتَهُ إِلَّا قَلِیلًا «۲».
و چهارم مخالفتش با ظاهر آیه مورد بحث است که مى‏فرماید: یا أَیهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَهٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالًا کَثِیراً وَ نِساءً …، به همان بیانى که در تفسیرش گذشت.
پس همه این آیات- بطورى که ملاحظه مى‏فرمائید- با این معنا که جنس بشر به اعتبارى آدم نامیده شود و یک فرد از این جنس هم به اعتبارى دیگر آدم خوانده شود نمى‏سازد و نیز با این معنا که خلقت بشر به اعتبارى به تراب نسبت داده شود و به اعتبارى دیگر به نطفه، هیچ سازگارى ندارد، مخصوصا آیه شریفه: إِنَّ مَثَلَ عِیسى‏ عِنْدَ اللَّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ کُنْ فَیکُونُ … «۳» که صریح در این است که خلقت آدم مانند خلقت عیسى و
__________________________________________________
(۱) اى بنى آدم زنهار که شیطان شما را دچار فتنه نسازد، هم چنان که پدر و مادرتان را از بهشت بیرون کرد و لباسشان را از تنشان کند، تا عورتشان نمودار شود. سوره اعراف آیه: ۲۷
(۲) و آن زمان که به ملائکه گفتیم بر آدم سجده کنید، پس همگى سجده کردند مگر ابلیس، که گفت: آیا بر کسى سجده کنم که تو او را از گل آفریدى؟ و اضافه کرد: به من بگو آیا این موجود خاکى را بر من برترى داده‏اى؟ اى خدا اگر تا قیامت عمرم دهى ذریه و نسل او را از راه بدر خواهم کرد، مگر اندکى از آنان را. سوره اسرا آیه ۶۲٫
(۳) سوره آل عمران آیه ۵۹٫
ترجمه المیزان، ج‏۴، ص: ۲۲۷
خلقت عیسى مانند خلقت آدم خلقتى استثنایى است و اگر منظور از کلمه آدم آدم نوعى بود، دیگر تشبیه خلقت عیسى به آن معنا نداشت، چون خلقت عیسى خارق العاده بود و خلقت نوع بشر بطور عادى است و صاحبان این احتمال از نظریه از حد اعتدال و میانه‏روى به حد تفریط گرائیده‏اند، هم چنان که زین العرب یکى از علماى اهل سنت به سوى افراط گرائیده و گفته است اعتقاد به خلقت بیش از یک آدم، کفر است (یعنى آن قدر پاى بند به فردیت شخص آدم شده که حاضر نیست آدم‏هاى متعدد در نسل‏هاى متعدد را بپذیرد، با اینکه طبق روایات و نیز کشفیات اخیر آدم‏هاى بسیارى بوده‏اند که هر یک سر سلسله نسل خود به شمار مى‏آیند).

انسان نوعى است مستقل (نه تحول یافته از نوعى دیگر نظیر میمون)
آیاتى که گذشت براى اثبات این مطلب کافى است و نیازى به دلیل دیگر نیست، براى اینکه همه آنها، نسل بشر متولد شده از نطفه را منتهى به دو فرد از انسان به نام آدم و همسر او (حوا) مى‏دانند و در باره خلقت آن دو صراحت دارند به اینکه: از تراب بوده (در نتیجه جز این را نمى‏توان به قرآن کریم نسبت داد که) پس انسانیت منتهى به این دو تن است و این دو تن هیچ اتصالى به مخلوقات قبل از خود و هم جنس و مثل خود نداشتند، بلکه بدون سابقه حادث شده‏اند.
و آنچه امروز نزد دانشمندان زیست‏شناس در باره طبیعت انسان شایع است این است که اولین فرد انسان فردى تکامل یافته بوده، یعنى در آغاز انسان نبوده بعد در اثر تکامل انسان شده است، و مخصوصا این فرضیه: یعنى اینکه: انسان قبلا یک فرد حیوان بود و با تکامل انسان شد هر چند بطور قطع مورد قبول و اتفاق همه دانشمندان نیست و به اشکالهاى بسیارى برخورده و بصورتهاى مختلف بر آن اعتراض کرده‏اند، و لیکن اصل فرضیه، یعنى اینکه انسان حیوانى بوده، و در اثر تکامل انسان شده، مطلبى است مورد تسلیم و قبول همه و تمام مسائل و بحثهایى را که در باره طبیعت انسان کرده‏اند بر اساس این فرضیه بنا نهاده‏اند چون تفصیل فرضیه آنان بدین قرار است که: زمین (که یکى از ستارگان سیار است) در آغاز قطعه‏اى جدا شده از خورشید بوده، و از آن منشعب شده، و در آن ایام در حال اشتعال و چون فلزات ذوب شده مایع بوده، و به تدریج و در تحت عواملى شروع به سرد شدن کرده، و پس از سرد شدن باران‏هاى سهمگینى بر آن باریده و سیل‏هاى مهیبى بر روى آن جریان یافته، و از تجمع آن سیل‏ها در ترجمه المیزان، ج‏۴، ص: ۲۲۸
نقاط گود زمین دریاها پدید آمده، و سپس ترکیبات آبى و زمینى پدیدار گشته، و پس از آن گیاهان آبى و بعد از تکامل یافتن گیاهان و مشتمل شدنش بر جرثومه‏هاى حیات، ماهى و سایر حیوانات آبى پدید آمده، و آن گاه ماهى بال دار پیدا شده که هم در آب زندگى مى‏کرده و هم در خشکى، و آن گاه حیوانات صحرایى و در آخر انسان موجود گشته، و همه این تحولات از راه تکامل صورت گرفته، تکاملى که بر ترکیبات موجود زمین در مرتبه سابق عارض، گشته، به این معنا که ترکیب موجود در زمین، با تکامل از صورتى به صورت دیگر در آمده، نخست گیاه پیدا شده، و بعد حیوان آبى و آن گاه حیوان ذو حیاتین، و سپس حیوان صحرایى و در آخر انسان.
دلیل همه اینها کمال منظمى است که در نهاد و ساختمان موجودات مشاهده مى‏شود، و پیداست که موجودات طورى منظم شده‏اند که از نقص رو به کمال بروند، تجربه‏هاى پى در پى در موارد جزئى از تطور و تحول نیز دلیل دیگر بر این معنا است.
در اینجا ممکن است سؤال شود که منظور از این فرضیه (فرضیه تطور) چه بوده؟ و با آن، چه چیز را خواسته‏اند اثبات کنند؟ جواب این است که مى‏خواسته‏اند خواص و آثارى را که قبلا در نوع انسانى نبوده و بعدا پیدا شده توجیه کنند، اما دلیل بخصوصى که فقط این فرضیه را اثبات کند و سایر فرضیه‏ها و محتملات مساله را نفى نماید نیاورده‏اند، با اینکه فرض تباین این نوع با سایر انواع فرضى است ممکن، و هیچ اشکالى متوجه آن نیست، آرى ما مى‏توانیم نوع بشرى را پدیده‏اى مستقل و غیر مربوط به سایر انواع موجودات فرض کنیم، و تحول و تطور را در حالات او بدانیم نه در ذات او، و این فرضیه علاوه بر اینکه ممکن است مطابق تجربیات نیز باشد، چون ما تجربه کرده‏ایم که تا کنون هیچ فردى از افراد این انواع به فردى از افراد نوع دیگر متحول نشده، مثلا هیچ میمون ندیده‏ایم که انسان شده باشد، بلکه تنها تحولى که مشاهده شده در خواص و لوازم و عوارض آنها است.
و بحث مفصل این مساله جاى دیگرى لازم دارد و منظور ما از این مقدار که گفتیم این بود که اشاره کنیم به اینکه فرضیه تحول انواع تنها و تنها فرضیه‏اى است که مسائل گوناگونى را با آن توجیه کنند و هیچ دلیل قاطع بر آن ندارند، پس حقیقتى که قرآن کریم بدان اشاره مى‏کند که انسان نوعى جداى از سایر انواع است، هیچ معارضى ندارد و هیچ دلیل علمى بر خلاف آن نیست.
گفتارى در کیفیت تناسل طبقه دوم از انسان [ (فرزندان بلا فصل آدم- ع-)] تناسل طبقه اول انسان، یعنى آدم و همسرش از راه ازدواج بوده است که نتیجه‏اش متولد ترجمه المیزان، ج‏۴، ص: ۲۲۹
شدن پسران و دخترانى و به عبارت دیگر خواهران و برادرانى گردیده است و در این باره بحثى نیست، بحث در این است که طبقه دوم بشر یعنى همین خواهران و برادران چگونه و با چه کسى ازدواج کرده‏اند؟ آیا ازدواج در بین خود آنان بوده و یا به طریقى دیگر صورت گرفته است؟ از ظاهر اطلاق آیه شریفه زیر که مى‏فرماید: وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالًا کَثِیراً وَ نِساءً … به بیانى که گذشت بر مى‏آید که در انتشار نسل بشر غیر از آدم و همسرش هیچ کس دیگرى دخالت نداشته، و نسل موجود بشر منتهى به این دو تن بوده و بس، نه هیچ زنى از غیر بشر دخالت داشته، و نه هیچ مردى، چون قرآن کریم در انتشار این نسل تنها آدم و حوا را مبدأ دانسته، و اگر غیر از آدم و حوا مردى یا زنى از غیر بشر نیز دخالت مى‏داشت، مى‏فرمود: و بث منهما و من غیرهما، و یا عبارتى دیگر نظیر این را مى‏آورد تا بفهماند که غیر از آدم و حوا موجودى دیگر نیز دخالت داشته و معلوم است که منحصر بودن آدم و حوا در مبدئیت انتشار نسل، اقتضا مى‏کند که در طبقه دوم ازدواج بین خواهر و برادر صورت گرفته باشد.
و اما اینکه چنین ازدواجى در اسلام حرام است و بطورى که حکایت شده در سایر شرایع نیز حرام و ممنوع بوده ضررى به این نظریه نمى‏زند، براى اینکه تحریم حکمى است تشریعى، که تابع مصالح و مفاسد است، نه حکمى تکوینى (نظیر مستى آوردن شراب) و غیر قابل تغییر، و زمام تشریع هم به دست خداى سبحان است، او هر چه بخواهد مى‏کند و هر حکمى بخواهد مى‏راند، چه مانعى دارد که یک عمل را در روزى و روزگارى جایز و مباح کند، و در روزگارى دیگر حرام نماید، در روزى که جز تجویزش چاره‏اى نیست تجویز کند و در روزگارى دیگر که این ضرورت در کار نیست تحریم کند، ازدواج خواهر و برادر را در روزگارى که تجویزش باعث شیوع فحشا و جریحه‏دار شدن عفت عمومى نمى‏شود تجویز کند و در روزگارى دیگر که باعث این محذور مى‏شود تحریم کند.
خواهى گفت که تجویز چنین ازدواجى هم مخالف با فطرت بشر و همچنین، مخالف با شرایع انبیا است که آن نیز طبق فطرت است، هم چنان که خداى عز و جل فرموده: فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیمُ «۱»، و حاصل مفاد آیه این است که شرایع الهى همه مطابق با فطرت است و دین پایدار هم دینى است که چنین باشد.
در پاسخ مى‏گوئیم: این سخن که ازدواج خواهر و برادر منافى با فطرت باشد درست‏
__________________________________________________
(۱) سوره روم آیه ۳۰
ترجمه المیزان، ج‏۴، ص: ۲۳۰
نیست و فطرت چنین ازدواجى را صرفا به خاطر اینکه ازدواج خواهر و برادر است نفى نمى‏کند و از آن تنفر ندارد، بلکه اگر نفى مى‏کند و اگر از آن تنفر دارد براى این است که باعث شیوع فحشا و منکرات مى‏شود و باعث مى‏گردد غریزه عفت باطل گردد و عفت عمومى لکه‏دار شود.
و پر واضح است که شیوع فحشا بوسیله ازدواج خواهر و برادر در زمانى است که جامعه گسترده‏اى از بشر وجود داشته باشد و اما در روزگارى که در تمامى روى زمین غیر از چند پسر و چند دختر از یک پدر و مادر وجود ندارند و از سوى دیگر مشیت خداى تعالى تعلق گرفته که همین چند تن را زیاد کند، و افرادى بسیار از آنان منشعب سازد، دیگر عنوان فحشا بر چنین ازدواجى منطبق و صادق نیست.
پس اگر انسان امروز از چنین تماس و چنین جماعى نفرت دارد به خاطر علتى است که گفتیم، نه اینکه به حسب فطرت از آن متنفر باشد، به شهادت اینکه مى‏بینیم مجوسیان در قرنهایى طولانى (بطورى که تاریخ ذکر مى‏کند) ازدواج بین خواهر و برادر را مشروع مى‏دانستند و از آن متنفر نبودند و هم اکنون بطور قانونى در روسیه (بطورى که نقل شده) و نیز بطور غیر قانونى یعنى به عنوان زنا در اروپا انجام مى‏شود.
یکى از عادات که در این ایام در ملل متمدن اروپا و آمریکا معمول است این است که دوشیزگان قبل از ازدواج قانونى و قبل از رسیدن به حد بلوغ سنى ازدواج، بکارت خود را زایل مى‏سازند و آمارى که در این باره گرفته شده به این نتیجه رسیده که بعضى از این افضاها از ناحیه پدران و برادران دوشیزگان صورت مى‏گیرد.
بعضى‏ها گفته‏اند: اینگونه ازدواج با قوانین طبیعى یعنى قوانینى که قبل از پیدایش مجتمع صالح در بشر به منظور سعادتش، در انسان‏ها جارى بوده نمى‏سازد، زیرا اختلاط و انسى که در بین افراد یک خانواده برقرار است غریزه شهوت و عشق ورزى و میل غریزى را در بین خواهران و برادران باطل مى‏کند، و به قول مونتسکیو حقوقدان معروف در کتابش روح القوانین:
علاقه خواهر برادرى غیر از علاقه شهوانى بین زن و مرد است لیکن این سخن درست نیست.
اولا: به همان دلیلى که خاطرنشان کردیم و ثانیا: به فرض هم که قبول کنیم منحصر در موارد معمولى است، نه در جایى که ضرورت آن را ایجاب کند، یعنى قوانین وضعى طبیعى نتواند صلاح مجتمع را تامین کند که در چنین صورتى چاره‏اى جز این نیست که قوانین غیر طبیعى مورد عمل قرار گیرد و اگر قرار باشد بطور کلى جز قوانین طبیعى پذیرفته نشود، باید بیشتر قوانین معمول و اصول دایر در زندگى امروز هم دور ریخته شود، (در متن عربى کلمه لا در جمله ترجمه المیزان، ج‏۴، ص: ۲۳۱
بما لا تکون غلط است).
بحث روایتى [ (در باره خلقت آدم، صله رحم و …)] در کتاب توحید از امام صادق ع روایتى آورده که در ضمن آن به راوى فرموده: شاید شما گمان کنید که خداى عز و جل غیر از شما هیچ بشر دیگرى نیافریده، نه، چنین نیست، بلکه هزار هزار آدم آفریده که شما از نسل آخرین آدم از آن آدم‏ها هستید «۱».
مؤلف قدس سره: ابن میثم نیز در شرح نهج البلاغه خود حدیثى به این معنا از امام باقر ع نقل کرده «۲» و صدوق نیز همان را در کتاب خصال خود آورده «۳».
و در خصال از امام صادق ع روایت آورده که فرمود: خداى عز و جل دوازده هزار عالم آفریده که هر یک از آن عوالم از هفت آسمان و هفت زمین بزرگتر است و هیچیک از اهالى یک عالم به ذهنش نمى‏رسد که خداى تعالى غیر عالم او عالمى دیگر نیز آفریده باشد «۴».
و در همان کتاب از امام باقر ع روایت کرده که فرمود: خداى عز و جل در همین زمین از روزى که آن را آفریده، هفت عالم خلق کرده (و سپس بر چیده) و هیچیک از آن عوالم از نسل آدم ابو البشر نبودند و خداى تعالى همه آنها را از پوسته روى زمین آفرید و نسلى را بعد از نسل دیگر ایجاد کرد و براى هر یک عالمى بعد از عالم دیگر پدید آورد تا در آخر آدم ابو البشر را بیافرید و ذریه‏اش را از او منشعب ساخت … «۵».
و در نهج البیان شیبانى از عمرو بن ابى المقدام از پدرش ابى المقدام روایت آورده که گفت: من از امام ابى جعفر ع پرسیدم: خداى عز و جل حوا را از چه آفرید؟ فرمود: این مردم در این باره چه مى‏گویند؟ عرضه داشتم: مى‏گویند او را از دنده‏اى از دنده‏هاى آدم آفرید، فرمود: دروغ مى‏گویند، مگر خدا عاجز بود که او را از غیر دنده آدم خلق کند؟ عرضه داشتم: فدایت شوم پس او را از چه آفرید؟ فرمود: پدرم از پدران بزرگوارش نقل کرده که گفتند:
__________________________________________________
(۱) توحید ص ۲۷۷ ح ۲ طبع طهران. […..] (۲) شرح نهج البلاغه ابن میثم ج ۱ ص ۱۷۳٫
(۳) خصال ج ۲ ص ۶۵۲ ح ۵۴٫
(۴) خصال ج ۲ ص ۶۳۹ ح ۱۴٫
(۵) خصال ج ۲ ص ۳۵۸ ح ۴۵٫
ترجمه المیزان، ج‏۴، ص: ۲۳۲
رسول خدا (ص) فرمود: خداى تبارک و تعالى قبضه‏اى (مشتى) از گل را قبضه کرد و آن را با دست راست خود مخلوط نمود (که البته هر دو دست او راست است) و آن گاه آدم را از آن گل آفرید و مقدارى زیاد آمد حوا را از آن زیادى خلق کرد «۱».
مؤلف قدس سره: نظیر این روایت را مرحوم صدوق از عمر و نامبرده نقل کرده و در این میان روایاتى دیگر نیز هست که دلالت دارد بر اینکه حوا را از پشت آدم یعنى از کوتاهترین ضلع او (که سمت چپ او است) خلق کرده و همچنین در تورات در فصل دوم از سفر تکوین چنین آمده، لیکن هر چند چنین چیزى فى نفسه مستلزم محال عقلى نیست، اما آیات کریمه قرآن از چیزى که بر آن دلالت کند خالى است «۲».
و در احتجاج از امام سجاد ع آمده که در حدیثى و گفتگویى که با مردى قرشى داشته سخن بدینجا رسانده که: هابیل، با لوزا خواهر همزاى قابیل ازدواج کرد و قابیل با اقلیما، همزاى هابیل، راوى مى‏گوید: مرد قرشى پرسید: آیا هابیل و قابیل خواهران خود را حامله کردند؟ فرمود: آرى، مرد عرضه داشت: اینکه عمل مجوسیان امروز است، راوى مى‏گوید: حضرت فرمود: مجوسیان اگر این کار را مى‏کنند و ما آن را باطل مى‏دانیم براى این است که بعد از تحریم خدا آن را انجام مى‏دهند، آن گاه اضافه نمود: منکر این مطلب نباش براى اینکه درستى این عمل در آن روز و نادرستیش در امروز حکم خدا است که چنین جارى شده، مگر خداى تعالى همسر آدم را از خود او خلق نکرد؟ در عین حال مى‏بینیم که او را بر وى حلال نمود، پس این حکم شریعت آن روز فرزندان آدم و خاص آنان بوده و بعدها خداى تعالى حکم حرمتش را نازل فرمود … «۳».
مؤلف قدس سره: مطلبى که در این حدیث آمده موافق با ظاهر قرآن کریم و هم موافق با اعتبار عقلى است، ولى در این میان روایات دیگرى است که معارض با آن است و دلالت دارد بر اینکه اولاد آدم با افرادى از جن و حور که برایشان نازل شدند ازدواج کردند، (و این روایات با اعتبار عقلى درست در نمى‏آید، زیرا خلقت جن و حوریان بهشتى مادى نیست و غیر مادى نمى‏تواند فرزند مادى بزاید) و خواننده محترم از آنچه گذشت حق مطلب را دریافت نمود.
و در مجمع البیان در ذیل آیه: وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ، از امام باقر
__________________________________________________
(۱) تفسیر برهان ج ۱ ص ۳۳۶ ح ۱۰٫
(۲) علل الشرائع ج ۱ ص ۱۷ ب ۱۷ ح ۱٫
(۳) احتجاج طبرسى ج ۲ ص ۴۴ طبع نجف.
ترجمه المیزان، ج‏۴، ص: ۲۳۳
ع روایت آورده که فرمود: معناى تقواى از ارحام این است که از قطع رحم بپرهیزید «۱».
مؤلف قدس سره: بناى این تفسیر بر قرائت ارحام به فتحه میم است تا مفعول اتقوا در تقدیر باشد.
و در کافى «۲» و نیز در تفسیر عیاشى آمده: که منظور از ارحام، ارحام مردم است که خداى عز و جل امر به صله آن فرموده و آن قدر مورد اهمیت و اهتمامش قرار داده که در ردیف خودش آورده است که فرموده: از خدا بترسید و از ارحام ….
مؤلف قدس سره: اینکه امام ع فرمود: مگر نمى‏بینى … بیان وجه تعظیم ارحام است و منظور از اینکه فرمود: در ردیف خود قرارش داده، این است که همانطور که گفتیم فرموده: از خدا بترسید و از ارحام «۳».
و در تفسیر الدر المنثور است که عبد بن حمید از عکرمه روایت کرده که ذیل جمله:
الَّذِی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ گفته است: ابن عباس گفت: رسول خدا (ص) در معناى این جمله فرمود: خداى تعالى امر مى‏کند به اینکه: صله رحم کنید و صله رحم، هم زندگى دنیاى شما را طولانى‏تر مى‏کند، هم در آخرت برایتان بهتر است «۴».
مؤلف قدس سره: اینکه فرمود: طولانى‏تر مى‏کند، اشاره است به روایات بسیار زیادى که وارد شده که صله رحم عمر را زیاد مى‏کند و بر عکس قطع رحم عمر را کوتاه مى‏سازد و ممکن است وجه آن را با بیانى که به زودى در تفسیر آیه: وَ لْیخْشَ الَّذِینَ لَوْ تَرَکُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیهً ضِعافاً خافُوا عَلَیهِمْ … «۵» مى‏آید، به ذهن نزدیک ساخت. و ممکن است مراد از جمله:
فانه ابقى لکم این باشد که صله رحم زندگى را از حیث آثارش طولانى مى‏کند، چون باعث وحدت جارى بین اقارب مى‏شود و وقتى وحدت خویشاوندى محکم‏تر شد، انسان در از بین بردن عوامل ناسازگار زندگى بهتر مقاومت مى‏کند و بهتر از بلاها و مصائب و دشمنان جلوگیرى به عمل مى‏آورد.
و در تفسیر عیاشى از اصبغ بن نباته روایت شده که گفت: من از امیر المؤمنین ع شنیدم که مى‏فرمود: بسیار مى‏شود که بعضى از شما در باره کسى و یا چیزى باید
__________________________________________________
(۱) مجمع البیان ج ۳ ص ۳٫
(۲) اصول کافى ج ۲ ص ۱۵۰ ح ۱٫
(۳) تفسیر عیاشى ج ۱ ص ۲۱۷ ح ۱۰٫
(۴) الدر المنثور ج ۲ ص ۱۱۷٫
(۵) سوره نسا، آیه ۹٫
ترجمه المیزان، ج‏۴، ص: ۲۳۴
خرسندى و رضایت به خرج دهد لیکن خشمگین مى‏شود تا جایى که مستوجب آتش دوزخ مى‏گردد، (این در صورتى است که روایت فیما یرضى باشد و اگر فیما یرضى باشد معنایش این مى‏شود که شما گاهى دچار خشمى مى‏شوید که بعد از آن روى خشنودى را نمى‏بینید تا داخل آتش گردید، پس بنا بر این هر گاه یکى از شما نسبت به فردى از ارحام خود خشمگین شد به او نزدیک شود و با او تماس پیدا کند)، که (این خاصیت در میان ارحام هست که) هر گاه بدن این با آن تماس پیدا کند آرامش و ثبات مى‏یابد، آرى رحم به عرش خدا آویزان است، صدایى در آن پیدا مى‏شود نظیر صدایى که از آهن در هنگام کوبیدن بر مى‏آید، پس ندا مى‏دهد: بار الها وصل کن با کسى که مرا وصل کرد و قطع کن با کسى که مرا قطع کرده و این سخن خداوند سبحان است که: وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ إِنَّ اللَّهَ کانَ عَلَیکُمْ رَقِیباً و هر شخصى آن گاه که دچار خشم شد اگر ایستاده است فورا بنشیند و در روى زمین و لو شود که همین نشستن روى زمین پلیدى شیطان را از بین مى‏برد «۱».
مؤلف قدس سره: معناى کلمه رحم همانطور که توجه فرمودید عبارت از آن جهت وحدتى است که به خاطر تولد از یک پدر و مادر و یا یکى از آن دو در بین اشخاص بر قرار مى‏شود، و (در حقیقت) باعث اتصال و وحدتى مى‏شود که در ماده وجودشان نهفته است، این یک امر اعتبارى و خیالى نیست، بلکه حقیقتى است جارى در بین ارحام، و آثار حقیقى در خلقت و در خوى آنان دارد، و نیز در جسم و در روحشان موجود است که به هیچ وجه نمى‏شود آن را منکر شد، هر چند که احیانا عواملى دیگر با آن یافت مى‏شود که اثرى مخالف آن را دارد و اثر آن را ضعیف و یا خنثى مى‏کند تا جایى که ملحق به عدم شود ولى با آن عوامل نیز به کلى از بین نمى‏رود.
و به هر حال رحم یکى از قوى‏ترین عوامل براى التیام و آشتى و دوستى بین افراد یک عشیره است و استعداد قوى‏ترین اثر را دارد و به همین جهت است که مى‏بینیم نتایجى که عمل خیر در بین ارحام مى‏بخشد، شدیدتر است از نتایجى که همین خیر و احسان در اجانب دارد و همچنین اثر سویى که بدرفتارى در میان ارحام مى‏بخشد بسیار قوى‏تر است از آثار سویى که اینگونه رفتارها در بین بیگانگان دارد. اینجا است که معناى کلام امیر المؤمنین ع روشن‏تر فهمیده مى‏شود که فرمود:
هر گاه یکى از شما نسبت به فردى از ارحام خویش خشمگین شد به او نزدیک شود …
__________________________________________________
(۱) تفسیر عیاشى ج ۱ ص ۲۱۷ ح ۸٫
ترجمه المیزان، ج‏۴، ص: ۲۳۵
چرا که نزدیک شدن به رحم، هم رعایت کردن حکم رحم است و هم تقویت و پشتیبانى از او است که همین دو جهت او را به یاد مى‏آورد که طرف مقابل رحم او است و تحریک مى‏کند به اینکه بیشتر حکم رحم را رعایت کند و در نتیجه بار دیگر اثرش ظاهر گشته و در طرفین رأفت و رحمت پدید آورد.
و همچنین معناى جمله دیگر که در آخر حدیث آمده فرموده بود: و هر شخصى در حال ایستاده دچار خشم گردید فورا به زمین بچسبد (بنشیند) … چرا که آن حالت خشم، اگر از طپش نفس و سبعیت شخص سرچشمه بگیرد و نه از ناحیه خدا (و به خاطر او) قهرا ظهور و پیدایش مستند به هواهاى خود نفس خواهد بود و در حقیقت شیطان نفس را غافل‏گیر کرده، به جاى آنکه او را متوجه اسباب حقیقى کند، به سوى اسباب و همى و خیالى مى‏کشاند و در چنین وضعى اگر تغییر حالتى به خود بدهد مثلا اگر در حال قیام است بنشیند، نفس خویش را از شانى به شانى دیگر منصرف کرده، به این معنا که امکان آن دارد که نفس هم از آن اسباب و همى به سوى سبب جدیدى واقعى متوجه گشته، در نتیجه از آن اسبابى که باعث خشم او بودند، غفلت کند، چون علاقه نفس آدمى به رحمت، به حسب فطرت، بیش از غضب است و به همین جهت است که مى‏بینیم در بعضى از روایات آمده است که تغییر حالت در حال غضب منحصر به نشستن نیست بلکه هر تغییرى که ممکن باشد کافى است، نظیر روایاتى که صاحب مجالس آن را از امام صادق از پدرش ع نقل کرده که در محضرش سخن از غضب به میان آمد، امام ع فرمود:
انسان گاهى آن چنان غضب مى‏کند که دنبالش روى خشنودى را نمى‏بیند و با همان غضبش داخل آتش مى‏شود، (خلاصه معنا اینکه غضب او را وادار مى‏کند جنایتى را مرتکب گردد و مستوجب آتش شود) پس هر گاه فردى دچار غضب شد، اگر در حال قیام است سعى کند که بنشیند که همین خود باعث مى‏شود پلیدى شیطان از او برود و اگر در حال نشسته است برخیزد و هر مردى که بر یکى از ارحام خود خشم گرفت به او نزدیک شود و سعى کند دستش به بدن او تماس پیدا کند، چون رحم هر گاه رحم خود را لمس کند آرامش مى‏یابد.
مؤلف قدس سره: تاثیر لمس رحم در فرونشاندن خشم محسوس و تجربه شده است.
و اینکه فرمود: تنقضه انتقاض الحدید … معنایش این است که از رحم صدایى نظیر صداى آهنى که بر آن بکوبند در مى‏آید، و مى‏گوید: چنین و چنان ….
و در کتاب صحاح اللغه در معناى انقاض مى‏گوید: این کلمه به معناى آواز ترجمه المیزان، ج‏۴، ص: ۲۳۶
مختصرى نظیر نوک به زمین زدن است «۱»، و اما در باره معناى عرش در سابق که بحثى پیرامون کرسى داشتیم، بطور اجمال اشاره کردیم که عرش عبارت است از مقام علم اجمالى و فعلى به حوادث و این خود مرحله‏اى است از هستى که زمام تمام حوادث گوناگون و اسباب و علل مختلف عالم بدانجا منتهى مى‏شود، پس عرش به تنهایى سلسله جنبان همه علل و اسباب مختلف و متفرق است، به این معنا که روح عرش دویده در همه و محرک آن است، هم چنان که از همه امور یک مملکت که در عین اینکه آن امور جهات و شؤون و اشکال مختلفى دارد، همه در یک جا، یعنى در روى تخت سلطنتى جمع مى‏شوند، به طورى که یک کلمه که از آن مقام صادر مى‏شود، زنجیره و سلسله همه قواى مملکتى و مقامات فعاله آن را به حرکت و جنب و جوش در مى‏آورد و همان یک کلمه در سراسر کشور اثر و ظهور پیدا مى‏کند، چیزى که هست در هر موردى اثرش متناسب با آن مورد است و شکلى و خاصیتى دارد که غیر از شکل و خاصیت سایر حلقه‏هاى زنجیر است.
رحم- نیز همانطور که توجه فرمودید همچون روح حقیقتى است که در کالبد اشخاص و افراد یک دودمان نهفته است، پس به این اعتبار مى‏توان گفت رحم از متعلقات عرش است، (همان طور که عرش جامع و حافظ وحدت مختلفات است، رحم نیز جامع افراد بسیارى است که در قرابت مشترکند)، هر گاه به رحم ظلم شود و حقش سلب گشته و مورد آزار واقع گردد، به عرش خدا که وابسته بدانجا است پناهنده مى‏شود و از آن مقام مى‏خواهد تا حق را از کسى که آن را ربوده بگیرد و از کسى که آزارش کرده انتقام بکشد، این است معناى اینکه امام امیر المؤمنین فرمود:
تنقضه انتقاض الحدید … و این تعبیر از زیباترین تمثیل‏ها است که در آن مشبه و مشبه به و وجه شبه اى هست، آنچه در حال قطع رحم حادث مى‏شود مشبه است، یعنى تشبیه شده است به نقرى که بر حدید واقع شود، ساده‏تر این که شباهت به ضربتى دارد که مثلا به تیر آهن و یا ناقوس و یا جام فلزى زده شود و صداى مخصوصى از آن بر خیزد، صدایى که در اثر ارتعاش تمامى جسم آهن را فرا گیرد. و ضربت کذایى، مشبه به و وجه شبه- صدا و ارتعاش در آهن و- صدا و لرزه در عرش است.
(و نیز سخن رحم در عرش مشبه است، یعنى تشبیه شده به صداى نامبرده و صداى نامبرده مشبه به، و وجه شبه وجود ارتعاش در هر دو مورد است هم در سخن عرش و هم در آهن).
مترجم
__________________________________________________
(۱) از صحاح ج ۳ ص ۱۱۱۱ […..] ترجمه المیزان، ج‏۴، ص: ۲۳۷
و اینکه فرمود: پس ندا مى‏دهد: بار الها وصل کن با کسى که مرا وصل کرده و قطع کن با کسى که مرا قطع کرده … حکایت معنا و فحواى عملى است که صله رحم انجام مى‏دهد و آن پناهنده شدن به عرش و یارى خواستنش از آن مقام است و در روایاتى بسیار آمده که صله رحم عمر را زیاد مى‏کند و قطع رحم آن را قطع مى‏سازد و در سابق در جلد دوم عربى این کتاب آنجا که احکام اعمال را شرح مى‏دادیم بحثى پیرامون روابط اعمال با حوادث خارجى گذشت و در آنجا گفتیم که: مدیر این نظام که در عالم جارى است، این نظام را به سوى اغراضى و هدفهایى شایسته سوق مى‏دهد. نه به بیهودگى و عبث، و این معنا را تا ابد مهمل نخواهد گذاشت و هر گاه جزئى و یا اجزایى از عالم و یا از نظام آن گسیخته و فاسد شد، بلا فاصله آن خرابى و فساد را اصلاح مى‏کند یا به اینکه همان را اصلاح کند و یا آنکه آن جزء را به کلى از بین ببرد و جزئى دیگر در جایش قرار دهد، و کسى که قطع رحم مى‏کند با خدا در تکوین او جنگ مى‏کند، خداى تعالى اگر راه اصلاح فراهم شد اصلاحش مى‏کند و گرنه عمرش را قطع و ناتمام مى‏سازد، و اما اینکه انسان امروز توجهى به این حقیقت نکرده، و ایمانى به آن و به امثال آن ندارد، ضرر به جایى نمى‏زند، و نظام عالم را زیر و رو نمى‏کند، و دلیل بر آن نمى‏شود که چنین حقیقتى وجود ندارد براى اینکه آن قدر دردهاى بى درمان به طرف جثمان بشریت هجوم آورده که دیگر به او نوبت نمى‏دهد درد قطع رحم را درک کند. پس بگو حس بشریت از درک این حقیقت عاجز شده، نه اینکه این حقیقت، حقیقت نباشد و بر عکس خیال باشد، نه، بلکه حس بشر فراغت پیدا نمى‏کند که درد عذاب قطع رحم را احساس کند.

ـ بحثی دیگر از علّامه طباطبایی
گفتارى در پیدایش انسان اولى [بررسى آنچه در قرآن در این باره آمده است‏] در تفسیر سوره نساء گفتارى در این معنا گذشت، و گفتار ما در اینجا به منزله تکمیل همان بحث است، در آنجا گفتیم که آیات کریمه قرآن ظاهر قریب به صریح است در اینکه بشر موجود امروزى- که ما افرادى از ایشانیم-، از طریق تناسل منتهى مى‏شوند به یک زن و شوهر معین، که قرآن نام آن شوهر را آدم معرفى کرده، و نیز صریح است در اینکه این اولین فرد بشر و همسرش از هیچ پدر و مادرى متولد نشده‏اند، بلکه از خاک یا گل یا لایه یا زمین، به اختلاف تعبیرات قرآن- خلق شده‏اند.
این آن معنایى است که آیات با ظهور قوى خود، آن را افاده مى‏کنند، چیزى که هست ظهور آیات در این معنا به حد صراحت نمى‏رسد، و نص در این معنا نیست، تا نشود آن را تاویل کرد، از سوى دیگر، مساله از ضروریات دین هم نیست، تا منکر آن مرتد از دین باشد، بله ممکن است این معنا را از ضروریات قرآن دانست، که نسل حاضر بشر منتهى به مردى به نام آدم است.
__________________________________________________
(۱) الدر المنثور، ج ۵، ص ۱۷۴٫
(۲) تفسیر قمى، ج ۲، ص ۱۶۸٫
ترجمه المیزان، ج‏۱۶، ص: ۳۸۳
و اما آدم کیست؟ آیا مقصود از این کلمه، آدم نوعى است؟ یعنى طبیعت انسانیت که در همه افراد وجود دارد؟ و یا عده معدودى از افراد بشر است که ریشه‏هاى انسانهاى امروز بوده‏اند؟ و یا فردى از جنس انسان است که نامش آدم است؟، معلوم نیست.
و بنا بر اینکه فردى از نوع انسان باشد آیا این فرد متولد از نوعى دیگر از حیوانات مثلا میمون بوده، و از طریق تطور انواع و پیدایش فردى کاملتر از فردى کامل، و فردى کامل از فردى ناقص، و همچنین ناقصى از ناقص‏تر، بوجود آمده؟
یا آنکه فرد نامبرده انسانى کامل و داراى کمال فکر بوده، که از یک جفت انسان غیر کامل و غیر مجهز به جهاز تعقل، متولد شده است، و مبدأ ظهور و پیدایش نوع انسانهاى مجهز به تعقل و قابل تکلیف شده؟
که بشر موجود در عصر حاضر نوع کاملى از انسان باشد که هر فرد آن منتهى شود به انسان اول، که او نیز فردى کامل بوده به نام آدم، که او از طریق تطور از نوع دیگرى از انسان متولد شده، که آن نوع ناقص و فاقد عقل بوده، و همچنین آن نوع نیز منتهى شود به نوعى دیگر، و این سیر قهقرى در انواع حیوانات ادامه داشته باشد، تا در آخر منتهى شود به بسیطترین و ساده‏ترین حیوان، که از هر حیوان دیگر ناقص‏تر باشد.
و به عکس اگر از آن حیوان ناقص و ساده شروع کنیم، لا یزال از ناقصى به کاملى، و از کاملى به کامل‏ترى برسیم، تا منتهى شویم به انسان، اما انسان بدون تعقل، و سپس از آن حیوان منتقل شویم به انسان کامل، که تمامى این انواع همه در یک سلسله قرار داشته، و بهم متصل و از یکدگر متولد شده باشند، بطورى که آن حیوان ساده‏اى که گفتیم، جد اعلاى انسان امروزى باشد.
و یا آنکه سلسله توالد و تناسلى که فعلا در بین ما انسانها هست، پس از رسیدن به آدم و همسرش منقطع شود، و آدم و همسرش از زمین تکون یافته باشند، و از مادر و پدرى متولد نشده باشند، هیچ یک از این چند صورت ضرورى دین اسلام و قرآن کریم نیست.
و به هر تقدیر ظاهر آیات قرآنى همین صورت اخیر است، یعنى از ظاهر قرآن بر مى‏آید که نسل حاضر بشر منتهى به آدم و همسرش مى‏شود، و آدم و همسرش از پدر و مادرى متولد نشده، بلکه از زمین تکون یافته‏اند.
چیزى که هست آیات قرآنى بیان نکرده که چگونه آدم از زمین خلق شد، آیا در خلقت او علل و عوامل خارق العاده دست داشته؟ و آیا خلقتش به تکوین الهى آنى بوده، بدون اینکه مدتى طول کشیده باشد پس جسد ساخته شده از گل، مبدل به بدنى معمولى و عادى و ترجمه المیزان، ج‏۱۶، ص: ۳۸۴
داراى روح انسانى شده؟ و یا آنکه در زمانهایى طولانى این دگرگونى صورت گرفته، و استعدادهایى یکى پس از دیگرى در او تبدل یافته، و نیز صورتهایى یکى پس از دیگرى به خود گرفته، تا آنکه استعدادش براى گرفتن روح انسانى به حد کمال رسیده، آن گاه آن روح در او دمیده شده است، و کوتاه سخن نظیر نطفه در رحم علل و شرایطى یکى پس از دیگرى در او اثر کرده است؟ هیچ یک از این احتمالات در قرآن کریم نیامده.
تنها روشن‏ترین آیه‏اى که در باره خلقت آدم در قرآن دیده مى‏شود آیه إِنَّ مَثَلَ عِیسى‏ عِنْدَ اللَّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ کُنْ فَیکُونُ «۱» است، چون این آیه شریفه در پاسخ از احتجاج مسیحیان بر پسر بدون عیسى براى خدا نازل شده، مسیحیان احتجاج مى‏کردند به اینکه او بدون پدرى از جنس انسانى، به دنیا آمده، و حال آنکه هر کس به دنیا بیاید از پدرى متولد مى‏شود، پس پدر عیسى باید خدا باشد، آیه شریفه در پاسخ آنان مى‏فرماید: صفت عیسى (ع) مانند صفت آدم است، که خداى تعالى او را از خاک زمین خلق کرد، بدون اینکه پدرى داشته باشد، که از نطفه او متولد شود، پس چرا مسیحیان نمى‏گویند آدم پسر خدا است.
و اگر مراد از خلقت از خاک، منتهى شدن خلقت آدم به خاک باشد، همانطور که همه جانداران متولد از نطفه نیز خلقتشان منتهى به زمین مى‏شود، در این صورت معناى آیه چنین مى‏شود که: صفت عیسى که پدر ندارد مانند صفت آدم است که خلقتش منتهى به خاک مى‏شود، هم چنان که همه مردم نیز چنینند.
و معلوم است که در این صورت دیگر آدم خصوصیتى ندارد، تا به خاطر آن عیساى بدون پدر را با وى مقایسه کنند، و در نتیجه آیه شریفه بى معنا مى‏شود، یعنى احتجاج علیه نصارى و پاسخ به دلیل آنان نمى‏شود.
با این بیان روشن مى‏گردد که تمامى آیات قرآنى که از خلقت آدم از تراب، و یا گل یا امثال آن خبر مى‏دهد، همه بر مدعاى ما دلالت مى‏کند، یعنى مى‏فهماند که خلقت او آنى، و بدون گذشت زمان، و بدون پدر و مادر بوده، و گرنه همانطور که گفتیم دیگر براى آدم خصوصیتى نمى‏ماند، که تنها خلقت او را به رخ ما بکشد، و بفرماید من او را از خاک یا گل خلق کرده‏ام، چون در این صورت تمامى حیوانات و انسانها نیز خلقتشان به گل و خاک منتهى مى‏شود.
__________________________________________________
(۱) سوره آل عمران، آیه ۵۹٫
ترجمه المیزان، ج‏۱۶، ص: ۳۸۵
پس اگر فرموده: إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِینٍ «۱» و یا مى‏فرماید: وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طِینٍ «۲».
همه دلالت دارد بر اینکه خلقت آدم با خلقت سایر افراد بشر و سایر جانداران فرق داشته است.
[نظریات و فرضیات مختلف در این باره، از آن جمله فرضیه تطور انواع‏] و اما اینکه بعضى «۳» گفته‏اند: مراد از آدم، آدم نوعى، یعنى جنس و طبیعت انسان خارجى است، که در همه افراد هست، نه آدم شخصى، و مراد از اینکه افراد انسان بنى آدم هستند این است که افراد این نوع زیاد شده چون قیود زیادى منضم به آن گشته، و داستان داخل شدن آدم در بهشت، و سپس بیرون شدنش به اغواى شیطان، و نافرمانى کردن او، یک تمثیل تخیلى است، تا بفهماند این نوع از جانداران فى نفسه چه مکانتى دارد، و چقدر مقرب درگاه خدا است، و وقتى دنبال هواى نفس را مى‏گیرد، و ابلیس را اطاعت مى‏کند، تا چه پایه پایین مى‏آید.
سخنى است که با آیه سابق و ظواهر بسیارى از آیات قرآنى نمى‏سازد، از قبیل آیه الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَهٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالًا کَثِیراً وَ نِساءً «۴».
چون اگر مراد از نفس واحد (یک تن) آدم نوعى باشد، دیگر محلى براى فرض همسر براى او باقى نمى‏ماند، و از قبیل این آیه است، آیاتى که مى‏رساند خدا او و همسرش را در بهشت داخل کرد، و آن دو با خوردن از آن درخت، خدا را نافرمانى کردند.
و به هر حال باید ببینیم منشا این که گفته‏اند مراد، آدم نوعى است، چیست؟ اصل این حرف ناشى از اعتقاد به قدیم بودن زمین، و انواع موجودات اصلى آن، و از آن جمله انسان است، که قهرا افراد این انواع اصلى، از دو طرف گذشته و آینده غیر متناهى خواهند بود، یعنى از ازل انسانها بوده‏اند، و تا ابد نیز خواهند بود، و اصول علمى این دعوى را بطور قطع باطل مى‏کند.
و اما اینکه بعضى گفته‏اند: نسل حاضر بشر منتهى مى‏شود به چند تن انسان، که هر یک داراى رنگ مخصوصى بوده‏اند، یکى سرخ پوست، دیگرى زرد پوست، سومى سفید
__________________________________________________
(۱) من یک فرد بشر را از گل آفریدم. سوره ص، آیه ۷۱٫ […..] (۲) خلقت انسان را از گل آغاز کرد. سوره سجده، آیه ۸٫
(۳) روح المعانى، ج ۲۱، ص ۱۲۳٫
(۴) او کسى است که شما را از یک تن خلق کرد، و همسر آن یک تن را نیز از خود او قرار داد، و از آن دو تن مردان و زنان بسیارى منتشر کرد. سوره نساء، آیه ۱٫
ترجمه المیزان، ج‏۱۶، ص: ۳۸۶
پوست، چهارمى سیاه پوست، و چهار نژاد فعلى بشر منتهى مى‏شود به چهار زن و شوهر، و یا آنکه بعضى از این نژادها قدیمى، و بعضى دیگر بعدها پیدا شده‏اند، مانند نژاد سرخ و زرد، که در آمریکا و استرالیا پدید آمده‏اند.
این سخن نیز باطل است، براى اینکه تمامى آیات قرآنى که متعرض آغاز خلقت بشر است، نسل بشر حاضر را منتهى به یک زن و شوهر مى‏داند، حال چه اینکه مراد از آدم را، آدم شخصى بگیریم، و چه آدم نوعى و طبیعت آدم، و اما چهار زن و شوهر فرضیه‏اى است که به هیچ وجه آیات قرآنى با آن نمى‏سازد.
علاوه بر این، چهار جفت بودن که مبدأ پیدایش چهار نژاد بشر مى‏باشد، مبنى بر این است که این چهار نژاد سفید و سیاه و سرخ و زرد با هم تباین داشته باشند، و چهار نوع جداگانه باشند، تا مثلا نژاد سیاه منتهى به منشاى شود غیر منشا و مبدأ پیدایش نژاد سفید و همچنین آن دو نژاد دیگر. و یا قاره‏هاى زمین از ازل از یکدیگر جدا بوده باشند، و جداییشان هرگز مسبوق به عدم نبوده باشد، و بطلان این نیز مانند فرضیه‏هاى بالا در امروز روشن، و بلکه نزدیک به بدیهى شده است.
و اما این فرضیه که کسى بگوید: نسل حاضر بشر منتهى مى‏شود به یک جفت و یا چند جفت انسان، که این جفت‏ها از یک نوع حیوان دیگر جدا شده‏اند، که آن حیوان از سایر حیوانات به مرز انسانیت نزدیک‏تر بوده، مانند میمون، همانطور که گاهى از فردى کامل فردى کاملتر و نابغه پدید مى‏آید، که این تطور را در اصطلاح صاحبان فرضیه جهش مى‏گویند، نیز با آیات قرآن نمى‏سازد.
براى اینکه آیاتى که در سابق ذکر کردیم، صریح در این بودند که مبدأ پیدایش نسل انسان یک جفت انسان بوده، که خود آن دو، نسل کسى نبوده‏اند، و از هیچ جاندارى متولد نشدند.
علاوه بر این، دلیل علمى هم که بر مدعاى خود اقامه کرده‏اند از اثبات آن قاصر است، که به زودى در پاسخ به فرضیه بعدى به قصور آن اشاره مى‏کنیم.
فرضیه دیگر این است که نسل حاضر منتهى مى‏شود به یک جفت انسان مثل خود، یعنى کامل و داراى عقل، که آن یک جفت با جهش و تطور از نوعى دیگر از انسان که از نظر ظاهر انسان بودند، ولى فاقد کمال فکرى بودند، پیدا شده، آن گاه به حکم تنازع در بقاء، و انتخاب اصلح، نسل تکامل نیافته منقرض شد، و دو نفر انسان تکامل یافته باقى ماند، که نسل حاضر از آن دو فرد تکامل یافته است. ترجمه المیزان، ج‏۱۶، ص: ۳۸۷
این فرضیه نیز با آیات قرآنى سازگار نیست، و نمى‏شود آن را تحمیل بر قرآن کرد، چون آیه إِنَّ مَثَلَ عِیسى‏ عِنْدَ اللَّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ کُنْ فَیکُونُ، به همان بیانى که گذشت، و نیز آیات دیگرى که همین معنا را مى‏رساند، آن را باطل مى‏داند.
علاوه بر این، این گفتار صرف فرضیه‏اى بیش نیست، و ادله‏اى که براى اثبات آن اقامه کرده‏اند، از اثباتش قاصر است، و شواهدى است که ماخوذ مى‏باشد از تشریح تطبیقى و جنین‏هاى حیوان و فسیل‏هاى یافت شده در حفریات، که دلالت مى‏کند بر اینکه صفاتى که در انواع حیوانات و نیز اعضاى آنهاست به تدریج، و همچنین اصل پیدایش آنها به تدریج صورت گرفته است، به این معنا که در آغاز خلقت زمین، نخست ساده‏ترین حیوان پیدا شده، و سپس حیوانات تکامل یافته‏ترى با جهش به وجود آمده‏اند، و همچنین به تدریج ترکیبات بیشترى و محکم‏ترى و پیچیده‏ترى به خود گرفته‏اند، تا در آخر کامل‏ترین حیوانات، یعنى انسان پدید آمده. این آن مطلبى است که شواهد زیست‏شناسى بر آن دلالت مى‏کند، و لیکن صرفنظر از اینکه گفتیم این فرضیه را نمى‏توان بر قرآن کریم تحمیل کرد، از نظر علمى نیز دلیل مذکور قانع کننده و اثبات کننده آن نیست، زیرا صرف پیدایش نوع کامل از حیث تجهیزات، بعد از نوع ناقص، در مدتهاى طولانى، بیش از این دلالت ندارد که سیر تکاملى ماده براى قبول صورتهاى مختلف حیوانى به تدریج بوده است، پس او بعد از پذیرش صورت ناقص نوع حیوانى استعداد قبول حیات کاملا انسانى را پیدا کرده، و بعد از پذیرش صورت موجوداتى پست به صورت موجوداتى شریف در آمده است.
این نهایت چیزى است که ادله زیست‏شناسى بر آن دلالت دارد، و اما اینکه موجودات کامل از ناقص متولد شده‏اند،- که ادعاى زیست‏شناسان است- دلیل مزبور آن را اثبات نمى‏کند، و نمى‏گوید که حیوانات کامل از حیوانات ناقص منشعب شده، و بین همه آنها و در آخر میان انسان و میمون خویشاوندى است، و این بحث یعنى بحث زیست‏شناسى با همه موشکافیها و طول مدتش تا کنون براى نمونه به هیچ فرد از نوع کاملى برنخورده، که از نوع دیگرى متولد شده باشد، البته به طورى که خود تولد را مشاهده کنیم نه دو فرد کامل شبیه بهم را.
و آنچه تا کنون یافته‏اند که شهادت مى‏دهد بر دگرگونى تدریجى، هر چه هست دگرگونى در یک نوع است، که همواره از صفتى به صفتى دیگر منتقل مى‏شود، ولى از نوعیتش به نوعیت دیگر منتقل نشده است، و تا کنون به این معنا برنخورده‏اند که مثلا ترجمه المیزان، ج‏۱۶، ص: ۳۸۸
میمونى حیوان غیر میمون و کاملترى شود، و مدعى همین است که انواع در سیر تکاملى جاى خود را به یکدیگر داده، نوع ناقص بدل به نوع کامل مى‏شود.
آنچه مى‏توان پذیرفت، و نمى‏شود انکار کرد، تنها این مقدار است که نشاه زندگى از نظر کمال و نقص و شرافت و پستى داراى مراتبى مختلف است، و اعلى مراتب زندگى، زندگى انسانى است، و از آن پایین‏تر زندگى حیواناتى است که به زندگى انسان شبیه‏تر است و همچنین حیوانات دیگرى که در مراتب پایین‏تر از زندگى انسان قرار دارد که هر یک به زندگى انسان نزدیکترند در مرتبه عالى‏ترى قرار دارند.
و اما اینکه این اختلاف مراتب از راه هر نوعى به نوع همسایه خود که کامل‏تر از آن است صورت گرفته، هیچ دلیلى در کار نیست، که آن را افاده کند، و از اختلاف مراتب زندگى نمى‏توان تطور را نتیجه گرفت.
بله مى‏توان از آن حدس غیر یقینى زد، پس فرضیه تطور انواع، فرضیه‏اى است حدسى، که اساس علوم طبیعى امروز را تشکیل داده، که ممکن است روز دیگر فرضیه‏اى قوى جاى آن را بگیرد، چون علم هیچ وقت توقف نمى‏کند، و همواره رو به پیشرفت، و دامنه مباحث علمى رو به گسترش است.
[بیان عدم دلالت آیاتى که احیانا براى تایید فرضیه تطور انواع بدانها استشهاد شده است بر صحت این فرضیه‏] و چه بسا بعضى از اهل بحث براى اثبات فرضیه مزبور استدلال کنند به آیه شریفه إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِینَ «۱».
به این بیان که اصطفاء به معناى انتخاب و برگزیدن نخبه هر چیزى است، و این برگزیدن وقتى صحیح است که فرد برگزیده شده در بین جماعتى باشد، تا انتخاب کننده آن فرد را از بین سایر افراد انتخاب کند. و بر دیگران ترجیح دهد، همانطور که نوح را از بین مردم زمانش، و آل ابراهیم و آل عمران را از بین مردم معاصرشان برگزید.
و لازمه این حرف این است که در زمان آدم نیز افرادى چون آدم بوده باشند، تا خدا از بین آنان آدم را انتخاب کند، و مجهز به عقل سازد، و آن افراد غیر از بشر اولى چیزى نمى‏تواند باشد، بلکه بشر اولى بوده، که مجهز به جهاز عقل نبوده‏اند، و خدا آدم را از بین آنان برگزید، و مجهز به عقل کرد، و در نتیجه آدم با جهش خدایى از یک نوع جنبنده به نوعى دیگر منتقل شد و از مرتبه انسان اولى وحشى و بى عقل، به مرتبه انسان مجهز به عقل کامل منتقل گشت، و آن گاه نسل او زیاد شده، و نسل انسان اولى و ناقص، رو به نقصان نهاد، تا منقرض گشت.
__________________________________________________
(۱) خداوند برگزید آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر عالمیان. سوره آل عمران، آیه ۳۳٫
ترجمه المیزان، ج‏۱۶، ص: ۳۸۹
و لیکن غفلت کرده‏اند از اینکه کلمه عالمین که الف و لام دارد، افاده عموم مى‏کند، یعنى بر عالمها، که بر تمام بشر تا روز قیامت صادق است، پس آدم و نوح و آل عمران و آل ابراهیم بر تمامى معاصرین خود و آیندگان از بشر اصطفاء و برگزیده شدند، همانطور که عالمین در آیه وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلَّا رَحْمَهً لِلْعالَمِینَ «۱» افاده عموم مى‏کند با این حال چه مانعى دارد که بگوییم آدم نیز مانند سایر نامبردگان برترى بر همه بشر دارد، چیزى که هست سایر نامبردگان بر معاصرین خود و آیندگان، برگزیده شدند، ولى آدم بر آیندگان برگزیده شده است.
و بر فرض هم که بگویید اصطفاء، باید حتما از بین معاصرین باشد، مى‏گوییم چه مانعى دارد که آدم وقتى به مقام اصطفاء رسیده باشد، که فرزندانى داشته، و از بین آنان برگزیده شده باشد، چون در آیه دلالتى نیست بر اینکه از اول خلقتش و قبل از فرزنددار شدنش به این مقام رسیده باشد.
علاوه بر این اگر اصطفاء آدم، و برگزیده شدنش از بین انسانهاى اولى باشد،- که مستدل هم همین را مى‏گوید-، این اصطفاء براى آدم فضیلتى نمى‏شود، چون مستدل مى‏گوید آدم به خاطر عقل‏دار بودنش اصطفاء شد، و داشتن عقل اختصاص به آدم نداشت، فرزندان او نیز عقل داشتند، پس تمامى بنى آدم نسبت به انسانهاى اولى اصطفاء دارند، و اینکه در آیه اصطفاء را تنها به آدم نسبت داده، تخصیص بدون مخصص است.
و نیز چه بسا استدلال کرده باشند به آیه وَ لَقَدْ خَلَقْناکُمْ ثُمَّ صَوَّرْناکُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِکَهِ اسْجُدُوا لِآدَمَ «۲».
به این بیان که کلمه ثم در جایى استعمال مى‏شود که بین ما قبل و ما بعدش زمانى فاصله شده باشد «۳». و در آیه شریفه بین تصویر، و خلقت ثم فاصله شده، که مى‏رساند بین آن دو فاصله زمانى بوده، پس انسان قبل از خلقت آدم وجود داشته و پس از انسان آدم وجود یافت، و ملائکه مامور به سجده بر وى شدند.
__________________________________________________
(۱) تو را نفرستادیم مگر به عنوان رحمت براى همه عالمها. سوره انبیاء، آیه ۱۰۷٫
(۲) ما نخست شما را خلق و سپس تصویر کردیم، آن گاه به ملائکه گفتیم که به آدم سجده کنید.
سوره اعراف، آیه ۱۱٫
(۳) مثلا وقتى مى‏گوییم: جاءنی زید ثم عمرو، معنایش این است زید بدیدنم آمد، و پس از مدتى عمرو آمد، به خلاف اینکه بگوییم: جاءنی زید و عمرو، که آن فاصله زمانى را نمى‏رساند، و تنها مى‏فهماند که زید و عمرو به دیدنم آمدند. مترجم.
ترجمه المیزان، ج‏۱۶، ص: ۳۹۰
لیکن این استدلال صحیح نیست، زیرا کلمه ثم همه جا براى افاده تاخیر زمانى نمى‏آید، و در بسیارى از موارد تنها ترتیب کلامى را مى‏رساند، و حتى در کلام خداى تعالى بسیارى اوقات تنها براى این منظور آمده، علاوه بر این آیه شریفه اصلا معناى دیگرى هم دارد، که ما در ذیل خود آن آیه در جلد هشتم این کتاب بدان اشاره نمودیم.
باز چه بسا استدلال شده است براى اثبات فرضیه مذکور به آیه وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طِینٍ ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَهٍ مِنْ ماءٍ مَهِینٍ ثُمَّ سَوَّاهُ وَ نَفَخَ فِیهِ مِنْ رُوحِهِ «۱».
به این بیان که آیه اولى از آنها متعرض آغاز خلقت بشر است، و مى‏فرماید که خلقت اولى بشر از خاک بوده، خاکى که مبدأ مشترک پیدایش همه افراد است، و آیه سوم مساله صورتگرى و نفخ روح در آدم را بیان مى‏کند که آخرین مرحله تکامل انسانى است، و چون این دو مرحله را با کلمه ثم عطف کرده، مى‏فهماند که فاصله زمانى معتنا بهى در بین این دو مرحله بوده.
و این زمان متوسط همان زمانى است که بین سایر انواع فاصله مى‏شده، تا هر نوعى به نوع بالاتر خود تطور پیدا کند، و با این تطور تدریجى انسان کامل شود، (مثلا اگر بین میمون تا انسان اولى بى شعور یک میلیون سال فاصله شده، بین آن انسان و انسان داراى شعور نیز، یک میلیون سال فاصله شده است. مترجم) مخصوصا از کلمه سلاله به خاطر اینکه نکره است، و دلالت بر عموم مى‏کند، فهمیده مى‏شود که هر نوع کاملترى از سلاله‏اى از نوع ناقص‏تر درست شده.
این استدلال نیز درست نیست، زیرا جمله ثم سویه عطف شده به جمله بدء و چون آیات در مقام بیان ظهور و پیدایش نوع انسانى از راه خلقت است، و اینکه ابتداى خلقت انسان که همان خلقت آدم باشد از گل بوده، و سپس مبدل شده به سلاله‏اى از آب مخصوص تا فرزندانش پدید آیند، و سپس خلقت این نوع یعنى خود آدم و فرزندانش به وسیله صورتگرى و نفخ روح پایان پذیرفت.
و این معناى صحیحى است که قابل انطباق با لفظ آیه است، و لازم نیست که ما جمله ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَهٍ مِنْ ماءٍ مَهِینٍ را بر انواع متوسط بین خلقت از گل و بین تسویه و نفخ روح بگیریم، و نکره بودن سلاله نیز هیچ مستلزم عمومیت نیست، چون اگر شنیده‏اید که نکره‏
__________________________________________________
(۱) خلقت انسان را از گل آغاز کرد، سپس نسل او را از چکیده‏اى از آبى خوار قرار داد، و سپس او را تسویه و صورتگرى نموده و از روح خود در او بدمید. سوره سجده، آیات ۷- ۹٫
ترجمه المیزان، ج‏۱۶، ص: ۳۹۱
عمومیت را مى‏رساند، در جایى است که در سیاق نفى باشد، نه سیاق اثبات، و سیاق آیه مورد بحث، سیاق اثبات است.
البته براى اثبات فرضیه تطور به آیات دیگرى از قرآن که مربوط به خلقت انسان است استدلال کرده‏اند، که بیانش نظیر بیانهایى است که گذشت، و جوابش هم از جوابهاى گذشته معلوم مى‏شود، و حاجتى به نقل آنها و اطاله کلام به جواب از آنها نیست‏

Print Friendly, PDF & Email
Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

دیدگاه ها