سرخط خبرها

ماهیت ملائک چیست ؟ چگونه ذهن قادر به درک ماهیت ملائک است ؟

پرسش:
در فلسفه می خوانیم که خداوند وجود محض است و غیر او که ممکنات باشند علاوه بر وجود ماهیت هم دارند و در تعریف ماهیت می خوانیم که آنچه که ذهن از وجود محدود انتزاع می کند… سوال اینکه ماهیت ملائکه چگونه است در حالی که ممکن است ولی ذهن قادر به درک آن نیست؟چگونه ذهن از وجود ملک که آن را درک نمی کند ماهیت انتزاع می کند؟ لطفا تعریفی برای ماهیت داشته باشید که بتوان آن را با امور غیر مادی هم درک کرد زیرا که این تعریف معروف ماهیت ، تنها بر امور غیر مادی قابل صدق است. و اشکال دیگر این تعریف این است که با این تعریف می توان گفت که ماهیت یعنی صورت و ماده وجود خارجی زیرا که ذهن ما در مواجه با موجودات تنها از آنها صورت و ماده و وجود را انتزاع می کند که بنا بر اصالت وجود،این وجود است که اصالت دارد پس صورت و ماده انتزاع ذهن از وجودند که همان ماهیت آنهاست.خلاصه اینکه ماهیت فقط و فقط برای موجودات مادی است که ماده و صورت دارند… با تشکر

پاسخ:
۱ـ فرموده اید: « در تعریف ماهیت می خوانیم که آنچه که ذهن از وجود محدود انتزاع می کند»
درست است که مفهوم ماهوی از وجود محدود انتزاع می شود، امّا تعریف ماهیت این نیست که فرموده اید. تعریف ماهیت چنین است: « آنچه در جواب «ما هو؟» گفته می شود.» مثلاً اگر کسی یک موجود را نشان داد و پرسید این چیست؟ می گوییم: آن گوسفند است. یا می گوییم: آن حیوان است. پس گوسفند و حیوان، ماهیت هستند. چون در جواب «ما هو؟» آمده اند.
ویژگی ماهیت این است که نسبتش به وجود و عدم یکسان است؛ یعنی اگر آن را فی نفسه لحاظ کنیم، نه اقتضای موجود بودن دارد نه اقتضای عدم بودن؛ به عبارت دیگر، نه از فرض موجود بودنش تناقض لازم می آید نه از فرض عدم آن. این ویژگی ذاتی ماهیت را، امکان گویند. لذا موجود ماهوی را ممکن الوجود نامند.

۲ـ فرموده اید: « در فلسفه می خوانیم که خداوند وجود محض است و غیر او که ممکنات باشند علاوه بر وجود ماهیت هم دارند.»
بلی ماهیات، ممکن الوجود هستند؛ امّا وجود نیستند بلکه ممکن است وجود داشته باشند یا وجود نداشته باشند؛ لذا تعبیر درست این است که بگوییم: « ماهیات، ممکن الوجود و العدم هستند.» پس تعبیر «ممکن الوجود» مخفف این تعبیر است. مثلاً انسان، وجود دارد، ولی اژدهای هفت سر وجود ندارد. انسان و آزدهای هفت سر، هر دو ماهیتند.
توجّه:
ماهیت، وجود نیست، کما اینکه عدم هم نیست. بلی ماهیت موجوده، وجود دارد؛ و ماهیت معدومه، وجود ندارد. لذا اگر کسی بگوید: « انسان، وجود است» سخنی نادرست گفته است؛ امّا اگر بگوید: « انسان، وجود دارد» سخنی درست گفته الست. به واژه های «است» و «دارد» خوب دقّت کنید.
«انسان وجود دارد.»، «درخت، وجود دارد.»، «فرشته وجود دارد.» و وجود یعنی خدا، چون وجود محض یعنی وجود، بدون هیچ قیدی. پس معنای این جملات چنین است: «انسان خدا دارد.»، «درخت خدا دارد.»، «فرشته خدا دارد.»
پس دقّت فرمایید تا توهّم نشود که در هر ماهیتی یک وجود است و یک ماهیت. خیر ابداً چنین نیست. وجود، تنها یکی و آن هم خداست، باقی موجودات، فقط ماهیت هستند؛ لکن ماهیاتی که وجود دارند، یعنی خدا دارند. شاهد اینکه وجود مرتبط با ماهیات یکی است، آن است که می توانید بگویید: « انسان و درخت و فرشته، وجود دارند.» اگر وجود همراه با این سه ماهیت، یکی نبودند این قضیه باید کاذب می بود؛ حال آنکه صادق است.

۳ـ فرموده اید: « چگونه ذهن از وجود ملک که آن را درک نمی کند ماهیت انتزاع می کند؟»
اینکه ذهن شما نمی تواند فرشته را درک کند، دلیل نمی شود که دیگران هم نتوانند. اگر شما درکی از فرشته ندارید، بدین معناست که ماهیت فرشته برای شما مجهول است و تنها لفظ آن را استعمال می کنید. کما اینکه شما ممکن است خیلی از مفاهیم ریاضی یا فیزیکی را هم در ذهنتان نداشته باشید، آیا این دلیل می شود که آن مفاهیم ریاضی یا فیزیکی، ماهیت نباشند؟
البته شما احتمالاً ماهیت فرشته را در ذهنتان دارید ولی پنداشته اید که هر چه در ذهن است باید شکل و رنگ و اندازه هم داشته باشد؛ حال آنکه ذهن اعمّ از ظرف خیال و ظرف معقولات است. صور حسّی و خیالی، دارای شکل و رنگ و اندازه اند، امّا صور عقلی نه شکل دارند نه اندازه دارند نه رنگ. مثلاً شما می دانید که محبّت چیست، امّا چه تصویری از آن در ذهنتان دارید؟ یا می دانید که عقل چیست؟ چون عقل، خودش خودش را به علم حضوری ادراک می کند، امّا تصویری از عقل ندارید. چون اصلاً تصویر پذیر نیست. فرشته هم از سنخ عقل است؛ لذا آن بزرگواران را عقول مجرّده گویند.
حتّی ماهیت انسان هم شکل و رنگ و اندازه ندارد. انسان ذهنی، نه مرد است نه زن، چون اگر مرد بود، بر زنها صدق نمی کرد، و اگر زن بود، بر مردها صدق نمی کرد. نه بزرگ است نه کوچک، نه سیاه است نه سفید است نه زرد است نه … . نه مکان دارد نه زمان. نه چاق است نه لاغر و نه … . شما چنین ماهیتی را در ذهن خودتان (ئر عقل خودتان) می شناسید، امّا متوجّه نیستید که شکل و رنگ و اندازه و زمان و مکان و … ندارد. چون توجّهتان بیشتر به مصادیق بیرونی انسان است که این اعراض را با خودشان دارند.

۴ـ فرموده اید: « لطفا تعریفی برای ماهیت داشته باشید که بتوان آن را با امور غیر مادی هم درک کرد زیرا که این تعریف معروف ماهیت ، تنها بر امور غیر مادی قابل صدق است.»
ماهیت یعنی آنچه در جواب «ما هو؟» می آید.
یا ماهیت، آن است که نه اقتضای وجود دارد نه اقتضای عدم؛ لذا از فرض وجود یا عدم برای آن، تناقض لازم نمی آید. لذا ممکن الوجود و العدم است.
امّا واجب الوجود یعنی خود وجود و دیگر هیچ.
امّا چرا وجود، واجب الوجود است؟
چون هر چیزی، خودش برای خودش ضروری است. انسان، واجب الانسان است. شجر، واجب الشجر است. شمس، واجب الشمس است. یعنی « سلب الشیء عن نفسه محالٌ ــ سلب یک چیز از خودش محال است.» بر همین اساس، «وجود هم واجب الوجود است» یعنی از وجود، نمی توان سلب وجود کرد. به عبارت دیگر، برای وجود، نمی توان فرض عدم کرد.
عدم نیز واجب العدم است؛ و واجب العدم یعنی «ممتنع الوجود». بنا بر این، از عدم نیز نمی توان سلب عدم کرد.
پس هر چیزی خودش خودش است. وجود نه عدم می شود نه ماهیت؛ عدم نیز نه وجود می شود نه ماهیت؛ ماهیت نیز نه وجود می شود نه عدم.

۵ـ در باب وجود و ماهیت، مطالب تخصّصی تری نیز مطرح است که باید در کلاس فلسفه و از استاد فلسفه یافته نه فلسفه خوانده بیاموزید. البته یافتن این گونه اساتید آسان نیست.

Print Friendly, PDF & Email
Rating: 3.3/5. From 3 votes.
Please wait...

دیدگاه ها