سرخط خبرها

حقیقت علم چیست؟ آیا علم کسبی است یا موهبتی؟ نقد نظریات علوم تجربی

پرسش:
جوهر علم چیست؟ آیا امکان دارد که مثلا امام زمان(عج) آن را به کسی بدهد؟ چیزی دادنی است؟ آن شخص در قبال آن چه مسئولیتی دارد؟ تقاضا دارم توضیحات کامل ارائه فرمایید.
پاسخ:
امام صادق (ع) به عنوان بصری فرمودند: « … یا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ لَیسَ الْعِلْمُ بِالتَّعَلُّمِ إِنَّمَا هُوَ نُورٌ یقَعُ فِی قَلْبِ مَنْ یرِیدُ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى أَنْ یهْدِیهُ فَإِنْ أَرَدْتَ الْعِلْمَ فَاطْلُبْ أَوَّلًا فِی نَفْسِکَ حَقِیقَهَ الْعُبُودِیهِ وَ اطْلُبِ الْعِلْمَ بِاسْتِعْمَالِهِ وَ اسْتَفْهِمِ اللَّهَ یفْهِمْک‏ ــــــ ای ابا عبدالله (عنوان بصری) ! علم با آموختن حاصل نمی شود. این است و جز این نیست که علم نوری است که قرار می گیرد در قلب هر کسی که خداوند تبارک و تعالی هدایت او را بخواهد. پس اگر خواستار علمى ، نخست در جان خود حقیقت بندگى را جستجو کن، و علم را با عمل کردن به آن بطلب ، و از خدا فهم بخواه ، که به تو خواهد فهماند.» (بحار الأنوار ،ج‏۱ ،ص۲۲۵)
پس علم به معنای حقیقی آن ، که عین وجود و حاقّ واقع و یقین غیر قابل زوال می باشد ، امری نوری و از سنخ وجود می باشد و جایگاه آن نیز قلب است نه ذهن. و مراد از قلب نیز مرتبه ای از وجود آدمی است که فراتر از ذهن و عقل متعارف می باشد. چنین علمی از آن جهت که امری ذهنی و از سنخ مفهوم نبوده ، از سنخ وجود است ، با آموختن به دست نمی آید ؛ بلکه راه کسب آن ، بندگی خدا و ترقّی در مراتب وجود می باشد. البته خواندن کتاب و استاد دیدن نیز از باب فراهم نمودن مقدّمات و معدّدات ، بی تأثیر نیست ؛ بلکه در مواردی لازم و ضروری است.
چنین علمی را فقط خداوند متعال به بندگانش اعطاء می کند و امام معصوم (ع) ، در چنین اعطائی ، واسطه ی فیض می باشد. بلکه وجود امام معصوم (ع)، خود عین علم خداست. لذا به اذن خدا به هر کس نظر لطفی نماید ، در مراتب هستی صعود نموده و سرشار از حقیقت می شود. برخی از مراتب این گونه از علم ، همسطح علم ملائک می باشد ؛ یعنی شخص به مرتبه ی وجودی ملائک ترقّی نموده و با آنها اتّحاد وجودی می یابد و حقیقت وجودی ملائک نیز از سنخ علم است. لذا هر که با ملائک اتّحاد وجودی یابد ، به همان میزان عالم به علم لدنّی خواهد شد. البته درجه ی وجودی ملائک نیز یکساتن نیست و برخی بر برخی برتری وجودی دارند. بالاترین قسم این نوع علم ، همان وحی تشریعی است که نه در اثر اتّحاد با ملائک ، بلکه در اثر اتّحاد با روح القدس حاصل می شود که خلقی است اعظم از جبرئیل ؛ و جبرئیل (ع) وحی را از او دریافت نموده ، از مرتبه ی قدسی انبیاء تا مرتبه ی قلبی آنها تنزّل می دهد. لذا جبرئیل (ع) رساننده ی وحی است و روح القدس ، که امّ الکتاب نیز خوانده می شود ، مخزن وحی بوده ، علم خداست. البته بالاتر از روح القدس نیز برای اهل بیت (ع) مراتبی است که جای طرحش کلاسهای رسمی عرفان نظری است و در چنین فضایی نتوان از آن سخن گفت.
پس علم به معنی حقیقی آن ، فقط با اعطاء از سوی خداست ؛ حقیقت این اعطاء علم نیز چیزی نیست جز بالا کشیدن مرتبه ی وجودی شخص. یعنی شخص باید از مرتبه ی ذهن خیالی و وهمی ، که مرتبه ی حیوانی و بشری است ، بالاتر رفته به مرتبه ی عقل متعارف و فلسفی بار یابد و به یقین عقلی و علم الیقین دست یابد. بعد از آن باید از عقل فلسفی فراتر رفته و به ذوق عقلی برسد که مرتبه ی حکیمان است ؛ و حکیم غیر از فیلسوف باشد. و فراتر از ذوق عقلی ، که ذهنیّت آن کمرنگ می باشد ، ذوق قلبی است که کاملاً فرا ذهنی است. لذا آنکه واجد این گونه از علم می شود ، صاحب بصیرت قلبی خواهد شد.
کسی که به این حدّ از علم نائل گشته ، خودش به عنایت الهی تکلیف خود را خواهد دانست. لذا نمی توان گفت که او چه وظیفه ای درباره ی آن علم دارد. چون وظائف او را نیز هنگام اعطاء علم مشخّص می کنند. مثلاً حضرت موسی (ع) و حضرت خضر (ع) هر دو از چنین علمی برخوردار بودند ؛ لکن هر کدام سنخی از آن را داشتند. لذا وظائف آنها نیز متفاوت بود. در این باره می توانید آیات ۶۰ به بعد سوره کهف را ملاحظه فرمایید.
۲ـ امّا علم به آن معنا که اکثر مردم با آن سر و کار دارند ، امری است صرفاً ذهنی ، آنهم در حدّ ذهن خیالی و وهمی ، که حتماً باید از طریق مطالعه و تحقیق و تفکّر و امثال آن به دست آید. لکن باید دانست که این گونه علوم ، اغلب یقنی نیستند ؛ بلکه ظنّ غالب و متراکم می باشند. حتّی براهین فلسفه ی عقلی و علوم ریاضی هم که یقینی هستند ، مراتب پایین یقین را ایجاد می کنند که علم الیقین گفته می شود. این گونه یقین نیز فقط و فقط منحصر در دو علم می باشد ؛ فلسفه ی عقلی محض ـ آنهم در براهین نه در نظریّات ـ و ریاضیّات ـ آنهم در حدّ انتزاعی نه در عالم خارج ـ . لذا آلبرت اینشتین ، فیزیکدان بزرگ قرن اخیر ، گفت: « احکام ریاضی تا حدّی که مربوط به حقیقت است ، محقّق نیستند ؛ و تا حدّی که محقّقند ، با حقیقت سر و کار ندارند. به نظر من وضوح کامل تنها در آن قسمت از ریاضیّات است که مبتنی بر روش اصل موضوعی می باشد. » (مقالات علمی اینشتین ، ترجمه محمود مصاحب ، ص۳۸ ، ۳۹)
باز در مقایسه ی ریاضیّات و علوم تجربی گفته است: « جهان علم برای ریاضیّات ارزشی خاصّ قائل بوده و آن را بالاتر از سایر رشته های دانش تلقّی کرده است. یکی از علل و موجبات این امر آن است که در ریاضیّات صحبت از احکامی است مسلّم و قطعی و محقّق ، حال آنکه در مورد رشته های دیگر علوم ، اینطور نبوده و احکام آنها کما بیش قابل بحث و انتقاد است ؛ و چه بسا آنچه امروز مورد تأیید و توجّه است ، فردا با کشف واقعیّتهایی تازه بی اعتبار می گردد و جای خود را به نظریّه هایی نوین می سپارد. » (مقالات علمی اینشتین ، ترجمه محمود مصاحب ، ص۳۷)
ریاضیدان معروف ، براتراند راسل نیز گفته است: « ریاضیات موضوعی است که در آن نه می دانیم از چه سخن می گوییم و نه می دانیم آنچه که می گوییم درست است. » ( کتاب الکترونیکی فیزیک از آغاز تا امروز ، فصل ۱۸ : آزاد اندیشی در ریاضیات)
پس وقتی این دو دانشمند مطرح فیزیک و ریاضی درباره ی علومی چون فیزیک و ریاضیّات اینگونه سخن گفته اند ، وضع باقی علوم تجربی چون شیمی و زیست شناسی و روانشناسی و پزشکی و اقتصاد و جامعه شناسی و … نیز معلوم است. چون همه ی این علوم به نوعی وابسته به ریاضیّات و فیزیک می باشند.
روش تحقیقی هم که در علوم تجربی به کار گرفته می شود ، روشی است ظنّ آور که هیچگاه منجر به یقین منطقی و برهانی نمی شود ؛ و حتّی در حدّ فلسفه ی عقلی و ریاضیّات نیز علم الیقین ایجاد نمی کند. در این باره ، مقاله ای آماده داریم که تقدیم حضور خواهد شد.
لکن قبل از ارائه ی این مقاله ، عرض می شود که غیر یقینی بودن علوم تجربی بشری ، به معنی بی ارزش بودن آنها نیست. چرا که ما با این علوم ، در حقیقت به دنبال یافتن حقیقت هستی نیستیم ، بلکه عمدتاً کارکردهای دنیایی آنها برای ما مهمّ می باشند. لذا حتّی ابطال شدن یک نظریّه تجربی دارای کارکرد ، با یک نظریّه تجربی دیگر نیز ارزش دنیایی آن را از بین نمی برد. امّا مشکل زمانی به وجود می آید که عدّه ای خیال می کنند مأموریّت علوم تجربی یافتن حقیقت هستی می باشند. اینجاست که مشکلات معرفت شناسانه رخ نشان می دهند و بین این گونه افراد و فیلسوفان علم ، که کارشان ارزیابی ارزش یقین آوری علوم می باشد ، اختلافات جدّی بروز می کند.
ــ علوم تجربی ، حقیقت یا پندار.
ــ اقسام علوم تجربی از حیث یقین آوری
علوم تجربی بر دو گونه اند: علوم تجربی طبیعی مثل فیزیک ، شیمی و زیست شناسی ؛ و علوم تجربی انسانی مثل اقتصاد ، جامعه شناسی و روانشناسی. امّا شاخه های ریاضیّات جزء علوم تجربی نیستند ، بلکه از علوم عقلی و برهانی بوده ، روش تحقیق آن از سنخ روشن تحقیق فلسفه ی عقلی می باشد.
باید توجّه داشت که قوانین ریاضی مبتنی بر براهین قطعی عقلی بوده ، ضروری ، ذاتی و زوال ناپذیرند و تا ابد نیز قابل نقض نمی باشند. امّا علوم تجربی مبتنی بر فرضیّه ها ی غیر برهانی هستند که اگر از طریق شواهد تجربی مورد تأیید واقع شوند ، به مقام نظریّه ی تجربی ارتقاء می یابند. امّا هیچگاه حقیقتاً به مقام قانون قطعی و زوال ناپذیر نائل نمی شوند ؛ چون هر لحظه این احتمال وجود دارد که شاهدی تجربی آن را نقض نماید. در این صورت است که نظریّه ی تجربی سست شده و جای خود را به نظریّه بهتر از خود می دهد.
این حکایتِ تمام شاخه های علوم تجربی است ؛ لکن باز تفاوت فاحشی است بین علوم تجربی طبیعی و علوم تجربی انسانی. در علوم طبیعی اغلب ـ نه همیشه ـ یک نظریّه به عنوان نظریّه ی برتر حاکمیّت دارد و دیگر نظریّات در بایگانی این علوم به سر می برند. البته گاهی نیز برخی از همین نظریّات بایگانی شده به ناگاه قوّت گرفته و جای نظریّه ی حاکم را می گیرند. در علوم طبیعی ، نظریّه ی حاکم ، مادامی که بیشترین تأییدات تجربی را دارد بر روی کار می ماند تا اینکه شواهد نقض کننده ی آن پیدا شوند ، که در این صورت نظریّه ی دیگری که بتواند آن شاهد نقض را توجیه نماید ، جای نظریّه ی قبلی را می گیرد. امّا در علوم تجربی انسانی وضع به گونه ی دیگری است و همواره چندین نظریّه در عرض هم در جامعه ی علمی حضور دارند و چه بسا برخی از این نظریّات در تضادّ با نظریّه ی دیگر نیز می باشند. مثلاً برخی از مکاتب روانشناسی وجود روح را انکار نموده تمام رفتارها و حالات انسان را ناشی از خواصّ مغز و بدن می دانند ؛ در حالی که برخی مکاتب دیگر وجود روح را قبول دارند. همچنین برخی مکاتب روانشناسی انسان را موجودی مختار می دانند ولی مکاتب دیگری هم هستند که وجود اختیار را از ریشه انکار کرده ، انسان را ماشینی زنده فرض می کنند. لذا چیزی به نام علم روانشناسی نداریم ، بلکه مکاتب گوناگون روانشناسی وجود دارند که گاه متضادّ با یکدیگر نیز می باشند.
پس فرمولهای روانشناسی نه تنها در حدّ فرمولهای ریاضی نیستند ، بلکه حتّی به پای فرمولهای علوم طبیعی مثل فیزیک و شیمی نیز نمی رسند. در حالی که خود فرمولهای علوم طبیعی یقین آور نبوده هر لحظه در معرض ابطال می باشند. دیگر علوم تجربی انسانی مانند جامعه شناسی و اقتصاد و … نیز از این حیث تفاوتی با روانشناسی ندارند.
ــ نقد علوم تجربی از دیدگاه فلسفه ی علوم تجربی.
بر خلاف نظر اکثر مردم ، که علوم تجربی را علومی قطعی و تغییرناپذیر می انگارند ، از نظر فیلسوفان علم ، که کارشان ارزیابی روش تحقیق علوم می باشد ، اساساً در علوم تجربی چیزی به نام قانون قطعی و یقینی وجود ندارد ؛ و هر چه در علوم تجربی است همگی نظریّه اند و قوانین آنها صرفاً ارزش کاربردی دارند و ارزش هستی شناسانه ی آنها کمتر از آن چیزی است که معمولاً گمان می شود. البته دقّت شود که علوم حسّی غیر از علوم تجربی می باشند. علوم حسّی ، اطّلاعاتی جزئی هستند که مستقیماً از راه حواسّ به دست می آیند و هیچ گونه استدلالی در آنها وجود ندارد ، تا سخن از درستی یا نادرستی آنها باشد. بر این اساس ، اینکه کره ی ماه گرد است یا سطح آن پوشیده از گودالهایی می باشد یا اینکه فلان حیوان در فلان منطقه زندگی می کند یا اینکه نور سفید بعد از گذر از منشور ، به هفت رنگ تجزیه می شود و … ، هیچکدام جزء مسائل علوم تجربی محسوب نمی شوند ؛ بلکه همگی علوم حسّی می باشند. امّا اینکه چرا کره ی ماه گرد است؟ یا اینکه علّت پیدایش چاله های آن چیست؟ یا چرا فلان حیوان در فلان منطقه زندگی می کند و در جای دیگر یافت نمی شود؟ یا اینکه علّت تجزیه شدن نور سفید به طیف هفت رنگ چیست؟ مسائلی هستند که علوم تجربی باید به آنها پاسخ دهد ، و اینجاست که پای نظریّه ها و مدلهای ذهنی به میان می آیند و همینجاست که استدلال مطرح می شود ؛ و همینجاست که علوم تجربی از استدلال غیر یقینی استفاده می کند.
برای روشن شدن مقصود به اجمال ، چند مثال ذکر می شود.
الف ـ اوّلین کسی که نظریّه ی اتم (ذرّه ی بنیادی و نشکن ) را مطرح ساخت دموکریتوس ، فیلسوف یونانی بود. این نظریّه در قرون اخیر دوباره مطرح شد تا بوسیله ی آن برخی مشاهدات ما در عالم فیزیک و شیمی توجیه شوند. لذا اعتراف به وجود اتم نه از راه مشاهده ی حسّی بود و نه از راه برهان عقلی وجودش اثبات شده است. فرض وجود اتم صرفاً برای این بود که می توانست برخی از سوالات ما را پاسخ دهد. بعد از مدّتی دانشمندان متوجّه شدند که فرضیّه ی اتم به تنهایی نمی تواند همه ی سوالات را جواب دهد ، لذا این نظریّه مطرح شده که شاید اتم هم اجزایی دارد. باز این مساله نیز نه حسّی است نه عقلی ؛ و فقط فرضی مفید است که در یافتن پاسخ برخی سوالات ما ، کار آیی دارد. در این زمان تامسون مدل کیک کشمشی را ارائه داد که در آن اجزائی به نام الکترون مثل کشمش هایی در کیک کشمشی پراکنده اند. این مدل بسیاری از سوالات را جواب داد ولی در برابر برخی سوالات تازه تر نارسایی اش آشکار شد. لذا مدل اتم هسته دار رادرفورد مطرح شد که آن نیز مشکلات باز هم بیشتری را حلّ نمود ؛ ولی باز ناتوانی اش در حلّ مسائل نوظهور روشن شد. لاجرم مدل سیّاره ای بور پیشنهاد شد که سالها از پس سوالات بر آمد ولی بالاخره آن نیز در برابر سوالات جدیدتر به زانو در آمد ؛ و مدل کوانتومی شرودینگر جای آن را گرفت که امروزه بر اذهان اساتید و دانشجویان فیزیک حکومت می کند. امّا این آخر ماجرا نیست. چون بر خلاف دانشجویان و اساتید مقلّدی که به غلط خود را مجتهد فیزیک می پندارند ، دانشمندان محقّق ، این مدل را هم به چالش کشیده اند. امروزه حتّی خود اتم زیر سوال است کجا رسد اجزاء آن. امروز نظریّه نوظهور ابَرریسمان است که با مکانیک کوانتوم دست و پنجه نرم می کند.
حاصل مطلب این که امروزه اگر ما وجود اتم ، الکترون ، پروتون ، پوزیترون ، نوترون ، فتون و امثال آنها را می پذیریم صرفاً از این جهت است که کارکرد داشته تجارب و مشاهدات ما را توجیه می کنند. و کارکرد داشتن یک نظریّه منطقاً دلیل بر درستی آن نیست. در همین روندی که گفته شد ملاحظه فرمودید که مدلهای گوناگون اتم هر کدام کارکردهایی داشتند. پس آیا همه ی آنها درستند. روشن است که همه درست نیستند. اساساً کار علوم تجربی همین است که دنبال مدلهایی با کارکردهای هر چه بیشتر است. و هر گاه مدلی قویتر ارائه شد مدل قبلی بازنشسته می شود.
ب ـ شاهد دیگر در علم نجوم است. هیئت زمین مرکزی بطلمیوس که نتیجه ی سالها رصد ستارگان و محاسبات ریاضی بود ، سالیان درازی درست می نمود ، تا آنجا که با این نظریّه حرکت تمام سیّارات قابل توجیه بود و بر اساس آن می شد خسوف و کسوف را به دقّت پیش بینی نمود. لذا عدّه ی به خاطر کارکرد داشتن آن و پیش بینیهای درستش گمان می کردند که این نظریّه کاملاً درست است ، تا اینکه ابوسعید سجزی در قرن چهارم هجری در درستی این نظریّه تردید ایجاد نمود و گفت خورشید مرکز عالم است و زمین به گرد خورشید می گردد . ابوریحان بیرونی این نظریّه را از ابوسعید سجزی در کتاب خود نقل نموده و گفته است من نیز شک دارم که آیا خورشید مرکز عالم است یا زمین ؛ ولی درستی هیچکدام قابل اثبات نیست چون محاسبات نجومی طبق هر دو نظریّه به یک جواب منتهی می شوند. امّا کپرنیک بعد از حدود چهار صد سال از او ، باز نظریّه ی وی را مطرح ساخت ؛ گالیله آن را تئوریزه نمود و شواهدی تجربی بر درستی آن ارائه نمود. کپلر مدارهای دایره ای سیّارات را بیضوی کرد و نیوتن با قانون جاذبه اش این هیئت را محکم ساخت ؛ چنان که بعضی ادّعا کردند فیزیک به آخر خود رسیده است . و در حالی که این نگرش به عالم هستی ، حقیقتی و قطعی تلقّی می شد و بر اساس آن صدها مساله ی بشر حلّ می شد ، و به راحتی می شد با این نظریّه بر روی کره ی ماه فرود آمد ، ناگهان آلبرت اینشتین با نظریّه ی نسبیّت عامّ و ادوین هابل با نظریّه ی انبساط عالم از راه رسیدند و بساط هیئت نیوتنی را در هم فرو ریختند ، و تبیینی متفاوت از عالم و گرانش ارائه دادند. نظریّه ی نسبیّت و انبساط جهان نیز تنها نظریّه ی مطرح در جهان امروز نیست بلکه اینها نیز رقیبهایی در عالم علم دارند که ممکن است روزی جای اینها را بگیرند. پس چگونه می توان این نظریّات را قطعی دانست. خود دانشمندان طراز اوّل علوم تجربی ــ برخلاف رده های پایین و مقلّد این علوم ــ هیچگاه به علوم تجربی به عنوان علم قطعی نظر نمی کنند و الّا در پی کشف جدید نمی بودند. این افراد کم اطلاع از ماهیّت علوم تجربی هستند که این علوم را یقینی می انگارند. مفاهیمی چون الکترون ، پرتون ، نوترون ، کوارک ، پوزیترون ، انحنای فضا ، نیرو ، فتون و … همگی فرضیّه هایی هستند برای توجیه مشاهدات حسّی انسان ، که خودشان هیچگاه محسوس نیستند. لذا امروزه در نظریّه ی ابر ریسمان ، تمام این امور به چالش کشیده شده اند. اگر کسی با تاریخ علوم تجربی ، بخصوص فیزیک نظری ، آشنا باشد آنگاه متوجّه می شود که این مفاهیم چگونه زاده شده اند.
در اینجا ذکر چند اعتراف از فیزیکدانان بزرگ نیز خالی از فایده نیست.
هایزنبرگ: « فرمولهای ریاضی جدید دیگر خود طبیعت را توصیف نمی کنند ، بلکه بیانگر دانش ما از طبیعت هستند. ما مجبور شده ایم که توصیف طبیعت را که قرنها هدف واضح علوم دقیقه به حساب می آمد کنار بگذاریم. تنها چیزی که فعلاً می توانیم بگوییم این است که در حوزه ی فیزیک اتمی جدید ، این وضعیّت را قبول کرده ایم ؛ زیرا آن به حدّ کافی تجارب ما را توضیح می دهد. » (دیدگاههای فلسفی فیزیکدانان معاصر ، ص۳۴)
کمبل: « حوزه ی کار فیزیک مطالعه ی یک جهان خارجی نیست ؛ بلکه مطالعه ی بخشی از جهان داخلی تجارب است. و دلیلی وجود ندارد که ساختارهایی نظیر … که ما وارد می کنیم تناظری با واقعیّت خارجی داشته باشند.» (همان)
هایزنبرگ: « هستی شناسی ماتریالیسم مبنی بر این توهّم است که … واقعیّت مستقیم دنیای اطراف ما را می توان به حوزه ی اتمی تعمیم داد. امّا این تعمیم غیر ممکن است. اتمها شیء نیستند. » (همان ، ص ۴۲)
آلبرت اینشتین گفته است: « این فرض که موج و ذرّه ، تنها اشکال ممکن مادّه هستند اختیاری است و چیزی تضمین نمی کند که در آینده صورتهای دیگر مادّه کشف نشوند. حدّ اکثر می توان گفت که تا این زمان نتوانسته ایم به بیش از این دست یابیم.» (تحلیلی از دیدگاههای فلسفی فیزیکدانان معاصر ، نوشته دکتر مهدی گلشنی ، ص۷۳)
گذشته از اعترافات دانشمندان بزرگ علوم طبیعی ، تاریخ علوم تجربی نیز گواه صادقی است که نشان می دهد نظریّات علوم تجربی دائماً در حال تحوّل و ابطال می باشند. مثلاً روزگاری قانون جاذبه ی نیوتن جزء یقینیّات فیزیک شمرده می شود و حتّی کسی گمان نمی کرد که روزی ابطال گردد ولی ملاحظه فرمودید که نظریّه ی نسبیّت عامّ اینشتین ، نظریّه ی نیوتن را از اساس باطل و طرحی دیگر در انداخت. باز قانون ترکیب سرعتها در فیزیک نیوتنی از قطعیّات فیزیک شمرده می شد و تمام شواهد تجربی نیز آن را تأیید می کردند ، ولی نسبیّت خاصّ اینشتین ، نشان داد که این قانون نادرست بوده ولی نادرستی آن در سرعتهای معمولی روشن نمی شود. خود نسبیّت عامّ و خاصّ نیز هم اکنون در معرض نقد جدّی دانشمندان قرار دارند و ایرادات فراوانی بر آنها وارد نموده اند ؛ ولی هنوز نظریّه ای جای آن را نگرفته است. فیزیکدانها حتّی نام نظریّه جایگزین را هم تعیین نموده ، نظریّه وحدت نامیده اند ؛ چرا که قرار است آن نظریّه فرضی نسبیّت و مکانیک کوانتوم را با هم متّحد نماید و نارسایی هر دو را برطرف سازد.
همچنین وضع موجود برخی علوم تجربی مثل روانشناسی و جامعه شناسی ، خود گواه است که این روش ، یقین آور نیست. در عصر کنونی دهها مکتب روانشناسی و جامعه شناسی وجود دارند که برخی از آنها در تضادّ کامل با یکدیگر قرار دارند. همه ی این مکاتب ، از روش علوم تجربی استفاده می کنند ؛ حال اگر این روش یقین آور است ، پس همه ی این مکاتب باید درست باشند. امّا چگونه ممکن است این مکاتب متضادّ همه باهم درست باشند؟!!

Print Friendly, PDF & Email
Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

دیدگاه ها