سرخط خبرها

در مورد مراجع اگر یک مرجعی صالح بود عادل هم بود اما مثلا یک فتوا عمدا غلط داد آیا در این حالت نیز بر خداست که او را رسوا کند ?

پرسش :

۱ امام خمینی ره و مقام معظم رهبری مدظله در عین حالی که فرد اصلح برای این مقام هستند و مؤید به تأئیدات امام عصر عج اما ممکن است اشتباه کنند و یک حکم اشتباه بدهند. درست است؟

۲-«چنین کسی حتّی اگر فقیه و عادل هم باشد ولی شرائط ولی فقیه را نداشته باشد، باز بر خدای حکیم لازم است که عدم لیاقت او را بر مردم آشکار کند.» خوب این بیان آیا بدین معنی است که مثلا امام ره اگر فرد صالح باشد اما اصلح نباشد بر خدا است که به نحوی برای جامعه روشن کند که این فرد صالح است اما اصلح نیست و بر خداست که فرد اصلح را به نحوی نشان دهد. خوب پس بر خدا نیز طبق همین استدلال لازم است که مرجع اعلم را معرفی کند. چون همگی مراجع هر چند صالح هستند عالم هستند عادل هستند متقی هستند اما در بین آنها فقط یک نفر است که از همه بالاتر است. و شرعا و عقلا باید از همان یک نفر تقلید کرد نه همه. خوب پس بقیه مراجع هر چند عالم و عادل هستند اما شرایط را ندارند پس بر خداست که مرجع اعلم را به مردم بیان کند.اگر این استدلال درست است چرا این اتفاق نمی افتد؟! اما اگر استدلال غلط است کجایش غلط است؟! سوال بعد آنکه چرا استدلال حضرت آیت الله جوادی حفظه الله در اصل افراد یعنی اصل شخص ولی فقیه و … درست است اما در تک تک احکام و نظرات درست نیست؟! چرا یکجا بر خداست که شخص منحرف را رسوا کند اما بر خدا نیست که حکم غلط را به مردم بفهماند که غلط است؟!

۳- اینکه بر خداست رسوا کند و عدم لیاقت را نشان دهد به چه نحوی خدا قرار است این کار را انجام دهد؟! اینطور نیست که مثلا خدا به خواب افراد بیاید بگوید این فرد لایق نیست بلکه فلان فرد لایق است. یا مثلا اینطور نیست که در خانه هر فردی یک کاغذی پیدا شود که در این کاغذ این مطلب نوشته شده باشد. پس این رسوا کردن به چه نحوی است؟!

۴- در مورد مراجع اگر یک مرجعی صالح بود عادل هم بود اما مثلا یک فتوا عمدا غلط داد آیا در این حالت نیز بر خداست که او را رسوا کند؟! اگر آری به چه نحوی؟! این مرجع تا الان صالح بوده تا الان به عدالت مشهور بوده اما یک دفعه منحرف شده حال خدا چگونه می خواهد این را رسوا کند؟!

۵- در مورد اینکه فرمودید:«ما موظف به تبعیت از رئیس جمهور نیستیم.» ما به حکم همین قانونی که از فیلتر شش فقیه گذشته است موظف به اطاعت از رئیس جمهور هستیم پس در واقع به حکم خدا موظف به اطاعت از رئیس جمهور هستیم. پس بر خداست که اگر رئیس جمهور فرد نالایقی باشد او را رسوا کند. به همین ترتیب استدلال را می توان تا مراتب پائین تر اداری ادامه داد.

۶- در مورد اینکه فرمودید:«بلی اگر کسی در حقّ امام خمینی چنین ادّعایی را می کرد که خودش فردی موجّه بود و رسوای خاصّ و عامّ نبود، آنگاه جا داشت که ما در حقّانیت امام راحل تردید کنیم. و کذالک در مورد مقام معظّم رهبری» مثلا در مورد آیت الله منتظری هنوز در نظر عده زیادی انسان موجهی است. آیت الله شریعتمداری هنوز در نزد خیلی ها انسان موجهی است. خاندان شیرازی ها(سید صادق، سید محمد، سید رضا و …) در نظر خیلی ها افراد موجهی هستند. آیت الله روحانی در نظر خیلی ها موجه است. آیت الله وحید و … . اما از آنطرف افرادی که در نظر من و شما افراد موجهی هستند مانند آیت الله مصباح حفظه الله آیت الله جوادی حفظه الله و … در نظر اینان افراد غیر موجهی هستند. خوب حال چه کنیم؟! طبق چه ملاکی می خواهیم بگوئیم مثلا امام خمینی ره و مقام معظم رهبری مدظله افراد خوبی هستند و اینان آدم های بد؟!

۷- در مور پندار افراد و … که فرمودید آنها نیز دقیقا همین حرف را می زنند. می گویند بله عده ای متهم توهم دارند که مثلا ابن عربی مسلم است شیعه است. در حالی که ابن عربی کافر مطلق است. شما نیز می گوئید عده ای متوهم توهم دارند که ابن عربی کافر است در حالی که ابن عربی از شیعیان خالص است. خوب حالا طبق چه ملاکی می خواهید بگوئید حرف شما درست است و حرف آنها اشتباه؟! با توجه به اینکه در هر دو طرف افراد موجهی هستند. البته موجه به معنای عرفی کلمه نه به معنای دقیق کلمه.

۸- در بخش دیگری از پاسخ فرمودید:«امّا اگر مطابق قواعد شرعی او را حقّ می دانند، و در واقع او حقّ نیست، آنگاه یقیناً خدا او را رسوا می کند.» خوب مثلا ممالک سنی نشین با توجه به تعریفی که از حاکم دارند حکام خودشان را بر حق می دانند مثلا مردم عربستان ملک فهد را خلیفه رسول ص می دانند اما در حقیقت او خلیفه نیست و از مصادیق طاغوت است. پس بر خداست که او را رسوا کند. آیا رسوا شده است؟!

۹- شما فرمودید:« امّا در مورد :«اسْمَعُوا لَهُ وَ أَطِیعُوا أَمْرَهُ فِیمَا طَابَقَ الْحَق‏» مراد از حقّ، امور اجتهادی دین نیست؛ بلکه مقصود، آن بخشی از دین است که حتّی عوام هم حکم آن را می فهمند؛ یعنی مسلّمات دین. در امور اجتهادی، تقلید حرام می باشد.» خوب احتمالا شخصی مانند جناب مالک اشتر آنقدری ایمان و سواد دینی دارد که یک حکم خلاف شرع بین ندهد. مثلا هیچ وقت او فتوا نمی دهد که شراب بخورید یا مثلا نماز نخوانیدیا… . اگر منظور حضرت طبق فرموده شما مسلمات دین بود پس به نظر می رسد بیان این جمله لغو است چون مالک هیچوقت خلاف مسلمات فتوا نمی دهد. پس احتمالا منظور حضرت خلاف حق و مطابق حق در مسائل اختلافی و اجتهادی است. یعنی مسائلی که طبق نظر مالک درست است اما به نظر برخی غلط.

۱۰- در بخش دیگری فرمودید:« ثانیاً اگر آن افراد رسوا نشده اند، پس شما از کجا فهمیده اید که آنها نالایق بوده اند؟!» منظور من از رسوا شدن رسوا شدن قبل از انتخاب به عنوان فرماندار و استاندار و قاضی است. چون اینان احتمالا از همان اول فرد نالایقی بوده اند.

۱۱- در مورد داستان شیخ مفید ره امام زمان عج فقط فتوای شیخ را اصلاح کرد. اما الان فتاوای غلط مراجع را اصلاح نمی کنند. اینکه هم فرمودید:«حساب شیخ ره با حساب فقهای الان جداست!»چرا؟! چرا امام زمان عج فتوای شیخ ره را اصلاح کردند اما الان چنین اتفاقی نمی افتد؟! چرا به فرموده شما اصولا خدا و امام زمان عج نمی خواهند اختلافات حل بشود؟!

۱۲- در مورد حدیث:«اختلاف امتی برکه» می شود اندکی بیشتر توضیح دهید که این اختلاف چه برکاتی دارد؟! و اینکه فرمودید اختلاف موجب پویائی علم می شود چگونه؟!

۱۳- اینکه فرمودید:« امّا عالم موجّهی را سراغ نداریم که امام خمینی(ره) را فاسق بداند و لعنش را تجویز کند.» اگر شما سراغ ندارید بنده سراغ دارم همان افرادی که در بند ۵ از آنها نام بردم که در نزد خیلی ها افراد موجهی هستند و برخی دیگر از علما قائل به فسق حضرت امام ره و ایضا مقام معظم رهبری مدظله هستند. حتی با عرض معذرت بنده کلیپی را از یکی از اخوان شیرازی دیدم(فکر کنم اخوی سید صادق بود.) که در آنجا صراحتا مقام معظم رهبری مدظله را لعن می کرد و ایشان را بدتر از یزید و عمر و قنفذ می دانست و می گفت خدا او را با عمر و قنفذ محشور کند و به بسیجیان نیز با عرض معذرت می گفت «کلاب الخامنه ای». فقط این را صرفا جهت اطلاع گفتم.

۱۴- در مورد سوال آخر که فرمودید صرف نظر کردن از استدلال آیت الله جوادی حفظه الله نامعقول است آیا با صرف نظر از استدلال ایشان و همچنی صرف نظر از بحث حوزه انسانی و حیوانی وجود آیا از راه دیگری هم می شود بهشتی بودن علما امثال امام ره و علامه ره و … را اثبات کرد؟!

و من الله توفیق

پاسخ:
۱ـ احتمال اشتباه وجود دارد، امّا اگر قصد خیانت یا گناه کنند، طبق قاعده ای که آیه الله جوادی آملی ـ دامت برکاته الرّبانیّه ـ بیان نمودند، خدای تعالی رسوایشان می کند. البته اشتباهی، که منجر به ضرر کلّی اسلام و مسلمین شود، نیز نمی کنند. اگر چنین اشتباهی از ولیّ فقیه سر زند، قبل از آن که به مرحله ی اجرا در آید، توسّط امام زمان(ع) تصحیح یا جلوگیری می شود. البته اینکه کسی شخصاً تصمیمات ولیّ فقیه را اشتباه ارزیابی کند، دلیل نمی شود که حتماً او اشتباه کرده است. چون احتمال ارزیابی غلط در شخص ارزیابی کننده هم وجود دارد. در مقام واقع نیز بارها شده که افراد شاخصی تصمیمات ولیّ فقیه را اشتباه دانسته اند، امّا بعداً معلوم شده که خود آنان در اشتباه بوده اند. مثلاً زمانی که در جریان دادگاه میکونوس کشورهای اروپایی سفرای خود را از ایران خارج نمودند، مقام معظّم رهبری به دولت دستور دادند که اگر سفرا درخواست بازگشت نمودند، درخواست آنها را نپذیرد. برخی شاخصهای کشور، این دستور را اشتباه ارزیابی نمودند. امّا رهبری روی حرف خود ماند، تا اینکه خود کشورهای اروپایی شروع کردند به التماس نمودن تا سفرای خود را برگردانند. امّا رهبری همچنان بر راه ندادن آنها پافشاری نمود تا آنجا که کلّ دنیا از التماس اروپائیان با خبر شدند؛ آنگاه بود که رهبری اجازه بازگشت سفرا را دادند. در این هنگام بود که همگان به صحّت تصمیمات رهبری اذعان نمودند. چون خروج سفرا از ایران، نه تنها ضرری به ایران نزد بلکه خود اروپائیان را مفتضح نمود.

۲ـ قیاس مرجع تقلید با ولیّ فقیه، قیاس مع الفارق است. لذا استدلالی که در مورد ولیّ فقیه می باشد، در مورد مراجع جاری نیست. ولیّ فقیه کسی است که حتّی مراجع و حتّی اعلم مراجع نیز باید از او اطاعت کنند؛ دقّت شود! می گویم اطاعت، نه تقلید. ولیّ فقیه حکم می دهد نه فتوا. تقلید در فتوا و اطاعت در حکم است. پس امّا اطاعت از مرجع تقلید بر هیچ کسی واجب نیست؛ حتّی تقلید از مرجع اعلم نیز عمومیّت ندارد. چون اوّلاً افراد مجتهد، حرام است از کسی تقلید کنند؛ اگر چه خودشان اعلم نباشند. ثانیاً افرادی که در آستانه ی اجتهادند و اختلاف فتوا را می شناسند و وجه جمع و احتیاط فتاوا را می دانند، واجب نیست از کسی تقلید کنند؛ بلکه می توانند عمل به احتیاط کنند.
مطلب دیگر آنکه در امور تقلیدی، ما مکلّف به حکم ظاهری هستیم نه حکم واقعی؛ یعنی ما مکلّف هستیم به حکمی عمل کنیم که از راه تفقّه به دست می آیند. دقیقاً بر همین اساس هم هست که طریقه ی اجتهاد در امور تقلیدی پیش روی بندگان قرار داده شده است. بلی اگر خدا اراده نموده بود که تک تک بندگانش به حکم واقعی دسترسی داشته باشند، در آن صورت اساساً راه تقلید را می بست و تقلید از مجتهد را حرام می نمود؛ کما اینکه در اصول دین، راه تقلید را بسته است؛ بلکه حتّی در مسلّمات فروع نیز راه تقلید را بسته است.
خلاصه آنکه: قیاس بین مرجعیّت و ولایت فقیه، و همچنین فتوا و حکم و تقلید و اطاعت، قیاس مع الفارق است. لذا استدلال جاری در ولایت فقیه و اطاعت از او را نمی توان در مرجع تقلید و تقلی از او جاری نمود. چون ملاکات مختلف دارند. مرجع تقلید برای آن است که ما تا حدّ امکان، به حکم واقعی نزدیک شویم؛ اگر چه این کار صد در صد محقّق نمی شود؛ حتّی در زمان معصوم نیز صد در صد محقّق نمی شد. چون ه چه معصوم گفته امروز نیز در دست ماست. لذا مردم زمان غیبت به حکم واقعی نزدیکتر تا مردم زمان حضور. چون آنها با خود روایات مواجه بودند امّا ما با برداشت اجتهادی از همان روایات. و یقیناً برداشت اجتهادی از روایات، از برداشت عادی از روایات، دقیقتر است. امّا ولیّ فقیه برای آن است که اوّلاً هرج و مرج در جامعه حاکم نشود. ثانیاً جامعه را در حدّ امکان به جامعه ی نبوی و قرآنی نزدیک کند. ثالثاً راه نفوذ دشمنان مسلّح و فرهنگی و … را ببندد و توطئه های آنها را خنثی سازد. رابعاً زمینه را برای حکومت جهانی امام معصوم فراهم سازد. خامساً باید بکوشد که از فاسد شدن حکومت جلوگیری کند. چرا که قدرت، تمایل به سرکشی و غلبه دارد، که اگر دارنده اش عادل نباشد، تمایل به فساد می کند. و … . با این بیان روشن است که فرسنگها فاصله است بین ولیّ فقیه و یک مرجع تقلید عادی. ولیّ فقیه صرفاً بیانگر احکام فقهی است؛ و با فساد او، مردم لزوماً به فساد کشیده نمی شوند؛ چون اطاعت از او بر کسی واجب نیست. مردم تنها از فتوای او تبعیّت می کنند؛ که اگر او دست به صدور فتاوای نادرست بگشاید، دیگر مراجع و مجتهدین فوراً سقوط او از مرجعیّت را اعلام می کنند. امّا ولیّ فقیه، مهار جهان اسلام را در دست دارد؛ و فساد او در اندک مدّتی و قبل از آن که فسادش آشکار شود، می توان اسلام و مسلمین را در خطرات جدّی بیندازد. درست است که خبرگان و مجتهدین موجود در جامعه نظار بر ولیّ فقیه هم هستند؛ امّا از آنجا که او قدرت را در دست دارد؛ و نیروهای فراوانی تحت فرمانش دارد، اگر از جانب خدا و امام معصوم نیز کنترل نشود، می تواند فاجعه ایجاد کند. لذا وقتی خداوند متعال و امام معصوم، ولایت فقیه را در زمان غیبت تجویز نموده اند، پس به حکم عقل، خودشان هم باید او را محافظت نمایند؛ و اجازه ندهند عنصر نامطلوبی با مجوز شرعی در این مسند قرار گیرد.
مطلب دیگر در مورد فرق مرجع تقلید و ولیّ فقیه این است که اگر مرجع تقلید، در مورد خاصّی به دلائل کافی دسترسی نداشت، مطب را به صورت احتیاط واجب بیان می کند؛ تا اگر مقلّدش به آن عمل نمود، حتماً مخالفت با حکم واقعی نکرده باشد. البته در چنین موردی شخص می تواند به مجتهد دیگری نیز مراجعه کند. امّا در حکم ولایی، جایی برای احتیاط واجب و رجوع به غیر وجود ندارد. حکم ولیّ فقیه در هر حال باید اطاعت شود؛ مستحبّ و مکروه و احتیاط واجب و مستحبّ هم ندارد.

۳ـ این رسوا کردن به این صورت است که بیّنه ی شرعی را از آن شخص منصرف می سازد؛ تا کسی نتواند وجوب اطاعت از او را از راه شرعی یا عقلی ثابت کند. مثلاً مواردی پیش می آورد تا شجاعت او زیر سوال رود، یا عدالت او زیر سوال رود، یا سوء تدبیر او آشکار گردد، یا فقاهت او توسّط خبرگان صالح زیر سوال رود. مثلاً در جریان منتظری خدای تعالی اوّلاً از طریق ولیّ فقیه (امام خمینی)، عدم کفایت او را اعلام نمود. ثانیاً ارتباطات اطرافیان او را با منافقین و آمریکا فاش ساخت، و او به جای اعلام تبرّی از آنها شروع کرد به دفاع از آنها؛ و به این نحو خود را رسوا ساخت. ثالثاً عملاً شروع کردند از طریق رسانه های دشمنان اسلام، به مخالفت با مقام معظّم رهبری؛ که یقیناً کاری است رسوا کننده. چون به فرض هم که او در قول خودش محقّ باشد، این مجوزی نمی شود که آب به آسیاب دشمنان اسلام و ایران بریزد.
جریان آقای آذری قمّی هم شنیدنی است.
در جریان انتخاب رهبری در خبرگان، ابتدا بحث بر سر شورای رهبری بوده که با شهادت سیّد احمد خمینی و آقاس هاشمی و موسوی اردبیلی و آقای خلخالی، معلوم می شود که امام راحل(ره) نظرش روی رهبری آیه الله خامنه ای بوده است. بعد از آن بحث روی رهبری ایشان شروع می شود؛ در همین هنگام مجلس یک مقدار شلوغ می شود و موافقین و مخالفین حرفهایی می زنند. آقای آذری قمی به آقای خامنه ای می گوید شما بپذیرید، مگر ما مردیم همه ی ما کمک می کنیم. ولایت فقیه، ولایت انبیا است. وی آنقدر تعریف کرد که آقای خامنه ای از کوره در رفتند و گفتند: « آقای آذری قمی! بفرمایید بنشینید. ما شما را می شناسیم، در دوره های مختلف شما را امتحان کرده ایم. اینی را که شما گفتید ۱۰ سال آینده هم می گویید؟ ۱۰ سال دیگر نخواهید گفت. هر جا مقابل شما مطلبی عَلم شود که شما نپذیرید مقابلش می ایستید.» در همین هنگام آقای آذری قمی عمامه اش را بر می دارد و دو دستی محکم تو سرش می زند و می گوید: خدا از من نگذرد اگر قرار باشد من ۱۰ سال آینده مقابل شما بایستم ، من شما را بعنوان ولایت فقیه، ولایت مطلقه فقیه، قبول دارم. بعد از این صحبت ها خبرگان رای گیری کرد که در رای گیری همه خبرگان به غیر از ۶ نفر رای موافق دادند! که یکی از آن مخالفین خود آقای خامنه ای بودند که به خودشان رای ندادند.
امّا دقیقاً بعد از ۱۰ سال آقای آذری قمی رفت قم و در فردو ـ از توابع قم ـ نماز جماعت خواند و آنجا با آقای خامنه ای مخالفت کرد! دقیقاً همان طور که آقای خامنه ای گفتند ۱۰ سال بعد این حرف را زد.
خدا اینجوری رسوا می کند؛ با همان سبکی که اوّلی و دومی و سوی را رسوا نمود. با همان سبکی که طلحه و زبیر و عایشه را رسوا ساخت. به گونه ای رسوا می سازد که اگر کسی حقیقتاً طالب حقّ است به آن دست یابد، و اگر کسی طالب باطل است، بهانه برای توجیه و طفره رفتن داشته باشد. خدای تعالی حتّی آیات خود را هم به همین نحو نازل نموده است؛ یعنی محکمات دارد و متشابهات. اهل بیت(ع) نیز با همین سبک سخن گفته اند؛ لذا سخنانشان محکم و متشابه دارد. حوادث جهان نیز محکم و متشابه دارند.

۴ـ اگر مرجعی از عدالت ساقط شود، بخصوص اگر با جعل فتوا از عدالت خارج شود، خدای تعالی فراتر از رسوا نمودن، او را مفتضح می سازد. جریاناتی برایش پیش می آورد که در آن جریانات، فساد او بر حقیقت جویان آشکار شود. مگر همین اواخر نکرد؟ کارش به جایی رسید که طلّاب بر ضدّش قیام نمودند و اساتید سطوح عالی حوزه ی علمیّه در اعلانیّه ای تصریح کردند بر عدم صلاحیّتش برای مرجعیّت؛ بلکه اجتهادش را مخدوش دانستند کجا رسد مرجعیّتش را. کسی که بر خلاف هشت روایت صحیح السند و بر اساس روایتی ضعیف السند، فتوایی خلاف مشهور فقها و مطابق مذاق غربگرایان می دهد، عاقبتش جز این نمی شود.
در تاریخ نیز نگاه کنید، افتضاحات روشنی از فقهای منحرف و بخصوص فقهای اهل سنّت می بینید؛ که هر حقیقت جویی را از تبعیّت آنها باز می دارد.

۵ـ رئیس جمهور حقّ حکم دادن ندارد که ما از او اطاعت کنیم. رئیس جمهور مجری قانون است؛ و فقط حقّ ابلاغ قانون و اجرای قانون را دارد. لذا اگر خودش هم حکمی خلاف قانون بدهد، از طرف مجلس مورد بازخواست قرار می گیرد.

۶ـ ابوبکر و عمر و عثمان و طلحه و زبیر و عایشه و معاویه و … هم از نظر برخی ها و بلکه اکثریّت مسلمین، افراد موجّهی هستند. امّا آیا حقیقتاً اینها موجّه هستند؟ صحبت سر این است که آیا خدا حجّت را تمام می کند یا نمی کند؟ صحبت سر این نیست که آیا همه تابع حجّت می شوند یا نه؟ اگر کسی دنبال حقیقت باشد، هیچگاه ابوبکر و عمر و عثمان و طلحه و زبیر و عایشه و معاویه را موجّه نمی یابد؛ امّا آنکه قصد حقیقت جویی ندارد؛ بلکه ابتدا عقیده پیدا می کند و آنگاه استدلال می کند برای توجیه عقیده ی خودش، روشن است که او چنین افرادی را موجّه خواهد یافت. چون می خواهد که آنها را موجّه بیابد. مثلاً در مورد آقای روحانی، ایشان بر خلاف حکم ولیّ فقیه و برخی دیگر از فقها، قمه زنی را نه تنها خوب دانسته اند؛ بلکه بسیار هم آن را توصیه نموده اند. حال بگذریم از این که این فتوا هیچ مبنای صحیح فقهی ندارد، آیا فردی که عقل اجتماعی دارد و آگاه به زمان و زمانه است، نمی فهمد که این کار غیر واجب، آبروی اسلام و مسلمین را می برد؟ آنهایی که اندک شعور اجتماعی دارند و با وقایع جهان و جنگ نرم آشنایی دارند می دانند که مراسم قمه زنی برخی افراد، خوراک رسانه های غربی شده و در موبایل های اهل سنّت دست به دست می چرخد؛ و موجب این می شود که برادران و خواهر شیعه ی ما در عراق و پاکستان و جاهای دیگر، تکفیر و ترور شوند. وقتی یک رفتار یقیناً غیر واجب که، حتّی یک روایت هم در تأیید استحباب آن وجود ندارد، و تنها با استناد به برخی عمومات، استحباب آن را به نحو آبکی استنباط نموده اند، این همه ضرر برای شیعه دارد و آبروی شیعه را می برد و موجب تکفیر آنها و صدور حکم قتل آنها از سوی دشمنان می شود، چرا باید فقیهی مردم را تشویق به چنین رفتاری بکند؟! عاقلان خود قضاوت کنند. آیا همین اندازه کافی نیست تا کسی بفهمد که دهنده ی چنین فتوایی فهم اجتماعی و زمان آگاهی لازم را ندارد؟ و از احکام سیاسی اسلامی چیزی سرش نمی شود؟
آن آقای دیگر، که تمام اهل فلسفه گواهی می دهند به فقدان معلومات فلسفی او، با لحنی غرور آمیز ـ که شایسته ی عوام نیست کجا رسد فقیه ـ ادّعا می کند که تمام اسفار پیش من است؛ آنگاه ملاصدرا به تحقیر می کند. اگر کسی اندک شعور شخصیّت شناسی داشته باشد می فهمد که منبع روانشناختی چنین سخنی چیست.
همین جناب به بزرگداشت مولوی حمله می کند؛ امّا در جریان قرآن سوزی و کشیدن کاریکاتور پیامبر(ص) و دیگر جریاناتی که بر ضدّ اسلام و شیعه رخ می دهند، ساکت است؛ چرا؟ اگر کسی اهل حقیقت جویی باشد، می فهمد که چنین کسی فهم سیاسی و اجتماعی ندارد. او مولوی را سنّی می بیند و بزرگداشت او را خدمت به اهل سنّت می پندارد. اوّلاً سنّی بودن مولوی مشکوک است؛ و کتب او انباشته از آموزه هایی است که برخلاف آموزه های اهل سنّت و موافق با آموزه های شیعی اند. زمان او نیز زمان تقیّه بوده است. ثانیاً عاقلان خود قضاوت کنند، که آیا کسی بزرگداشت مولوی را بزرگداشت یک عالم سنّی قلمداد می کند؟ کسی چون مولوی، یک شخصیّت فرامذهبی است، و بیشتر به عنوان یک اندیشمند آزاد اندیش مطرح است تا به عنوان یک عالم دینی یا شخصیّت مذهبی. کسی که این اندازه از کشور خودش و دارایی های فرهنگی آن بی خبر است، قضاوتهایش در وادی حکومت و سیاست و امور اجتماعی چند می ارزد؟! از اینها گذشته، داماد فقیه و فیلسوف و متکلّم و سیاستمدار خود همین شخص، که از شاگردان ارشد او هم هست، خودش در صدر یکی از قوای مملکتی و از تابعان ولایت فقیه است. اگر بنا بود فقیه و عاقلی تحت تأثیر منطق او قرار گیرد، دامادش به آن اولی بود.
خلاصه آنکه:
برای طالب حقّ، راه روشن است؛ امّا آنکه نمی خواهد راه را بیابد، لکن می خواهد انحراف خود را مستند سازد، و سر خودش کلاه بگذارد، همواره بهانه دارد و بهانه خواهد داشت. چون سنّت خدا بر این است که راه بهانه را نبندد؛ «… لِیهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَینَهٍ وَ یحْیى‏ مَنْ حَی عَنْ بَینَهٍ وَ إِنَّ اللَّهَ لَسَمیعٌ عَلیمٌ ـــ تا آنها که هلاک مى‏شوند، از روى بیّنه باشد؛ و آنها که زنده مى‏شوند، از روى بیّنه باشد؛ در حالی که خداوند شنوا و داناست» (الأنفال:۴۲)

۷ـ اینکه ابن عربی کافر است یا عارف، نه جزء اصول اعتقادی است نه جزء فروع دین. آنها که او را کافر می دانند، از تعالیمش اجتناب کنند، آنها هم که او را شیعه و عارف می دانند از تعالیمش استفاده می کنند. ما خدا و پیغمبر و امام و معاد اهل تفکیک را قبول نداریم، آنها هم خدا و پیغمبر و امام و معاد ما را قبول ندارند. تا بتوانیم با هم بحث می کنیم؛ اگر به جایی رسید که هیچ و الّا آنها راه خود را می روند و ما هم راه خود را. اساساً بنا نیست که مردم همه در یم اعتقاد باشند.
« وَ أَنْزَلْنا إِلَیکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَینَ یدَیهِ مِنَ الْکِتابِ وَ مُهَیمِناً عَلَیهِ فَاحْکُمْ بَینَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ عَمَّا جاءَکَ مِنَ الْحَقِّ لِکُلٍّ جَعَلْنا مِنْکُمْ شِرْعَهً وَ مِنْهاجاً وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّهً واحِدَهً وَ لکِنْ لِیبْلُوَکُمْ فی‏ ما آتاکُمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَیراتِ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُکُمْ جَمیعاً فَینَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ فیهِ تَخْتَلِفُونَ ــــ و این کتاب‏ را به حقّ بر تو نازل کردیم، در حالى که کتب پیشین را تصدیق مى‏کند، و حافظ و نگاهبان آنهاست؛ پس بر طبق احکامى که خدا نازل کرده، در میان آنها حکم کن! از هوى و هوسهاى آنان پیروى نکن! و از احکام الهى، روى مگردان! ما براى هر کدام از شما، آیین و طریقه ی روشنى قرار دادیم؛ و اگر خدا مى‏خواست، همه ی شما را امّت واحدى قرار مى‏داد؛ ولى خدا مى‏خواهد شما را در آنچه به شما بخشیده بیازماید. پس در نیکیها بر یکدیگر سبقت جویید! بازگشت همه ی شما، به سوى خداست؛ سپس از آنچه در آن اختلاف مى‏کردید؛ به شما خبر خواهد داد.» (المائده:۴۸)
حرف ما با تفکیکی ها این نیست که شما هم بیایید و حرف ما را بپذیرید یا حرفهای ابن عربی و ملاصدرا را قبول کنید! ابداً چنین نمی گوییم و هیچگاه هم چنین درخواستی از آنها نخواهیم داشت؛ چون می دانیم که نمی توانند چنین کنند. هر کسی رزق مخصوص است که فراتر از آن را محال است بتواند فراچنگ آورد. بلکه حرف ما با آنها این است که این گونه دروازه ی تکفیر را باز نکنید که اگر حکم شود که مست گیرند، در شهر هر آنچه هست گیرند. اگر ما هم بخواهیم از کلمات همین تفکیکی ها شواهد کفر استخراج کنیم، می توانیم؛ و بیش از آنها بر این کار قادریم؛ لکن چنین کاری را خلاف سنّت رسول و اهل بیت(ع) می دانیم. شگفت است که اهل تفکیک در مورد امثال اشاعره که قائل به قدمای ثمانیه هستند، فتوا به کفر نداده اند امّا امثال ملاصدرا و ابن عربی را تکفیر می کنند که اهل توحید و رسالت و امامت می باشند.

۸ـ اوّلاً اعتقادات اهل سنّت در اصل بحث خلافت، دقیقاً برخلاف عقل و شرع است. لذا در همانجا بر آنها اتمام حجّت شده است؛ البته اگر حقیقتاً جوی حجّت باشند. ثانیاً مگر امثال ملک فهد یا فرزند نحسش رسوا نشده اند؟ شواهد افتضاح آنها عالم را گرفته است. آیا همکاری با اسرائیل بر ضدّ مسلمین فلسطین، و همکاری با صدّام بر ضدّ مسلمین ایران و همکاری با آمریکا بر ضدّ صدّام، رسوایی نیست؟! آیا اسلام اجازه داده که مسلمانی با کافری بر ضدّ مسلمانی دیگر همپیمان شود؟! حتّی اگر شیعه را بر حقّ هم نداند باز حقّ ندارند با کفّار بر ضدّ او همپیمان شوند. چون در اینکه شیعه خدا و رسول و قرآن را قبول دارد، شکّ نیست؛ در حالی که آمریکا و اروپا و اسرائیل، هیچکدام اینها را قبول ندارند. افزون بر اینها، از اینها عکسها و فیلمهایی در دست مردم است که حال شراب خوردن هستند. و می دانیم که اهل سنّت، عدالت را از شروط خلیفه می دانند.

۹ـ اوّلاً اجتهاد مالک را از کجا استفاده نموده اید؟ تا زمان امام صادق(ع) چیزی به نام اجتهاد، حقیقتاً وجود نداشته است. تا آن زمان، عمل به ظاهر روایات می نمودند. ثانیاً آنچه برای مالک نوشته شده، حکم امام است برای والی منصوب از جانب امام، نه نامه ای شخصی برای مالک اشتر. امیر مؤمنان(ع) با علم غیبی که داشت می دانست که مالک هیچگاه به مصر نخواهد رسید؛ ولی باز آن نامه را نوشت. چون می خواست این حکم به عنوان منشور حکومت اسلامی تا قیامت بماند؛ که ماند.

۱۰ـ از کجا فهمیده اید که از اوّل نالایق بوده اند. آیا احتمال ندارد که کسی ابتدا لایق باشد و سپس از هوای نفس تبعیّت کند و نالایق شود؟

۱۱ـ اینکه حساب شیخ مفید فرق دارد. چون فقهای امروز ما، فتوای او را هم حدیث قلمداد می کنند. چون اوّلاً در آن زمان، فتاوا معمولاً متن احادیث بودند. مثلاً «من لایحضره الفقیه»، در حقیقت رساله ی عملیّه ی شیخ صدوق(ره) است. ثانیاً در بعد از شیخ مفید، کتاب سوزی هایی رخ داد که پاره ای احادیث در آن سوختند. لذا وقتی فقهای امروز ما در فتاوای شیخ مفید موردی را می یابند که در احادیث مؤیّدی ندارد، حدس می زنند که او حدیثی از احادیث سوخته را در دست داشته که طبق آن فتوا داده است. لذا این فتوای وی را به عنوان حدیث قبول می کنند؛ امّا حدیثی که نقل به مضمون شده و عیناً بیان نشده است. حتّی زمانی که شیخ مفید فتوایی داده که سندی ندارد ولی چند حدیث ضعیف السند بت آن فتوا مخالفت می کنند، فقها حدس می زنند که احتمالاً روایتی صحیح و معارض با این روایات صحیح وجود داشته که شیخ بر اساس آن چنین فتوایی داده است. رابعاً اسنادی در دست است که آن بزرگوار با امام زمان(ع) در ارتباط بوده و با آن حضرت مکاتبه داشته است. لذا موقعیّت او صرفاً یک فقیه عادی نیست؛ بلکه او کسی بوده که تحت نظارت امام زمان(عج) در ابتدای غیبت کبری، بنیانهای اجتهاد را محکم می نموده است. خامساً شیخ مفید، در زمان خودش، صرفاً یک فقیه نبود، بلکه به عنوان ولیّ فقیه نیز شناخته می شد. چون یگانه ی دوران خود بود؛ و قاطبه ی شیعه او را به عنوان زعیم الشیعه می شناختند.
امّا چرا گفتیم که خداوند متعال، وجود اختلاف در فتوا را اراده نموده است. شاهدش آیات متعدّدی است که تصریح نموده اند به این اراده ی الهی. و نیز شاهدش سبک بیان خود معصومین(ع) است که احکام را صریح نمی گفتند؛ بلکه به نحوی بیان می نمودند که استباط حکم از آنها منوط باشد به کار اجتهادی. اگر آن بزرگواران می خواستند احکام به صورت صریح در اختیار بشر باشد، لزومی نداشت چنان روشی را در بیان احکام اتّخاذ کنند. در خود همین اختلاف فتاوا برکت و نعمتی است، که مقصود خدا و اهل بیت(ع) است. چون اگر این اختلاف نبود، امّت اسلام گرفتار رکود فکری می شد؛ کما اینکه این رکود را در بین اهل سنّت تا حدودی می بینیم. کما اینکه در دوره ی غلبه ی اخباریون هم چنین رکودی را شاهدیم.
امّا آیات ناظر به این معنا.
الف: « وَ أَنْزَلْنا إِلَیکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَینَ یدَیهِ مِنَ الْکِتابِ وَ مُهَیمِناً عَلَیهِ فَاحْکُمْ بَینَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ عَمَّا جاءَکَ مِنَ الْحَقِّ لِکُلٍّ جَعَلْنا مِنْکُمْ شِرْعَهً وَ مِنْهاجاً وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّهً واحِدَهً وَ لکِنْ لِیبْلُوَکُمْ فی‏ ما آتاکُمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَیراتِ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُکُمْ جَمیعاً فَینَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ فیهِ تَخْتَلِفُونَ ــــ و این کتاب‏ را به حقّ بر تو نازل کردیم، در حالى که کتب پیشین را تصدیق مى‏کند، و حافظ و نگاهبان آنهاست؛ پس بر طبق احکامى که خدا نازل کرده، در میان آنها حکم کن! از هوى و هوسهاى آنان پیروى نکن! و از احکام الهى، روى مگردان! ما براى هر کدام از شما، آیین و طریقه ی روشنى قرار دادیم؛ و اگر خدا مى‏خواست، همه ی شما را امّت واحدى قرار مى‏داد؛ ولى خدا مى‏خواهد شما را در آنچه به شما بخشیده بیازماید. پس در نیکیها بر یکدیگر سبقت جویید! بازگشت همه ی شما، به سوى خداست؛ سپس از آنچه در آن اختلاف مى‏کردید؛ به شما خبر خواهد داد.» (المائده:۴۸)
اگر بگویید این آیه ناظر به اختلاف بین اهل کتاب است، گوییم: « لِکُلٍّ جَعَلْنا مِنْکُمْ شِرْعَهً وَ مِنْهاجاً» را نمی توان بر این محمل حمل نمود؛ چون در آن صورت باید قبول کنیم که اهل کتاب در ایمان نیاوردن خودشان به اسلام، مجازند؛ که برخلاف بسیاری آیات می باشد. همچنین در فقره « لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّهً واحِدَهً وَ لکِنْ لِیبْلُوَکُمْ فی‏ ما آتاکُمْ » روشن است که یا کلّ بشریّت مورد خطاب است یا خصوص مسلمین؛ که با هر دو فرض، ادّعای ما ثابت است.
بلی اگر بگویید: « خدای تعالی مطلق اختلاف در احکام الهی را گفته ولی یهود و نصاری مصادیق بارزند» از شما می پذیریم. کما اینکه اختلاف شیعه و سنّی هم از مصادیق این آیه است. کما اینکه اختلاف اصولی و اخباری هم از مصادیق آیه است. اختلاف بین خود اصولیین نیز از مصادیق آیه است.
ب: « وَ لَوْ شاءَ رَبُّکَ لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّهً واحِدَهً وَ لا یزالُونَ مُخْتَلِفین‏ ــــ و اگر پروردگارت مى‏خواست، همه ی مردم را یک امّت قرار مى‏داد؛ ولى آنها همواره مختلفند (در اختلافند). » (هود:۱۱۸)
اطلاق و صراحت این آیه کمر هر شکّاکی را می شکند.
ج: « وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّهً واحِدَهً وَ لکِنْ یضِلُّ مَنْ یشاءُ وَ یهْدی مَنْ یشاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا کُنْتُمْ تَعْمَلُون‏ ـــــ و اگر خدا مى‏خواست، همه ی شما را امّت واحدى قرار مى‏داد؛ ولى خدا هر کس را بخواهد گمراه، و هر کس را بخواهد هدایت مى‏کند؛ و یقیناً شما از آنچه انجام مى‏دادید، بازپرسى خواهید شد.» (النحل:۹۳)
این آیه برخلاف مورد الف، در پس و پیشش هیچ قرینه ای نیست تا بتوانید آن را ناظر به اهل کتاب بگیرید. ظاهر آیه نیز به وضوح نشان می دهد که خطاب به بشر یا به مسلمین است.
د: « وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَهُمْ أُمَّهً واحِدَهً وَ لکِنْ یدْخِلُ مَنْ یشاءُ فی‏ رَحْمَتِهِ وَ الظَّالِمُونَ ما لَهُمْ مِنْ وَلِی وَ لا نَصیرٍ ـــ و اگر خدا مى‏خواست همه ی آنها را امّت واحدى قرار مى‏داد؛ امّا خداوند هر کس را بخواهد در رحمتش وارد مى‏کند، و براى ظالمان ولىّ و یاورى نیست.» (الشورى:۸)
این آیه را می توان در راستای بحث ولایت ـ اعمّ از ولایت معصوم و ولایت فقیه ـ معنا نمود. یعنی مردم همواره در امر ولایت اختلاف دارند، ولی خدا هر که را لایق باشد(حقیقت جو باشد) در رحمت خود داخل نموده ولیّ حقّ را به او می نمایاند؛ امّا آنها که اهل تعدّی بر حقّ هستند و حقیقت جو نمی باشند، آنها بدون ولیّ حقّ خواهند بود.
هـ : « وَ ما کانَ النَّاسُ إِلاَّ أُمَّهً واحِدَهً فَاخْتَلَفُوا وَ لَوْ لا کَلِمَهٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ لَقُضِی بَینَهُمْ فیما فیهِ یخْتَلِفُونَ ــــــ همه ی مردم امّت واحدى بودند؛ سپس اختلاف کردند؛ و اگر کلمه ای از طرف پروردگارت، از قبل صادر نشده بود، در میان آنها در آنچه اختلاف داشتند داورى مى‏شد(همه ی خلاف گویان مجازات یا رسوا می شدند.)» (یونس:۱۹)
اگر در این آیات شریفه نظر فرمایید می یابید که وجود اختلاف نظر بین مردم، سنّت تکوینی خداست؛ که در واقع ریشه در آن دارد که خدای تعالی اوّلاً مردم را دو طینت مختلف آفریده است؛ که برخی این غالب است و در برخی آن، و درجه ی غلبه نیز از فردی به فرد دیگر متفاوت است. ثانیاً مردم را مختار و دارای نفس و عقل عملی در حیطه ی عمل و دارای عقل نظری و وهم و خیال در حیطه ی نظر آفریده که نتیجه ی طبیعی اش وجود اختلاف نظر خواهد بود. چه اختلاف نظر مذموم که ناشی از نفسانیّت است و چه اختلاف نظر طبیعی و غیر مذموم، که ناشی از قصور عقل می باشد. لذا تنها کسانی که نصاب عقلشان کامل است باهم اختلاف نمی کنند.
بلی خدای تعالی در مقام تشریع، عدم اختلاف را خواسته و از همه دعوت به اتّحاد کرده، امّا تکویناً چنین چیزی صد در صد محقّق نخواهد شد مگر در حکومت امام زمان(ع) و اخلاف ایشان؛ البته آن هم شاید. چون محتمل است که در آن زمان نیز برخی اختلاف نظرها همچنان باشند، و امام معصوم در آن زمینه ها دخالت نکند؛ به سبب مصلحتی که در آنها وجود دارد. البته توجّه شود که دعوت تشریعی به حلّ اختلاف نیز عبث نیست؛ چون بسیاری از اختلافات را می توان حلّ نمود؛ امّا کلّ آنها مقدور نیست. لذا ثمره ی چنان تشریعی، کاهش اختلافات و تقویت وحدت است. چون اگر اختلاف از حدّ بگذرد، تبدیل به هرج و مرج و فروپاشی نظام اجتماعی می شود.

۱۲ـ گمان می کنم مطالب فوق، حدیث « اختلاف امّتی برکه» را توضیح می دهند. البته در این باب فراوان می توان توضیح داد؛ چه از بعد جامعه شناختی و چه از بعد روانشناختی و چه از بعد سیاسی؛ امّا پرداختن به این امر فرصتی وسیع می خواهد که بنده ی حقیر شدیداً از این حیث فقیرم. همین اندازه بگویم که د بحث علم دینی، این حدیث می تواند یکی از احادیث محوری باشد. مستحضرید که در علم اصول، مثلاً بر اساس حدیث «لا تنقض الیقین بالشّک» بابی عظیم به نام «باب استصحاب» بنیان گذاشته شده است. حدیث « اختلاف امّتی برکه» نیز در وادی روانشناسی و جامعه شناسی و علم سیاست، می تواند چنین نقشی را داشته باشد. بلکه این حدیث در خود اصول فقه نیز می تواند بابی را باز کند. پس ای عالمان مؤمن، که « یسارِعُونَ فِی الْخَیرات» ـ که «أُولئِکَ لَهُمُ الْخَیراتُ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»، «فَاسْتَبِقُوا الْخَیرات». ‏

۱۳ـ پس معنی موجّه را نمی دانید. کسی که شیعه ی فاسق را لعن کند، خودش فاسق است. آیا در فسق صدّام تردید دارید؟ آیا در فسق سران صهیونیسم و آمریکا تردید دارید؟ بسیجی ها با اینها جنگیده اند؛ در حالی که همین لعن کنندگان بسیج، در این وادی کاره ای نبوده اند. آیا آنکه با دشمن شیعه و ملّت ایران جنگیده، کلب است یا آنکه پاچه ی مجاهدین اسلام را می گیرد؟
« لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَینَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَی فَمَنْ یکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یؤْمِنْ بِاللَّهِ فقد استَمْسَکَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقى‏ لاَ انْفِصامَ لَها وَ اللَّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ ـــــ اکراهی در دین (شیوه ی تفکّر و شیوه ی زندگی و چگونگی عقیده) نیست. یقیناً رشد از گمراهی بازنمایی شده است؛ بنا بر این، کسى که به طاغوت کافر شود و به خدا ایمان آورد، به دستگیره ی محکمى چنگ زده است، که گسستن براى آن نیست. و خداوند، شنوا و داناست.» (البقره:۲۵۶)
آیا رژیم شاه طاغوت بود یا نبود؟ اگر کسی می گوید نبود، خداوند با همان شاه و پدر و حامیانش محشورش کند.
آیا صدّام طاغوت بود یا نبود؟ اگر کسی می گوید نبود، خداوند با همان صدّام و حامیانش محشورش کند.
آیا آمریکا و اسرائیل و حکومتهای اروپایی طاغوت هستند یا نیستند؟ اگر کسی می گوید نیستند، خداوند با همینها محشورش کند.
آیا حکومتهای استبدادی عربی ـ که مخالف امام خمینی و مقام معظّم رهبری ـ هستند، طاغوت هستند یا نه؟ اگر کسی می گوید نیستند، خداوند با همینها محشورش کند.
امّا اگر کسی اینها را طاغوت می داند، بگوید چگونه این همه طاغوت با اقسام گوناگونشان همدست شده اند بر ضدّ امام خمینی و مقام معظّم رهبری؟ و جالب است که حتّی اینها می گویند که امام خمینی و مقام معظّم رهبری خلاف اسلام رفتار می کنند. چه سرّی است که کلام طاغوتیان و مخالفین امام خمینی و مقام معظّم رهبری، با هم یکی شده است؟! چرا اینها امام خمینی و مقام معظّم رهبری لعن می کنند امّا اصلاً کاری با آمریکا و اسرائیل و اروپا ندارند؟ چرا در جریان قرآن سوزی و کاریکاتور از رسول خدا(ص) لال می شوند؟ نکند اینها هم از مظاهر اسلام می باشند. خلاصه آنکه: اگر اینها موجّه هستند، پس عمر و ابوبکر و عایشه و عثمان و طلحه و زبیر و … هم موجّه هستند. برای عاقلان و صاحبان بصیرت و حقیقت جویان، حقّ و باطل مثل روز روشن است؛ و امّا آنها که کورند، چاره نمی توان برایشان کرد؛ چون امروز روز امتحان است نه حساب؛ « فَاللَّهُ یحْکُمُ بَینَهُمْ یوْمَ الْقِیامَهِ فیما کانُوا فیهِ یخْتَلِفُونَ ـــ پس خداوند، روز قیامت، در بارهی آنچه در آن اختلاف داشتند، داورى مى‏کند.» (البقره:۱۱۳)
امیر مؤمنان(ع) در نهج البلاغه برای ما معیار داده و فرموده است: « أَصْدِقَاؤُکَ ثَلَاثَهٌ وَ أَعْدَاؤُکَ ثَلَاثَهٌ فَأَصْدِقَاؤُکَ صَدِیقُکَ وَ صَدِیقُ صَدِیقِکَ وَ عَدُوُّ عَدُوِّکَ وَ أَعْدَاؤُکَ عَدُوُّکَ وَ عَدُوُّ صَدِیقِکَ وَ صَدِیقُ عَدُوِّک‏ ـــــ دوستان تو سه گروهند، و دشمنان تو نیز سه دسته‏اند؛ امّا دوستانت: دوست تو و دوست دوست تو، و دشمن دشمن تو است؛ و امّا دشمنانت، پس دشمن تو، و دشمن دوست تو، و دوست دشمن تو است.»
اگر اینها بگویند: ما دشمن آمریکا و اسرائیل و صدّام ملوک عرب و منافقین تروریست و طالبان و القاعده و … هستیم، به اینها گوییم: اوّلاً کو نشان دشمنی شما؟ ثانیاً اگر شما با اینها دشمن هستید، پس چرا اینها با شما دشمن نیستند؛ بلکه از برخی از شما حمایت می کنند؟ در حالی که اینها با شما در دشمنی با امام خمینی و مقام معظّم رهبری هم عقیده اند. ثالثاً چرا ما از قِبَل امام خمینی و مقام معظّم این همه نشر اسلام و اعتلای پرچم شیعه را می بینیم امّا از شما بخاری دیده نمی شود؟
الآن فرض کنید مقام معظّم رهبری نباشند، تصوّر کنید چه خسارت عظیمی به شیعیان دنیا و بلکه کلّ مسلمین می خورد. امّا فرض کنید یکی یا همه ی این مخالفین نباشند، چه گزندی به اسلام و تشیّع می رسد؟ واقعاً هیچ گزندی.

۱۴ـ طبق احادیث اهل بیت، شیعه ـ حتّی اگر گناه هم کرده باشد ـ مادام که ارکان عملی اسلام یعنی ولایت، نماز، حجّ و زکات را ترک نکرده و اهل بدعت نباشد، اهل بهشت است؛ کجا رسد کسانی در ردیف مقام معظّم رهبری و امام خمینی و علّامه طباطبایی. البته برخی ها ممکن است اینها را اهل بدعت بدانند؛ که برای ما مهمّ نیست. چون در چنین اموری، هر کسی به تشخیص خود عمل می کند. آنها که ادّعا می کنند اینها اهل بدعت هستند، بگویند کدام بدعت را گذاشته اند.

Print Friendly, PDF & Email
No votes yet.
Please wait...

دیدگاه ها