سرخط خبرها

معنی واسطه فیض، امام و حجت چیست و دقیقا جایگاه و نقش هر کدام در عالم خلقت چیست؟

پرسش:

۱- می خواستم به لخاظ فلسفی و عرفانی و کلامی بدانم دقیقا معنی واسطه فیض، امام و حجت چیست و دقیقا جایگاه و نقش هر کدام در عالم خلقت چیست؟!
۲- بصورت عقلی و البته دقیق و عمقی بفرمائید چرا عالم خلقت به واسطه فیض نیاز دارد!؟ یعنی اینکه چرا خدا عالم را طوری خلق نکرد که عالم احتیاج به واسطه فیض نداشته باشد!؟ (لطفا جوابهای ساده ای که بله نعوذبالله بلاتشبیه خدا برق ۲۲۰ ولت است و ما موبایل و اینجا باید وسیله ای باشد که برق ۲۲۰ ولت را تبدیل به برق ۵ ولت بکند که برای موبایل مناسب باشد و اگر موبایل مستقیم به برق ۲۲۰ ولت وصل شود می سوزد. را ندهید. جواب عمیق و کامل و جامع و دقیق و برهانی)
۳- آیا واسطه فیض همان حجت الهی است یا حجت با واسطه فیض دو تاست!؟ یعنی اینکه هر کس واسطه باشد حجت است و هر کس حجت است واسطه هم هست!؟ یا می تواند واسطه یکی باشد و حجت کس دیگری و البته در برخی افراد هر دو نقش با هم جمع شود!؟
۴- آیا واسطه فیض همان امام است یا امام با واسطه فیض دو موجود مختلفند که ممکن است در یک نفر این دو نقش با هم جمع شود!؟
۵- آیا امام همان حجت است یا این دو نقش مختلف است و ممکن است یک نفر هر دو نقش را با هم داشته باشد!؟
۶- دقیقا وظیفه حجت و امام در عالم خلقت چیست!؟
۷- طبق چه براهین عقلی ما می گوئیم حجت و امام و واسطه فیض همواره در عالم وجود داشته اند!؟
۸- قبل از پیامبر ص و ائمه ع یعنی قبل از اسلام چه افرادی حجت و امام و واسطه فیض در عالم بوده اند؟!
۹- آیا همه انبیاء ع امام بوده اند!؟ آیا همه حجت بوده اند!؟ آیا همه واسطه فیض بوده اند!؟
۱۰- اگر همه انبیاء ع امام یا حجت یا واسطه فیض نبوده اند؛ پس در زمان انبیاء ع چه کسانی امام یا حجت یا واسطه فیض بوده اند!؟ یعنی مثلا ممکن است در زمانی یک نفر نبی باشد و نفر دیگری امام!؟ و نفر دیگری حجت و نفر دیگری واسطه فیض؟!
۱۱- مفاد حدیث زیر را و احادیث با مضمون مشابه را می شود بصورت عقلی نیز توجیه و تبیین کرد!؟ یعنی اگر این حدیث و احادیث مشابه را نداشتیم فقط با برهان عقلی می توانستیم به مفاد حدیث برسیم یا خیر!؟:«عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا ع قَالَ: قُلْتُ لَهُ أَ تَبْقَى الْأَرْضُ بِغَیرِ إِمَامٍ قَالَ لَا قُلْتُ فَإِنَّا نُرَوَّى عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهَا لَا تَبْقَى بِغَیرِ إِمَامٍ إِلَّا أَنْ یسْخَطَ اللَّهُ تَعَالَى عَلَى أَهْلِ الْأَرْضِ أَوْ عَلَى الْعِبَادِ فَقَالَ لَا لَا تَبْقَى إِذاً لَسَاخَت»‏
پاسخ:
۱ـ فیض همان وجود منبسط است، که تمام موجودات، ظهورات اویند.
این فیض، مراتب دارد که هر موجودی، مرتبه ای از آن است.
هر مرتبه ای نسبت به مادون خودش، واسطه ی فیض می باشد؛ یعنی مادون، رقیقه ی مافوق است.
امام در اصطلاح کلام، یعنی خلیفه ی پیامبر در امور دین و دنیا. در اصطلاح عرفان، یعنی انسان کاملی که کاملترین ظهور فیض است؛ و اوست که دیگر موجودات را ـ اعمّ از انسان و غیر انسان ـ به مسیر کمالی خودشان رهنمون می باشد چه بدانند و چه ندانند.
حجّت، آن موجودی است که حقّ را اثبات می کند، اعمّ از آنکه نبی باشد یا امام باشد یا عقل باشد یا فرشته باشد یا درخت باشد یا هر چیزی. برهان، حجّت است. معجزه هم حجّت است. قرآن هم حجّت است، و … .

۲ـ « الواحد، لایصدر عنه الّا الواحد»؛ لذا خدای تعالی، وجود منبسظ را خلق نمود، که حقیقت واحدی است؛ لکن آن وجود منبسط، ذاتاً مراتب دارد؛ که هر مرتبه اش یکی از موجودات می باشد. لذا هیچ دو موجودی در عرض نیستند. و لازمه ی ذاتی مراتب داشتن وجود، این است که پایین، رقیقت بالا باشد و بالا، حقیقت پایین باشد. «یا یحْیى‏ خُذِ الْکِتابَ بِقُوَّهٍ»

۳ـ واسطه ی فیض بودن ربطی به حجّت بودن ندارد. حجّت در مقام اثبات است ولی واسطه ی فیض در مقام تکوین می باشد.

۴ـ امام حتماً نسبت به مأمومین خودش واسطه ی فیض است، امّا هر واسطه ی فیضی لزوماً امام نیست.

۵ـ امام حتماً حجّت است؛ امّا هر حجّتی امام نیست. فاطمه زهرا(س) حجّت است امام امام نیست. عقل و معجزه و کتب اسمانی حجّت هستند ولی امام اصطلاحی نیستند. اگر چه به یک معنا، اینها هم امامند. بلکه در معنی عامّ، هر حجّتی یک نحوه امامت هم دارد؛ یعنی افراد را رهبری می کند به سوی حقّ. لذا فرمود: « وَ مِنْ قَبْلِهِ کِتابُ مُوسى‏ إِماماً وَ رَحْمَهً».

۶ـ کار حجّت، روشن نمودن حقّ است تا عذری برای کسی نماند. امّا کار امام، حفظ حقّ، تبیین آن و اجرای آن است. امّا ولیّ، کارش شکوفا نمودن فطرتهاست. هر امامی ولی هم باید باشد، امّا هر ولی، لزوماً امام نیست. هر ولی، حجّت هم هست، امّا هر حجّتی لزوماً ولی نیست.

۷ـ براهین واسطه ی فیض همان براهین تشکیک وجود است. وقتی وجود، دارای مراتب است، بدیهی است که جز اعلی مرتبه ی وجود، باقی آنها واسطه ی فیض خواهند داشت. امّا حجّت باید باشد چون انسان، مکلّف است؛ و وجود حجّت، لازمه تکلیف است. براهین وجوب وجود امام را هم در کتب کلامی ملاحظه فرمایید، برای مثال در کتاب «امامت در بینش اسلامی» تالیف استاد علی ربّانی گلپایگانی.

۸ـ واسطه فیض قبل و بعد ندارد؛ واسطه ی فیض، از ازل واسطه است و مرگ هم ندارد. بدن واسطه نیست، وجود فرد واسطه است.
امّا حجّت؛ قبل از رسول خدا(ص) بُرْدَهَ حجّت بود. قبل از او سُلَیمَهُ بود. قبل از او مُنْذِرٌ بود. قبل از او یحْیى بْنُ زَکَرِیا بود. قبل از او شَمْعُونَ بْنِ حَمُّونَ الصَّفَا بود. قبل از او عِیسَى بود. قبل از او زَکَرِیا بود. قبل از او آصَفُ بْنُ بَرْخِیا بود. قبل از او سُلَیمَانُ بود. قبل از او دَاوُدُ بود. قبل از او یوشَعُ بْنُ نُونٍ بود. قبل از او مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ بود. قبل از او شُعَیبٌ بود. و … و قبل او آدم(ع) بود.
البته زمانهایی بوده که در آن واحد، حجّتهای فراوانی بوده اند. امّا از بین این حجّتها، همواره یکی امام ناطق است. رشته ای که بیان نمودیم، در واقع رشته ی امامت است.

۹ـ هر پیغمبری هم واسطه ی فیض است، هم حجّت. امّا هر پیغمبری امام اصطلاحی نیست؛ بلکه همواره یک امام ناطق است، و باقی هادیان الهی، مردم را به او اطاعت و تبعیّت او دعوت می کنند. مثلاً در زمان رسول خدا(ص) علی(ع) و امام حسن و امام حسین(ع) حضور داشتند، ولی اظهار امامت نمی کردند و مردم را دعوت به تبعیّت از رسول خدا(ص) می کردند. بعد از ایشان، دعوت به اطاعت علی(ع) کردند.

۱۰ـ میلیاردها واسطه ی فیض باهم حضور دارند. امامت و نبوّت، مقام نیستند بلکه تکلیف هستند. لذا می شود که کسی امام باشد ولی نبی نباشد، مثل طالوت(ع). ولی کسی که امام است، حتماً باید شأن نبوّت را داشته باشد، اگر چه بالفعل نبی نباشد.

۱۱ـ موجود مکلّف بدون حجّت محال است روی زمین باشد. چون در این صورت حکمت خدا زیر سوال می رود. لذا اگر خدا، حجّت را از زمین بردارد، ولی موجود مکلّف روی زمین باشد، لازم می آید که مکلّف بودن آن موجود، لغو باشد. تکلیف نیز لازمه ی سه مؤلفه است: ۱ـ مادّیّت که امکان بالفعل شدن را فراهم می کند. ۲ـ قوّه ی درک در حدّ نصاب. ۳ـ اختیار، که صفت وجود است و در همه ی موجود هست.
دقّت شود! در روایات، صحبت از نابود شدن زمین به معنی کره ی زمین نیست؛ بلکه مقصود این است که بدون حجّت، زمین فاقد موجود زنده خواهد شد؛ یعنی زمین طغیان می کند و اهلش را نابود می سازد. حتّی قبل از انسانها هم جنّها وجود داشتند و بین خودشان حجّت داشته اند. حتّی حیوانات هم در منظر قرآن و اهل بیت(ع) مکلّف هستند و امام داشته و دارند. مثلاً مورچه ای که جریانش در سوره ی نمل آمده، به احتمال زیاد، حجّت خدا بوده است برای مورچه ها. در روایات مطلبی به این مضون آمده که آن مورچه سوالاتی از حضرت سلیمان کرد که آن حضرت، پاسخش را نمی دانست، در حالی که خود آن مورچه پاسخ را می دانست. حاصل روایت چنین است:
« وقتى مورى به موران دیگر گفت: « یا أَیهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساکِنَکُمْ لا یحْطِمَنَّکُمْ سُلَیمانُ وَ جُنُودُهُ ـــــ اى موران همه به خانه‏هاى خود روید مبادا سلیمان و سپاهش ندانسته شما را پایمال کنند!» باد که حضرت سلیمان را در هوا حمل مى‏کرد صداى مور را به آن حضرت رساند، بلافاصله سلیمان توقف نمود و فرمود: مور را نزد من حاضر کن وقتى مور را نزد آن جناب آوردند، حضرت فرمودند: اى مور مگر نمى‏دانى من پیامبرم و به کسى ظلم و ستم نمى‏کنم؟ مور گفت: چرا مى‏دانم. سلیمان فرمودند: پس چرا موران را از ستم من بر حذر داشته و گفتى: اى موران به منزل‏هاى خود روید؟ مور گفت: ترسیدم به آرایش و زینت دستگاه تو نظر کرده و فریفته ی آن شده در نتیجه غیر خداى متعال را عبادت کنند. سپس گفت: آیا تو بزرگتری یا پدرت؟ سلیمان گفت: البته پدرم داود علیه السّلام. مور گفت: پس چرا در حروف اسم تو حرفى زائد بر حروف اسم پدرت مى‏باشد؟ ( چرا اسم تو پنج حرفی است ولی اسم پدرت چهار حرفی؟ دقّت شود! سلیمن درست است نه سلیمان) سلیمان فرمود: نمى‏دانم. مور گفت: جهتش آن است که پدرت داود جراحتش را با «ودّ» و محبّت خدا مداوا نمود پس داود نامیده شد، و امیدوارم که تو به پدرت ملحق شوى. ( توجّه: داود در اصل باید داوود نوشته شود ولی داود نوشته می شود تا مرکّب از «دا» و «ود» باشد؛ دا یعنی بیماری و ود یعنی محبّت.) سپس مور گفت: مى‏دانى چرا از میان همه ی موجودات تحت فرمانت، باد مسخّر و رام تو گشت؟ سلیمان فرمود: نمى‏دانم.
مور گفت: خداوند عزّ و جلّ مقصودش این بود که به تو بفهماند اگر تمام مملکت مسخّر تو شوند زوالشان همچون زوال و رها شدن باد از دست تو است، در این وقت بود که سلیمان از سخن مور بخندید.»
منظور مورچه آن است که دنیا در هر حال از دست می رود و چه بسا آبروی انسان را هم ببرد، همان گونه که باد شکم را نمی توان برای همیشه نگه داشت و بالاخره رها خواهد شد، و چه بسا وقتی رها شود که آبروی انسان را هم ببرد.
این سه مطلب که مورچه بیان نموده نشان می دهد که او خیلی فهمیده بوده و قدرت هدایتگری داشته است تا آنجا که به سلیمان نبی هم درس داده است. و از آنجا که مورچه ها را امر و نهی می کرده به مقصود حفظ ایمان آنها، معلوم می شود که امامت هم داشته است. چون اصلاً کار امام همین است.
لذا می توان ادّعا نمود که اوّلین فرد از هر نوعی، امام آن نوع هم بوده است؛ همان گونه که اوّلین فرد بشر، حجّت خدا هم بوده است. آخرین فرد هر نوع هم که می میرد و با مردنش، آن نوع، منقرض می شود، باید حجّت آن نوع باشد. البته فرضیّه، باید در فضای عرفانی مورد بحث قرار گیرد نه در فضای کلامی.

Print Friendly, PDF & Email
Rating: 1.7/5. From 3 votes.
Please wait...

دیدگاه ها