سرخط خبرها

منشاء اختلاف در علوم انسانی و طبیعی چیست ؟

پرسش:

۲ سوال نسبتاً مرتبط با هم داشتم:
۱- در علوم انسانی و اجتماعی بر خلاف علوم طبیعی و پزشکی که عمدتاً بین عالمان و اندیشمندان یک علم توافق نظر در آن مباحث علمی وجود دارد و اگر هم کسی نظر جدیدی مطرح کرد نظریه به بوته آزمایش گذاشته می شود. اگر نظریه تأئید شد که همه عالمان آن علم، نظر جدید را می پذیرند و اگر نظریه رد شد صاحب نظریه از نظریه خویش برمی گردد. اما در علوم انسانی و اجتماعی ما اگر نگوئیم در تمامی زمینه ها لااقل در اکثریت قریب به اتفاق زمینه ها ما توافق نظری بین عالمان یک علم نمی بینیم. حتی بر اساس ساختار انقلاب علمی توماس کوهن تمامی علوم اجتماعی و علوم انسانی هنوز پس از حدود ۲ یا ۳ هزار سال در وضعیت پیش پارادامی به سر می برند. یعنی اینکه هیچ مبانی و اساس پذیرفته شده ای بین عالمان یک علم وجود ندارد.
همچنین بحث دیگری که نیز وجود دارد این است که من تا بحال هیچ استدلالی در هیچ زمینه ای در علوم اجتماعی و انسانی ندیده ام که بتواند همه را قانع بکند. هر استدلالی که شما در نظر بگیرید برای افرادی قانع کننده است و برای افرادی قانع کننده نیست.
حال به نظر شما علت این امر چیست؟!!!
اگر ساختار عقلی و منطقی همه افراد یکی است و فلان استدلال در فلان زمینه با ساختار عقلی و منطقی مطابقت دارد که باید همه افراد آن را بپذیرند. اما اگر مطابقت ندارد که هیچ کس نباید بپذیرد. یعنی در هر صورت به نظر می رسد ما نباید شاهد اختلاف باشیم. خلاصه یا همه بپذیرند فلان استدلال را یا همه رد کنند. اما چرا اختلاف است.
این مسأله تا بدین جا پیش می رود که حتی الان افرادی هستند که قضیه واضح و بسیار بدیهی «اجتماع نقیضین محال است.» را انکار می کنند.
۲- در هر زمینه ای چه در مسائل دینی چه غیر دینی کلا در هر مسأله ای(مخصوصا مسائل اندیشه ای) که بین صاحب نظران و اندیبشمندان اختلاف باشد همه ادعا دارند حرف آنها درست است و حرف بقیه غلط‬
‫همه ادعا دارند حرف آنها عقلانی است و حرف بقیه غیر عقلانی‬
‫حالا اگر ملاکی وجود دارد -که مورد پذیرش همه باشد آن ملاک- که با آن ملاک بشود غلط را از درست تشخیص داد‬
‫خوب همین ملاک رو در هر زمینه اختلافی بکار بگیریم تا بفهمیم کدتم نظریه درست است و کدام غلط‬
‫اما اگر ملاک واحدی نیز وجود ندارد باز هر کس طبق ملاک خود می گوید حرف خودش درست است و حرف بقیه غلط‬
‫خوب در نهایت هر کس چطور می تواند بگوید حرف خودش درست است و حرف بقیه غلط!؟‬‬
تا اینجای سوال بحث برون دینی و کلی بود
اما سوالی نیز درون دینی و طبق مبانی دینی خودمان داشتم.
آنهم اینکه ما میگوئیم کفار و گناهکاران جهنمی هستند‬
‫پس وقتی جهنمی هستند یعنی راهی وجود دارد که بشود فهمید فلان اعتقاد عقیده باطلی است‬
‫در حالی که ممکن است طرفی که عقیده باطل دارد یا کار گناه کرده بگوید فهمم اینجوری بوده و من به این نتیجه رسیدم‬
‫این را چطور می شود حل کرد!؟‬
پاسخ:
۱ـ در علوم تجربی، تقریباً هیچ نظریه ی قطعی وجود ندارد؛ واغلب و بلکه همه ی نظریات تجربی، ظنّی اند. چرا که تجربه ذاتاً یقین آور نیست. روش اثبات تجربی، یا سر استقراء ناقص در می آورد یا سر از برهان انّی در می آورد، که هیچکدام از اینها یقین منطقی تولید نمی کنند. با این حال، دانشمندان علوم طبیعی، توافق می کنند بر سر موفّقترین نظریه ها، البته تا زمانی که نظریه ی بهتری ارائه نشده است. امّا چرا دانشمندان علوم طبیعی، چنین توافقی دارند؟ چون در علوم طبیعی، اغلب پای نفسانیت در کار نیست. البته در مواردی در علوم تجربی هم اختلاف نظرهای جدّی وجود دارد، مثل فرضیه ی داروین، که به سبب ارتباطی که با انسان شناسی و دین پیدا می کند، بر سرش اختلاف پیدا شده.
شاید برخی ها خیال کنند که علوم تجربی، به سبب تجربی بودنشان است که مورد توافق جمعی دانشمندان قرار گرفته اند؛ امّا واقع امر چنین نیست. اگر چنین بود، در علوم انسانی تجربی هم چنین توافقی حاصل می شد، حال آنکه می بینیم در روانشناسی تجربی، اقتصاد تجربی، علوم سیاسی تجربی، جامعه شناسی تجربی و …، نظریه ای نیست که مورد قبول همگانی باشد. پس علّت توافق در علوم طبیعی، تجربی بودن آن نیست.
چرا در علوم انسانی این همه اختلاف است، حتّی در علوم انسانی تجربی؟ علّتش آن است که این علوم، با عقیده سر و کار دارند نه صرفاً با اندیشه. لذا در این گونه علوم، پای تمایلات و حبّ و بغضها و احساسات قلبی در میان است. حتّی اگر بخشی از علوم طبیعی هم با اعتقادات ارتباط پیدا کند، گرفتار همین سرنوشت خواهد شد؛ مثلاً فرضیه ی داروین چون با انسان شناسی در ارتباط است که بحثی اعتقادی است، لذا مثل دیگر فرضیات تجربی، مورد اتّفاق همگان نیست.
پس برخلاف نظر سطحی اغلب افراد، در قبول یا عدم قبول نظریات علوم انسانی، تنها دلیل نیست که نقش ایفا می کند بلکه نقش انگیزه ها و تمایلات درونی از یک سو و رسوبات فرهنگی از سوی دیگر، خیلی بیشتر است. علوم طبیعی، ارتباط چندانی با انگیزه های درونی و رسوبات فرهنگی و تمایلات نفسانی ندارند، لذا دانشمندان علوم طبیعی، حتّی بر سر نظریات ظنّی تجربی هم به توافق نسبی می رسند، در حالی که در علوم انسانی ـ هر حتّی در بخش تجربی آن ـ ، بر سر برخی بدیهیات هم توافق جمعی وجود ندارد کجا رسد در نظریات. شگفت آنکه این بدیهیات مورد اختلاف، از نظر معرفت شناختی، پایه های علوم طبیعی هم هستند؛ ولی با کمال شگفتی می بینیم که منکران این بدیهیات، به علوم طبیعی که می رسند، تن به توافق جمعی می دهند و اختلافات معرفت شناختی خود را فراموش می کنند. مثلاً مارکسیستها که در ابعاد فلسفی دم از انکار استحاله ی اجتماع نقیضین می زنند، در علوم طبیعی، اختلافی با دیگر دانشمندان علوم طبیعی ندارند. یا کسانی که در معرفت شناسی، کانتی فکر می کنند و علم به واقع را غیر ممکن می دانند، به علوم طبیعی که مکی رسند، سفت و سخت از کشف واقع سخن می گویند و یادشان می رود که در عرصه ی معرفت شناسی، علم به واقع را غیر ممکن می دانند. البته گاه در عرصه ی علوم طبیعی هم اعتراف می کنند که کشفیاتشان ربطی به خود واقعیت ندارد، امّا دمی بعد، تمام این اعترافات یادشان می رود. یا دانشمندان فیلسوفی که اصل علیت را انکار می کنند، به علوم طبیعی که می رسند با تکیه بر اصل علیت، استدلالات علوم طبیعی را سامان می دهند؛ انگار نه انگار که منکر این اصل هستند.
چرا چنین می کنند؟
دو عامل وجود دارد.
نخست آنکه: علوم طبیعی، ربطشان به مباحث عقیدتی، ضعیفتر از علوم انسانی است؛ و هر جا این عامل هست، دو گروه پیدا می شوند. گروهی که آن را می پذیرند حتّی اگر دلیلی نداشته باشند، و گروهی که شدیداً با آن مقابله می کنند حتّی اگر با براهین محکمی مواجه شوند. مردم اینجا که می رسند، بیش از آنکه تابع دلیل باشند، تابع تمایلات و کششهای درونی اند.
دوم آنکه: علوم طبیعی موجود، به دست منکران ماوراء طبیعت شکل گرفته و آنها دو باور غلط را در ذات این علوم نهادینه کرده اند؛ یکی بی ربطی این علوم به ماوراء طبیعت، را و دومی، قطعی و یقینی بودن این علوم را. امّا در این اواخر که دانشمندان متدین، متوجّه این فریب تاریخی شده اند، شروع کرده اند به زیر سوال بردن علوم طبیعی. لذا در زمان ما، توافق بر سر علوم طبیعی نیز در حال شکسته شدن است. وقتی بحث علم دینی در جامعه ی جهانی جای خود را باز کند، این اختلاف، بسی عظیمتر نیز خواهد شد. چون وقتی تولید علوم طبیعی به دست دو قطب اعتقادی مخالف بیفتد، هر کدام، علمی متناسب با اعتقادات خود را تولید خواهند کرد.

۲ـ مطلب دیگر در باب علوم انسانی آن است که این علوم، بسیار پیچیده اند. در علوم طبیعی، ما با محسوسات و امور قابل تجربه مواجه هستیم، لذا در این گونه علوم، افق فکری دانشمندان علوم طبیعی، نزدیک به هم است. چون سقف این علوم آن اندازه بلند نیست که منجر به اختلاف سطح زیاد بین دانشمندان بشود؛ در حالی که در علوم انسانی، این اختلاف سطح، خیلی زیاد است. در علوم طبیعی، عقل نقش چندانی ندارد، و عمده ی بار بر عهده ی قوّه ی خیال و وهم می باشد، و این قوّه، کما بیش در اغلب افراد فعّال است؛ و کسان زیادی اند که سطح بالایی از این توانایی ذهنی را داشته باشند. در این علوم، عقل اساساً کار چندانی ندارند؛ چون ذات موضوع در این علوم، به نحوی است که برای فهم آن، نیازی به عقل نیست. امّا در علوم انسانی، هم قوّه ی خیال و وهم فرصت جولان دارند هم قوّه ی عقل، هم شهود عرفانی و یافتهای قلبی. لذا در این وادی، عدّه ای فقط تکیه بر خیال و وهم می کنند، عدّه ای فقط به عقل تکیه می کنند، عدّه ای به هر دو تکیه می کنند، عدّه ای فقط تکیه بر شهود و یافتهای قلبی دارند، عدّه در کنار قلب و شهود، عقل را هم به کار می گیرند، و عدّه ای از تمام این ابزارها بهره می گیرند. و این امر باعث اختلاف نظرهای اساسی می شود. و وقتی این عامل با عامل سابق الذکر (عامل انگیزه) ادغام شود، اختلاف خیلی شدیدتر خواهد شد.

۳ـ آیا سهم عقل در همه یکسان است؟

خیر یکسان نیست. نه تنها عقل که حتّی توان قوّه ی خیال و وهم افراد هم یکسان نیست، تا آنجا که برخی ها اصلاً قادر به استدلال نیستند، حتّی استدلالهای خیالی. برخی ها هم خیال و وهمشان خوب کار می کند امّا عقلشان آکبند است. برخی ها هم مراتب بالایی از عقل دارند در حالی که برخی دیگر، مراتب پایین آن را دارند. برخی نیز قدرت الهام گیری و توان شهودی بالایی دارند در حالی که برخی دیگر یا اصلاً این قابلیت را ندارند یا کم دارند. لذا خود این عامل هم موجب اختلاف نظرهاست.

در علوم طبیعی موجود، چون کسی با عقل و شهود و قلب کاری ندارد، و کارها بر عهده ی خیال و وهم است، لذا اختلاف هم کمتر می شود، و در علوم انسانی، چون تمام این ابزارها درگیرند، لذا اختلاف نیز به همان میزان افزایش می یابد.

۴ـ آیا آنکه تلاش کرده ولی به حقّ نرسیده، معذور است؟

بلی اگر انکار حقّ فقط مدللانه بود، کفّار عذر داشتند، امّا اغلب کفرها و انحرافها، معلّلانه است نه مدلّلانه؛ یعنی چنین نیست که شخص، دلیل نداشته باشد بر انکار خدا یا دین، بلکه اغلب با وجود دلیل، زیر بار نمی روند؛ یعنی « وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَیقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ » چرا؟ « ظُلْماً وَ عُلُوًّا». فرعون با دیدن معجزه، باز هم زیر بار موسی(ع) نمی رود؛ چرا؟ چون اگر حقّانیت دین را بپذیرد باید از مقام خود استعفا دهد. اهل شهوات، زیر بار دین نمی روند؛ چرا؟ چون اگر زیر بار روند باید دست از شهوات بردارند. در علوم انسانی، اغلب یک طرف قضیه، تکلیف است؛ یعنی با قبول یک نظریه، ما یا تکلیفی را می پذیریم یا انکار می کنیم. لذا علوم انسانی همواره با نفس ما سر و کار دارند، در حالی که در علوم طبیعی، اغلب چنین تلازمی نیست. و همین امر باعث می شود که افراد، حتّی بعد از رسیدن به یقین عقلی، باز هم قانع نشوند. دقّت شود! قانع شدن به معنی یقین کردن نیست بلکه به معنی باور کردن است. مثلاً همه یقین دارند که مرده، هیچ خطری ندارد ولی شما چند نفر را می توانید قانع کنید که شب را پیش یک مرده بخوابند؟! اغلب مردم زیر بار چنین خواسته ای نمی روند. چون با اینکه یقین دارند به بی خطر بودن مرده، ولی قانع نشده اند (ایمان نیاورده اند) که مرده بی خطر است. امّا یک مرده شور، هم یقین دارد به بی خطر بودن مرده، هم قانع شده که مرده بی خطر است. یقین، با استدلال حاصل می شود، امّا ایمان، با تلقین پیدا می شود؛ کما اینکه کفر هم با تلقین پیدا می شود. کسی که نه بر وجود خدا دلیلی دارد نه بر عدم خدا، چنین کسی نه مؤمن است نه کافر، بلکه شاکّ است؛ و هیچ کافری هم نیست که برهان داشته باشد بر عدم خدا. اینها خیلی که اهل استدلال باشند، براهین اثبات خدا را نقد می کنند ولی حتّی یک برهان هم نتوانسته اقامه کنند که عدم وجود خدا را اثبات کند. امّا با تمام این احوال، در موضع شکّ نایستاده اند بلکه منکر و کافر شده اند. این انکار و کفر، نتیجه ی منطقی شکّ و فقدان دلیل نیست بلکه نتیجه ی تلقین و تبلیغ است. با فقدان دلیل، شخص نهایتاً در مقام شکّ قرار می گیرد نه در مقام انکار و کفر.
خلاصه آنکه، اغلب منکران خدا یا دین، محقّقانه به کفر و انکار نرسیده اند بلکه تمایلات نفسانی و تلقینات روانی آنها را به این وادی کشانده است. بلی اگر کسی بدون هیچ غرض و مرضی تحقیق کند و راه باطلی را به زعم آنکه راه حقّ است طی کند، طبق فتوای خود دین، نزد خدا معذور است. امّا اگر کسی تحقیق نکرد یا غرضمندانه تحقیق نمود و نفسانیت خود را در تحقیقش دخالت داد، نمی تواند ادّعا کند که طبق فهم خود رفتار نموده است، بلکه در واقع، طبق میل خود رفتار نموده است. اساس همین میل است و آنگاه انبوهی از شبهات و مغالطات را هم حول این میل می چینند تا چنین به نظر به رسد که محقّقانه منکر خدا یا دین شده اند.

Print Friendly, PDF & Email
No votes yet.
Please wait...

دیدگاه ها