سرخط خبرها

هدف از زندگی کردن و به این دنیا آمدن چیست ؟

پرسش:
چند شب قبل که با دوستان خوبم بحث می کردیم، صحبتمان به مسئله هدف زندگی رسید. یکی می گفت هدف زندگی کلا لذت است و اگر در ظاهر هدف دیگری را دنبال می کنیم، برای لذت از آن هدف یا آرمان است که عمل می کنیم. دیگری اما به عقاید ملکیان اشاره می کرد و می گفت هدف زندگی عشق به دیگران و خدمت به بشر است! اما من فکر می کردم و نمی دانستم چه بگویم! چه سوال سهل و ممتنعی! اگر نمی دانیم هدف زندگی چیست پس برای چه زنده ایم؟ و اگر می دانیم پس این هدف چیست؟ سوالی که بارها از خودم کرده ام، بارها جواب داده ام و بارها نیز بی تفاوت و خسته از آن عبور کرده ام. بیشتر که به این مسئله نگاه کردم، قائل به این حقیقت شدم که میان اهداف و آمال زندگی یک نفر که او را تا پایان عمر همراهی می کند با هدف غایی زندگی بشر باید تفکیک قائل شد، همانگونه که باید تمییز داد میان حقیقت هدف و واقعیت آن در زندگی بشر. یعنی آن هدفی که باید باشد و آن هدفی که در واقعیت بر زندگی بشر در طول تاریخ حکمفرما بوده است. یک تفکیک دیگر نیز لازم است که آن را استاد ملکیان اشاره کرده یعنی کشف یا جعل حقیقت! اگر به خدای متشخص و انسانوار معتقدیم، پس خدا خود هدفی برای زندگی بشر داشته و ما باید آن را کشف کنیم، اما اگر بر بی خدایی دم می زنیم یا خدایی غیر متشخص را می پرستیم، در آن صورت، هدف زندگی جعل کردنی و خلق کردنی است! در هر صورت با این تفکیک ها شاید بتوان راحت تر هدف زندگی را واکاوی کرد؟ چرا که این مسئله سوال ذهنی بشر در طول تاریخ بوده و آنان که خواسته اند با اندیشه و تفکر به آن پاسخ دهند، مشکلات فراوانی پیش روی داشته اند. داستایوفسکی، جالب در این زمینه می گوید: راز وجود آدمی در این است که انسان تنها نباید به سادگی زندگی کند بلکه باید کشف کند که چرا باید زندگی کند؟ در ادیان، خصوصا دین متعالی مان اسلام، در ایدئولوژیها، مکاتب و اندیشه ها و در گفتار خردورزان بسیاری در طول تاریخ به این مسئله پاسخ داده شده که هدف زندگی و غایت حیات بشری چیست؟ آیا هدف، سعادت اخروی و ابدی است؟ آیا دنیا مزرعه آخرت است و و این جهان مقدمه آن جهان؟ آیا این جهان توهم و مثلی از حقیقتی است که بعدا به آن خواهیم رسید؟ آیا هدف، آن گونه که بودایی ها می گویند کاستن از رنج ها و آمال بشری است؟ آیا هدف، عشق ورزیدن به انسان است و خدمت به بشر؟ آیا آنگونه که عرفا می گویند هدف ، عشق به خدا است و نزدیک شدن به او و ذوب شدن در او؟ آیا هدف، رسیدن به بهشت موعود است؟ آیا هدف زندگی، کنجکاوی و ارضای آن است؟ آیا هدف، تنها رسیدن به مرحله نیست شدن و مرگ است؟ آیا هدف زندگی، آن گونه که لذت گرایان و اپیکوریست ها می گویند، تنها لذت جویی است یعنی خدا انسان را خلق کرده، او متولد می شود، تجربه می آموزد، علم می آموزد، همسر می گزیند، فرزند آفرینی می کند، عشق می ورزد و خدمت به دیگران می کند و می سازد و خراب می کند و بزرگ می شود و پیر می شود می میرد، تنها و تنها برای این که لذت ببرد؟ یا آن طور که برخی اگزیستانسیالیست ها و نیهیلیست ها می گویند اصلا هدفی برای زندگی متصور نیست! انسان تک و افتاده و تنها در این جهان است و همانطور که بودنش پوچ و بیهوده است، مرگش پایان این پوچی است؟ یا هدف زندگی همان زندگی است؟ اصلا هدف و غایت زندگی زمینی است یا ماورایی؟ به نظرم اگر بحث حقیقت و بایدهای هدف باشد، منطقی است که کمال، غایت حیات بشری است. انسان تنها به این جهان تعلق ندارد، او غیر از جسم، روح دارد و غیر از لذت جویی، عقل! لذا کمال و سعادت اخروی که در راستای کمال و سعادت دنیوی است، بهترین و متعالی ترین هدفی است که برای انسان متصور است، کمالی که در آن هم لذت است هم عشق، هم خدمت به خلق است هم رشد، هم انسان است هم خدا! اما اگر بحث، واقعیت و جلوه هدف است، چنین نیست! به قول دکتر سروش سابقه تاریخی هر مسئله، خود تعریفی از آن می دهد، وقتی در طول تاریخ، این هدف، مد نظر انسان نبوده، چه اعتباری به آن است؟ تجربه بشر نشان داده که این کمال و رشد دنیوی و معنوی برای بشر شعاری بیش نبوده! او در پی رشد مادی، معنویت را فراموش کرده و همین رشد مادی اش، وبال زندگی امروزش شده است! او آنقدر در خودش غرق شده که به هدف فکر نمی کند و زندگی می کند برای زندگی و غرق شده در پوچی و هیچی! دیشب که در درگیری ذهنی به این سوال یعنی هدف زندگی مشغول بودم، با خود می گفتم آیا نمی شد پاسخی صریح و آسان و مطمئن به بشریت داده شود تا انسان با چشم باز طی مسیر کند؟ اما بر خود نهیب زدم که این همان دامی است که آدمی در طول تاریخ در آن افتاده است. پاسخ به سوال هدف زندگی آن چنان از سوی مکاتب و ایدئولوژی ها، به صورت آسان و زیبا و سطحی به بشر پاسخ داده شده که هر کس در جیبش یک پاسخ یک خطی زیبا و دلفریب برای این پرسش دارد! اما هرگز بدان فکر نکرده و اگر هم فکر کرده، با خستگی و فرسودگی، همان پاسخ یا پاسخی دلفریبتر را برگزیده است! پس باز هم سوال می کنم و بازهم تفکیک می کنم و باز هم می اندیشم و عجله ای هم در نیل به مقصود ندارم، می پرسم: هدف زندگی چیست؟
پاسخ:
بحث هدف زندگی ، یک بحث بسیار عریض و طویل می باشد ، لذا ورود تفصیلی به این موضوع در این مختصر نمی گنجد. بر این اساس در جملاتی کوتاه جواب را ارائه می دهیم و بسط و تفصیل را به ذهن کنکاشگر شما بزرگوار محوّل می نماییم. امّا این نکته را هم متذکّر باید شد که « ذات نایافته از هستی بخش ــــ کی تواند که شود هستی بخش » ؛ آنانکه غرق در افکار سراب گونه ی خویشند و نظریّه پردازی را بت خویش ساخته اند و غرضشان از ورود در مباحث علوم انسانی ، نام آوری و کسب جایگاه علمی و … است ؛ و در این راه حتّی خدا و انبیاء را هم به نقد می کشند ، خود کدام هدف را شناخته اند که حال بخواهند راهنمای دیگران باشند؟!! لذا خداوند متعال فرمود: « أَ فَمَنْ یهْدی إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یتَّبَعَ أَمَّنْ لا یهِدِّی إِلاَّ أَنْ یهْدى‏ فَما لَکُمْ کَیفَ تَحْکُمُون‏ ـــــــــ آیا کسى که هدایت به سوى حق مى‏کند براى پیروى شایسته‏تر است، یا آن کس که خود هدایت نمى‏شود مگر هدایتش کنند؟ شما را چه مى‏شود، چگونه داورى مى‏کنید؟! » (یونس:۳۵) ؛ یعنی ای بشر! تو چرا آنان که وجودشان عین هدایت است و به سوی حقّ و حقیقت رهنمون می شوند را رها ساخته و از نظرات کسانی تبعیّت می کنی که خود نیاز به دستگیر دارند و اگر کسی دستشان را نگیرد ، چون نابینایان در چاه می افتند؟!!! آخر شما را چه می شود ، این چه منطقی است؟!! وقتی خدا خود هدف را بیان می کند و فرستادگان معصوم او هدف را تبیین می کنند و بلکه خود به هدف رسیده و الگوی عینی هدف و هدف یابی هستند ، پس دیگر چرا باید خود را گرفتار توهّمات دیگران کنیم؟!! چگونه است که برخی ، سخن معجِز خدا و سخن صاحب اعجار را به بهانه های واهی رها می سازند ، ولی نظرات غربی ها و غرب زدگان را به سان وحی منزل می پذیرند ؛ و عجبا که این کار را عین روشنفکری و رشد فکری نیز می دانند؟!! « قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرینَ أَعْمالاً ؛ الَّذینَ ضَلَّ سَعْیهُمْ فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا وَ هُمْ یحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یحْسِنُونَ صُنْعاً ـــــــ بگو: آیا به شما خبر دهیم که زیانکارترین(مردم) در کارها، چه کسانى هستند؟ آنها که تلاشهایشان در زندگى دنیا گم(و نابود) شده؛ با این حال، مى‏پندارند کار نیک انجام مى‏دهند » (کهف:۱۰۳ ـ ۱۰۴) « أَ فَمَنْ زُینَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً فَإِنَّ اللَّهَ یضِلُّ مَنْ یشاءُ وَ یهْدی مَنْ یشاءُ فَلا تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیهِمْ حَسَراتٍ إِنَّ اللَّهَ عَلیمٌ بِما یصْنَعُون‏ ــــــــ آیا کسى که عمل بدش براى او آراسته شده و آن را خوب و زیبا مى‏بیند(همانند کسى است که واقع را آن چنان که هست مى‏یابد)؟! خداوند هر کس را بخواهد گمراه مى سازد و هر کس را بخواهد هدایت مى‏کند؛ پس جانت به خاطر شدّت تأسف بر آنان از دست نرود؛ خداوند به آنچه انجام مى‏دهند داناست‏ » (فاطر:۸)
۱ـ هدف زندگی یک واژه ی عامّ است که ظاهراً یک معنی دارد ؛ امّا حقیقتاً شامل امور فراوانی می شود ؛ لذا هدف زندگی یک چیز نیست تا ما در یک جمله بیان نموده و سپس به دنبالش باشیم ؛ اشکال بسیاری از نظریّه پردازان نیز در همین است که می خواهند هدف زندگی را در یک هدف خلاصه نمایند ؛ حال آنکه زندگی وجوه و ابعاد متعدّدی دارد که هر کدام هدف و غایت خاصّ خود را دارند. پس برای ورود به این بحث ، نخست باید دید که مراد از زندگی چیست و هر کسی مرادش از زندگی کدام وجه یا لایه ی آن می باشد؟ آیا مراد همین حیات داشتن است؟ یا مقصود روند رشد طبیعی آدمی می باشد ، که حیات، بستر آن است ؟ یا حیات اجتماعی یک شخص در نظر می باشد؟ حیات اجتماعی یا تاریخی بشریّت ــ نه فرد ــ مدّ نظر است که مبتنی بر حیات و روند رشد طبیعی افراد می باشد؟ یا حیات اختیاری و معقول فردی منظور نظر است ؛ که همه ی موارد قبلی مقدّمه ی آن می باشند؟
اگر مقصود همان حیات داشتن است ، در این حیطه هدف زندگی بشر با هدف زندگی حیوانات تفاوتی ندارد. هدف این زندگی از منظر اسلام و حکمای اسلامی ، تحصیل طبیعی کمالات طبیعی و قهری است که تا آخرین لحظه ی عمر ادامه می یابد و با آخرین صورت کمالی که انسان یا حیوان ، از فیّاض صور دریافت می کند ، از مادّه رها گشته وارد عالم مثال صعودی (برزخ) می شود. در برزخ نیز صیرورت صعودی ادامه دارد تا موجودات (تمام موجودات) به دار قرار (آخرت) برسند ؛ که غایت طبیعی و قهری تک تک موجودات عالم می باشد. « لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ ــــــ مالکیت آسمانها و زمین از آنِ اوست؛ و همه ی امور به سوى او باز گردانده می شوند. » (الحدید:۵).
این هدف قهری و طبیعی تمام موجودات است ؛ که چه بخواهند و چه نخواهند به آن خواهند رسید و گریزی از آن نیست. این در حقیقت سیر از ظاهر هستی به سوی باطن آن است که همواره بوده و خواهد بود ؛ تا در لحظه ی قیامت ، کلّ عالم مادّه ، مادّه ی خویش را رها نموده با صورت خویش راهی دار القرار (برزخ و آخرت) شود ؛ « یوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ بَرَزُوا لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّار ــــــ در آن روز که این زمین به زمین دیگر مبدّل مى‏شود ، و آسمانها نیز ، و در پیشگاه خداوند واحد قهار ظاهر مى‏گردند» (إبراهیم:۴۸) . از آن پس ، طبق روایات اهل بیت (ع) و براهین حکما ، عالمی دیگر از خاکستر عالم ما بر می خیزد و سیر رو به برزخ خود را آغاز می کند ؛ کما اینکه عالم ما نیز از خاکستر عالم قبل از خود برخاسته بود. لذا بی نهایت عالم ، تا کنون به غایت قهری خود نائل شده اند و بی نهایت عالم نیز در راهند ؛ و سیر طبیعی همه ی آنها رسیدن به دار القرار می باشد ؛ که در آن هیچ موجودی حالت منتظره ندارد تا سخنی از هدف و غایت باشد ؛ چرا که هدف و غایت ، برای موجودی معنا دارد که در سیر و حرکت است. چون هدف و غایت ، کمال موجود غایتمند است که باید به آن برسد. موجود غایتمند ، قبل از وصول به غایت و هدف خویش ، بالقوّه دارای آن کمال است ؛ که چون بدان واصل گردد ، بالفعل دارای آن خواهد شد.
برخی از اهداف اختیاری بشر در زندگی دنیوی نیز به همین هدف طبیعی حیات بر می گردد. برای مثال ، آنکه مال و مقام و شهرت و لذّت مادّی و … را هدف زندگی خویش ساخته ، در حقیقت سعی می کند به این روند طبیعی شتاب دهد. انسان دارای قوایی حیوانی است همچون شهوت ، غضب ، وهم و خیال ؛ که هر کدام اینها نیز غایت و کمالی در خور خود دارند و همگی در پی کمال و غایت طبیعی خویشند و هر چه بیشتر به کمالات خود برسند ، به همان اندازه راضی تر خواهند بود. امّا مشکل اینجاست که انسان غیر از این قوا ، قوایی انسانی همچون عقل و قلب نیز دارد ، که اهداف طبیعی اینها گاه با اهداف قوای حیوانی در تقابل قرار می گیرند. از اینجاست که دو راه و دو گونه هدف پیش پای انسان ظاهر می شود و از اینجا به بعد است که بحث بر سر هدف زندگی جدّی می شود. گروهی دنبال بهشت قوای حیوانی خود می روند ؛ گروهی نیز دنبال بهشت انسانی خود می گردند ؛ بهشت نیز چیزی نیست جز نام دیگری برای هدف و غایت. لکن باید دانست که بهشت شهوت و غضب و وهم و خیال ، جهنّم عقل و قلب است ؛ لذا در آخرت نیز قوای حیوانی اهل جهنّم در همان جهنّم خوش است ؛ امّا حیث انسانی آنها که حامل فطرت الهی است ، خود را در عذاب می یابد. در دنیا نیز اهل شهوت و غضب و خیال و وهم ، در عین اینکه از برآوردن خواستهای حیوانی خود لذّت می برند ، امّا حیث انسانی آنها از آن وضع در رنج است ، که به صورت عذاب وجدان خود را نشان می دهد. برای مثال ، یک نفر دزد یا کلاهبردار ، از اینکه شهوت مال خواهی خود را ارضاء می کند ، لذّت می برد ؛ چون کمال قوّه ی شهوت در این است که به خواستهای طبیعی خود برسد ، امّا وجدان انسانی چنین کسی ، که ندای عقل و فطرت اوست ، ناراحت می باشد. یا قوّه ی غضب یک فرد جانی ، از کشتن انسانها غرق در لذّت می شود ؛ چرا که کمال این قوّه در غلبه است ، امّا وجدان انسانی انسان ، از این عمل در رنج می باشد ؛ چون کمال او در غلبه یا رسیدن به خواسته ها نیست ؛ بلکه او طالب وحدت است ؛ که تمام کمالات را یکجا در خود دارد. لذا آنکه به مقام وحدت برسد ، تمام قوای او در بهشت خود خواهند بود ؛ و تعارضی بین قوایش پیش نخواهد آمد. و مقام وحدت چیزی نیست ، جز همان عبودیّت محض نسبت به کمال مطلق ؛ چون در مقام وحدت است که فناء و بلکه فناء از فناء حاصل می شود و دیگر منی در کار نیست تا خواهشی در کار باشد. در این رتبه ، جوینده و جسته شده و غایت جو و غایت به اتّحاد و بلکه به وحدت می رسند و اضطراب طلب رخت بر می بندد و حرارت سوال فرو می نشیند و برودت یقین محض حاصل می گردد ؛ لذا این مقام را مقام برد الیقین نیز می خوانند.
۲ـ از مطالب فوق معلوم شد که هدف روند رشد طبیعی انسان را هم هدف حیات طبیعی او مشخّص می نماید ؛ یعنی اگر کسی خود را خلاصه در حیوانیّت کرد ، روند رشد طبیعی او یا به تعبیری تاریخ زندگی او نیز خلاصه خواهد شد در رشد قوای حیوانی ؛ لذا با صورتی حیوانی وارد عالم برزخ و آخرت خواهد شد ؛ چرا که حیث انسانی او رشد نیافته و بالقوّه باقی مانده است. همچنین اگر کسی بین این دو جبهه درگیر بود و در هیچکدام خالص نشد ، در نهایتِ روند رشد طبیعی خویش نیز با حالتی دوگانه وارد عالم برزخ و آخرت می شود ، تا در نهایت ، وجهه ی انسانی او غالب گردد. امّا آنها که انسانی زندگی نموده اند ، به کمال انسانی نیز واصل گشته در دار القرار به ثبات و آرمش می رسد.
۳ـ هدف حیات اجتماعی شخص نیز در راستای همان هدف حیات قرار می گیرد. آنکه حیوان بالفعل و انسان بالقوّه است ، جامعه را نیز گلّه وار می بیند و به این عقیده می رسد که برای بقاء خود ، باید جامعه را نگه داشت ؛ و برای بقاء جامعه باید به دیگران نیکی نمود و حقوق آنها را مراعات کرد. امّا آنکه می خواهد به غایت حیث انسانی خود برسد و قوای حیوانی را در خدمت قوای انسانی قرار دهد ، او افراد جامعه را همانند افراد یک گلّه ی حیوانی منسجم که منافع مشترک دارند ، نمی بیند ، بلکه مردم و بلکه کلّ عالم هستی ، در نظر او ، ظهورات یک حقیقت و اجزاء یک پیکر واحدند. لذا می سراید که: « به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست ــــ عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست» و می گوید: « بنی آدم اعضای یک پیکرند ـــ که در آفرینش ز یک گوهرند ــ چو عضوی به درد آورد روزگار ــ دگر عضوها را نماند قرار ». روشن است که چنین کسی همگان را ، از خاک گرفته تا انسان کامل دوست خواهد داشت ؛ او حتّی بَدانی چون ابلیس و فرعون را هم دوست خواهد داشت لکن به لعن و نفرین ؛ آنگونه که مادران ، فرزندان را به لطف نفرین کنند و از سر مِهر بر ایشان قهر آورند و پدران از سر عطوفت فرزندان را تنبیه کنند و برانند. اینان چون به دریای وحدت رسیده اند ، قهر و مهر را زیر یک چتر در آورده اند ، آن سان که رحمانیّت خدا ، رحیمیّت و قهر و غضب او و بهشت و جهنّمش را زیر چتر خود دارد. مولوی آن سراینده ی وحدت چه نیکو فرمود:
« جان حیوانی ندارد اتّحاد ـــ تو مجو، این اتّحاد از روح باد ــ گر خورد این نان ، نگردد سیر آن ــ ور کشد بار این ، نگردد او گران ــ بلکه این شادی کند از مرگ او ــ از حسد میرد چون بیند برگ او ــ جان گرگان و سگان هر یک جداست ــ متّحد جانهای شیران خداست ــ همچو آن یک نور خورشید سما ــ صد بُوَد نسبت به صحن خانه ها ــ لیک یک باشد همه انوارشان ــ چون که بر گیری تو دیوار از میان ــ چون نماند خانه ها را قاعده ــ مومنان مانند نفس واحده » ؛ و در وصف کتاب عظیم الشأن مثنوی معنوی فرمود: « مثنویّ ما دُکان وحدت است ــ غیر وحدت هر چه بینی آن بُت است» و در وصف حال اصحاب وحدت فرمود: « عاشقم بر قهر و لطفش من به جِد ــــ ای عجب من عاشق این هر دو ضد »
قرآن کریم نیز دائماً دعوت به وحدت نموده ، آن را غایت الغایات و حقیقت بندگی خوانده است. حضرت احدیّت فرمود: « قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلى‏ کَلِمَهٍ سَواءٍ بَینَنا وَ بَینَکُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیئاً وَ لا یتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّه‏ ـــــــ بگو: اى اهل کتاب! بیایید به سوى سخنى که میان ما و شما یکسان است؛ اینکه جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزى را همتاى او قرار ندهیم؛ و بعضى از ما، بعضى دیگر را – غیر از خداى یگانه – به خدایى نپذیرد.» (آل‏عمران:۶۴) ؛ یعنی ای اهل کثرت و رویگردانان از وحدت ، بیایید به سوی واحد محض تا همه رو سوی او کنیم و او را هدف قرار دهیم و مخلوقی مخلوق دیگر را هدف و مقصد آمال خویش قرار ندهد ؛ و به غلط او را به خدایی نخواند.
باز فرمود: « وَ مَنْ یسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقى‏ وَ إِلَى اللَّهِ عاقِبَهُ الْأُمُورِ ــــــــ کسى که روى خود را تسلیم خدا کند در حالى که نیکوکار باشد، به دستگیره ی محکمى چنگ زده؛ و عاقبت همه ی امور به سوى خداست.» (لقمان:۲۲) ؛ یعنی هر که به سوی الله حرکت نماید و او را هدف خویش قرار دهد ، در حالی که به لوازم عملی این کار ملتزم باشد ، که همام عمل به شریعت است ، یقیناً به هدف و وسیله ی مطمئنّی چنگ زده ؛ چون ، چه بخواهید و چه نخواهید ، غایت حقیقی به سوی خدا بودن است و کسی را از رفتن به سوی او گریزی نیست. پس آنکه دانست هدف حیات رفتن به سوی واحد محض است ، و روند رشد طبیعی موجودات به آن سو جهت گیری شده و تاریخ تکوین او را مقصد قرار داده است ، و حیات اجتماعی خود را در این راستا قرار داد ، و حیات معقول و اختیاری خود را در این مسیر جهت گیری کرد ، او یقیناً به مقصد خواهد رسید ، آن هم در حالی که رو به خداست. امّا آنها که هم در هدف اصل حیات اشتباه کردند ، هم روند طبیعی آن را نشناختند ، هم جامعه را نوعی جامعه ی پیشرفته ی حیوانی دیدند و هم تاریخ تکوین را با تاریخ شاهان خلط نمودند ، هم حیات اختیاری خود را در مسیر اهداف پست دنیایی و حیوانی قرار دادند ، آنان نیز ناخواسته به سوی خدا کشیده خواهند شد ؛ لکن در حالی که حقیقت و باطن وجودشان پشت به خدا و پشت به عالم وحدت است. لذا اینان صورتی سیاه و تاریک خواهند داشت ؛ چون پست به خدا کرده اند که نور السّموات و الارض است ؛ او همان وجود محض است که نور وجودش تمام هستی را روشن ساخته و نور محشر نیز از اوست « وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها ــــــ و زمین(در آن روز) به نور پروردگارش روشن مى‏شود»(الزمر:۶۹). همچنین اینان نامه ی اعمال خویش را که در حقیقت بیوگرافی زندگی آنها و نمایان کننده ی دارایی وجودی آنهاست ، با دست چپ می گیرند ؛ چرا که آنان در جهت عکس مومنان . بلکه در جهت عکس کلّ عالم قرار گرفته اند ؛ لذا دست چپ آنها در راستای دست راست مومنان می باشد ؛ بلکه بالاتر ، وجود چنین افرادی چپ است ؛ چرا که اینان هدف را در دنیا دیده اند و در حالی که روی وجودشان به دنیاست ، از عالم مادّه خارج شده اند. همچنین نامه ی بدبختی خودشان را از پشت سر می گیرند ؛ چون پشت به خدا و ملائک او کرده اند ، که همگی از عالم وحدتند.
در قرآن کریم هر چه می گردیم جز وحدت هیچ نمی یابیم ، آیه آیه ی این کتاب شگفت ، آشکار و نهان ندای وحدت سر داده اند و به انسان سرگردان در میان سرابهای مکاتب بشر ساخته ، نهیب می زنند که تمام بدبختی تو از کثرت گرایی است و تمام سعادت تو در این است که بنده ی وحدت باشی ؛ یعنی خود را بند به واحد محض نمایی. لذا فرمود: « وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِیعْبُدُونِ ــــــ من جنّ و انس را نیافریدم جز براى اینکه مرا بندگی کنند » (الذاریات:۵۶) ؛ یعنی آفریدم تا خود را به کمال محض و وجود صرف برسانند و قیدها و بندها را از خود بردارند و به قول جناب مولوی ، دیوار خانه های وجودشان را بردارند ، تا غرق در نور واحد شوند ؛ آنگاه است که قرار می یابند و خود عین هدف و غایت و عین حیات می شوند ؛ و این نمی شود مگر اینکه بشر دست خود را به دست منادیان وحدت دهد که فرستادگان واحد محض می باشند ؛ تا بشر را حیات حقیقی بخشند و او را با هدف یکی سازند ؛ «یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا اسْتَجیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یحْییکُم‏ ـــــــــ اى کسانى که ایمان آورده‏اید! دعوت خدا و پیامبر را اجابت کنید هنگامى که شما را به سوى چیزى مى‏خوانند که شما را حیات مى‏بخشد » (الأنفال:۲۴). حیات محض خداست ؛ لذا حیات عین هدف است ؛ و مومنان حقیقی به حیات جاودان انسانی و الهی رسیده و متّصف به اوصاف الهی گشته و مظهر اسماء او شده اند ؛ امّا غیر مومنان ــ به معنی حقیقی کلمه ــ مردگانی هستند که خود را زنده پنداشته و دنبال هدف حیات می گردند ؛ در حالی که اینان نخست باید دنبال خود حیات باشند . اینها از حیات ، جز همان حیات حیوانی ــ البته در ظهور بشری آن ــ را نشناخته اند و مرادشان از هدف حیات نیز همین است ؛ لکن برخی چون حیوانات تکرو فقط بقاء و لذّت خود را می جویند ، امّا برخی دیگر ، لذّت و بقاء خود را در بقاء و لذّت جمع می بینند. امّا آنان که زنده به حیات انسانی شده و روح ایمان یافته اند ، هدف را نه در خود فردی یا جمعی یا تاریخی ، بلکه در خدا و انسان کامل می یابند ؛ لذا رو سوی وحدت می کنند. امّا اهل کثرت هر یک هدفهای شخصی خود را می جویند ؛ و محال است به یک هدف مشترک برسند ؛ اگر چه ممکن است آن هدف در اسم و ظاهر مشترک باشد.
۴ـ سخن آخر اینکه رسیدن به مقام عبودیّت و وحدت به عنوان هدف قرآنی حیات ، اگر چه دشوار ولی یک شعار نیست. تاریخ نیز گواهی می دهد که روندگان این راه به مقصد رسیدند و از بند غیر واحد رهیدند و بند به واحد محض شده بنده ی او گشتند. سلسله ی انبیاء و اولیاء و شهیدان راه خدا ، همچون شهدای کربلا و اصحاب سرّ امیرمومنان و دیگر ائمه (ع) و نیز سلسله ی علمای ربّانی همچون آیه الله نخودکی ، میرزا جواد ملکی تبریزی ، سید هاشم حدّاد ، آقا سید علی قاضی ، علّامه طباطبایی ، آیه الله شاه آبادی ، امام خمینی ، آیه الله بهجت و … نشان داده اند که این راه قابل رفتن و رسیدن است. امّا شکّی نیست که هدف بزرگ تلاش بزرگ نیز طلب می کند. لذا جناب مولوی در حقّ مدّعیان دروغین این راه فرمود: « در راه رهزنانند ، این همرهان زنانند ـــ پای نگار کرده ، این راه را نشاید» ؛ و جناب حافظ فرمود: « وصل خورشید به شب پرّه ی اعمی نرسد ــ که در آن آینه صاحب نظران حیرانند ـــ لاف عشق و گله از یار ، زهی لاف دروغ ــ عشقبازان چنین ، مستحق هجرانند.»
امّا برخی که عادت کرده اند همواره عقب افتادگان از کاروان تکامل انسانی را ببینند و البته خود نیز از زمره ی آنانند ، به تاریخ که نگاه می کنند ، همواره اکثریّت به مقصد نرسیده را می بینند نه اقلیّت به مقصد رسیده را. لذا خیال می کنند که عبودیّت و وحدت گرایی هیچگاه هدف حیات معقول انسانی نبوده است. حال آنکه همواره انبیاء برای معرّفی همین هدف آمده اند ؛ و این راه هیچگاه بی راهرو نبوده است ؛ اگر چه « قَلیلٌ مِنْ عِبادِی الشَّکُورُ ـــــ اندکند از بندگان من که سپاسگزارند » ؛ چرا که « أَکْثَرُهُمْ لا یعْقِلُون‏ ــــ بیشتر آنها تعقّل نمی کنند».

Print Friendly, PDF & Email
0 0 vote
Article Rating
Rating: 4.7/5. From 6 votes.
Please wait...
Voting is currently disabled, data maintenance in progress.
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x