سرخط خبرها

با وجود عقل چه نیازی به وحی است؟

پرسش:

بنده مقاله ای‌ از دکتر مرتضی‌ مردیها دیدم که ایشان تلاش کردند که ثابت کنند عقل تقدم بر دین دارد. در این مقاله ایشان چند شبهه دربارهٔ استدلال متکلمین به نیاز به نبوت مطرح کردند. بنده عین نوشته ایشان برایه شما نقل می‌کنم

 

عقل و اثبات نبوت

اهل کلام که مدافعان حریم شریعت‌اند، پس از اثبات خداوند و پیش از هر چیز دیگری به تحکیم دو رکن می‌پردازند که بدون آن خیمه‌ی هیچ دیانتی افراشته نمی‌شود: یکی لزوم تشریع شریعت و دیگری باور داشت نبوت، زیرا دعوت شدگان را می‌رسد که بپرسند فرضاً بر سر وجود خداوند و لزوم ستایش و اطاعت از او مناقشه‌ای نرود، چه حجتی در دست است که به این مقصود تنها از رهگذر شریعت می‌توان رسید و بر فرض که این هم پذیرفته شد صدق انبیاء را چگونه باور کنیم.

در باب لزوم تشریع شریعت، پاسخ اهل کلام عموماً این بوده که عقل آدمی ضعیف است و مصلحت و مفسدت خویش را نمی‌داند، حتی اگر در بند هوی و گرفتار تلبیس ابلیس نباشد ـ که عموماً چنین است ـ آن قدر ناتوان است، که گاه از تمشیت عادی‌ترین امور خویش عاجز می‌ماند. با این وصف کجا می‌تواند صلاح و فساد خویش را بشناسد، به لطایف و ظرایف امور آگاه شود، اسرار ازل را بداند و سرّ معما را بخواند؟   

خیال حوصله بحر می‌پزد هیهات

چه‌هاست در سر این قطره محال‌اندیش

پرنده‌ای که این چنین پر پروازش را شکسته‌اند، اگر داعیه‌ی بال گشودن در فضای معرفت درافکند و لاف «امروز، همه‌ی روی زمین زیر پر ماست» سر دهد سختی به گزاف گفته است؟ نه آیا هر داعیه‌ای را بینه‌ای باید؟ عقل تا بوده است یا مقهور شهوت و غضب قرار می‌گرفته و یا به شیطنت و التباس می‌پرداخته است و یا اگر هیچ کدام از اینها نبوده، از ضعف رنج می‌برده است.

پس این نهال برای رشد محتاج روزنه‌ای به عالم غیب است و همین کافی است تا لزوم تشریع شرایع و ارسال رسولان را تصحیح کند.

قاعده لطف هم از آن سو امر را بر خداوند واجب می‌کند، و به این ترتیب مقتضی موجود است و مانع مفقود. هم بشر به راهنمایی وحی محتاج است و هم خداوند از دریغ داشتن آن مبراست. و بر این مبنا امر بعثت صورت تحقق می‌پذیرد.

این برهان سخت قویم و استوار می‌نماید،‌ اما به رغم این استواری، دو پرسش از این میان سربرمی‌کشد و پاسخ می‌طلبد. یکی اینکه خود این سخنان که در اثبات ضعف عقل آمد، از کدام ناحیه است؟ بی‌شک از جانب وحی نمی‌تواند بود، چرا که این سخنان خود در کار اثبات لزوم وحی و صدق نبی است. ناگزیر از جانب عقل است و اگر این سخن درست باشد، شبهه‌ای برمی‌پیوندد که اگر عقل، خاطی و ضعیف و نامعتمد است، خوب است که در همین اولین تشخیص بر او اعتماد نکنیم. به تعبیر دیگر، در اینجا با چیزی شبیه تناقض‌نمای دروغگو مواجهیم.

اگر کسی مدعی شود که همیشه دروغ می‌گوید،‌ راجع به همین مدعای او چگونه قضاوت کنیم؟ اگر همیشه دروغ می‌گوید، لابد همین سخن او هم دروغ است و این ترجمان راستگویی اوست. به راستی چگونه می‌توان به قوت عقل و نیروی استنباط، نارسایی عقل را اثبات کرد؟

جلال‌الدین مولوی می‌گوید:

پای استدلالیان چوبین بود

پای چوبین سخت بی‌تمکین بود

و با این گفته می‌کوشد انگشت خلل در بنای فلسفه بگذارد، اما فلاسفه در پاسخ او گفته‌اند: این سخن استدلالی است در نفی استدلال. و نیز یکی از منکران منطق صوری به ابن‌سینا می‌گوید: قیاس نوع اول دور است و دور هم باطل است، پس قیاس نوع اول باطل است و شیخ در پاسخ او می‌گوید: سخن تو خود قیاس نوع اول است، اگر باطل است، لاجرم سخن تو نیز باطل خواهد بود و اگر سخن تو باطل نیست، شائبه‌ی بطلان دامن آن را هم نخواهد آلود.

چنین می‌نماید که با تمسک به عقل، در پی دفع عقل برآمدن و با حربه‌ی منطق به جنگ منطق رفتن، و به بازوی استدلال، استدلال را بر زمین زدن، علاوه بر تناقض‌گونه‌ای که از آن رنج می‌برد، موهم این است تغییر جهت و نسبت یک شیء در هویت آن خدشه می‌کند. یعنی توان و ناتوانی عقل، منطق و استدلال بسته به این است که در دست چه کسی و در راه کدام هدف باشد.

حکیمان مدرسی مدام که علم تجربی مؤید کلام و فلسفه بود، جلالت آن را تعظیم می‌کردند،‌ اما از وقتی میان اینها تعارضی درپیوست، سخن از نامطمئن بودن نتایج علوم تجربی و تردید آمیز بودن آن به میان آمد.

در حالی که به نظر می‌آید شمشیر یا برنده است یا کند، اگر برنده باشد، همه از گزند آن در معرض آفتند و اگر کند باشد همه ایمن‌اند.

بر ما بودن یا برای ما بودن عقل و یا علم ممکن است در خوشایند و بدآیند ما مؤثر باشد اما در هویت خود آنها تغییر ایجاد نمی‌کند. این سخن که عقل،‌ ما را تا آستانه‌ی این احساس ضعف می‌رساند، و پس از آن از پای درمی‌اید، استثنایی بی‌معیار است. از این گذشته، به فرض، ضعف عقل مسلم باشد، مگر وحی ـ که بنابر این نظر برای جبران این ضعف نازل می‌شود ـ با آلتی به جز «عقل» مفهوم می‌شود؟

اگر پاسخ مثبت است باید پرسید کدام آلت؟ و اگر پاسخ منفی است، نتیجه این استکه عقل ضعیف از وحی هم، فهم ضعیف خواهد داشت.

پس پای فشردن بر ضعف عقل در اثبات «نیاز به وحی» دستگیری نمی‌کند، بلکه وحی را هم به ورطه اضطراب می غلتاند.

 

۱)نظر حضرتعالی درباره شبهات ایشان چه هست؟ اگر لطف کنید به این شبهات پاسخ دهید.

۲) آیا استدلال بهتری برای اثبات نیاز به نبوت و شریعت داریم؟

ممنونم از لطفهای شما

موفق و با سلامت باشید

 

پاسخ:

۱ـ این مغالطه را در علم منطق، مغالطه ی پهلوان پنبه می گویند. در این گونه مغالطه، ابتدا فرد مغالطه کننده، تصویر نادرست ولی شبیه به واقع از یک ادّعا ارائه می کند و آنگاه آن تصویر نادرست ولی شبیه به واقع را می کوبد و مخاطب توهّم می کند که شخص ناقد، حقیقتاً توانست مدّعا را ابطال کند؛ در حالی که او در واقع به جای خود پهلوان، ماکت آن پهلوان را بر زمین زده است.

 

۲ـ آیا عقل، کم می فهمد یا کج می فهمد؟

متکلّم می گوید:

الف: عقل با اینکه راست می فهمد ولی کم می فهمد؛ یعنی هر چه می فهمد، درست می فهمد امّا خیلی چیزها را نمی فهمد. برای مثال، عقل می فهمد که خدا را باید پرستش نمود، امّا هیچ راهی ندارد که بفهمد قالب این پرستش چگونه باید باشد؟ یا می فهمد که زن و مرد از نظر بدنی و روانی با همدیگر تفاوتهایی دارد، و باز می فهمد که تفاوت در ساختار بدنی و ساختار روانی، می طلبد تفاوت در تکالیف را؛ و حتّی در مواردی می داند که تفاوتها در کدام امور باید باشند، امّا اوّلاً تمام مواردی را که باید تفاوت تکلیف باشد نمی داند و ثانیاً نمی داند که در مواردی باید تفاوت تکلیف باشد، باید چه تفاوتهایی باشد؟ برای مثال می داند که زنان باید تکالیفی اختصاصی در مورد عادت ماهیانه ی خود داشته باشند، امّا نمی داند که این تکالیف چه خواهند بود؟

پس عقل آنجا که می فهمد، کاملاً درست می فهمد، امّا در مواردی، اصلاً فهمی ندارد که فهمش درست باشد یا غلط. در این موارد است که محتاج وحی است. مثلاً عقل فهمیده که باید خدا را بپرستد، امّا نمی داند که خدا را چگونه و به چه شکلی بپرستد، اینجاست که وحی شکل و قالب و حدّ و مرز پرستش را برایش آشکار می کند.

ب: آیا عقل اشتباه می کند یا عاقل؟

متکلّم ادّعا ندارد که عقل خطا می کند، اگر هم متکلّمی چنین ادّعایی کرده، گزافه گفته است. ادّعای متکلّم این است: « عاقل، خطا می کند.»

عقل حجّت باطنی خدا در وجود بشر بوده مثل انبیاء و ائمه (ع) که حجج بیرونی خدا هستند ، معصوم از خطا و سهو و اشتباه است. آری انسان (عاقل) و استدلالهای او معصوم نیستند امّا این بدان معنا نیست که عقل خطا می کند ؛ چرا که هر استدلالی فعل عقل نیست تا از خطای در استدلال ، خطای عقل نتیجه گرفته شود ؛ بلکه قوّه ی وهم و خیال نیز قادر به استدلالند. اگر استدلالی کار وهم یا خیال باشد احتمال خطا در آن وجود دارد امّا اگر استدلالی به طور قطع کار عقل باشد محال است خطا در آن راه یابد. چرا که از فرض خطاپذیری و عدم عصمت عقل، سفسطه و تناقض لازم می آید.

عقل یا چیزی را می فهمد یا نمی فهمد؛ اگر چیزی را فهمید، محال است غلط فهمیده باشد، و اگر چیزی را نفهمید، می گوید: « من نمی فهمم». امّا انسان، هم می تواند غلط بفهمد هم چیزی را که نمی فهمد می تواند ادّعا کند که می فهمم. در واقع آنکه غلط می فهمد یا در مواردی که نمی فهمد، اظهار نظر می کند، عقل نیست بلکه قوّه ی واهمه یا قوّه ی خیال است. در همینجا داخل پارانتز این مطلب را هم متذکّر شوم که علوم تجربی موجود، علوم عقلی نیستند. اساس این علوم، فلسفه ی پوزیتیویسم می باشد، که صد در صد با عقل و برهان عقلی مخالف است. لذا علوم تجربی از تعامل قوّه ی واهمه و قوّه ی خیال و حواسّ پنجگانه حاصل می شوند. از همین رو، گاه درستند و گاه نادرست.

ـ دلائل عصمت عقل از خطا

دلیل اوّل:

این ادّعا که عقل خطاپذیر است ، یا ادّعایی بی دلیل است یا با دلیل ؛ اگر بی دلیل است که جهل بوده ارزشی ندارد. و اگر با دلیل است ، یا دلیل آن عقلی است یا غیر عقلی. اگر دلیلش عقلی است طبق خود ادّعا احتمال خطا در آن راه دارد. و دلیلی که احتمال خطا در آن راه دارد یقین آور نبوده علم نیست. و دلیلی که یقین آور و علم نیست ارزش نداشته حجّت نیست. و اگر دلیلش غیر عقلی است ، باید ابتدا حجیّت ذاتی آن دلیل غیر عقلی را اثبات نمود. در حالی که نه تنها هیچ دلیلی برای اثبات حجّیّت ذاتی غیر عقل وجود بلکه دلائل فراوانی برای حجّیّت ذاتی نداشتن آنها نیز موجود است. بنا بر این ، فرض خطاپذیری عقل فرضی است بی دلیل و غیر قابل اثبات.

دلیل دوم:

این ادّعا که «عقل خطاپذیر است » ، یا درست است یا نادرست. اگر نادرست باشد عصمت عقل ثابت است. و اگر درست باشد دلیل آن یا عقل است یا غیر عقل. حجّیّت تمام دلائل غیر عقلی متّکی به دلیل عقل است لذا اگر دلیل درستی آن ، دلیل غیر عقلی باشد دور لازم می آید که باطل است. و اگر دلیل درستی آن عقلی است ، طبق ادّعا ، احتمال خطا در آن دلیل نیز راه دارد. پس فرض ادّعا از حدّ احتمال فراتر نرفته به اثبات نمی رسد.

دلیل سوم:

کسی که مدّعی است:«عقل خطاپذیر است » این قضیّه را یقینی می داند. حال این قضیّه یا حکم عقل است یا حکم غیر عقل. حجّیّت حکم غیر عقل متّکی بر حکم عقل است. لذا از فرض دوم دور باطل لازم می آید. پس این ادّعا که «عقل خطاپذیر است » حکم عقل می باشد. در این صورت طبق خود ادّعا ، احتمال خطا بودن این ادّعا نیز وجود دارد. و این خلاف فرض بوده تناقض است. چون احتمال خطا داشتن ، یعنی غیر یقینی بودن. و «غیریقینی بودن » نقیض «یقینی بودن » است.

دلیل چهارم:

اگر عقل ، خطاپذیر است پس هیچ دلیل عقلی قابل اعتماد نیست. از طرفی ادراکات غیر عقلی نیز حجّیّت ذاتی ندارند مگر علم حضوری انسان به ذات و آثار ذات خود. بنا بر این ، تنها چیزی که انسان به آن یقین دارد خود و آثار درونی خود است. و این یعنی جهل به وجود عالم خارج از خود که مساوی است با سفسطه.

نتیجه:

طبق دلائل یاد شده و دلائل دیگری که در کتب معرفت شناسی مطرح شده اند ، عقل مصون از هر خطایی است. و اگر خطایی در استدلالهای انسان رخ می دهد نشان از آن است که آن استدلالها ، فعل عقل نبوده کار قوّه ی واهمه و قوّه ی خیالند. به عبارت دیگر چنین استدلالهایی در اصل مغالطه اند نه برهان. یقین عقلی و برهانی ، ضروری ، ذاتی و زوال ناپذیر است.

پس سخن گفتن از نارسایی های عقل به معنی حقیقی کلمه معنی ندارد ؛ لکن در روند استدلال ، عواملی وجود دارند که آدمی را از مسیر عقل و برهان خارج نموده او را به وادی مغالطه می کشانند ، که از این عوامل، تعبیر می شود به آفات عقل. البته روشن است که این عوامل در حقیقت آفات انسان استدلال کننده اند نه آفات عقل ؛ لذا تعبیر آفات عقل تعبیری است مجازی.

 

۳ـ با وجود عقل، چه نیازی به وحی هست؟

الف: عقل ما یقیناً حسن عدالت و قبح ظلم را ادراک می کند. حتّی برخی از مصادیق عدل و ظلم را هم ادراک می کند. امّا شکّ نیست که در تعیین برخی مصادیق عدل و ظلم بین افراد بشر اختلاف وجود دارد. در چنین مواردی بشر چه باید بکند؟

برای مثال، در اینکه ازدواج کار خوبی است، شکّی نیست. لذا عقل بشر، ازدواج را توصیه می کند. امّا چند بار ازدواج کردن خوب است؟ یکبار، یا دو بار، یا سه بار یا … ؟ به عبارت دیگر، آیا تعدّد زوجات هم کار خوبی است یا نه؟

می دانیم که در یک جامعه، عدّه ای تعدّد زوجات را مصداق عمل قبیح می دانند ولی عدّه ای دیگر آن را قبیح نمی دانند. حال نظر کدامیک از اینها باید در جامعه حاکم شود؟ هر کدام را حاکم کنید، می پرسیم: چرا نظر دیگر حاکم نشود؟ وقتی نه دلیل عقلی بر قبح تعدّد زوجات وجود دارد نه دلیل عقل بر خوبی آن، ترجیح دادن هر کدام از طرفین، ترجیح بلا مرجّح خواهد بود.

حال فرض کنید آنها که این عمل را قبیح می دانند، عمل به رأی اکثریّت را هم ملاک حقّانیّت دانسته و مخالفت با رأی اکثریّت را قبیح می شمرند؛ در حالی که گروه مقابل، تبعیّت از رأی اکثریّت را هم به نحو مطلق حَسن نمی دانند. از طرف سوم، فرض کنید گروه مخالف با تعدّد زوجات، اکثریّت نسبی دارند؛ لذا ممنوعیّت تعدّد زوجات را با رأی اکثری خود تبدیل به قانون اجتماعی می کنند. حال بفرمایید طبق چه منطقی، آنکه تعدّد زوجات را قبیح نمی داند، و نیاز به همسر دوم هم دارد، باید تن به این قانون بدهد؟!

وقتی تبعیّت از اکثریّت را عدّه ای قبیح و عدّه ای حسن می دانند، همچنین تعدّد زوجات را عدّه ای قبیح و عدّه ای غیر قبیح می دانند، نزاعی بین افراد بشر حاصل می شود که از هیچ راهی قابل حلّ نیست جز آنکه خداوند متعال حکم نماید. چون غیر خدا هر کسی حکم کند، یک طرف ـ که خود را مظلوم می یابد ـ برای خود حقّ تمرّد قائل خواهد بود؛ و کسی هم منطقاً حقّ ندارد جلوی تمرّد او را از قانون بگیرد. چون او چنین تبعیّتی را قبیح می داند.

نتیجه آنکه:

با قبول حسن و قبح عقلی، باز ضرورت وحی اثبات می شود. خود عقل در این گونه موارد، می گوید: « من راهی برای فهم حُسن و قبح تعدّد زوجات ندارم، لذا نه آن را تأیید می کنم نه ردّ می کنم. بلکه منتظرم تا خدای حکیم، حکم قطعی این مسأله را بیان کند.»

پس عقل می فهمد، و درست هم می فهمد، لکن هر چیزی را نمی فهمد. و آنجا که نمی فهمد، این را می فهمد که در این مورد، باید تابع وحی بود.

ب: بی شکّ عقل عملی ما، وجوب شکر منعم و حُسن پرستش و عبادت خدا را می فهمد ؛ امّا درباره ی شکل عبادت حتّی یک کلمه هم حرف برای گفتن ندارد. پس شکل عبادت را باید از راه وحی به دست آورد. دقّت شود! نمی گوییم عقل ما وجوب نماز و روزه و … را می فهمد؛ بلکه وجوب اصل عبادت را می فهمد؛ لذا حتّی بت پرستان و ادیان ساختگی نیز مراسماتی عبادی برای خود می تراشند.

 

پس عقل، حسن عبادت را ادراک می کند؛ امّا درباره ی شکل آن هیچ حرفی برای گفتن ندارد. و شکّ نیست که عبادت باید به شکلی انجام گیرد؛ چون فعل فاقد قالب، معنی ندارد. لذا عقل حکم می کند که خداوند متعال باید شکل عبادت را به بشر تعلیم دهد؛ چرا که اگر خدا تعیین نکند، لاجرم وهم بشر چنین کاری را خواهد نمود؛ چون عقل ملاکی برای چنین تعیین شکلی ندارد؛ و تبعیّت از وهم، عقلاً قبیح است. حتّی اگر بناست عبادت خاصّی شکل آزاد و دلبخواهی داشته باشد، خود همین امر (دلبخواهی بودن) نیز شکلی است برای عبادت. لذا باز هم عقل حکم می کند که آن را خدا باید اعلام کند.

و اگر گویی که شکل عبادات در تعالیم وحی متغیّر بوده، گوییم: این تغییر نیز مجوّز الهی می خواهد. چرا که عقل قادر به فهم این معنا نیست که چرا و کی و چگونه باید شکل فلان عبادت را تغییر دهد.

ج: نقل و نقد یک شبهه:

برخی گفته اند : محتوای وحی از دو حال خارج نیست ؛ یا امر معقولی است یا امری بر خلاف عقل است . اگر بر خلاف عقل باشد باطل است و اگر امری عقلی است ، عقل انسان ، خود می تواند آن را ادراک کند. پس چه نیازی به وحی است ؟

ــ نــقـد شـبـهـه :

محتوای وحی محصور بین دوحالت نیست ؛ بلکه شقّ سومی نیز وجود دارد. برخی از محتویّات وحی اموری فراعقلی هستند که نه عقلی اند و نه بر خلاف عقل ؛ به این معنی که عقل آنها را ردّ نمی کند ولی قادر به کشف آنها هم نیست. برای مثال عقل می فهمد که خدایی هست و تقدیس او لازم است ؛ ولی کیفیت تقدیس خدا را نمی تواند بفهمد؛ لذا وحی است که می گوید برای تقدیس خدا نماز بخوانید ؛ و نماز نه امر عقلی است و نه خلاف عقل ؛ بلکه امری فراعقلی است.

افزون بر این ، وحی در امور عقلی نیز عقل را یاری می کند ؛ بسیاری از امور عقلی را در زمینه ی معارف الهی اگر وحی نگفته بود عقل هیچگاه به آنها دست نمی یافت.

از این گذشته ، کشف عقلی بشر، تدریجی است. پس چه بسا سالها طول می کشد تا بتواند امری عقلی را بیابد. پس آیا در تمام این مدّت که حکما و دانشمندان نتوانسته اند امری لازم برای بشر را کشف کنند ، بشر باید بلاتکلیف بماند؟!! مثلاً سالها بود که وحی می گفت: قبل از غذا خوردن دستان خود را بشویید. یا می گفت: از جای شکسته ی ظرف ، آب نخورید. امّا در آن زمان کسی سرّ این دستورات را نمی دانست تا اینکه جناب پاستور میکروب را کشف نمود و ما دانستیم که دستان انسان آلوده به میکروب می شود و در جاهای شکسته ی ظروف ، میکروبها جمع می گردند. پس آیا تا زمان پاستور ، همه ی خلق باید مریض می شدند؟!

اکنون نیز شرع الهی احکامی دارد که راز علمی آنها برای بشر امروزی آشکار نیست. مثلاً در روایات فرموده اند: غضروف سر استخوانهای مرغ را نخورید ؛ چرا که احتمال ابتلاء به بیماری سلّ را افزایش می دهد. امّا علم تاکنون نتوانسته است این رابطه را کشف کند و اساساً به فکر کسی هم نرسیده که در این باره تحقیق نماید. لذا وحی در این گونه امور نیز راهگشای عقل و علم می باشد. البته به شرطی که مردم بخواهند به دستورات خدا عمل نمایند.

Print Friendly, PDF & Email
0 0 vote
Article Rating
Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...
Voting is currently disabled, data maintenance in progress.
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x