سرخط خبرها

چرا بعد از رسول خدا(ص) به جای امام ولی فقیه نباشد؟

پرسش:

حاکمیت سیاسی از عهده ی فقیه بر می آید ؛ صحیح ؛ سوال بنده این است که چرا حاکمیت سیاسی بعد از پیامبر باید حتما به حضرت علی (ع) که معصوم بود می رسید در حالی که سایر فقهای آن زمان هم از عهده آن بر می آمدند و حضرت می توانستند سایر وظایف امامت را که فرمودید انجام دهند ؛ در واقع چه لزومی داشت که این حاکمیت به ایشان برسد در حالی که به گفته خودتان فقها از عهده آن بر می آیند؟
با تشکر

پاسخ:
۱ـ بلی دز زمان غیبت، برای حاکمیت سیاسی، فقاهت و عدالت و شجاعت و قدرت تدبیر کافی است؛ امّا اگر کسی در بین امّت باشد که نه فقیه بلکه دارای علم قطعی و وحیانی باشد، و نه عادل، بلکه معصوم باشد، منطقاً نوبت به فقیه عادل نمی رسد. چون در این حالت، چند مشکل عقلی پیش می آید.
اوّلاً ترجیح مرجوح بر راجح لازم می آید که عقلاً قبیح می باشد؛ یعنی با وجود گزینه ی برتر، تبعیت از گزینه ی مادون آن، عقلاً قبیح است.
ثانیاً اگر فقیه حاکم شود در حالی که معصوم در بین امّت است، بدین معناست که غیر معصوم بر معصوم حکم براند؛ و معصوم تابع غیر معصوم شود که نامعقول می باشد.
ثالثاً لازم می آید که صاحب علم صد در صد یقینی و وحیانی، از صاحب علم اجتهادی ـ که احتمال خطا دارد ـ تبعیت نماید، که باز از نظر عقل، کاری است قبیح.
پس تا معصوم در بین امّت است، غیر معصوم حقّ حاکمیت سیاسی هم نخواهد داشت. امّا در زمان غیبت معصوم، از آنجا که معصوم خودش امکان اعمال حاکمیت ندارد، به گزینه ی مادونش مراجعه می کنیم.
تبصره:
در حضور معصوم، حاکمیت برای اوست و غیر او حقّ حاکمیت ندارد؛ لکن اگر او به عللی یا به خاطر وجود موانعی صلاح بداند می تواند فردی فقیه و عادل را به نیابت از خودش در مسند حاکمیت قرار دهد تا زیر نظر خودش امور امّت را تدبیر نماید. این همان کاری است که حضرت سموئیل(ع) و حضرت داود(ع) انجام دادند. در عصر نبوّت حضرت سموئیل(ع) طالوت بر مسند حکومت نشست؛ لکن نه به انتخاب مردم؛ بلکه به خواست خدا و تحت نظر حضرت سموئیل(ع). لذا حکومت طالوت، بالاستقلال نبود؛ بلکه او در حکم قوّه ی مجریه ی حضرت سموئیل(ع) بود و فرامین او را اجرا می نمود؛ لکن به نحوی که بنی اسرائیل بهانه جو متوجّه نشوند. البته احتمال عصمت و ملهم بودن طالوت نیز مطرح است؛ مثل جناب ذوالقرنین(ع) که نبی نبود ولی معصوم و ملهم بود. بعد از حضرت سموئیل(ع) نبوّت به حضرت داود(ع) رسید، و تا طالوت زنده بود، آن حضرت، حکومت وی را تأیید نمود؛ و بعد از او خودش حاکمیت را بر عهده گرفت. آن حضرت، داماد جناب طالوت هم بود.

۲ـ به فرض قبول کنیم که در زمان حضور معصوم، فقیه عادل نیز می تواند حاکم جامعه شود، باز خلافت ابوبکر و عمر و عثمان را نمی پذیریم.
چون اینها نه فقاهت داشتند نه عدالت.
ــ دلائل عدم صلاحیت خلفای اهل سنّت برای امامت

شیعه عصمت را از شرائط امام می داند ولی اهل سنّت عدالت را برای این منظور کافی دانسته اند.
شیعه گذشته از اینکه با دلائلی ثابت می کند امام باید معصوم باشد ، ثابت می کند که خلفای سه گانه ی اهل سنّت حتّی عدالت هم نداشته اند ، کجا رسد عصمت.
چند روایت از کتب علمای برجسته ی اهل سنّت نقل می کنیم که خود خواننده ی عاقل و فهیم به راحتی می تواند از کنار هم چیدن این روایات دریابد که این دو خلیفه ی نخست ابداً عدالت نداشته اند. لذا نه فقظ با مبنای شیعه که حتّی با مبنای خود اهل سنّت نیز شایسته ی امامت بر امّت نبوده اند.
اهل سنّت روایت کرده اند از رسول خدا (ص) که فرمودند: « علىّ مَع الحقّ و الحقّ مع علىّ لا یفتَرقانِ حتّى یردا عَلَىّ الحوضَ یومَ القیامهِ. ــــــ علی با حق است و حق با علی است ؛این دو از هم جدا نمی شوند تا روز قیامت در کنار حوض بر من وارد شوند.» ( تاریخ بغداد ، خطیب بغدادی ، ج ۱۴ ،ص۳۲۲ ــ تاریخ مدینه دمشق ، ابن عساکر ، ج۴۲، ص۴۴۹۱ )
و روایت کرده اند که فرمودند:« علی مع القرآن و القرآن مع علی و لن یفترقا حتّى یردا علی الحوض. ــــــ علی با قرآن است و قرآن با علی است ؛ این دو هرگز از هم جدا نمی شوند تا در کنار حوض بر من وارد شوند » ( المستدرک ، حاکم نیشابوری ، ج۳ ،ص ۱۲۴ ـ المعجم الصغیر ، الطبرانی ، ج۱ ، ص ۲۵۵ ــ کنزالعمال ، المتقی الهندی ، ج۱۱ ، ص ۶۰۳ )
باز در حدیث متواتر ثقلین روایت نموده اند از رسول خدا (ص) که فرمودند: « … فانظروا کیف تخلّفونی فی الثقلین. فقام رجل فقال یا رسول الله و ما الثقلان؟ فقال رسول الله صلی الله علیه و سلم الاکبر کتاب الله ؛ سبب طرفه بید الله و طرفه بأیدیکم فتمسکوا به لم تزالوا و لا تضلّوا. والاصغر عترتی و انّهما لن یفترقا حتّی یردا علی الحوض و سألت لهما ذلک ربّی فلاتقدّموهما فتهلکوا و لاتعلّموهما فانّهما اعلم منکم. ـــــــ بنگرید که پس از من، با دو یادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى‏کنید؟ مردی برخاست و پرسید: یا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چیست؟ فرمود: ثقل اکبر کتاب خداست؛ وسیله ای که جانبى از آن در دست خدا مى‏باشد و طرف دیگر آن در اختیار شما قرار گرفته است؛ پس به آن چنگ بزنید که نمی لغزید و گمراه نمی شوید ؛ و ثقل اصغر عترت من است؛ که همانا آن دو هرگز از همدیگر جدا نمی شوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همین اتحاد و یگانگى را براى آنها درخواست کرده‏ام. پس بر این دو پیشى نگیرید که به هلاکت مى‏رسید و سخنى به آنها نیاموزید که آنان از شما داناترند» ( المعجم الکبیر ، الطبرانی ، ج۳ ، ص۶۶ و با کمی اختلاف در المستدرک،حاکم نیشابوری، ج۳ ،ص۱۰۹)
و در نقل دیگری از این حدیث فرمودند: « … فانظروا کیف تخلفونى فى الثقلین . فنادی مناد: و ما الثقلان یا رسول اللّه؟ قال: کتاب اللّه طرف بید اللّه و طرف بأیدیکم فاستمسّکوا به و لا تضلوا، و الآخر عترتى، و إن اللطیف الخبیر نبأنى أنهما لن یتفرقا حتى یردا علی الحوض، و سألت ذلک لهما ربى، فلا تقدموهما فتهلکوا، و لا تقصروا عنهما فتهلکوا، و لا تعلموهم فانهم أعلم منکم، ثم اخذ بید علی رضی الله عنه فقال من کنت أولى به من نفسه فعلىّ ولیه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه. ــــــ بنگرید که پس از من، با دو یادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى‏کنید؟ پرسیدند: یا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چیست؟ فرمود: یکى کتاب خداست که جانبى از آن در دست خدا مى‏باشد و طرف دیگر آن در اختیار شما قرار گرفته است؛ به آن چنگ بزنید و گمراه نشوید. و دیگرى عترت من است؛ خداى لطیف و دانا ، مرا مطّلع ساخته که این دو هرگز از هم جدا نمی شوند تا کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همین اتحاد و یگانگى را براى
آنها درخواست کرده‏ام. پس بر این دو پیشى نگیرید که به هلاکت مى‏رسید و در مورد آنها کوتاهى نکنید که هلاک خواهید شد. و سخنى به آنها نیاموزید که آنان از شما داناترند. سپس دست علی (ع) را گرفت و فرمود: هر که من نسبت به جان او، از خود او اولاترم، على هم اولاتر است به جان او. پروردگارا! دوستش را دوست و دشمنش را دشمن بدار.» (المعجم الکبیر ،الطبرانی ، ج۳ ، ص۱۶۷)
باز روایت کرده اند که: « حَیثُ اسْتَخْلَفَهُ عَلَى الْمَدِینَهِ فَقَالَ یا رَسُولَ اللَّهِ أَ تُخْلِفُنِی عَلَى النِّسَاءِ وَ الصِّبْیانِ فَقَالَ أَ مَا تَرْضَى أَنْ تَکُونَ مِنِّی بِمَنْزِلَهِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِی بَعْدِی‏ . ــــــــ زمانی که پیامبر(ص) ـ در عزیمت به جنگ ـ علی (ع) را به عنوان خلیفه ی خود در مدینه گذاشت ، علی (ع) گفت: یا رسول الله آیا مرا بر زنان و کودکان خلیفه قرار می دهی؟! پس پیامبر (ص) فرمودند: آیا راضی نیستی به اینکه نسبت به من مثل هارون باشی نسبت به موسی ، غیر از اینکه بعد از من پیامبری نیست. » (صحیح بخاری ، ج ۴ ، ۲۰۹ و ج۵ ، ص۱۲۹ ــ صحیح مسلم ، ج۷ ، ص ۱۲۰ )
اینها احادیثی است که علمای اهل سنّت خودشان در کتابهای روایی شان آورده اند. انصافاً اگر کسی در مقابل این احادیث نبوی که به روشنی حقّانیت اهل بیت (ع) را اثبات می کنند ، مقاومت نمود و راهی غیر از راه اهل بیت را برگزید ، او را چه باید گفت؟!!
حال روایات دیگری از کتب اهل سنّت ذکر می کنیم تا ببینید خلفای اهل سنّت با چنین اهل بیتی چه رفتاری کردند.
بلاذرى مى‏گوید: « ابوبکر کسى را دنبال على فرستاد تا بیاید و بیعت کند ولى او نیامد. پس از آن عمر بن خطاب در حالى که آتش به همراه داشت، به سوى خانه على رفت. فاطمه عمر را بر در خانه ملاقات کرد و گفت: اى پسر خطاب آیا مى‏خواهى خانه ی ما را آتش بزنى؟ عمر بن خطاب گفت: بله. » (انساب الاشراف، ج ۲، ص ۱۲، تحقیق محمود الفردوس العظم، دار الیقظه العربیه)
ابن عبد ربّه مى‏گوید: « آنان که از بیعت سرباز زدند عبارتند از: على، عباس، زبیر و سعد بن عباده. على، عباس و زبیر در خانه ی فاطمه نشستند. ابوبکر عمر را فرستاد تا آنها از خانه ی فاطمه بیرون بیایند. ابوبکر به عمر گفت: اگر سرباز زدند با آنان بجنگ. عمر به همراه آتش به خانه ی فاطمه آمد تا خانه را بر سر آنان آتش بزند. فاطمه او را دید و گفت: اى پسر خطاب آیا آمده‏اى خانه ما را آتش بزنى؟ عمر گفت: بله، مگر این که بیعت کنید. » (العقد الفرید، ج ۵، ص ۱۲، چاپ مصر، چاپ دوّم، تحقیق محمد سعید العربان، ۱۹۵۳ و ۱۲۷۲)
ابن قتیبه دینورى آورده است: « ابوبکر عمر را به سوى کسانى که بیعت نکردند و در خانه على تحصّن کردند، فرستاد. عمر به خانه ی على آمد و صدا زد ولى کسى بیرون نیامد. عمر هیزم خواست و گفت: قسم به آنکه جان عمر در دست اوست، یا باید بیرون بیایید و بیعت کنید و یا خانه را بر سر آنانکه در آن هستند آتش مى‏زنم. به او گفتند: فاطمه در آن است. عمر گفت: و لو فاطمه در آن باشد. همه بیرون آمدند ولى على بیرون نیامد. عمر نزد ابوبکر رفت و گفت: آیا نمى‏خواهى از على که از بیعت سرباز زده بیعت بگیرى؟ ابوبکر به قنفذ گفت: برو على را بیاور. قنفذ آمد و على به او گفت: چه کار دارى؟ قنفذ گفت: خلیفه ی رسول خدا تو را مى‏خواهد. على به او گفت: زود بر پیامبر دروغ بستید. قنفذ پیام على را به ابوبکر رساند. ابوبکر گریه طولانى کرد. عمر گفت: على را رها نکن. ابوبکر به قنفذ گفت: دوباره نزد على برو و بگو: با خلیفه ی رسول خدا بیعت کن. على گفت: سبحان الله، آنچه را که از آن او نیست براى خودش ادعا کرده است. قنفذ پیام على را به ابوبکر رساند. ابوبکر بازهم بسیار گریه کرد. پس از آن ، عمر برخاست و گروهى با او همراه شدند و به در خانه ی فاطمه آمدند. در زدند. وقتى فاطمه صداى آنها را شنید، با صداى بلند فریاد کرد: «یا ابتاه» « یا رسول الله» پس از تو از پسر خطاب و پسر ابى قحافه چه‏ها که نکشیدیم. وقتى که گروه مهاجم گریه ی فاطمه را شنیدند. در حالى که گریه مى‏کردند برگشتند و دلشان به حضرت فاطمه سوخت ولى عمر و عدّه‏اى ماندند. على را بیرون آوردند و گفتند: بیعت کن ! على گفت: اگر بیعت نکنم چه مى‏کنید؟ گفتند: به خدا سوگند گردنت را مى‏زنیم. » ( الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۳۰، تحقیق استاد على شیرى، منشورات رضى)
حال خواننده ی فهیم و صاحب عقل سلیم قضاوت فرماید که پیامبر خدا(ص) چه سفارشاتی درباره علی (ع) و اهل بیت نمودند و خلفا با آنها چه کردند؟!! او چه فرمان داد و برخی با فرمان او چگونه رفتار نمودند؟!
اینها با اهل بیت رسول خدا(ص) این گونه رفتار نمودند ، حال آنکه خداوند متعال فرموده است:« ِ قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبى‏ ـــ بگو:من هیچ پاداشى از شما بر رسالتم درخواست نمى‏کنم جز دوست‏داشتن نزدیکانم‏ »(الشورى:۲۳) ؛ آیا این بود دوست داشتن اهل بیت رسول خدا(ص)؟!! آیا آنکه این آیه و آن همه روایات نبوی را زیر پا گذاشته عادل است؟! اگر کسی با اسیر جنگی کافر چنین رفتاری می کرد در عدالتش شک بود ، کجا رسد که با اهل بیت رسول خدا (ص) چنین نماید ؛ آنهم با وجود این همه آیه و روایت در حقّ ایشان.
از همین جاست که تفرقه میان امّت اسلام آغاز گشت و خلفای اهل سنّت با زیر پا نهادن این همه آیات و روایات ، بنیانگذار این تفرقه ی عظیم گشتند. بلکه به اعتراف معتبرترین کتب روایی اهل سنّت ، اینان جریان ایجاد تفرقه را پیشتر از این نیز آغاز نموده بودند.
عالم برجسته ای اهل سنّت ، جناب بخاری در معتبرترین کتاب اهل سنّت ، یعنی صحیح بخاری ، آورده است: « لما حضر رسول الله صلّى الله علیه و سلّم و فی البیت رجال فقال النبی صلّى الله علیه و سلّم: هلموا أکتب لکم کتابا لا تضلوا بعده أبدا فقال بعضهم: إن رسول الله قد غلبه الوجع و عندکم القرآن حسبنا کتاب الله، فاختلف أهل البیت و اختصموا فمنهم من یقول قربوا یکتب لکم کتابا لا تضلوا بعده. و منهم من یقول غیر ذلک. فلما أکثروا اللغو و الاختلاف قال: رسول الله صلّى الله علیه و سلّم قوموا ـــــــ زمانی که رسول خدا (ص) در بستر بیماری بودند ، ــ در حالی که اصحاب دور ایشان را گرفته بودند ــ فرمودند: کاغذ و قلمی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید. در این هنگام بعضی گفتند: بیماری بر او غلبه نموده در حالی که کتاب خدا نزد شماست و کتاب خدا ما را کفایت می کند ؛ و اهل خانه اختلاف نمودند و تخاصم کردند. پس بعضی می گفتند: کاغذ و قلم بیاورید تا چیزی بنویسد که هرگز گمراه نشوید ؛ و برخی دیگر غیر این می گفتند. پس زمانی که بیهوده گویی و اختلاف بالا گرفت ، رسول خدا (ص) فرمودند: بلند شوید (بروید بیرون)» (صحیح بخاری ، ج۵، ص۱۳۸)
بخاری در بیان دیگری از همین حدیث نقل نموده که: « لما حضر رسول الله صلّى الله علیه و سلم، و فی البیت رجال فیهم عمر بن الخطاب، فقال النبی صلّى الله علیه و سلم: هلموا أکتب لکم کتابا لن تضلوا بعده أبدا، فقال عمر: إنّ رسول الله صلّى الله علیه و سلم قد غلب علیه الوجع و عندکم القرآن، حسبنا کتاب‏الله، فاختلف أهل البیت، و اختصموا، فمنهم من یقول: قربوا یکتب لکم رسول الله صلّى الله علیه و سلم، و منهم من یقول ما قال عمر. فلما أکثروا اللغو و الاختلاف عند رسول الله صلّى الله علیه و سلم، قال النبی صلّى الله علیه و سلم: قوموا ـــــــــ زمانی که رسول خدا (ص) در بستر بیماری بودند ، ــ در حالی که اصحاب دور ایشان را گرفته بودند و عمر بن خطّاب نیز در بین آنها بود ــ فرمودند: کاغذ و قلمی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید. پس عمر گفت: بیماری بر رسول خدا غلبه نموده در حالی که کتاب خدا نزد شماست و کتاب خدا ما را کفایت می کند ؛ و اهل خانه اختلاف نمودند و تخاصم کردند. پس بعضی می گفتند: کاغذ و قلم بیاورید تا رسول خدا چیزی بنویسد ؛ و برخی دیگر می گفتند آنچه را که عمر گفت. پس زمانی که بیهوده گویی و اختلاف نزد رسول خدا بالا گرفت ، رسول خدا (ص) فرمودند: بلند شوید (بروید بیرون)» (صحیح بخاری ، ج۷، ص۹ ـــ صحیح مسلم ، ج۵ ، ص۷۶)
این جمله ی خلیفه دوم ، به وضوح نشان می دهد که او نه تنها عصمت مطلق رسول خدا را قبول نداشته بلکه حتّی فتوا به زوال عقل آن جناب نیز داده است. چون منظور وی از اینکه بیماری بر رسول خدا غلبه نموده ، این است که آن حضرت معاذ الله هذیان می گوید ؛ و هذیان زمانی بر شخص عارض می شود که عقل او مخدوش شود. و این واقعاً برای هر انسان منصفی جای سوال است که چرا وی چنین نسبت زشت و ناروایی را به رسول الله داد؟ در حالی که اگر چنین نسبتی را به شخصی عادی بدهند ، اقوام او موی از سر گوینده می کنند. وی چگونه چنین نسبتی به رسول خدا (ص) می دهد در حالی خداوند در حقّ حضرتش فرمود: « وَ ما ینْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ ؛ إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْی یوحى‏ ـــــ و او هرگز از روى هواى نفس سخن نمى‏گوید ؛ آنچه مى‏گوید چیزى جز وحى که بر او نازل شده نیست» (النجم:۳ـ ۴).
همچنین جای سوال است که چگونه برادران اهل سنّت ما کسی را به خلافت برگزیدند که با ممانعت از نوشته شدن آن مکتوب ، موجب این همه اختلاف میان امّت اسلام شد؟ شما را به خدا دقّت کنید! پیامبر خدا به صراحت فرمودند که « کاغذ و قلمی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من اختلاف نکنید » و عمر بن خطّاب مانع از نوشته شدن آن مطلب شد ؛ پس او مقصّر در تمام این اختلافات است ؛ و کسی که چنین جرمی را در حقّ مسلمین مرتکب شده یقیناً شأنیت آن را نخواهد داشت که خلافت رسول الله را بر عهده بگیرد. اگر او عمداً این کار را کرده که ابداً لیاقت این مسند را ندارد ؛ چون اگر به آن برسد ، اسلام را نابود خواهد نمود ؛ که در ادامه شواهد این نابود نمودن را هم خواهیم آورد ؛ و اگر خطا نموده ، عرض می شود: کسی که این اندازه خطای فاحش می کند و منشاء مصیبتی به این عظمت می شود ، چگونه می تواند بر امّت امامت نموده ، حافظ دین اسلام باشد؟
اهل سنّت می گویند شیعیان گمراه شده اند. فرض کنیم چنین باشد. باعث این گمراهی کیست؟ خود پیامبر فرمودند: « هلموا أکتب لکم کتابا لن تضلوا بعده أبدا ». پس اگر شعه گمراه شده علّتش عمر بن خطّاب است که اجازه نداد آن نامه نوشته شود. شیعه نیز می گوید: اهل سنّت گمراه شده اند. اگر چنین است، باز علّتش عمر بن خطّاب بوده. شکّ نیست که یکی از این دو مذهب، بر خطا می باشند، و در هر دو حالت، مقصّر عمر بن خطّاب است که نگذاشت آن نامه نوشته شود.
مطلب دیگر اینکه خداوند متعال فرمود: « إِنَّ الَّذینَ یؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهیناً ـــ آنها که خدا و پیامبرش را آزار مى‏دهند، خداوند آنان را در دنیا و آخرت مورد لعنت قرار داد، و براى آنها عذاب خوارکننده‏اى آماده کرده است.»(الأحزاب:۵۷)
شما را به خدا! انصاف دهید! آیا طبق همین حدیث که در صحیح بخاری آمده، عمر بن خطّاب موجب آزار رسول خدا(ص) نشد؟! آن اسوه ی اخلاق به قدری از این رفتار آزرده شدند که افراد حاضر از خانه ی خود بیرون کردند. دقّت فرمایید ! رسول خدا چه اندازه باید ناراحت شده باشد تا کسی را از خانه اش بیرون کند؟! اگر انصاف دارید و تصدیق می کنید که عمر بن خطّاب موجب آزار پیامبر(ص) شد، آیا تصدیق می کنید که حکم این آیه شامل حال او نیز می شود؟! پس چگونه چنین کسی لیاقت جانشینی رسول الله (ص) را پیدا می کند؟!
باز طبق همین حدیث خلیفه دوم در حقیقت رسول خدا(ص) را متّهم به جهل نموده است؟ وی در مقابل سخن رسول خدا (ص) جبهه گیری نموده و گفت: « عندکم القرآن، حسبنا کتاب‏الله ـــ قرآن نزد شماست و کتاب خدا برای ما کافی است» ؛ یعنی معاذ الله رسول خدا(ص) صلاح امّتش را نمی داند و عمر بن خطّاب می داند.
همچنین وی با این کلام که « عندکم القرآن، حسبنا کتاب‏الله ـــ قرآن نزد شماست و کتاب خدا برای ما کافی است» در حقیقت سنّت رسول الله (ص) را هم فاقد اعتبار خوانده است ؛ و عجیب اینکه پیروانش خود را اهل سنّت می خوانند. یکی نیست به جناب عمر بگوید: باشد قبول، به کتاب خدا عمل کنیم. مگر خدا نفرمود: « ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدیدُ الْعِقابِ ــــ آنچه را رسول خدا براى شما آورده بگیرید ، و از آنچه نهى کرده خوددارى نمایید؛ و از(مخالفت) خدا بپرهیزید که خداوند کیفرش شدید است‏»(الحشر:۷) و مگر نفرمود: « قُلْ أَطیعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لا یحِبُّ الْکافِرینَ ـــ بگو: از خدا و رسول ، اطاعت کنید! و اگر سرپیچى کنید، خداوند کافران را دوست نمى‏دارد.» ( آل‏عمران:۳۲). اگرا راست می گویی که به قرآن عمل می کنی، پس چرا این دو آیه را زیر پا گذاشتی و فرمان رسول خدا را نپذیرفتی؟!
اگر عمر بن خطّاب ، عمداً چنین کرده که وضعش معلوم است و اگر اجتهاد نموده ، اجتهاد در برابر نصّ رسول، باطل است. قرآن به صراحت دستور اطاعت مطلق از رسول می دهد. دیگر چه جای اجتهاد؟ و اگر از روی اشتباه چنین کرده ، لایق خلافت نیست. کسی که در حیات رسول خدا این گونه اشتباهات وحشناک کند و موجب به ضلالت افتادن امّتی شود، بعد از رسول چه اشتباهاتی خواهد کرد خدا می داند؟
و ای کاش ماجرا به همینجا ختم می شد ؛ و عاملان تفرقه و جبهه گیران در برابر رسول خدا (ص) دست به تحریف تعالیم رسول خدا (ص) نمی زدند. امّا متأسفانه دست به تحریف احکام نیز گشودند که شواهدی از آن را از کتب اهل سنّت ذکر می کنیم.
امام احمد بن حنبل (رئیس مذهب حنبلی) در مسند خود ، ج۳ ، ص۳۲۵ به نقل از جابر بن عبدالله ـ صحابی رسول خدا ـ آورده است: « متعتان کانتا علی عهد النبی (ص) فنهانا عنهما عمر (رض) ـــ دو متعه اند که در زمان نبی خدا جایز بودند و عمر (رض) ما را از آن نهی نمود.» که مراد از دو متعه ، متعهالحجّ و متعهالنساء است.
جناب ذهبی عالم بزرگ اهل سنّت نیز در کتاب تاریخ الاسلام ، ج۱۵ ، ص ۴۱۸ از خلیفه ی دوم نقل نموده که گفت : « دو متعه اند که در زمان رسول الله (ص) جایز بودند و من از آن دو نهی می کنم و بر آن دو مجازات می کنم و آن دو ، متعه الحج و متعه النساء است.»
جناب ذهبی در میزان الاعتدال ، ج۳ ، ص۵۵۲ به نقل از جابر آورده است: « دو متعه هستند که ما در زمان رسول خدا آن دو را انجام می دادیم که عمر ما را از آن نهی نمود.»
باقی اختلافاتی هم که امروزه بین اعمال عبادی مذهب اهل البیت و مذهب خلفا می بینید به همین نحو ایجاد شده اند؛ که برای پرهیز از تطویل مطلب از ذکر موارد دیگر حذر می کنیم.
سخن آخر:
عزیز ما یک وقت گمان نکنند که اهل سنّت، خلفا را فقط رهبر سیاسی می دانند. ابداً چنین نیست؛ از منظر آنها خلیفه همان معنایی را دارد که شیعه بدان معتقد است. لذا می بینید که طبق روش عثمان وضو می گیرند و طبق حکم عمر، نماز می خوانند؛ و … .

ــ تعریف امام در کلام متکلّمین شیعه و سنّی
ـ تعریف علمای اهل سنّت
سعدالدین تفتازانی و میر سید شریف جرجانی و سیف الدین آمدی گفته اند :« الامامه رئاسه عامّه لشخص من الاشخاص ــ امامت ریاست عمومی است برای شخصی از اشخاص» (شرح المقاصد ، ج۵ ، ص۲۳۴ ــ شرح مواقف ، ج۸ ، ص ۳۴۵ ـــ ابکارالافکار ، ج۳ ، ص ۴۱۶)
قاضی عضدالدین ایجی گفته است: « الامامه خلافه الرّسول فی اقامه الدین بحیث یجب اتّباعه علی کافّه الامّه ـــ امامت خلافت (جانشینی) رسول است در اقامه ی دین ، به گونه ای که واجب است تبعیت از او برای همه ی امّت» (شرح مواقف ، ج۸ ، ص۳۴۵)
سیف الدین آمدی در تعریف دیگری گفته است: « انّ الامامه عباره عن خلافه شخص من الاشخاص للرّسول فی اقامه الشّرع و حفظ حوزه الملّه علی وجه یجب اتّباعه علی کافّه الامّه ــ همانا امامت عبارت است از خلافت شخصی از اشخاص برای رسول در اقامه ی شرع و حفظ حوزه ی ملّه (دین) به نحوی که تبعیت از او واجب می شود بر همه ی امّت.» (ابکارالافکار ، ج۳ ، ص۴۱۶(
ابن خلدون نیز نوشته است: « الامامه خلافه عن صاحب الشّرع فی حراسه الدین و سیاسه الدّنیا. ـــ امامت خلافت (جانشینی ) صاحب شریعت است در حراست از دین و سیاست و مدیریت دنیا.» (مقدّمه ی ابن خلدون ، ص۱۹۱)
ــ تعاریف علمای بزرگ شیعه
شیخ مفید گفته است: « الامام هو الذی له الرئاسه العامّه فی امور الدین و الدّنیا نیابهً عن النّبی (ص( ــ امام کسی است که دارای رهبری عمومی در امور دین و دنیا به صورت نیابت از پیامبر (ص) باشد.» (النکت الاعتقادیه ، شیخ مفید ، ص۵۳)
سید مرتضی گفته است: « الامامه رئاسه عامّه فی الدّین بالاصاله لا عمّن هو فی دار التّکلیف ـــ امامت رهبری عمومی در زمینه دین به صورت بالاصاله است ؛ نه به صورت نیابت از کسی که در سرای تکلیف می باشد.» (رسائل الشریف المرتضی ، ج۲ ، ص۲۶۴ )
علّامه حلّی گفته است: « الامامه رئاسه عامّه فی الدّین و الدّنیا لشخص من الاشخاص نیابه عن النّبی(ص) ــ امامت رهبری عمومی در زمینه دین و دنیا برای شخصی خاصّ به عنوان نیابت از پیامبر (ص) است.» (الباب الحادی عشر ، علّامه حلّی ، ص۶۶) جناب فاضل مقداد نیز همین تعریف را رائه کرده ولی به جای « نیابه عن النّبی » گفته است: « خلافه عن النّبی » (ارشاد الطالبین ، فاضل مقداد ، ص۳۲۵ ـ ۳۲۶ ـــ اللوامع الالهیه ، فاضل مقداد ، ۳۱۹ـ۳۲۰)

از تعاریف گفته شده استفاده می شود که:
اوّلاً متکلّمین شیعه و سنّی بر سر تعریف امامت اختلاف نظر عمده ای نداشته در محورهای اصلی اتّفاق نظر دارند.
ثانیاً امامت اصطلاحی متکلّمین دارای مشخّصات زیر می باشد.
۱ـ امامت ریاست عمومی بر جمیع امّت می باشد نه بر محدوده ی جغرافیایی خاصّ.
۲ـ متعلّق امامت امام ، امور دین و دنیا بوده منحصر به دین تنها یا دنیای تنها نیست.
۳ـ امام ، خلیفه و جانشین رسول الله می باشد، هم در امور دینی هم در امور دنیوی.
۴ـ اطاعت و تبعیت از امام بر همه ی امّت واجب و ضروری است.
بنا بر این ، امام در اصطلاح متکلّمین سنّی و شیعه، نه مثل سلطان و رئیس جمهور است نه مثل یک عالم دینی و مرجع تقلید صرف؛ بلکه تمام مسئولیتهای حاکمیتی رسول الله(ص) و برخی مسئولیتهای غیر حاکمیتی آن حضرت را دارا می باشد.

Print Friendly, PDF & Email
No votes yet.
Please wait...

دیدگاه ها