سرخط خبرها

ملاک خداوند برای دادن یک کمال موهبتی به فردی و ندادن آن به شخصی دیگر چیست؟

پرسش :
خدا برای انبیا و اولیا حداقل مرتبه وجودی آنها را بهشت قرار داده( نوع خلقت آنها = بهشتی بودن آنها) و برای رسیدن به کمالات بالا تر تلاش می کنند در صورتی که برای دیگر افراد خطر جهنمی بودن هم وجود دارد و در بدو کار بایستی تلاش کنند در جهنم سقوط نکنند بعد به فکر کمالات بالاتر باشند. همین طور که دیدید تفاوت در خلقت پذیرفته است و ایجاد تفاوت، تبعیض و در نتیجه ظلم نیست ولی نتیجه اش( در ظاهر) با توجه به تحلیل شما، تبعیض آمیز به نظر می رسد. به عنوان مثال می توان گفت خدا بهشتی بودن را لازمه خلقت پیامبر قرار داده در صورتی که برای من و شما این گونه نیست. مثلا یک فرد که بهشتی نشده به خدا اعتراض می کند و می گوید ، خدا، چرا مرا در اساس خلقتم (شبیه پیامبران و نه دقیقا عین آنها) گونه ای نیافریدی که بهشت لازمه ان باشد.
توجه کنید منظور این نبود که بگویم چرا خدا همه را در یک رتبه قرار نداده ، شاید یک فرد بگوید چرا خدا مثلا کسی را معصوم آفرید ولی مرا خیر ، در صورتی که مثلا چرا برعکس این قرار نداد و مواردی شبیه اینها. ( خداوند نعوذ بالله که تاس نمی اندازد) پس:

۱ـ ملاک خداوند برای دادن یک کمال موهبتی به فردی و ندادن آن به شخصی دیگر چیست؟

۲ـ نتیجه ایجاد تفاوت( نه صرف خود تفاوت) در مخلوقات یحتمل روی جایگاه بهشتی یا دوزخی وی اثر می گذارد ، منظورم این است که این امر منتجه چگونه با عدالت خداوند سازگار است؟( فقط سازگاری را توجیه کنید)
پاسخ:
۱ـ خدا نه کسی را معصوم خلق نموده نه غیر معصوم. خدا فقط بساط وجود را گسترده است. عصمت و عدم و عصمت نیز لازمه ی ذاتی خود مراتب وجود می باشند. برای تقریب به ذهن عرض می شود: خدا فقط عدد را آفریده ، و لازمه ی ذاتی عدد بودن ، مراتب داشتن آن است ؛ و الّا عدد محقّق نمی شد ؛ و لازمه ذاتی برخی مراتب عدد ، زوجیّت یا فردیّت آنهاست. لذا چنین نیست که خدا ابتدا عدد بیافریند و بعد یکی از آنها را ۲ و دیگری را ۳ قرار دهد ؛ و سپس اوّلی را زوج و دومی را فرد بسازد. خلق مرتبه ی وجودی عدد ، عین خلق ارقام آن است ؛ و خلق ارقام نیز عین خلقت زوجیّت و فردیّت می باشد. اینکه گفته شود: خدا برخی را بهشتی یا معصوم آفرید و برخی دیگر را غیر معصوم ، مثل این است که گفته شود: خدا اوّل مربّع آفرید و سپس به آن مربّع ، چهار ضلع و چهار گوشه داد ؛ و گوشه های آن را قائمه نمود و اضلاع آن را برابر ساخت ؛ و قطر آن را چنان خلق نمود که مجذور آن قطر برابر با دو برابر مجذور ضلع آن مربّع باشد و … . متوجّهید که این پندار ، باطل است ؛ چون خلق مربّع یعنی خلق تمام این ویژگی ها. چرا که اساساً مربّع یعنی همین ویژگی ها. تمام ویژگیهای وجودی هر موجودی عین ذات او و برآمده از ذات اوست. لذا از فرض نبود صفت ذاتی یک موجود در وجود آن موجود ، فرض عدم خود آن موجود لازم می آید. فرض مربّعی که زاویه ی قائمه ندارد ، مساوی است با فرض عدم مربّع. فرض یزیدی که به اختیار خود ، امام حسین (ع) را نمی کشد ، فرض موجودی است غیر از یزید. فرض حرّی که به اختیار خود توبه نمی کند ، فرض موجودی است غیر از حرّ ؛ و فرض پیامبری که معصوم نیست ، فرض موجودی است غیر از پیامبر. و البته به قید اختیار در جملات پیشین توجّه فرمایید. فرض عدم اختیار در انسان نیز مساوی است با فرض عدم خود انسان. چون اختیار وصف ذاتی وجود انسان و بلکه وصف ذاتی اصل وجود می باشد. لذا تمام موجودات عالم مختارند.
بهشت و جهنّم نیز خود مراتبی از وجودند ؛ و در حقیقت چیزی نیستند جز ظهور باطن خود انسانهای بهشتی و جهنّمی ؛ لذا از فرض نبود اهل جهنّم ، فرض نبود خود جهنّم نیز لازم می آید.البته جهنّم را نیز مراتبی به حسب مراتب اهل جهنّم است. برخی اصل جهنّمند همچون ابلیس و نمرود و آل امیّه و … ؛ برخی دیگر در اخلاقشان اهل جهنّمند ولی در ذاتشان بهشتی اند ؛ برخی دیگر در اخلاقشان نیز بهشتی اند ولی در عملشان جهنّمی اند. دو گروه اخیر را امید نجات وجود دارد ولی گروه نخست ـ اگر چه مختارند ـ ولی در دنیا محال است ایمان بیاورند ، و در آخرت نیز تا ابد در جهنّم خواهند بود. اگر اینان را از جهنّم به بهشت برند ، دوباره به جهنّم خویش برمی گردند ؛ همانند حیوانات کثافت دوست مثل سوس و موش و … که در کاخ تمیز تاب ماندن ندارند و چاه توالت و فاضلاب را بر هر کاخی ترجیح می دهد ؛ و همانند افراد مازوخیست (خودآزار) که خود را زجر می دهند و از این زجر کشیدن لذّت می برند ؛ نیز همانند موجودات موذی خود جهنّم که جهنّم را بر بهشت ترجیح می دهند ؛ مثل مارها و عقربها و سگهای جهنّم ؛ که بهشتشان همان جهنّم است.
۲ـ خدا ملاک و معیار ندارد. هر چه از خدا صادر می شود ، لازمه ی ذات مختار اوست. ملاک داشتن در انجام امور یعنی محتاج چیزی غیر از خود بودن ، که خدا منزّه از آن است.لذا « إِنَّ رَبَّکَ فَعَّالٌ لِما یریدُ ـــ پروردگارت هر چه را بخواهد انجام مى‏دهد» (هود:۱۰۷) ؛ « إِنَّ اللَّهَ یفْعَلُ ما یرید ــــ خدا هر چه را اراده کند انجام مى‏دهد» (الحج:۱۴) ؛ و هر چه انجام دهد عین حکمت و عین عدالت و بلکه عین احسان می باشد. چون از ذات حکیم و عادل و محسن ، جز حکمت و عدل و احسان صادر نمی شود. اثبات حکمت و عدل خدا با مخلوقات ، کار عوام النّاس است. وجود محض جامع جمیع صفات کمالیّه است ؛ چرا که هر کمالی از سنخ وجود می باشد ؛ کما اینکه هر صفت نقصی از سنخ عدم است. پس فرض وجود محضی که جامع کمالات نیست ، فرض وجود محضی است که وجود محض نیست ؛ و این تناقضی است آشکار. لذا ذات وجود ، شهادت می دهد که: اوّلاً واجب الوجود است ؛ چون فرض وجودی که عدم بردار باشد ، فرضی است متناقض ؛ چرا که وجود ، نقیض عدم است ؛ پس عدم بردار نمی باشد ؛ کما اینکه عدم نیز وجود نمی پذیرد. ثانیاً وجود شهادت می دهد که تمام کمالات برای اوست. چون هر چه کمال است ، از سنخ وجود می باشد. ثالثاً خود وجود شهادت می دهد که جر من کسی معبود نیست. چون معبود آن است که همه ی کمالات را داراست و غیر وجودها (ماهیّات) با او موجودند. پس فرمود: « شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُو ـــــ الله گواهى مى‏دهد که معبودى جز او نیست‏» (آل‏عمران:۱۸) ؛ یعنی اگر بدانی که الله یعنی جامع اوصاف کمال ؛ و کمال یعنی وجود ، اقرار خواهی نمود که همه در بند وجود و بنده ی اویند ؛ و جز حضرت وجود کسی لایق مدح و پرستش نیست.
۳ـ امّا عدالت خدا.
ظلم در قاموس اکثر مردم و از جمله حضرت عالی آن است که کسی حقّی به گردن دیگری داشته باشد و آن دیگری آن حقّ را اداء نکند. آیا مخلوقات را بر خدا حقّی است که خداوند متعال با رعایت نکردن آن ظالم دانسته شود؟!! روشن است که مخلوق را بر خالق حقّی نیست. لذا در قرآن کریم خداوند متعال خود را عادل ننامید بلکه مدام تذکّر داد که خدا ظالم نیست ؛ یعنی اساساً فرض ظلم درباره ی خدا راه ندارد. فرض خدایی که امکان ظلم داشته باشد ، فرض موجودی است که خدا نیست. خدا یعنی آنکه بدهکار هیچکس نیست. پس فرض خدایی که حقّی را اداء نمی کند ، مساوی است با فرض خدایی که بدهکار می باشد ؛ و این یعنی فرض خدایی که خدا نیست.
۴ـ خدا کجا می آفریند؟
خدا یعنی وجود نامحدودی که خارج ندارد. اگر برای خدا خارجی در نظر گرفته شود ، محدود فرض شده است ؛ و موجودی که محدود باشد ، ماهیّت دارد. چون حدّ یعنی ماهیّت و نامحدود یعنی بدون ماهیّت. و آنچه ماهیّت دارد ، ممکن الوجود می باشد ؛ چرا که امکان لازمه ی ماهیّت است. پس خدا را خارج نباشد. پس موجودات خارج از خدا نتوانند بود.
از طرف دیگر ، خدا را ترکیب هم نیست. چون ترکیب نیز از اوصاف ماهیّت است ؛ و وجود محض و نامحدود را ماهیّت نیست. پس مخلوقات نمی توانند جزئی از خدا هم باشند. و البته شکّی نیست که مخلوقات عین خدا هم نیستند.
و آنچه مرکّب نبوده و جزء ندارد ؛ داخل هم نمی تواند داشته باشد. پس مخلوقات داخل خدا هم نیستند.
حال که مخلوقات نه در خارج خدایند و نه در داخل او ؛ نه غیر اویند و نه عین او و نه جزء او ؛ پس چیستند این مخلوقات و کجایند؟
وجود یکی است و فرض دومی برای آن امری است محال ؛ چون اگر وجود دومی داشته باشد ؛ آن دومی یا عین اوّلی است یا غیر آن. اگر عین اوّلی است که دومی نمی شود ؛ و اگر غیر اوست ، پس این دو باید وجه تمایزی با یکدیگر داشته باشند ؛ یعنی حدّاقلّ یکی باید چیزی داشته باشد که دیگری نداشته باشد. حال سوال می شود که: آن وجه تمایز چیست؟ آیا امر وجودی است یا عدمی؟ اگر عدمی است که عدم چیزی نیست تا ایجاد تمایز نماید ؛ و اگر وجود است ، پس تعداد وجودها سه تا می شود. پس لازم می آید که بین هر سه ، وجه تمایزی موجود باشد ؛ و آن وجوه تمایز نیز اگر وجودند ، پس تعداد وجودها به پنج می رسد ؛ و به همین نحو مدام افزایش می باید و این سلسله تا بی نهایت می رود. بنا بر این ، از فرض دو تا بودن وجود ، بی نهایت بودن وجود لازم می آید ؛ که تناقض است. چون فرض کردیم دوتاست ، و خلف فرض شد.
نتیجه اینکه: وجود یکی بیش نتواند بود. پس این کثرتها از کجا آمده اند؟
پاسخ این است که آن وجود واحد را ظهور و نمودی است ؛ و ظهور را مراتبی است ، که به تسامح ، مراتب وجودش خوانند. و مخلوقات نیستند مگر حدود عدمی همان مراتب ؛ که آنها را ماهیّات یا مظاهر یا آیات گویند. لذا مخلوقات چون سایه و چاه که بودشان همان نبودشان می باشد ، عدمهایی هستند وجودنما. لذا عارف بلخی جناب مولوی فرمود: « ما عدمهاییم هستی ها نما ـــ تو وجود مطلق و هستیّ ما ».
پس جمله ی هستی نمود حضرت پروردگار است از کنه جهنّم و پرتگاه مادّه ی اولی گرفته تا اوج مقام احدیّت ؛ همان سان که حسّ و خیال و وهم و عقل و قلب و نفس و روح و غضب و شهوت و … همگی لشکر وجودی مایند ؛ که نه عین ما هستند و نه جزء ما و نه داخل در حقیقت ما و نه خارج از حقیقت ما. با خود سخن می گوییم ؛ به خدا عتاب می کنیم ؛ از خود راضی می شود ؛ از دست خود ناخوشنود می شویم ؛ بر خود سخت می گیریم ؛ عقل خود را مدح می گوییم و نفسمان را مذمّت می کنیم و … . الله اکبر ، الله اکبر ، الله اکبر !!! « مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَف ».
عزیزا ! با سوالات پیاپی ما را کشاندید به سمتی که بگوییم آنچه را نباید می گفتیم. لکن تفسیر این امور را گمان نکنم که توانم گفتنم باشد. « مجملش گفتم نگفتم زان بیان ـــ ورنه هم اَفهام سوزد هم بیان. » ترسم که بیش از این پرده دری نمودن ، آتش غیرت حضرت حقیقه الحقایق را زبانه آورد زبان بنده و فهم مخاطب را بسوزاند. بسط کلام را باید دیار عارفان و در کتب عرفان نظری جستجو فرمایید که عمری زمان و یک قلب همّت طلب می کند.

Print Friendly, PDF & Email
No votes yet.
Please wait...

دیدگاه ها