سرخط خبرها

فلسفه تکلیف و امر و نهی در دین چیست ؟ خدا چرا انسان را آفرید تا تکلیف و امر و نهی کند؟

پرسش:
چرا خداوند انسان را از انجام کارهایی که به آنها گناه گفته می شود نهی کرده است؟ و اصلا چرا خداوند انسان را آفریده و او را از انجام برخی کارها نهی کرده؟
پاسخ:
الف ـ خدا چرا امر و نهی می کند؟

۱ـ گزاره های دین اسلام به دو بخش کلّی تقسیم می شوند ؛ گزاره های مربوط به عقل نظری و گزاره های مربوط به عقل عملی. گزاره های مربوط به عقل نظری ، گزاره هایی هستند که درباره بود و نبودها یا به عبارتی هست و نیستها بحث می کنند ، که بسیاری از آنها از راه عقل نظری و تفکر کلامی یا تعقّل فلسفی یا ذوق عرفانی قابل کشف و استدلالند ؛ مثل وجود خدا ، وحدانیت خدا ، اسماء و صفات او ، نبوّت عامّه و خاصّه ، امامت عامّه و خاصّ ، معاد و … . امّا گزاره های عقل عملی گزاره هایی هستند که کاری به بود و نبودها و واقع خارجی ندارند بلکه از بایدها و نبایدها سخن می گویند ؛ و از راه عقل عملی ادراک می شوند.
اسلام ، در حوزه هست و نیستها هیچگاه کسی را امر و نهی نمی کند ؛ چرا که اساساً این حوزه ، جای امر و نهی نیست. در این حوزه اسلام صرفاً دعوت به تعقّل و تفکر و پذیرش می کند. امّا در حوزه بایدها و نبایدها اسلام هم دعوت دارد هم امر و نهی. و امر و نهی آن فقط به مومنین نیست بلکه در مواردی عامّ بوده ، همه مردم را فرامی گیرد ؛ چرا که برخی از گزاره های عقل عملی ، گزاره هایی هستند که همه مردم آنها را ادراک می کنند ؛ برای مثال امر به راستگویی ، حفظ امانت ، تبعیت از حقیقت ، عدل و… اینها اموری هستند که عقل عملی هر انسان عاقلی آنها را ادراک می کند و به آنها امر می کند. لذا حتّی کفّار هم دروغ و خیانت و ظلم و امثال آنها را بد می دانند. البته اینجا باید توجّه داشت که ادراک عقل عملی به نحو باید و نباید است نه به صورت کشف واقع خارجی . یعنی وقتی عقل عملی حکم می کند که دروغ بد است ، گزارش از واقع خارجی نمی دهد بلکه «دروغ بد است» یعنی دروغ را نباید گفت. استدلال عقل عملی نیز همواره نتیجه باید و نباید (امر و نهی) می دهد نه نتیجه هست و نیست. بنا بر این ، امر و نهی اسلام در این بخش از ادراکات عقل عملی ، صرفاً تایید و تاکید امر و نهی عقل عملی است. امّا بایدها و نبایدهای صرفاً شرعی که عقل عملی مسقلّاً قادر به درک آنها نیست ، تنها متوجّه مومنین است ، مثل امر به نماز و روزه و امثال آنها ؛ ولی در مواردی غیر مومنین نیز به نحوی مخاطب این گونه اوامر و نواهی هستند. برای مثال اینکه باید والدین را احترام نمود قابل درک برای همه عقلا است ولی این که والدین هرچه امر کردند ــ به شرط باطل نبودن ــ باید اطاعت نمود ، چیزی نیست که عقول همه مردم بتواند آن را ادراک کند. لذا اصل این توصیه برای همه است ولی توصیه به اطاعت همه جانبه برای کسانی است که به خدا ایمان آورده و حکیم بودن او را پذیرفته اند.
بنا بر این کسانی که می گویند چرا اسلام امر و نهی می کند ؛ و به جای امر و نهی فقط بیان نمی کند؟دچار چند مغالطه اند.
اوّلاً اینها متوجّه نیستند که حساب گزاره های عقل نظری از گزاره های عقل عملی جداست .
ثانیاً متوجّه نیستند که خصوصیت ذاتی گزاره های عقل عملی ، دستوری بودن آنهاست. در ادراکات عقل عملی اصلاً واقعی وجود ندارد که از آن خبر داده شود. لذا گزاره های عقل عملی گزاره های انشائی هستند نه اخباری.
ثالثاً اینها متوجّه نیستند که اوامر و نواهی صرفاً شرعی ، بعد از قبول پاره ای پیش فرضهای عقل نظری ، متوجّه اشخاص می شوند. یعنی ابتدا باید وجود خدا ، حکیم بودن خدا ، نبوت عامّه و خاصّه و عصمت نبی اثبات شود تا نوبت به این گونه از اوامر و نواهی برسد. این گونه اوامر و نواهی خدا در قالب شریعت است نه در بیرون از آن ؛ لذا تا کسی وارد دین نشده امر و نهی صرفاً تشریعی خدا نیز متوجّه او نیست ؛ چون تا کسی یقین به درستی امر و نهی نداشته باشد ، عقلاً حقّ تبعیت از آن را ندارد. لذا خداوند متعال به کسانی که هنوز به یقین نرسیده و ایمان نیاورده اند امر و نهی تشریعی نمی کند ؛ بلکه آنها را به سوی حقایق عقل نظری و رعایت بایدها و نبایدهای عقل عملی دعوت می کند .
۲ـ باید توجه داشت که در موارد زیادی ، صیغه دعوت ، از نظر قالب ادبی با صیغه امر و نهی یکی است.لذا به صرف این که در جایی از صیغه امر یا نهی استفاده شده نمی توان آن را امر و نهی (تحکّم) معنی نمود. برای مثال خداوند متعال می فرماید: «یا أَیهَا النَّاسُ قَدْ جاءَکُمُ الرَّسُولُ بِالْحَقِّ مِنْ رَبِّکُمْ فَآمِنُوا خَیراً لَکُمْ وَ إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ کانَ اللَّهُ عَلیماً حَکیماً . ـــــــ اى مردم! پیامبر(ى که انتظارش را مى‏کشیدید،) حق را از جانب پروردگارتان آورد؛ به او ایمان بیاورید که براى شما بهتر است! و اگر کافر شوید، (به خدا زیانى نمى رسد، زیرا) آنچه در آسمانها و زمین است از آن خداست، و خداوند، دانا و حکیم است.»( النساء/۱۷۰ ) در این آیه شریفه واژه « فامنوا » صیغه امر است ؛ ولی زبان آیه شریفه ، زبان دعوت است نه زبان امر و تحکّم. در زبان عرف نیز برای دعوت از صیغه امر ، به فراوانی استفاده می شود.
۳ـ حتّی اوامر و نواهی تشریعی خداوند متعال نیز در حقیقت دعوتند نه تحکّم . امر و نهی به معنی تحکّم برای موجودی معنا دارد که نیازی داشته باشد و بخواهد با زور و امر و نهی آن نیاز را برآورده سازد. در حالی که خداوند متعال منزّه از هر نیازی است ؛ لذا هیچ نفعی از امر و نهی خود نمی برد. بنا بر این ، تمام فوائد امر و نهی او ، متوجّه خود مکلّفین است. لذا وقتی خدا به چیزی امر می کند به این معنی است که نفع شما در آن است ؛ و وقتی از چیزی نهی می کند به این معنی است که ضررشما در آن است. خداوند متعال می فرماید:« وَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ وَ لَقَدْ وَصَّینَا الَّذینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ إِیاکُمْ أَنِ اتَّقُوا اللَّهَ وَ إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ وَ کانَ اللَّهُ غَنِیا حَمیداً .ــــــــ آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است، از آن خداست. و ما به کسانى که پیش از شما، کتاب آسمانى به آنها داده شده بود، سفارش کردیم، (همچنین) به شما(نیز) سفارش مى‏کنیم که از(نافرمانى) خدا بپرهیزید! و اگر کافر شوید، (به خدا زیانى نمى‏رسد؛ زیرا) براى خداست آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است، و خداوند، بى‏نیاز و ستوده است‏.»( النساء : ۱۳۱) و ایضاً فرمود:« وَ لَقَدْ آتَینا لُقْمانَ الْحِکْمَهَ أَنِ اشْکُرْ لِلَّهِ وَ مَنْ یشْکُرْ فَإِنَّما یشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِی حَمید. ـــــــ ما به لقمان حکمت دادیم؛ (و به او گفتیم:) شکر خدا را بجاى آور. هر کس شکرگزارى کند، تنها به سود خویش شکر کرده؛ و آن کس که کفران کند، (زیانى به خدا نمى‏رساند)؛ چرا که خداوند بى‏نیاز و ستوده است.»( لقمان : ۱۲)
تهدید خداوند متعال به عذاب نیز در حقیقت خبر دادن از واقعیت است نه به معنی تحت فشار قرار دادن. جزای عمل در واقع چیزی جز خود آن عمل نیست. انسان در ابتدای خلقت خود ، یک موجود بالقوّه است ؛ لذا هر کسی به مرور زمان و با عمل خویش وجود خود را می سازد. و با همان وجود ساخته شده به دست خودش در آخرت محشور می شود ؛ و نتیجه اعمال خود را در وجود خود که عین نامه اعمال اوست مشاهده می کند. و خداوند متعال از این حقیقت به انحاء گوناگون خبر می دهد ؛ گاه در قالب نهی و گاه در قالب جمله خبری. خداوند متعال فرمود:« إِنَّ الَّذینَ یکْتُمُونَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ الْکِتابِ وَ یشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلیلاً أُولئِکَ ما یأْکُلُونَ فی‏ بُطُونِهِمْ إِلاَّ النَّار . ـــ کسانى که کتمان مى‏کنند آنچه را خدا از کتاب نازل کرده، و آن را به بهاى کمى مى‏فروشند، آنها جز آتش چیزى نمى‏خورند»( البقره : ۱۷۴) و ایضاً فرمود:« إِنَّ الَّذینَ یأْکُلُونَ أَمْوالَ الْیتامى‏ ظُلْماً إِنَّما یأْکُلُونَ فی‏ بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَیصْلَوْنَ سَعیراً . ـــ کسانى که اموال یتیمان را به ظلم و ستم مى‏خورند، (در حقیقت،) تنها آتش مى‏خورند؛ و بزودى در شعله‏هاى آتش(دوزخ) مى‏سوزند.»( النساء : ۱۰ ) و فرمود: « فَمَنْ یعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ خَیراً یرَهُ . ــ وَ مَنْ یعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ شَرًّا یرَهُ . ــــــ پس هر کس هموزن ذرّه‏اى کار خیر انجام دهد آن را مى‏بیند. و هر کس هموزن ذرّه‏اى کار بد کرده آن را مى‏بیند.»( الزلزله/ ۷ و ۸)
۴ـ بنا بر این ، اساس کار انبیاء(ع) و کتب آسمانی بر دعوت است نه بر امر و نهی ؛ لذا خداوند متعال به پیامبرش فرمود:« قُلْ هذِهِ سَبیلی‏ أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى‏ بَصیرَهٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنی‏. ـــ بگو: این راه من است ، من و پیروانم ، و با بصیرت کامل، همه مردم را به سوى خدا دعوت مى‏کنیم»( یوسف : ۱۰۸) و فرمود:« ادْعُ إِلى‏ سَبیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَهِ وَ الْمَوْعِظَهِ الْحَسَنَهِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتی‏ هِی أَحْسَن . ـــ با حکمت و اندرز نیکو ، به راه پروردگارت دعوت نما! و با آنها به روشى که نیکوتر است ، استدلال و مناظره کن! »( النحل : ۱۲۵ )
۵ـ عدّه ای که گویا خود را خیلی اهل تعقّل می دانند می گویند ما تا چیزی را با عقلمان ادراک نکنیم نمی پذیریم . لذا با این منطق سست ، زیر بار احکام الهی نمی روند و خیال می کنند پذیرش احکام الهی مثل نماز و روزه و امثال آنها تقلید کورکورانه است. در حالی که:
اوّلاً پذیرش این احکام از مجتهد جامع شرایط به معنی تقلید کورکورانه نیست بلکه به معنی تقلید از متخصص است ، که رفتاری کاملاً عقلائی است و زندگی بشر بر آن استوار است. واقعیت زندگی این است که همه نمی توانند در همه امور متخصص باشند ؛ لذا عقل به انسان حکم می کند که در اموری که تخصص ندارد از متخصص تقلید نماید. بر همین اساس است که افراد بشر به پزشک ، مهندس ، مکانیک و امثال آنها رجوع می کنند. اگر بنا بود که یک پزشک برای تمام مریضان خود مرضشان را کاملاً توضیح دهد و ترکیبات داروی آنها را بیان نماید و نحوه عملکرد آن دارو را تبیین کند ، در آن صورت باید برای هر مریضی چندین سال کلاس درس می گذاشت. یک مجتهد برای رسیدن به درجه اجتهاد ، افزون بر دروس کلاسیک ، حدّاقل پانزده سال درس حوزوی می خواند ــ البته به شرط داشتن استعداد کافی ــ و تا رسیدن به مرتبه مرجعیت باید یک عمر تمرین و ممارست داشته باشد. اگر بنا بود همه مجتهد شوند در آن صورت دیگر تخصصهایی را که جامعه به آن نیازمند است ، چه کسی باید احراز می نمود؟!
ثانیاً همانطور که قبلاً نیز گفته شد پذیرش این احکام مبتنی بر پذیرش چندین مطلب کاملاً عقلی است. اکثر افرادی که زیر بار احکام الهی نمی روند به راحتی یافته های فیزیکدانها و شیمی دانها و دیگر دانشمندان علوم تجربی را بدون هیچ دلیلی می پذیرند و خیال می کنند که این مطالب را با عقل خودشان یافته اند. در حالی که اکثر دانشجویان و بلکه اکثر اساتید دانشگاه در مسائل علمی مقلّدند. واقعاً چند نفر از این افراد در کنار شتاب دهنده های ذرّات حضور یافته و خود دست به آزمایش زده و وجود ذرّات بنیادین را به اثبات رسانده اند؟! استدلال علوم تجربی به تجربه است نه به برهان عقلی ؛ و تجربه را نمی توان در کتاب به کسی نشان داد ؛ آنچه در کتابها علوم طبیعی نوشته شده گزارش آزمایش است نه خود آن. این در حالی است که استدلال مطالب دینی همان است که در کتب نوشته شده است و نیازی به آزمایشگاه ندارد. لذا هر کسی می تواند این استدلالها را ملاحظه نماید. لکن به شرط آنکه مقدّمات لازم برای فهم آن استدلالها فراهم نموده باشد. یک انسان مومن اهل دانش اعتقادات اساسی خود را براهین قطعی عقلی برای خود اثبات می کند و آنگاه بر مبنای آنها احکام فرا عقلی را می پذیرد. ابتدا عصمت نبی را اثبات می کند و آنگاه با اعتماد به عصمت او سخن او را می پذیرد ؛ و یقین دارد که آنچه او گفته درست است.
ثالثاً بسیاری از همین احکام تقلیدی حکمتها ، علل و اسراری دارند که در جای خود بیان شده اند. بخشی از این مسائل در کتب کلامی ، برخی دیگر در کتب اخلاق و برخی نیز در کتب فلسفی و عرفانی ارائه شده لکن برای فهم این مسائل نیاز به تحصیلات خاصّی است که ممکن است سالها به طول انجامد. برای مثال علمای اسلام در طول تاریخ ، کتب زیادی با نام اسرار الصّلاه نوشته و اسرار رکعات ، حرکات ، اوقات ، مقدّمات ، احکام ، اذکار و عبارات نماز را یک به یک گفته اند. برای نمونه کافی است کتاب سرّ الصلاه حضرت امام خمینی (رحمه الله علیه) ملاحظه شود. بنا بر این چنین نیست که در احکام تقلیدی اسلام جایی برای تعقّل و تعمّق وجود نداشته باشد. لکن چنین هم نیست که هر کسی بدون داشتن اطلاعات کافی درباره اسلام و علوم اسلامی بتواند از حقایق عمقی این احکام مطلع شود. این انتظار که یک غیر مسلمان در اوّلین مواجهه با اسلام بتواند راز و رمز تمام احکام اسلام را دریابد یک انتظار غیر عقلانی و افراطی است. بلکه اگر اسلام چنین دینی بود معلوم می شد که عمقی ندارد.
رابعاً احکام تقلیدی اسلام در موارد زیادی مسائلی را پیش پای دانشمندان علوم طبیعی نیز می گذارد ؛ لکن تعداد زیادی دانشجویان و دانشمندان ما چنان مرعوب دانش غربی شده اند که به خودشان اجازه نمی دهند که موضوعات تحقیقی خود را از متون دینی اخذ نمایند. برای مثال چرا استنشاق در حال وضو مستحبّ است ؟ چرا فرموده اند آب را در سه جرعه بنوشید؟ چرا وضو گرفتن با آبی که با نور آفتاب گرم شده کراهت دارد؟ چرا ختنه در اسلام واجب شده؟ چرا قرآن کریم به صراحت از حرکت زمین به گرد خورشید سخن نگفته است ؟ آیا واقعاً زمین به گرد خورشید می چرخد؟ ( اگر حرکت خورشید به گرد مرکز کهکشان لحاظ شود جواب منفی است ) ، چرا خداوند متعال فرمود آسمان و زمین را در شش روز آفریده است ؟ و … هر کدام اینها یک مساله برای علوم طبیعی است . اگر بنا بود که اسلام راز و رمز هر حکمی را به وضوح بیان کند در آن صورت اوّلاً به جای کتابی به حجم قرآن کریم باید یک ابر کتابخانه نازل می شد . ثانیاً در آن صورت جایی برای رشد فکری بشر نمی ماند. این که در کنار قرآن و روایات ، این همه علوم گوناگون مثل فقه و اصول و رجال و درایه و فقه الحدیث و کلام و فلسفه و عرفان و … پدید آمده است خود گواه است که تمام مطالب دین قابلیت اندیشه کردن دارد. حتّی علومی مثل هندسه و جبر نیز از سر سفره دین ارتزاق نموده اند. بنیانگذار علم جبر (خوارزمی) معادلات جبری را برای حلّ مسائل فقهی تقسیم ارث و امثال آن اختراع نمود. لذا کتاب الجبر و المقابله خوارزمی در عین این که یک کتاب ریاضی است کتاب فقهی نیز هست. همینطور بحث قبله یابی و تعیین اوقات نماز و تعیین اوّل و آخر ماههای قمری باعث رشد گسترده هندسه شد. بخصوص این مسائل دینی در پیدایش هندسه کروی نقش اساسی داشتند.
۵ـ دین کامل دینی است که بتواند پاسخگوی تمام نیازهای اصلی بشر باشد. و یکی از اصلی ترین نیازهای جامعه بشری نیاز به حکومت و قانون است. و خصوصیت ذاتی قانون ، دستوری بودن آن است. لذا اینکه گفته شود اسلام هیچ امر و نهی نداشته باشد ، به این معناست که اسلام قوانین اجتماعی و حکومتی نداشته باشد. و لازمه این امر آن است که اسلام دینی ناقص باشد.
ب ـ خدا چرا انسان را آفرید؟ و چرا او را مکلّف ساخت؟
۱ـ خواستگاه این گونه سوالات ، در حقیقت این پندار عمومی بشری است که خدا نیز موجودی است مثل دیگر موجودات ؛ و بخصوص موجودی است مثل انسان. ما انسانها به خود نگاه کرده و هر چه را که کمال خود می پنداریم ، خیال می کنیم ، آن امر در خدا نیز باید وجود داشته باشد ؛ حال آنکه بسیاری از امور که ما آنها را اموری کمالی می پنداریم ، در حقیقت ، نمود نقصهای وجودی مخلوقات می باشند نه نمود کمالاتشان. برای مثال ما عقل داریم و آن را کمال انسان نسبت به حیوانات می دانیم ، لذا انتظار داریم که خدای ما نیز عقل کلّ باشد ؛ یا ما در خود حسّ عطوفت و مهربانی می یابیم و خیال می کنیم که خدا نیز به همین معنا باید مهربان و عطوف باشد ؛ همینطور ما خود را چنین می یابیم که اگر بخواهیم ، کاری را انجام می دهیم و اگر نخواهیم انجام نمی دهیم ؛ یعنی امکان فعل و ترک در ما وجود دارد که آن را اختیار می نامیم ؛ پس انتظار داریم که خدا نیز مثل ما چنین صفتی داشته باشد. منشاء انحراف از ادیان الهی و گرایش به بت پرستی نیز همین حسّ بشری است که نمونه ی بارز آن در مسیحیّت دیده می شود که عیسی مسیح را خدای مجسّم می پندارند.
پس لازم است ابتدا شناختی درست از خدا پیدا کنیم تا معلوم شود که خالقیّت به چه معناست و آیا خلق نکردن آنچه در علم خداست ، برای خدا معنی دارد یا نه؟
خدا یعنی وجود محض ، یعنی وجودی که هیچ قید و حدّی برای آن نیست ؛ امّا غیر خدا ، در حدّ ذاتشان ، نه وجودند و نه عدم ، بلکه ماهیّاتند ؛ یعنی در حدّ ذاتشان نسبت به وجود و عدم در حال تساوی هستند. برای مثال ، انسان بودن ، که یکی از ماهیّات می باشد ، نه مساوی با وجود داشتن است و نه مساوی با عدم بودن ؛ چون اگر مساوی با وجود داشتن بود همواره باید موجود می بود ؛ چرا که وجود نقیض عدم بوده ، عدم بردار نیست ؛ و اگر مساوی با معدومیّت بود در آن صورت هر گز نباید موجود می شد ؛ چرا که عدم ، نقض وجود بوده ، وجود بردار نیست. از چنین موجودی که در حدّ ذاتش نه وجود است و نه عدم و در عین حال ، هم امکان موجودشدن در ذاتش نهفه است هم امکان معدوم شدن ، تعبیر می شود به ممکن الوجود ؛ که اگر به او وجود داده شود موجود می شود و اگر به او وجود داده نشود معدوم می گردد. امّا خودِ وجود (وجود محض) ، نقیض عدم بوده ، عدم را برنمی تابد ، لذا همواره بوده ، هست و خواهد بود ؛ و فرض عدم برای آن محال است. از اینرو به حضرت وجود ، که خداوند متعال باشد ، گفته می شود واجب الوجود ؛ یعنی موجودی که عین وجود بوده عدم بردار نیست. و البته روشن است که وجود دهنده به ماهیّات نیز خود حضرت وجود است ؛ چون غیر وجود ، کسی نیست که بتواند وجود دهد. همچنین بدیهی است که خود وجود بی نیاز از وجود دهنده می باشد ؛ چرا که وجود دادن به وجود معنی ندارد ؛ وجود به چیزی داده می شود که عین وجود نباشد. لذا اگر گفته شود انسان و درخت و فرشته و … وجودند ، مجاز است ؛ پس باید گفت :انسان و درخت و فرشته و … وجود دارند. همین طور اگر گفته شود: خدا وجود دارد ، باز مجاز است ؛ چون معنی این جمله آن است که ، وجود وجود دارد ؛ در حالی باید گفت: وجود ، وجود است ؛ یعنی وجود ، خودش است.
پس خدا موجودی است که بر خلاف دیگر موجودات ، در ذات او امکان (نسبت به وجود و عدم و دیگر معانی متقابل بی اقتضاء بودن) راه ندارد. لذا نمی توان گفت: برای خدا این امکان بود که فلان انسان را خلق بکند یا خلق نکند. چون لازمه ی این سخن آن است که ذات خدا نسبت به خلقت و عدم خلقت فلان انسان بی اقتضاء باشد ؛ و آنگاه از حالت تساویِ نسبت ، خارج شده خلقت او را برگزیند. و این یعنی راه یابی امکان در ذات خدا ، که با واجب الوجود بودن او منافات دارد. پس هر چه آفریده شده و می شود به این معناست که ذات خدا اقتضاء وجود آن شیء را دارد و اگر چیزی خلق شدنی نیست به این معناست که در ذات خدا اقتضائی نسبت به آن وجود ندارد. پس هر چه خلق شده و می شود لازمه ی ذات خداست ؛ یعنی خدایی خدا ، اقتضاء وجود آن مخلوقات را دارد و فرض خلق نشدن آن موجود مساوی با فرض نبود خداست. از اینجا معلوم می شود که اختیار خدا به معنی قرار گرفتن بین دو امر (فعل و ترک) نیست ، بلکه اختیار او نیز وجوبی بوده یک طرفه می باشد ؛ برخلاف اختیار انسانی که به تبع ذات انسان ، امری ممکن الوجود بوده نسبتش به فعل و ترک یکسان است.
به تعبیر روشنتر چنین می توان گفت که ، هر آنچه در عالم خلقت پدیدار می شود ، قبل از خلقتش ، در علم خدا وجود داشته است ؛ و علم خدا عین ذات اوست. پس فرض تحقّق نداشتن یکی از موجودات عالم به این معنی است که علم خدا ـ معاذ الله ـ باطل گردد ؛ و علم خدا هم که عین ذات اوست ؛ پس فرض عدم تحقّق یکی از موجودات ، مساوی است با فرض عدم خدا ؛ که آن هم ذاتاً محال است ؛ چرا که خدا یعنی وجود محض و وجود محض عدم بردار نیست. بر همین اساس حکما فرموده اند: عالم موجود ، تنها عالم ممکن و نظام احسن است و غیر از این عالم فرض ندارد. چرا که عالم لازمه ی ذات خدا و علم اوست و فرض هر عالمی غیر از این عالم موجود ، مساوی است با فرض تغییر در ذات و علم خدا ، که ذاتاً محال است.
۲ـ خدا چرا انسان را آفرید؟
اوّلاً خدا یک موجود بیش نیافریده است و آن عالم هستی است. جدا انگاری اجزاء عالم ناشی از محدود نگری ما انسانها است و الّا کلّ عالم خلقت یک پیکر واحد بیش نیست. و این مطلبی است که تنها اولوالالباب (صاحبان خرد ناب ) به حقیقت آن نائل می شوند. « الَّذینَ یذْکُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلى‏ جُنُوبِهِمْ وَ یتَفَکَّرُونَ فی‏ خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ . ـــــــ همانها که خدا را در حال ایستاده و نشسته ، و آن گاه که بر پهلو خوابیده‏اند، یاد مى‏کنند؛ و در آفرینش آسمانها و زمین مى‏اندیشند؛ (و مى‏گویند:) بار الها! تو این را بیهوده نیافریده‏اى! منزّهى تو! ما را از عذاب آتش، نگاه دار. » (آل‏عمران:۱۹۱) اینها زمانی که شروع به تفکّر می کنند با کثرتها ( السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ) مواجه می شوند ولی آنگاه که به عمق حقیقت رسیدند می یابند که کلّ عالم ، یک پیکر بیش نیست لذا هیچگاه نمی گویند:« رَبَّنا ما خَلَقْتَ هولاء باطِلاً ــــ بار الها! تو اینها را بیهوده نیافریده‏اى.» بلکه می گویند: « رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً ـــــ بار الها! تو این را بیهوده نیافریده‏اى. »
بنا بر این ، انسان موجودی غیر از عالم نیست که خلقت او علّتی جداگانه بخواهد بلکه او نیز جزئی از این پیکر واحد است. لکن نسبت او به کلّ عالم مثل نسبت مغز است به بدن و بلکه بالاتر مثل نسبت روح است به بدن.
ثانیاً گفته شد که خدا به خاطر کمال محض بودن است که می آفریند. و کمالات خدا همانهاست که اسماء و صفات الهی گفته می شوند. و یکی از این اسماء مقدّسه ، اسم شریف « الموجود » است. لذا در ادعیّه داریم : « … یا وَاحِدُ یا أَحَدُ یا فَرْدُ یا صَمَدُ یا حَی یا مَوْجُود … » (بحارالأنوار ،ج۸۳ ،ص۳۱۴ ) و نیز آمده است « … یا حَمِیدُ یا مَجِیدُ یا مَعْبُودُ یا مَوْجُودُ … » (بحارالأنوار ، ج ۸۸ ،ص۵۱ ) از اینرو حکما و عرفا گفته اند کلّ پیکر واحد هستی ظهور اسم الموجود است ؛ و همانطور که همه ی کمالات وجودی مثل علم ، قدرت ، حیات ، خالقیّت و … مستتر در وجود و در ضمن آن هستند ، اجزاء عالم خلقت نیز مظاهر این اسمهای حضرت حق تعالی می باشند. و در این میان انسان مظهر کاملترین اسم خدا یعنی اسم جامع الله است لذا او خلیفهالله یعنی مظهر اسم الله خوانده شد که تمامی اسماء در او جمع شده اند.« وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها ـــ و همه ی اسماء را به آدم تعلیم داد جمیعاً » (البقره:۳۱) . پس اگر انسان خلق نمی شد اسم الله ظهوری نداشت ؛ و محال است که اسماء و کمالات خدا بی مظهر بمانند چرا که یکی از اسماء او « الظاهر » است که به حکم این اسم ، تمام اسماء او مظهر می طلبند. پس خدا انسان را آفرید چون الله است ؛ چون اسمی دارد که جامع جمیع اسماء می باشد و انسان ظهور این اسم جامع است.
۳ـ اگر خدا انسان را خلق نمی کرد چه می شد؟
گفته شده که خلقت اقتضاء ذات خداست ؛ لذا فرض خدایی که خلق نکند ، فرضی متناقض و خود انکارگر است. همچنین گفته شد که فرض هر گونه تغییر در عالم مساوی است با تغییر در علّت تامّه ی آن که همانا خداوند متعال باشد ؛ و این امری است ذاتاً محال. بنا بر این ، خدا از ازل مخلوق داشته و تا ابد مخلوق خواهد داشت ؛ و قیامت نیز آخر عالم فعلی ماست نه آخر اصل عالم مادّه ؛ لذا در روایات نیز تصریح شده که قبل از این عالم ، عالمها بوده و بعد از این عالم نیز عالمها خواهد بود.
۴ـ خدا چرا انسان را مکلّف قرار داد تا مورد امر و نهی قرار گیرد؟
ریشه ی تکلیف و امر و نهی ، وجود عقل و اختیار است. انسان از جهتی غرایز حیوانی دارد و از جهت دیگر ، دارای عقل و فطرت بوده ، گرایشهای فوق حیوانی دارد. لذا دو گونه کمال برای انسان مطرح است: کمالات مربوط به جنبه ی حیوانی انسان ؛ و کمالات مربوط به جنبه ی انسانی او. لذا انسان در پی آن است که به هر دو گونه کمالات خود دست یابد ؛ لکن در مواردی این دو در خلاف جهت هم قرار دارند. مثلاً اگر شخص بخواهد دنبال علم هر چه بیشتر باشد ، که کمال عقل است ، ناچار است از بسیاری از تفریحات و خوش گذرانیها ، که خواست قوّه ی شهوانی است ، دست بردارد. لذا در چنین مواقعی بین جنبه ی حیوانی و انسانی آدمی تعارض و نزاع ایجاد می شود. و اینجاست که انسان مختار ، باید یک طرف را به نفع طرف دیگر انتخاب کند. و اینجاست که خداوند با امر و نهی خود ، می خواهد انتخاب درست را به انسان گوشزد نماید. لذا در سوره الانسان ، آیه ۳ فرمود: « إِنَّا هَدَیناهُ السَّبیلَ إِمَّا شاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً ـــــ ما راه را به او نشان دادیم، خواه شاکر باشد(و پذیرا گردد) یا ناسپاسی کند»
امّا چرا خدا انسان را عاقل و مختار قرار داد؟
اختیار ، از اوصاف ذاتی وجود است. لذا محال است چیزی موجود باشد ولی اختیار نداشته باشد. پس محال بود انسان موجود شود ولی مختار نباشد. بر این اساس ، حتّی سنگ و چوب نیز به اندازه ی قوّت وجودی خودشان ، دارای اختیار می باشند. « ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ وَ هِی دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتا أَتَینا طائِعین‏ ـــــــ سپس به آفرینش آسمان پرداخت، در حالى که به صورت دود بود؛ به آن و به زمین فرمود:: بیایید، خواه از روى رغبت و اطاعت و خواه از روی بی رغبتی و اکراه! آنها گفتند: ما از روى رغبت و طاعت مى‏آییم » (فصلت:۱۱)
امّا عقل ، از اوصاف ذاتی انسان است. لذا اگر موجودی عاقل نباشد ، انسان نخواهد بود. و اگر عقل کسی بالفعل باشد ، او انسان بالفعل است و اگر عقلش بالقوّه باشد ، بالقوّه انسان است. لذا کفّار و مجانین و رشد نیافتگان ، اگرچه بالقوّه انسانند ؛ ولی بالفعل انسان نیستند.
بر این اساس ، باید دانست که انسان بودن و عاقل بودن به یک معناست. لذا معنی ندارد که بپرسیم خدا چرا انسان را عاقل قرار داد؟ چون برگشت این سوال آن است که: چرا خدا انسان را انسان آفرید؟ و خدا انسان را انسان نیافرید ؛ بلکه خدا انسان را آفرید.

Print Friendly, PDF & Email
0 0 vote
Article Rating
Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x