سرخط خبرها

خدا که مهربان است و میداندکه عده ای به جهنم میروند، پس چرا آنان را آفریده است ؟

پرسش:

خدا که مهربان است و میداندکه عده ای به جهنم میروند، پس چرا آنان را آفریده؟ و جواب این بود که:
چون آنها در حدّ ذاتشان خیریت دارند و اگر آنها را نمی آفرید بخل بر خدا لازم می آمد.هر چه خلق شده و می شود لازمه ی ذات خداست ؛ یعنی خدایی خدا ، اقتضای وجود آن مخلوقات را دارد ؛ و فرض خلق نشدن آن موجود مساوی با فرض نبود خداست.
حالا سوالم این است که:
در جواب سوال قبلی، شما صفات خدا را به گونه ای بیان کردید که من به این نتیجه رسیدم که خدا مجبور است بر اساس صفات خودش عمل کند. یعنی خدا با اینکه میداند اگر کسی را بیافرید عاقبت به جهنم میرود، بازهم او را می آفریند چون اگر این کار را نکند با صفاتش که فیض مطلق است تداخل پیش می آید. پس او را می آفریند. اما خدا در اعمال خودش بی اختیار نیست. او میتواند هر که را بخواهد ببخشد و هر که را بخواهد به اعمالش مجازات کند. ما در اسلام میگوییم اگر راستگویی باعث مرگ یک بیگناه شود آن راستگویی دیگر ارزش اخلاقی نیست و شر است پس میتوان در اینگونه مواقع دروغ گفت چون مصلحتی بالاتر از راستگویی وجود دارد.پس اگر ما میتوانیم چنین کاری کنیم پس حتما خدا که از ما به مسایل آگاهتر است هم میتواند در خلقت یک انسان که میداند با اختیار خودش به جهنم میرود به مصلحتی فراتر از ممکن الوجود بودن آن مخلوق و فیاض بودن خودش عمل کند. یعنی آن مخلوق را نیافریند.
پاسخ:
۱ـ ما نگفتیم خلقت موجودات لازمه و اقتضای صفات خداست ؛ بلکه گفتیم ، لازمه و اقتضای ذات خداست. لذا ذات خدا چنان است که با وجود آن ذات ، وجود مخلوقات الزامی است. و این یعنی علّت تامّه بودن خدا ؛ یعنی علّت العلل بودن خدا ؛ چون تنها با وجود علّت تامّه است که وجود معلول ـ با تمام مشخّصاتش ـ حتمی و اجتناب ناپذیر خواهد بود.
بر فرض هم که گفته شود: وجود مخلوقات لازمه ی صفات ذاتی خداست ، باز مشکلی پیش نمی آید ؛ چون صفات ذاتی خدا ، از حیث واقع ، عین ذات خدا هستند ؛ و تفاوت آنها تنها از جهت مفهومی است. یعنی این محدودیّت وجود ماست که موجب شده ذات واحد را از حیثیّات مختلف ، متّصف به صفات مختلف ببینیم. مثلاً ذات واحد را از آن جهت که ترکیب برنمی دارد ، احد گویند ؛ و از آن جهت که محتاج کسی نیست صمد گویند ؛ و از آن جهت که همه ی امور را او ظاهر می سازد ، نور خوانند ؛ و چون خود نور را نیز او ظاهر کرده ، منوّر النّور گفته می شود ؛ و … . پس صفات ذاتی خدا جدای از ذات چیزی نیستند تا ذات خدا را مجبور به کاری کند.
فرموده اید: « خدا مجبور است بر اساس صفات خودش عمل کند »
عرض می شود: خدا بر اساس چیزی عمل نمی کند ؛ چون غیر او چیزی نیست تا اساس و معیار فعلش قرار گیرد. هر چه غیر خدا فرض شود ، مخلوق اوست. صفات ذاتی خدا نیز عین ذات او می باشند. لذا خدا بر اساس ذات خود عمل می نماید. به تعبیر دیگر ذات بر اساس خودش عمل می کند ؛ و این یعنی بر هیچ معیاری استوار نبودن.
این مخلوق است که فعلش باید بر اساس معیار باشد ؛ یعنی باید بر اساس خواست و رضایت تکوینی یا تشریعی خدا عمل کند. امّا فرض هر معیاری برای خدا ، که عین ذات خدا نباشد ، مساوی است با فرض خدایی دیگر و بلکه فرض خدا نبودن خداست. چون با این فرض ، در حقیقت همان معیار خدا خواهد بود.
اشاعره بر این باورند که صفات خدا غیر ذات خدا هستند ؛ و خدا بر اساس صفاتش عمل می کند ؛ و می گویند: این صفات نیز مثل ذات خدا ، قدیم بالذّات می باشند. اینها اگر چه متوجّه نیستند ولی در حقیقت ذات خدا را مطیع و محتاج صفات غیر ذات او دانسته اند ؛ و این یعنی خدا دانستن صفات ، و از خدایی انداختن ذات.
بعضاً گفته می شود که: خدا بر اساس حکمت عمل می کند.
حکمت خدا نیز یا صفت فعل اوست یا صفت ذات او ؛ اگر صفت ذات اوست ، پس عین ذات است ؛ لذا عمل بر اساس حکمت ، یعنی عمل به مقتضای ذات ؛ و اگر حکمت را صفت فعل خدا بدانیم ، این صفت بعد از خلق شدن مخلوقات از مقام فعل انتزاع می شود و عین فعل خداست. پس حکمت از فعل خدا انتزاع می شود نه اینکه فعل خدا بر اساس حکمت است. لذا درست نیست که گفته شود: خدا بر اساس حکمت خلق می کند ؛ بلکه باید گفت: فعل خدا حکیمانه است ؛ یعنی فعل خدا چنان است که از آن صفت حکمت را می توان برای خدا انتزاع نمود ؛ یا فعل خدا چنان است که نشان می دهد ذات او عین حکمت است.
۲ـ وقتی گفته می شود: فلانی مجبور است فلان کار را انجام دهد ، یعنی موجود دیگری نیز وجود دارد که او را بدان کار مجبور کرده است. چون فرض موجود مجبور بدون فرض موجود مجبور کننده ، فرضی است بداهتاً باطل ؛ مثل فرض شخص مقتول بدون فرض شخص قاتل. حال کیست که بتواند خدا را بر کاری مجبور سازد؟! فوق خدا چیزی نیست تا مجبور بودن برای خدا معنا پیدا کند. لذا در مورد خدا اساساً مجبور بودن فرض معقول ندارد ؛ یعنی فرض خدایی که مجبور است ، مساوی است با فرض موجودی برتر از خدا که خدا را مجبور کرده است. حال آنکه خدا یعنی موجودی که برتر از او فرض ندارد. پس فرض خدای مجبور یعنی فرض برترین موجودی که برتر از او نیز موجودی است. تناقض بودن این فرض نیز روشن می باشد.
اکثر مردم خیال کرده اند فاعل مختار یعنی اینکه کسی انجام یا عدم انجام یک فعل برایش ممکن باشد ؛ یعنی می تواند فعلی را انجام بدهد یا انجام ندهد. حال آنکه اختیار یعنی انجام فعل خیر. اساساً محال است موجودی فعلی را که خیر او نیست انجام دهد. هر موجودی تنها فعلی را انجام می دهد که خیر اوست. اگر یک سیگاری سیگار می کشد ، برای این است که آن را موجب آرامش اعصاب می داند یا احساس می کند که به این طریق شخصیّت پیدا می کند ؛ یا می خواهد به او بچّه سوسول نگویند و … . پس او ابتدا آن را خیر خود تلقّی کرده انجام می دهد و وقتی به آن معتاد شد ترک آن را اراده نمی کند ؛ چون ترک آن موجب ناراحتی جسمی و روانی است ؛ و اینها را کسی خیر خود نمی داند. اگر کسی دنبال شهوترانی می باشد برای این است که شهوترانی کمال و خیر قوّه ی شهوت اوست ؛ اگر چه شرّ عقلش باشد.
پس کسی دنبال شرّ خود نمی رود بلکه همه طالب خیر خود می باشند ؛ چرا که شرّ امر عدمی و نقص است و هیچ موجودی نقص و عدم را طلب نمی کند ؛ آن وجود است که خواستنی است. لکن اوّلاً گاه افراد در تشخیص خیر خطا می کنند و موقع تشنگی سراب را به گمان اینکه آب است طلب می کنند. ثانیاً گاه خیر یک قوّه ، شرّ قوّه ی دیگر می شود. شکّ نیست که کسب ثروت به هر قیمت یا کسب لذّات جنسی از هر طریق ، خیر قوّه ی شهوت است ؛ امّا این خیر قوّه ی شهوت ، شرّ است برای قوّه ی عقل. نیز خیر عقل ، مثلاً دنبال علم بودن یا ایثار نمودن ، شرّ است برای قوّه ی شهوت. و چون انسان موجودی است که هم عقل دارد هم شهوت ، لذا اغلب بین خیر یک قوّه و شرّ قوّه ی دیگر قرار می گیرد و باید یکی را به نفع دیگری رها یا محدود سازد. اینجاست که اختیار انسان به صورت خاصّ ظاهر می شود. لذا می گویند انسان مختار است بین دنبال علم رفتن و دنبال شهوات رفتن. حال آنکه باید بگوییم: شهوت دنبال خیر خویش است و عقل نیز دنبال خیر خویش ؛ و این دو خیر ، گاه جمع شدنی نیستند ؛ لذا تحقّق خیر یک قوّه مساوی است با محروم شدن قوّه ی دیگر از خیر خودش. پس حاصل تزاحم دو اختیار ، یعنی اختیار قوّه شهوت و اختیار عقل یا اختیار قوّه غضب و اختیار عقل یا اختیار قوّه ی وهم و اختیار عقل است که به صورت اختیار امکانی انسان جلوه می کند ؛ و اینجاست که می گویند: انسان می تواند فلان کار را انجام بدهد یا ندهد.
امّا در ملائک که تنها عقل دارند و بلکه خودشان عقل هستند ، اختیار به این معنا راه ندارد. چون آنها همواره فعلی را انجام می دهند که خیر عقل است ؛ چون شهوتی ندارند تا اختیار شهوتشان با اختیار عقلشان در تقابل قرار گیرد. لذا ملائک با اینکه مختارند ولی معصیت برای آنها معنی ندارد. انسان معصوم نیز چون شهوت و غضب و خیال خویش را در بند عقل قرار داده ، لذا همواره دنبال خیر عقل است. خداوند متعال نیز ذات خیر و خیر محض است ؛ لذا هر چه انجام دهد ، خیر خواهد بود. پس خدا مختار است به این معنی که جز خیر از ذات او ناشی نمی شود. چون شرّ امر عدمی است ؛ و عدم چیزی نیست تا آفریده شود.
عقل هر چه کند عقلانی خواهد بود ، چون طبق ذات عقلی خویش کار انجام می دهد ؛ از شهوت نیز جز کار مناسب خودش صادر نمی شود. از خدا نیز جز خیر صادر نمی گردد. این یک اصل کلّی است که: گندم از گندم بروید جو ز جو. لذا خداوند متعال فرمود: « قُلْ کُلٌّ یعْمَلُ عَلى‏ شاکِلَتِه‏ ـــ بگو: هر کس بر اساس شاکله و ساختار وجودی خود عمل مى‏کند»(الإسراء:۸۴) ؛ از خدا ، کار خدایی سر می زند ، از شهوت کار شهوانی ، از عقل کار عقلانی ؛ از واجب الوجود ، فعل به نحو وجوبی صادر می گردد و از ممکن الوجود به نحو امکانی. پس اینکه بگویی: بر خدا ممکن است که فلان کار را انجام بدهد یا ندهد ؛ و منظورت همان امکان به معنای خاصّ باشد ، لازمه اش آن است که امکان به ذات واجب الوجود راه یابد ؛ که لازمه ی آن نیز ممکن الوجود بودن واجب الوجود خواهد بود. برخی می گویند: چطور انسان می تواند کاری بکند یا نکند ولی می گویید: در مورد خدا این سخن راه ندارد. پاسخ می دهیم: انسان ممکن الوجود است ؛ لذا امکان فعل یا ترک دارد ؛ امّا برای واجب الوجود ، امکان معنی ندارد ؛ او فعل را بالضّروه انجام می دهد. برای خدا قرار گرفتن بین دو راهی و واقع شدن در حالت تردید و گرفتار شدن به این حالت که آیا فلان کار را بکنم یا نکنم ، بی معنی است. اینها همه علامت نقص و ناشی از ممکن الوجود بودن است که به ساحت الهی راه ندارد. البته بشر گرفتار توهّمات این گونه امور را کمال می پندارد ؛ لذا خیال می کند نبود این حالت در خدا نقص است.
باید توجّه داشت که کمال بودن امری برای یک موجود ، به این معنی نیست که آن امر برای موجود دیگر نیز کمال محسوب شود. برای مثال ، شاخک داشتن ، کمال برای بسیاری از حشرات می باشد ، امّا این امر ، کمال انسان محسوب نمی شود. پس باید متوجّه بود که کمال بودن یک صفت برای انسان ، دلیل نمی شود که آن صفت ، در حقّ خداوند متعال نیز کمال باشد. امام باقر (ع) فرمودند: « کلّما میزتموه بأوهامکم فی أدق معانیه مخلوق مصنوع مثلکم مردود إلیکم و لعل النمل الصغار تتوهم أن لله تعالى زبانیتین فإن ذلک کمالها و یتوهم أن عدمها نقصان لمن لا یتصف بهما و هذا حال العقلاء فیما یصفون الله تعالى به‏ ــــــ هر آنچه که شما آن را بازشناسی می کنید در اوهام خودتان در دقیقترین معانی اش ، مخلوق و مصنوعی است مثل خودتان ؛ که به خودتان باز می گردد. چه بسا مورچه ی ریز ، خیال می کند که همانا برای خداوند متعال نیز دو تا شاخک است. چرا که شاخک داشتن کمال خودش است و خیال می کند که شاخک نداشتن نقصان است برای آنکه شاخک ندارد. حالِ عقلا نیز در توصیف خداوند متعال به همین گونه است. » (بحار الأنوار ، ج‏۶۶، ص۲۹۳)
تمام اوصاف بشری ، مثل ذات خود انسان ، مخلوق خدا بوده ، ممکن الوجودند ؛ در حالی که اوصاف ذاتی خداوند متعال ، عین ذات او بوده ، واجب الوجود می باشند. پس خداوند سبحان ، منزّه از آن است که متّصف به اوصاف مخلوقات خویش باشد. چرا که لازمه ی این امر ، ممکن الوجود شدن خداست. امیرمومنان (ع) در خطبه اوّل نهج البلاغه می فرمایند: « کَمَالُ الْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْی الصِّفَاتِ عَنْهُ لِشَهَادَهِ کُلِّ صِفَهٍ أَنَّهَا غَیرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَهِ کُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَیرُ الصِّفَهِ فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ ـــــــ کمال اخلاص ، خدا را از صفات مخلوقات جدا کردن است ، زیرا هر صفتى نشان مى‏دهد که غیر از موصوف ، و هر موصوفى گواهى مى‏دهد که غیر از صفت است. پس کسى که خدا را با صفت مخلوقات تعریف کند او را به چیزى نزدیک کرده ، و با نزدیک کردن خدا به چیزى ، او را دو تا شمرده است ( یا برای او دومی شمرده است) ؛ و آنکه دو خدا قائل شده ( یا برای خدا دومی قائل شده ) ، اجزایى براى او تصوّر نموده ؛ و کسی که براى خدا جزء قائل شود، او را نشناخته است»
۳ـ فرموده اید: «خدا با اینکه میداند اگر کسی را بیافرید عاقبت به جهنم میرود، بازهم او را می آفریند چون اگر این کار را نکند با صفاتش که فیض مطلق است تداخل پیش می آید. پس او را می آفریند. اما خدا در اعمال خودش بی اختیار نیست. او میتواند هر که را بخواهد ببخشد و هر که را بخواهد به اعمالش مجازات کند. ما در اسلام میگوییم اگر راستگویی باعث مرگ یک بیگناه شود آن راستگویی دیگر ارزش اخلاقی نیست و شر است پس میتوان در اینگونه مواقع دروغ گفت چون مصلحتی بالاتر از راستگویی وجود دارد.پس اگر ما میتوانیم چنین کاری کنیم پس حتما خدا که از ما به مسایل آگاهتر است هم میتواند در خلقت یک انسان که میداند با اختیار خودش به جهنم میرود به مصلحتی فراتر از ممکن الوجود بودن آن مخلوق و فیاض بودن خودش عمل کند. یعنی آن مخلوق را نیافریند »
الف ـ به این دو جمله توجّه فرمایید!
« خدا می داند که فلان شخص به جهنّم خواهد رفت »
« خدا می داند که فلان شخص با اختیار خویش به جهنّم خواهد رفت»
جمله ی اوّل که مثل مطلب مندرج در سوال حضرت عالی است ، جمله ای است کاملاً باطل و نادرست ؛ که متأسفانه خیلی ها آن را امری مسلّم می پندارند. اختیار از اوصاف ذاتی هر موجودی است ؛ از جمله انسان. لذا فرض مرتبه ای از وجود که مختار نباشد ، فرضی است نادرست. اختیار از اوصاف ذاتی وجود می باشد ؛ لذا هر مرتبه از وجود ، در حقیقت مرتبه ای از اختیار نیز می باشد. پس علم خدا به فعل اختیاری و عاقبت اختیاری انسان تعلّق گرفته است نه فعل و عاقبت او بدون قید اختیار. لذا از علم خدا به فعل انسان ، نه تنها جبر لازم نمی آید بلکه علم خدا مؤیّد اختیار انسان نیز می باشد.
ب ـ در این که خدا مختار است شکّ نیست ؛ لکن اختیار خدا عین ذات اوست. پس اگر اختیار را در خدا به این معنا می گیرید که ممکن است بیافریند و ممکن است نیافریند ؛ یا به تعبیر عرفی ، می تواند بیافریند و می تواند نیافریند ، امکان را به ذات خدا راه داده اید و این یعنی انکار واجب الوجود بودن خدا. خدا مختار است یعنی همواره خیر ذاتی خویش را ظاهر می سازد و محال است جز خیر از او صادر گردد. کما اینکه اختیار در دیگر موجودات نیز همین معنا را دارد ؛ لکن چون برخی موجودات مثل انسان ، دارای دو جنبه ی وجودی مخالف هستند ـ مثلاً عقل و شهوت دارند ـ لذا اختیار در آنها به صورت انتخاب یکی از دو حالت ظهور می یابد. امّا برای خدایی که هر چیزی را آفریده و قبل از خلق او اساساً راهی نیست کجا رسد دو راهی ، قرار گرفتن در حالت تردید و بین دذو راهی و انتخاب یکی از دو طرف ، معنا ندارد. کما اینکه در ملائک نیز این معنا فرض ندارد ؛ چون آنها نیز دارای دو جهت متخالف نیستند.
پس آنگونه که مورچگان برای خدا شاخک فرض می کنند ، برای خدا اختیار امکانی بشر را اثبات نکنیم. خدا مختار است امّا به آن معنا که لایق ساحت واجبی اوست. کما اینکه او عالم است امّا مثل بشر ذهن ندارد ؛ می بیند ولی نه چشم دارد و نه قوّه ی باصره ؛ می شنود ولی نه گوش دارد و نه قوّه ی سامعه. سبحان الله عمّا یصفون. اگر بشر به حال خود رها شود و دست از دامن انبیاء و ائمه(ع) بردارد ، خدا را مثل مسیحیان تبدیل می کند به یک بشر و از او پدری آسمانی می سازد ؛ یا چون برخی فرق اسلامی برای خدا اعضاء و ریش و امثال آن تصوّر می کند ؛ یا برای همسر و فرزند قائل می شود. اینها سطحی از بشر انگاری خداست ؛ و سطح دیگر آن است که صفات کمال انسان را بدون زدودن از آثار امکانی به خدا نسبت دهیم.
ج ـ خدا هر که را بخواهد می بخشد و هر که بخواهد گرفتار عمل خویش می کند ؛ امّا خواست او خواست امکانی نیست بلکه به نحو وجوبی می باشد. چون خواست خدا یا صفت ذاتی او بوده عین ذات اوست یا صفت فعل او بوده ، عین فعل اوست. اگر خواست خدا صفت ذات اوست ، پس واجب الوجود می باشد ؛ و اگر صفت فعل اوست ، چیزی جز خود فعل نیست. لذا او نظام هستی را چنان آفریده که کافر جهنّم رود و مومن بهشت ؛ و این یعنی خواست او. شریعت نیز در حقیقت بیانگر نحوه ی خواست خداست.
د ـ برای خدا مراعات مصلحت معنی ندارد. چون مصلحت یا عین ذات خداست یا مخلوق خداست ؛ اگر عین ذات خداست پس خدا به مقتضای ذات خویش خلق می کند ؛ و اگر مخلوق خداست ، لابد از خلق خود آن نیز مصلحتی است ؛ و آن مصلحت دیگر نیز مصلحتی دارد و به این ترتیب برای خلق هر چیزی باید قبلاً بی نهایت مصلحت خلق شده باشد. حقیقت این است که مصلحت به فعل خدا برمی گردد ؛ یعنی خدا به مقتضای ذات خویش می آفریند و آنگاه ما مشاهده می کنیم که هر موجودی را غایتی مشخّص است ؛ و از اینجا صفت حکیم را برای خدا انتزاع می کنیم.لذا حکیم از صفات فعل خداست ؛ و معنی ندارد که خدا بر اساس صفات افعال خود دست به خلقت بزند ؛ چون صفات افعال ، در حقیقت از فعل انتزاع می شوند و قبل از تحقّق ندارند. بلی بازگشت آنها نیز به صفتی از صفات ذاتی خداست. خلاصه ی کلام آنکه اگر خدا بخواهد طبق مصلحتی عمل کند یعنی آن مصلحت خداست و خدا تابع آن مصلحت است. چون اگر مصلحت عین ذات خدا نباشد و خدا بر اساس آن بخواهد عمل کند ، آنگاه از نبود آن مصلحت ، نبود فعل خدا نیز لازم می آید. پس آن مصلحت خارج از ذات خدا می شود علّت فعل خدا. حال آنکه محال است فعل خدا علّتی جز ذات خدا داشته باشد.
لبّ مطلب همان است که امام باقر (ع) فرمودند: « کلّما میزتموه بأوهامکم فی أدق معانیه مخلوق مصنوع مثلکم مردود إلیکم و لعل النمل الصغار تتوهم أن لله تعالى زبانیتین فإن ذلک کمالها و یتوهم أن عدمها نقصان لمن لا یتصف بهما و هذا حال العقلاء فیما یصفون الله تعالى به‏ ــــــ هر آنچه که شما آن را بازشناسی می کنید در اوهام خودتان در دقیقترین معانی اش ، مخلوق و مصنوعی است مثل خودتان ؛ که به خودتان باز می گردد. چه بسا مورچه ی ریز ، خیال می کند که همانا برای خداوند متعال نیز دو تا شاخک است. چرا که شاخک داشتن کمال خودش است و خیال می کند که شاخک نداشتن نقصان است برای آنکه شاخک ندارد. حالِ عقلا نیز در توصیف خداوند متعال به همین گونه است. » (بحار الأنوار ، ج‏۶۶، ص۲۹۳)
هـ ـ فراتر از فیّاضیّت خدا ، یعنی خدایی برتر از خدا. چون فیّاضیّت خدا عین ذات اوست. پس مصلحتی فراتر از ممکن الوجود بودن مخلوق و فیّاضیّت خدا ، چیزی نخواهد بود مگر واجب الوجودی برتر از خدا.
و ـ مطلب دیگر این که ه خلق نکردن امر عدمی و صفت نقص است ؛ لذا از ساحت قدس الهی به دور می باشد. فاعل و فعّال از اسماء الهی است ولی تارک و لافاعل و لیس بفعّال نه از اسماء الهی و نه می توانند که اسماء الهی باشند.
ز ـ مطلب آخر آنکه اگر چیزی در علم خدا موجود است ، خلق شدن آن حتمی است ؛ چون در غیر این صورت لازم می آید که علم خدا جهل شود. نیز فرض اینکه خدا می تواند چیزی را بیافریند ولی نمی آفریند مسلتزم آن است که خداوند متعال نسبت به خلق نمودن آن چیز ، بالقوّه باشد ؛ یعنی خدا بالقوّه خالق آن موجود فرضی است و بالفعل خالق آن نیست. و روشن است که خالق بافعل بودن برتر از خالق بالقوّه بودن است. لذا لازمه ی چنین فرضی ، کمال محض نبودن خداست. افزون بر این که بالقوّه بودن مستلزم مادّی بودن نیز هست.

Print Friendly, PDF & Email
Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

دیدگاه ها