نوشته های وب گاه

دلیل تفاوت در اصل خلقت چیست ؟ چرا همه در عالی ترین رتبه خلق نشدند؟

پرسش:
یک کلاس قرآن میرم که استادش می گفت همه انسانها از ابتدا دارای یک ظرفیت روحی هستند و این تلاش خود انسانها هست که یکی میشه پیامبر و یکی هم میشه صدام حسین(ع) … یعنی میگه بذر وجودی همه یکسان هست … آیا واقعا این حرف درسته؟ یعنی بذر وجودی من فرزند این پدر و مادر با بذر وجودی امام حسین(ع) که فرزند دو بزرگوار هست یکی است؟ آیا من هم می تونستم بشم امام … ؟ آخه من که فرزند اون افراد نبودم و در ان شرایط نبودم … آیا این مخالف عدل خدا نیست؟ شاید اگه من فرزند امام علی(ع) و حضرت فاطمه(س) بود من هم می شدم امام سعید … این موضوع چگونه قابل توجیح هست؟
پاسخ:
این ادّعا که همه ی انسان در اصل خلقتشان یکسانند و همه ی انسانها در یک مرتبه ی وجودی خلق شده اند، اگر چه باوری است مشهور بین عوام، امّا در حقیقت هم با براهین عقلی فلسفی در تعارض است هم با متن دهها و بلکه صدها حدیث صحیح السند. چون از منظر عقلی، وجود، ذاتاً دارای مراتب می باشد، و هر موجودی نیز مرتبه ای از وجود است. لذا محال است حتّی دو موجود در اصل خلقتشان دارای مرتبه ی وجودی یکسان باشند. در احادیث اهل بیت(ع) نیز با صراحت بیان شده که وجود نوری رسول الله(ص)، اوّلین و برترین مخلوق خداست؛ بعد از آن، نور علی(ع) می باشد. در رتبه ی سوم، نور حضرت زهرا(س) و در مرتبه ی بعدی امام حسن و امام حسین(ع) و در مراتب بعدی، باقی اهل بیت(ع)؛ و بعد از ایشان، وجود نوری انبیاء(ع) به ترتیب مقاماتشان؛ و بعد از ایشان برخی از انسانها و ملائک و… .
همچنین در روایات اهل بیت(ع) با صراحت تمام بیان شده که فرزند حاصل از زنا، ذاتاً در مراتب پایین وجود است؛ و هیچگاه به بهشت انسانهای حلال زاده داخل نمی شود؛ بلکه اگر اهل صلاح باشد ـ که به ندرت چنین می شود ـ در بهشتی غیر از بهشت انسانهای حلال زاده مستقرّ می شود که مادون بهشت افراد حلال زاده و مافوق جهنّم است.
همچنین چگونه این معلّم شما چنین سستی را بافته است؛ حال آنکه با چشم خود می بینیم که افرادی مادر زادی دیوانه متولّد می شوند یا عقب مانده ی ذهنی اند و حتّی نمی توانند در حدّ یک کودک ده ساله کمال وجودی کسب کنند کجا رسد که توان پیغمبر شدن داشته باشند. آیا امری به این روشنی جای انکار دارد؟!
آیا حضرت عیسی(ع) که به محض تولّد سخن می گوید و خود را پیغمبر و صاحب کتاب دارای مقام عبد اللّهی می خواند، با من و شما برابر است؟! آیا حضرت موسی(ع) که قبل از تولّدش آوازه ی نبوّتش جهان را گرفته با من و شما برابر است؟! آیا امام حسین(ع) که در روز نخست تولّدش به معراج می رود، با من و شما برابر است؟! « ما لَکُمْ کَیفَ تَحْکُمُونَ ــــ شما را چه مى‏شود؟! چگونه داورى مى‏کنید؟!» (القلم:۳۶)
حاصل بحث آنکه:
انسانها در اصل خلقتشان با هم تفاوت دارند؛ کما اینکه تک تک موجودات چنین هستند؛ و طبق براهین عقلی، هیچ موجودی در اصل خلقتش با موجود دیگر برابر نیست؛ و محال هم هست که برابر باشد.

۲ـ امّا عدل الهی
ظلم و عدل در مورد خدا از دو زاویه قابل بررسی است؛ یکی در اصل خلقت موجودات و عطای قبل از حساب ، و دیگری در حساب رسی اعمال آنها.

الف. ظلم در اصل خلقت برای خدا فرض ندارد.
اساساً در اصل خلقت، چگونه می توانید ظلم را در مورد خدا فرض نمایید؟!! اگر شما حقّی بر کسی داشته باشید و آن کس حقّ شما را اداء ننماید ، ظالم شمرده می شود. حال چگونه فرض می کنید که کسی بر خدا حقّی دارد. مخلوقات اصل وجودشان را از خدا دارند ، کجا رسد قدّ و قواره و ثروت و دست و پایشان را. اگر خدا بدهد احسان نموده و اگر ندهد بدهکار کسی نمی شود. اگر بنده ـ که بدهکار شما و بدهکار برادر شما نیستم ـ یک میلیون تومان به شما بدهم و دو میلیون تومان هم به برادر کوچکتر شما بدهم ، آیا شما حقّ اعتراض دارید؟!! یا اگر از آن یک میلیون که داده ام نصفش را بگیرم شما حقّ دارید اعتراض نمایید؟! روشن است که در هیچکدام از این حالات ، حقّ اعتراض نخواهید داشت ؛ بلکه برعکس باید تشکّر هم بکنید. امّا عجیب این است که شما در هر دو حالت ناراحت خواهید شد ؛ بخصوص در حالت دوم. بلی اگر فقط به شما صد هزار تومان می دادم خوشحال می شدید ؛ ولی وقتی به دیگری ـ که کوچکتر از شماست ـ دو میلیون بدهم و به شما یک میلیون ، دلخور می شوید و احساس می کنید که خلاف عدالتی رخ داده است.
حاصل کلام اینکه اساساً کسی در اصل خلقت و در دادن و ندادن دنیوی بر خدا حقّی ندارد تا خدا به سبب ندادن آن ظالم شمرده شود. پس آنکه مثلاً یک پا دارد ، باید آن را احسان خدا بداند و اگر دو پا دارد باز باید آن را احسان خدا شمرد. اگر دو واحد عقل دارد، به احسان خداست؛ اگر هم هزار واحد عقل دارد باز به احسان خداست. لذا اگر خدا آنچه را هم که داده پس بگیرد باز کسی حقّ اعتراض ندارد. چون چیزی را گرفته که برای خودش است.

ب. عدل جزایی خدا
خداوند متعال در امر حساب رسی آخرت با همه به صورت یکسان و به مساوات برخورد نمی کند؛ بلکه از هر کسی به تناسب رتبه ی وجودیش و امکاناتی که به او داده شده بود، حساب می کشد.
مساوات به معنی عدالت نیست ؛ بلکه مساوات گاه از مصادیق عدل است و گاه از مصادیق ظلم. برای مثال اگر پدری برای فرزند دوازده ساله اش کفش مناسبی خرید و عین همان کفش را با همان اندازه برای فرزند پنج ساله اش هم خرید ، ظلم نموده با اینکه رعایت مساوات کرده است. اگر معلّم ورزش به فرد بلند قدّی که دو متر پرش نموده بیست داد و به فرد کوتاه قدّی که صد و هشتاد سانتی متر پریده ۱۸ داد ، ظلم نموده ؛ چرا که انتظار پرش دو متری از فرد کوتاه قدّ ، انتظار نامعقولی است. پس در عدالت جزایی تناسب را باید مراعات نمود نه مساوات را. خداوند متعال نیز در پاداش دادن به افراد ، تناسب را مراعات می کند نه مساوات را. لذا فرمود: « لا یکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها ــــ خداوند هیچ کس را، جز به اندازه گستره ی وجودیش تکلیف نمى‏کند.»(البقره:۲۸۶) و فرمود: « لِینْفِقْ ذُو سَعَهٍ مِنْ سَعَتِهِ وَ مَنْ قُدِرَ عَلَیهِ رِزْقُهُ فَلْینْفِقْ مِمَّا آتاهُ اللَّهُ لا یکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ ما آتاها ــــ آنان که امکانات وسیعى دارند، باید از امکانات وسیع خود انفاق کنند و آنها که تنگدستند، از آنچه که خدا به آنها داده انفاق نمایند؛ خداوند هیچ کس را جز به تناسب آنچه که به او داده تکلیف نمى‏کند»(الطلاق:۷)
آنکه فقیر است در مقابل گرسنگان تکلیف ندارد ؛ امّا اغنیا روز قیامت باید جواب دهند که چرا به گرسنگان رسیدگی نکرده اند. آنکه پا دارد مکلّف است که دنبال خیلی از امور برود ، امّا بر آنکه فلج است چنین تکلیفی نیست. آنکه هوش زیادی دارد ، تکلیف دارد که از هوشش برای پیشبرد اهداف الهی استفاده نماید ، امّا افراد کم هوش چنین وظیفه ای ندارند. پس چنین نیست که هر که در این دنیا اضافه دریافته نموده ، حقیقتاً خوشبخت باشد ؛ بلکه هر که بامش بیش برفش بیشتر.
دقّت نمایید و جدّاً دقّت نمایید که طبق منطق قرآنی ، در این دنیا هیچکس صاحب هیچ چیزی نیست ؛ باز هم تکرار می کنم، در این دنیا هیچکس صاحب هیچ چیزی نیست ، حتّی انسانها صاحب بدن خود هم نمی باشند ؛ بلکه همه ی امور دنیا صرفاً سوال امتحانی می باشند. فقیر با فقرش امتحان می دهد و ثروتمند با ثروتش. انسان سالم با سلامتی اش و انسان بیمار با بیماری اش. اگر کسی خیال کند که اشخاص حقیقتاً در دنیا صاحب چیزی شده اند، سخت گول شیطان را خوده است. در این دنیای موقّت چند ساله، ما فقط در جلسه ی امتحانیم و سوالات هر کسی نیز متناسب با ساختار وجودی خود و متناسب با امکانات داده شده به اوست. دقّت فرمایید! سوال امتحانی، فقط ح.ادث خاصّ نیستند؛ بلکه حتّی نفس کشیدن و غذا خوردن و خوابیدن ما نیز امتحان است. آنها که غیر این فکر می کنند سخت فریفته ی شیطان شده اند. امتحان نیز فقط و فقط برای ترقّی وجودی و شکوفا گشتن استعدادهای الهی در وجود انسان می باشد. اگر کسی خود را شکوفا کرد، انسان الهی محشور می شود و در غیر این صورت ، صورت اخروی او انسان الهی نخواهد نبود. ما را به خودمان سپرده و وسائل خودسازی ( تمام امور دنیا) را در اختیارمان گذاشته اند تا خود بسازیم.
پس قضاوت عجولانه نکنیم و فقط دنیا را نبینیم ؛ آن هم با نگاه غلط و شیطان زده، بلکه باید بعد از دیدن مجموع دنیا و آخرت قضاوت نمود. خدا عادل است در کلّ هستی. لذا اگر کسی هستی را خلاصه نمود در دنیای چند روزه، بدیهی است که نخواهد توانست برای عدل خدا معنایی پیدا کند. و حقیقت این است که اکثر ما انسانها چنان در سلطه ی شیطان گرفتار شده ایم که همه چیز را وارونه می بینیم. آخرت را که ابدی است در نظر نداریم ولی دنیای چند روزه در نظرمان جدّی است. حال آنکه هزاران سال در برابر ابدیت هیچ است کجا رسد هفتاد ، هشتاد سال.
« قالَ رَبِّ بِما أَغْوَیتَنی‏ لَأُزَینَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِینَّهُمْ أَجْمَعین‏ ؛ إِلاَّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصین‏ ـــ ( ابلیس)گفت: پروردگارا! چون مرا گمراه ساختى، من نیز زینت می دهم برای آنها( بنی آدم) در زمین، و همگى را گمراه خواهم ساخت، مگر بندگان مخلصت را » (الحجر: ۳۹ و ۴۰)
« زُینَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنینَ وَ الْقَناطیرِ الْمُقَنْطَرَهِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّهِ وَ الْخَیلِ الْمُسَوَّمَهِ وَ الْأَنْعامِ وَ الْحَرْثِ ذلِکَ مَتاعُ الْحَیاهِ الدُّنْیا وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ ـــ محبّت امور خواستنی ، از زنان و فرزندان و اموال هنگفت از طلا و نقره و اسبهاى ممتاز و چهارپایان و زراعت، در نظر مردم زینت داده شده است. اینها متاع زندگى پست است؛ و نزد خداست‏ سرانجام نیک» (آل‏عمران:۱۴)
« وَ إِذا مَسَّ الْإِنْسانَ الضُّرُّ دَعانا لِجَنْبِهِ أَوْ قاعِداً أَوْ قائِماً فَلَمَّا کَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ کَأَنْ لَمْ یدْعُنا إِلى‏ ضُرٍّ مَسَّهُ کَذلِکَ زُینَ لِلْمُسْرِفینَ ما کانُوا یعْمَلُون‏ ـــ هنگامى که به انسان زیانی رسد، ما را در حالى که به پهلو خوابیده، یا نشسته، یا ایستاده است، مى‏خواند؛ امّا هنگامى که ناراحتى را از او برطرف ساختیم، چنان مى‏رود که گویى هرگز ما را براى حلّ مشکلى که به او رسیده بود، نخوانده است. این گونه زینت داده شده است‏ براى اسرافکاران، اعمالشان » (یونس:۱۲)
« وَ لا تَمُدَّنَّ عَینَیکَ إِلى‏ ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَهَ الْحَیاهِ الدُّنْیا لِنَفْتِنَهُمْ فیهِ وَ رِزْقُ رَبِّکَ خَیرٌ وَ أَبْقى‏ ــــ و هرگز چشمان خود را به نعمتهاى مادّى، که به گروه‏هایى از آنان داده‏ایم، میفکن! اینها شکوفه‏هاى زندگى دنیاست؛ تا آنان را در آن بیازماییم؛ و روزى پروردگارت بهتر و پایدارتر است» (طه:۱۳۱)
حاصل کلام آنکه:
خداوند متعال با صراحت تمام به بندگانش خبر داده که دنیا جایی نیست که در آن صاحب چیزی شود. شکوفه های این دنیا در این دنیا برای کسی میوه نشده و نمی شود. چون خزان مرگ هر چه را که در دنیا داده شده خشک خواهد نمود. پس وای به حال آنها که به این متاع عاریتی دل بسته اند و سوالات امتحانی را دارایی خود شمرده اند و غافل شده اند از اینکه این سوالات پاسخ الهی می طلبند.

۳ـ تبعیض ظلم است امّا تفاوت نه.
توجّه داشته باشید که بین تفاوت و تبعیض ، فرق است. تبعیض آن است که دو موجود ، استحقاق یکسان برای دریافت کمالی داشته باشند ، ولی عطا کننده ی کمال ، به یکی زیادتر یا کمتر از استحقاقش بدهد. امّا تفاوت آن است که موجودی در اصل وجودش یا اوصاف وجودی اش با موجود دیگر اختلاف داشته باشد. برای مثال اگر یکی از دو کودک ، که هر دو استعداد درس خواندن دارند ، اجازه ی تحصیل داشته باشد و دیگری نداشته باشد ، بین آنها تبعض واقع شده است؛ امّا اینکه برخی انسانها مذکّر و برخی دیگر مؤنّث شده اند یا یک موجود، انسان و دیگری میمون و سومی درخت است ، تفاوت است نه تبعیض. و تفاوت لازمه ی وجود عالم است ، که بدون آن ، عالمی نیز وجود نخواهد داشت.
با این مقدّمه می پردازیم به تفیصل مطلب.
پرسش حضرت عالی مبتنی بر چندین پیش فرض است ؛ که چه بسا خود حضرت عالی نیز هنگام طرح سوال ملتفت آنها نبوده اید ، ولی به هر حال این پرسش ، از جهت منطقی ، بر چنین پیش فرضهایی استوار می باشد . برخی از این پیش فرضها عبارتند از:
الف ـ خدا افزون بر وجود موجودات ، صفات و کمالاتی نیز به آنها داده است.
ب ـ تربیت و انتخاب خدا چیزی غیر از خلقت اوست.
پ ـ صفات موجودات قابل انفکاک از آنهاست و هر شخصی بدون صفاتش می تواند وجود داشته باشد.
ت ـ امکان وجود دو یا چند موجود که رتبه ی وجودی یکسان یا کمالات یکسان داشته باشند ، موجود می باشد.
ث ـ عدالت الهی به این است که به همه ی موجودات یک گونه وجود و یک سنخ کمالات اعطاء نماید و الّا تبعیض می شود که از مصادیق ظلم می باشد.
امّا باید توجّه داشت که این پیش فرضها ، که در ناخود آگاه بسیاری از افراد موجود است ، از نظر حکما و براهین عقلی باطل می باشند. زیرا:
خداوند متعال وجود محض است و از وجود محض جز وجود صادر نمی شود ؛ لذا خدا تنها و تنها وجود دهنده است و بس. پس چنین نیست که خدا ابتدا کسی را بیافریند و بعد او را انسان قرار دهد و سپس خصوصیاتی مثل معصومیت یا عدالت یا … به او بدهد. خداوند متعال صرفاً فیض وجود را گسترانده و وجود ، در ذات خود دارای مراتب می باشد ؛ و خصوصیات هر مرتبه از وجود نیز لازمه ی ذات آن مرتبه می باشد. برای مثال چنین نیست که خدا ابتدا عدد چهار یا سه را خلق کند و آنگاه یکی از آنها را زوج و دیگری را فرد قرار دهد ؛ بلکه زوج بودن ، لازمه ی ذات چهار و فرد بودن لازمه ی ذات عدد سه می باشد ؛ بنا بر این خلق عدد چهار و سه همان است و زوج و فرد بودن آنها همان.
پس کار خداوند متعال این است که بساط وجود را می گستراند ؛ لکن وجود در ذات خود دارای مراتب متعدّدی است ؛ برخی مراتب آن ، انسان ، برخی دیگر گیاه و مرتبه ی دیگری حیوان است. به عبارت دیگر ، از نگاه حکیمان الهی ، ما وجودها نداریم؛ بلکه وجود، یک حقیقت دارای مراتب است که ما از مراتب گوناگون همان یک حقیقت، ماهیات گوناگونی چون انسان و گیاه و حیوان و جماد ، و امثال این امور را انتزاع می کنیم. با این بیان اجمالی ، که تفصیل آن با عنوان « تشکیک وجود » در کتب فلسفی بیان شده ، معلوم می شود که در هر مرتبه از وجود ، تنها و تنها یک فرد می باشد ؛ چون طبق براهین حکما ، که اینجا جای ذکر آنها نیست ، تشخّص (شخص بودن هر موجودی ) به مرتبه ی وجود آن است نه به ویژگیهای او مثل قدّ و رنگ و شکل و زمان و مکان و … . بلکه خود این ویژگیها نیز از لوازم تشخّص یک موجود بوده ، حکایت از رتبه ی وجودی او می کنند. (ر.ک: بدایهالحکمه ، علّامه طباطبایی ، مرحله پنجم ، فصل هشتم )
شاید این حقیقت متعالی را بتوان با مثالی آشنا روشنتر ساخت. اگر مراتب وجود را ـ به تسامح ـ مثل مراتب اعداد در نظر بگیریم ، آنگاه خواهیم دید که هر رقمی مرتبه ی خاصّی از عدد را به خود اختصاص داده و به خاطر واقع بودن در آن مرتبه ، صفات خاصّی را نیز دارا شده است ؛ و محال است عدد دیگری در جای آن عدد قرار گیرد. برای مثال ، عدد سه محال است فرد نبوده زوج باشد ؛ چون لازمه ی مرتبه ی سوم عدد ، فرد بودن آن است ؛ کما اینکه محال است عدد چهار هم زوج نبوده فرد باشد ؛ یا محال است عدد چهار ، عدد اوِّل باشد کما اینکه محال است عدد هفت ، عدد اوّل نباشد. همچنین محال است عدد سه در عین اینکه خودش خودش می باشد در جایگاه وجودی عدد چهار قرار گیرد ؛ ــ توجّه: بحث روی حقیقت این اعداد است نه علائم قراردادی آنها که در هر زبانی متفاوت می شود. ــ
به همین ترتیب در مراتب وجود نیز هر مرتبه ای خودش خودش است و محال است جای دو مرتبه از وجود عوض شود ؛ در غیر این صورت اساساً چیزی به نام عالم خلقت وجود نمی داشت ، همانگونه که اگر ممکن بود اعداد در جای یکدیگر بنشینند چیزی به نام اعداد و نظام ریاضی پدیدار نمی شد. تمام قوانین علم حساب و جبر ، با آن همه گستردگی و نظم شگفت ، ریشه در همین مراتب داشتن عدد و انحصار هر عدد به یک مرتبه ی خاصّ دارد و بس.
پس نتیجه می گیریم که پدید آمدن عالم خلقت و درست شدن نظام هستی به این است که هر موجودی از موجودات عالم ، تنها و تنها یک مرتبه ی مخصوص از وجود را به خود اختصاص دهند ، که به واسطه ی این امر ، هر موجودی صفات مخصوص به خود را نیز دارا می شود و از همین رو محال است دو موجود از هر نظر یکسان باشند. و لازمه این امر ، آن است که موجودات در رتبه ی وجودی ، تفاوت ذاتی داشته باشند. از همین جا روشن می شود که نه تنها میان انسانهای عادی و انبیاء و ائمه (ع) تفاوت مرتبه وجود دارد ، بلکه بین تک تک انسانها و بلکه بین تک تک موجودات عالم خلقت نیز ، تفاوت مرتبه حاکم است و هیچ موجودی در مرتبه ی وجودی موجود دیگر نیست ؛ تا آنجا که حتّی دو الکترون یا دو پروتون نیز در یک رتبه از وجود قرار ندارند . لکن این تفاوت مراتب تنها زمانی قابل درک می شود که فاصله ی بین موجودات زیاد باشد. برای مثال وقتی ائمه (ع) نسبت به یکدیگر سنجیده می شوند یا انبیاء با هم مقایسه می شوند یا انسانهای عادی با هم مورد قیاس قرار می گیرند یا برخی حیوانات شبیه به هم ، در قیاس با یکدیگر واقع می شوند ، تشخیص تفاوت رتبه ی وجودی آنها مشکل می شود ؛ ولی اگر انبیاء و ائمه را با افراد عادی ، یا انسانهای عادی را با افراد عقب مانده ی ذهنی ، یا افراد عقب مانده ی ذهنی را با حیوانات ، یا حیوانی مثل میمون را با پروانه یا حیوانی مثل پروانه را با گیاه یا گیاه را با جماد مقایسه کنیم ، تفاوت مراتب به وضوح و با کمک حسّ فهمیده می شود. البته این حقیقت متعالی براهین عقلی خاصّ خود را هم در فلسفه ی اسلامی دارد که این مقال را مجال بیان آن نیست ؛ در این باب فقط به همین جمله بسنده می شود ، که طبق اصالت وجود ، تشخّص موجودات به وجود آنهاست نه به ماهیات جوهری یا عرضی آنها. همچنین در روایات اهل بیت (ع) شواهدی بر این حقیقت وجود دارد که به عنوان نمونه یک مورد آن ذکر می شود.
« عَنْ شِهَابٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یقُول : لَوْ عَلِمَ النَّاسُ کَیفَ خَلَقَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى هَذَا الْخَلْقَ لَمْ یلُمْ أَحَدٌ أَحَداً- فَقُلْتُ أَصْلَحَکَ اللَّهُ فَکَیفَ ذَاکَ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى خَلَقَ أَجْزَاءً بَلَغَ بِهَا تِسْعَهً وَ أَرْبَعِینَ جُزْءاً ثُمَّ جَعَلَ الْأَجْزَاءَ أَعْشَاراً فَجَعَلَ الْجُزْءَ عَشْرَهَ أَعْشَارٍ ثُمَّ قَسَمَهُ بَینَ الْخَلْقِ فَجَعَلَ فِی رَجُلٍ عُشْرَ جُزْءٍ وَ فِی آخَرَ عُشْرَی جُزْءٍ حَتَّى بَلَغَ بِهِ جُزْءاً تَامّاً وَ فِی آخَرَ جُزْءاً وَ عُشْرَ جُزْءٍ وَ آخَرَ جُزْءاً وَ عُشْرَی جُزْءٍ وَ آخَرَ جُزْءاً وَ ثَلَاثَهَ أَعْشَارِ جُزْءٍ حَتَّى بَلَغَ بِهِ جُزْءَینِ تَامَّینِ ثُمَّ بِحِسَابِ ذَلِکَ حَتَّى بَلَغَ بِأَرْفَعِهِمْ تِسْعَهً وَ أَرْبَعِینَ جُزْءاً فَمَنْ لَمْ یجْعَلْ فِیهِ إِلَّا عُشْرَ جُزْءٍ- لَمْ یقْدِرْ عَلَى أَنْ یکُونَ مِثْلَ صَاحِبِ الْعُشْرَینِ وَ کَذَلِکَ صَاحِبُ الْعُشْرَینِ لَا یکُونُ مِثْلَ صَاحِبِ الثَّلَاثَهِ الْأَعْشَارِ وَ کَذَلِکَ مَنْ تَمَّ لَهُ جُزْءٌ لَا یقْدِرُ عَلَى أَنْ یکُونَ مِثْلَ صَاحِبِ الْجُزْءَینِ وَ لَوْ عَلِمَ النَّاسُ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ هَذَا الْخَلْقَ عَلَى هَذَا لَمْ یلُمْ أَحَدٌ أَحَدا ــــــــ شهاب گوید: شنیدم امام صادق علیه السّلام فرمود: اگر مردم می دانستند که خداى تبارک و تعالى این مخلوق را چگونه آفریده ، هیچ کس دیگرى را سرزنش نمی کرد، عرض کردم: خدا صلاحت دهد مگر چگونه بوده است؟ فرمود: همانا خداى تبارک و تعالى اجزائى آفرید و آنها را تا ۴۹ جزء رسانید، سپس هر جزئى را ده بخش کرد (تا جمعا ۴۹۰ بخش شد) آنگاه آنها را میان مخلوق پخش کرد، و به مردى یک دهم جزء داد و به دیگرى دو دهم تا به یک جزء کامل رسانید و به دیگرى یک جزء و یک دهم داد و به دیگرى یک جزء و دو دهم و به دیگرى یک جزء و سه دهم تا به دو جزء کامل رسانید، سپس به همین حساب به آنها داد تا به عالیترین شان ۴۹ جزء داد، پس کسى که تنها یک دهم جزء دارد، نمی تواند مانند دو دهم جزء دار باشد و نیز آنکه دو دهم دارد مثل صاحب سه دهم نتواند بود و نیز کسى که یک جزء کامل دارد، نمی تواند مانند داراى دو جزء باشد، و اگر مردم می دانستند که خداى عزّ و جلّ این مخلوق را بر این وضع آفریده هیچ کس دیگرى را سرزنش نمى‏کرد. »( کافی ،ج‏۲ ،ص۴۴ )
البته حضرت اینجا مطلب را با بردن در باب اعداد، به وجه کلّی بیان نموده است. چرا که مخاطب، قدرت فهم بیش از آن را نداشت. امّا آنکه حکیم است می داند، که هر کدام از آن اجزاء نیز دوباره اجزائی دارند تا بی نهایت. لذا عملاً وجود بی نهایت مرتبه دارد.
حاصل کلام اینکه عالم خلقت دو رویه دارد ، یک رویه ی ظاهری و اعتباری که آن را ماهیات یا قالبهای وجود می گویند و این همان چیزی است که اکثر مردم با آن انس دارند ؛ و رویه ی باطنی که در آن رویه ، دیگر خبری از قالبها نبوده فقط و فقط وجود است. در رویه ی ظاهری و اعتباری ، چنین به نظر می رسد که همه ی موجودات در عرض همدیگر قرار دارند و تنها صفات گوناگون آنهاست که موجب جدایی آنها از یکدیگر می شود ؛ امّا در رویه ی وجودی عالم ، هیچ موجودی در عرض موجود دیگر نیست ، بلکه همه ی موجودات در یک سلسله ی طولی قرار گرفته اند و هر موجودی یک مرتبه از این سلسله را اشغال نموده است ؛ مانند سلسله ی اعداد که هر عددی جای خاصّ خود را دارد ولی با این حال ، بین هر عدد و دیگر اعداد نیز نسبتهای ویژه ای وجود دارد. بر این اساس ، محال است که یک موجود در عین اینکه خودش خودش می باشد در مرتبه ی دیگری از وجود قرار گیرد.
بنا بر این ، اگر پاره ای از موجودات مثل گیاهان رشد و نموّ دارند و پاره ای دیگر چون جمادات فاقد این کمال می باشند ، ناشی از جایگاه وجودی آنهاست. و اگر برخی از موجودات مثل حیوانات ، افزون بر رشد و نموّ ، اراده نیز دارند ، باز به علّت برتری رتبه ی وجودی آنهاست. همچنین اینکه طایفه ای از موجودات ، افزون بر صفات پیش گفته ، دارای عقل نیز می باشند باز به خاطر رتبه ی وجودی آنهاست ؛ به همین نحو ، اینکه از بین همین عاقلها ، تعدادی دارای عصمت نیز می باشند باز حاصل رتبه ی وجودی آنهاست. پس هر چه رتبه ی وجودی موجودی قویتر باشد ، به همان اندازه از اوصاف کمال افزونتر و قوی تری برخورادار بوده ، اوصاف وجودی اش به اوصاف الهی نزدیکتر می شود ؛ و آن که در بالاترین مرتبه است خلیفهالله اعظم خواهد شد.
اینجا ممکن است چند سوال خود نمایی کنند که آنها را ذکر و در ضمن پاسخ به آنها بحث را پی می گیریم.
۱ـ چرا خداوندِ قادر متعال همه ی موجودات را در عالیترین حدّ وجود نیافریده است ؟
۲ـ اگر هر انسانی رتبه ی وجودی خاصّ خود را دارد ، پس چرا در برخی صفات مثل اختیار یا عاقل بودن با هم اشتراک دارند؟
۳ـ اگر هر انسانی رتبه ی وجودی مخصوص به خود را دارد ، پس تکامل و ترقّی وجودی چه معنایی دارد؟
۴ـ اگر هر انسانی رتبه ی وجودی خاصّ خود را دارد ، چرا همه ی انسانها یک گونه تکلیف دارند و همه باید از یک شریعت پیروی نمایند؟
۵ ـ چگونه یک رتبه از وجود هم می تواند مختار و مکلّف باشد هم معصوم از هر گناه و خطایی؟
۶ـ چگونه رتبه ی برتر وجود می تواند الگو و اسوه ی رتبه ی مادون وجود باشد؟ مگر نه این است که الگو باید از سنخ الگوگیرنده باشد؟!
۷ـ اگر کسی به خاطر رتبه ی وجودی خاصّش معصوم است ، پس عصمت برای او چه فضیلتی دارد؟
حال می پردازیم به پاسخ تک تک این پرسشها تا حقیقت مطالب پیش گفته بیشتر روشن گردد.
۱ـ چرا خداوند قادر متعال همه ی موجودات را در عالیترین حدّ وجود نیافریده است ؟
اوّلاً: گفته شد که خدا یک وجود بیش نیافریده است ؛ چرا که طبق براهین فلسفی ــ که مجال ذکرش نیست ــ از وجود واحد محض ، جز یک معلول محال است صادر شود ؛ و آن یک وجود که از خدا صادر شده ، وجود کلّ عالم هستی است ؛ لکن این وجود ، در ذات خود دارای مراتب می باشد و هر مرتبه از آن اختصاص به یک موجود خاصّ دارد. پس با نظر به اینکه مخلوق تامّ الهی در حقیقت یک پیکر واحد به نام عالم خلقت است ، اساساً سوال از تبعیض مورد ندارد.
در این نگاه ـ با اندکی تسامح ـ می توان چنین گفت که ، کلّ عالم ، مثل یک پیکر انسانی است که موجودات عالم ، اجزاء و اعضاء او هستند. بر این اساس ، گفته می شود: نبود یکی از موجودات با تمام مشخّصات منحصر به فرد خودش به معنی نقص کلّ عالم است. تک تک ما انسانها نیز از اجزاء این پیکره ی عظیم عالم هستیم ؛ لذا وجود ما هم با مشخّصات مخصوص به خودمان ، برای عالم ضروری است ؛ لکن نقش هر موجودی در عالم متفاوت با موجود دیگر است . برخی به منزله ی روح و جان عالمند ، برخی همچون قلب عالمند ، برخی دیگر بسان دست و پای عالمند و برخی نیز چون مو و ناخن عالم می باشند .از دید عرفان و حکمت متعالیه ، انسان کامل ، روح و جان عالم و فرشتگان قوای وجودی او هستند که عالم هستی را اداره می کنند و مدبّرات امرند ؛ و عالم هستی به منزله ی بدن است نسبت به روح کلّی انسان کامل که از آن تعبیر می شود به صادر اوّل. بنا بر این ، این سوال که چرا خدا همه را در عالیترین حدّ وجود نیافریده؟ مثل این است که پرسیده شود: چرا خدا تمام اعضاء بدن را مغز نکرد؟ یا چرا خدا تمام اعضاء بدن را روح نیافرید؟ روشن است که اگر خدا چنین می کرد دیگر انسانی در کار نبود. در آن صورت انسان تنها یک مغز دارای روح یا فقط صرف روح بود. پس اگر بنا بود خدا تمام اجزاء عالم را بسان هم بیافریند ، در آن صورت باید یک موجود بدون مراتب و بدون اجزاء می آفرید ؛ که در آن صورت چیزی به نام عالم خلقت نیز وجود نداشت. پس عالم بودن عالم به همین تفاوتهاست.
ثانیاً : اگر با نگاه جزء نگر نیز به عالم خلقت نگاه کنیم باز همان مشکل پیش گفته ظهور خواهد کرد. یعنی اگر بنا بود که خدا تک تک موجودات را در یک سطح وجودی بیافریند در آن صورت دیگری عالمی آفریده نمی شد بلکه تنها باید یک موجود می آفرید و آن یک موجود ، وجود پیامبر اکرم (ص) بود . چون اگر بنا بود همه در عالیترین حدّ وجودی باشند ، پس باید همه از هر جهت عین پیامبر (ص) می بودند و لازمه ی این امر آن است که همه ی موجودات بر هم منطبق شده و یک وجود شوند. همانگونه که اگر بنا بود خدا همه ی اعداد را در یک رتبه قرار دهد در آن صورت دیگر عددی وجود نداشت ؛ چون عدد بودن عدد به این است که کثرت داشته باشد ؛ و کثرت زمانی حاصل می شود که تفاوت وجود داشته باشد.
۲ـ اگر هر انسانی رتبه ی وجودی خاصّ خود را دارد ، پس چرا در برخی صفات مثل اختیار یا عاقل بودن با هم اشتراک دارند؟
باید توجّه داشت که وقتی گفته می شود هر موجودی تنها یک مرتبه از وجود را اشغال کرده ، به این معنی نیست که مثلاً مرتبه ی دهم وجود ، فاقد کمالات مرتبه ی نهم می باشد ؛ بلکه هر مرتبه از وجود ، کمالات تمام مراتب پایین تر از خود را داراست ولی از نقایص آن منزّه می باشد. لذا گیاه تمام کمالات وجودی جمادات را دارا بوده ، افزون بر آنها دارای حیات و رشد و نموّ و تولید مثل نیز می باشد. حیوان نیز در عین داشتن کمالات جمادات و گیاهان ، دارای کمالی به نام حرکت ارادی و شعور و احساس می باشد. همچنین انسان ، همه ی کمالات موجودات مادون خود را داراست ولی افزون بر آنها از نفس عاقله نیز برخوردار است ؛ و تفاوت اساسی افراد انسانی در شدّت و ضعف و نحوه ی ظهور همین نفس عاقله می باشد. به عبارت دیگر ، نفس عاقله و ناطقه ی انسانی مرتبه ای از وجود است که خود دارای مراتب فراوانی است و هر کسی در مرتبه ای از آن مستقرّ می باشد. امّا انبیاء و ائمه (ع) تمام کمالات جمادات و گیاهان و حیوانات و انسانها را دارا بوده ، افزون بر آنها دارای نفس قدسیه نیز می باشند ، که به واسطه ی آن دارای مقام عصمت بوده نائل به دریافت وحی یا الهام الهی می شوند. و البته نفس قدسیه نیز مراتبی دارد که تفاوت مقام انبیاء ناشی از آن می باشد. « مفضل بن عمر گوید: از امام صادق علیه السلام پرسیدم راجع به علم امام علیه السلام به آنچه که در اطراف زمین است، با اینکه خودش در میان اتاقى‏ نشسته و پرده‏اش انداخته است. فرمود: اى مفضل! خداى تبارک و تعالى در پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله پنج روح قرار داد: روح حیات که با آن بجنبد و راه رود ؛ روح قوه که با آن قیام و کوشش کند ؛ روح شهوت که با آن بخورد و بیاشامد و با زنان حلال خود نزدیکى کند ؛ روح ایمان که با آن ایمان آورد و عدالت ورزد ؛ روح القدس که با آن بار نبوت را بر دارد. چون پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله وفات کند، روح القدس از او به امام منتقل شود و روح القدس خواب و غفلت و یاوه‏گرى و تکبّر ندارد ولی چهار روح دیگر خواب و غفلت و تکبر و یاوه‏گرى دارند و به وسیله روح القدس همه چیز درک مى‏شود.» (الکافی، ج‏۱، ص۲۷۲)
پس انبیاء و ائمه (ع) به واسطه ی مرتبه ی خاصّ خودشان که روح القدس است ، عصمت و علم غیب داشتند و به واسطه چهار روح دیگر ، با دیگران در صفات بشری شریک بودند. لذا فرمودند: « إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یوحى‏ إِلَی‏ ـــــ غیر از این نیست که من هم بشرى هستم مثل شما که به من وحى مى‏شود.» (الکهف:۱۱۰) یعنی در مراتب بشری با شما شریک ، ولی در مرتبه ی نبوّت از شما متمایزم.
پس هر آنچه از صفات کمال در جماد و گیاه و حیوان است ، در انسان نیز وجود خواهد داشت و هر آنچه از کمالان در این چهار گروه باشد ، در انبیاء نیز خواهد بود. پس انبیاء عاقلند همچون انسانها و اراده دارند مانند جنبندگان و اختیار دارند مانند همه ی موجودات عالم. چرا که در منطق قرآن کریم تمام خلائق ، حتّی جمادات هم ، مختارند. « ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ وَ هِی دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتا أَتَینا طائِعینَ ــــــ سپس به آسمان پرداخت، در حالى که به صورت دود بود؛ به آن و به زمین فرمود: بیایید خواه از روى طاعت و رغبت و خواه از روی کراهت و بی رغبتی! آن دو گفتند: ما مى‏آییم از روى طاعت و رغبت.» (فصلت:۱۱)
۳ـ اگر هر انسانی رتبه ی وجودی مخصوص به خود را دارد ، پس تکامل و ترقّی وجودی چه معنایی دارد؟
طبق حدیثی که پیشتر ذکر شد و نیز طبق آنچه از نظر حکما بیان شد ، محال است کسی بتواند فراتر از رتبه ی وجودی خویش ترقّی نماید ؛ همانگونه که محال است عدد چهار با حفظ هویت خویش در رتبه ی وجودی عدد پنج قرار گیرد. امّا باید توجّه داشت که:
اوّلاً هر انسانی دارای مراتب تمام موجودات مادون خویش ـ از جماد و گیاه و حیوان ـ نیز می باشد.
ثانیاً خودِ رتبه ی انسانی دارای مراتب فراوانی است که هر انسانی مرتبه ای از آن را اشغال می کند ؛ بنا بر این ، برای مثال اگر مرتبه ی کسی رتبه ی دهم انسانی است ، او نُه مرتبه ی زیرین خود را هم خواهد داشت.
ثالثاً باید دانست که انسان در بدو خلقت دنیایی خویش ، تمام مراتب خود را به صورت بالفعل دارا نیست ؛ انسان ابتدا مادّه ای غذایی در بدن والدین خود بوده جماد است ، سپس تبدیل به نطفه شده صورت گیاهی می یابد و به مرور ترقّی وجودی یافته به مرحله ی حیات حیوانی می رسد و به تدریج با بالفعل نمودن قوای عقلی خود به وادی انسانی قدم می گذارد و مراتب انسانی خود را طی می کند ؛ لکن هر کسی در این سیر انسانی ، که همراه با اختیار می باشد ، تنها تا سقف مرتبه ی وجودی خود می تواند صعود نماید ؛ و فراتر از آن را نه ادراک می کند و نه می تواند به آن صعود نماید. البته باید توجّه داشت که اگر شخصی به اوج مرتبه ی وجودی خود برسد در حدّ خود انسان کامل ، خلیفهالله و معصوم خواهد بود. چرا که حدّ اقلّ سقف صعود انسانی ، مرتبه فرشتگان می باشد ؛ و البته برخی فراتر از فرشتگان نیز راه داشته ، سیر اسمائی دارند.
بر این اساس آنکه در رتبه ی پایین وجود قرار دارد ، محال است کمال وجودی رتبه ی برتر از خود را دریابد. و آنکه چیزی را درک نمی کند محال است بتواند آن را طلب نماید ؛ چون طلب وقتی معنی دارد که انسان بداند چه چیزی را طلب می کند. این حقیقتی است که خود اهل بیت (ع) نیز به انحاء گوناگون بر آن صحّه گذاشته حقیقت وجودی خود را برتر از ادراک مردمان دانسته اند. بر این مبنا ، برای افراد عادی محال است مقام امیرالمومنین (ع) و دیگر ائمه و انبیاء را ادراک و آن را طلب نمایند. پس آنچه ما از این وجودات مقدّسه ادراک و آن را طلب می کنیم ، در حقیقت ، مرتبه ی حقیقی خودمان است که بالقوّه آن را دارا ولی بالفعل فاقد آن هستیم. از این جهت است که انسان کامل ، اسوه و غایت همگان است ؛ چون او مرتبه ی عالی همگان را داراست و هر که به نهایت درجه ی وجود خود برسد به اندازه ی سعه ی وجودی خود با انسان کامل متّحد می شود. لذا فرمودند: « سلمانُ مِنّا اهل البیت ـــ سلمان از ما اهل بیت است». پس اگر ما توان آن را داریم که درجاتی از عصمت ائمه (ع) را ادراک نماییم ، این بدان معناست که در رتبه ی وجودی ما چنان حقیقتی تعبیه شده است و ما باید بدان برسیم ؛ و اگر اینجا نشد در عالمی دیگر بدان دست خواهیم یافت ؛ و البته اگر کسی قادر به ادراک چنان مرتبه ای از وجود نیست روشن است که در هیچ عالمی نیز بدان نخواهد رسید ، همانگونه که بسیاری از موجودات عالم ، همچون جمادات و گیاهان و حیوانات از درک این حقایق محرومند.
۴ـ اگر هر انسانی رتبه ی وجودی خاصّ خود را دارد ، چرا همه ی انسانها یک گونه تکلیف دارند و همه باید از یک شریعت پیروی نمایند؟
قرآن کریم و شریعت الهی در حقیقت ظهور تدوینی وجود انسان کامل می باشد ؛ به تعبیر دیگر ، دین الهی ، نقشه ی وجودی خلیفهالله فی الارض است. و پیشتر گفته شد که انسان کامل ، کمالات وجودی تک تک موجودات را داراست. بنا بر این ، نقشه ی وجودی تک تک مراتب انسانی نیز در قرآن کریم و دین الهی موجود است. لذا قرآن کریم و دین الهی نیز ، در ذات خود دارای مراتب بوده ، به تعداد رتبه ی انسانها باطن دارد. پس اگر چه همه ی انسانها مکلّف به یک دین و یک کتاب هستند ولی چنین نیست که همگان مکلّف به تمام مراتب دین نیز باشند ؛ بلکه هر کسی مکلّف به آن مرتبه ی مخصوص به خود می باشد. لذا خداوند متعال فرمود: « وَ لا نُکَلِّفُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها وَ لَدَینا کِتابٌ ینْطِقُ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لا یظْلَمُون ـــــ و ما هیچ کس را مکلّف نمی کنیم مگر به اندازه وسع و گنجایش او ؛ و نزد ما کتابى است که به حق سخن مى‏گوید؛ و به آنان هیچ ستمى نمى‏شود.» (المؤمنون:۶۲) ؛ یعنی خدا بسته به سعه ی وجودی هر شخصی از او تکلیف مطالبه می کند. به تعبیر دیگر خدا از هر کسی می خواهد که تا سقف وجودی خود صعود نماید و الّا مغبون و زیانکار خواهد بود.
۵ ـ چگونه یک رتبه از وجود هم می تواند مختار و مکلّف باشد هم معصوم از هر گناه و خطایی؟
پیشتر گفته شد که اوصاف خاصّ وجود مثل اختیار و علم و حیات منحصر به مرتبه ی خاصّی از وجود نیستند ، بلکه در تمام مراتب وجود ، ظهور دارند. این منطق قرآن کریم و نظرگاه حکمای الهی است ؛ لذا در آیات الهی ، به وضوح تمام ، اشاراتی بر علم داشتن ، مختار بودن و حی بودن موجودات به ظاهر بی جان شده است. پس این اوصاف در تمام مراتب وجود ، از خداوند متعال گرفته تا پایین ترین مراتب وجود ، سریان دارند. لکن این اوصاف در هر موجودی به اندازه ی مرتبه ی وجودی همان موجود بوده و ظهوراتی متناسب با همان مرتبه دارند. البته باید توجّه داشت که افراد عادی ـ که قادر به شهود وجود نیستند ـ خودِ این اوصاف را در موجودات مشاهده نمی کنند ، بلکه علائم آن را رصد می نمایند. ما در جمادات هیچ علامتی از زنده بودن ، اختیار داشتن و علم و شعور نمی یابیم ؛ و اگر قرآن کریم و اهل بصیرت ، به وجود چنین اوصافی در جمادات گواهی نمی دادند و براهین عقلی آنها را اثبات نمی کردند ما راهی برای فهم آن نداشتیم. امّا در گیاهان علائم حیات را تا حدودی می توان دریافت ، امّا علائم شعور و اختیار آنها را بدون دقّت علمی نمی توان مشاهده نمود ؛ لکن با دقّت علمی درک می کنیم که گیاهان نیز مراتبی از ادراک را داشته و به محرّکهای بیرونی پاسخ می دهند و همچنین دیده می شود که بین نور و تاریکی یا بین خاک غنی از مواد یا خاک فقیر ، انتخاب می کنند و شاخه های خود را به سمت نور و ریشه های خود را به جهت خاک مناسب گسترش می دهند. امّا در حیوانات ، علائم حیات و علم و اختیار با وضوح بسیار بیشتری قابل درک می باشد ؛ لکن علم آنها عمدتاً علم جزئی است و درست و غلط بودن در آن چندان مطرح نیست. اختیار آنها نیز در حدّ حیوانی می باشد و به واسطه ی آن ، افعال ارادی حیوان به دو گونه ی افعال مفید و مضرّ و نیز افعال همراه با رغبت و افعال توأم با کراهت تقسیم می شود ؛ ولی هیچگاه افعال آنها وصف حقّ و باطل را به خود نمی گیرد. امّا در وجود بشر ، به خاطر وجود قوای حیوانی از یک سو و قوای خاصّ انسانی از سوی دیگر ،اختیار به شکلّ خاصّی ظهور کرده ، موجب می شود که افعال ارادی انسان به دو گروه حقّ و باطل تقسیم شوند ؛ و به همین سبب نیز انسان قابلیت امر و نهی و تکلیف را پیدا نموده است. علم انسان نیز در حضور عقل به صورت علم کلّی در آمده و متّصف به درست و نادرست و حقّ و باطل می شود. امّا در ملائک که فاقد قوای حیوانی بوده ، هم سنخ روح و عقل انسان می باشند ، درست و غلط و حقّ و باطل بی معنی است و تمام علم و اختیار آنها حقّ محض بوده ، منزّه از باطل می باشد ؛ لذا تکلیفی نیز ندارند. امّا انبیاء (ع) از آن جهت که بشرند ، هم درست و غلط در موردشان معنی دارد هم حقّ و باطل ، هم تکلیف ؛ امّا از آن جهت که نفس قدسیه ی فوق ملکی بر وجودشان حکومت می کند ، علمشان همواره حقّ و اختیارشان نیز همیشه در مسیر حقّ می باشد و محال است باطل را اختیار نمایند. امّا عملشان به دین الهی نظیر عمل افراد عادی نیست. اعمال دینی افراد عادی ـ اگر چه عارف باشند ـ یا از سر ترس از عذاب است یا به طمع ثواب آخرت یا طمع برای رسیدن به کمال مطلوب ؛ امّا انسان کامل که تمام مراتب وجودی خود را طی نموده ، نه از ترس عذاب عبادت می کند ، نه طمع بهشت یا کمال مطلوب دارد ؛ بلکه چون عبد بوده ، متّحد با تمام حقیقت دین الهی می باشد ، عبودیت خویش را ، که کمال وی است ، اظهار می نماید. لذا او همانطور که مرتبه ی خاصّی از علم و اختیار را داراست که علائم و ظهورات آن ، متفاوت با علائم و ظهورات علم و اختیار بشر عادی است ، تکلیف او نیز مرتبه ی ویژه ای از تکلیف می باشد که تفاوتهایی با مرتبه ی عادی تکلیف دارد. لکن در بعد ظاهری از نبی خاتم گرفته تا یک تازه بالغ یا تازه مسلمان ، همه باید از یک دستور العمل پیروی نمایند. پس چنین نیست که انسان کامل مختار یا مکلّف نباشد ؛ لکن اختیار او به خاطر رهیدن از بند غیر خدا ، به هیچ چیزی جز خدا تعلّق نمی گیرد و عمق تکلیف او نیز فراتر از آن است که در ادراک بشر عادی بگنجد.
امّا اینکه برخی گفته اند: اختیار یعنی امکان انجام دادن یا انجام ندادن یک فعل ؛ در حقیقت نوعی خلط بین حقیقت اختیار و علائم و ظهورات آن می باشد. به قول جناب مولوی: « این که گویی این کنم یا آن کنم ــــ خود دلیل اختیار است ای صنم .» آری ، امکان انجام دادن یا انجام ندادن یک فعل ، از علائم اختیار در رتبه ی انسانی و شاهد و دلیل وجود آن است نه حقیقت آن. اختیار از نظر حکما ، امری وجودی و از اوصاف وجود بوده در تمام هستی ساری و جاری است و مثل دیگر اوصاف عامّ وجود ، نظیر حیات و علم ، غیر قابل تعریف می باشد.
۶ـ چگونه رتبه ی برتر وجود می تواند الگو و اسوه ی رتبه ی مادون وجود باشد؟ مگر نه این است که الگو باید از سنخ الگوگیرنده باشد؟!
این که الگو باید از سنخ الگوگیرنده باشد ، درست است ؛ امّا نه به این معنی که الگو باید در رتبه ی وجودی الگوگیرنده باشد ؛ بلکه از شرائط الگو این است که باید در رتبه ی وجودی برتری نسبت به الگوگیرنده باشد تا الگو گیرنده بتواند تمام کمالات خود را ، که هنوز کسب نکرده ، در آیینه ی وجود الگوی خویش ببیند. پس اسوه ی تمام انسانها باید کسی باشد که کمالات آنها را یکجا و به نحو بالفعل داشته باشد ؛ و چنین کسی همان نبی یا امام معصوم می باشد که همه می توانند سقف صعود انسانی خودشان را در مراتب هستی ، در آیینه ی وجود او مشاهده نموده ، آن را طلب نمایند.
۷ـ اگر کسی به خاطر رتبه ی وجودی خاصّش معصوم است ، پس عصمت برای او چه فضیلتی دارد؟
برخی چنین خیال کرده اند که هر کمالی که با کسب به دست نیاید ، ارزش و فضیلت نمی باشد ؛ غافل از آنکه کمال در ذات خود فضیلت است و نحوه ی به دست آمدن آن مهمّ نیست. آیا آنکه ذاتاً زیباست با آنکه زیبا نیست ، یکسانند؟ روشن است که یکسان نیستند. زیبایی ذاتاً خواستنی است ، چه کسبی باشد و چه ذاتی. ملائک عظام ، کمالات خود را کسب نکرده اند ؛ خداوند متعال نیز کمالش را کسب نکرده است ؛ پس آیا خدا و ملائکش فضیلتی ندارند؟ انسان ذاتاً از حیوانات و گیاهان و جمادات برتر است ، پس آیا می توان گفت که انسان فضیلتی بر حیوانات و گیاهان و جمادات ندارد؟ روشن است که انسان افضل از حیوان و گیاه و جماد می باشد ، اگر چه انسانیت خود را کسب نکرده است. اساساً باید دانست که فضیلت و کمال ، دو اسم برای یک حقیقت می باشند ؛ لذا هر جا کمالی است ، فضیلت نیز حضور دارد.

Print Friendly, PDF & Email
Rating: 5.0/5. From 2 votes.
Please wait...
انتشار توسط 8 تم

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد

19 + 17 =