سرخط خبرها

منظور دقیق از تقوای الهی چیست ؟ چرا افراد باتقوا گرفتار مشکلات بیشتری هستند ؟

پرسش:
من منظور شما را از تقوا به درستی نمی دانم . اگر منظورتان رعایت حدود الهی (واجبات و محرمات) است که خوب من رعایت میکنم گرچه از سر تکلیف است و از ترس عقوبت . چون من زورم به زور خدا نمی رسد ولی نگرانی و تردید من در این است که رعایت تقوا با آن معنایی که شما مد نظرتان است ( و اابته برایم توضیح خواهید داد) چگونه میتواند به من در حل مشکلاتم کمک کند؟ اصلا همان چیزی که شما میگویید که خیلی از مومنین هم رعایت میکنند و حتی از هیچ مستحبی هم نمیگذرند گرفتار انواع مشکلات مالی اخلاقی خانوادگی و .. هستند. میشناسم کسانی را که عمریست در صف اول جماعت مسجدند و الحق و والانصاف با اخلاق و سالم و عالی هستند ولی فرزندی ناخلف دارند یا انواع مشکلات گریبانگیر آنان است و هرچه می کوشند مشکلاتشان کمتر که نمیشود هیچ که گاهی منجر به از دست رفتن حیثیت و آبرویشان می شود.
شما بفرمایید وقتی خدا با بندگان خوبش اینطور تا میکند من چه امیدی به لطف و خیر او داشته باشم
من چگونه به او اعتماد کنم و زندگی و مشکلاتم را به او بسپارم؟ گویی کار خدا اصلا حساب وکتابی ندارد ۱ به هرکس خواست حال می دهد و به هرکس هم نخواست نه . ولو اینکه عبد صالح باشد یا کافر و مشرک
پاسخ:
۱ـ فرموده اید: « اگر منظورتان رعایت حدود الهی (واجبات و محرمات) است که خوب من رعایت میکنم گرچه از سر تکلیف است و از ترس عقوبت »
اگر من به حرف شما ظاهراً گوش دهم و ظاهراً از شما تعریف کنم؛ ولی در دلم از شما متنفّر باشم و آرزو داشته باشم که سر به تنتان نباشد، و شما هم با قطع و یقین بدانید که من در دلم چنین حالتی نسبت به شما دارم، اسم آن تعریف ها و ظاهراً گوش به فرمان بودن های مرا چه می گذارید؟
شما اسم آن حالت ما هر چه می گذارید، خدا هم اسم عبادات و حمد و ستایشهای شما را همان می گذارد. حالا چه اسمی شما روی آن گونه کارها می گذارید، بماند؛ امّا هر اسمی هم بگذارید نمی توانید اسم تقوا را رویش بگذارید.
متّقی یعنی آن کسی که عاشق خداست؛ و زهر از دست خدا را بیشتر می پسندد تا عسل از دست غیر خدا را. متّقی یعنی حافظ شیرازی. دیوان حافظ را بخوانید تا ببینید متّقی چه حالی دارد. متّقی اصلاً برایش مشکلات معنی ندارد.
متّقی یعنی گوینده ی شعر زیر:
« به تیغم گر کشی دستت نگیرم ــ به تیرم گر زنی منّت پذیرم.
کمانْ ابروی ما را گو بزن تیر ــ که پیش چشم بیمارت بمیرم.»
متّقی می گوید:
« عاشقم بر لطف وبرقهرش به جِد ـ ای عجب من عاشق این هر دو ضد
ناخـوشِ او ،خـوش بُوَد درجان من ـ جان فدای یار دل رنجان من»
متّقی آن کسی است که می گوید: « غیرآن زنجیر زلف دلبرم ــ گر دو صد زنجیر آری بگسلم.»
یعنی من فقط بنده ی او در بند اویم؛ غیر بند بندگی او هر بندی را پاره نموده ام؛ یعنی در بند شکم خویشم؛ نه در بند اسم و رسم خویشم؛ نه در بند مردم هستم؛ نه در بند … .
آیا شما اینگونه ای؟!!!!!
اگر کسی حقیقتاً متّقی باشد، اصلاً خودی نمی بیند که برای آن خود، مشکلی هم ببیند. چنین کسی هر چه می بیند خوشی است؛ حاضر است در راه یار، جان دهد. حاضر است در راه یار، سر به تیغ دهد و دل به تیر. متّقی یعنی حبیب ابن مظاهر، یعنی زهیر، یعنی حرّ یعنی شهدای کربلا؛ متّقی یعنی آن حسین فهمیده؛ یعنی دکتر چمران؛ یعنی مهدی باکری؛ یعنی شهید زین الدین؛ یعنی تمام آن کسانی که تلخترین پدیده ی دنیا، یعنی مرگ را در راه یار مثل شربت عسل بر سر می کشیدند.
اینها موجودات افسانه ای داستانها نیستند؛ کسانی بوده اند مثل من و شما؛ ولی اهل تقوّا شده بودند. خیلی ها ممکن است عمری سر بر سجده بسایند؛ امّا نفهمند که سجده یعنی چه؟ سجده یعنی ای معبود من! سر در پیشگاه تو چه ارزشی دارد؛ تو بخواه تا سر در قدمهای تو افکنم. اگر در راه خدا توانستی از سر خویش بگذری، حقّ داری خود را ساجد حقیقی بدانی. رکوع یعنی چه؟ یعنی ای مولای من! من فقط نوکر تو هستم و جز برای تو کمر خم نمی کنم؛ هر باری داری بگذار تا ببرم؛ که جز بار تو هیچ باری را نمی برم؛ حتّی در برابر خواسته ی دل خودم نیز سر خم نمی کنم کجا رسد در برابر دیگران.
امام حسین(ع) با یارانش در کربلا می خواستند اینها را بیان کنند. می خواستند سجده و رکوع و قیام و قعود را تفسیر نمایند؛ تا عابدان حقیقی از کسانی که بنده ی زر و سیم و شکم و شهوت و مقام و دنیا و بهشت و … هستند باز شناخته شوند. کمترین یارانش حرّ بن یزید ریاحی بود که از فرماندهی لشکر ابن زیاد کناره گرفت و با پای خود به جمعی ملحق شد که می دانست ساهتی بیش زنده نخواهند بود.
خلاصه آنکه:
بزرگوارا! با متّقی نامیدن آنها که هنوز معنی سجده را نمی دانند، آبروی تقوا را نبر! در نهج البلاغه خطبه ی متّقین را بخوانید تا ببینید اهل تقوا چه صفاتی دارند. این خطبه در برخی نهج البلاغه ها خطبه ۱۸۴ است و در برخی دیگر، خطبه ی ۱۹۳٫
۲ـ شما در نامه ی خود تصریح نموده اید که از خدا تنفّر دارید و … .شما از نام و یاد خدا هم بیزارید؛ و این محصول دارد. خداوند متعال هم فرموده است: « وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْری فَإِنَّ لَهُ مَعیشَهً ضَنْکاً وَ نَحْشُرُهُ یوْمَ الْقِیامَهِ أَعْمى‏ ـــــ و هر کس از یاد من روى گردان شود، زندگى تنگى خواهد داشت؛ و روز قیامت، او را نابینا محشور مى‏کنیم.»)طه:۱۲۴)
نفرمود مال و منال به او نمی دهیم؛ بلکه فرمود: « زندگی اش تنگ می شود.» یعنی چه غرق در فقر و مشکلات باشد و چه غرق در ثروت و رفاه، در هر دو حال زندگی اش را جهنّم می کنیم؛ به نحوی که با هیچ چیزی نتواند آرامش درون یابد. البته خود این نیز دو حالت دارد؛ وقتی شخص رویگردان از خدا، هنوز به حدّ سقوط آزاد نرسیده است؛ خداوند متعال او را با مشکلات و مصائبی هشدار می دهد؛ امّا اگر به حدّ سقوط آزاد رسید، آنگاه او را به حال خود رها می سازد؛ و در بدترین حالت، دنیا را به کامش می کند. لذا فرمود: « وَ لا یحْسَبَنَّ الَّذینَ یبْخَلُونَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَیراً لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ سَیطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ یوْمَ الْقِیامَهِ وَ لِلَّهِ میراثُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبیر ــــ آنها که کافر شدند، نپندارند که اگر به آنان مهلت مى‏دهیم، به سودشان است! ما به آنان مهلت مى‏دهیم فقط براى اینکه بر گناهان خود بیفزایند؛ و براى آنها، عذاب خوارکننده‏اى است.» (آل‏عمران:۱۷۸)
از آن طرف خدای تعالی فرمود: « أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ ــــ آگاه باشید، تنها با یاد خدا دلها آرامش مى‏یابد.» (الرعد:۲۸) بدترین جا برای آنها که توجّه به خدا ندارند کجاست؟ روشن است؛ میدان جنگ. بی خداها در شهرها و بلکه حتّی در دامن طبیعت هم آرامش روحی ندارند کجا رسد در وسط میدان جنگ. امّا اهل تقوا حتّی در زیر باران خمپاره ها هم آرامش دارند. کسی که زیر باران خمپاره ها آرامش دارد با کدام عامل ترس آور دیگری می خواهد دلش مضطرب شود؟!!! یاران امام حسین(ع) هفتاد و دو نفر بودند؛ و دشمنانشان حدّ اقلّ هفده هزار نفر و برخی مورّخین گفته اند سی هزار نفر. امّا شگفتا، این ۷۲ نفر چنان آرامشی داشتند که حتّی از نماز خواندن در زیر باران تیرها هم هراسی به خود راه ندادند. چند نفر جلوی صف نماز ایستادند و حتّی یک نفرشان هم از جای خود فرار نکردند. امّا وقتی یکی از اینها که لب تشنه هم بودند می خواست به سمت لشکر هفده هزار نفری هجوم ببرد همگی فرار می کردند. ما اگر مشابه اینها را در هشت سال دفاع مقدّس نمی دیدیم برایمان قصّه ای باور نکردی جلوه می نمود.
خلاصه آنکه:
تنفّر از خدا، مساوی است با زندگی تنگ؛ همان گونه که عشق به خدا مساوی است با آرامش قبلی. حضرت سلیمان(ع) ثروت جهان را در اختیار داشت؛ حضرت ایّوب نیز هفت سال در اوج مصیبت بود؛ تا آنجا که حتّی یک نفر از یارانش هم با او نمادند و حتّی از شهر و خانه اش هم بیرونش نمودند. امّا حال این دو بزرگوار کاملاً یکسان بود؛ و خداوند متعال هر دو بزگوار را با یک صفت یاد نمود. فرمود: « وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَیمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ ـــ ما سلیمان را به داوود بخشیدیم؛ چه بنده ی خوبى! همانا او همواره به سوى خدا بازگشت مى‏کرد.» (ص:۳۰) و فرمود: « … إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ ـــ ما او (ایّوب) را شکیبا یافتیم؛ چه بنده خوبى! همانا او همواره به سوى خدا بازگشت مى‏کرد.» (ص:۴۴). شگفتا دو نفر دقیقاً در دو شرائط متضادّ ولی هر دو یک حالت روحی دارند. چرا؟ چون هر دو افرادی الهی اند. نه ثروت برای سلیمان(ع) ارزش دارد نه مصیبت برای ایّوب(ع) دشوار. زبان حال هر دو بزرگوار این است: « عاشقم بر لطف وبرقهرش به جِد ـ ای عجب من عاشق این هر دو ضد.»
شما تا این تنفّر را دارید از تنگی زندگی خلاص نخواهید شد. شاید به ثروت و رفاه برسید؛ امّا به آرامش روحی و روانی نخواهید رسید. و البته اگر با همین حال، به ثروت و رفاه برسید، همان دو قلم عبادتِ از سر ترس را هم ترک خواهید نمود. خداوند فعلاً بر شما ترحّم آورده که با این وضع اعتقادی دست و بالتان را بسته است. فرمود: « وَ لَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوْا فِی الْأَرْضِ وَ لکِنْ ینَزِّلُ بِقَدَرٍ ما یشاءُ إِنَّهُ بِعِبادِهِ خَبیرٌ بَصیرٌ ـــــ هر گاه خداوند روزى را براى بندگانش وسعت بخشد، در زمین طغیان و ستم مى‏کنند؛ از این رو به مقدارى که مى‏خواهد نازل مى‏کند، که نسبت به بندگانش آگاه و بیناست.» (الشورى:۲۷)
مشکل شما فقر و مشکلات نیست؛ شما اگر ثروت و رفاه هم داشته باشید، حالتان بهتر از این که هست نخواهد بود؛ بلکه تنفّرتان از خدا، صد چندان خواهد شد. فروان دیده ایم افراد ثروتمندی را که کارشان به تمسخر خدا کشیده است. فراوان دیده ایم افرادی را که تا گرفتار بودند، اهل مسجد و نماز و روزه و … بودند؛ امّا چون غنی شدند، برای خود فرعونی شدند.
نه با فقر و مشکلات، آرامش از دست می رود نه با ثروت و رفاه، آرامش می آید. کسانی را می شناسم که از گردن به پایین فلج اند، ولی چنان آرامش روحی دارند که انسان از دیدنشان بهت زده می شود؛ و کسانی را سراغ داریم که در متن ثروت و رفاه هستند ولی زندگی برایشان جهنّم است؛ تا آنجا که چاره ای خود را خودکشی می دانند؛ یا به موادّ مخدّر پناه می برند تا از فشار روحی خلاص شوند؛ امّا زهی خیال باطل. اینها غافلند که دل بی خدا، ظلمت است؛ و نور ندارد؛ اگر چه بالای سرش لوستری با صد لامپ روشن باشد. وقتی دل انسان در دستان شیطان قرار گرفت، دیگر روی آرامش را نمی بیند؛ مگر آنکه دوباره به خدا باز گردد. فرمود: «وَ مَنْ یعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیضْ لَهُ شَیطاناً فَهُوَ لَهُ قَرینٌ ـــــ و هر کس از یاد خدای رحمان روى‏گردان شود شیطان را به سراغ او می فرستیم پس همواره همراه اوست.» (الزخرف:۳۶)

۳ـ تنها راه شما برای خلاصی از مشکلات، آن است که بدانید با دشمنی و لج کردن به خدا به جایی نمی رسید. باید به این درک برسید که در این دنیا، خداوند متعال به هیچ کسی هیچ چیزی نداده و نمی دهد. اصلاً باید به این درک برسید که خدا مهربان نیست؛ بلکه رحمان و رحیم است. مهربانی، برای حیوانات و انسانها، کمال است؛ امّا برای خدا، نقص می باشد. چون ریشه در احتیاج و غریزه دارد. اگر فهم درستی از رحمان و رحیم پیدا نمودید و دانستید که خداوند متعال برای چه ما را آفریده و ما باید به دنبال چه باشیم؛ آنگاه امور جهان برایتان معنایی دیگر می یابد. در این حالت، دیدگاهتان نسبت به خدا هم عوض خواهد شد. مثل کودکی که در کودکی از پدر و مادر خودش تنفّر دارد؛ چون نمی گذارند پفک و لواشک و … بخورد؛ ولی وقتی بزرگ شد و دید که آنها پول پفک و لواشک و … را برایش سرمایه گذاری نموده اند، از والدین خود خوشنود می گردد و از اینکه در کودکی از آنها متنفّر بوده خجالت می کشد.
ـ آیا خدا مهربان است؟
«لَیسَ کَمِثْلِهِ شَی‏ء ــ چیزی همانند او نیست»
مهربانی به آن معنایی که در انسانها معنی دارد ، برای خداوند متعال صفت نقص محسوب می شود. لذا چنین صفتی را نمی توان به خدا نسبت داد. مهربانی مادرانه اوّلاً صفتی غریزی است که ریشه در ترشّح برخی هورمونهای درون ریز دارد. لذا اگر اختلالی در ترشّح این هورمونها پیدا شود ، مهربانی مادرانه نیز دچار اختلال خواهد شد. ثانیاً مهربانی مادرانه ، اگر چه در مواردی به نفع فرزند او تمام می شود ، ولی شخص مادر آن را صرفاً به نیّت نفع فرزند انجام نمی دهد ؛ بلکه نیاز خود او به محبّت ورزیدن است که وی را وادار به چنین کاری می کند. لذا اگر چنین مادری محبّت نورزد ، خودش احساس کمبود می کند. همان گونه که وقتی ما به نیازمندی کمک می کنیم ، برای این است که حسّ همنوع دوستی خود را ارضاء نماییم و الّا دچار عذاب وجدان می شویم. به تعبیر دیگر ، تمام کارهای آدمیان برای رفع نقص خودشان و کسب کمالات وجودی است ؛ و چنین کاری در مورد خدایی که کمال محض می باشد ، بی معنی است. ثالثاً مهربانی مادرانه ، اگر چه در مواردی به نفع فرزند او تمام می شود ، ولی همواره چنین نیست ؛ و برخی مادرها و بلکه اکثر مادران، برای ارضاء حسّ مادرانه ی خویش ، دست به محّبت ورزی مخرّب زده ، فرزند خود را از تربیت درست و کسب برخی کمالات ، که در سایه ی تحمّل برخی مشکلات می باشد ، محروم می سازند. در حالی که محال است خداوند رحمان و رحیم ـ نه مهربان ـ بنده ی خود را از کسب کمالات محروم سازد ؛ بلکه هر آنچه برای بنده کمال آور باشد ، خداوند متعال آن را در اختیار بشر قرار می دهد؛ حتّی بلاها و مصیبتها و جهنّم نیز نوعی وسیله ی ایجاد کمال برای برخی بندگان می باشند. دقّت شود! خدا کمال مفت نمی دهد؛ بلکه شرائط کسب کمال را برای بنده مهیّا می کند.
امّا اینکه گفته می شود: خدا مهربانتر از مادر می باشد ؛ به این معنا نیست که محبّت خدا نیز از سنخ مهر مادری است ؛ بلکه مقصود این است که خود همان غریزه ی مادرانه نیز موهبتی از جانب خداست تا مادران ، مراقب فرزندان خود باشند و آنها را از آفات محیطی حفظ نمایند. اوست که بدن مادر را چنان آفریده که هرمونهای مربوط به مهر مادری را ترشّح نماید؛ و اوست که بدن را چنان آفریده که به محض تولّد فرزند، شیر در سینه ی او ترشّح می شود. و اوست که در وجود فرزند، غریزه ی مکیدن را قرار داده ، در حالی که توان فوت کردن و تف کردن را ندارد؛ حال آنکه مکانیسم فوت کردن و تف کردن، ساده تر از مکانیسم مکیدن می باشد. همینطور در او غریزه ی گریه نهاده تا اعلام نیاز کند؛ حال آنکه توان خنده ندارد؛ در حالی که مکانسیم گریه پیچیده تر از مکانیسم خنده است.
آری مهر مادری ، یکی از ظهورات رحمت الهی است ؛ کما اینکه جهنّم و بلایا و مصائب نیز ظهوری از رحمت رحمانیّه می باشند ، چرا که رحمت رحمانیّه ، شامل رحمت رحیمیّه (رحمت خاصّ) و غضب خداوند متعال می باشد. وقتی پدری برای تشویق فرزند خود در امر تحصیل دانش ، به او جایزه می دهد ، نوعی رحمت است ؛ آنگاه هم که او را به خاطر فرار از مدرسه تنبیه می کند ، باز از سر رحمت می باشد ، اگر چه ظاهر آن غضب است. وقتی پزشکی به کودک خردسالی آمپول می زند ، از نظر خود کودک ، آن پزشک موجود بدی محسوب می شود ؛ امّا والدین او به خاطر لطفی که پزشک در حقّ فرزندشان کرده از او تشکّر می کنند. وقتی کودکی را مار گزیده است ، دوستداران او ، دست و پای او را بسته و جای نیش مار را تیغ می زنند تا زهر، وارد خون نشود. این کار از سر رحمت و عطوفت است ، امّا خود کودک متوجّه رحمت بودن آن نمی شود ؛ کما اینکه اگر بیگانه ای هم از ماجرا آگاه نباشد ، خیال می کند که به این کودک ظلم می کنند. بلاها و مصیبتها و بیماری ها نیز به منزله ی آمپول و تیغ خدا هستند که با آنها زهر صفات رذیله را از وجود انسان بیرون می کشد. خداوند متعال می فرماید: « امّا انسان، هنگامى که پروردگارش وى را مى‏آزماید، و عزیزش مى‏دارد و نعمت فراوان به او مى‏دهد، مى‏گوید: «پروردگارم مرا گرامى داشته است.» (۱۵) و امّا چون وى را مى‏آزماید و روزى‏اش را بر او تنگ مى‏گرداند، مى‏گوید: «پروردگارم مرا خوار کرده است.» (۱۶) امّا چنین نیست ، بلکه یتیم را نمى‏نوازید (۱۷) و بر خوراک (دادن‏) بینوا همدیگر را بر نمى‏انگیزید (۱۸) و میراث (ضعیفان‏) را چپاولگرانه مى‏خورید (۱۹) و مال را دوست دارید، دوست داشتنى بسیار» (سوره فجر) یعنی این امور برای آن است که این صفات رذیله از شما کنده شود یا شما را از گرفتار شدن به این صفات باز دارد. کما اینکه جهنّم نیز برای پاک ساختن انسانها از ملکات حیوانی و شیطانی است. انسانهای زشت کردار ، گرفتار اوصاف انواع حیوانات و شیاطین می باشند ؛ لذا در آخرت با صورت همان موجودات محشور می شوند و آنگاه خداوند متعال بنده ی فرمانبرداری از بندگان خود را که جهنّم نام دارد، مأمور می کند تا این صورتهای غیر انسانی را از وجود انسانهای زشت کردار پاک نماید ؛ و او به شیوه ی خود یک یک این صورتها را از وجود انسان می زداید ، همانگونه که جرّاح پلاستیک با تیغ تیز، عیب را از چهره می زداید و آتش کوره ، ناخالصی را از چهره ی سنگ طلا زدوده ، آن را تبدیل به طلای درخشان می کند. بر همین اساس بود که خداوند متعال فرمود: « کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَیرَها لِیذُوقُوا الْعَذابَ إِنَّ اللَّهَ کانَ عَزیزاً حَکیماً ـــــ هر گاه پوستهاى تنشان بریان گردد(و بسوزد)، پوستهاى دیگرى به جاى آن قرار مى‏دهیم، تا عذاب را بچشند. همانا خداوند، عزیز و حکیم است» (النساء:۵۶) اهل معرفت فرموده اند: مراد از این پوست ، همان پوسته ی غیر انسانی اهل جهنّم است که ظهور ملکات درونی آنهاست ؛ و کار جهنّم این است که این ملکات را می سوزاند تا شخص به فطرت الهی خود ، که زیر این پوسته های غیر انسانی دفن شده ، بازگردد. در این هنگام است که شخص جهنّمی خود را انسان یافته و از جهنّم نجات می بابد. لذا جهنّم برای اکثر قریب به اتّفاق مردم، ابدی نبوده وسیله ی تزکیه و طهارت است؛ و جز آنها که ذاتشان عین جهنّم شده، کسی در جهنّم نخواهد ماند. اینها خودشان جهنّم می باشند و دیگران نیز به آتش اینها می سوزند. اینها هیزم جهنّمند. « … أُولئِکَ هُمْ وَقُودُ النَّار ــ ایشانند هیزم آتش(جهنّم) »(آل‏عمران:۱۰)
ـ « کار پاکان را قیاس از خود مگیر ــ گرچه باشد در نوشتن، شیر شیر»
باید توجّه داشت که کمال بودن امری برای یک موجود، به این معنی نیست که آن امر برای موجود دیگر نیز کمال محسوب شود. برای مثال ، شاخک داشتن ، کمال برای بسیاری از حشرات می باشد، امّا این امر، کمال انسان محسوب نمی شود. پس باید متوجّه بود که کمال بودن یک صفت برای انسان، دلیل نمی شود که آن صفت، در حقّ خداوند متعال نیز کمال باشد. امام باقر (ع) فرمودند: « کلما میزتموه بأوهامکم فی أدق معانیه مخلوق مصنوع مثلکم مردود إلیکم و لعل النمل الصغار تتوهم أن لله تعالى زبانیتین فإن ذلک کمالها و یتوهم أن عدمها نقصان لمن لا یتصف بهما و هذا حال العقلاء فیما یصفون الله تعالى به‏ ــــــ هر آنچه که شما آن را بازشناسی می کنید در اوهام خودتان در دقیقترین معانی اش ، مخلوق و مصنوعی است مثل خودتان ؛ که به خودتان باز می گردد . چه بسا مورچه ی ریز، خیال می کند که همانا برای خداوند متعال نیز دو تا شاخک است. چرا که شاخک داشتن کمال خودش است و خیال می کند که شاخک نداشتن نقصان است برای آنکه شاخک ندارد. حالِ عقلا نیز در توصیف خداوند متعال به همین گونه است. » (بحار الأنوار ، ج‏۶۶، ص۲۹۳)
تمام اوصاف بشری ، مثل ذات خود انسان ، مخلوق خدا بوده ، ممکن الوجود می باشند ؛ در حالی که اوصاف ذاتی خداوند متعال ، عین ذات او بوده ، واجب الوجود می باشند. پس خداوند سبحان ، منزّه از آن است که متّصف به اوصاف مخلوقات خویش باشد. چرا که لازمه ی این امر ، ممکن الوجود شدن خداست. امیرمومنان (ع) در خطبه اوّل نهج البلاغه می فرمایند: « کَمَالُ الْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْی الصِّفَاتِ عَنْهُ لِشَهَادَهِ کُلِّ صِفَهٍ أَنَّهَا غَیرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَهِ کُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَیرُ الصِّفَهِ فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ ـــــــ کمال اخلاص ، خدا را از صفات مخلوقات جدا کردن است ، زیرا هر صفتى نشان مى‏دهد که غیر از موصوف ، و هر موصوفى گواهى مى‏دهد که غیر از صفت است ؛ پس کسى که خدا را با صفت مخلوقات تعریف کند او را به چیزى نزدیک کرده ، و با نزدیک کردن خدا به چیزى ، او را دو تا شمرده است ( یا برای او دومی شمرده است) ؛ و آنکه دو خدا قائل شده (یا برای خدا دومی قائل شده) ، اجزایى براى او تصوّر نموده ؛ و کسی که براى خدا جزء قائل شود، او را نشناخته است»
حاصل آنکه:
پس معلوم شد که خدا، مهربان به آن معنا که در انسانها کابرد دارد نیست؛ بلکه او رحمان و رحیم است امّا به آن معنایی که لایق ذات کامل او باشد. بر این اساس بلاهایی هم که از جانب او بوده نتیجه ی عمل زشت خود شخص نباشد ، برای به کمال رساندن انسان و عین رحمت است. لذا او تنها کمال بنده ی خود را می خواهد و کاری را با او انجام می دهد که به نفع خود اوست. اگر ثروت و رفاه و سلامتی به نفع کمال حقیقی شخصی باشد ، به او ثروت و رفاه و سلامتی می دهد و اگر فقر و بیماری و مشقّت به نفع کمال حقیقی شخصی باشد ، فقر و بیماری و مشقّت را نصیب وی می کند؛ همان گونه که پزشک ماهر، به یک بیمار توصیه می کند که کباب بره بخورد، و به بیمار دیگر توصیه می کند که کباب نخور، و سرکه و آب غوره زیاد بخور. خدای رحمان و رحیم، در دنیا، به هیچ بنده ای هیچ چیزی نداده است جز وسائلی برای کسب کمال حقیقی. البته توجّه شود: می گوییم کمال حقیقی نه کمال توهّمی که خودمان برای خودمان بافته ایم و با آنها خودمان را گول می زنیم. از منظر الهی، مهندس و پزشک و مجتهد و فیلسوف و … شدن کمال نیست. بی سوادی که یک آن به خدا توجّه نماید، در عالم واقع، افضل است از آنکه تمام علوم زمان را دارد ولی به خدا توجّه ندارد. آنکه همه چیز دارد ولی توجّه به خدا ندارد، الاغ گردن کلفتی است که می تواند تا دم مرگ، بار سنگینی را حمل کند. « مَثَلُ الَّذینَ حُمِّلُوا التَّوْراهَ ثُمَّ لَمْ یحْمِلُوها کَمَثَلِ الْحِمارِ یحْمِلُ أَسْفارا ــــ کسانى که مکلف به تورات شدند ولى حق آن را ادا نکردند، مانند درازگوشى هستند که کتابهایى حمل مى‏کند » (الجمعه:۵). علم و خدمت به خلق و … با توجّه به خدا ارزشند و بی توجّه به خدا وبال گردن است. چون ارزش فعل را با غایتش می سنجند. علم و خدمتی که برای پر کردن شکم است، ارزشش به اندازه ی شکم و محتویّات آن است، نه بیشتر. مَخلص کلام آنکه خدا خیر حقیقی بنده اش را می خواهد نه خیری را که ما آن را خیر بنده توهّم کرده ایم. فرمود: «… عَسى‏ أَنْ تَکْرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیرٌ لَکُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَیئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللَّهُ یعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُون‏ ــــ چه بسا چیزى را خوش نداشته باشید، حال آن که خیرِ شما در آن است؛ و چه بسا چیزى را دوست داشته باشید، حال آنکه شرِّ شما در آن است؛ در حالی که خدا مى‏داند، و شما نمى‏دانید » (البقره:۲۱۶). وقتی مادری مهر مادری غریزی را کنار نهاده و با مهر عقلانی فرزند خود را از خوردن لواشک و پفک و بیسکویت و کنسرو و امثال آن باز می دارد و به جای آنها به او زیتون تلخ و شیر بدون شکر و امثال اینها می خوراند، کودک با علم اندک خود یقین دارد که مادرش ظالم است؛ امّا در واقع امر، چنین مادری رحیم است نسبت به فرزندش؛ دقّت کنید! می گویم رحیم است نه مهربان. اگر مادری پزشک دید که پای فرزندش قانقاریا شده و سیاهی آن به طرف زانو و ران پیش می رود، ممکن است تحت تأثیر مهر مادری غریزی جرأت بریدن آن را به خود ندهد، امّا اگر طبق رحمت (مهر عقلانی) جرأت نمود و پای فرزندش را برید، حقیقتاً رحیم است نسبت به فرزندش؛ اگر چه فرزند به او به چشم جنایتکار نگاه می کند. آنکه خدا را ظالم می بیند، یا خدایش بسیار کوچک است؛ یا خودش را آن قدر بزرگ می داند که خیال می کند می تواند تمام مصالح حقیقی خود را ادراک نماید.
امام صادق (ع) فرمودند: « إِنَّ عَظِیمَ الْأَجْرِ لَمَعَ عَظِیمِ الْبَلَاءِ وَ مَا أَحَبَّ اللَّهُ قَوْماً إِلَّا ابْتَلَاهُمْ ـــ همانا پاداش عظیم همراه با بلای بزرگ است؛ و خدا قومی را دوست نمی دارد مگر اینکه گرفتار بلایشان می کند.» (الکافی ، ج۲ ، ص۲۵۲)
امام صادق (ع) به سَدیر صیرفی فرمودند: « إِنَّ اللَّهَ إِذَا أَحَبَّ عَبْداً غَتَّهُ بِالْبَلَاءِ غَتّاً وَ إِنَّا وَ إِیاکُمْ یا سَدِیرُ لَنُصْبِحُ بِهِ وَ نُمْسِی ــــ همانا خدا هر که را دوست بدارد او را به شدّت در بلا می پیچد ؛ و ما و شما ای سَدیر روز را با بلا آغاز و با بلا به سر می بریم » (الکافی ، ج۲ ، ص۲۵۳ )
امام باقر (ع) فرمودند: « إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى إِذَا أَحَبَّ عَبْداً غَتَّهُ بِالْبَلَاءِ غَتّاً وَ ثَجَّهُ بِالْبَلَاءِ ثَجّاً فَإِذَا دَعَاهُ قَالَ لَبَّیکَ عَبْدِی لَئِنْ عَجَّلْتُ لَکَ مَا سَأَلْتَ إِنِّی عَلَى ذَلِکَ لَقَادِرٌ وَ لَئِنِ ادَّخَرْتُ لَکَ فَمَا ادَّخَرْتُ لَکَ فَهُوَ خَیرٌ لَکَ ــــ همانا خدا هر که را دوست بدارد او را به شدّت در بلا می پیچد و بلا را به شدّت بر او می بارد. پس چون بنده ، خدا را بخواند ، می گوید: لبّیک بنده ی من ! اگر بخواهم در برآوردن خواسته ات عجله کنم بر آن قدرت دارم و اگر بخواهم، آن را برایت ذخیره می کنم ؛ پس چیزی برایت ذخیره نمی کنم مگر اینکه برای تو خیر است»(الکافی ، ج۲ ، ص۲۵۳ )
عبد الرَّحمن بن الحجاج گوید: « ذُکِرَ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع الْبَلَاءُ وَ مَا یخُصُّ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ الْمُؤْمِنَ فَقَالَ سُئِلَ رَسُولُ اللَّهِ ص مَنْ أَشَدُّ النَّاسِ بَلَاءً فِی الدُّنْیا فَقَالَ النَّبِیونَ ثُمَّ الْأَمْثَلُ فَالْأَمْثَلُ وَ یبْتَلَى الْمُؤْمِنُ بَعْدُ عَلَى قَدْرِ إِیمَانِهِ وَ حُسْنِ أَعْمَالِهِ فَمَنْ صَحَّ إِیمَانُهُ وَ حَسُنَ عَمَلُهُ اشْتَدَّ بَلَاؤُهُ وَ مَنْ سَخُفَ إِیمَانُهُ وَ ضَعُفَ عَمَلُهُ قَلَّ بَلَاؤُه‏ ــــ نزد امام صادق (ع) از بلا یاد شد ، و از آنچه خدا آن را تنها برای مومنان قرار داده است. پس امام فرمودند: از رسول خدا پرسیده شد که در این دنیا چه کسی از مردم بیشتر در بلاست؟ رسول خدا فرمودند: نخست انبیاء و سپس هر که به ترتیب شبیه تر است به آنان ؛ و مومن به اندازه ی ایمان و عمل صالحش بلا داده می شود. پس هر که ایمانش صحیح و عملش نیک باشد بلایش شدیدتر می شود و هر که ایمانش سست و عملش ضعیف باشد، بلایش کم می گردد.»(الکافی ، ج۲ ، ص۲۵۲)
البته باید توجّه داشت که منظور از این بلایا ، بلایای غیر اختیاری است نه بلایایی که خود شخص با سوء اختیار خویش و با ندانم کاری خود و نداشتن برنامه درست زندگی بر سر خود می آورد. لذا در کنار این احادیث، احادیث دیگری نیز وجود دارند، که برخی بلاها را نتیجه ی طبیعی عملکرد مردم می دانند؛ کما اینکه خداوند متعال فرمود: « ظَهَرَ الْفَسادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما کَسَبَتْ أَیدِی النَّاسِ لِیذیقَهُمْ بَعْضَ الَّذی عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ یرْجِعُونَ ــــ فساد و تباهی ، در خشکى و دریا ظاهر گشت بخاطر دستاورد مردمان ؛ تا خدا بچشاند به ایشان، نتیجه ی بعضى از اعمالشان را ، شاید که بازگردند»(الروم:۴۱) ؛ بسیاری از سیلها و طوفانها نتیجه ی تخریبی است که بشر در طبیعت نموده است. جوّ زمین پر از گازهای مضرّ گشته، چرا؟ چون ما هوس کرده ایم هر روز وسائل زندگیمان را نو کنیم و برای خودمان نیازهای تازه بتراشیم. سرعت هم بهانه است. سرعتمان زیاد شده، ولی یادمان رفته که ارحامی چون خاله و عمو و عمّه و دایی داریم که در دو کوچه آن طرفتر زندگی می کنند و خدا دیدارشان را بر ما واجب ساخته است. بشر به خیال خود برای رفاه بیشتر، طبیعت را نابود می کند، در حالی که استرسها چند برابر شده اند؛ بیماری هایی به وجود آمده اند که قبلاً وجود نداشته اند؛ لذّتهای خالص از زندگی رخت بربسته اند ؛ و … . یادش بخیر آن نان و سبزی و میوه های خوشمزّه ای که در کودکی می خوردیم. چه خوشمزّه و دلچسب بودند. چون کود شیمیایی و سمّ به خودشان ندیده بود.
امّا اینکه اکثر مردم بلایای الهی را بد می دانند ، ناشی از جهل آنهاست. همانگونه که کودکان، آمپول را بد و پزشک را موجودی ترسناک فرض می کنند؛ در حالی که بزرگترها عالمند که آمپول خیر است و پزشک فردی است دوستدار انسانها. این است که خداوند متعال می فرماید: « … عَسى‏ أَنْ تَکْرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیرٌ لَکُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَیئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللَّهُ یعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ ـــــ بسا چیزى را ناخوش داشته باشید در حالی که آن به سود شماست و بسا چیزى را دوست داشته باشید در حالی که به زیان شماست ، و خدا مى‏داند و شما نمى‏دانید. » (البقره: ۲۱۶ )
آری این ما کودکان خردسال بزرگ پیکریم که ناملایمات زندگی را چون آمپول شفا بخش ، شرّ و نامهربانی می انگاریم؛ امّا شیفتگان محبّت پروردگار به عمق حوادث نظر کرده ، پشت زلف سیاه و آشفته ی بلایا، صورت زیبای یار دیده می گویند: « اگر با من نبودش هیچ میلی ـــ چرا ظرف مرا بشکست لیلی». لذا چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید.
جناب حافظ شیرین بیان چه خوش سروده است که:
دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود
تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شیو ی شهر آشوبی
جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود

جان عشّاق ، سِپَند رخ خود می دانست
وآتش چهره بدین کار برافروخته بود

گرچه می گفت که زارت بکشم ، می دیدم
که نهانش نظری با من دلسوخته بود

کفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل
در پی اش مشعلی از چهره بر افروخته بود

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یارب این قلب شناسی ز که آموخته بود.

ـ خود و دنیا را بشناس تا گول ابلیس را نخوری!
خدای تعالی فرموده است:
« گفت: اى ابلیس! تو را چه شده است که با سجده کنندگان نباشى؟ ؛ گفت: من آن نیستم که براى بشرى که او را از گلى خشک، از لجن مانده‏ى بدبوى آفریده‏اى سجده کنم. ؛ گفت: پس از آن جا بیرون شو که بى‏شک تو مطرودى. و بر توست لعنت و نفرین تا روز قیامت. گفت: اى پروردگار من! پس تا روزى که [مردم‏] برانگیخته مى‏شوند مهلتم ده. گفت: تو از مهلت یافتگانى، تا روز وقت معین. (ابلیس) گفت: پروردگارا! به سبب آن که مرا گمراه کردى، من هم در روى زمین حتما برایشان زینت می دهم و همه را گمراه مى‏کنم؛ مگر بندگان خالص شده‏ى تو را از میان آنها. [خدا‏] گفت: این سنّت و راه راستى است بر عهده‏ى من، که تو را بر بندگان من تسلطى نیست، جز کسانى از گمراهان که تو را پیروى کنند؛ و قطعا جهنم وعده‏گاه همه ی آنهاست.» (الحجر: ۳۲ ـ ۴۳)
ابلیس عزم جدّی کرده که در زمین، زینت گری نماید؛ یعنی امور را وارونه جلوه دهد. خیر را شرّ و شرّ را خیر نمایش دهد. حقّ را باطل، و باطل را حقّ بنمایاند. کسی که از این ترفند دشمن بزرگ، ابلیس، غفلت نماید یقیناً گرفتار شقاوت خواهد شد.
یکی از بدترین حیله های ابلیس آن است که به انسانها القاء می کند خدا در دنیا به برخی ها زیاد داده و به برخی ها کم. برخی را آسایش داده و برخی را درد و رنج؛ و … . حال آنکه خود خداوند متعال بارها و بارها در آیات قرآن هشدار داده که مواظب باشید گرفتار چنین توهّمی نشوید! بدانید و بدانید و بدانید که در دنیا به هیچ کس هیچ چیزی داده نشده است؛ و قرار نیست در دنیا کسی کاره ای شود. شما را به دنیا فرستاده ایم فقط و فقط برای یک کار؛ اینکه استعدادهای الهی خودتان را بالفعل نموده به مقام عبد الله بودن برسید؛ یعنی خلیفه الله شوید. جز این، هیچ مأموریّتی در دنیا ندارید. لذا هر هدفی غیر از این دارید، از القائات ابلیس است. پس اگر فرمان ابلیس را بردید، از من طلبکار نباشید. تمام آرزوهای شما، تمام دعاهای شما، تمام اعمال شما، از خوردن و خوابیدن گرفته تا کسب معرفت، باید همه و همه، فقط برای این هدف باشد. لذا اگر در غیر این مسیر آرزو نمودید یا دعا کردید یا عمل نمودید، بندگی شیطان را نموده اید. پس اگر در مسیری غیر از مسیر خلافت الهی، دعایی کردید یا آرزویی نمودید و من آن را اجابت نمودم، بدانید که شما را به سوی جهنّم رهنمون شده ام. فرمود: « إِنَّ الَّذینَ ارْتَدُّوا عَلى‏ أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَینَ لَهُمُ الْهُدَى الشَّیطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلى‏ لَهُمْ ــــــ بى‏گمان، کسانى که پس از آن که هدایت براى آنها روشن شد، پشت کردند، شیطان آنها را فریفت و آرزویشان را دراز کرد.» (محمد:۲۵)
آرزوی دراز چیست؟ آن آرزویی است که در مسیر هدف خلقت انسان (رسیدن به مقام عبودیّت) نیست. لذا هر چه این آرزو را پی بگیری به جایی که باید برسی نمی رسی. اگر کسی قصدش مهندس شدن باشد و هر ساله در کنکور علوم انسانی شرکت کند، روشن است که هیچگاه به مقصد خود نخواهد رسید. چون راهی که برگزیده، بی راهه است. لکن یک حقّه بازی مثل شیطان، شخص را فریب داده و به او القاء نموده که از این راه می توان مهندس شد. اگر چنین کسی مهندس نشد، آیا حقّ دارد که سازمان سنجش را توبیخ کند؟ روشن است که حقّ ندارد.
باز خدای تعالی فرمود: « وَ لا یحْسَبَنَّ الَّذینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلی‏ لَهُمْ خَیرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلی‏ لَهُمْ لِیزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهینٌ ــــ آنها که کافر شدند، (و راه طغیان پیش گرفتند،) تصور نکنند اگر به آنان مهلت مى‏دهیم، به سودشان است! ما به آنان مهلت مى‏دهیم فقط براى اینکه بر گناهان خود بیفزایند؛ و براى آنها، عذاب خوارکننده‏اى است» (آل‏عمران:۱۷۸)
اگر کسی به حدّی نرسیده باشد که از چشم خدا بیفتد، خدای تعالی او را امتحان معاف نمی کند. امّا وقتی کسی به حدّی رسید که جهنّمی بودنش حتمی شد، آنگاه خدای تعالی او را به حال خود رها می سازد، آرزوهای او را برآورده می کند، دنیا را دلخواهش می سازد؛ حتّی اگر دعا نمود، مستجاب می کند، و همه ی اینها برای ان است که او بیشتر از جهنّم فرو رود. لذا در برخی روایات آمده: از چشم خدای تعالی افتاده است آن کسی که بلا نمی بیند. چنین کسی به آن شاگرد تنبل ته کلاس می ماند که از چشم معلّم افتاده است؛ به نحوی که هر نمره ای بگیرد، برای معلّم مهمّ نیست. امّا وقتی شاگرد زرنگ کلاس نمره ی کم بگیرد، معلّم شدیداً ناراحت شده او را ملامت می کند؛ و چه بسا به او تکلیف تنبیهی می دهد. این رفتار به آن سبب است که معلّم، شاگرد زرنگ را دوست می دارد. خدا نیز هر که را بیشتر دوست بدارد، امتحانش را زیادتر می کند، تا رشدش را افزونتر نماید.
خلاصه آنکه:
انسان، فقط و فقط برای این به دنیا آمده که در این مدّت کوتاه دنیا، خود را برای ابدیّت خود بسازد. همین و بس. غیر از این، هر هدفی برای خود تعیین کنیم، وسوسه ی ابلیس است. مهندس و دکتر و مجتهد و فیلسوف و عارف و … شدن، هیچکدام هدف نیستند؛ بلکه همگی سوال امتحانی اند. همینطور، سلامتی و بیماری، فقر و ثروت، زیبایی و زشتی قیافه ، ازدواج نمودن و بچّه دار شدن و تربیت فرزند و … همگی سوال امتحانی اند. خدا اینها را به ما نمی دهد که کیفش را ببریم، می دهد که ما خودمان را برای ابدیّت بسازیم؛ کما اینکه اگر نمی دهد، باز برای همین است که خودمان را بسازیم. لذا فرمود: « وَ اعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلادُکُمْ فِتْنَهٌ وَ أَنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظیمٌ ـــــ و بدانید اموال و فرزندان شما، وسیله ی آزمایش هستند؛ و پاداش عظیمى نزد خداست» (الأنفال: ۲۸) و فرمود: « کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَهُ الْمَوْتِ وَ نَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَیرِ فِتْنَهً وَ إِلَینا تُرْجَعُون‏ ـــــ هر انسانى طعم مرگ را مى‏چشد! و شما را با بدیها و خوبیها آزمایش مى‏کنیم؛ و سرانجام بسوى ما بازگردانده مى‏شوید» (الأنبیاء:۳۵). و فرمود: « فَذَرْهُمْ فی‏ غَمْرَتِهِمْ حَتَّى حینٍ (۵۴) أَ یحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنینَ (۵۵) نُسارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیراتِ بَلْ لا یشْعُرُونَ (۵۶) إِنَّ الَّذینَ هُمْ مِنْ خَشْیهِ رَبِّهِمْ مُشْفِقُونَ (۵۷) وَ الَّذینَ هُمْ بِآیاتِ رَبِّهِمْ یؤْمِنُونَ (۵۸) وَ الَّذینَ هُمْ بِرَبِّهِمْ لا یشْرِکُونَ (۵۹) وَ الَّذینَ یؤْتُونَ ما آتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَهٌ أَنَّهُمْ إِلى‏ رَبِّهِمْ راجِعُونَ (۶۰) أُولئِکَ یسارِعُونَ فِی الْخَیراتِ وَ هُمْ لَها سابِقُون‏ ــــــــ آنها را در جهل و غفلتشان بگذار تا زمانى. (۵۴) آنها گمان مى‏کنند اموال و فرزندانى که به عنوان کمک به آنان مى‏دهیم (۵۵) براى این است که درهاى خیرات را با شتاب به روى آنها بگشاییم. (چنین نیست) بلکه آنها نمى‏فهمند(که این وسیله امتحانشان است). (۵۶) مسلّماً کسانى که از خوف پروردگارشان بیمناکند، (۵۷) و آنان که به آیات پروردگارشان ایمان مى‏آورند، (۵۸) و آنها که به پروردگارشان شرک نمى‏ورزند، (۵۹) و آنها که نهایت کوشش را در انجام طاعات به خرج مى‏دهند و با این حال، دلهایشان هراسناک است از اینکه سرانجام بسوى پروردگارشان بازمى‏گردند، (۶۰) (آرى) چنین کسانى در خیرات سرعت مى‏کنند و از دیگران پیشى مى‏گیرند» (المومنون) .
یعنی چشمتان را باز کنید و هدف را درست انتخاب نمایید، و امور دنیا را در مسیر هدف حقیقی تفسیر نمایید! مرگ برای همه ی شما حتمی است. پس در دنیایی که در آن نمی توانید باقی بمانید، ابداً نمی توانید هدفی داشته باشید. پس بدانید که هدف شما فقط و فقط آن سوی مرگ است؛ و هر چه در دنیاست، باید در خدمت آن سوی مرگ باشد. پس روز قیامت نگویید که کسی این را به ما نگفته بود.
با این مقدّمه می توان دنیا را خوب شناخت؛ و طبق این شناخت، زندگی نمود. البته افراد آزادند که طبق این شناخت از دنیا زندگی کنند، یا باز همچنان سرشان را زیر برف ببرند و زندگی خود را زهر مار کنند. واقعاً جای شگفتی است که برخی ها، به جهل بی انتهای خود توجّه ندارند ولی علم مطلق، یعنی خدای متعال را زیر سوال می برند؛ و در حالی که طبق این گونه نگاه، زندگی خودشان را جهنّم نموده اند، باز متوجّه نمی شوند که راه را اشتباه می روند. آدم عاقل، اگر در شب هم احساس نمود که زیر پایش سنگلاخی شده و پایش را اذیّت می کند، می فهمد که از جاده ی آسفالت بیرون رفته است؛ لذا به جاده بر می گردد. امّا آدم غیر عاقل، مدام به دولت فحش می دهد که این چه جاده ای است که ساخته اید؛ غافل از اینکه آنجا بیابان است نه جاده.
خدای متعال به هیچ کس قول نداده که در دنیا به او چیزی بدهد؛ بلکه برعکس، بارها و بارها فرموده که در دنیا به هیچ کس هیچ چیزی جز سوال امتحانی نمی دهیم. دنیا نیز فقط و فقط جلسه ی امتحان است. لذا هر اتّفاقی که برای ما رخ می دهد ـ چه خوشایند ما باشد و چه خوشایند ما نباشد ، چه خودمان در آن دخالت داشته باشیم و چه دخالت نداشته باشیم و … ـ امتحان الهی است. لحظه لحظه ی زندگی، امتحان است؛ خوابیدن ما، بیدار شدن ما، خوردن ما، راه رفتن ما، زن بودن و مرد بودن ما، زود ازدواج کردن ما، دیر ازدواج کردن ما، همسر خوب داشتن، همسر بد داشتن و … . همه ی اینها سوال امتحانی اند؛ و از ما در مقابل تمام اینها، عملکرد صحیح (خدا پسند) می خواهند. لذا تمام عنوانهای دیگر که به اتّفاقات می دهیم، همگی زیر چتر امتحان قرار می گیرند. پس اگر کسی خیال کند، که مثلاً فلان اتّفاق، امتحان نبود، کلاهی بزرگ بر سر خود گذاشته است. ظلم دیگری، امتحان است؛ رسم دنیا امتحان است؛ اثر خوب یا بد کار اختیاری خودمان امتحان است. هر سوال امتحانی نیز فقط و فقط پاسخ مناسب می خواهد. کسی هم با انکار جلسه ی امتحان، به جایی نمی رسد. اگر می خواهید دنیا را جلسه ی امتحان نبینید، آزادید. با انکار شما، نه خدا، از خدایی می افتد؛ تا گزندی به هادیان الهی می رسد؛ نه اسلام از بین می رود؛ نه …؛ تنها کسی که ضرر می کند، خود انکار کننده است. لحظه لحظه ی دنیا، سوال امتحانی است، و از ما جواب صحیح می خواهد.
امّا پاسخ صحیح را از کجا بدانیم؟ از کجا بفهمیم که خدا چه عکس العملی را در مقابل امور، از جانب ما می پسندد؟
پاسخ صحیح تمام سوالات امتحانی ما تنها در یک منبع است که همان دین حقّ می باشد. دین حقّ نیز از دو بخش عقل و نقل تشکیل می شود. و مراد از نقل، قرآن کریم و احادیث رسول خدا(ص) و ائمه(ع) می باشد.
در دین خدا، هر چیزی حکم مخصوص به خود را دارد. لذا هر اتّفاقی برای ما رخ می دهد، باید ببینیم تکلیف شرعی ما در مقابل آن چیست؟ مثلاً اگر زن هستیم از جهت زن بودن خود تکلیف داریم؛ و اگر مرد هستیم، از آن جهت که مردیم باز تکالیفی داریم. اگر زیبارو هستیم، تکالیفی متناسب با قیافه ی زیبای خود داریم و اگر زیبا نیستیم تکالیفی دیگر داریم. اگر والدین ما بد اخلاق هستند، در برابر بد رفتاری آنها تکلیفی داریم؛ و اگر خوش اخلاق هستند باز متناسب با رفتارشان تکالیفی داریم. اگر بیمار شدیم در برابر بیماری تکلیفی داریم و اگر سالم هستیم، باز تکلیفی داریم. اگر کسی به ما ظلم نمود و ما توان دفاع داشتیم، تکلیفی داریم؛ و اگر توان دفاع نداشتیم، تکلیفی دیگر داریم. اگر بچّه دار شدیم تکلیفی داریم، اگر بچّه دار نمی شویم، باز تکلیفی داریم. اگر کار خیری کرده ایم، در برابر این کار خودمان هم تکلیفی داریم؛ و اگر کار بدی کرده ایم، باز در رابطه با آن، تکلیفی داریم. اگر سیر هستیم تکلیفی داریم، و اگر گرسنه هستیم، تکلیفی دیگر داریم. و … . دنیا همین است؛ یعنی فقط و فقط دار تکلیف است. اگر کسی دنیا را غیر این معنا می کند، بداند و بداند و بداند که شاگردی شیطان را می کند. چون او با صراحت تمام قول داده که دنیا را غیر از آنچه حقیقتاً هست، جلوه خواهد داد. او قول داده کاری بکند که ما، هدفهای خودمان را در همین دنیا ترسیم نمایم. برای یکی، ثروت را هدف قرار می دهد؛ برای یکی، همسر خوب داشتن را؛ برای سومی، تحصیلات بالا داشتن را؛ برای چهارمی، آرزوی عروس و داماد کردن فرزندان را و … . خدا نیز همه ی این کارهای ابلیس را، به عنوان سوال امتحانی جلوی ما قرار می دهد تا طبق عقل و قرآن و سنّت، به آنها پاسخ درست بدهیم.
پس پاسخ صحیح تمام سوالات امتحانی را باید در دین حقّ جستجو نمود. خود یافتن دین حقّ نیز سوال امتحانی است؛ یعنی عقل حکم می کند که انسان باید دین حقّ را بیابد و طبق آن زندگی کند. دین برای آن است که ما طبق آن زندگی کنیم؛ یعنی لحظه لحظه ی زندگی خود را طبق آن پیش رویم؛ امّا برخی ها دین را خلاصه می کنند در احکام عبادات و نجاسات، و اینها را هم مراعات می کنند برای اینکه در جهنّم نسوزند.
پس توجّه شود که دنیا، فقط جای امتحان است، نه جای صاحب چیزی شدن؛ حتّی اگر کسی کارهای خوبی کرد و در همین دنیا پاداشی گرفت، باید متوجّه بشود که آن پاداش، حقیقتاً پاداش نیست؛ بلکه آن نیز سوال امتحانی دیگری است؛ و اگر کارهای بد کرد و در همین دنیا، خدا او را تنبیه نمود، باز باید متوجّه باشد که آن تنبیه نیز خودش یک سوال امتحانی جدید است. حتّی اگر خوبی کرد و نتیجه ی بد گرفت یا بدی نمود و نتیجه ی خوب گرفت، باز در حال امتحان شدن است. اگر دعا نمود و مستجاب شد، سوال امتحانی است؛ و اگر دعا کرد و اثری ندید، باز هم در حال امتحان شدن است. خدا نوکر ما نیست که ما در قالب دعا امر کنیم و او اطاعت کند. او پدر و مادر ما هم نیست که برای ارضای حسّ مادرانه و پدرانه ی خودش، خواسته های ما را برآورده سازد. او خداست؛ خدای رحمان و رحیم؛ اگر گفت دعا کنید، خواست به ما بهماند که جز او از دست کسی کاری ساخته نیست. گفت دعا کنید تا بفهماند که هدف، اوست. کسی که پیش خدا رود و از او چیزی بخواهد و خدا به ظاهر آن خواسته را ندهد، و او ناراحت شود، یقیناً بی ادب است. انسان چقدر باید بی ادب باشد که خدا به او توفیق حرف زدن با خودش را بدهد و او به خاطر امری بی ارزش، از خدا قهر کند.
پس عاقل باید بداند که دنیا فقط و فقط جای امتحان است و بس. کسی غیر از این فکر کند، سرش کلاه رفته است.
البته توجّه شود که در بین امتحانات الهی، گاه امتحانات بزرگ و تعیین کننده نیز وجود دارند؛ مثل موفقیتهای بزرگ یا مصائب بزرگ یا حوادث بزرگ. مثلاً یک کارمند با هر مراجعی که روزانه برخورد دارد، در حال امتحان پس دادن است؛ امّا ممکن است یکی از آنها یک رشوه ی بسیار کلان پیشنهاد کند؛ که در این حالت، شخص با یک امتحان بزرگ مواجه شده است. یا یک خانواده که فرزنددار هستند، همان فرزندشان، برای آنها سوال امتحانی است؛ امّا آن خانواده ای که فرزنددار نمی شود، با یک امتحان بزرگ رو به رو شده است. اینجاست که چه بسا برخی ها چنان بی ادبانه با خدا برخورد می کنند که گویی خدا به آنها فرزند بدهکار است. اکثر سوالات امتحانی روزانه ی ما یک نمره ای هستند؛ امّا در طول زندگی، چند سوال پنج نمره ای و ده نمره ای و صد نمره ای و … هم داریم؛ که پاسخ صحیح به آنها می تواند موجب جهش معنوی ما شود؛ و پاسخ غلط به آنها می تواند موجب مشروط شدن ما و یا حتّی مردودی ما شود.

خاتمه:
ـ کینه نسبت به خدا، فقط کار ابلیس است؛ و هر کسی در قلب خود نسبت به خدا کینه دار شود، یقیناً ابلیس در وجودش لانه کرده است.
ـ دعا خودش افتخاری است که خدا به بنده اش داده تا با او صحبت نماید. بهترین دعا نیز آن است که از خدا، جز خدا نخواهی.
ـ ادب دعا آن است که از خدا بخواهی نه اینکه به خدا امر کنی. برخی ها ظاهراً می خواهند ولی در واقع به خدا امر می کند؛ و برای خدا تکلیف تعیین می نمایند. خواستن وظیفه ی ماست؛ و دادن یا ندادن با اوست. اگر داد، خوشحال می شویم که خواست ما با خواست خدا همسو بوده است؛ و اگر نداد، متوجّه می شویم که خواست ما برخلاف خواست خداست؛ لذا استغفار نموده از او می خواهیم که ما را به راه راست هدایت نماید؛ و اراده ی ما را در مسیر خواست خودش قرار دهد؛ تا از او چیزی را بخواهیم که خواست اوست. ادب دعا را باید از حضرت نوح(ع) یاد گرفت. « وَ نادى‏ نُوحٌ رَبَّهُ فَقالَ رَبِّ إِنَّ ابْنی‏ مِنْ أَهْلی‏ وَ إِنَّ وَعْدَکَ الْحَقُّ وَ أَنْتَ أَحْکَمُ الْحاکِمینَ (۴۵) قالَ یا نُوحُ إِنَّهُ لَیسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیرُ صالِحٍ فَلا تَسْئَلْنِ ما لَیسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّی أَعِظُکَ أَنْ تَکُونَ مِنَ الْجاهِلینَ (۴۶) قالَ رَبِّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ أَنْ أَسْئَلَکَ ما لَیسَ لی‏ بِهِ عِلْمٌ وَ إِلاَّ تَغْفِرْ لی‏ وَ تَرْحَمْنی‏ أَکُنْ مِنَ الْخاسِرین ‏ـــــــ نوح به پروردگارش ندا داد که: پروردگارا! پسرم از خاندان من است؛ و وعده تو(در مورد نجات خاندانم) حق است؛ و تو از همه حکم‏کنندگان برترى. (۴۵) (خدا) فرمود: اى نوح! او از اهل تو نیست! او عمل غیر صالحى است؛ پس، آنچه را از آن آگاه نیستى، از من مخواه! من به تو اندرز مى‏دهم تا از جاهلان نباشى!! (نوح) عرض کرد: پروردگارا! من به تو پناه مى‏برم که از تو چیزى بخواهم که از آن آگاهى ندارم! و اگر مرا نبخشى، و بر من رحم نکنى، از زیانکاران خواهم بود » (سوره هود)
وقتی دعای ما برآورده نشد، یعنی خواست ما در مقابل خواست خداست. حال اگر بنده در چنین وضعی روی خواسته ی خودش پافشاری کند، یا ـ معاذ الله ـ خدا را متّهم نماید، در واقع از خدا انتظار دارد که علم و حکمت مطلق خود را کنار بگذارد و به خواست و تشخیص جاهلانه ی بنده اش عمل نماید. کسی که چنین انتظاری دارد، در حقیقت، خود را برتر از خدا دیده و به جای آنکه خودش تابع خدا باشد، انتظار دارد، خدا تابع او باشد.
ـ باید برای زندگی برنامه داشت. باید روی حساب و کتاب کار کرد. خدای تعالی فرمود: «… إِنَّ اللَّهَ لا یغَیرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى یغَیرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ … ــ همانا خداوند آنچه را که در قومی هست، تغییر نمی دهد تا آن هنگام که خودشان آنچه که در خودشان است را تغییر دهند.»
برخی ها عواملی ناکامی آور در زندگی خودشان دارند؛ ولی بدون حذف آن عامل می خواهند موفّق شوند ولی نمی شوند. مثلاً مغازه داری شدیداً بد اخلاق است؛ و از آن سو فروش چندانی ندارد؛ و مدام شکایت می کند که چرا مشتری ندارد؟! در حالی که چنین کسی حتماً نباید فروش خوبی داشته باشد. چون مردم از افراد بد اخلاق فراری اند. یا مغازه داری گران فروش است؛ لذا فروش خوبی ندارد. یا روی کالاها قیمتها را درج نکرده است؛ در حالی که مردم دوست دارند قیمت کالا روی کالا باشد تا مجبور به پرسیدن قیمت نشوند. لذا می بینید که برخی مغازه دارها خیلی موفّق هستند. چرا؟ چون هم اخلاق خوب دارند؛ هم انصاف دارند؛ هم قیمت کالا را روی کالا درج کرده اند؛ هم بهداشت را مراعات می کنند؛ هم تنوّع کالایشان زیاد است و … . این کار را می گویند روی برنامه و مطالعه کار کردن.

Print Friendly, PDF & Email
Rating: 5.0/5. From 3 votes.
Please wait...

دیدگاه ها