سرخط خبرها

چرا در برخی روایات و دعاها گفته شده خلقت جهان از عدم بوده ؟ مگر خلاف قوانین فلسفی نیست ؟

پرسش:
در متون دینی و براساس آیات و روایات خلقت انسان از عدم بوده یا از شی؟ در بعضی آیات و روایات گفته شده خلقت انسان از شی است و در بعضی دیگر خلقت انسان را از عدم ذکر کرده است. در فلسفه براساس قاعده کل حادث مسبوق بالماده هر چیزی که خلق شده از شی بوده. آیا می توان این را با آیات و روایات متون دینی جمع کرد یا نه؟ بازگشت کدام یک از اینها به دیگری است.(خلقت از دیدگاه فلسفه به خلقت از دیدگاه آیات و روایات یا برعکس)؟
پاسخ:
۱ـ در این که در خلقت دنیایی بدن انسان مادّه ی قبلی نقش دارد شکّ نیست. موادّ غذایی صورت اسپرم و تخمک را می پذیرند؛ از ترکیب آن دو مادّه ی نطفه فراهم می شود، نطفه صورت علقه را پذیرا می شود، علقه پذیرنده ی صورت مضغه می شود و … تا صورت جنین حاصل می شود؛ سپس نوزاد و … .
این حقیقت بارها در قرآن کریم با تعابیر گوناگون مورد تصریح واقع شده است. برای نمونه: « وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَهٍ مِنْ طینٍ (۱۲) ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَهً فی‏ قَرارٍ مَکینٍ (۱۳) ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَهَ عَلَقَهً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَهَ مُضْغَهً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَهَ عِظاماً فَکَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقینَ ــــ و ما انسان را از عصاره‏اى از گِل آفریدیم؛ (۱۲) سپس او را نطفه‏اى در قرارگاه مطمئن قرار دادیم؛ (۱۳) سپس خلق نمودیم نطفه را بصورت علقه‏ (خون بسته‏)، و خلق کردیم علقه را بصورت مضغه‏ (چیزى شبیه گوشت جویده شده)، و خلق ساختیم مضغه را بصورت استخوانهایى ؛ و بر استخوانها گوشت پوشاندیم؛ سپس آن را آفرینش تازه‏اى دادیم؛ پس پر برکت است خدایى که بهترین آفرینندگان است» (المومنون)
در این روند، شکّی نیست که مادّه ی قبلی حضور دارد. لکن مادّه صرفاً قابل و پذیرنده ی صورت است. لذا از منظر فلسفی، مادّه داخل در حقیقت شیء نیست؛ بلکه تمام حقیقت هر موجود مادّی، صورت آن است. بر همین اساس، حکما فرمودند: « شیئیّه الشیء بصورته لابمادّته ». لذا ابلیس در قیاس خود با آدم(ع) دچار مغالطه شد؛ چرا که مادّه را داخل در حقیقت اشیاء دانست و از شرافت آتش بر خاک، برتری خود را نتیجه گرفت؛ حال آنکه آتش مادّه ی او بود نه صورتش؛ کما اینکه خاک، مادّه ی آدم بود نه صورت او. اگر حقیقت انسان به خاک است، پس چه تفاوت است بین اسب و فیل و زرّافه و انسان؟! مگر نه این است که مادّه ی همه ی اینها گوشت و پوست و استخوان و … است که همه از خاک برآمده اند؟!
امام صادق(ع) فرمودند: « إِنَّ إِبْلِیسَ قَاسَ نَفْسَهُ بِآدَمَ فَقَالَ خَلَقْتَنِی مِنْ نَارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ وَ لَوْ قَاسَ الْجَوْهَرَ الَّذِی خَلَقَ اللَّهُ مِنْهُ آدَمَ بِالنَّارِ کَانَ ذَلِکَ أَکْثَرَ نُوراً وَ ضِیاءً مِنَ النَّار ــــ ابلیس خود را با آدم قیاس نمود، پس گفت: مرا از آتش آفریده ای و آدم را از گِل. و اگر جوهری را خدا آدم را از آن آفرید با آتش قیاس مى‏نمود می فهمید که آن جوهر نورانی تر و پرفروغتر از آتش است.» (الکافی، ج‏۱،ص ۵۸)
علامه شعرانى ـ قدس سرّه ـ در تعلیقاتش بر وافى در بیان این حدیث شریف فرموده اند: « یعلم منه أن شیئیه الشی‏ء بصورته لا بمادته و غلط ابلیس و توهم أن الشرف بماده البدن و لم یعلم ان الانسان انسان بعقله و العقل افضل من الوهم. ـــ از این حدیث دانسته می شود که شیئیّت هر چیزی به صورت آن است نه به مادّه اش؛ و نیز فهمیده می شود، مغالطه ی ابلیس که توهّم نمود شرافت به مادّه ی بدن است؛ و ندانست که انسان، انسان است به عقلش ؛ و عقل افضل است از وهم »
یعنی صورت انسان همان نفس ناطقه ی عاقله است ؛ و صورت جنّها نفس واهمه می باشد؛ و نفس عاقله از نفس واهمه افضل است. چرا که واهمه ، دامنه و نازله ی عقل است. و البته نفس حضرت آدم(ع) حتّی از نفس عاقله نیز برتر بود. چرا که انبیاء و اوصیاء، دارای نفس قدسیّه ی الهیّه نیز می باشند؛ که از آن جوهر قدسی تعبیر می شود به روح القُدُس.
امّا کلمات حکما در این باب:
حکیم ملاصدرا ـ قدّس سرّه ـ فرمودند: « العالم عالم بصورته لا بمادته. ــ عالم خلقت، عالم است به صورتش نه به مادّه اش» (مفاتیح الغیب،ص۱۱۵، المشهد الخامس)
و فرمودند: « أن الصوره فی کل شی‏ء تمام حقیقته سواء کانت مجرده عن الماده أو مقترنه و إنما حاجتها إلى الماده لیست لذاتها و لا لوجودها و شخصیتها الذاتیه بل لما یعرض لها من اللواحق اللازمه لشخصیتها من الکم و الکیف و غیرهما فالسریر سریر بهیئته لا بمادته و العرش عرش بصورته لا بمادته. ــــ همان صورت در هر چیزی تمام حقیقت آن است؛ چه آن موجود، مجرّد از مادّه باشد یا همراه با مادّی. جز این نیست که حاجت صورت مادّی به مادّه، نه به خاطر ذاتش است نه به خاطر وجود و شخصیّت ذاتی اش؛ بلکه این نیاز به خاطر اموری است که عارض می شوند بر او از لواحق لازم برای شخصیّت او، از قبیل کمّیّت و کیفیّت و غیر اینها. پس صندلی ، صندلی است به شکلش نه به مادّه اش؛ و تخت شاهی ، تخت شاهی است به صورتش نه به مادّه اش.» (الشواهد الربوبیه فى المناهج السلوکیه، المشهد الأول، ‏الشاهد الرابع، ‏الإشراق السادس)‏
و فرمود: « الشی‏ء شی‏ء بصورته لا بمادته فالحیوان حیوان بصوره مزاجه لا بماده جسده إلا بالعرض حتى لو أمکن صوره الکیفیه المزاجیه الحیوانیه بلا ماده لکان حیوانا ـــ هر چیزی خودش است به سبب صورتش نه به مادّه اش. پس حیوان حیوان است به صورت مزاجی حیوان نه به مادّه ی جسدش ـ مگر بالعرض ـ . لذا اگر ممکن باشد که صورت مزاج حیوانی بدون مادّه موجود شود، باز آن صورت مزاجی حیوانی فاقد مادّه ، حیوان خواهد بود. » (اسفار،ج‏۴ ،ص۱۲۹)
همچنین فرمودند: « الشی‏ء شی‏ء بصورته لا بمادته و أن صوره الشی‏ء هی نفسه و تمامه‏ ـــ هر چیزی خودش است به صورتش نه به مادّه اش؛ و صورت شیء همان خود او و تمام اوست» (اسفار،ج‏۷ ،ص۲۲۵)
حاصل سخن آنکه:
اگر در قرآن کریم تصریح شده که موجودات مادّی از مادّه ی قبلی خلقت یافته اند، معنایش این نیست که مادّه تبدیل به یک موجود شده است. بلکه مقصود این است که صورت آن موجود، در بستر مادّه ظاهر گشته است. مادّه خودش چیزی نیست جز قابلیّت صرف. و قابل هر صورتی ابتدا فاقد آن است، سپس آن صورت را می پذیرد. لذا خلقت صورت، از مادّه نیست؛ بلکه صورت از عالم ملکوت تنزّل نموده به مادّه تعلّق می گیرد. لذا خلق موجود مادّی از پایین به بالا نیست؛ بلکه از بالا به پایین و به طریقه ی تنزّل صور به عالم مادّه است. لذا فرمود: « یدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَى الْأَرْض‏ ـــ امر را از آسمان به سوى زمین تدبیر مى‏کند»(السجده:۵). و در موارد متعدّدی تصریح نمود که موجودات مادّی از عالم علوی تنزّل یافته اند. فرمود:
« وَ أَنْزَلْنَا الْحَدیدَ فیهِ بَأْسٌ شَدیدٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاس‏ ــــ و نازل نمودیم آهن را که در آن نیروى شدید و منافعى براى مردم است» ‏(الحدید:۲۵)
« یا بَنی‏ آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنا عَلَیکُمْ لِباساً یواری سَوْآتِکُمْ ـــــ اى فرزندان آدم! به یقین نازل نمودیم براى شما لباسى که اندام شما را مى‏پوشاند» (الأعراف:۲۶)
« … وَ أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ الْأَنْعامِ ثَمانِیهَ أَزْواج ـــ و نازل نمودیم برای شما از چهارپایان، هشت جفت » ‏(الزمر:۶)
در پندار ما تمام این امور از خاک بر می آیند و با چند عقبه به خاک منتهی می شوند، امّا از منظر الهی، همه از عالم برین به عالم زبرین نازل می شوند. یعنی صور اشیاء ـ که حقیقت اشیاء می باشند ـ تنزّل کرده بر قامت مادّه ـ که امری عقلی و غیر محسوس است ـ پوشانده می شوند.
خداوند متعال افزون بر ذکر چند مورد برای این حقیقت ، قاعده ای کلّی نیز در این مورد ارائه داده فرمود: « وَ إِنْ مِنْ شَی‏ءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُوم ــــ و هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزائن آن نزد ماست، و ما آن را نازل نمی کنیم مگر به اندازه ی معلوم و معیّن» ‏(الحجر:۲۱).
نتیجه اینکه:
موجودات مادّی، مادّه ی سابقه دارند، لکن صور آنها ـ که حقیقت آنهاست ـ مستقلّ از مادّه وجود دارند. لذا صور آنها از مادّه آفریده نمی شود، بلکه بر قامت مادّه پوشانده می شود. البته لفظ خلق، معنایی اعمّ دارد که به همین تنزّل نیز صدق می کند.

۲ـ قاعده ی « کل حادث مسبوق بالماده »
چنین قاعده ای ابداً در فلسفه وجود ندارد. اگر کسی چنین جمله ای را بیان نمود، قبل و بعد آن باید قرائنی نصب کند تا معلوم شود که منظورش از « کلّ حادث » حادث زمانی است نه حادث ذاتی. لذا اگر بدون نصب قرینه چنین جمله ای گفته شود، نادرست خواهد بود.
اصل قاعده چنین است:
« کلّ حادث زمانیّ فله مادّه تحمل قوّه وجوده ـــ برای هر حادث زمانی دارای مادّه ای است که قوّه ی آن حادث زمانی را حمل می کند.» (بدایه الحکمه،مرحله دهم، فصل یکم)
لذا این قاعده هیچ دلالتی بر خلقت موجودات از شیء ندارد؛ بلکه تنها اشاره به این معنا دارد که موجود زمانی (صورت تنزّل یافته در ظرف زمان) حتماً به مادّه ای که قابلیّت دریافت آن را دارد، افاضه می شود.
امّا مجرّدات نیازی به مادّه ی قابل ندارند. کما اینکه خود مادّه نیز نیازی به مادّه ی سابق ندارد، و الّا تسلسل علل مادّی لازم می آید. لذا همان گونه که مجرّدات، حادث ذاتی و قدیم زمانی اند، خود مادّه نیز حادث ذاتی و قدیم زمانی است. از این رو قاعده ی مذکور شامل مجرّدات و خود مادّه و همچنین خود زمان نمی شود. (ر.ک: بدایه الحکمه،مرحله دهم، فصل یکم)

۳ـ خلقت از عدم
خلق مخلوقات از عدم، معنی ندارد، مگر در یک حالت؛ و آن اینکه گفته شود: « مخلوقات زمانی نبودند و سپس به اراده ی خدا پدید آمدند». روشن است که این سخن ـ با توجّه به مطالب سابق ـ تنها شامل حال موجودات مادّی می شود. چرا که حادث زمانی ، زمانی نبوده و سپس در ظرف زمان ظاهر گشته است. امّا از مباحث سابق دانسته شد که حادث زمانی ، سابقه ی عدم زمانی دارد نه سابقه ی عدم ذاتی. حادث زمانی در ظرف زمان نبوده است نه اینکه مطلقاً نبوده است. طبق آیه ی « وَ إِنْ مِنْ شَی‏ءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُوم ــــ و هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزائن آن نزد ماست، و ما آن را نازل نمی کنیم مگر به اندازه ی معلوم و معیّن» ‏(الحجر:۲۱)، همه ی موجودات عالم، در نزد خدا (در علم خدا) موجود بوده اند؛ و شکّ نیست که علم خدا عین ذات او بوده ازلی است. لذا حقیقت علمی موجودات همواره بوده ؛ و خلق شدن یعنی تنزّل از علم به عین ، نه یعنی از عدم به وجود آمدن یا از چیزی آفریده شدن. فرمود: « ما عِنْدَکُمْ ینْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ ــــ آنچه نزد شماست سپری مى‏شود؛ امّا آنچه نزد خداست باقى است»(النحل:۹۶)

۴ـ خلقت از عدم و خلقت از شیء هر دو باطلند.
مستحضرید که اشاعره از قرآن کریم، به نظریّه ی جبر رسیده اند، و معتزله با استناد به قرآن کریم به نظریّه ی تفویض معتقد شده اند؛ و اهل بیت(ع) فرموده اند: « لاجبر و لاتفویض، بل امرٌ بین الامرین ». منشاء برداشت غلط اشاعره و معتزله این است که خیال نموده اند، یا جبر یا تفویض و حالت سومی قابل فرض نیست. حال آنکه حالت سومی نیز قابل فرض می باشد؛ که همان نظریّه ی اهل بیت(ع) می باشد. امّا این نظریّه چنان دقیق و متعالی است که تصوّر آن برای غیر حکیم ، بسیار دشوار و بلکه غیر ممکن است. لذا « الاشعریّ لایشعره و المعتزلیّ معزول عنه».
در بحث ما نیز همین توهّم برای برخی ها حاصل شده ؛ و خیال کرده اند که خدا یا موجودات را از چیزی آفریده یا از عدم خلق نموده است؛ و فرض سومی نمی توان داشت. حال آنکه فرض سومی نیز در این میان وجود دارد که آیات و روایات ناظر به آن می باشند. امّا چه کنیم که کتاب حکیم را بیگانگان از حکمت در نمی یابند. « کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیکَ مُبارَکٌ لِیدَّبَّرُوا آیاتِهِ وَ لِیتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ ـــ این کتابى است پربرکت که بر تو نازل کرده‏ایم تا در آیات آن تدبّر کنند و صاحبان لبّ متذکّر شوند» (ص:۲۹).
ـ خلق یعنی چه؟ و از چه؟
الف ـ به فتوای عقل سلیم و منطق قویم، نه عدم تبدیل به وجود می شود و نه وجود قابل تبدیل به عدم است. چرا که هر دو فرض منجرّ به تناقض می شوند. عدم چیزی نیست تا تبدیل بشود. باید چیزی باشد که تبدیل به چیزی دیگر شود. از این گذشته، عدم نقیض وجود می باشد؛ و معنی ندارد که چیزی تبدیل به نقیض خود شود. وجود نیز برای خودش ضرورت دارد. چون « سلب الشیء عن نفسه محال». لذا وجود، را نمی توان از وجود سلب نمود.
ب ـ از طرف دیگر، آنها که مخلوقات را وجود پنداشته اند، سخت دچار توهّم شده اند. اشیاء نه وجودند و نه عدم ، بلکه ماهیّاتند ؛ و ماهیّت در حدّ ذات خود نه وجود می باشد نه عدم ، بلکه نسبتش به وجود و عدم یکسان است ؛ و هیچگاه هم ماهیّت ، وجود نخواهد شد. بلکه اگر وجود ـ که حقیقت واحدی بیش نیست ـ به ماهیّت عنایت نمود ، آن ماهیّت به سبب حضرت وجود، موجود می شود ، و در غیر این صورت ، ماهیّت در مقام واقع ـ نه در فرض ماهوی ـ معدوم خواهد بود. و موجود شدن ماهیّت نیز به معنی وجود شدن ماهیّت نیست ؛ بلکه وجود ، موجود است بالذّات و ماهیّت موجود می گردد به عرض وجود ؛ همانگونه که شوری شور است بالذّات و نمک شور می شود به عرض شوری. لذا موجودیّت ماهیّت، اعتبار عقل است ؛ امّا آنکه در مقام فناست ، جز وجود واحد و احد ، هیچ نمی بیند ؛ بلکه از فنای خود نیز فانی است. لذا عارف شبستری در گلشن راز فرمود: « وجود اندر کمال خویش ساری است ــ تعیّنها امور اعتباری است».
امّا اینکه گفته می شود ماهیّت در حدّ ذات خود نه وجود است نه عدم ، صرفاً در مقام تقرّر ماهوی و به اعتبار عقلی است نه در عالم واقع ؛ چه در عالم واقع، شیء یا موجود است یا معدوم. پس تا ماهیّت به افاضه ی وجود موجود نگشته موجودیّتی در عالم واقع ندارد. یعنی حتّی موجودیّت بالعرض را هم نخواهد داشت. مانند صور خیالی ما انسانها که تا اراده ی ما به او تعلّق نگرفته موجودیّتی ندارد ، امّا چون او را اراده نمودیم ، ظاهر می گردد ، لکن ظهور او ، ظهور خود او نیست بلکه ظهور اراده ی ماست.
این در کلاس حکمت بحثی مشّائی ؛ امّا حقیقت ماجرا در کلاس حکمت متعالیه چیست؟
طبق مبنای حکمت متعالیه، جز وجود ، هیچ نیست ؛ و ظهور، عین وجود می باشد ؛ لذا وجودِ بی ظهور معنا ندارد. پس آن گنج مخفی، ذاتاً اقتضای ظهور دارد ؛ لذا ظهور می کند ؛ و ظهور در ذات خود مراتب دارد. لذا ظهور وجود ، کثرت طولی بر می دارد ؛ و هر چه این مراتب از حقیقت و کنه وجود دورتر می شوند ، محدودتر می گردند. آنگاه عقل آدمی از حدود این مراتب ـ که اموری عدمی هستند ـ ماهیّات اشیاء را اعتبار کرده آنها را وجود می انگارد ؛ لذا ماهیّت را حدّ وجود می گویند. همانگونه که مردم سایه را چیزی می انگارند ، حال آنکه سایه چیزی جز عدم نور نیست ؛ لذا فرمود: « الله نور السموات و الارض ». همچنین مردم چاه را چیزی می پندارند ، حال آنکه چاه چیزی جز عدم خاک نیست ؛ لذا فرمود: « افی الله شکّ فاطر السموات و الارض ــ آیا در الله شکّ راه دارد؟ همو که فاطر (شکافنده ی) آسمانها و زمین است ». فاطر از فطر است به معنی شکافنده ؛ یعنی عالم خلقت ، وجود چاهی دارد ؛ یعنی همان گونه که موجودیّت چاه به همان تو خالی بودن آن است، موجودیّت عالم نیز به مفطور و شکاف بودن اوست. چاه و شکاف، بودش عین نبود است. از چنین موجودیّتی تعبیر می شود به نمود، که نه بود است و نه نبود.
با این بیان روشن می شود که اشیاء اساساً چیزی جز همان حدود عدمی نبوده همگی اعتباراتند ؛ و حقیقت، آن وجود محض است با مراتب ظهورش ؛ که آن مراتب ظهور اسماء الله می نامند ؛ لذا فرمودند: « وَ أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الْأَحَدِ الصَّمَدِ الَّذِی مَلَأَ أَرْکَانَ کُلِّ شَی‏ء ــــ و از تو می خواهم به اسم احد و صمدت که ارکان هر چیزی را پر نموده است » (بحارالأنوار، ۹۵ ،ص۳۵۹) و فرمودند: « و بأسمائک التی ملأت أرکان کل شی‏ء ــــ و از تو می خواهم به اسماء تو که ارکان هر چیزی را پر نموده اند »(البلدالأمین ،ص۱۸۸ ) و خداوند متعال فرمود: « هُوَ مَعَکُمْ أَینَ ما کُنْتُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصیرٌ ـــ او با شماست هر جا که باشید و خداوند به آنچه می کنید بیناست» (الحدید:۴). بر همین اساس استوار ، امیرالموحدین علی(ع) نیز فرموده اند: «… هُوَ فِی الْأَشْیاءِ عَلَى غَیرِ مُمَازَجَهٍ خَارِجٌ مِنْهَا عَلَى غَیرِ مُبَاینَهٍ … دَاخِلٌ فِی الْأَشْیاءِ لَا کَشَی‏ءٍ فِی شَی‏ءٍ دَاخِلٍ وَ خَارِجٌ مِنْهَا لَا کَشَی‏ءٍ مِنْ شَی‏ء ــــــ او در اشیاء است امّا نه به گونه ای که با آنها آمیخته باشد و خارج از آنهاست امّا نه به گونه ای که جدا از آنها باشد ؛‌ … داخل در اشیاء است امّا نه مثل داخل بودن چیزی در چیزی و خارج از اشیاء است امّا نه مثل خارج بودن چیزی از چیزی»(توحید صدوق، ص۳۰۶) ؛ یعنی او داخل در اشیاء است امّا نه مثل داخل بودن ماهیّتی در ماهیّت دیگر و خارج از ماهیّات است امّا نه مثل خارج بودن ماهیّتی از ماهیّت دیگر.
همچنین فرمود: « تو منزهی از هر نقصی ، همه چیز را پر کرده ای و از همه چیز جدایی ؛ پس چیزی فاقد تو نیست و تو هر چه بخواهی انجام می دهی. بزرگی ای کسی که هر چه به فهم آید آفریده ی توست و هر چه محدود است مخلوقت.»(اثبات الوصیه، ص۱۰۷)
حاصل سخن آنکه این اشیاء ـ که حدود عدمی اند ـ آیات و نشانه های ظهورات و اسماء حضرت وجود می باشند. لذا نه وجودند و نه عدم ، بلکه حدود عدمی بوده به اصطلاح ، نمود وجودند. و خلق در اصل لغت به معنی برشی است که خیاط به پارچه می زند ؛ یعنی پارچه را محدود به حدودی خاصّ می کند. لذا خلق یعنی آن حدود عدمی که امر واحد الهی ( ظهور واحد وجود ) را متکثّر می سازد.
پس خلق از عدم ، نه یعنی پدید آوردن چیزی از عدم ، بلکه یعنی خلق خدا چیزی جز همین امور عدمی ـ که وجود نما ( خدا نما ) هستند نمی باشد. چون اگر اشیاء نیز وجود باشند ، لازم می آید که خدا شریک داشته باشد. اگر اشیاء وجودند ، آیا این وجودات داخل خدا هستند یا در خارج او؟ اگر خارج خدایند ، لازم می آید که خدا خارج داشته باشد ؛ و هر چه خارج دارد محدود است ؛ و آنچه محدود شد ، خدای صمد نخواهد بود. و اگر خدا را داخل باشد ، لازم می آید که ابعاد و اجزاء داشته باشد ، که این نیز با خدایی خدا سازگار نیست. لذا مخلوقات خارج از خدا نیستند؛ چون نامحدود را خارج نیست؛ داخل او هم نیستند؛ چون وجود محض را داخل نیست. جزء او هم نیستند؛ چون وجود محض را جزء نیست. عین خدای واحد بودن مخلوقات کثیر نیز تناقض است. لذا مخلوق چیزی نیست جز نمود اراده و علم خدا؛ و نمود شیء ، خود آن شیء نیست؛ لکن غیر آن شیء هم نیست.
تعبیر شگفتی از حضرت زهرا ـ سلام الله و سلام العالمین علیها ـ وارد گشته که فرمودند: موجودات نه « من شیء» آفریده شده اند و نه « من لاشیء » بلکه « لا من شیء » خلق شده اند ، این معنا در احادیثی از امام صادق(ع) و امیرمومنان(ع) نیز وارد شده است. این تعبیر شگفت، این معنا را القاء می کند که موجودات نه از عدم حقیقی آفریده شده اند نه از وجود، بلکه حدود عدمی اند که وجود نما می باشند. امّا عدم حقیقی آیه و نشانه ی هیچ چیز نمی تواند باشد. مولوی نیز فرمود: « ما عدمهاییم هستی ها نما ــ تو وجود مطلق و هستیّ ما » .
حکما در مورد عدم مطلق فرمودند: « المعدوم المطلق لایخبر عنه ــ از معدوم مطلق نمی توان خبر داد » ؛ یعنی معدوم مطلق موضوع هیچ قضیَه ای واقع نمی شود. امّا این اشیاء که وجود اعتباری داشته موجود به وجود ( موجود به خدا ) و قائم به وجودند ، این همه احکام برداشته اند و تمام علوم از آنها بحث می کنند. لکن به قول جناب سعدی « ره عقل جز پیچ در پیچ نیست ـــ برِ عارفان جز خدا هیچ نیست ـــ توان گفتن این با حقیقت شناس ـــ ولی خرده گیرند اهل قیاس ـــ که پس آسمان و زمین چیستند؟ ـــ بنی آدم و دام و دد کیستند ؟ ـــ پسندیده پرسیدی ای هوشمند ـــ بگویم جوابت گر آید پسند ـــ که هامون و دریا و کوه و فلک ـــ پری، آدمی زاد و دیو و ملک ـــ همه هر چه هستند از آن کمترند ـــ که با هستی اش نام هستی برند »
لذا اهل علوم و عقول از آیات حضرت وجود بحث می کنند و سالکان را بحث در اسماء الله ( ظهورات وجود) است ؛ و عارف واصل جز حضرت وجود ، هیچ نشناسد ؛ لذا هر کجا رو کند جز وجه الله واحد هیچ نبیند ؛ « فَأَینَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ عَلیمٌ ـــ پس هر کجا رو کنید پس وجه الله آنجاست ؛ همانا الله ، گستراننده و علیم می باشد» (البقره:۱۱۵) ؛ آری اوست که سایه ی خلقت را گسترانده و این سایه ها به نور وجه اوست که موجودند ؛ چه بی خورشید سایه ای نیز نخواهد بود. « أَ لَمْ تَرَ إِلى‏ رَبِّکَ کَیفَ مَدَّ الظِّلَّ وَ لَوْ شاءَ لَجَعَلَهُ ساکِناً ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَیهِ دَلیلا ــــــ آیا ندیدى چگونه پروردگارت سایه را گسترده ساخت؟! و اگر مى‏خواست آن را ساکن قرار مى‏داد؛ سپس خورشید را بر وجود آن دلیل قرار دادیم‏» (الفرقان:۴۵)

Print Friendly, PDF & Email
Rating: 4.7/5. From 3 votes.
Please wait...

دیدگاه ها