سرخط خبرها

چرا ما پیغمبر یا امام نشدیم؟ چرا همه در عالیترین مراتب خلق نشدند؟

پرسش:
سلام ۱- خداانسان را خلیفه خودبرزمین انتخاب کرده است آیامنظورحضرت آدم ودر ادامه حضرت مهدی سلام الله است؟ پس ماانسانهای معمولی چه نقشی داریم؟ ۲-سوالم را چندبار نوشتم وپاک کردم دیدم شکل دیگر سوالم مثل این است که بپرسم چرامامیریم مدرسه وچرادرس می خونیم وچرا باید امتحانی باشه ودر آخربهشت وجهنمی؟ مدیر مدرسه ، مدرسه را ساخته وبایکی از شاگرداش که پسر شاگردمحبوبش بوده حال می کنه ، مارا چه کار؟! ۳-درست است که اهداف ازدواج نبایدرسیدن به استقلال مالی واجتماعی-رفع تنهایی-دورشدن از محیط خانواده باشد؟لطفا دلیل ازدواج را توضیح دهید. ۴-اعتمادواطمینان به همسر آینده چگونه بدست می آید؟

پاسخ:
۱ـ خلافت الهی مراتب دارد.
از حیث زمانی، در میان انسان کنونی، اوّل خلیفه ی خدا، حضرت آدم(ع) بوده است. امّا از حیث مراتب خلافت، افضل خلفای الهی، رسول الله(ص) می باشد. بعد از ایشان، مولانا علی بن ابی طالب(ع) است. بعد از ایشان، حضرت فاطمه زهرا(س)؛ بعد از ایشان، امام حسن(ع)؛ و بعد از ایشان، امام حسین(ع)؛ و بعد از ایشان، نه تن از فرزندان امام حسین(ع) خلافت دارند؛ البته دقیق نمی دانیم که ترتیب مراتب وجودی آن بزرگواران چگونه است؛ اگر چه از برخی روایات می توان استفاده نمود که افضل ایشان، امام زمان(عج) می باشند. الله اعلم. بعد از این ذوات مقدّسه، افضل خلفاء، انبیای اولوالعزمند و بعد از ایشان سایر معصومین با ترتیبی که خدا و اولیایش بدان عالمند. بعد از آن نوبت به انسانهای کامل دیگر می رسد.
لبّ کلام آنکه هر انسان کاملی خلیفه الله می باشد؛ لکن انسان کامل بودن مراتب دارد.
آنچه از آموزه های دینی و آموزه های فلسفه و عرفان اسلامی بر می آید این است که هر انسانی با استعدادهای وجودی خاصّی خلق شده و می تواند با عمل به شریعت الهی ، همه ی آن استعدادها را بالفعل نموده به مقام انسان کامل نائل گردد. لکن باید توجّه داشت که انسان کامل بودن بسته به میزان استعداداتی که در افراد وجود دارد ، دارای مراتبی است ؛ یعنی ، به فرض ، اگر کسی دارای هزار استعداد وجودی باشد و دیگری دو هزار استعداد وجودی داشته باشد و هر دو ، همه ی آن استعدادها را بالفعل نمایند ، هر دو ، انسان کامل و خلیفه الله خواهند بود ؛ لکن آنکه دو هزار استعداد داشته ، از رتبه ی وجودی بالاتری برخوردار می شود. بر همین اساس ، همه ی انبیاء و ائمه (ع) انسان کامل می باشند با اینکه رتبه ی وجودی همه ی آنها یکسان نیست و برخی بر برخی دیگر برتری در رتبه ی وجود دارند؛ « تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ مِنْهُم‏ ـــــ بعضى از آن رسولان را بر بعضى دیگر برترى دادیم‏. » (البقره:۲۵۳). بنا بر این حضرت آدم (ع) نیز انسان کامل بود ؛ امّا این بدان معنا نیست که مقام آن جناب در حدّ خاتم الانبیاء بوده است.
پس چنین نیست که ما انسانهای عادی، خلیفه الله نباشیم. تک تک افراد انسانی خلیفه الله هستند لکن به صورت بالقوّه. لذا اگر هر فردی به آن کمالی که باید برسد، برسد، انسان کامل و خلیفه الله خواهد بود؛ یعنی مظهر جمیع اسماء الهی خواهد شد؛ لکن مظهریّت، مراتب دارد. البته توجّه شود که تمام موجودات عالم، یا بالفعل مظهر اسماء الهی اند یا می توانند بالفعل مظهر اسماء الهی بشوند؛ لکن تفاوتی است بین انسان و غیر انسان. آن تفاوت این است که دیگر موجودات، تنها مظهر برخی اسماء الهی اند نه مظهر اسم الله که اسم جامع می باشد؛ امّا انسان می تواند مظهر اسم جامع الله باشد. در این حالت است که تمام موجودات در برابر او به سجده می افتند. چون از یک حقیقت خویش را در او نظاره می کنند؛ و از طرف دیگر، خدا را او نمایان می یابند. آیات ۳۰ به بعد سوره بقره همین معنا را بیان می کند. وقتی خداوند متعال آدم را خلق کرد، به ملائک امر نمود که اگر می توانید از اسماء موجودات (اسماء الهی که در موجودات ظهور کرده) خبر دهید؛ و آنها اظهار عجز نمودند. آنگاه خداوند متعال، تمام اسماء الله را در وجود آدم(ع) جلوه گر نمود؛ و او را امر نمود که از اسماء تک تک ملائک خبر دهد؛ و او حقیقت وجودی خویش را آشکار نمود و ملائک همگی حقیقت خود را در وجود او نمایان یافتند؛ و دانستند که آدم(ع) به تنهایی مظهر جمیع آن اسمائی است که هر کدام انها، آنها تنها بخشی را دارند.
۲ـ چرا رسول خدا(ص) افضل مخلوقات و برترین خلیفه شد؟
عوام چنین توهّم می کنند که خدا مخلوقاتی را خلق نموده و از بین آنها یکی را برگزیده و خلیفه ی برتر خود ساخته است. حال آنکه چنین نیست؛ و مخلوق برتر بودن آن حضرت ناشی از اصل خلقت است؛ یعنی لازمه خلقت آن بوده که اوّلین مخلوق خدا، برترین مخلوق باشد؛ و دومین مخلوق، در دومین رتبه قرار گیرد.
خداوند متعال در قوس نزول هستی اوّلین چیزی که ظاهر نمود، نور وجود رسول الله(ص) بود؛ و سایر مخلوقات، پرتوهایی از نور وجود ایشانند؛ حتّی جسم و روح خودشان هم پرتویی از آن نور نخستین است. لذا مخلوقات هستند چون آن نور نخستین هست؛ چرا که مخلوقات پرتوهای همان نورند؛ و معنی ندارد که آن نور باشد و پرتو افشانی نکند. پس اگر نبود آن نور ، مخلوقی هم نبود؛ و چون هست پس مخلوقات هم هستند.
از طرف دیگر، بازگشت مخلوقات به همان نور نخستین می باشد؛ « کَما بَدَأَکُمْ تَعُودُون‏ ـــ همان گونه که شما را آغاز نمودیم بازمى‏گردید» (الأعراف:۲۹). بنا بر این، غایت و هدف مخلوقات نیز اوست.
ممکن است پرسیده شود: اگر آنها هدفند، پس دیگران برای چه آفریده شده اند؟
می گوییم: آنها هدف و غایت مخلوقاتند؛ پس مخلوقاتی باید باشند که آنها هدف و غایت مخلوقات باشند. سائل پنداشته که هدف خدا آن بزرگواران هستند؛ حال آنکه هدف داشتن برای خدا بی معنی است. هدف، آن کمالی است که صاحب هدف، آن کمال را ندارد و قصد می کند که به آن کمال برسد؛ حال آنکه خدا کمال محض می باشد؛ و کمالی نیست که او نداشته باشد. لذا برای خدا معنی ندارد که در پی هدفی باشد. او فاعل بالتّجلّی می باشد؛ یعنی او کمال خود را اظهار می کند نه اینکه در پی کمالی باشد. پس دقّت شود که وقتی گفته می شود: « خدا از خلقت خود هدفی داشت» منظور این است که برای مخلوقاتش هدفی معیّن نکرده است؛ نه اینکه ـ معاذ الله ـ خود خدا دارای هدف است. هدف داشتن، علامت نقص است و با کمال محض بودن تناسب ندارد. خدای تعالی آن نور نخست را آفرید و باقی موجودات از آن نور نخست منشعب گشتند؛ لذا اصل همه از آن نور است؛ و باز گشت همه نیز به همان نور می باشد. لذا آن نور، هم واسطه در خلقت است، هم غایت مخلوقات.
خلاصه ی کلام اینکه:
خلقت سایر موجودات، لازمه ی خلقت آن نور نخستین می باشد. آن نور نخستین ذاتاً پرتو افشان است. لذا معنی ندارد که او باشد و پرتوهای او نباشند. همان گونه که معنی ندارد که خدا عدد ۲ را خلق کند ولی زوجیّت خلق نشود؛ زوجیّت لازمه ذات عدد ۲ می باشد. معنی ندارد که شما مربّعی بکشید و دو قطر آن را رسم کنید و هشت مثلث در پی این کار شما ایجاد نگردند. پیدایش آن مثلثها لازمه ی ذاتی کشیدن مربّع و دو قطر آن است. معشوق اوّل جلوه اش به نور عشق بود و عاشقان همه پرتو آن خورشید عشقند. معنی ندارد که جمیل محض باشد و معشوق نباشد؛ و معنی ندارد که معشوق باشد و عشق نباشد؛ و معنی ندارد که معشوق و عشق باشند و عاشق نباشد. « در ازل پرتو حُسنش ز تجلّی دم زد ــ عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد» ؛ معنا ندارد که خدای جمیل، ظهور نکند؛ جمال، اقتضای ظهور دارد. « پری رو تاب مستوری ندارد ــ در ار بندی، سر از روزن بر آرد». پس خدای تعالی، آن جمال نامتناهی به نوری نامتناهی ظهور نمود که نامش را احمد محمود نهاد؛ که ظهور آن نور در زمین محمّد خوانده شد. آنگاه جمال احمدی به صفت محمودی ظهور کرد و عالم خلقت پدیدار شد. عشق از معشوق و عاشق از عشق پیدا شد؛ « طُفِیل هستی عشقند آدمیّ و پری ــ ارادتی بنما تا سعادتی ببری».
توضیح مطلب:
ابو الحسن بکرى استاد شهید ثانى در کتاب الانوار از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: «‌ خدا بود و چیزى با او نبود و نخست چیزى که آفرید نور حبیبش محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم بود پیش از آفریدن آب و عرش و کرسى و آسمانها و زمین و لوح و قلم و بهشت و دوزخ و فرشته‏ها و آدم و حواء ، به چهار صد و بیست و چهار هزار سال. و چون خدای تعالى نور پیغمبر ما را آفرید هزار سال برابر خدا عز و جل ایستاد و تسبیح و حمد می گفت و خدا تبارک و تعالى به او نگاه می کرد و می فرمود: اى بنده ی من تویى مراد و مرید، و تویى بهترین آفریده ی من.به عزت و جلالم قسم اگر تو نبودى افلاک را نمى‏آفریدم، هر که تو را دوست دارد دوستش دارم و هر که تو را دشمن دارد دشمنش دارم. و نورش تتق کشیده و پرتو برآورد و خدا از آن ۱۲ حجاب آفرید ؛ نخست حجاب قدرت و سپس حجاب عظمت ، سپس حجاب عزت و سپس حجاب هیبت ، سپس حجاب جبروت ، سپس حجاب رحمت سپس ، حجاب نبوّت ، سپس حجاب کبریاء ، سپس حجاب منزلت ، سپس حجاب رفعت ، سپس حجاب سعادت ، سپس حجاب شفاعت، سپس خدا نور رسول صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم را فرمود تا در حجاب قدرت درآید ؛ درآمد و می گفت « سبحان العلى الاعلى » و ماند تا ۱۲ هزار سال. سپس فرمودش تا در حجاب عظمت درآید در آمد ؛ ۱۱ هزار سال می گفت « سبحان عالم السرّ و اخفى». سپس در حجاب عزت درآمد و ۱۰ هزار سال میگفت « سبحان الملک المنان ». سپس در حجاب هیبت درآمد و نه هزار سال می گفت «سبحان من هو غنىّ لا یفتقر» . سپس در حجاب جبروت درآمد و هشت هزار سال میگفت « سبحان الکریم الاکرم ». سپس در حجاب رحمت درآمد و ۷ هزار سال میگفت « سبحان رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ » سپس در حجاب نبوّت درآمد و ۶ هزار سال می گفت « سُبْحانَ رَبِّکَ رَبِّ الْعِزَّهِ عَمَّا یصِفُونَ». سپس در حجاب کبریاء درآمد و ۵ هزار سال می گفت «سبحان العظیم الاعظم ». سپس در حجاب منزلت درآمد و چهار سال می گفت « سبحان العلیم الکریم». سپس در حجاب رفعت درآمد و ۳ هزار سال می گفت «سبحان ذى الملک و الملکوت». سپس در حجاب سعادت درآمد و ۲ هزار سال می گفت «سبحان من یزیل الاشیاء و لا یزول». سپس در حجاب شفاعت درآمد و هزار سال می گفت «سبحان اللَّه و بحمده سبحان اللَّه العظیم». امام على بن ابى طالب فرمود: سپس خدا تعالى از نور محمّد (ص) بیست دریاى نور آفرید که در هر دریا علومى بود که جز خدا تعالى آنها را نمی داند. سپس به نور محمّد (ص) فرمود:به دریاى عزت فرو شو و فرو شد، سپس به دریاى شکیبایى سپس به دریاى خشوع، سپس به دریاى تواضع، سپس به دریاى رضا، سپس به دریاى وفاء، سپس به دریاى بردبارى، سپس به دریاى پرهیزکارى، سپس به دریاى ترس، سپس به دریاى انابت، سپس به دریاى عمل سپس به دریاى فزونى، سپس به دریاى هدایت، سپس به دریاى صیانت، سپس به دریاى حیا، تا در بیست دریا چرخید. و چون از آخرین دریاها برآمد خدا تعالى فرمود: اى دوستم، اى آقاى پیغمبرانم، اى نخست آفریده‏هایم و اى پایان پیغمبرانم تویى شفیع روز محشر، آن نور به سجده افتاد. فرمود: از او ۱۲۴ هزار قطره چکید، و خدا تعالى از هر قطره نورش‏ پیغمبرى آفرید ؛ و چون انوار کامل شدند همه گرد نور محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم گردیدند چنانچه حاجیان به گرد خانه ی کعبه می گردند و همه خدا را تسبیح می کردند و سپاس می گفتند و می گفتند، منزه است آنکه عالم است و نادانى ندارد، منزه است آنکه می داند و شتاب ندارد، منزه است آنکه بى‏نیاز است و نیاز ندارد. پس خدا به آنها ندا کرد: می دانید من چه کسم؟ نور محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم به همه ی انوار پیشى گرفت و گفت: تویى خدایى که معبودى جز تو نیست یگانه‏ هستى و شریک ندارى، رب الارباب و ملک الملوکى، بناگاه نداء از جانب خدا رسید: تو برگزیده ی منى، تو دوست منى، تو بهترین خلق منى، امتت بهترین امتند که براى مردم برآورده شدند ؛ سپس از نور محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم گوهرى آفرید و آن را دو بخش کرد و با هیبت به بخش یکم نگریست و آبى خوشگوار شد و به مهر به بخش دوم نگریست و از آن عرش را آفرید و بر روى آب استوار شد. پس کرسى را از نور عرش آفرید و لوح را از نور کرسى و قلم را از نور لوح و به او فرمود: یگانگى مرا بنگار، و قلم هزار سال از گفته ی خدا مدهوش شد و چون به خود آمد ، فرمود: بنویس، عرض کرد بار خدایا چه بنویسم؟ فرمود: بنویس لا اله الا اللَّه محمّد رسول اللَّه و چون قلم نام محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم را شنید به سجده افتاد و گفت: سبحان الواحد القهار، سبحان العظیم الاعظم، سپس سر از سجده برداشت و نوشت: لا اله الا اللَّه محمّد رسول اللَّه. سپس گفت پروردگارا محمد کیست که نامش را با نام خود قرین کردى، و ذکرش را با ذکر خود آوردى؟ خدای تعالى به او گفت: اى قلم، اگر او نبود تو را نمی آفریدم و نیافریدم خلقم را جز بخاطر او، او بشیر و نذیر است، سراج منیر است، شفیع و حبیب است. در اینجا قلم از شیرینى نام محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم شکاف برداشت، سپس قلم گفت: درود بر تو اى رسول خدا، خدا فرمود: بر تو درود از من و رحمت و برکات ؛ از این رو سلام سنّت شد و جواب سلام واجب. سپس خدا فرمود: قضا و قدر و هر چه تا روز قیامت بیافرینم بنویس! سپس خدا فرشته‏ها را آفرید تا صلوات فرستند بر محمّد و آل محمد، و براى امتش آمرزش خواهند تا روز قیامت .سپس خدا از نور محمد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم بهشت را آفرید و به چهار چیزش آراست، تعظیم و جلالت و سخاوت و امانت، و آن را براى دوستان و فرمان برانش ساخت. سپس به باقى آن گوهر با دید هیبت نگریست و آب شد، و از دودش آسمانها را آفرید و از کفش زمینها را و چون خداى تبارک و تعالى زمین را آفرید مانند کشتى اهلش را می لرزانید و خدا کوهها را آفرید و لنگرش ساخت، سپس فرشته‏اى با بزرگترین نیرو آفرید و زیر زمین درآمد و گامش را قرار گاهى نبود و خدا صخره بزرگ آفرید و زیر دو گام آن فرشته نهاد سپس آن صخره را قرارگاهى نبود، و گاو بزرگى که هیچ دیده تاب دیدنش را از بزرگى آن و از برق چشمانش نداشت آفرید و تا آنجا بزرگ بود که اگر همه دریاها را در یک سوراخ بینى او نهادند چون خردلى بود که در بیابانى اندازند و آن گاو زیر آن صخره درآمد. سپس براى آن گاو قرارگاهى نبود، و خدا یک ماهى بزرگ بنام بهموت آفرید و زیر دو پاى گاو رفت و گاو بر پشت آن ماهى قرار گرفت، پس همه زمین بر دوش فرشته است و فرشته بر صخره، و صخره بر گاو، و گاو بر ماهى، و ماهى بر آب، و آب بر هوا، و هوا بر ظلمت، سپس کس نداند که زیر ظلمت چیست. سپس خدا عرش را از دو پرتو آفرید یکى فضل و دوم عدل سپس فرمود آن دو هر کدام دمى برکشیدند، و از آن دو چهار چیز آفرید، عقل و حلم و علم و سخاوت. سپس از عقل ، خوف آفرید، و از علم ، رضا و از حلم ، دوستى و از سخاوت ، محبت و همه اینها را در سرشت محمد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم خمیر کرد، سپس از آنها ارواح مؤمنان امت محمد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم را آفرید سپس خورشید و ماه و ستارگان و شب و روز و نور و ظلمت و فرشته‏هاى دیگر را از نور محمد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم آفرید و چون همه انوار کامل شدند نور محمد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم هفتاد و سه هزار سال زیر عرش آرام گرفت، سپس نورش به بهشت جا کرد تا هفتاد هزار سال. سپس در سدره المنتهى جا گرفت تا هفتاد هزار سال سپس به آسمان ششم و آسمان به آسمان پائین آمد تا رسید به آسمان دنیا و در آن ماند تا خدا خواست که آدم را بیافریند تا آخر آنچه در مجلد ششم گذشت. » (بحار الأنوار ، ج‏۵۴، ص ۱۹۸)
این کلام معجزنما را نیاوردیم برای فهم ، که فهمش برای ناآشنایان به عرفان نظری و حکمت متعالیه آسان نخواهد بود؛ چرا که حکم ظاهر و باطن عالم در این حدیث شریف جمع شده است. آری این حدیث را نیاوردیم برای فهم، بلکه آوردیم تا به اجمال معلوم گردد که مکانت حضرت ختم المراتب و جامع المقامات کجاست. در این حدیث شریف ـ که حکیم پخته و عارف سوخته داند بخشی از اسرارش را ـ شگفتی هایی است که تا کسی به پشت بام عرفان نظری درنیاید، برآنها واقف نگردد؛ و چه بسا این کلمات نورانی، از نظر آنکه نور خدا در دلش نتابیده ، افسانه سرایی جلوه کند؛ که البته باکی نیست ؛ چه: « مَنْ لَمْ یجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ ــــ‌ کسى که خدا نورى براى او قرار نداده، نورى براى او نیست » (النور:۴۰) سفهای عاقل نما چه دانند که حقیقت مائیّه و مراتب عرش و کلمات وجودی و قلم نوری و زمین مجرّد و … چیست؟ چه نیکو فرمود صاحب المعجزات و آیهالله العظمی امیرالمومنین (ع) که: « النَّاسُ ثَلَاثَهٌ فَعَالِمٌ رَبَّانِی وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَى سَبِیلِ نَجَاهٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ کُلِّ نَاعِقٍ یمِیلُونَ مَعَ کُلِّ رِیحٍ لَمْ یسْتَضِیئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ وَ لَمْ یلْجَئُوا إِلَى رُکْنٍ وَثِیق‏ ـــــ مردم سه دسته‏اند، عالم ربّانی ، و آموزنده‏ در راه رستگارى، و پشّه‏هاى دستخوش باد و طوفان و همیشه سرگردان، که به دنبال هر سر و صدایى مى‏روند، و با وزش هر بادى حرکت مى‏کنند، نه از روشنایى دانش نور گرفتند، و نه به پناهگاه استوارى پناه گرفتند. »(نهج البلاغه ،حکمت ۱۴۳)
و خوشا به حال شما بزرگوار که از سوالتان پیداست ان شاء الله مصداق « مُتَعَلِّمٌ عَلَى سَبِیلِ نَجَاهٍ » هستید.
از کلام پیشین روشن گشت که تمام موجودات عالم خلقت، ظهورات نور وجود رسول الله (ص) می باشند. لذا تمام انبیاء و حجج الهی ــ چه در میان بنی آدم و چه در انسانهای زمینی قبل از آدم (ع) ، و چه در موجودات مکلّف در هزاران عوالم کنونی و چه در عوالم سابق بر این عوالم و چه در عوالم لاحق ــ همگی ظهورات آن نور نخستین می باشند. کما اینکه وجود مادّی حضرت محمّد مصطفی (ص) نیز تنها یکی از ظهورات آن حقیقت است که در میان همه ی ظهورات عالم کنونی ما اکمل ظهورات است. امّا اینکه آیا در عوالم دیگر و عوالم سابق و لاحق نیز چنین ظهور تامّی بوده یا خواهد بود؟ با توجّه به روایات اهل بیت (ع) به نظر می رسد که ظهور تامّ آن حقیقت نوری منحصر به عالم کنونی ما نیست ؛ بلکه ظهورات تامّ فراوانی برای آن حقیقت است که البته کلّهم نورٌ واحد ، همانگونه که تمام چهارده معصوم نور واحد بوده مظهر تامّ آن نورند. لذا رسول خدا (ص) فرمودند: « خُلِقْتُ أَنَا وَ عَلِی مِنْ نُورٍ وَاحِد ـــ من و علی از یک نور آفریده شدیم» (أمالی الصدوق ،ص۲۳۶) و فرمودند:« خَلَقَنِی اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى وَ أَهْلَ بَیتِی مِنْ نُورٍ وَاحِد ــــ خدا مرا و اهل بیت مرا از نور واحدی آفرید » (إرشاد القلوب إلى الصواب،ج‏۲ ،ص۴۱۵) و امیرمومنان (ع) فرمودند: « … أَنَا مُحَمَّدٌ وَ مُحَمَّدٌ أَنَا وَ أَنَا مِنْ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدٌ مِنِّی‏ ــــ من محمّدم و محمّد من است ؛ من از محمّدم و محمّد از من است » (بحار الأنوار ،ج‏۲۶ ،ص۶)
امّا شواهدی نقلی بر این معنا:
امام صادق (ع) فرمودند: « إِنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ اثْنَی عَشَرَ أَلْفَ عَالَمٍ کُلُّ عَالَمٍ مِنْهُمْ أَکْبَرُ مِنْ سَبْعِ سَمَاوَاتٍ وَ سَبْعِ أَرَضِینَ مَا یرَى عَالَمٌ مِنْهُمْ أَنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَالَماً غَیرَهُمْ وَ إِنِّی الْحُجَّهُ عَلَیهِمْ . ــــ برای خدای عزّ و جلّ دوازده هزار عالم است که هر کدام آنها بزرگتر از هفت آسمان و هفت زمین می باشد. هیچکدام از (اهل) این عوالم برای خدا عالمی غیر از عالم خودشان نمی بینند و من حجّت هستم برای همه ی این عالمها.» (بحارالأنوار ، ج۲۷ ، ص۴۱ )
از ظاهر این روایت چنین بر می آید که اوّلاً این دوازده هزار عالم بالفعل وجود دارند. ثانیاً در آنها اهل بینشی زندگی می کنند ، لکن نسبت به عوالم دیگر بینشی ندارند. امّا چندان معلوم نیست که مراد از این عوالم آیا عوالم مادّی هستند یا عوالم مجرّد و غیر مادّی ؛ ولی بیشتر به نظر می رسد که منظور عوالم مادّی باشند ؛ چون اوّلاً عوالم مجرّد ، از یکدیگر و از عالم مادّه خبر دارند. ثانیاً نیازمندی اهل آن عوالم به حجّت معصوم نشان از مکلّف بودن آنها دارد و مادّیت از شروط فلسفی تکلیف است.
از این روایت که چند مشابه دیگر از سایر ائمه (ع) نیز دارد ، چنین بر می آید که حجّت بودن ائمه (ع) اختصاص به عالم ما ندارد و آنان در عوالم دیگر نیز حجج الهی می باشند ؛ همچنین روایاتی از امیرالمومنین (ع) منقول است که آن حضرت تمام انبیای سابق را ظهورات خود قلمداد نموده اند. از طرفی همانگونه که گفته شد انوار آن حضرات ، سابق بر تمام مخلوقات عالم خلق شده است. لذا از مجموع این قرائن و برخی انگاره های فلسفی و عرفانی می توان چنین حکم نمود که حضرات چهارده معصوم در تمام عوالم گذشته ظهور داشته اند و در عوالم آینده نیز ظهور خواهند داشت ؛ لکن نه به نحو تناسخ و بازگشت روح جزئی آن بزرگواران ؛ بلکه به نحو تجلّی ذوات نوری آن بزرگواران.
امیرمومنان (ع) فرمود: « … أَنَا الَّذِی حَمَلْتُ نُوحاً فِی السَّفِینَهِ بِأَمْرِ رَبِّی وَ أَنَا الَّذِی أَخْرَجْتُ یونُسَ مِنْ بَطْنِ الْحُوتِ بِإِذْنِ رَبِّی وَ أَنَا الَّذِی جَاوَزْتُ بِمُوسَى بْنِ عِمْرَانَ الْبَحْرَ بِأَمْرِ رَبِّی وَ أَنَا الَّذِی أَخْرَجْتُ إِبْرَاهِیمَ مِنَ النَّارِ بِإِذْنِ رَبِّی وَ أَنَا الَّذِی أَجْرَیتُ أَنْهَارَهَا وَ فَجَّرْتُ عُیونَهَا وَ غَرَسْتُ أَشْجَارَهَا بِإِذْنِ رَبِّی وَ أَنَا عَذَابُ یوْمِ الظُّلَّهِ وَ أَنَا الْمُنَادِی مِنْ مَکَانٍ قَرِیبٍ قَدْ سَمِعَهُ الثَّقَلَانِ الْجِنُّ وَ الْإِنْسُ وَ فَهِمَهُ قَوْمٌ‏ إِنِّی لَأَسْمَعُ کُلَّ قَوْمٍ الْجَبَّارِینَ وَ الْمُنَافِقِینَ بِلُغَاتِهِمْ وَ أَنَا الْخَضِرُ عَالِمُ مُوسَى وَ أَنَا مُعَلِّمُ سُلَیمَانَ بْنِ دَاوُدَ وَ أَنَا ذُو الْقَرْنَینِ وَ أَنَا قُدْرَهُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ یا سَلْمَانُ وَ یا جُنْدَبُ أَنَا مُحَمَّدٌ وَ مُحَمَّدٌ أَنَا وَ أَنَا مِنْ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدٌ مِنِّی ــــــ منم آن کس که نوح را در کشتى به دستور خدا بردم ؛ منم که یونس را به اذن خدا از شکم نهنگ خارج کردم ؛ من به اجازه ی خدا موسى را از دریا گذراندم ؛ من ابراهیم را از آتش نجات دادم به اذن خدا ؛ من نهرها و چشمه‏هایش را جارى و درختهایش را کاشتم با اجازه ی خدایم. منم عذاب یوم الظله و منم آنکه فریاد میزند از مکان نزدیکى که تمام جنّ و انس آن را می شنوند و گروهى می فهمند. من با هر گروهى چه ستمگران و چه منافقین به زبان خودشان صحبت می کنم. منم خضر ، دانشمند همراه موسى ؛ منم معلّم سلیمان بن داود ؛ و منم ذو القرنین ؛ و منم قدرت اللَّه‏. ای سلمان و ای ابا ذر! منم محمّد و محمّد من است ؛ من از محمّدم و محمّد از من می باشد» (بحار الأنوار ، ج‏۲۶، ص ۵)
دو سخن زیر از جناب مولوی درباره ی نور خاتم الانبیاء نیز در همین راستا گفته شده است. وی سروده است:
آن سرخ قبایی که چو مه پار بر آمد
امسال در این خرقه ی زنگار برآمد
آن تُرک که آن سال به یغماش بدیدی
این است که امسال عرب وار برآمد
آن یار همان است اگر جامه بدل کرد
آن جامه بدل کرد دگر بار برآمد
آن باده همان است اگر شیشه دگر شد
بنگر که چه خوش بر سر خمّار برآمد
آن شمع به صورت به مَثَل مشعله شد
وین مشعله زین روزن اسرار برآمد.

باز گفته است :

هر لحظه به شکلی بت عیّار برآمد ، دل برد و نهان شد
هر دم به لباس دگر آن یار برآمد ، گه پیر و جوان شد

گه نوح شد و کرد جهانی به دعا غرق ، خود رفت به کشتی
گه گشت خلیل و به دل نار برآمد ، آتش گل از آن شد

بالله که همو بود که اندر ید بیضا ، می کرد شبانی
در چوب شد و بر صفت مار برآمد ، زآن فخر کیان شد

می گشت دمی چند براین روی زمین او ، از بهر تفرّج
عیسی شد و برگنبد دوّار برآمد ، تسبیح کنان شد

باالله که همو بود که می گفت انالحق ، با صوت الهی
منصور نبود او که بر آن دار برآمد ، نادان به گمان شد

فی الجمله همو بود که می آمد و می رفت ، هر قرن که دیدی
تا عاقبت آن شکل عرب وار برآمد ، دارای جهان شد

رومی سخن کفر نگفته است و نگوید ، منکر نشویدش
کافر بُوَد آن کس که به انکار بر آمد ، از دوزخیان شد

۳ـ چرا خداوند ما را مخلوق نخست نیافرید؟
پاسخ اجمالی:
کسی پیامبر یا امام نمی شود، همان گونه که کسی انسان یا گربه یا درخت سیب یا سنگ مرمر نمی شود. کما اینکه چیزی عدد ۳ یا ۴ یا ۹ نمی شود. وجود، ذاتاً دارای مراتب است ؛ مثل عدد که حقیقتی است واحد ولی دارای مراتب، که ارقام ، مراتب آن می باشند. وجود نیز ذاتاً دارای مراتب است و هر مرتبه از وجود، موجودی است منحصر به فرد. لذا معنی ندارد که بپرسیم: چرا فلان موجود، در فلان مرتبه از وجود قرار گرفته است ؛ همان گونه که معنی ندارد عدد ۴ جای عدد ۹ باشد. چون نه دوگانگی بین یک موجود و رتبه ی وجودی او هست نه قرار گرفتنی در کار می باشد. هر موجودی ، خود همان رتبه ی وجودی است، نه چیزی که در آن رتبه قرار داده شده است. همان گونه که هر رقمی ، خودش عین یکی از رتبه های عدد است، نه چیزی که در آن رتبه از عدد قرار داده شده است. توجّه: خود رقم منظور است نه شکل قراردادی آن.

پاسخ تفصیلی:
پرسش فوق ـ که در بسیاری از اذهان وجود دارد ـ مبتنی بر چندین پیش فرض است ؛ که چه بسا خود پرسشگر نیز هنگام طرح سوال ملتفت آنها نیست ، ولی به هر حال این پرسش ، از جهت منطقی ، بر چنین پیش فرضهایی استوار می باشد . برخی از این پیش فرضها عبارتند از:
۱ـ خدا افزون بر وجود موجودات، صفات و کمالاتی نیز به آنها داده است.
۲ـ صفات موجودات، قابل انفکاک از آنهاست و هر شخصی بدون صفاتش می تواند وجود داشته باشد.
۳ـ عدالت الهی به این است که به همه ی موجودات یک گونه وجود و یک سنخ کمالات اعطاء نماید.
امّا باید توجّه داشت که این پیش فرضها ، که در ناخود آگاه بسیاری از افراد موجودند ، از نظر حکما و براهین عقلی باطل می باشند. زیرا:
خداوند متعال وجود محض است و از وجود محض جز وجود صادر نمی شود ؛ لذا خدا تنها و تنها وجود دهنده است و بس. پس چنین نیست که خدا ابتدا کسی را بیافریند و بعد او را انسان قرار دهد و سپس خصوصیّاتی مثل معصومیّت یا عدالت یا … به او بدهد. خداوند متعال صرفاً فیض وجود را گسترانده و وجود در ذات خود دارای مراتب می باشد ؛ و خصوصیّات هر مرتبه از وجود نیز لازمه ی ذات آن مرتبه می باشد. برای مثال چنین نیست که خدا ابتدا عدد چهار یا سه را خلق کند و آنگاه یکی از آنها را زوج و دیگری را فرد قرار دهد ؛ بلکه زوج بودن لازمه ی ذات چهار و فرد بودن لازمه ی ذات عدد سه می باشد ؛ بنا بر این خلق عدد چهار و سه همان است و زوج و فرد بودن آنها همان.
پس کار خداوند متعال این است که بساط وجود را می گستراند ؛ لکن وجود در ذات خود دارای مراتب متعدّدی است ؛ برخی مراتب آن ، انسان ، برخی دیگر گیاه و مرتبه ی دیگری حیوان است. به عبارت دیگر ، از نگاه حکیمان الهی ، وجود ، یک حقیقت دارای مراتب است که ما از مراتب گوناگون آن ماهیّات گوناگونی چون انسان و گیاه و حیوان و جماد ، و امثال این امور را انتزاع می کنیم. با این بیان اجمالی ، که تفصیل آن با عنوان « تشکیک وجود » در کتب فلسفی بیان شده ، معلوم می شود که در هر مرتبه از وجود ، تنها و تنها یک فرد می باشد ؛ چون طبق براهین حکما ، که اینجا جای ذکر آنها نیست ، تشخّص (شخص بودن هر موجودی ) به مرتبه ی وجود آن است نه به ویژگیهای او مثل قدّ و رنگ و شکل و زمان و مکان و … . بلکه خود این ویژگیها نیز از لوازم تشخّص یک موجود بوده ، حکایت از رتبه ی وجودی او می کنند. (ر.ک: بدایهالحکمه ، علّامه طباطبایی ، مرحله پنجم ، فصل هشتم )
شاید این حقیقت متعالی را بتوان با مثالی آشنا روشنتر ساخت. اگر مراتب وجود را ـ به تسامح ـ مثل مراتب اعداد در نظر بگیریم ، آنگاه خواهیم دید که هر رقمی مرتبه ی خاصّی از عدد را به خود اختصاص داده و به خاطر واقع بودن در آن مرتبه ، صفات خاصّی را نیز دارا شده است ؛ و محال است عدد دیگری در جای آن عدد قرار گیرد. برای مثال ، عدد سه محال است فرد نبوده زوج باشد ؛ چون لازمه ی مرتبه ی سوم عدد ، فرد بودن آن است ؛ کما اینکه محال است عدد چهار هم زوج نبوده فرد باشد ؛ یا محال است عدد چهار ، عدد اوِّل باشد کما اینکه محال است عدد هفت ، عدد اوّل نباشد. همچنین محال است عدد سه در عین اینکه خودش خودش می باشد در جایگاه وجودی عدد چهار قرار گیرد ؛ ــ توجّه: بحث روی حقیقت این اعداد است نه علائم قراردادی آنها که در هر زبانی متفاوت می شود. ــ
به همین ترتیب در مراتب وجود نیز هر مرتبه ای خودش خودش است و محال است جای دو مرتبه از وجود عوض شود ؛ در غیر این صورت اساساً چیزی به نام عالم خلقت وجود نمی داشت ، همانگونه که اگر ممکن بود اعداد در جای یکدیگر بنشینند چیزی به نام اعداد و نظام ریاضی پدیدار نمی شد. تمام قوانین علم حساب و جبر ، با آن همه گستردگی و نظم شگفت ، ریشه در همین مراتب داشتن عدد و انحصار هر عدد به یک مرتبه ی خاصّ دارد و بس.
پس نتیجه می گیریم که پدید آمدن عالم خلقت و درست شدن نظام هستی به این است که هر موجودی از موجودات عالم ، تنها و تنها یک مرتبه ی مخصوص از وجود را به خود اختصاص دهند ، که به واسطه ی این امر ، هر موجودی صفات مخصوص به خود را نیز دارا می شود و از همین رو محال است دو موجود از هر نظر یکسان باشند. و لازمه این امر ، آن است که موجودات در رتبه ی وجودی ، تفاوت ذاتی داشته باشند. از همین جا روشن می شود که نه تنها میان انسانهای عادی و انبیاء و ائمه (ع) تفاوت مرتبه وجود دارد ، بلکه بین تک تک انسانها و بلکه بین تک تک موجودات عالم خلقت نیز ، تفاوت مرتبه حاکم است و هیچ موجودی در مرتبه ی وجودی موجود دیگر نیست ؛ تا آنجا که حتّی دو الکترون یا دو پروتون نیز در یک رتبه از وجود قرار ندارند . لکن این تفاوت مراتب تنها زمانی قابل درک می شود که فاصله ی بین موجودات زیاد باشد. برای مثال وقتی ائمه (ع) نسبت به یکدیگر سنجیده می شوند یا انبیاء با هم مقایسه می شوند یا انسانهای عادی با هم مورد قیاس قرار می گیرند یا برخی حیوانات شبیه به هم ، در قیاس با یکدیگر واقع می شوند ، تشخیص تفاوت رتبه ی وجودی آنها مشکل می شود ؛ ولی اگر انبیاء و ائمه را با افراد عادی ، یا انسان عادی را با افراد عقب مانده ی ذهنی ، یا افراد عقب مانده ی ذهنی را با حیوانات ، یا حیوانی مثل میمون را با پروانه یا حیوانی مثل پروانه را با گیاه یا گیاه را با جماد مقایسه کنیم ، تفاوت مراتب به وضوح و با کمک حسّ فهمیده می شود. البته این حقیقت متعالی براهین عقلی خاصّ خود را هم در فلسفه ی اسلامی دارد که این مقال را مجال بیان آن نیست ؛ در این باب فقط به همین جمله بسنده می شود ، که طبق اصالت وجود ، تشخّص موجودات به وجود آنهاست نه به ماهیّات جوهری یا عرضی آنها.
حاصل کلام اینکه عالم خلقت دو رویه دارد ، یک رویه ی ظاهری و اعتباری که آن را ماهیّات یا قالبهای وجود می گویند و این همان چیزی است که اکثر مردم با آن انس دارند ؛ و رویه باطنی که در آن رویه ، دیگر خبری از قالبها نبوده فقط و فقط وجود است. در رویه ی ظاهری و اعتباری ، چنین به نظر می رسد که همه ی موجودات در عرض همدیگر قرار دارند و تنها صفات گوناگون آنهاست که موجب جدایی آنها از یکدیگر می شود ؛ امّا در رویه وجودی عالم ، هیچ موجودی در عرض موجود دیگر نیست ، بلکه همه ی موجودات در یک سلسله ی طولی قرار گرفته اند و هر موجودی یک مرتبه از این سلسله را اشغال نموده است ؛ مانند سلسله ی اعداد که هر عددی جای خاصّ خود را دارد. بر این اساس ، محال است که یک موجود در عین اینکه خودش خودش می باشد در مرتبه ی دیگری از وجود قرار گیرد.
بنا بر این ، اگر پاره ای از موجودات مثل گیاهان رشد و نموّ دارند و پاره ای دیگر چون جمادات فاقد این کمال می باشند ، ناشی از جایگاه وجودی آنهاست. و اگر برخی از موجودات مثل حیوانات ، افزون بر رشد و نموّ ، اراده نیز دارند ، باز به علّت برتری رتبه ی وجودی آنهاست. همچنین اینکه طایفه ای از موجودات ، افزون بر صفات پیش گفته ، دارای عقل نیز می باشند باز به خاطر رتبه ی وجودی آنهاست ؛ به همین نحو ، اینکه از بین همین عاقلها ، تعدادی دارای عصمت نیز می باشند باز حاصل رتبه ی وجودی آنهاست. پس هر چه رتبه ی وجودی موجودی قویتر باشد ، به همان اندازه از اوصاف کمال افزونتر و قوی تری برخورادار بوده ، اوصاف وجودی اش به اوصاف الهی نزدیکتر می شود ؛ و آن که در بالاترین مرتبه است خلیفهالله اعظم خواهد شد.
اینجا ممکن است چند سوال خود نمایی کنند که آنها را ذکر و در ضمن پاسخ به آنها بحث را پی می گیریم.
۱ـ چرا خداوندِ قادر متعال همه ی موجودات را در عالیترین حدّ وجود نیافریده است ؟
۲ـ اگر هر انسانی رتبه ی وجودی خاصّ خود را دارد ، پس چرا در برخی صفات مثل اختیار یا عاقل بودن با هم اشتراک دارند؟
۳ـ اگر هر انسانی رتبه ی وجودی مخصوص به خود را دارد ، پس تکامل و ترقّی وجودی چه معنایی دارد؟
۴ـ اگر هر انسانی رتبه ی وجودی خاصّ خود را دارد ، چرا همه ی انسانها یک گونه تکلیف دارند و همه باید از یک شریعت پیروی نمایند؟
۵ ـ چگونه یک رتبه از وجود هم می تواند مختار و مکلّف باشد هم معصوم از هر گناه و خطایی؟
۶ـ چگونه رتبه ی برتر وجود می تواند الگو و اسوه ی رتبه ی مادون وجود باشد؟ مگر نه این است که الگو باید از سنخ الگوگیرنده باشد؟!
حال می پردازیم به پاسخ تک تک این پرسشها تا حقیقت مطالب پیش گفته بیشتر روشن گردد.
۱ـ چرا خداوند قادر متعال همه ی موجودات را در عالیترین حدّ وجود نیافریده است ؟
اوّلاً: گفته شد که خدا یک وجود بیش نیافریده است ؛ چرا که طبق براهین فلسفی ــ که مجال ذکرش نیست ــ از وجود واحد محض ، جز یک معلول محال است صادر شود ؛ و آن یک وجود که از خدا صادر شده ، وجود کلّ عالم هستی است ؛ لکن این وجود ، در ذات خود دارای مراتب می باشد و هر مرتبه از آن اختصاص به یک موجود خاصّ دارد. پس با نظر به اینکه مخلوق تامّ الهی در حقیقت یک پیکر واحد به نام عالم خلقت است ، اساساً سوال از تبعیض مورد ندارد.
در این نگاه ـ با اندکی تسامح ـ می توان چنین گفت که ، کلّ عالم ، مثل یک پیکر انسانی است که موجودات عالم ، اجزاء و اعضاء او هستند. بر این اساس ، گفته می شود: نبود یکی از موجودات با تمام مشخّصات منحصر به فرد خودش به معنی نقص کلّ عالم است. تک تک ما انسانها نیز از اجزاء این پیکره ی عظیم عالم هستیم ؛ لذا وجود ما هم با مشخّصات مخصوص به خودمان ، برای عالم ضروری است ؛ لکن نقش هر موجودی در عالم متفاوت با موجود دیگر است . برخی به منزله ی روح و جان عالمند ، برخی همچون قلب عالمند ، برخی دیگر بسان دست و پای عالمند و برخی نیز چون مو و ناخن عالم می باشند .از دید عرفان و حکمت متعالیه ، انسان کامل ، روح و جان عالم و فرشتگان قوای وجودی او هستند که عالم هستی را اداره می کنند و مدبّرات امرند ؛ و عالم هستی به منزله ی بدن است نسبت به روح کلّی انسان کامل که از آن تعبیر می شود به صادر اوّل. بنا بر این ، این سوال که چرا خدا همه را در عالیترین حدّ وجود نیافریده؟ مثل این است که پرسیده شود: چرا خدا تمام اعضاء بدن را مغز نکرد؟ یا چرا خدا تمام اعضاء بدن را روح نیافرید؟ روشن است که اگر خدا چنین می کرد دیگر انسانی در کار نبود. در آن صورت انسان تنها یک مغز دارای روح یا فقط صرف روح بود. پس اگر بنا بود خدا تمام اجزاء عالم را بسان هم بیافریند ، در آن صورت باید یک موجود بدون مراتب و بدون اجزاء می آفرید ؛ که در آن صورت چیزی به نام عالم خلقت نیز وجود نداشت. پس عالم بودن عالم به همین تفاوتهاست.
ثانیاً : اگر با نگاه جزء نگر نیز به عالم خلقت نگاه کنیم باز همان مشکل پیش گفته ظهور خواهد کرد. یعنی اگر بنا بود که خدا تک تک موجودات را در یک سطح وجودی بیافریند در آن صورت دیگری عالمی آفریده نمی شد بلکه تنها باید یک موجود می آفرید و آن یک موجود ، وجود پیامبر اکرم (ص) بود . چون اگر بنا بود همه در عالیترین حدّ وجودی باشند ، پس باید همه از هر جهت عین پیامبر (ص) می بودند و لازمه ی این امر آن است که همه ی موجودات بر هم منطبق شده و یک وجود شوند. همانگونه که اگر بنا بود خدا همه ی اعداد را در یک رتبه قرار دهد در آن صورت دیگر عددی وجود نداشت ؛ چون عدد بودن عدد به این است که کثرت داشته باشد ؛ و کثرت زمانی حاصل می شود که تفاوت وجود داشته باشد.
۲ـ اگر هر انسانی رتبه ی وجودی خاصّ خود را دارد ، پس چرا در برخی صفات مثل اختیار یا عاقل بودن با هم اشتراک دارند؟
باید توجّه داشت که وقتی گفته می شود هر موجودی تنها یک مرتبه از وجود را اشغال کرده ، به این معنی نیست که مثلاً مرتبه ی دهم وجود ، فاقد کمالات مرتبه ی نهم می باشد ؛ بلکه هر مرتبه از وجود ، کمالات تمام مراتب پایین تر از خود را داراست ولی از نقایص آن منزّه می باشد. لذا گیاه تمام کمالات وجودی جمادات را دارا بوده ، افزون بر آنها دارای حیات و رشد و نموّ و تولید مثل نیز می باشد. حیوان نیز در عین داشتن کمالات جمادات و گیاهان ، دارای کمالی به نام حرکت ارادی و شعور و احساس می باشد. همچنین انسان ، همه ی کمالات موجودات مادون خود را داراست ولی افزون بر آنها از نفس عاقله نیز برخوردار است ؛ و تفاوت اساسی افراد انسانی در شدّت و ضعف و نحوه ی ظهور همین نفس عاقله می باشد. به عبارت دیگر ، نفس عاقله و ناطقه ی انسانی مرتبه ای از وجود است که خود دارای مراتب فراوانی است و هر کسی در مرتبه ای از آن مستقرّ می باشد. امّا انبیاء و ائمه (ع) تمام کمالات جمادات و گیاهان و حیوانات و انسانها را دارا بوده ، افزون بر آنها دارای نفس قدسیّه نیز می باشند ، که به واسطه ی آن دارای مقام عصمت بوده نائل به دریافت وحی یا الهام الهی می شوند. و البته نفس قدسیّه نیز مراتبی دارد که تفاوت مقام انبیاء ناشی از آن می باشد. « مفضل بن عمر گوید: از امام صادق علیه السلام پرسیدم راجع به علم امام علیه السلام به آنچه که در اطراف زمین است، با اینکه خودش در میان اتاقى‏ نشسته و پرده‏اش انداخته است. فرمود: اى مفضل! خداى تبارک و تعالى در پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله پنج روح قرار داد: روح حیات که با آن بجنبد و راه رود ؛ روح قوه که با آن قیام و کوشش کند ؛ روح شهوت که با آن بخورد و بیاشامد و با زنان حلال خود نزدیکى کند ؛ روح ایمان که با آن ایمان آورد و عدالت ورزد ؛ روح القدس که با آن بار نبوت را بر دارد. چون پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله وفات کند، روح القدس از او به امام منتقل شود و روح القدس خواب و غفلت و یاوه‏گرى و تکبّر ندارد ولی چهار روح دیگر خواب و غفلت و تکبر و یاوه‏گرى دارند و به وسیله روح القدس همه چیز درک مى‏شود.» (الکافی، ج‏۱، ص۲۷۲)
پس انبیاء و ائمه (ع) به واسطه ی مرتبه ی خاصّ خودشان که روح القدس است ، عصمت و علم غیب داشتند و به واسطه چهار روح دیگر ، با دیگران در صفات بشری شریک بودند. لذا فرمودند: « إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یوحى‏ إِلَی‏ ـــــ غیر از این نیست که من هم بشرى هستم مثل شما که به من وحى مى‏شود.» (الکهف:۱۱۰) یعنی در مراتب بشری با شما شریک ، ولی در مرتبه ی نبوّت از شما متمایزم.
پس هر آنچه از صفات کمال در جماد و گیاه و حیوان است ، در انسان نیز وجود خواهد داشت و هر آنچه از کمالان در این چهار گروه باشد ، در انبیاء نیز خواهد بود. پس انبیاء عاقلند همچون انسانها و اراده دارند مانند جنبندگان و اختیار دارند مانند همه ی موجودات عالم. چرا که در منطق قرآن کریم تمام خلائق ، حتّی جمادات هم ، مختارند. « ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ وَ هِی دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتا أَتَینا طائِعینَ ــــــ سپس به آسمان پرداخت، در حالى که به صورت دود بود؛ به آن و به زمین فرمود: بیایید خواه از روى طاعت و رغبت و خواه از روی کراهت و بی رغبتی! آن دو گفتند: ما مى‏آییم از روى طاعت و رغبت.» (فصلت:۱۱)
۳ـ اگر هر انسانی رتبه ی وجودی مخصوص به خود را دارد ، پس تکامل و ترقّی وجودی چه معنایی دارد؟
طبق حدیثی که پیشتر ذکر شد و نیز طبق آنچه از نظر حکما بیان شد ، محال است کسی بتواند فراتر از رتبه ی وجودی خویش ترقّی نماید ؛ همانگونه که محال است عدد چهار با حفظ هویّت خویش در رتبه ی وجودی عدد پنج قرار گیرد. امّا باید توجّه داشت که
اوّلاً هر انسانی دارای مراتب تمام موجودات مادون خویش ـ از جماد و گیاه و حیوان ـ نیز می باشد.
ثانیاً خودِ رتبه ی انسانی دارای مراتب فراوانی است که هر انسانی مرتبه ای از آن را اشغال می کند ؛ بنا بر این ، برای مثال اگر مرتبه ی کسی رتبه ی دهم انسانی است ، او نُه مرتبه ی زیرین خود را هم خواهد داشت.
ثالثاً باید دانست که انسان در بدو خلقت دنیایی خویش ، تمام مراتب خود را به صورت بالفعل دارا نیست ؛ انسان ابتدا مادّه ای غذایی در بدن والدین خود بوده جماد است ، سپس تبدیل به نطفه شده صورت گیاهی می یابد و به مرور ترقّی وجودی یافته به مرحله ی حیات حیوانی می رسد و به تدریج با بالفعل نمودن قوای عقلی خود به وادی انسانی قدم می گذارد و مراتب انسانی خود را طیّ می کند ؛ لکن هر کسی در این سیر انسانی ، که همراه با اختیار می باشد ، تنها تا سقف مرتبه ی وجودی خود می تواند صعود نماید ؛ و فراتر از آن را نه ادراک می کند و نه می تواند به آن صعود نماید. البته باید توجّه داشت که اگر شخصی به اوج مرتبه ی وجودی خود برسد در حدّ خود انسان کامل ، خلیفهالله و معصوم خواهد بود. چرا که حدّ اقلّ سقف صعود انسانی ، مرتبه فرشتگان می باشد ؛ و البته برخی فراتر از فرشتگان نیز راه داشته ، سیر اسمائی نیز دارند.
بر این اساس آنکه در رتبه ی پایین وجود قرار دارد ، محال است کمال وجودی رتبه ی برتر از خود را دریابد. و آنکه چیزی را درک نمی کند محال است بتواند آن را طلب نماید ؛ چون طلب وقتی معنی دارد که انسان بداند چه چیزی را طلب می کند. این حقیقتی است که خود اهل بیت (ع) نیز به انحاء گوناگون بر آن صحّه گذاشته حقیقت وجودی خود را برتر از ادراک مردمان دانسته اند. بر این مبنا ، برای افراد عادی محال است مقام امیرالمومنین (ع) و دیگر ائمه و انبیاء را ادراک و آن را طلب نمایند. پس آنچه ما از این وجودات مقدّسه ادراک و آن را طلب می کنیم ، در حقیقت ، مرتبه ی حقیقی خودمان است که بالقوّه آن را دارا ولی بالفعل فاقد آن هستیم. از این جهت است که انسان کامل ، اسوه و غایت همگان است ؛ چون او مرتبه ی عالی همگان را داراست و هر که به نهایت درجه ی وجود خود برسد به اندازه ی سعه ی وجودی خود با انسان کامل متّحد می شود. لذا فرمودند: « سلمانُ مِنّا اهل البیت». پس اگر ما توان آن را داریم که درجاتی از عصمت ائمه (ع) را ادراک نماییم ، این بدان معناست که در رتبه ی وجودی ما چنان حقیقتی تعبیه شده است و ما باید بدان برسیم ؛ و اگر اینجا نشد در عالمی دیگر بدان دست خواهیم یافت ؛ و البته اگر کسی قادر به ادراک چنان مرتبه ای از وجود نیست روشن است که در هیچ عالمی نیز بدان نخواهد رسید ، همانگونه که بسیاری از موجودات عالم ، همچون جمادات و گیاهان و حیوانات از درک این حقایق محرومند.
۴ـ اگر هر انسانی رتبه ی وجودی خاصّ خود را دارد ، چرا همه ی انسانها یک گونه تکلیف دارند و همه باید از یک شریعت پیروی نمایند؟
قرآن کریم و شریعت الهی در حقیقت ظهور تدوینی وجود انسان کامل می باشد ؛ به تعبیر دیگر ، دین الهی ، نقشه ی وجودی خلیفهالله فی الارض است. و پیشتر گفته شد که انسان کامل ، کمالات وجودی تک تک موجودات را داراست. بنا بر این ، نقشه ی وجودی تک تک مراتب انسانی نیز در قرآن کریم و دین الهی موجود است. لذا قرآن کریم و دین الهی نیز ، در ذات خود دارای مراتب بوده ، به تعداد رتبه ی انسانها باطن دارد. پس اگر چه همه ی انسانها مکلّف به یک دین و یک کتاب هستند ولی چنین نیست که همگان مکلّف به تمام مراتب دین نیز باشند ؛ بلکه هر کسی مکلّف به آن مرتبه ی مخصوص به خود می باشد. لذا خداوند متعال فرمود: « وَ لا نُکَلِّفُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها وَ لَدَینا کِتابٌ ینْطِقُ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لا یظْلَمُون ـــــ و ما هیچ کس را مکلّف نمی کنیم مگر به اندازه وسع و گنجایش او ؛ و نزد ما کتابى است که به حق سخن مى‏گوید؛ و به آنان هیچ ستمى نمى‏شود.» (المؤمنون:۶۲) ؛ یعنی خدا بسته به سعه ی وجودی هر شخصی از او تکلیف مطالبه می کند. به تعبیر دیگر خدا از هر کسی می خواهد که تا سقف وجودی خود صعود نماید و الّا مغبون و زیانکار خواهد بود.
۵ ـ چگونه یک رتبه از وجود هم می تواند مختار و مکلّف باشد هم معصوم از هر گناه و خطایی؟
پیشتر گفته شد که اوصاف خاصّ وجود مثل اختیار و علم و حیات منحصر به مرتبه ی خاصّی از وجود نیستند ، بلکه در تمام مراتب وجود ، ظهور دارند. این منطق قرآن کریم و نظرگاه حکمای الهی است ؛ لذا در آیات الهی ، به وضوح تمام ، اشاراتی بر علم داشتن ، مختار بودن و حیّ بودن موجودات به ظاهر بی جان شده است. پس این اوصاف در تمام مرتب وجود ، از خداوند متعال گرفته تا پایین ترین مراتب وجود ، سریان دارند. لکن این اوصاف در هر موجودی به اندازه ی مرتبه ی وجودی همان موجود بوده و ظهوراتی متناسب با همان مرتبه دارند. البته باید توجّه داشت که افراد عادی ـ که قادر به شهود وجود نیستند ـ خود این اوصاف را در موجودات مشاهده نمی کنند ، بلکه علائم آن را رصد می نمایند. ما در جمادات هیچ علامتی از زنده بودن ، اختیار داشتن و علم و شعور نمی یابیم ؛ و اگر قرآن کریم و اهل بصیرت ، به وجود چنین اوصافی در جمادات گواهی نمی دادند و براهین عقلی آنها را اثبات نمی کردند ما راهی برای فهم آن نداشتیم. امّا در گیاهان علائم حیات را تا حدودی می توان دریافت ، امّا علائم شعور و اختیار آنها را بدون دقّت علمی نمی توان مشاهده نمود ؛ لکن با دقّت علمی درک می کنیم که گیاهان نیز مراتبی از ادراک را داشته و به محرّکهای بیرونی پاسخ می دهند و همچنین دیده می شود که بین نور و تاریکی یا بین خاک غنی از مواد یا خاک فقیر ، انتخاب می کنند و شاخه های خود را به سمت نور و ریشه های خود را به جهت خاک مناسب گسترش می دهند. امّا در حیوانات ، علائم حیات و علم و اختیار با وضوح بسیار بیشتری قابل درک می باشد ؛ لکن علم آنها عمدتاً علم جزئی است و درست و غلط بودن در آن چندان مطرح نیست. اختیار آنها نیز در حدّ حیوانی می باشد و به واسطه ی آن ، افعال ارادی حیوان به دو گونه ی افعال مفید و مضرّ و نیز افعال همراه با رغبت و افعال توأم با کراهت تقسیم می شود ؛ ولی هیچگاه افعال آنها وصف حقّ و باطل را به خود نمی گیرد. امّا در وجود بشر ، به خاطر وجود قوای حیوانی از یک سو و قوای خاصّ انسانی از سوی دیگر ،اختیار به شکلّ خاصّی ظهور کرده ، موجب می شود که افعال ارادی انسان به دو گروه حقّ و باطل تقسیم شوند ؛ و به همین سبب نیز انسان قابلیّت امر و نهی و تکلیف را پیدا نموده است. علم انسان نیز در حضور عقل به صورت علم کلّی در آمده و متّصف به درست و نادرست و حقّ و باطل می شود. امّا در ملائک که فاقد قوای حیوانی بوده ، هم سنخ روح و عقل انسان می باشند ، درست و غلط و حقّ و باطل بی معنی است و تمام علم و اختیار آنها حقّ محض بوده ، منزّه از باطل می باشد ؛ لذا تکلیفی نیز ندارند. امّا انبیاء (ع) از آن جهت که بشرند ، هم درست و غلط در موردشان معنی دارد هم حقّ و باطل ، هم تکلیف ؛ امّا از آن جهت که نفس قدسیّه ی فوق ملکی بر وجودشان حکومت می کند ، علمشان همواره حقّ و اختیارشان نیز همیشه در مسیر حقّ می باشد و محال است باطل را اختیار نمایند. امّا عملشان به دین الهی نظیر عمل افراد عادی نیست. اعمال دینی افراد عادی ـ اگر چه عارف باشند ـ یا از سر ترس از عذاب است یا به طمع ثواب آخرت یا طمع برای رسیدن به کمال مطلوب ؛ امّا انسان کامل که تمام مراتب وجودی خود را طیّ نموده ، نه از ترس عذاب عبادت می کند ، نه طمع بهشت یا کمال مطلوب دارد ؛ بلکه چون عبد بوده ، متّحد با تمام حقیقت دین الهی می باشد ، عبودیّت خویش را ، که کمال وی است ، اظهار می نماید. لذا او همانطور که مرتبه ی خاصّی از علم و اختیار را داراست که علائم و ظهورات آن ، متفاوت با علائم و ظهورات علم و اختیار بشر عادی است ، تکلیف او نیز مرتبه ی ویژه ای از تکلیف می باشد که تفاوتهایی با مرتبه ی عادی تکلیف دارد. لکن در بعد ظاهری از نبیّ خاتم گرفته تا یک تازه بالغ یا تازه مسلمان ، همه باید از یک دستور العمل پیروی نمایند. پس چنین نیست که انسان کامل مختار یا مکلّف نباشد ؛ لکن اختیار او به خاطر رهیدن از بند غیر خدا ، به هیچ چیزی جز خدا تعلّق نمی گیرد و عمق تکلیف او نیز فراتر از آن است که در ادراک بشر عادی بگنجد.
امّا اینکه برخی گفته اند: اختیار یعنی امکان انجام دادن یا انجام ندادن یک فعل ؛ در حقیقت نوعی خلط بین حقیقت اختیار و علائم و ظهورات آن می باشد. به قول جناب مولوی: « این که گویی این کنم یا آن کنم ــــ خود دلیل اختیار است ای صنم .» آری ، امکان انجام دادن یا انجام ندادن یک فعل ، از علائم اختیار در رتبه ی انسانی و شاهد و دلیل وجود آن است نه حقیقت آن. اختیار از نظر حکما ، امری وجودی و از اوصاف وجود بوده در تمام هستی ساری و جاری است و مثل دیگر اوصاف عامّ وجود ، نظیر حیات و علم ، غیر قابل تعریف می باشد.
۶ـ چگونه رتبه ی برتر وجود می تواند الگو و اسوه ی رتبه ی مادون وجود باشد؟ مگر نه این است که الگو باید از سنخ الگوگیرنده باشد؟!
این که الگو باید از سنخ الگوگیرنده باشد ، درست است ؛ امّا نه به این معنی که الگو باید در رتبه ی وجودی الگوگیرنده باشد ؛ بلکه از شرائط الگو این است که باید در رتبه ی وجودی برتری نسبت به الگوگیرنده باشد تا الگو گیرنده بتواند تمام کمالات خود را ، که هنوز کسب نکرده ، در آیینه ی وجود الگوی خویش ببیند. پس اسوه ی تمام انسانها باید کسی باشد که کمالات آنها را یکجا و به نحو بالفعل داشته باشد ؛ و چنین کسی همان نبی یا امام معصوم می باشد که همه می توانند سقف صعود انسانی خودشان را در مراتب هستی ، در آیینه ی وجود او مشاهده نموده ، آن را طلب نمایند.

Print Friendly, PDF & Email
No votes yet.
Please wait...

دیدگاه ها