سرخط خبرها

دلیل تفاوت موجودات و انسان ها چیست ؟ دلیل برتری کسی بر دیگری چیست ؟

پرسش:
۱- شما نوشته اید:لکن تشخیص تفاوت رتبه ی مثلاً دو انسان یا دو گربه را نمی توان با برهان عقلی شناخت؛ ولی از راه گزارش معصوم یا گزارش اولیای الهی می توان بدان راه یافت. مثلاً به گزارش قرآن حدس می زنیم که سگ اصحاب کهف، و هدد حضرت سلیمان بر همنوعانشان رجحان داشته اند. یا می دانیم که در بین اصحاب، سلمان فارسی بر همه رجحان داشته و ابوذر و مقداد و عمّار از دیگران افضل بوده اند. از آیه الله بهاء الدینی نقل نمودند که « الآن ثروتمند ترین مرد جهان ( از جهت معنوی ) آقای بهجت است». از این گونه گزارشات اصحاب بصیرت می توان افق وجودی موجودات را شناخت. همچنین در جای دیگر نوشته اید:یا اسب امام حسین(ع) رجحان عیانی داشته بر همنوعانش. یا هدد حضرت سلیمان و سگ اصحاب کهف. باز در روایت است که رسول خدا(ص) به سنگی اشاره نموده و فرمودند: این سنگ قبل از بعثتم هر گاه من از کنارش می گذشتم به من سلام می داد. یا سگی کسی را زخمی نمود. آن شخص به رسول خدا(ص) شکایت نمود. حضرت به سراغ سگ رفت و از او پرسید چرا چنین کردی. سگ گفت: من هر که را بغض علی بن ابی طالب باشد، دشمنم. حال اولا در مورد حیوانات شما به چه دلیل می گوئید سگ اصحاب کهف بر دیگر سگها برتری داشته؟ آیا چون این سگ سگ اصحاب کهف شده دلیل بر برتری می شود؟ یا مثلا آن سگی که گفته من مبغص علی را دشمنم آیا این بغض اختیاری است یا اجباری؟ اگر اجباری است که هنری نکرده اما اگر اختیاری است یعنی تمامی حیوانات اختیار دارند و مانند ما انسانها و جنیان می توانند راه سعادت یا شقاوت را بپیمایند؟ یا اختیار دارند اما شدت اختیارشان از ما کمتر است؟ نکته بعد اگر حیوانات نیز اختیار دارند پس باید برای رسیدن به سعادت مانند ما انسانها تحت تعلیم و تربیت قرار گیرند. یعنی مثلا اگر برای یک سگ یا یک اسب یا یک حیوان دیگر یک شبهه ی اعتقادی یا دینی بوجود امد(چون ما فرض گرفته ایم حیوانات نیز اختیار دارند و چون اختیار دارند پس باید تحت تعلیم و تربیت قرار گیرند و هر کس که تحت تعلیم قرار گرفت خواه نا خواه سوال و شبهه نیز برایش بوجود می آید)باید کسی باشد که به شبهه این حیوان جواب دهد یا حتی کلی تر باید این حیوان نیز در کلاس درس حاضر شود و درس یاد بگیرد. در هر حال وضع چگونه است؟ نکته ی بعد این حدیث سگ و دشمنی مبغض حضرت امیر ع شبیه به روایات غلات است که آنها می گویند حتی میوه ها نیز شیعه و سنی دارند که نمونه های فراوانی از اینجور روایات را می توان در هدایه خصیبی پیدا کرد. نکته ی بعد که در سوال قبلی وجود داشت که شما به آن جواب صریحی ندادید من دوباره آن را مطرح می کنم.مثلا ما اگر دو تا گربه را که در نظر بگیریم آیا این صحیح است که بگوئیم یکی از این دو گربه کمالاتی دارد که دیگری ندارد؟ آیا اصولا در مورد حیوانات کمال معنی دارد و اگر دارد مثلا کمال یک گربه در چیست؟ حتی اگر در مورد حیوانات نیز این مطلب را بپذیریم در مورد جمادات نیز این مطلب صادق است؟ یعنی از بنی مثلا دو تکه سنگ(حتی اگر از یک جنس و نوع باشند) یکی از آنها کمالاتی دارد که دیگری ندارد؟ اگر این مطلب درست باشد مثلا ما الان یک تکه سنگ یا یک تکه آهن داریم حال ما می‌آئیم و این تکه سنگ یا آهن را به دو بخش تقسیم می‌کنیم. حال آیا در اینجا نیز می‌توانیم بگوئیم یکی از این دو بخش کمالاتی دارد که آن بخش دیگر ندارد؟ اگر می‌توانیم بگوئیم چگونه می‌شود تا چند لحظه قبل که این دو تکه یک تکه بودند کمالات این یک تکه سنگ مشخص و معین بود؛ اما حالا که دو تا شده یکی از آنها کمالاتی دارد که آن دیگری ندارد؟.
اما در مورد جمله ی حضرت آیت الله بهاءالدینی ره در مورد حضرت آیت الله بهجت ره که من نیز قبلا آن را شنیده بودم دو حالت وجود دارد یا حضرت آیت الله بهاءالدینی ره بالاتر از حضرت آیت الله بهجت ره بوده اند که در آنصورت ایشان ثروتمند ترین مرد جهان هستند نه حضرت آیت الله بحهت ره. اما اگر پایین تر بوده اند ایشان پایین تر هستند و مراتب بالاتر را درک نمی کنند. پس چه بسا شخصی حتی از حضرت آیت الله بهجت ره نیز بالاتر و ثروتمندتر باشد اما چون حضرت آیت الله بهاءالدینی توانایی درک آن را ندارند نمی فهمند.
۲- در بخش دیگری از پاسختان به حدیثعَنْ أَبِی الْحَجَّاجِ قَالَ قَالَ لِی أَبُو جَعْفَرٍ ع یا أَبَا الْحَجَّاجِ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّدٍ ص مِنْ طِینَهِ عِلِّیینَ وَ خَلَقَ قُلُوبَهُمْ مِنْ طِینَهِ فَوْقِ ذَلِکَ وَ خَلَقَ شِیعَتَنَا مِنْ طِینَهِ دُونِ عِلِّیینَ وَ خَلَقَ قُلُوبَهُمْ مِنْ طِینَهِ عِلِّیینَ فَقُلُوبُ شِیعَتِنَا مِنْ أَبْدَانِ آلِ مُحَمَّدٍ وَ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ عَدُوَّ آلِ مُحَمَّدٍ ص مِنْ طِینِ سِجِّینٍ وَ خَلَقَ قُلُوبَهُمْ مِنْ طِینٍ أَخْبَثَ مِنْ ذَلِکَ وَ خَلَقَ شِیعَتَهُمْ مِنْ طِینٍ دُونَ طِینِ سِجِّینٍ وَ خَلَقَ قُلُوبَهُمْ مِنْ طِینِ سِجِّینٍ فَقُلُوبُهُمْ مِنْ أَبْدَانِ أُولَئِکَ وَ کُلُّ قَلْبٍ یحِنُّ إِلَى بَدَنِه حال چند سوال:
۲-۱- اولا اگر کسی اول سنی باشد بعد شیعه شود یا برعکس اول شیعه باشد بعد سنی شود حال قلب او از چه سنخی است؟ یا از طینت علیین است یا از طینت سجین؟ چون که اول شیعه ی دشمن اهل بیت ع بوده بعد شده شیعه ی اهل بیت ع. یا قلب او موقع تغییر مذهب نیز تغییر می کند؟
۲-۲- تکلیف شیعیان غیر امامیه یعنی زیدی ها، هفت امامی ها و … چیست؟ قلب آنها از چه طینتی است؟
۲-۳- تکلیف غیر مسلمین چیست؟ طینت آنها از چه چیزی است؟ چون که آنها نه شیعه اهل بیت ع هستند نه شیعه دشمنان اهل بیت ع.
۲-۴- منظور از دشمنان هر دشمن اهل بیت ع هست حتی در زمان حاضر؟ یا نه آنهایی که دشمن اصلی هستند؟ مانند خلفای سه گانه یا مثلا معاویه و یزید؟
۳- در بخش دیگری از پاسخ نوشته اید:بلی اگر هم حلال زاده به اوجش برسد هم حرام زاده، بهشت حلال زاده برتر خواهد بود؛ امّا در عمل چه بسا حرامزاده به اوجش برسد و حلال زاده نرسد… من از مطلب شما این را برداشت کردم که فقط افرادی بهشتی خواهند شد که به سقف وجودی خویش و اوج مرتبه ی خویش رسیده باشند. اگر این برداشت من درست است به نظر می رسد این برداشت اشتباه است. چون خیلیها در آن دنیا به کمک شفاعت بهشتی می شوند اما همین آدم چون گناهانی را در این دنیا داشته قطعا به اوج مرتبه ی خویش نرسیده است. حال آنکه به کمک شفاعت بهشتی می شود. پس همچنان سوال من به قوت خود باقی است که اگر یک حرام زاده حتی به سقف وجودی خویش برسد نیز پایین‌تر از تمام حلال زادگانی است که در بهشت هستند(که خیلی از آنها به سقف وجودی خویش نرسیده‌اند). پس در مورد مثال پسر خاله اگر آن حرام زاده حتی به سقف وجودی خویش رسیده باشد، اما پسر خاله‌اش هنوز در کف وجود خویش باشد و آن حرام زاده ببیند که سطح دین و ایمان پسر خاله‌اش از او پایین‌تر است اما اگر هر دوی آنها به بهشت روند باز مقام پسر خاله از او بالاتر است. یعنی اینکه کسی که دین و ایمانش ناقصتر از شخص دیگری بوده است و اینکه همچنان در کف وجودی خویش باقی مانده است اما در بهشت مقامش از او بالاتر است.(ایمان پایین تر مرتبه‌ی بالاتر) و این به نظر می‌رسد با عدل الهی ناسازگار باشد و اینکه عقل هم همچین چیزی را تأئید نمی‌کند. اما اگر برداشت من از مطالب شما اشتباه است بگوئید.
۴- در بخش دیگری نوشته اید:هیچ کس نمی تواند از روی اعمال ظاهری بفهمد که چه کسی بهشتی است یا جهنّمی مگر اهل بصیرت…. حال اولا منظور شما از اهل بصیرت صرفا اهل بیت ع هستند یا خیر؟ ثانیا با توجه به این مطلب شما ما حتی در مورد شخصی مثل صدام حسین یا حتی یزید نیز نمی توانیم قضاوت بکنیم چون جه بسا آنها به سقف وجودی خویش رسیده باشند و از این طریق بهشتی شوند اما سقف آنها بسیار پایین باشد. ممکن است شما در جواب بگوئید ما در مورد یزید نقل قطعی داریم که او جهنمی است. خوب اگر در مورد یزید نقل قطعی داشته باشیم در مورد شخصی مثل صدام حسین یا مثلا جرج بوش یا … که هیچ نقلی نداریم پس چه بسا آنها بهشی شوند. یا حتی غیر از این افراد شخصی که در طول کل عمرش یک رکعت نماز نیز نخوانده و هر کاری کرده گناه بوده(مثلا هزاران بار زنا هزاران بار لواط هزاران بار شرب خمر و …) اما مثلا فقط یکبار یک صد تومانی به فقیری کمک کرده و به سبب همین صدقه بهشتی شود. و از آن طرف حتی ما در مورد فحول علما و بزرگان خودمان مانند شیخ مفید ره شیخ کلینی ره شهیدین اول و ثانی ره شیخ انصاری ره یا از معاصرین امام خمینی ره علامه طباطبائی ره علامه حسن زاده حفظه الله نمی توانیم اظهار نظر بکنیم چه بسا همین بزرگانی که من اسم برده و دیگر بزرگان که همگی ما به آنها ارادت داریم و آنها را بسیار بزرگ می پنداریم چون به سقف وجودی خویش نرسیده اند جهنمی باشند. آیا این نتیجه گیری درست است؟
۵- اما در مورد روایت لا یقتل اانبیاء … که شما همسر امام حسن ع را مثال می زنید. اولا آن آیه ای که شما به آن استناد می کنید:الخبیثات للخبیثین… طبق تفاسیر منظور از خبیث و خبیثه انحراف جنسی است نه خبث ذاتی موقع تولد. و همسر امام حسن ع نیز قطعا انحراف جنسی نداشته است. ثانیا این آیه می تواند در بیان مقام یک حکم شریعی باشد نه یک سنت تکوینی(در تفسیر نمونه این قول وجود دارد.) یعنی مرد پاکدامن نباید با زن بدکاره ازدواج کند و بالعکس. ثالثا ما من عام الا وقد خص خوب می توانیم امام حسن ع را-در صورتی که معنای آیه همانی باشد که شما می گوئید- را استثنائی از این آیه بگیریم مانند خیلی از سنتها دیگری که استثناء دارند. رابعا اگر تفسیر شما درست باشد طبق احادیث قطعیه که در این پرسش و پاسخها نیز به برخی از آنها اشاره شده مبغض اهلبیت ع اشکالی در نطفه اش وجود دارد یا ولدالزنا است یا ولدالحیض است یا شیطان در او شریک بوده. و همچین طبق نقل تاریخ و روایات متواتر عایشه همسر پیامبر ص چیزی در دشمنی نسبت به اهل بیت کم نگذاشته است که بارزترین نمونه اش جنگ جمل است یا طبق برخی نقلها شرکت در مسموم کردن پیامبر ص و موجب به شهادت رسیدن ایشان. حال ما این دو دسته روایت که کنار هم بگذاریم نتیجه می گیریم که عایشه نیز قطعا مورد دار بوده حال این عایشه چطور همسر پیامبر ص می شود شخصی که اطهر الناس خلقا می باشد؟ در مورد هابیل و قابیل نیز آن شواهد کدامند؟
۶- در مورد ولدالزنای ظاهری و معنوی اولا توجیه شما در مورد ولدالزنای معنوی جالب بود اما شما طبق چه دلیلی گفتیدآنکه فضیلت امیرمومنان(ع) را بپذیرد و محبّت او را واجب بداند؛ لکن پیرو غیر ایشان باشد، روحاً ولدالحیض است، اگر چه جسماً ولدالحیض نباشد. چه دلیلی دارید؟ ثانیا اگر توجیه شما در مورد سایر جاهایی که که گفته مبغض اهل بیت ع ولدالزنا است نیز بکار ببندیم مسأله به راحتی حل می شود یعنی طبق توجیه شما بگوئیم آن همه روایتی که می گوید مبغض ما اهل بیت ع ولدالزنا است منظور ولدالزنای معنوی است نه ظاهری چون مبغض اهل بیت ع در واقع دشمن پدر واقعی خویش است پس معنویا ولدالزنا می باشد. اگر این نتیجه گیری درست باشد دیگر آنهمه شبهه ای که در مورد اینطور احادیث وجود دارد نیز به طور کلی منحل و محو خواهد شد. آیا می توانیم این احادیث را به این نحو برداشت بکنیم؟
پاسخ:
۱٫ اینکه سگ اصحاب کهف بر دیگر سگها رجحان دارد، از آن روست که پیروی اهل حقّ را کرده است؛ و خداوند متعال او را از نیکان شمرده است. علّامه طباطبایی فرموده اند: آن مورچه ای که حکایتش در آیه ۱۸ نمل آمده، فهمی در حدّ متوسّطین از مردم داشته است. هدد حضرت سلیمان(ع) صاحب اعتقادات و معلوماتی است که کثیری مردم زمان هم فاقد آن می باشند. اگر آیات ۲۰ به بعد نمل را مطالعه فرمایید، به این حقیقت یقین می کنید. او می داند که یقین چیست. او می داند که حکومت زن بر جامعه از منظر الهی قبیح می باشد؛ در حالی که بسیاری از مردمان، قبح این مطلب را نمی دانند. می داند که پرستش چیست. می داند که خدا پرستی و بت پرستی چیست؛ و می داند که خدا پرستی حقّ است و بت پرستی قبیح می باشد. شیطان را می شناسد. فریب شیطان را درک می کند. گمراهی و هدایت را ادراک می کند. و … . علم این هدد از برخی اساتید دانشگاه و حوزه نیز فراتر است کجا رسد از افراد عادی. و چرا چنین نباشد در حالی که معلّمی چون حضرت سلیمان دارد.
۲٫ افسانه ی مجبور بودن موجوداتی غیر از انس و جنّ، افسانه است که یقیناً منشاء قرآنی و روایی یا عقلی ندارد. افسانه ای است که سفیهانی ـ که خود را عالم دینی خوانده اند ـ برساخته شده است؛ حال آنکه صریح آیات و روایات و براهین عقلی، دلالت بر عکس این افسانه دارند.
اساساً جبر، فرض عقلی ندارد جز در اذهان ابتدایی که تصوّری غلط از اختیار دارند. اختیار به معنی انجام خیر بوده، وصف ذاتی وجود می باشد؛ چه اگر غیر این بود، خدا را نمی شد که مختار دانست. چون خدا را ماهیّت نیست. لذا تمام مراتب وجود، مختارند؛ بلکه اختیار، مساوق وجود می باشد. پس مراتب وجود، در حقیقت مراتب اختیار هم هستند. این معنا بر حکیم پوشیده نیست؛ امّا غیر حکیم را ذکر چند آیه کفایت می کند؛ روایات دالّ بر این معنا هم از حدّ تواتر گذشته اند.
« وَ تَفَقَّدَ الطَّیرَ فَقالَ ما لِی لا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ کانَ مِنَ الْغائِبینَ (۲۰) لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَدیداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَیأْتِینِّی بِسُلْطانٍ مُبین‏ ــــ (سلیمان) در جستجوى آن پرنده‏(هدهد) برآمد و گفت: چرا هدهد را نمى‏بینم، یا اینکه او از غایبان است؟! (۲۰) قطعاً او را کیفر شدیدى خواهم داد، یا او را ذبح مى‏کنم، یا باید دلیل روشنى(براى غیبتش) براى من بیاورد!» (سوره نمل)
ـ تعذیب موجود غیر مختار و غیر عالم، به سبب قصورش، قبیح است؛ و از نبیّ معصوم، کار قبیح سر نمی زند. پس به یقین، هدد هم مختار بوده، هم عالم به وظیفه اش بوده، هم وظیفه اش به او اعلام شده بوده است؛ چون عقاب بلابیان نیز قبیح می باشد.
ـ این آیات به روشنی بیان می کنند که هدد قادر است برای عمل خودش دلیل بیاورد؛ کما اینکه هدد دلیل آورد؛ و علّت تأخیر خود را تجسّس در حال قومی بت پرست بیان کرد. و این دلیل را کافی دانست؛ چون مأموریّت اصلی همه، در درجه ی نخست، ترویج توحید می باشد. حضرت سلیمان(ع) نیز با دلیل او قانع گشت؛ لکن پذیرش آن را موکول نمود به بعد از تحقیق.

« حَتَّى إِذا أَتَوْا عَلى‏ وادِ النَّمْلِ قالَتْ نَمْلَهٌ یا أَیهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساکِنَکُمْ لا یحْطِمَنَّکُمْ سُلَیمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا یشْعُرُونَ ـــ (آنها حرکت کردند) تا به سرزمین مورچگان رسیدند؛ مورچه‏اى گفت: به لانه‏هاى خود بروید تا سلیمان و لشکرش شما را پایمال نکنند در حالى که نمى‏فهمند.» (نمل:۱۸)
این مورچه نه تنها فهم و اختیار دارد، بلکه امر به معروف و نهی از منکر و فوت و فنّ رهبری را نیز بلد است.

« ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ وَ هِی دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتا أَتَینا طائِعین‏ ـــ سپس استیلا یافت بر آسمان ، در حالى که به صورت دود بود؛ به آن و به زمین فرمود:« بیایید! خواه از روى میل و رغبت و خواه از روی اکراه و بی میلی!» آنها گفتند:«ما می آییم از روى میل و رغبت» (فصلت:۱۱)
فعل اختیاری بر دو گونه است: فعل اختیاری همراه با رغبت، و فعل اختیاری همراه با اکراه. لذا اکراه با اجبار خلط نشود. خداوند متعال بعد از تأکید بر اختیار آنها امر نمود که با یکی از دو گونه ی فعل اختیاری بیایید! و زمین و آسمان گفتند: می آییم با اختیار و رغبت.

« أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الطَّیرُ صَافَّاتٍ کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبیحَهُ وَ اللَّهُ عَلیمٌ بِما یفْعَلُون‏ ــــ آیا ندیدى تمام آنان که در آسمانها و زمینند براى خدا تسبیح مى‏کنند، و همچنین پرندگان به هنگامى که بر فراز آسمان بال گسترده‏اند؟! هر یک از آنها نماز و تسبیح خود را مى‏داند؛ و خداوند به آنچه انجام می دهند داناست» (النور:۴۱)
برخی متکلّمین اصطلاحی اختراع نموده اند با عنوان « تسبیح تکوینی» که نه دفاع عقلانی و فلسفی دارد و نه دفاع نقلی. تسبیح همواره اختیاری است؛ و تسبیح تکوینی چیزی جز جبر نیست؛ و جبر، به حمل شایع فرض عقلی ندارد؛ بلکه مفهومی توهّمی است که تنها در اذهان ابتدایی می تواند جایگاه داشته باشد؛ در ذهن کسانی که عجایبی چون وجود واسطه بین « وجود » و «عدم» یا « جواز تقدّم مفضول بر فاضل» یا « عدالت تمام صحابه» یا « نبیّ غیر معصوم » یا « حدوث زمانی زمان» یا « بقاء ممکن بدون علّت» و امثال آن را قائل شده اند. عاقلان دانند که اساساً فاعل مجبور را نمی توان فرض ذهنی نمود کجا رسد که بتواند تحقّق عینی داشته باشد. فاعل مجبور توهّمی بیش نیست. مردم عوام، محلّ فعل را فاعل مجبور می گویند. مثلاً اگر کسی دیگری را کشان کشان ببرد، می گویند او را مجبور به آمدن کردند؛ حال آن که او اصلاً نیامده که مجبور هم باشد. اینکه کسی هم فاعل باشد هم مجبور، تناقض است؛ فاعل یعنی کسی که فعل حقیقتاً منسب به اوست؛ و مجبور یعنی کسی که فعل به ظاهر صادره از او، در حقیقت منتسب به او نیست. لذا فاعل مجبور، یعنی آنکه فعل حقیقتاً منتسب به او هست و حقیقتاً منتسب به او نیست. لذا اگر کسی فاعل است، مجبور نیست؛ و اگر مجبور است، فاعل نیست. پس فاعل مجبور، تعبیری است مثل مربّع سه ضلعی، و خدای ممکن الوجود، و آب خشک، و عدد چهار فرد . این مفاهیم، مفاهیمی تو خالی بیش نیستند؛ و ابداً نمی توان آنها را به معنی حقیقی کلمه تصوّر نمود.
از این گذشته، آیه افزون بر تسبیح، سخن از نماز جنبندگان و پرندگان دارد؛ و خوشبختانه اهل خیال اصطلاحی با عنوان «نماز تکوینی» نساخته اند. واقعاً عجب است از اینها که این همه آیات و روایات مثبِت اختیار در موجودات را می بینند و باز گزافه می بافند.

« وَ ما مِنْ دَابَّهٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ یطیرُ بِجَناحَیهِ إِلاَّ أُمَمٌ أَمْثالُکُمْ ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَی‏ءٍ ثُمَّ إِلى‏ رَبِّهِمْ یحْشَرُونَ ــــ هیچ جنبنده‏اى در زمین، و هیچ پرنده‏اى که با دو بال خود پرواز مى‏کند، نیست مگر اینکه امّتهایى همانند شما هستند. ما هیچ چیز را در این کتاب، فرو گذار نکردیم؛ سپس همگى به سوى پروردگارشان محشور مى‏گردند.» (الأنعام:۳۸)
آیه صراحت دارد که تمام جنبندگان امّتهایی هستند مثل انسانها؛ که بعد از قیامت محشور می شوند. « وَ إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ » (التکویر:۵)

در روایات اهل بیت(ع) نیز به وفور از حشر حیوانات و حساب و کتاب آنها سخن رفته است. البته اگر کسی زیاده از حدّ صنعت زده نشده باشد و افت و خیزی با حیوانات داشته باشد، برایش تردیدی نمی ماند که حیوانات نیز اخلاقیّات مخصوص به خود دارند؛ و صرفاً طبق غریزه رفتار نمی کنند. برای مثال: برخی از سگها ترسو می باشند؛ لذا به محض اینکه ببینند کسی سنگ برمی دارد، فرار می کنند. امّا برخی دیگر فقط کافی است از طرف کسی احساس خطر کنند، تا لت و پارش نمایند. گروهی دیگر از آنها بازی گوش می باشند؛ امّا عدّه ای دیگر به شدّت جدّی هستند و اهل بازی و شوخی نمی باشند. کدامیک از این رفتارها، رفتار غریزی سگهاست؟! دولفینها برخی مسائل پیچیده را حلّ می کنند؛ بارها گزارش شده که هنگام حمله ی کوسه ها به انسانها، دلفینها اقدام به دفاع از انسانها نموده اند؛ حال آنکه هنگام حمله ی آنها به ماهی ها، دولفینها هیچ عکس العملی نشان نمی دهند. و … . کلاغها صابون می دزدند تا با مالیدن آن به پرهایشان، انگلها را از خود دور سازند. یا روی دودکشها نشسته و خود را به دود می دهند تا انگلها را دفع کنند. آیا اینها غریزی است یا از کشفیّات کلاغها می باشد؟ یقیناً از کشفیّات است؛ چون اجداد کلاغها صابون و دودکش را نمی شناختند. میمونها وقتی در اثر خوردن برخی گیاهان سمّی دچار دل درد می شوند، به خوردن ذغال چوب یا نوعی خاک روی می آورند. چرا که اینها خاصّیّت جذب سموم دارند. البته اینکه حیوانات تمایلی به یادگیری خیلی از مهارتهای انسانی ندارند، دلیل بر هوش پایین آنها نیست. چرا که آنها اساساً نیازی به این مهارتها ندارند. آیا انسان را به خاطر اینکه مثل پرندگان لانه درست نمی کند، می توان موجودی فاقد هوش خواند؟! اگر بناست مقایسه ای شود، بهتر است ترافیک انسانها و مورچه ها و زنبورها را مقایسه کنیم. کار بشر امروز به جایی رسیده که برای حلّ مشکل ترافیک خودش روی آورده است به مطالعه ی مورچه ها.

۳٫ گفته شد که مراتب اختیار، همان مراتب وجود می باشد. لذا اختیار هر موجودی به قدر رتبه ی وجودی اوست. دقّت شود: به موجودات اختیار داده نشده است. اختیار دادنی نیست. هر موجودی نمود یک مرتبه از مراتب وجود می باشد؛ و اختیار در هر مرتبه از وجود، عین خود آن مرتبه است. لذا هر موجودی در حقیقت مرتبه ای از اختیار می باشد. پس اگر از موجودی اختیار را سلب کنیم، خود او نیز نابود می شود. لذا اختیار سلب شدنی نیست، مگر از منظر افهام ضعیفه که برداشت عوامانه ای از اختیار و وجود و مراتب وجود دارند. امّا چه چاره که مردمان را میل به حقیقت اندک است و حکمت، دانشی است فراموش شده؛ چنان که ترسم آن نیز روزی از علوم غریبه محسوب گردد. « زین همرهان سست عناصر دلم گرفت ــ شیر خدا و رستم دستانم آرزوست».

۴٫ فرموده اید: « حیوانات نیز اختیار دارند پس باید برای رسیدن به سعادت مانند ما انسانها تحت تعلیم و تربیت قرار گیرند. یعنی مثلا اگر برای یک سگ یا یک اسب یا یک حیوان دیگر یک شبهه ی اعتقادی یا دینی بوجود امد(چون ما فرض گرفته ایم حیوانات نیز اختیار دارند و چون اختیار دارند پس باید تحت تعلیم و تربیت قرار گیرند و هر کس که تحت تعلیم قرار گرفت خواه نا خواه سوال و شبهه نیز برایش بوجود می آید)باید کسی باشد که به شبهه این حیوان جواب دهد یا حتی کلی تر باید این حیوان نیز در کلاس درس حاضر شود و درس یاد بگیرد. در هر حال وضع چگونه است؟»
ـ اینکه هر موجود مختاری لزوماً سوال و شبهه هم خواهد داشت، فرضی است نادرست و از باب قیاس به نفس. خدا مختار است و سوال و شبهه هم ندارد. تعلیم هم نمی بیند. فرشتگان مختارند، و سوال و شبهه هم به آن معنا که برای انسانها پیش می آید، برایشان پیش نمی آید. تعلیم هم به آن معنا که در بشر راه دارد، برای آنها نیست. معصوم مادرزاد نیز گرفتار شبهه نمی شود. کما اینکه به معنی حقیقی کلمه از کسی جز خدا تعلیم نمی گیرد.
ـ آیات قرآن کریم صراحت دارند که حیوانات نیز مورد تعلیم قرار می گیرند و به آنها نیز وحی و الهام می شود. روایات دالّ بر این مطلب نیز الی ما شاء الله.
« وَ أَوْحى‏ رَبُّکَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذی مِنَ الْجِبالِ بُیوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمَّا یعْرِشُونَ ـــــ و پروردگار تو به زنبور عسل وحى نمود که: از کوهها و درختان و داربستهایى که مردم مى‏سازند، خانه‏هایى برگزین! » (النحل:۶۸)
« عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یوسُفَ عَنْ أَبِیهِ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ وَ أَوْحى‏ رَبُّکَ إِلَى النَّحْلِ قَالَ إِلْهَامٌ ـــ محمّد بن یوسف به نقل از پدرش گوید: از امام باقر(ع) سوال کردم درباره « وَ أَوْحى‏ رَبُّکَ إِلَى النَّحْلِ » امام فرمودند: آن وحی، الهام است». وحی و الهام را به هر معنایی بگیریم، شکّی نیست که نوعی تعلیم می باشد.
در آیاتی هم که سابقاً ذکر شد، ملاحظه فرمودید که خداوند متعال، به زمین و آسمان امر تشریعی می کند. چون امر تکوینی ، تردّد بین دو حالت ندارد؛ حال آنکه خداوند فرمود« ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً » و آنها طوع را برگزیدند. اگر این امر صرفاً امر تکوینی بود، معنا نداشت که خداوند متعال آنها را مخیّر بین دو حالت کند.
همچنین فرمود: « أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الطَّیرُ صَافَّاتٍ کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبیحَهُ وَ اللَّهُ عَلیمٌ بِما یفْعَلُون‏ ــــ آیا ندیدى تمام آنان که در آسمانها و زمینند براى خدا تسبیح مى‏کنند، و همچنین پرندگان به هنگامى که بر فراز آسمان بال گسترده‏اند؟! هر یک از آنها نماز و تسبیح خود را مى‏داند؛ و خداوند به آنچه انجام می دهند داناست» (النور:۴۱)
آیه صراحت دارد که تمام موجودات، وظائف شرعی خودشان را از قبیح تسبیح و نماز می شناسند. حال یا به واسطه ی انبیاء و اولیاء یا از طریقی دیگر که خدایشان عالم است. به هر حال وظایفشان به آنها تفهیم شده است.
البته بعید نیست که بین حیوانات نیز از نوع خودشان رسولانی باشند؛ و ما آنها را نشناسیم؛ کما اینکه از جنّها نیز رسولانی از خودشان است که ما نمی شناسیم. البته گفته شده که رسولان جنّها، رسول الرسول هستند؛ یعنی آنها پیام الهی را از رسل انسانی گرفته و به قوم خود می رسانند. در برخی روایات ذکر شده که برخی بزرگان جنّ خدمت رسول الله(ص) و امیرمومنان(ع) آمده و از آن بزرگواران کسب تکلیف می کرده اند برای قومشان. بعید نیست که رسولانی در بین حیوانات نیز از این سنخ موجود باشند. الله اعلم.
مورچه ای که با سلیمان(ع) گفتگو داشته، از قبل آن حضرت را می شناخته، لذا قبل از تکلّم با حضرتش، از او به اسم نام برد. طبق آیه و روایات حول آن، شکّ نیست که آن مورچه یقیناً در بین همنوعان خود مقام رهبری داشته است. در روایات ذکر شده که حضرت سلیمان(ع) به آن مورچه فرمودند: مگر تو نمی دانی که من پیغمبرم؛ و پیغمبران ظلم نمی کنند؟ مورچه گفت: می دانم. فرمودند: پس چرا آنها را از ظلم من حذر دادی؟ گفت: ترسیدم که آنها جلال تو را ببینند و از پرستش خدا روی گردان شوند.
هدد نیز به وضوح از حضرت سلیمان(ع) تعلیم می گیرد و در هدایت انسانها نقشی اختیاری دارد.
البته اینکه حیوانات قدرت یادگیری دارند، برای آنها که با حیوانات سر و کار داشته اند، امری است روشن. این شهر نشینهای دور از طبیعت هستند که جز خودشان همه را بی شعور فرض می کنند. البته اگر اینها نیز به همان چند قلم حیوان اطرافشان نظر دقیق داشته باشند، متوجّه می شوند که حیوانات شهری چگونه، برخلاف اجداد وحشی خودشان، همزیستی با انسانها را آموخته اند. این تغییر روش زندگی در برخی حیوانات همچون گنجشک و یاکریم و اقسام دیگر کبوتر ، چندان چشمگیر نیست؛ امّا تغییر رفتار و هماهنگی با انسانها، در گربه ها و سگها، بخصوص در مغرب زمین، به قدری شدید است، که به قول یک نویسنده ی غربی، « معلوم نیست که آدمها گربه ها را اهلی کرده اند یا برعکس».

۵٫ فرموده اید: « این حدیث سگ و دشمنی مبغض حضرت امیر ع شبیه به روایات غلات است که آنها می گویند حتی میوه ها نیز شیعه و سنی دارند که نمونه های فراوانی از اینجور روایات را می توان در هدایه خصیبی پیدا کرد. »
از شما بزرگوار عجب است که چنین روایاتی را از طرف غلات می دانید؛ در حالی که منابع روایی شیعی پر هستند از این گونه روایات؛ که مجموع آنها فوق حدّ تواتر می باشد. بلکه حتّی در منابع روایی اهل سنّت نیز روایاتی است مبنی بر دیندار و بی دین بودن برخی حیوانات.

۶٫ فرموده اید: « اگر دو تا گربه را که در نظر بگیریم آیا این صحیح است که بگوئیم یکی از این دو گربه کمالاتی دارد که دیگری ندارد؟ آیا اصولا در مورد حیوانات کمال معنی دارد و اگر دارد مثلا کمال یک گربه در چیست؟ حتی اگر در مورد حیوانات نیز این مطلب را بپذیریم در مورد جمادات نیز این مطلب صادق است؟ یعنی از بنی مثلا دو تکه سنگ(حتی اگر از یک جنس و نوع باشند) یکی از آنها کمالاتی دارد که دیگری ندارد؟ اگر این مطلب درست باشد مثلا ما الان یک تکه سنگ یا یک تکه آهن داریم حال ما می‌آئیم و این تکه سنگ یا آهن را به دو بخش تقسیم می‌کنیم. حال آیا در اینجا نیز می‌توانیم بگوئیم یکی از این دو بخش کمالاتی دارد که آن بخش دیگر ندارد؟ اگر می‌توانیم بگوئیم چگونه می‌شود تا چند لحظه قبل که این دو تکه یک تکه بودند کمالات این یک تکه سنگ مشخص و معین بود؛ اما حالا که دو تا شده یکی از آنها کمالاتی دارد که آن دیگری ندارد؟.»
ـ طبق بحث تشکیک وجود در حکمت متعالیه، هیچ دو موجودی نیستند مگر اینکه بین آنها تفاوت رتبه موجود است؛ اعمّ از اینکه مادّی باشند یا مجرّد؛ حیوان باشند یا نبات و جماد.
ـ کمال یعنی وجود؛ و وجود یعنی کمال. کمال اسم دیگر وجود می باشد. لذا نقص ـ که نقیض کمال می باشد ـ چیزی جز عدم وجود نیست. برای مثال: کوری یعنی عدم وجود چشم، کری یعنی عدم وجود گوش؛ و … . لذا کمال در هر موجودی مطرح است. اگر کسی کمال را امری غیر از وجود بداند، ندانسته ره کفر پیموده است. چون شکّ نیست که خدا کمال محض می باشد. پس اگر کمال چیزی غیر از وجود می باشد، لازم می آید که خدا مرکّب از وجود و غیر وجود باشد؛ و خدای مرکّب تناقض است. چون هر مرکّبی ممکن الوجود می باشد.
ـ هیچ سنگی به دو قسمت تقسیم نمی شود. به محض اینکه سنگی را دو قسمت کنید، سنگ نخست می میرد ( با جسم مثالی خویش راهی برزخ می شود) و دو سنگ دیگر متولّد می شوند. همان گونه که اگر شاخه ای را از درختی ببرید، آن شاخه موجود دیگری است نه جزئی از درخت. لذا اگر آن را بکارید، درخت دیگری با شخصیّت دیگری خواهد شد. مثل جنینی که از بدن مادر جدا گشته برای خود فردی دیگر می شود. اشتراک مادّه بین سنگ رحلت کرده و دو سنگ تازه نمودار شده، شما را به اشتباه انداخته است. در این باب لازم است که تعقّل فراوانی داشته باشید. روی خمیر مجسمه سازی تفکّر کنید که چگونه گاه به صورت اسب است و گاه به صورت گاو و گاه به صورت انسان. در تمام این حالات، مادّه (خمیر مجسمه سازی) مشترک است؛ امّا صورتها از عالم مثال تنزّل نموده بر قامت مادّه پوشانده می شوند؛ سپس به عالم مثال صعودی رحلت می کنند. نه صورتی از عدم پدید می آید و نه صورتی عدم می گردد.
خداوند متعال می فرماید: « وَ إِنْ مِنْ شَی‏ءٍ إِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ. ـــــ و هیچ چیزی نیست مگر اینکه خزائن آن نزد ماست و ما آن را نازل نمی کنیم مگر به اندازه معلوم و معین» ( حجر/۲۱) و می فرماید: « لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمیزانَ لِیقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَ أَنْزَلْنَا الْحَدیدَ فیهِ بَأْسٌ شَدیدٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاس‏. ــــ ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم و با آنها کتاب آسمانی و میزان نازل کردیم تا مردم قیام به عدالت کنند و آهن را نازل کردیم که در آن نیروی شدید و منافعی برای مردم است …»(حدید/۲۵) باز می فرماید:« یا بَنی‏ آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنا عَلَیکُمْ لِباساً یواری سَوْآتِکُمْ وَ ریشاً وَ لِباسُ التَّقْوى‏ ذلِکَ خَیر … . ـــــ اى فرزندان آدم! ما لباسى براى شما نازل نمودیم که اندام شما را مى‏پوشاند و مایه زینت شماست؛ اما لباس تقوا بهتر است… .»( الأعراف : ۲۶) ایضاً می فرماید: « فَسُبْحانَ الَّذی بِیدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَی‏ءٍ وَ إِلَیهِ تُرْجَعُون‏. ــــــ پس منزّه است کسی که ملکوت همه چیز در دست اوست؛ و به سوى او باز ‏گردانده می شوید.» (یس:۸۳)
آیه ۲۱ حجر دلالت بر این دارد که همه ی موجودات ، حقایقی جاویدان نزد خدا دارند ، چون هر چه نزد خداست زوال ناپذیر است. « ما عِنْدَکُمْ ینْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ ـــ هر چه نزد شماست نابود شدنی است و آنچه نزد خداست جاوید می باشد.»(نحل/۹۶) و در آیه ۲۵ حدید بیان فرمود که خداوند متعال همانگونه که کتاب آسمانی را از نزد خود(علم خود) نازل نموده است آهن را هم از نزد خود نازل کرده است. در آیه ۲۶ اعراف نیز لباس را نازل شده از سوی خود معرّفی نمود. بنا بر این ، حقیقتِ همه ی اشیاء ، قبل از ایجاد دنیایی آنها با اسباب و علل دنیایی ، به نحو وجود علمی در مرتبه ی علم الهی موجود بوده اند. حقایق اشیاء از این مرتبه تنزّل یافته ، مراتب گوناگون وجود را یک به یک طی می کند تا در نهایت به پایین ترین مرتبه ی عالم ملکوت می رسد. آنگاه از عالم ملکوت با تدبیر و ترتیبی ویژه و به صورت آن به آن و به تدریج و به صورت پیوسته به عالم مادّه نازل می شود. برای مثال حقیقت یک سیب از علم الهی نازل شده مراتبی را طی نموده به ملکوت سفلی می رسد و آنگاه لحظه به لحظه صورت سیب به مادّه ی موجود در درخت که از خاک گرفته می شود افاضه می گردد. از نگاه افراد عادی چنین به نظر می رسد که سیب خودش بزرگ می شود و از حالت بالقوّه بودن به سوی فعلیّت خود پیش می رود ؛ امّا از نگاه کسی که از افق ملکوت به عالم مادّه نظاره می کند مادّه ی سیب تنها قبول صورت می کند و این حقیقت ملکوتی سیب است که به اذن الله ، صورتهای پیاپی سیب را به مادّه افاضه می کند.
فیزیکدان عالِم نیست بلکه عوام الناس دقیقی است. از مدار فکر فیزیکی فراتر آیید و حکیم شوید؛ که اگر حکیم نشوید ضرر کرده اید.
ـ وقتی موجودی مادّی را دو قسمت می کنیم، دو موجود جدا از موجود نخست زاده می شوند، که چه بسا هر کدام آنها از حیث وجودی افضل از موجود وفات کرده باشند. چرا که مادّه هیچ دخلی در حقیقت و رتبه ی وجودی اشیاء ندارد. حقیقت هر موجودی به صورت شخصیّه ی اوست؛ که بزرگی و کوچکی ظاهری دخلی در آن ندارد. چه بسا جزئی از بدن مادر به صورت نوزاد از او جدا گشته و انسانی برتر از مادرش می شود؛ حتّی از بدو تولّد.

۷٫ فرموده اید: « اما در مورد جمله ی حضرت آیت الله بهاءالدینی ره در مورد حضرت آیت الله بهجت ره که من نیز قبلا آن را شنیده بودم دو حالت وجود دارد یا حضرت آیت الله بهاءالدینی ره بالاتر از حضرت آیت الله بهجت ره بوده اند که در آنصورت ایشان ثروتمند ترین مرد جهان هستند نه حضرت آیت الله بحهت ره. اما اگر پایین تر بوده اند ایشان پایین تر هستند و مراتب بالاتر را درک نمی کنند. پس چه بسا شخصی حتی از حضرت آیت الله بهجت ره نیز بالاتر و ثروتمندتر باشد اما چون حضرت آیت الله بهاءالدینی توانایی درک آن را ندارند نمی فهمند.»
دارید نا امیدم می کنید. آیا ما برتر از انبیاء هستیم که می فهمیم رسول الله(ص) برتر از سایر انبیاست؟ آیا ما برتر از سلمان و ابوذر هستیم که می فهمیم سلمان برتر از ابوذر است؟ اوّلاً آثار وجودی افراد می تواند اهل فهم را به مقام صاحبش راهنمایی کند. ثانیاً گزارش معصوم در چنین مواردی راهگشاست. اگر آیه الله بهاالدینی این حقیقت را در ملاقات با امام عصر(عج) یا در ملاقات با امام رضا(ع) یا حضرت معصومه(س) به دست آورده باشد چه؟!

۸٫ طینت افراد مشخّص نیست. همه از امتزاج طینتها خلق شده اند. عنوان صادق بر هر فردی زمانی معلوم می شود که با یکی از طینتها دنیا را ترک کند. لذا تا کسی نمرده نمی توان در موردش قضاوت نمود. در این باره در نامه های گذشته مطالبی ذکر شده است.

۹٫ شیعگی دارای مراتب می باشد. بلکه اساساً هیچ دو موجودی در رتبه ی واحد نیستند. شیعه زیدی و اسماعیلی و امثال آنها ـ اگر طریق غلوّ نپیموده باشند ـ مادون شیعه ی جعفری و مافوق سنّی محبّ می باشند. امّا غلاه در ردیف کفّار و شیاطین می باشند.

۱۰٫ اگر کسی با علم به حقّانیّت اسلام، غیر مسلمان از دنیا رود، و نسبت به اهل بیت(ع) یا یکی از حجج الهی، کینه نداشته باشد، و متعبّد به یکی از کتب تحریف شده بوده باشد، شیعه ی اهل سنّت عادی است. امّا سنّی ناصبی و غیر مسلمانی که کینه ی یکی از حجج الهی را در سینه دارد، در ردیف ملحدین می باشد.

۱۱٫ منظور از دشمن اهل بیت، دشمن یکی از حجج الهی است. اوّلین آنها قابیل و آخرین آنها آخرین دشمن حجج الهی است قبل از قیامت. حتّی دشمنان عقل نیز دشمن اهل بیت می باشند. چون عقل نیز حجّت خدا و رسول باطنی است. شخص معصوم در این باب موضوعیّت ندارد؛ بلکه مراد دشمنی با آن نوری است که در ابدان حجج الهی نمودار می شود. در برخی احادیث، مولانا امیرالمومنین(ع) خودشان را همراه انبیای گذشته خوانده و خود را خضر و ذوالقرنین نامیده اند.

۱۲٫ سیر الی الله تا ابد ادامه دارد. دنیا جایگاه سیر استکمالی است و آخرت جایگاه سیری از سنخ دیگر است؛ و برزخ حدّ وسط بین اینهاست. الا الی تصیر الامور، هیچ موجودی نیست مگر اینکه به سقف وجودی خویش می رسد؛ لکن سخن در این است که رو به خدا در اوج خویش قرار می گیرد یا پشت به خدا؟ شفاعت نیز پارتی بازی نیست. شفاعت، ظهور توسّل دنیایی فرد است به یکی از اسباب هدایت. هر کسی به هر مقدار که با اسباب هدایت ربط وجودی داشته باشد، به همان میزان از شفاعت برخوردار خواهد بود.

۱۳٫ تا خبر موثّق از معصوم ذاتی یا اکتسابی در مورد عاقبت کسی به ما نرسد نمی توانیم در مورد عاقبت او قضاوت یقینی کنیم. لذا در احادیث ما را امر نموده اند که از موجودیّت افراد فاسق تبرّی نجویید بلکه از عمل آنها تبرّی بجویید. ما مکلّف به ظاهریم و افراد فاسق را لعن می کنیم به این معنی که از عمل آنها اظهار برائت می کنیم. امّا وضعیّت خودشان با خداست؛ و ما را نرسد که خدایی کنیم.

۱۴٫ در این که آیه الخبیثات … بیان حکم می کند شکّی نیست؛ لکن استفاده ی فقهی از آیه، ما را مانع نمی شود از دیگر استفاده ها. خبیث یعنی خبیث؛ و شکّی نیست که زنازاده از مصادیق بارز خبیث می باشد؛ و محال است امام معصوم با زنازاده ازدواج نماید. اهل بیت(ع) ما را نهی نموده اند که با خضراء دِمن ازدواج نکنیم؛ یعنی با دختری که در خانواده ی بد رشد نموده. همچنین نهی نموده اند از ازدواج با دختر شخصی که شراب می خورد. حال چگونه خودشان با زنازاده ازدواج کنند؟!
امّا در باب هابیل و قابیل متوجّه منظورتان نشدم. در این که هابیل پسر پیغمبر بود شکّی نیست. در این هم که قتل هابیل به دست قابیل بود، شکّی نیست. در این هم که قابیل زنازاده یا ولدالحیض نبوده شکّی نیست.

۱۶٫ ما منکر اینکه اکثر قاتلان انبیاء و ابناء انبیاء ولدالزنا به معنی متعارف آن بوده اند، نیستیم؛ بلکه عمومیّت آن را نمی پذیریم. چون یقیناً قابیل ولدالزنا نبوده است. لذا احادیث این باب در درجه نخست ولدالزنای معنوی را می گویند و اصل دشمنی با حجج الهی ناشی از این امر است؛ البته در اکثر موارد، هر دو گونه ولدالزنا باهم جمع شده اند. همچنین روایاتی داریم که نشان می دهند، ولدالزنا نیز می تواند محبّ اهل بیت باشد.
حرامزادگی متعارف بر دو گونه است؛ یا به زنا است یا به حیض. روح نشأت گرفته از حرام نیز بر دو گونه است؛ یا منکر برخی حجج الهی است؛ یا منکر حجج الهی نیست، ولی محبّ دشمن حجج الهی نیز هست.

Print Friendly, PDF & Email
No votes yet.
Please wait...

1
دیدگاه ها

Ahmad

از جواب شما بسیار متعجب و شگفت زده شدم.حیوانات هم اختیار دارند.
پس حتما پاسخ دهید که حد و حدود اخلاقی آنان کجاست.چون اکثر حیوانات با اعضای خانواده خود جفت گیری میکنند.و میتوان فضله پرندگان را در اماکن مقدس همچون گنبد امام ها و حتی کعبه هم پیدا کرد.