سرخط خبرها

حکمت بلایا و سختی ها و ازمایش های خداوند چیست ؟

پرسش:
آیا نمی شود بعضی از اسباب دنیوی را داشت ولی مومن هم بود چرا باید باور کنیم مسلمان بودن یعنی فقر بدبختی و سختی
آیا نمی شود مسلمان ماند ولی تعدادی از راحتی های این دنیا را داشت.
من از خدا خیییییییییییلی دلگیرم خیلی سختی کشیدم محبت از پدر ندیدم ولی با نفس جنگیدم و به بیراهه نرفتم بعد از ازدواج از خانواده ام فرسنگها دور شدم و تنهایی افسرده ام کرده ولی به دنبال بهترین کارها بودم تا از تنهایی بلا بر نخیزد ولی بچه دار نمی شوم با این چه کنم؟اگر زندگی رو که با سختی به اینجا رسانده ام از دست بدهم و به جرم نازایی که دسته من نیس زندگیم نصیب زن دیگری شود در حالی که من به اینجا رسانده ام و او صاحب چیزهایی شود فقط و فقط به این دلیل که می تواند باردار شود آیا این ظالمانه نیست؟
می گویند خدا مهربان است آیا این مهربانیست در حق من؟
این ظلم محض است محکومی به فنا بخاطر چیزی که دسته تو نیست!
من بعد از جدایی یا باید همسر مرد هوس بازی شوم که بدن زنش برایش تکراری شده و دنبال تنوع است و یا تا آخر عمر تنهایی همدمم شود . خواهش می کنم واقع بین باشین این واقعیت زندگیست حالا من خدا را کجای این زندگی بگنجانم که دوستش داشته باشم پس من فقط دو راه دارم یا خودکشی چون هیچ امیدی ندارم یا از این نقص استفاده کنم و خیابانی شوم که شرمم می اید حتی به زبان بیارمش.
خسته ام خیلی خسته ناامیدم خیلی ناامید .
بخدا تا حالا چند بار داد زدم و از خدا خواستم دوستم نداشته باشد یه بار تو حرم امام رضا بهش گفتم و شب خواب دیدم مرد زشت و بد منظری خودش بین تمام ادمها به من نزدیک کرد که با داد از خواب پریدم مادرم می گوید شیطان بوده
نمی شود هم این دنیا را داشت و هم اون دنیارو؟

پاسخ:
۱ـ آیا مطمئن هستید اگر دنیا داشتید، ایمان هم داشتید؟ بسیاری را دیدیم که به محض دنیا دار شدن، دینشان را باختند. خدای علیم و خبیر فرمود: « وَ لَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوْا فِی الْأَرْضِ وَ لکِنْ ینَزِّلُ بِقَدَرٍ ما یشاءُ إِنَّهُ بِعِبادِهِ خَبیرٌ بَصیر ـــــ هر گاه خداوند روزى را براى بندگانش وسعت بخشد، در زمین طغیان و ستم مى‏کنند؛ از این رو به مقدارى که مى‏خواهد نازل مى‏کند، که نسبت به بندگانش آگاه و بیناست.» ‏(الشورى:۲۷)
شما ادّعا دارید که اگر مال دنیا داشتید یا خوشی دنیا داشتید باز هم مؤمن باقی می ماندید امّا خدا بهتر از شما می دانید که در آن صورت چه می شدید. خیلی ها مثل شما فکر می کردند امّا وقتی دنیا به آنها روی آورد، دست به کارهایی زدند که قبلاً حتّی گمانش را هم نمی کردند.
شاید جریان «ثعلبه» را شنیده باشید. او مردی فقیر از اصحاب رسول الله(ص) بود که همواره سر وقت در نماز جماعت حاضر می شد، تا اینکه روزی رسول خدا(ص) به او سکّه ای داد. او با آن سکّه معامله کرد و پی در پی سود برد؛ تا آنجا که صاحب گوسفندان و شتران فراوانی شد و کارش به جایی رسید که در داخل شهر دیگر جایی برای نگه داشتن گلّه اش نداشت. لذا به سبب تنگی جا به بیرون شهر رفت و پایش از مسجد و درک حضور پیامبر، کم کم قطع شد؛ و چه بسا سالی یک بار هم به دیدار رسول خدا(ص) نمی آمد.
وقتی آیه ی زکات نازل شد، رسول خدا صلی الله علیه و آله مأمور جمع آوری زکات را به سوی ثعلبه فرستاد تا زکات گوسفندانش را بپردازد؛ امّا او از دادن زکات خودداری کرد؛ و کارش به جایی رسید که اسلام را انکار نمود و و پیامبر(ص) را به مفت خواری متّهم نمود. رسول خدا(ص) نیز آن یک سکّه را که داده بودند از او خواستند. و او با تمسخر آن یک سکّه را داد. آنگاه برکت از اموالش رخت بر بست و یک به یک گوسفندان و شترانش هلاک شدند و باز شد همان ثعلبه ی فقیر؛ امّا قبلاً ثعلبه ی فقیر خوشبخت بود ولی الآن شده بود ثعلبه ی فقیر بدبخت. چون نقل است که وقتی فهمید در نکوهش او آیه نازل شده است، چند گوسفند را برداشت و به عنوان زکات به حضور پیامبر آورد، اما حضرتش زکات وی را قبول نکرد.
چرا رسول خدا(ص) آن سکّه را به او داد و چرا این جریان تاریخی را برای ما به یادگار گذاشت؟
برای آنکه به ما بفهماند که خدا بهتر از همه می داند که صلاح بنده اش چیست.
خواست به ما بفهماند که خدا، خدایی را بلد است و می داند چه چیزی به صلاح بنده اش می باشد. پس بنده همان بهتر که رضایت دهد به خواست خدا، و بندگی کند. هر اندازه هم خود را آزار دهید، بدانید که نمی توانید بر خواست خدا غالب شوید؛ تنها کاری که می کنید این است که هم زندگی دنیایی خود را جهنّم می کنید هم آخرتتان را خراب می کنید. در حالی که انسان با رضا به قضای الهی، هم در دنیا آسوده خاطر زندگی می کند هم در آخرت، بهره اش را می برد.

۲ـ آیا مطمئن هستید که اگر فرزند می داشتید، به صلاحتان بود؟
خدای تعالی فرمود: « … عَسى‏ أَنْ تَکْرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیرٌ لَکُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَیئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللَّهُ یعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ ــــ چه بسا چیزى را خوش نداشته باشید، حال آن که خیرِ شما در آن است؛ و چه بسا چیزى را دوست داشته باشید، حال آنکه شرِّ شما در آن است؛ در حالی که خدا مى‏داند، و شما نمى‏دانید.» (البقره:۲۱۶)
خدای تعالی حکیم است و تمام امور عالم را بر مدار حکمت می چرخاند؛ امّا ما آن اندازه علم نداریم که بتوانیم از اسرار امور سر در آوریم. انبیاء در این کار فرو می مانند ما که جای خود داریم.
حضرت موسی(ع) خود را عالمترین فرد روی زمین دید و پیش خود فکر کرد که اسرار امور برایش آشکار است؛ در این هنگام خدای تعالی او را امر نمود که به دنبال بنده ای از بندگان خدا باشد به نام خضر؛ و امر نمود که برو از خضر علم بیاموز. آن حضرت آمد و خضر را پیدا نمود. باقی داستان طبق آنچه در سوره کهف آمده چنین است.
« موسى به او(خضر) گفت: «آیا از تو پیروى کنم تا از آنچه به تو تعلیم داده شده و مایه ی رشد و صلاح است، به من بیاموزى؟» (۶۶) (خضر) گفت: «تو هرگز نمى‏توانى با من شکیبایى کنى! (۶۷) و چگونه مى‏توانى در برابر چیزى که از رموزش آگاه نیستى شکیبا باشى؟! (۶۸) (موسى) گفت: «به خواست خدا مرا شکیبا خواهى یافت؛ و در هیچ کارى مخالفت فرمان تو نخواهم کرد!» (۶۹) (خضر) گفت: «پس اگر مى‏خواهى به دنبال من بیایى، از هیچ چیز مپرس تا خودم(به موقع) آن را براى تو بازگو کنم.» (۷۰) آن دو به راه افتادند؛ تا آن که سوار کشتى شدند، (خضر) کشتى را سوراخ کرد. (موسى) گفت: «آیا آن را سوراخ کردى که اهلش را غرق کنى؟! راستى که چه کار بدى انجام دادى!» (۷۱) (خضر) گفت: «آیا نگفتم تو هرگز نمى‏توانى با من شکیبایى کنى؟!» (۷۲) (موسى) گفت: «مرا بخاطر این فراموشکاریم مؤاخذه مکن و از این کارم بر من سخت مگیر!» (۷۳) باز به راه خود ادامه دادند، تا اینکه نوجوانى را دیدند؛ و او (خضر) آن نوجوان را کشت. (موسى) گفت: «آیا انسان پاکى را، بى آنکه قتلى کرده باشد، کشتى؟! براستى کار زشتى انجام دادى!» (۷۴) (خضر) گفت: «آیا به تو نگفتم که تو هرگز نمى‏توانى با من صبر کنى؟!» (۷۵) (موسى) گفت: «بعد از این اگر درباره چیزى از تو سؤال کردم، دیگر با من همراهى نکن؛ (زیرا) از سوى من معذور خواهى بود!» (۷۶) باز به راه خود ادامه دادند تا به مردم قریه‏اى رسیدند؛ از آنان خواستند که به ایشان غذا دهند؛ ولى آنان از مهمان کردنشان خوددارى نمودند؛ (با این حال) در آن جا دیوارى یافتند که مى‏خواست فروریزد؛ و(خضر) آن را برپا داشت. (موسى) گفت: «(لا اقل) مى‏خواستى در مقابل این کار مزدى بگیرى!» (۷۷) او گفت: «اینک زمان جدایى من و تو فرا رسیده؛ اما بزودى راز آنچه را که نتوانستى در برابر آن صبر کنى، به تو خبر مى‏دهم. (۷۸) اما آن کشتى مال گروهى از مستمندان بود که با آن در دریا کار مى‏کردند؛ و من خواستم آن را معیوب کنم؛ (چرا که) پشت سرشان پادشاهى(ستمگر) بود که هر کشتى(سالمى) را به زور می گرفت.(۷۹) و امّا آن نوجوان، پدر و مادرش با ایمان بودند؛ و بیم داشتیم که آنان را به طغیان و کفر وادارد.(۸۰) از این رو، خواستیم که پرورد