سرخط خبرها

حکمت بلایا و سختی ها و ازمایش های خداوند چیست ؟

پرسش:
آیا نمی شود بعضی از اسباب دنیوی را داشت ولی مومن هم بود چرا باید باور کنیم مسلمان بودن یعنی فقر بدبختی و سختی
آیا نمی شود مسلمان ماند ولی تعدادی از راحتی های این دنیا را داشت.
من از خدا خیییییییییییلی دلگیرم خیلی سختی کشیدم محبت از پدر ندیدم ولی با نفس جنگیدم و به بیراهه نرفتم بعد از ازدواج از خانواده ام فرسنگها دور شدم و تنهایی افسرده ام کرده ولی به دنبال بهترین کارها بودم تا از تنهایی بلا بر نخیزد ولی بچه دار نمی شوم با این چه کنم؟اگر زندگی رو که با سختی به اینجا رسانده ام از دست بدهم و به جرم نازایی که دسته من نیس زندگیم نصیب زن دیگری شود در حالی که من به اینجا رسانده ام و او صاحب چیزهایی شود فقط و فقط به این دلیل که می تواند باردار شود آیا این ظالمانه نیست؟
می گویند خدا مهربان است آیا این مهربانیست در حق من؟
این ظلم محض است محکومی به فنا بخاطر چیزی که دسته تو نیست!
من بعد از جدایی یا باید همسر مرد هوس بازی شوم که بدن زنش برایش تکراری شده و دنبال تنوع است و یا تا آخر عمر تنهایی همدمم شود . خواهش می کنم واقع بین باشین این واقعیت زندگیست حالا من خدا را کجای این زندگی بگنجانم که دوستش داشته باشم پس من فقط دو راه دارم یا خودکشی چون هیچ امیدی ندارم یا از این نقص استفاده کنم و خیابانی شوم که شرمم می اید حتی به زبان بیارمش.
خسته ام خیلی خسته ناامیدم خیلی ناامید .
بخدا تا حالا چند بار داد زدم و از خدا خواستم دوستم نداشته باشد یه بار تو حرم امام رضا بهش گفتم و شب خواب دیدم مرد زشت و بد منظری خودش بین تمام ادمها به من نزدیک کرد که با داد از خواب پریدم مادرم می گوید شیطان بوده
نمی شود هم این دنیا را داشت و هم اون دنیارو؟

پاسخ:
۱ـ آیا مطمئن هستید اگر دنیا داشتید، ایمان هم داشتید؟ بسیاری را دیدیم که به محض دنیا دار شدن، دینشان را باختند. خدای علیم و خبیر فرمود: « وَ لَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوْا فِی الْأَرْضِ وَ لکِنْ ینَزِّلُ بِقَدَرٍ ما یشاءُ إِنَّهُ بِعِبادِهِ خَبیرٌ بَصیر ـــــ هر گاه خداوند روزى را براى بندگانش وسعت بخشد، در زمین طغیان و ستم مى‏کنند؛ از این رو به مقدارى که مى‏خواهد نازل مى‏کند، که نسبت به بندگانش آگاه و بیناست.» ‏(الشورى:۲۷)
شما ادّعا دارید که اگر مال دنیا داشتید یا خوشی دنیا داشتید باز هم مؤمن باقی می ماندید امّا خدا بهتر از شما می دانید که در آن صورت چه می شدید. خیلی ها مثل شما فکر می کردند امّا وقتی دنیا به آنها روی آورد، دست به کارهایی زدند که قبلاً حتّی گمانش را هم نمی کردند.
شاید جریان «ثعلبه» را شنیده باشید. او مردی فقیر از اصحاب رسول الله(ص) بود که همواره سر وقت در نماز جماعت حاضر می شد، تا اینکه روزی رسول خدا(ص) به او سکّه ای داد. او با آن سکّه معامله کرد و پی در پی سود برد؛ تا آنجا که صاحب گوسفندان و شتران فراوانی شد و کارش به جایی رسید که در داخل شهر دیگر جایی برای نگه داشتن گلّه اش نداشت. لذا به سبب تنگی جا به بیرون شهر رفت و پایش از مسجد و درک حضور پیامبر، کم کم قطع شد؛ و چه بسا سالی یک بار هم به دیدار رسول خدا(ص) نمی آمد.
وقتی آیه ی زکات نازل شد، رسول خدا صلی الله علیه و آله مأمور جمع آوری زکات را به سوی ثعلبه فرستاد تا زکات گوسفندانش را بپردازد؛ امّا او از دادن زکات خودداری کرد؛ و کارش به جایی رسید که اسلام را انکار نمود و و پیامبر(ص) را به مفت خواری متّهم نمود. رسول خدا(ص) نیز آن یک سکّه را که داده بودند از او خواستند. و او با تمسخر آن یک سکّه را داد. آنگاه برکت از اموالش رخت بر بست و یک به یک گوسفندان و شترانش هلاک شدند و باز شد همان ثعلبه ی فقیر؛ امّا قبلاً ثعلبه ی فقیر خوشبخت بود ولی الآن شده بود ثعلبه ی فقیر بدبخت. چون نقل است که وقتی فهمید در نکوهش او آیه نازل شده است، چند گوسفند را برداشت و به عنوان زکات به حضور پیامبر آورد، اما حضرتش زکات وی را قبول نکرد.
چرا رسول خدا(ص) آن سکّه را به او داد و چرا این جریان تاریخی را برای ما به یادگار گذاشت؟
برای آنکه به ما بفهماند که خدا بهتر از همه می داند که صلاح بنده اش چیست.
خواست به ما بفهماند که خدا، خدایی را بلد است و می داند چه چیزی به صلاح بنده اش می باشد. پس بنده همان بهتر که رضایت دهد به خواست خدا، و بندگی کند. هر اندازه هم خود را آزار دهید، بدانید که نمی توانید بر خواست خدا غالب شوید؛ تنها کاری که می کنید این است که هم زندگی دنیایی خود را جهنّم می کنید هم آخرتتان را خراب می کنید. در حالی که انسان با رضا به قضای الهی، هم در دنیا آسوده خاطر زندگی می کند هم در آخرت، بهره اش را می برد.

۲ـ آیا مطمئن هستید که اگر فرزند می داشتید، به صلاحتان بود؟
خدای تعالی فرمود: « … عَسى‏ أَنْ تَکْرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیرٌ لَکُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَیئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللَّهُ یعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ ــــ چه بسا چیزى را خوش نداشته باشید، حال آن که خیرِ شما در آن است؛ و چه بسا چیزى را دوست داشته باشید، حال آنکه شرِّ شما در آن است؛ در حالی که خدا مى‏داند، و شما نمى‏دانید.» (البقره:۲۱۶)
خدای تعالی حکیم است و تمام امور عالم را بر مدار حکمت می چرخاند؛ امّا ما آن اندازه علم نداریم که بتوانیم از اسرار امور سر در آوریم. انبیاء در این کار فرو می مانند ما که جای خود داریم.
حضرت موسی(ع) خود را عالمترین فرد روی زمین دید و پیش خود فکر کرد که اسرار امور برایش آشکار است؛ در این هنگام خدای تعالی او را امر نمود که به دنبال بنده ای از بندگان خدا باشد به نام خضر؛ و امر نمود که برو از خضر علم بیاموز. آن حضرت آمد و خضر را پیدا نمود. باقی داستان طبق آنچه در سوره کهف آمده چنین است.
« موسى به او(خضر) گفت: «آیا از تو پیروى کنم تا از آنچه به تو تعلیم داده شده و مایه ی رشد و صلاح است، به من بیاموزى؟» (۶۶) (خضر) گفت: «تو هرگز نمى‏توانى با من شکیبایى کنى! (۶۷) و چگونه مى‏توانى در برابر چیزى که از رموزش آگاه نیستى شکیبا باشى؟! (۶۸) (موسى) گفت: «به خواست خدا مرا شکیبا خواهى یافت؛ و در هیچ کارى مخالفت فرمان تو نخواهم کرد!» (۶۹) (خضر) گفت: «پس اگر مى‏خواهى به دنبال من بیایى، از هیچ چیز مپرس تا خودم(به موقع) آن را براى تو بازگو کنم.» (۷۰) آن دو به راه افتادند؛ تا آن که سوار کشتى شدند، (خضر) کشتى را سوراخ کرد. (موسى) گفت: «آیا آن را سوراخ کردى که اهلش را غرق کنى؟! راستى که چه کار بدى انجام دادى!» (۷۱) (خضر) گفت: «آیا نگفتم تو هرگز نمى‏توانى با من شکیبایى کنى؟!» (۷۲) (موسى) گفت: «مرا بخاطر این فراموشکاریم مؤاخذه مکن و از این کارم بر من سخت مگیر!» (۷۳) باز به راه خود ادامه دادند، تا اینکه نوجوانى را دیدند؛ و او (خضر) آن نوجوان را کشت. (موسى) گفت: «آیا انسان پاکى را، بى آنکه قتلى کرده باشد، کشتى؟! براستى کار زشتى انجام دادى!» (۷۴) (خضر) گفت: «آیا به تو نگفتم که تو هرگز نمى‏توانى با من صبر کنى؟!» (۷۵) (موسى) گفت: «بعد از این اگر درباره چیزى از تو سؤال کردم، دیگر با من همراهى نکن؛ (زیرا) از سوى من معذور خواهى بود!» (۷۶) باز به راه خود ادامه دادند تا به مردم قریه‏اى رسیدند؛ از آنان خواستند که به ایشان غذا دهند؛ ولى آنان از مهمان کردنشان خوددارى نمودند؛ (با این حال) در آن جا دیوارى یافتند که مى‏خواست فروریزد؛ و(خضر) آن را برپا داشت. (موسى) گفت: «(لا اقل) مى‏خواستى در مقابل این کار مزدى بگیرى!» (۷۷) او گفت: «اینک زمان جدایى من و تو فرا رسیده؛ اما بزودى راز آنچه را که نتوانستى در برابر آن صبر کنى، به تو خبر مى‏دهم. (۷۸) اما آن کشتى مال گروهى از مستمندان بود که با آن در دریا کار مى‏کردند؛ و من خواستم آن را معیوب کنم؛ (چرا که) پشت سرشان پادشاهى(ستمگر) بود که هر کشتى(سالمى) را به زور می گرفت.(۷۹) و امّا آن نوجوان، پدر و مادرش با ایمان بودند؛ و بیم داشتیم که آنان را به طغیان و کفر وادارد.(۸۰) از این رو، خواستیم که پروردگارشان به جاى او، فرزندى پاکتر و بامحبت‏تر به آن دو بدهد. (۸۱) و امّا آن دیوار، از آن دو نوجوان یتیم در آن شهر بود؛ و زیر آن، گنجى متعلق به آن دو وجود داشت؛ و پدرشان مرد صالحى بود؛ و پروردگار تو مى‏خواست آنها به حد بلوغ برسند و گنجشان را استخراج کنند؛ این رحمتى از پروردگارت بود؛ و من آن(کارها) را خودسرانه انجام ندادم؛ این بود راز کارهایى که نتوانستى در برابر آنها شکیبایى به خرج دهى.» »
در این ماجرا، خداوند متعال به واسطه ی مأمور خودش حضرت خضر(ع) سه مطلب را به موسی(ع) تعلیم دارد.
تعلیم نمود که اتّفاقات دنیا بر سه گونه اند:
۱ـ اتّفاقاتی که ابتدا ما سرّ آنها را نمی دانیم و در موردشان قضاوت نادرست می کنیم ولی بعداً سرّش روشن می شود و ما متوجّه قضاوت اشتباه خودمان می شویم. این همان جریان کشتی بود. تصوّر کنید وقتی صاحبان کشتی دیدند کسی کشتی آنها را سوراخ نموده چه قضاوتی کرده اند؟ یقیناً ابتدا به او لعن نموده اند و هر چه فحش بلد بوده اند پشت سرش نثار کرده اند؛ امّا بعد که دیده اند پادشاه کشتی همه را گرفت و کشتی معیوب آنها را نگرفت، متوجّه حکمت خدا شده و شکر کرده اند و از لعن و نفرین خود استغفار نموده اند. ما نیز در بسیاری از امور، ابتدا گمان بد به خدا می بریم امّا بعداً می فهمیم که چه اشتباهی در قضاوت خود کرده ایم.
۲ـ اتّفاقاتی که ما هیچگاه سرّشان را نمی فهمیم. تصوّر کنید پدر و مادر آن نوجوان در مورد قاتل فرزندشان چه قضاوتی کرده اند؟ روشن است که تا توانسته اند نفرینش نموده اند، غافل از آنکه اگر خداوند متعال به دست خضر(ع) او را از دنیا نمی برد، او هم خودش را جهنّمی می نمود هم والدینش را. امّا چون آن والدین، صالح بودند، خدا خواست آن نوجوان را زودتر بمیراند تا هم خودش جهنّمی نشود هم والدینش. آنگاه فرزندی صالح به آنها بخشید. امّا آن والدین، هیچگاه از سرّ آن واقعه باخبر نشدند و همواره در قضاوت نادرست خودشان باقی ماندند. ما نیز در بسیاری از اتّفاقات همین حالت را داریم؛ و راهی هم نداریم تا متوجّه قضاوت غلط خودمان شویم. چون از پشت پرده ی امور خبر نداریم.
۳ـ اتّفاقاتی که ما حتّی از اصل آن نیز خبر نداریم چه برسد به حکمت و سرّش. آن فرزندانی که صاحب گنج بودند، روزی می آیند و آن گنج را از زیر دیوار برمی دارند؛ امّا هیچگاه نمی فهمند که این دیوار روزی می خواسته فرو بریزد ولی کسی آمده و آن را محکم نموده است.
کار خدا در دنیا بر این سه گونه است.
وقتی اتّفاقی می افتد که خوشایند ما نیست، می پرسیم چرا خدا چنین کرد و چرا چنان نکرد؟ چرا چنین سوالی می کنیم؟ چون ما فقط ظاهر قضایا را می بینیم؛ و از پشت پرده ی آنها خبر نداریم؛ لذا راهی برای قضاوت درست هم نداریم. البته عقل ما حکم می کند که خدا یقیناً حکیم است و همه ی اتّفاقات ـ چه ظاهراً خوب و چه ظاهراً بد ـ حکمتی دارند. لذا عقل به ما حکم می کند که در هیچ کاری خدا را متّهم نکنیم؛ و بدانیم که خیلی چیزها هست که او می داند و ما نمی دانیم. و باز عقل حکم می کند که در اموری که بدان علم نداریم، جاهلانه قضاوت نکنیم؛ و با علم ناقص و مورچه ای خودمان، خدای علیم و حکیم را به محاکمه نکشیم؛ که اگر چنین نمودیم، جز آنکه خود را نابود نموده ایم کاری نکرده ایم. چرا که خدای تعالی با بازخواست و کفر و سرکشی ما بندگان ذرّه ای ضرر نمی کند. چرا که اساساً ضرر و نقصان در مورد او فرض ندارند.
ما خیلی راحت می توانیم بگوییم: « فلان کس بی تقصیر بود» آیا ما علم غیب داریم که بدانیم چه کسی بی تقصیر یا با تقصیر است؟ ما حتّی در مورد خودمان هم نمی توانیم به چیزی یقین داشته باشیم کجا رسد دیگران. چه بسا ما کاری کرده ایم که در نهایت منجر به کشته شدن چندین نفر شده است بی آنکه خودمان بدانیم. فرض کنید کسی برخلاف قانون از چراغ قرمز عبور کرده و موجب ترافیک شده است. از آن طرف کسی هم در آمبولانس به سوی بیمارستان برده می شود؛ امّا به خاطر همین ترافیک، به موقع به بیمارستان نمی رسد و می میرد. آیا این شخص که از چراغ قرمز عبور نموده جنایتکار هست یا نیست؟ یقیناً جنایت کرده، امّا خودش هم خبر ندارد. چه فرقی می کند که شما چاقویی را در شکم کسی فرو کنید تا او بمیرد یا راه بندان ایجاد کنید تا کسی بمیرد. حال تصوّر کنید که ممکن است ما چه جنایتها که ندانسته نکرده باشیم؟ چه بسا حتّی برای عزاداری سالار شهیدان(ع) راه بندان ایجاد کنیم و ندانسته باعث مرگ کسی شویم؛ و آنگاه که مجازات شدیم، می گوییم: چرا امام حسین(ع) از من حمایت نکرد؟ اگر کسی قتلی مرتکب شود یا زنا کند، نزد ما خیلی انسان بدی جلوه می کند؛ امّا اگر غیبت کند یا سخن چینی کند، یا دروغ بگوید، برایمان به آن زشتی جلوه نمی کند. امّا اهل بیت(ع) فرمود:« الغیبه اشدّ من الزنا ــ غیبت از زنا بدتر است.» چرا خداوند متعال، غیبت و دروغ و سخن چینی را در ردیف زنا و شرابخواری و قتل، و بلکه بدتر از آنها قرار داده است؟ چون خطرات بعدی اینها بیشتر است. چه بسا ما غیبتی می کنیم و این غیبت ما صدها نفر را گرفتار زنا می کند؛ یا دروغی می گوییم که صدها انسان را هلاک می کند. یا با یک سخن چینی، آبروهای فراوانی را می ریزیم. مثلاً فرض کنید دختری محجّبه و پاک از زنا، فهمیده که فلان دختر همکلاسی اش دوست پسر دارد. آنگاه می آید و این مطلب را به دو نفر دختر دیگر نیز می گوید. این یعنی غیبت و فاش نمودن عیب دیگری. آنگاه یکی از آن دو دختر دیگر، این مسأله را در خانه ی خودش فاش می کند. آنگاه برادر او به فکر سوء استفاده از آن دختر می افتد. پس او را تهدید می کند که اگر با او رابطه نداشته باشد، آبرویش را می برد. آنگاه آن دختر هم تن به زنا می دهد. آنگاه این پسر دوستانش را هم خبر می کند و کم کم آن دختر می شود یک فاحشه ی حرفه ای.
این ماجرا از کجا آغاز شد؟ از همان یک غیبت. آن دختر محجّبه هیچگاه نمی فهمد که دهها پسر را به زنا انداخته و یک دختر را فاحشه ی حرفه ای کرده و توسّط هر کدام آن پسرها و آن دختر، دهها پسر و دختر دیگر را هم آلوده نموده است. حال آیا اگر خدای تعالی چنین دختری را به جرم همان یک غیبتش گرفتار کند، یکی پیدا می شود و می گوید: « او که پاک بود. حقّش نبود چنین بلایی سرش بیاید.» بلی از نگاه ما و حتّی خود آن شخص، خدا ظلم نموده، امّا خدا ظلم نکرده؛ بلکه اندکی از آن بلایی را که این شخص بر سر دیگران آورده بر سر خودش آورده است. وقتی خدا می گوید: غیبت نکن! غیبت بدتر از زناست؛ یعنی ای بنده ی من گوش کن تا در چاه نیفتی! امّا ما بندگان سرکش تا در چاه نیفتاده ایم گوشمان بدهکار نیست.
خلاصه آنکه بزرگوارا! وقتی کار جهان این اندازه پیچ در پیچ است، همان بهتر که کار را به خدای علیم و حکیم بسپاریم و خودمان را در معادلات میلیاردها مجهولی گرفتار نکنیم؛ که حلّ این گونه معادلات از عهده ی پیغمبر اولوالعزمی چون حضرت موسی(ع) هم خارج است؛ بندگان عادی که جای خود دارند. به جای آنکه در حلّ این گونه معادلات میلیاردها مجهولی تلاش کنیم بهتر آن است که از گناهان دانسته و ندانسته ی خودمان توبه نماییم و از خدای تعالی بخواهیم که خودش ما را اصلاح کند. رسول خدا(ص) با آن عظمتش روزی حدّ اقلّ هفتاد بار استغفار می نمود و توبه می کرد؛ امّا ما در مورد افرادی که کوچکترین گناهشان غیبت است، می گوییم: « بیچاره پاک و معصوم بود.»
البته منظورمان این نیست که در کشف حکمت امور تلاش نکنیم؛ بلکه مقصود آن است که در این راه، به خود غرّه نشویم؛ و خیال نکنیم که می توانیم و باید حکمت هر اتّفاقی را بفهمیم. بلی تلاش فکری در کشف برخی حکمتها نه تنها مذموم نیست؛ بلکه توصیه ی عقل و دین است. مثلاً می توان از برخی اتّفاقات پی به وجود خدا برد.
به حضرت علی(ع) عرض شد: « … یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ بِمَا عَرَفْتَ رَبَّکَ قَالَ بِفَسْخِ الْعَزْمِ وَ نَقْضِ الْهِمَمِ لَمَّا هَمَمْتُ فَحَالَ بَینِی وَ بَینَ هَمِّی وَ عَزَمْتُ فَخَالَفَ الْقَضَاءُ عَزْمِی عَلِمْتُ أَنَّ الْمُدَبِّرَ لِی غَیرِی ـــــ یا امیرالمومنین! پروردگارت را به چه چیز شناختى؟ فرمودند به فسخ شدن تصمیم‏ها و اراده‏ها و به درهم‏شکستن همّتها و فعّالیتها. هر گاه بر کارى تصمیم گرفتم و همّت گماشتم فاصله شد بین من و هدفم . مهیاى کارى شدم و قضاى الهى با اراده‏ ی من مخالفت کرد. پس فهمیدم آنکه مدبّر من است غیر خود من هستم » (إرشاد القلوب إلى الصواب،ج‏۱ ،ص۱۶۸)
ملاحظه می کنید که امیرمؤمنان چگونه از راه فسخ عزم، به وجود خدا استدلال می نمایند.
می فرمایند: بشر تمام جوانب را در نظر می گیرد و تمام محاسبات را می کند و تصمیمی می گیرد؛ و کاملاً یقین دارد که به نتیجه خواهد رسید؛ امّا در کمال شگفتی می بیند که نتیجه حاصل نشده و چه بسا در مواردی ضدّ آن نتیجه حاصل می شود. اینجاست که فرد عاقل، دست بالاتر از دست بشر را در کار می بیند؛ و یقین می کند که تدبیر امور به دست کسی دیگر است.

۳ـ فرموده اید: « آیا نمی شود مسلمان ماند ولی تعدادی از راحتی های این دنیا را داشت؟»
آیا خدا به شما کم داده؟
ممکن بود شما را گربه خلق کند ولی انسان خلق کرده.
ممکن بود فلج خلق کند ولی سالم خلق کرده.
ممکن بود عقب مانده ی ذهنی خلق کند ولی عاقل خلق نموده.
ممکن بود در سرزمین کفر خلق کند ولی در سرزمین اسلام و بلکه در سرزمین شیعه خلق نموده.
و … .
خیلی بی انصافی است که کسی میلیاردها نعمت را نبیند و چند محرومیت را ببیند. آن هم محرومیتی که در اصل به صلاح خود اوست.
بندگی را از رابعه ی ادویه بیاموز! آن پیر زن عارفه ای که جهان را به شور افکنده است.
رابعه گفته است: « بار خدایا! دنیا و آخرت در کار من کن تا از دنیا لقمه ای سازم و در دهان سگی اندازم و از آخرت لقمه ای ‏سازم و در دهان جهودی نهم، هر دو حجاب از مقصود هستند.»
الله اکبر! چه معرفتی دارد این پیر زن! می گوید خدایا، دنیا چنان در نظرم بی ارزش است که اگر تمام آن را به من بدهی، آن را در دهان سگی می اندزم. و آخرت چنان در نظرم بی ارزش است که اگر تمام آن را به من بدهی، آن را در ‏دهان یهودی می اندازم. چرا که من فقط خواهان تو هستم و جز تو هیچ نمی خواهم و دنیا و آخرت را مانع از رسیدن به تو می بینم.
این زن کجا و من و شما کجا؟!!
رابعه وقتی محتاج امور دنیا می شد، از خدا هم دنیا نمی خواست؛ چون دنیا را بی ارزشتر از آن می یافت که وقت خود را برای خواستن آن تلف کند.
رابعه گفته است: « الهی ما را از دنیا هر چه قسمت کرده ای به دشمنان خود ده و هر چه از آخرت قسمت کرده ای به دوستان خود ده که مرا تو بسی.»
بزرگان چنین گفتند: « که رابعه به دنیا در آمد و به آخرت رفت و هرگز با حق تعالی گستاخی نکرد و هیچ نخواست و نگفت که مرا چنین دار و چنین کن! کجا رسد که از خلق چیزی خواستی.»
بعد از مرگ او را به خواب دیدند .گفتند :حال گوی تا از منکر و نکیر چون رستی ؟
گفت :آن جوانمردان در آمدند، گفتند که من ربک (خدایت کیست؟) ؟
گفتم :باز گردید و خدای را گویید که با چندین هزار هزار خلق، پیر زنی را فراموش نکردی؟ من که در همه ی جهان تو را دارم، هرگزت فراموش نکنم تا کسی را فرستی که خدای تو کیست؟
« نقل است که یکبار هفت شبانه روز به روزه بود و هیچ نخورده بود و به شب هیچ نخفته بود . همه شب به نماز مشغول بود . گرسنگی از حد بگذشت . کسی به در خانه اندر آمد و کاسه ای خوردنی بیاورد . رابعه بگرفت و برفت تا چراغ بیاورد . چون باز آمد گربه آن کاسه بریخته بود. گفت :بروم و کوزه ای بیاورم و روزه بگشایم .
چون کوزه بیاورد چراغ مرده بود (خاموش شده بود) . قصد کرد تا در تاریکی آب باز خورد. کوزه از دستش بیفتاد و بشکست . رابعه بنالید و آهی برآورد که بیم بود که نیمه ی خانه بسوزد.
گفت :الهی این چیست که با من بیچاره می کنی؟
آوازی شنود که :هان ! اگر می خواهی تا نعمت جمله ی دنیا وقف تو کنم ، امّا اندوه خویش از دلت وابرم؛ که اندوه و نعمت دنیا هر دو در یک دل جمع نیاید . ای رابعه ! تو را مرادی است و ما را مرادی . ما و مراد تو هردو در یک دل جمع نیاییم .
گفت :چون این خطاب بشنودم چنان دل از دنیا منقطع گردانیدم و آرزو کوتاه کردم که سی سال است چنان نماز کردم که هر نمازی گزاردم چنان دانستم که این واپسین نمازهای من خواهد بود و چنان از خلق سربریده گشتم که چون روز بود از بیم آنکه نباید که کسی مرا از او به خود مشغول کند . گفتم :خداوندا ! به خودم مشغول گردان تا مرا از تو مشغول نکنند .»

۳ـ فرموده اید: « من از خدا خیییییییییییلی دلگیرم خیلی سختی کشیدم محبت از پدر ندیدم ولی با نفس جنگیدم و به بیراهه نرفتم »
عجبا! آیا این است با نفس جنگیدن؟! اگر با نفس جنگیدن این است، پس رابعه چه کرده است؟
آنچه بنده در این نوشته ی کوتاه شما دیدم همه اش بی ادبی به درگاه خدا و گستاخی به او بود. ابلیس این همه جسارت به خدا نکرده که تو در این نوشته ی کوتاه کرده ای.
شگفتا! مگر خدا با تو چه کرده است؟
آیا مالی به خدا قرض داده ای که پس نمی دهد؟ مال مال اوست، به هر که بخواهد می دهد و به هر که نخواهد نمی دهد. آیا طلبی از خدا داری که نمی دهد؟
آیا فرزندی به خدا سپرده ای که پس نمی دهد؟ فرزند مال اوست، به هر که بخواهد می دهد و به هر که نخواهد نمی دهد. او به کسی فرزند بدهکار نیست که اگر نداد، ظلم کرده باشد.
اگر یک پایت را فلج کند هنوز یک پا به او بدهکاری. اگر یک چشمت را کور کند، هنوز یک چشم به او بدهکاری. او مالک مطلق است و بدهکار کسی نمی شود تا کسی حقّ مذمّت نمودنش را داشته باشد.
بزرگترین نعمتی که به تو داده این است که به تو اجازه داده که به او اعتقاد داشته باشی و نامش را بر زبان بیاوری. اگر اراده کند، نام و یادش را از دلت می زداید تا غرق در ظلمت شوی؛ امّا دوستت دارد که با این همه گستاخی و بی ادبی که به او می کنی، همچنان نام و یادش را از دلت نزدوده است.

۴ـ فرموده اید: « بعد از ازدواج از خانواده ام فرسنگها دور شدم و تنهایی افسرده ام کرده ولی به دنبال بهترین کارها بودم تا از تنهایی بلا بر نخیزد »
حقیر هم از خانواده ام دورم، پس چرا این همه سر خوش و شاد و شنگولم؟
افسردگی از تنهایی نیست، بلکه ناشی از فراموش نمودن خداست. هر چه از خدا دورتر، همان اندازه افسرده تر. بدترین افسردگی نیز آن است که غرق در خوشی باشی، که روانشناسها آن را افسردگی پنهان گویند.
فرمود: « وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْری فَإِنَّ لَهُ مَعیشَهً ضَنْکاً وَ نَحْشُرُهُ یوْمَ الْقِیامَهِ أَعْمى‏ ـــــ و هر کس از یاد من روى گردان شود، زندگى تنگى خواهد داشت؛ و روز قیامت، او را نابینا محشور مى‏کنیم.» (طه:۱۲۴)
دقّت فرمایید! نگفت فقیرش می کنیم، بلکه فرمود: زندگی برایش تنگ می شود؛ یعنی حتّی در اوج ثروت و در میان اقوام و در متن عروسی و جشن و … هم احساس تنگی خواهد داشت.
امّا بهترین کارها. آیا بهترین کارتان همین است که این گونه به خدا جسارت کنید؟! پس بدترین کارتان چیست؟ خدای متعال، ابلیس را به خاطر جسارتی کوچکتر از اینها، از درگاهش بیرون کرد.

۵ـ فرموده اید: « اگر زندگی رو که با سختی به اینجا رسانده ام از دست بدهم و به جرم نازایی که دسته من نیس زندگیم نصیب زن دیگری شود در حالی که من به اینجا رسانده ام و او صاحب چیزهایی شود فقط و فقط به این دلیل که می تواند باردار شود آیا این ظالمانه نیست؟»
اگر شما زندگی را به اینجا رسانده اید، پس خدا چکاره بوده است؟ شما حتّی توان خلق یک دانه گندم را هم ندارید کجا رسد که بتوانید زندگی درست کنید. لا حول و الا قوّه الّا بالله.
اوست که می دهد و پس می گیرد تا بندگان بفهمند که همه کاره اوست. امّا با این حال باز برخی بندگانش نمی فهمند.

۶ـ فرموده اید: « می گویند خدا مهربان است آیا این مهربانیست در حق من؟»
اگر مهربان نبود، با این همه جسارتی که کرده ای، اکنون در قعر جهنّم افکنده شده بودی. مهربان است که مهلت توبه می دهد. اگر می خواست به تو مهربانی نکند، قبل از تولّدت، شیر را در سینه ی مادرت قرار نمی داد. او می خواهد تو را از دنیا بکند و دلبسته ی خود کند ولی تو چسبیده ای به دنیا. آیا این مهربانی نیست؟
اتّفاقاً خدا وقتی بخواهد بر کسی قهر کند او را غرق در نعمات ظاهری می کند و یاد خودش را از دل او می برد. اگر دنیا ارزش داشت، خدای تعالی آن را به انبیاء و ائمه و مؤمنان والامقام می داد.
فرمود:
« وَ لَوْ لا أَنْ یکُونَ النَّاسُ أُمَّهً واحِدَهً لَجَعَلْنا لِمَنْ یکْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُیوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّهٍ وَ مَعارِجَ عَلَیها یظْهَرُونَ (۳۳) وَ لِبُیوتِهِمْ أَبْواباً وَ سُرُراً عَلَیها یتَّکِؤُنَ (۳۴) وَ زُخْرُفاً وَ إِنْ کُلُّ ذلِکَ لَمَّا مَتاعُ الْحَیاهِ الدُّنْیا وَ الْآخِرَهُ عِنْدَ رَبِّکَ لِلْمُتَّقینَ (۳۵) وَ مَنْ یعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیضْ لَهُ شَیطاناً فَهُوَ لَهُ قَرینٌ (۳۶) وَ إِنَّهُمْ لَیصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبیلِ وَ یحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ (۳۷) حَتَّى إِذا جاءَنا قالَ یا لَیتَ بَینی‏ وَ بَینَکَ بُعْدَ الْمَشْرِقَینِ فَبِئْسَ الْقَرینُ» (الزخرف)
ترجمه:
« اگر سبب نمى‏شد که همه ی مردم امّت واحد شوند( همه با هم گمراه شوند) ، ما براى کسانى که به(خداوند) رحمان کافر مى‏شدند خانه‏هایى قرار مى‏دادیم با سقفهایى از نقره و نردبانهایى که از آن بالا روند، (۳۳) و براى خانه‏هایشان درها و تختهایى قرار مى‏دادیم که بر آن تکیه کنند؛ (۳۴) و انواع زیورها برایشان قرار می دادیم. ولى تمام اینها بهره زندگى دنیاست، و آخرت نزد پروردگارت از آن پرهیزگاران است. (۳۵) و هر کس از یاد خدا روى‏گردان شود شیطان را به سراغ او می فرستیم پس همواره قرین اوست. (۳۶) و آنها (شیاطین‏) این گروه را از راه خدا بازمى‏دارند، در حالى که گمان مى‏کنند هدایت‏یافتگان حقیقى آنها هستند.(۳۷) تا زمانى که(در قیامت) نزد ما حاضر شود مى‏گوید: اى کاش میان من و تو (شیطان) فاصله ی مشرق و مغرب بود؛ تو چه بد همنشینى بودى.»
طبق این آیات، خدای تعالی می فرماید اگر مؤمنان به شکّ نمی افتادند و دست از ایمان نمی کشیدند، من کافران را چنان در مال دنیا غرق می کردم که سقف خانه هایشان از نقره باشد؛ و خانه هایشان چندین طبقه باشد که با پلّه و نردبان از آن بالا روند. و درهای خانه هایشان و تختهایشان را هم از نقره قرار می دادم. این جزای کافران است که در دنیا غرق شوند و از خدا غافل بمانند. و برای چنین کسانی شیطان را مأمور می کنیم که همواره با آنها باشد و آنها را جوری بفریبد که خیال کنند مورد حمایت خدا می باشند و توهّم کنند که خدا آنها را دوست داشته که به آنها دنیا داده است. امّا وقتی مردند تازه می فهمند که چه بلایی سرشان آمده است.
نگاه شما بزرگوار به خدا، همان نگاه کودکان است به والدین. کودک از چه والدینی خوشش می آید؟ از آن والدینی که مدام برایش پفک و شکلات و امثال اینها بخرد. از چه والدینی بدش می آید؟ از آن والدینی که نمی گذارند کودک از از این گونه غذاهای مضرّ استفاده کند و او را وادار می کنند به درس خواندن و امثال آن.
عاقلان از دنیا می گریزند مانند گریختن انسان بالغ از مار زهر آگین ولی کودکان جاهل، مار را در دست می گیرند و نیش می خورند. یکی از آشنایان برایم نقل نمود که در روستایشان کودکی بوده که پیاله ی ماست جلویش گذاشته بوده اند تا بخورد. وقتی سراغ کودک می آیند می بینند سر ماری را در دست گرفته، آن را در پیاله ی ماست فرو می کند و آنگاه آن را در دهان گذاشته و لیس می زند. اهل دنیا نیز چنین هستند. عرفا، گاه دنیا را به شکل ماری با نقش و نگارهای فریبنده می بینند و گاه دنیا به صورتی زنی بسیار زیبا برایشان جلوه می کند.
« حضرت باقر (ع) فرمودند: « وقتى امام حسین (ع) آماده شد به کوفه حرکت کند، ابن عباس خدمت آن جناب رسید و او را به خدا و خویشاوندى اش قسم داد و گفت: مبادا تو آن کسى باشى که در کربلا کشته مى‏شود. (ابن عباس قبلاً از پیامبر(ص) شنیده بودند که یکی از فرزندانش در کربلا شهید خواهد شد، لذا چنین گفت.) امام حسین(ع) فرمودند: من جایى را که بر زمین مى‏افتم بهتر از تو می دانم کجاست. من هدفى جز جدا شدن از دنیا ندارم. آیا می خواهی براى تو جریان امیرالمؤمنین(ع) با دنیا را نقل کنم؟ ابن عباس گفت بفرمایید، خیلى مایلم برایم بیان کنید. امام حسین(ع) فرمودند: امیرالمؤمنین(ع) فرمودند: در یکى از باغهاى فدک بودم آن موقعى که در فدک اختیار فاطمه زهرا علیها السلام بود، ناگاه دیدم زنى جلو من آمد، در حالی که در دست من کلنگى بود که با آن کار می کردم. همین که چشم من به او افتاد از شدّت زیبایی او دلم پرواز کرد. آن زن شبیه بود به بثینه دختر عامر جمحى که از زیباترین زنان قریش بود. آن زن به من گفت: ای پسر ابى طالب آیا مایلى با من ازدواج کنى تا تو را از این کلنگ بى‏نیاز کنم و گنجینه‏هاى دنیا را به تو نشان دهم که تا وقتى زنده هستى براى خود و بازماندگانت برقرار بماند؟ به او گفتم: تو که هستى تا تو را از خانواده‏ات خواستگارى کنم؟ گفت: من دنیا هستم. گفتم: برو شوهر دیگرى پیدا کن! تو به درد من نمی خورى و شروع به کار خود کردم.»
« بیا که قصر امل سخت سست بنیادست

بیار باده که بنیاد عمر بر بادست

غلام همّت آنم که زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلّق پذیرد آزادست

چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب

سروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست

که ای بلند نظر، شاهباز سدره نشین

نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست

تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیر

ندانمت که در این دامگه چه افتادست؟!

نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر

که این حدیث، ز پیر طریقتم یادست

غم جهان مخور و پند من مبر از یاد

که این لطیفه ی عشقم ز رهروی یادست

رضا به داده بده وز جبین گره بگشای

که بر من و تو، در اختیار نگشادست

مجو درستی عهد از جهان سست نهاد

که این عجوزه، عروس هزاردامادست

نشان عهد و وفا نیست در تبسّم گل

بنال بلبل بی دل که جای فریادست

حسد چه می‌بری ای سست نظم بر حافظ

قبول خاطر و لطف سخن، خدادادست.»

۷ـ فرموده اید: « این ظلم محض است محکومی به فنا بخاطر چیزی که دسته تو نیست!»
بلی این ظلم است، امّا نه از طرف خدا، بلکه از طرف خودت، که چسبیده ای به دنیایی که تا کنون حتّی به یک نفر هم وفا نکرده است؛ و رها نموده ای خدایی را که تا کنون به کسی بی وفایی نکرده است.
خدا نه مال به تو بدهکار است نه فرزند نه شوهر و نه پدر و مادر و برادر. تو را به جهان آورده تا ابدیّت خودت را رقم بزنی. می خواهی بزن می خواهی نزن. مال و فرزند و والدین و … بودشان امتحان است، نبودشان هم امتحان است.
امّا فناء. تو کجا و فناء کجا. آنچه نصیب تو شده، هلاکت است. فناء مال عرفاست.

۸ـ فرموده اید: « من بعد از جدایی یا باید همسر مرد هوس بازی شوم که بدن زنش برایش تکراری شده و دنبال تنوع است و یا تا آخر عمر تنهایی همدمم شود.»
این توهّمات تو را بیچاره خواهد کرد. عاقلان دنبال چاره می رود، و جاهل، توهمّات می بافد.
اگر زن، زن باشد و هنر زن بودن را بلد باشد، بدون فرزند نیز شوهر را حفظ می کند.
اوّلاً که با جدّیّت بروید دنبال درمان. اوّل بفهمید که مشکل از شماست یا از شوهرتان؟ چه بسا مشکل از او باشد و یا هر دو مشکل داشته باشید.
ثانیاً اگر مشکل از شماست و درمان پذیر هم نیستید، راه فرزندار شدن بسته نیست؛ خیلی عاقلانه و به دور از احساسات مزخرف زنانه، با شوهرتان صحبت کنید تا با زنی بیوه ازدواج موقّت کند به این شرط که وقتی صاحب فرزند شد، فرزندش را بدهد به شوهر و خودش ادّعایی نداشته باشد. هستند زنانی که حاضرند بابت مبالغی این کار را بکنند.
بلی اگر بخواهید احساسی برخورد کنید، این راه جواب نمی دهد؛ امّا اگر عاقلانه و برنامه ریزی شده و با اطّلاع خانواده ی شوهر و خانواده ی خودت این کار را بکنید، هم به فرزند می رسید هم زندگی خود را حفظ می کنید. بلی اگر مثل جهّال بگویید فرزند من باید از خون من باشد، کار به جایی نمی برید. چه بسا فرزندی از خون خود شخص باشد و از گرگ بدتر باشد و چه بسا فرزند شخص از خون فردی دیگر باشد و از جان عزیزتر باشد. محمّد بن ابی بکر، فرزند ابوبکر است که بعد از مرگ ابوبکر، مادرش را علی(ع) گرفت و محمّد از کودکی در خانه ی علی(ع) بزرگ شد، و از اصحاب مخصوص امیرالمؤمنین(ع) شد، تا آنجا که علی(ع) می فرمود: « محمّد از صلب ابوبکر ولی فرزند من است.»
راه دیگر آن است که کودکی را به فرزندی قبول کنید.
البته راه دیگری هم هست؛ اینکه شوهرتان همسر دیگری هم بگیرد. البته با این ایمان ضعیفی که شما دارید بعید می دانم بتوانید تن به این حکم خدا بدهید.
خدای متعال، راه ازدواج موقّت و ازدواج دوم را برای اینکه باز گذاشته که زنی به خاطر مشکل نازایی، طلاق داده نشود.
در بین زنان اعراب و حتّی زنان برخی از مناطق کشور خودمان، این گونه مسائل، خیلی عادی اند؛ و زن از اینکه شوهرش همسر دوم دارد یا ازدواج موقّت کرده تا صاحب فرزند شود، ناراحت نمی شود. چون در فرهنگ آنها این گونه امور، جا افتاده است؛ امّا اغلب زنان ایرانی، در این باب گرفتار رسوبات فرهنگی خاصّی هستند که باعث می شود درهایی را که خدا برای این گونه مشکلات باز کرده را به روی خود ببندند.
ضمناً تنهایی نیز تا کنون کسی را بد بخت نکرده است. بسیاری بوده اند که در عین تنهایی، حقیقتاً خوشبخت بوده اند. اغلب بد بختی ها از اطرافیان است. کسی بدبخت می شود که زاویه ی دیدش به زندگی، غلط است؛ می خواهد تنها باشد یا تنها نباشد؛ می خواهد فرزند داشته باشد یا نداشته باشد؛ می خواهد ثروتمند باشد یا فقیر.

۹ـ فرموده اید: «خواهش می کنم واقع بین باشین این واقعیت زندگیست حالا من خدا را کجای این زندگی بگنجانم که دوستش داشته باشم پس من فقط دو راه دارم یا خودکشی چون هیچ امیدی ندارم یا از این نقص استفاده کنم و خیابانی شوم که شرمم می اید حتی به زبان بیارمش.»
این که شما دارید واقع بینی نیست بلکه کج بینی است. شما به جای آنکه دنبال راه حلّ عقلانی برای مشکلات خود باشید دنبال کسی می گردید که تقصیر را بیندازید به گردن او؛ و دیواری کوتاهتر از دیوار خدا هم پیدا نکرده اید.
دو راه بیان کرده اید که هر دو چاه است نه راه. خود کشی آخرش جهنّم ابدی است. آن یکی هم همینطور.
چند راه بنده گفتم که اگر عاقلانه برخورد کنید به نفعتان است؛ امّا اگر بخواهید احساسی برخورد کنید کلاه سر خودتان می گذارید.
حتّی به فرض هم که تمام راهها بسته شوند و شما طلاق بگیرید. مگر هر که طلاق گرفت، بناست هرزه شود؟ هزاران زن مطلّقه در کشورمان هستند که دارند با عزّت زندگی می کنند. بنده خاله ای داشتم نابینا که هیچگاه ازدواج نکرد و عزیزانه و مؤمنانه زندگی نمود و به رحمت خدا رفت. مدّتی با مادر بزرگم زندگی می کرد و بعد از فوت مادر بزرگم تنها زندگی می نمود. آیا وضع شما از چنین کسی بدتر است؟ آنچه به زندگی افراد معنی می دهد، نوع نگاه آنها به زندگی است.
شیرزنی است به نام زهره اعتضاد، که مادرزادی از دو دست محروم است و ازدواج هم نکرده است. با جستجوی اینترنتی می توانید تصاویر و فیلمهای او را هم مشاهده بفرمایید. این زن، دریای متانت، ایمان و توکّل است. برخی تصاویرش را در آدرس زیر ملاحظه فرمایید.
http://www.iqna.ir/fa/photos_detail.php?goz_tas_id=23384
با پاهایش خوشنویسی می کند و مدرک ممتاز در خوشنویس دارد، گلیم می بافد؛ نقّاشی می کند، و … . شغلش معلّمی است، و روحیّه ای شگفت دارد. با اینکه دست ندارد ولی حجابش کامل است؛ به نحوی که حتّی یک مویش هم دیده نمی شود. با اینکه از پاهایش به عنوان دست استفاده می کند ولی حتّی پاهایش را هم می پوشاند و تنها انگشتان پایش آزاد است که آن هم شرعاً برایش مجاز است. این زن، یک عجوبه در روانشناسی است؛ یک پدیده ی شگفت در داشتن روحیه ی بالاست. وقتی از او پرسیدند آیا دوست داری که دست داشته باشی؟ گفت: در خواب کسی را دیدم که به من گفت: از خدا بخواه تا به تو دست بدهد. من گریه کردم و گفتم: مگر من ناقصم که چنین چیزی را بخواهم؟ هر چه دیگران با دست انجام می دهند من با پایم انجام می دهم. البته واقعیّت مطلب، چیز دیگری است. چون این زن، کارهایی را بلد است که کمتر فرد ظاهراً سالمی قادر به انجام آنهاست.
نمونه ی دیگر، دختری است به نام فاطمه صالحی که از او با عنوان « بمب روحیّه» یاد می کنند. دختری که مادرزادی از دو دست و یک پا محروم می باشد. فردی درس خوانده، متخصّص در موسیقی و نواختن سنتور، متخصّص در نقّاشی و سیاه قلم، متخصّص آرایشگری و گریم و چهره پردازی و متخصّص در گرافیک کامپیوتری.
فاطمه گفته است: « در روزی که امتحان گریم می دادم مسؤول برگزاری امتحان از مربی‌ام پرسید من چه مدلی به او بدهم که بتواند انجام دهد؟ این حرفش ترحم‌آمیز بود و خیلی ناراحت شدم و مربی‌ام هم به او گفت سخت‌ترین مدلی را که فکر می‌کنید به این هنرجو بدهید. او هم مدل خاتون را به من داد که خیلی سخت بود. بعد هم گفت یک ربع هم وقت اضافه به تو می‌دهم ولی من با خودم گفتم باید جوری کارم را پیش ببرم که به آن یک ربع وقت اضافه هم احتیاج پیدا نکنم». فاطمه آن‌قدر کارش را خوب انجام داد که تنها کسی در آن دوره بود که توانست با نمره ممتاز دیپلم گریم بگیرد.
وی هم اکنون در دانشگاه مشغول آموختن رشته ی موسیقی است و قصد دارد این رشته را تا سطح دکترا ادامه دهد.
آیا موقعیّت شما از این دختر بدتر است؟
نمونه ی دیگر، جانباز قطع نخاعی آقای حسین نوری است، که از گردن به پایین فلج است؛ و با دهان، نقّاشی می کند. وی کارگردان تئاتر و مستند ساز و نویسنده هم هست. و البته عجیبتر از او همسرشان می باشد، که شخصی است کاملاً سالم ولی با کمال میل با این جانباز ازدواج کرده است. زنی تحصیل کرده، دارای درجه ی دکترا و هنرمند.
در مورد این دو بمب روحیّه هم در اینترنت مطالبی می توانید به چنگ آورید، برای نمونه به آدرس زیر مراجعه فرمایید.
http://nuri-art.blogfa.com/
البته از این گونه بمبهای روحیّه کم نیستند. زندگی خانم هلن کلر هم شنیدنی است. دختری کور، کر و لال که خواندن و نوشتن و حتّی حرف زدن را آموخت و به دانشگاه راه یافت و نویسنده و شخصیّتی نامدار شد.
زندگی این افراد را بخوان آنگاه ببین رویت می شود بگویی: « خسته ام خیلی خسته ناامیدم خیلی ناامید. »

۱۰ـ امّا آن خوابی که فرموده اید.
آن مرد زشت رو و زشت خو، احتمالاً همراه برزخی شماست؛ او همان نگرش شما به زندگی است. تجسّم اعتقاد شما در مورد زندگی است.
اگر با همین رویّه پیش بروید بعد از مرگ، او همواره قرین شما خواهد بود. زندگی زشت نیست، بلکه تو زندگی را زشت می بینی. کسانی هستند که صدها برابر مشکلات تو را دارند و جهان را بسیار هم زیبا می بینند. به تابلوهای خانم زهره اعتضاد و آقای حسین نوری نگاه کنید ببینید چقدر شور و نشاط در نقاشی آنهاست. این همان شور و نشاط درونی آنهاست که در قالب رنگ روی تابلوهایشان نمودار می شود. به تصاویری که از هلن کلر باقی مانده نگاه کنید. آرامش و نشاط در چهره اش موج می زند؛ در حالی که هزاران برابر شما مشکل دارد.

۱۱ـ فرموده اید: « نمی شود هم این دنیا را داشت و هم اون دنیارو؟»
چرا نمی شود. آنکه مؤمن است، هم در این دنیا راحت است هم در آخرت. آنکه درونش کافر است، اگر چه ظاهراً مسلمان و نماز خوان باشد، هم این دنیایش جهنّم است هم آخرتش. فرقی هم نمی کند که ثروتمند باشند یا فقیر؛ بچّه دار بشوند یا نشوند.
مؤمن حقیقی، حتّی در وسط کربلای خون هم ذرّه ای احساس بدبختی نمی کند؛ و آنکه درونش کافر است، در هر حالی احساس بدبختی می کند؛ لذا بیشترین خودکشی ها در بین ثروتمندان و افراد خوشگذران دیده می شود. چون احساس پوچی می کنند و دست به خودکشی می زنند.
آیا زنی را سراغ دارید که از حضرت زینب سلام الله علیها بیشتر داغ دیده باشد؟ چند فرزندش در برابر چشمانش شهید شده اند. برادری چون حسین(ع) و ابوالفضل(ع) را از دست داده است. برادر زاده هایش را شهید کرده اند. دهها تن از فامیلهایش و اصحاب و دوستانشان را جلوی چشمش شهید کرده اند؛ آنگاه ریخته اند به خیمه هایشان و غارتشان کرده اند و با صد جور اهانت به اسارتشان برده اند.
آیا بعد از این همه فجایع، زینب(س) ذرّه ای احساس بدبختی دارد؟ ابداً.
تاریخ نویسان چنین نوشته اند: « راوى گفت: ابن زیاد در کاخ اختصاصى خود نشست و بار عام داد و سر حسین را آوردند و در برابرش گذاشتند و زنان و کودکان حسین را به مجلسش آوردند. زینب دختر على علیه السّلام بطور ناشناس گوشه‏اى بنشست. ابن زیاد پرسید این زن کیست؟ گفته شد: زینب دختر على علیه السّلام است. ابن زیاد روى به زینب نموده و گفت: « سپاس خداوندى را که شما را رسوا کرد و دروغ شما را در گفتارتان نمایاند». زینب فرمود: فقط فاسق رسوا مى‏شود و بد کار دروغ می گوید و آن دیگرى است نه ما. ابن زیاد گفت: دیدى خدا با برادر و خاندانت چه کرد؟ زینب(س) فرمود: « مَا رَأَیتُ إِلَّا جَمِیلًا ــ من جز زیبا هیچ ندیدم»؛ اینان افرادى بودند که خداوند سرنوشت‏شان را شهادت تعیین کرده بود لذا آنان نیز به خوابگاه‏هاى ابدى خود رفتند و به همین زودى خداوند، میان تو و آنان جمع کند تا تو را به محاکمه کشند؛ بنگر تا در آن محاکمه پیروزى از آنِ که خواهد بود؟ مادرت به عزایت بنشیند اى پسر مرجانه.» ( اللهوف على قتلى الطفوف، ص۱۶۰)
مؤمن این گونه است. آن همه مصیبت دیده و باز می گوید: « من در کربلا جز زیبا هیچ ندیدم.» دقّت فرمایید! نگفت زیبایی بلکه گفت زیبا؛ یعنی من در کربلا، خدای زیبا را مشاهده می کردم. و گروهی را دیدم که با خدا عشقبازی می کردند. در این میان، ای پسر مرجانه (فاحشه ی معروف عرب) تو زیان کردی نه ما؛ تو مصیبت دیده ای نه ما؛ پس مادرت به عزایت بنشید ای فرزند مرجانه ی فاحشه.
آنکه در دلش کفر نهان است، از کمبود مال یا نداشتن اولاد ناله می کند در حالی که مؤمن، هر چه مال و اولاد دارد همه را می برد و دو دستی تقدیم خدا می کند. ابراهیم(ع) را بنگر! خدا فرمان می دهد که ای ابراهیم! اسماعیل ما را پس بده! بی آنکه ناراحت شود، چاقو بر می دارد و اسماعیلش را به قربانگاه می برد.
می خواهند او را در آتش اندازند. جبرئیل(ع) می گوید: ای ابراهیم! آیا کمک نمی خواهی؟ می گوید: از شما نه. می گوید: پس از خدا کمک بخواه! می گوید: خدایم خودش می بیند. یعنی اگر او بخواهد نجاتم دهد من به آن راضی ام و اگر بخواهد که من در آتش بسوزم باز من به خواست او راضی ام.
خدا عاشقانی این چنین دارد. با وجود اینها، امثال بنده خجالت می کشند که خود را بنده ی خدا بدانند. ما خود را با حرّ بن یزید ریاحی هم نمی توانیم قیاس کنیم کجا رسد با اینها. حرّ بن یزید ریاحی وقتی به حقیقت پی برد، خدا را چنان زیبا و خواستنی یافت که تمام هستی اش به پای خدا ریخت؛ و با اینکه هم از مال دنیا فراوان داشت هم دارای مقام و منصب بود، هم صاحب شهرت بود، از همه ی اینها دست شست و عاشقانه آمد که جانش را فدای یار کند، تا به قیمت جان، به جانان رسد.
خدا همسر فرعون را مثال زد؛ که همه چیز داشت، ولی همه را رها نمود و خدا را گرفت. فرعون دستور داد پوستش را کندند و در همان حال که پوستش را می کندند رو به خدا کرد و گفت: « … رَبِّ ابْنِ لی‏ عِنْدَکَ بَیتاً فِی الْجَنَّهِ وَ نَجِّنی‏ مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنی‏ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمینَ ـــــ پروردگارا! خانه‏اى براى من نزد خودت در بهشت بساز، و مرا از فرعون و کار او نجات ده و مرا از گروه ستمگران رهایى بخش!» (التحریم:۱۱)
ملاحظه می کنید؟ دقیقاً همان چیزی را که شما می خواهید، این زن از آن فرار می کند. چون عمری در خوشی زیسته و فهمیده که خوشی دنیا، جز پوچی چیزی در پی ندارد. دانسته که مثل گاو خوردن و مثل خرس خوابیدن و مثل خروس شهوترانی کردن، فطرت کمال جوی انسان را سیر نمی کند. لذا خسته از تمام اینها، فقط همسایگی خدا را آرزو می کند؛ و بدان هم می رسد.

Print Friendly, PDF & Email
Rating: 4.2/5. From 10 votes.
Please wait...

5
دیدگاه ها

رضا

همین شماهایین که ملت رو از دین بیزار میکنین طرف اومده درد دلش رو بگه و انتظار پاسخ مهربانانه و منطقی داشته باشه شما هم با فلسفه اخوندی مخصوص به خودتون طرف رو بیشتر ترسوندین…یعنی به مرگ گرفتین که به تب راضی باشه…همین کار ها رو کردین که طرف از دین بیزاره

زیبا

او می خواهد تو را از دنیا بکند و دلبسته ی خود کند ……………… به جای اینکه این همه خدا زحمت بکشه برای ۸ میلیارد نفر زحمت ایجاد کنه غصشون بده تا دلبسته خدا بشیم کافی بود همه رو مستقیم میبرد بهشت تا هم از شر این دنیای پست مسخره راحت بشیم هم به جای تهدید و ارعاب جهنم …….. در بهشت دلبسته خدا میشدیم ………… دقت کردید چقدر در این مطلب منت بر سر خلق خدا گذاشتید؟ خدا شیرمادر بدهکار نیست خدا سلامتی بدهکار نیست بچه بدهکار کسی نیست می تونست این خانمو گرببه خلق کنه و غیره و……. حرف منم همینه مگه منه بشر ازش خواستم خلق کنه که حالا منت میذاره؟ من حاضر بودم ((الانم هستم)) در همین لحظه به جای مرگ جسمی تبدیل به بخار آب بشم و بر سر مردم ببارم و مفید باشم نه بهشتو میخام نه پاداش و فلان و غلمان بهشتی . جهنمشو دریغ کنه ممنون میشم منو از دنیایی که بزور منو توش اورده رها کنه ولی نه با مرگ (ولی چنین چیزی امکان پذیر نیست ازش میخوام حداقل انقد عکمر کنم که مستقیم شوت نشم برم جهنم) بزور مارو اورده تو دنیا انتظار داره همش تحمل کنی صبر کنی بعد… بیشتر بخوانید »

Ermia

عرض سلام و خداقوت…
سپاس فراوان از این مطلب زیبا، جامع و تاثیرگذار… خدا به شما جزای خیر دهد…
سوالی دارم که مدتهاست ذهنم رو به خودش مشغول کرده… می‌خواستم بدونم هرآنچه از خوبی، بدی، قصور و اشتباهاتی که در زندگی شخصی هر فردی در طول زندگیش پیش میاد و باعث عقب افتادگی در مسائل دنیاییش میشه آیا همه حکمت و تقدیر الهیه یا به کوتاهی خود فرد برمی گرده؟! اگر دومی را قبول کنیم پس اینکه گفته می شود بی اذن خداوند حتی برگ هم از درخت نمی ریزد چگونه تحلیل می‌شود؟! آیا بعضی عقب ماندگی ها در زندگی شخصی صرفا حاصل کوتاهی خود فرد هست یا سیر زندگی و کمال او در عالم هستی اینطور تعریف شده؟ ممنون میشم پاسخ بفرمایید…