نوشته های وب گاه

معیار حق بودن چیست ؟

پرسش:
برخی چیزها را نمی توان فقط با عقل سنجید. عقل انسان ها کامل نیست و گاهی سؤال کردن هم جواب نمی دهد. معیار من این است:
اول نگاه می کنم با فطرتم سازگار است یا نه! دوم نگاه می کنم به من یا دیگران و جامعه آسیب می زند یا نه! آیا اینها کافیست تا بفهمیم حق کدام است؟
در دنیای امروز با توجه به گسترش علوم و مشاغل و شرایط و … نظر اسلام مشخص نشده است. جز این که برخی کوته بینان فقط به من جوان می گویند:
کار خیر انجام بده و به دیگران کمک کن واجباتت را انجام بده و کارت حلال باشد! و سعی کن به خدا تقرب جویی و علم بیاموزی و تهذیب نفس کنی! و باقی تلاششان سر این است که داستان حکمیت چگونه بود و عمر حق علی(ع) را گرفت و پیامبر را اذیت کردند و حسین(ع) تشنه شهید شد و امام زمان(عج)غریب است و فاطمه(س) مظلوم بود و …
آری همه اینها درست. آنها اسطوره معرفت و علم و ادب و سیاست بودند و نور کامل و حق مطلق بودند. شکی نیست من نیز آنان را بیشتر از آن ها دوست دارم و عشقشان در قلبم است. ولی من هم باید بگویم: همین؟
اصلا واجبات چیست و چرا؟ تقرب به چه دردم می خورد؟ خیلی ممنون که به من گوشزد کردید به دیگران کمک کن واقعا نمی داسنتم! مگر زمان ابن سیناست که علم بیاموزم و بس؟ نمی پرستند استعدادم چیست؟ شخصیتم چگونه است؟ رشته تحصیلی ام چه باشد؟ چگونه کار کنم؟ کجای این کافیست؟ مگر من در کدام عهد زندگی می کنم و زندگی به این سادگیست؟
از آنجا که برنامه های تلویریون نیز بسیار متنوع و جذاب و تماشایی و پر تحرک است و جوانان را به نگاه به تعالیم دینی تکراری با سخنان گوینده خشک و بی حال و با دید کوتاه ترغیب می کند(!) من چگونه در جزئیات زندگی و کار بتوانم اسلام را در عصر جدید به فعل برسانم و حق را از ناحق تشخیص دهم؟!!(نه اینکه حق با کیست اینکه کدام بهتر است کدام روش نیکوتر است و در مقابل فلان پیشنهاد چه کنم؟!) علمای دینی ما هم پیشنهادها را فقط به پیشنهاد زنا و … محدود کرده اند و جز گناه و ثواب و تبرک و شب قدر و روزه و خمس و طهارت و نجاست و عزاداری و روزه نمی دانند؟!
پاسخ :
در این که عقل بشر کامل نیست ، شکی نیست ؛ و درست به همین دلیل است که عقل حکم می کند که برای هدایت انسان به سوی رشد وترقی و کمال مطلوب ، باید راهنمایانی از جانب خداوند متعال بیایند. امّا این بدان معنی نیست که عقل را این همه محدود کنیم و انتظار داشته باشیم که همه جزئیات را هم دین یا دیگران به ما بگویند ؛ در این صورت پس خود ما و عقل ما چه کاره است ؛ دین نیامده است که ما عقلمان را تعطیل کنیم آمده است که عقل ما را شکوفا کند . آمده است تا فطرت ما را شکوفا کند. و اساساً رشد و تکامل یعنی همین.
بسیاری از اموری را که شما انتظار دارید دیگران به شما جواب دهند ، کار عقل خودتان است ؛ قرار نیست برای هر تک تک انسانها یک دین بیاید و مشکلات شخص آنها را حل کند ؛ کار دین این است که راه حلّ کلّی را ارائه دهد و عقل را راهنمایی کند ؛ بقیه کار به عهده خود ماست ؛ ما هستیم که باید بتوانیم مسائل شخصی خود را در پرتو آن راه حلهای کلی حل کنیم ؛ و اگر عقل خودمان در این راه کافی نبود ، دین به ما امر می کند که از عقل دیگران هم به صورت مشورت کمک بگیریم . امّا قبل از همه ی اینها آنچه برای حضرت عالی لازم است این است که هدف اصلی و اساسی و محوری خود را در زندگی تعیین کنید ؛ آن هدف اساسی که همه اهدافتان باید در مسیر آن قرار گیرند ؛ و نسبت به آن وسیله محسوب شوند ؛ باید برای خود مشخص کنید که می خواهید چی بشوید و به کجا و به چه مقصدی برسید ؛ این شرط اوّل حرکت تکاملی انسان است ؛ امّا اگر هدف را از دین می خواهید ، دین می گوید هر چه در دنیاست محکوم به نابودی است ؛ ولی انسان برای ابدیت آفریده شده است ؛ لذا هیچ چیز دنیا ارزش این را ندارد که هدف اصلی و محوری انسان قرار گیرد ؛ هر چه در دنیاست فقط وسیله است برای رسیدن به هدف اصلی ؛ و آن هدف اصلی از نظر دین اسلام تقرّب به خداست ؛ و تقرّب به خدا یعنی مظهر اسماء خدا شدن ؛ یعنی خلیفه خدا شدن ؛ یعنی به مرتبه فوق ملک رسیدن ؛ امّا شما در متن سوالتان فرمودید : تقرّب به چه دردم می خورد ؛ مشکلی نیست شما بفرمایید چه چیزی به دردتان می خورد تا ما بگوییم چگونه می توان به آن رسید ؛ وقتی حضرت عالی خلیفه خدا شدن و مظهر اسماء خدا شدن و سلطنت بر کل عالم وجود را بی ارزش می دانید ، پس چه چیزی را ارزشمند می دانید. کدام هدف در عالم وجود دارد که بالاتر از این باشد ؟ بالاتر از این مرتبه ذات خداست ؛ که محال است کسی به آن دست یابد ؛ چون محال است مخلوق عین خالق شود ؛ اگر شما بزرگتر از این هدف ، هدف دیگری را سراغ دارید بفرمایید.
امّا بعد از آنکه هدف اصلی و محوری خود را انتخاب نمودید ، باید بدانید که هر هدفی راهی دارد ؛ یعنی بین شما که مبداء حرکت هستید و هدف شما که مقصد حرکت است ، مسیری وجود دارد که باید پیموده شود ؛ و محال است بدون پیمودن این مسیر بتوانید به مقصد برسید ؛ برای مثال برای پزشک شدن راهی هست ؛ برای مهندس شدن راهی هست ؛ که باید طی شود تا کسی پزشک یا مهندس شود ؛ برای رسیدن به خدا و خلیفه او شدن هم راهی هست ؛ و حقیقت دین اسلام همان مسیر و راه رسیدن به مقام قرب الهی است ؛ و منابع دین ( کتاب و سنّت و عقل و فطرت) نقشه این راهند ؛ بنا بر این دین فقط برای این هدف آمده است ؛ نه برای اهداف دیگر ؛ اگر کسی هدفی غیر از رسیدن به خدا دارد ، اساسا معنی ندارد که در متن دین دنبال آن بگردد ؛ بلی اگر کسی هدف اصلی خود را تقرب به خدا دانست ؛ آنگاه هر کاری و هر شغلی و هر هنری و … می تواند برای او وسیله رسیدن به خدا باشد ؛ و می تواند آن اهداف کوچکتر را در مسیر هدف اصلی خود قرار دهد و به آن اهداف رنگ الهی دهد.
این که روندگان راه و انسانهای به مقصد رسیده می گویند کار خیر انجام بده ، خمس را ادا کن ، نماز را اقامه کن ، والدین را احترام کن و… اینها شما را دنبال نخود سیاه نمی فرستند ؛ همه این توصیه یک معنی بیشتر ندارند ؛ اینها می خواهند بگویند اگر می خواهی به خدا برسی نقشه راه را همراه خود داشته باش و با نقشه راه به سوی مقصد حرکت کن ؛ و نقشه راه همان است که بخشی از آن را خدا در وجود ما نهاده است ؛ یعنی عقل و فطرت و بخشی دیگر را انبیاء (ع) آورده اند یعنی کتاب و سنّت. ولی صرف برداشتن نقشه راه ، برای رسیدن به مقصد کافی نیست ؛ بلکه باید نقشه خوانی هم بلد باشی ؛ این که راهروان به مقصد رسیده می گویند علم یاد بگیر یعنی برو نقشه خوانی را بیاموز ؛ یعنی احکام عبادات ، آداب عبادات و اسرار عبادات را فرا بگیر ؛ علوم دنیایی به عنوان هدفهای میانی و وسائل ترقی خوبند ؛ امّا آنقدر مهمّ نیستند که نیازی به توصیه خاص داشته باشند ؛ وقتی دین می گوید علم بیاموز یعنی علمی بیاموز که تو را به مقصدت برساند ؛ و همیشه با تو باقی بماند ؛ البته دین ، علوم دنیایی را هم قبول دارد امّا اصالت با علومی است که انسان را می سازند و انسان را به مقصد می رسانند ؛ و این گونه علوم و بلکه هر علمی با محکوم کردن دیگران به نفهمی به دست نمی آید ؛ هر علمی صاخب نظرانی دارد که باید از آنها آموخت ؛ و آموختن با قرص و کپسول و در عرض چند روز چند ماه میسّر نیست ؛ باید مرحله به مرحله باید آموخت ؛ البته لازم نیست انسان حتما به کلاس برود یا کارهای دنیایی خود را رها کند تا بتواند علوم الهی را فرا بگیرد ، بلکه با یک برنامه ریزی اصولی می توان در کنار کارهای دیگر این علوم را هم فرا گرفت. باید توجه داشت که هر مطلبی را در آغاز کار به شخص مبتدی نمی گویند ؛ مطلبی را که کسی با ده سال تحصیل و تحقیق به دست آورده است ؛ چگونه می تواند در عرض چند دقیقه یا یک نامه به کس دیگری که آن مراحل را طی نکرده است منتقل نماید. لذا انتظار نداشته باشید که به هر سوال شما در چند سطر جواب مکفی داده شود ؛ علم را باید با تلاش به دست آورد ، باید وقت گذاشت و مطالعه کرد. بسیاری از حقایق ، بدون فراهم نمودن مقدمات آنها نمی توان منتقل نمود ؛ این کار در علوم تجربی که علوم دنیوی محسوسند ممکن نیست کجا رسد در علوم الهی که نامحسوسند.
مطلب دیگر اینکه عزیزا تاریخ کربلا و سقیفه و حکمیت و امثال آنها قصه نیستند که یکبار بشنویم و کنار بگذاریم ؛ اینها درسند ؛ اینها سیره اهل بیت را بیان می کنند ؛ اینها گفته نمی شوند که ما در دنیا گریه کنیم و ثواب نسیه ببریم ؛ ثواب اینها نقد است ؛ واقعا فرق ما با مردم کوفه و شام و امثال آنها در چیست ؟ آیا با مرور زمان انسانیت هم عوض شده است ؛ شکل لباس و اسلحه و آرزوها و امثال آن عوض شده اند ؛ تکنولوزی ما بال رفته ، امّا انسان همان است ؛ یعنی ما گذاشتن یک موبایل در جیبمان آدمتر می شویم و از سلمان فارسی که موبایل نداشت برتر می شویم ؛ الان در پیشرفته ترین مملکتها مثل ژاپن هنوز بت پرستش می شود ؛ هنوز حدود نصف مردم دنیا در چین و هند و ژاپن و کره و… در برابر بتهای سنگی سر خم می کنند ؛ انسان هنوز همان انسان است ؛ دیروز با شمشیر می کشند امروز با بمب و موشک می کشند ؛ دیروز آدمها ، برای جاسوسی می رفتند ، امروز ماهواره ها این کار را می کنند ؛ دیروز یزیدها و چنگیزهاو…حکومت می کردند و امروز جرج بوش و سران اسرائیل و… . آری وسائل پیشرفت کرده اند ؛ نه انسانها ؛ با گذر زمان انسانهای امروزی آدمتر نشده اند. این تاریخها را بیان می کنند تا ما آن را در خود پیاده کنیم و ببینیم که در کجای عالم ایستاده ایم در جبهه حقیم یا جبهه باطل ؛ عمر سعد به خاطر حکومت ری امام حسین را کشت ؛ ما چه می کنیم آیا حاضریم به خاطر یک مقام و شغل و مال ، دروغ بگوییم ؛ اگر گفتیم در لشکر یزیدیم ؛ حق کشی ، حق کشی است ؛ چه آن حق امام حسین باشد و چه سخن راست . اگر در کربلا بگردیم خود را می یابیم ؛ در کربلا برای هر انسانی یک نمونه است ؛ چه خوب و چه بد .
اما در آخر می پردازیم به معیاری که برای تشخیص حق ارائه فرموده اید.
فرمودید: یکی از معیارهایتان برای درستی کاری، این است که آن کار موافق با فطرتتان باشد . سوال این است که اوّلاً فطرت چیست ؟ چه تفاوتی با غریزه دارد؟ شما از کجا تشخیص می دهید که یک کار ، موافق فطرت است یا غریزه؟ مثلا شما از کجا تشخیص می دهید که ازدواج موافق فطرت است ولی زنا برخلاف فطرت است؟ یا چگونه می فهمید که نماز موافق فطرت است ؟ بلی دین بر اساس فطرت است ؛ امّا نه به این معنی که فطرت ما درستی تمام گزاره های دین را می فهمد بلکه به این معنی که دین باعث شکوفا شدن فطر انسان می شود ؛ بلی فطرت امام معصوم درستی تمام گزاره های دین را می فهمد ؛ چون فطرت او تماما شکوفا شده است ؛ و حالت بالقوّه ندارد ؛ امّا فطرت ما هنوز بالقوّه است ؛ بالفعل نشده است تا معیار حق باشد.
و گام دومی که برای تشخیص حق انتخاب نموده اید این است که نگاه می کنید به اینکه آیا آن کار به خود شما یا به دیگران و جامعه آسیب می زند یا نه.
این معیار نیز مشکل دارد ؛ منظورتان از آسیب چیست ؟ آسیب در نظر افراد ، معانی مختلفی دارد ؛ منظورتان آسیب دنیایی است یا آسیب اخروی ؛ به هر حال برخی دیندارند و آسیب حقیقی را آسیب اخروی می دانند و برخی دیگر بی دینند و آسیب حقیقی را آسیب دنیایی می دانند ؛ لذا بسیاری از کارهای شما را یک عده آسیب به خودشان قلمداد خواهند نمود ، ولی عده ای دیگر آن را به نفع خودشان خواهند دانست ؛ بعید است شما بتوانید کاری انجام دهید که همه با آن موافق باشند و آن را به نفع خودشان بدانند ، بلکه همواره کسانی هستند که معتقدند کار شما به آنها زیان می زند چه مستقیم و چه با واسطه های طولانی. پس شما از کجا خواهید فهمید که چه کاری واقعا به نفع همه است. کاری که انبیاء(ع) انجام می دادند یقیناً به نفع همه بشریّت بود ولی اکثریت مردم آن را به ضرر خودشان می دانستند. پس آیا کار انبیاء حق نبود. بنا بر این شما برای این که بتوانید کار آسیب رسان را از غیر آن تشخیص دهید به یک معیار دیگر نیاز دارید ؛ و آن معیار هر چیزی غیر از گزاره یقینی عقلی یا دینی باشد باز دچار مشکل خواهد شد.
لذا دو معیار بیشتر برای حقانیت وجود ندارد ؛ اوّلی موافقت با عقل منطقی و دیگری موافقت با دین صحیح است.

Print Friendly, PDF & Email
No votes yet.
Please wait...
انتشار توسط 8 تم

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد

شانزده − نه =