سرخط خبرها

معنای این فراز از دعای جوشن کبیر که می گوید “خلق الاشیا من العدم” چیست؟ ایا می توان از نیستی ، هستی پدید اورد ؟

پرسش:

معنای این فراز از دعای جوشن کبیر که می گوید خلق الاشیا من العدم چیست؟
آیا این با قاعده فلسفی در تعاند نیست؟

پاسخ:
۱ـ پاسخ کلاس پایین
عدم بر دو گونه است؛ عدم ذاتی و عدم زمانی.
عدم ذاتی، در مقابل وجود است، لذا با موجودیت جمع نمی شود؛ امّا عدم زمانی، در مقابل وجود نیست بلکه در مقابل وجود زمانی است؛ لذا با موجودیت، قابل جمع می باشد؛ یعنی می شود موجودی در عین موجود بودن، عدم زمانی داشته باشد. برای مثال، نوع انسان، قبل از آدم(ع) در ظرف زمان ، معدوم بود، لکن معدوم ذاتی نبود بلکه در عالم ملکوت و بالاتر از آن در عالم جبروت و بالاتر از آن در علم خدا، وجود داشت. لذا خلق موجودات مادّی در واقع عبارت است از تنزّل دادن آنها از ظرف ملکوت به ظرف زمان. فرمود: « وَ إِنْ مِنْ شَی‏ءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ ــــ و هیچ چیزی نیست مگر آن که خزائن آن نزد ماست ؛ و ما آن را نازل نمی کنیم مگر به اندازه معلوم و معین.» (الحجر: ۲۱)
پس موجودات مادّی، سابقه ی عدم زمانی دارند. یعنی در ظرف زمان نبودند و در ظرف زمان ظاهر شدند. این است معنی درست خلق از عدم.
دقّت شود! تعبیر «خلق الاشیاء من العدم» مثل «خلق الانسان من النطفه» نیست؛ چون عدم چیزی نیست که منشاء پیدایش باشد یا تبدیل به چیزی شود؛ بلکه مراد این است که اشیاء نبودند و بود شدند؛ یعنی در ظرف زمان نبودند و در ظرف زمان، پدیدار شدند. لذا این عبارت می خواهد سابقه ی عدم زمانی را برای اشیاء ثابت کند نه تبدیل شدن عدم به وجود را.

۱ـ پاسخ کلاس بالا
البته معنای دقیقتری هم برای این عبارت وجود دارد، که جناب مولوی آن را در این عبارت بیان داشت که: « ما عدمهاییم هستی ها نما ــ تو وجود مطلق و هستی ما».
ـ خلق یعنی چه؟ و از چه؟
الف ـ به فتوای عقل سلیم و منطق قویم، نه عدم تبدیل به وجود می شود و نه وجود قابل تبدیل به عدم است. چرا که هر دو فرض منجرّ به تناقض می شوند. عدم چیزی نیست تا تبدیل بشود. باید چیزی باشد که تبدیل به چیزی دیگر شود. از این گذشته، عدم نقیض وجود می باشد؛ و معنی ندارد که چیزی تبدیل به نقیض خود شود. وجود نیز برای خودش ضرورت دارد. چون « سلب الشیء عن نفسه محال». لذا وجود، را نمی توان از وجود سلب نمود.
ب ـ از طرف دیگر، آنها که مخلوقات را وجود پنداشته اند، سخت دچار توهّم شده اند. اشیاء نه وجودند و نه عدم ، بلکه ماهیاتند ؛ و ماهیت در حدّ ذات خود نه وجود می باشد نه عدم ، بلکه نسبتش به وجود و عدم یکسان است ؛ و هیچگاه هم ماهیت ، وجود نخواهد شد. بلکه اگر وجود ـ که حقیقت واحدی بیش نیست ـ به ماهیت عنایت نمود ، آن ماهیت به سبب حضرت وجود، موجود می شود ، و در غیر این صورت ، ماهیت در مقام واقع ـ نه در فرض ماهوی ـ معدوم خواهد بود. و موجود شدن ماهیت نیز به معنی وجود شدن ماهیت نیست ؛ بلکه وجود ، موجود است بالذّات و ماهیت موجود می گردد به عرض وجود ؛ همانگونه که شوری شور است بالذّات و نمک شور می شود به عرض شوری. لذا موجودیت ماهیت، اعتبار عقل است ؛ امّا آنکه در مقام فناست ، جز وجود واحد و احد ، هیچ نمی بیند ؛ بلکه از فنای خود نیز فانی است. لذا عارف شبستری در گلشن راز فرمود: « وجود اندر کمال خویش ساری است ــ تعینها امور اعتباری است».
امّا اینکه گفته می شود ماهیت در حدّ ذات خود نه وجود است نه عدم ، صرفاً در مقام تقرّر ماهوی و به اعتبار عقلی است نه در عالم واقع ؛ چه در عالم واقع، شیء یا موجود است یا معدوم. پس تا ماهیت به افاضه ی وجود موجود نگشته موجودیتی در عالم واقع ندارد. یعنی حتّی موجودیت بالعرض را هم نخواهد داشت. مانند صور خیالی ما انسانها که تا اراده ی ما به او تعلّق نگرفته موجودیتی ندارد ، امّا چون او را اراده نمودیم ، ظاهر می گردد ، لکن ظهور او ، ظهور خود او نیست بلکه ظهور اراده ی ماست.
این در کلاس حکمت بحثی مشّائی ؛ امّا حقیقت ماجرا در کلاس حکمت متعالیه چیست؟
طبق مبنای حکمت متعالیه، جز وجود ، هیچ نیست ؛ و ظهور، عین وجود می باشد ؛ لذا وجودِ بی ظهور معنا ندارد. پس آن گنج مخفی، ذاتاً اقتضای ظهور دارد ؛ لذا ظهور می کند ؛ و ظهور در ذات خود مراتب دارد. لذا ظهور وجود ، کثرت طولی بر می دارد ؛ و هر چه این مراتب، از حقیقت و کنه وجود دورتر می شوند ، محدودتر می گردند. آنگاه عقل آدمی از حدود این مراتب ـ که اموری عدمی هستند ـ ماهیات اشیاء را اعتبار کرده آنها را وجود می انگارد؛ لذا ماهیت را حدّ عدمی وجود می گویند. همانگونه که مردم سایه را چیزی می انگارند ، حال آنکه سایه چیزی جز عدم نور نیست ؛ لذا فرمود: « الله نور السموات و الارض ». همچنین مردم چاه را چیزی می پندارند ، حال آنکه چاه چیزی جز عدم خاک نیست ؛ لذا فرمود: « افی الله شکّ فاطر السموات و الارض ــ آیا در الله شکّ راه دارد؟ همو که فاطر (شکافنده ی) آسمانها و زمین است ». فاطر از فطر است به معنی شکافنده ؛ یعنی عالم خلقت ، وجود چاهی دارد ؛ یعنی همان گونه که موجودیت چاه به همان تو خالی بودن آن است، موجودیت عالم نیز به مفطور و شکاف بودن اوست. چاه و شکاف، بودش عین نبود است. از چنین موجودیتی تعبیر می شود به نمود، که نه بود است و نه نبود. پس اگر گفته شود که سایه از عدم خلق شده، یا چاه از عدم خلق شده، نه یعنی عدم تبدیل به سایه یا چاه شده، بلکه یعنی حقیقت سایه و چاه، چیزی جز همان عدم بودنشان نیست؛ لکن عدمی که وجود نماست. این است که جناب مولوی فرمود: « ما عدمهاییم هستی ها نما ــ تو وجود مطلق و هستی ما.»
با این بیان روشن می شود که اشیاء اساساً چیزی جز همان حدود عدمی نبوده همگی اعتباراتند ؛ و حقیقت، آن وجود محض است با مراتب ظهورش ؛ که آن مراتب ظهور را اسماء الله می نامند ؛ لذا فرمودند: « وَ أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الْأَحَدِ الصَّمَدِ الَّذِی مَلَأَ أَرْکَانَ کُلِّ شَی‏ء ــــ و از تو می خواهم به اسم احد و صمدت که ارکان هر چیزی را پر نموده است » (بحارالأنوار، ۹۵ ،ص۳۵۹) و فرمودند: « و بأسمائک التی ملأت أرکان کل شی‏ء ــــ و از تو می خواهم به اسماء تو که ارکان هر چیزی را پر نموده اند »(البلدالأمین ،ص۱۸۸ ) و خداوند متعال فرمود: « هُوَ مَعَکُمْ أَینَ ما کُنْتُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصیرٌ ـــ او با شماست هر جا که باشید و خداوند به آنچه می کنید بیناست» (الحدید:۴). بر همین اساس استوار ، امیرالموحدین علی(ع) نیز فرموده اند: «… هُوَ فِی الْأَشْیاءِ عَلَى غَیرِ مُمَازَجَهٍ خَارِجٌ مِنْهَا عَلَى غَیرِ مُبَاینَهٍ … دَاخِلٌ فِی الْأَشْیاءِ لَا کَشَی‏ءٍ فِی شَی‏ءٍ دَاخِلٍ وَ خَارِجٌ مِنْهَا لَا کَشَی‏ءٍ مِنْ شَی‏ء ــــــ او در اشیاء است امّا نه به گونه ای که با آنها آمیخته باشد و خارج از آنهاست امّا نه به گونه ای که جدا از آنها باشد ؛‌ … داخل در اشیاء است امّا نه مثل داخل بودن چیزی در چیزی و خارج از اشیاء است امّا نه مثل خارج بودن چیزی از چیزی»(توحید صدوق، ص۳۰۶) ؛ یعنی او داخل در اشیاء است امّا نه مثل داخل بودن ماهیتی در ماهیت دیگر و خارج از ماهیات است امّا نه مثل خارج بودن ماهیتی از ماهیت دیگر.
همچنین فرمود: « تو منزهی از هر نقصی ، همه چیز را پر کرده ای و از همه چیز جدایی ؛ پس چیزی فاقد تو نیست و تو هر چه بخواهی انجام می دهی. بزرگی ای کسی که هر چه به فهم آید آفریده ی توست و هر چه محدود است مخلوقت.»(اثبات الوصیه، ص۱۰۷)
حاصل سخن آنکه این اشیاء ـ که حدود عدمی اند ـ آیات و نشانه های ظهورات و اسماء حضرت وجود می باشند. لذا نه وجودند و نه عدم ، بلکه حدود عدمی بوده به اصطلاح ، نمود وجودند. و خلق در اصل لغت به معنی بُرشی است که خیاط به پارچه می زند ؛ یعنی پارچه را محدود به حدودی خاصّ می کند. لذا خلق یعنی آن حدود عدمی که امر واحد الهی ( ظهور واحد وجود ) را متکثّر می سازد.
پس خلق از عدم ، نه یعنی پدید آوردن چیزی از عدم ، بلکه یعنی خلق خدا چیزی جز همین امور عدمی ـ که وجود نما ( خدا نما ) هستند ـ نمی باشد. چون اگر اشیاء نیز وجود باشند ، لازم می آید که خدا شریک داشته باشد. اگر اشیاء وجودند ، آیا این وجودات داخل خدا هستند یا در خارج او؟ اگر خارج خدایند ، لازم می آید که خدا خارج داشته باشد ؛ و هر چه خارج دارد محدود است ؛ و آنچه محدود شد ، خدای صمد نخواهد بود. و اگر خدا را داخل باشد ، لازم می آید که ابعاد و اجزاء داشته باشد ، که این نیز با خدایی خدا سازگار نیست. لذا مخلوقات خارج از خدا نیستند؛ چون نامحدود را خارج نیست؛ داخل او هم نیستند؛ چون وجود محض را داخل نیست. جزء او هم نیستند؛ چون وجود محض را جزء نیست. عین خدای واحد بودن مخلوقات کثیر نیز تناقض است. لذا مخلوق چیزی نیست جز نمود اراده و علم خدا؛ و نمود شیء ، خود آن شیء نیست؛ لکن غیر آن شیء هم نیست.
تعبیر شگفتی از حضرت زهرا ـ سلام الله و سلام العالمین علیها ـ وارد گشته که فرمودند: موجودات نه « من شیء» آفریده شده اند و نه « من لاشیء » بلکه « لا من شیء » خلق شده اند ، این معنا در احادیثی از امام صادق(ع) و امیرمومنان(ع) نیز وارد شده است. این تعبیر شگفت، این معنا را القاء می کند که موجودات نه از عدم حقیقی آفریده شده اند نه از وجود، بلکه حدود عدمی اند که وجود نما می باشند. امّا عدم حقیقی آیه و نشانه ی هیچ چیز نمی تواند باشد. آری « ما عدمهاییم هستی ها نما ــ تو وجود مطلق و هستی ما » .
حکما در مورد عدم مطلق فرمودند: « المعدوم المطلق لایخبر عنه ــ از معدوم مطلق نمی توان خبر داد » ؛ یعنی معدوم مطلق موضوع هیچ قضیه ای واقع نمی شود. امّا این اشیاء که وجود اعتباری داشته موجود به وجود ( موجود به خدا ) و قائم به وجودند ، این همه احکام برداشته اند و تمام علوم از آنها بحث می کنند. لکن به قول جناب سعدی « ره عقل جز پیچ در پیچ نیست ـــ برِ عارفان جز خدا هیچ نیست ـــ توان گفتن این با حقیقت شناس ـــ ولی خرده گیرند اهل قیاس ـــ که پس آسمان و زمین چیستند؟ ـــ بنی آدم و دام و دد کیستند ؟ ـــ پسندیده پرسیدی ای هوشمند ـــ بگویم جوابت گر آید پسند ـــ که هامون و دریا و کوه و فلک ـــ پری، آدمی زاد و دیو و ملک ـــ همه هر چه هستند از آن کمترند ـــ که با هستی اش نام هستی برند.»
لذا اهل علوم و عقول از آیات حضرت وجود بحث می کنند و سالکان را بحث در اسماء الله ( ظهورات وجود) است ؛ و عارف واصل جز حضرت وجود ، هیچ نشناسد ؛ لذا هر کجا رو کند جز وجه الله واحد هیچ نبیند ؛ « فَأَینَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ عَلیمٌ ـــ در نتیجه هر کجا رو کنید پس وجه الله آنجاست ؛ همانا الله ، گستراننده و علیم می باشد» (البقره:۱۱۵) ؛ آری اوست که سایه ی خلقت را گسترانده و این سایه ها به نور وجه اوست که موجودند ؛ چه بی نور، سایه ای نیز نخواهد بود. « أَ لَمْ تَرَ إِلى‏ رَبِّکَ کَیفَ مَدَّ الظِّلَّ وَ لَوْ شاءَ لَجَعَلَهُ ساکِناً ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَیهِ دَلیلا ــــــ آیا ندیدى چگونه پروردگارت سایه را گسترده ساخت؟! و اگر مى‏خواست آن را ساکن قرار مى‏داد؛ سپس خورشید را بر وجود آن دلیل قرار دادیم‏» (الفرقان:۴۵)

Print Friendly, PDF & Email
Rating: 4.5/5. From 2 votes.
Please wait...

2
دیدگاه ها

نغمه

سلام.مطلب بسیار عالی و پر مغز است. لطفا اسم نویسنده ی مطلب رو اعلام کنید. سپاسگزارم