سرخط خبرها

آیا عقل مقدم بر دین است؟

پرسش:
اینجانب مسلمانی هستم که تعقل را مقدم بر تدین می دانم چراکه ما انسانها اول عاقلیم و مفاهیمی مانند اخلاق و عدالت را می شناسیم وسپس دین و یا روش زیستنی را بر می گزینیم که این مفاهیم والای انسانی را در بر داشته باشد. به‌نظر من اخلاق در اساس و به ذات خود مستقل از ادیان و ایدئولوژی هاست، و به قیودی از نوع اسلامی یا لیبرالی و … مقید نیست. به بیان دیگر، اعتبار یا عدم اعتبار احکام اخلاقی را باید بر مبنایی مستقل از ادیان و ایدئولوژی ها، یعنی بر مبنایی عقلانی تعیین کرد. اخلاق پیش شرط دین ورزی عالمانه و محققانه و انسانی است. اکنون از حضور شما سوالی داشتم چرا در مباحث خود (به ویژه پیرامون احکام شرعی وبه خصوص احکام اجتماعی اسلام) فقط به ذکر آیه قران ، روایت و حدیث از فلان منبع(منابع اهل شیعه یا سنی) بسنده می کنید و استدلال عقلی و اخلاقی پیرامون آن حکم را تعطیل می نمایید؟ چطور می شود که عقل انسان می تواند به صورت منطقی واخلاقی به وجود خداوند رحمان و معاد پی ببرد اما نمی تواند برخی احکام ناعادلانه و غیر اخلاقی را که به مراتب در درجه پایینتر از شناخت خداست،تشخیص دهد؟! از آن مهمتر آیا خداوند تبارک و تعالی به فعل غیر اخلاقی و ناعادلانه حکم می دهد؟ به نظر شما اگر دستورات دینی بدون در نظر گرفتن پشتوانه عقلی و منطقی اجرا شوند منجر به نوعی تفکر رادیکال نظیر منش آقایان کشیش در قرون وسطا یا عبدالمالک ریگی و بن لادن در میان اهل سنت و یا آقایان خمینی ،خلخالی و مجتبی نواب صفوی در میان شیعیان نمی شود؟ چراکه افراد نامبرده ادعای دینداری داشته و اتفاقا تمام اعمال زشت خود (از جمله کشتن انسانها به بهانه ارتداد و یا مخالفت با دین ، سلب حق آزادی بیان و انتخاب دین و …) را کاملا مطابق با اوامر الهی می پنداشتند؟ بنده از آنجا که دغدغه دین عالمانه دارم ، به منظور نشان دادن این مقصود که متاسفانه وجه مشترک اکثر دینداران در سراسر عالم فرو نهادن حق عقل است به ذکر چند نمونه حکم شرعی به ظاهر اخلاقی و عادلانه در میان ادیان و مکاتب مختلف می پردازم: اسلام: شیعیان : ۱- غلو و مظلوم نمایی بیش از حد در مورد ائمه از جمله شفا بخشی خاک کربلا و ضریح سایر ائمه(ع) در حالی که آقای سیستانی مرجع شیعی که در عراق حضور دارند جهت درمان بیماری به کشورهای اروپایی می¬روند! ۲- متاسفانه در برخی موارد آقایان مداح اهل بیت با زیر پا گذاشتن کرامت انسانی خود را سگ درگاه ائمه معرفی کرده¬اند و دلیل این گفتار ناصحیح خود را نیز فرط عشق و محبت به اهل بیت بیان داشته¬اند! ولی پرسش این است که آیا آدمی مجاز است عشق خود را بدون تفکر و هرگونه که خواست ابراز کند؟ ۳- نظریه غیر عقلی واستبدادی ولایت مطلقه فقیه! وعدم قبولی نماز و سایر عبادات در صورت عدم پذیرش این نظریه ۴- حکم صیغه و نیز ناچیز شمردن عقل زن که در نهج¬البلاغه آمده است اهل سنت: ۱- حکم رضاع کبیر تا آنجا که شیخ علی الربیعی طی فتوایی اعلام کرد: «بر تمام منشی های زن واجب است، سه بار به مدیرشان شیر بدهند تا در حکم مادرشان باشند و بتوانند کنار آن ها کار کنند ۲- حکم قتل ۷ شیعه و غارت اموال آنان توسط سران وهابی القاعده ۳- غلو در مورد زندگی و معجزات غیر عقلی پیامبر و نیز نویسندگان صحاح سته مسیحیت: همانطور که می دانیم مسیحیت کنونی طلاق را جایز نمی شمارد ولی قانون مدنی در پاره ای از کشورهای مسیحی آنرا روا دانسته است. این تضاد مایه سرگردانی بسیاری از مسیحیان را فراهم آورده است و برخی از زوجهای ناسازگار بدون اعتناء به حکم دین بنابر قانون دولتی از هم جدا شده اند ولی مسیحیان مومن آنان را همسر شرعی یکدیگر می شمارند و ازدواج جدیدیشان را درحکم زناکاری تلقی می کنند همانگونه که در انجیل می گوید: هرکس زن مطلقه را نکاح کند زنا کرده است(انجیل متی باب ۵ شماره ۳۲) زرتشت: در وَندیدادِ اوستا چنین آمده است که انسان مومن نیکوکار برای رهایی خود و لباسهایش از آلودگیها می بایست خویش را با ادرار گاو نر سپید غسل کند!! (اوستا، پژوهش: جلیل دوستخواه، انتشارات مروارید -۱۳۷۱ش، ۲/۸۶۷-۸۶۸، وندیداد، فرگرد نوزدهم، بخش دوم، ش۲۰-۲۵[آشموغ]. ) تورات: در این کتاب در مورد برخورد با دشمنان و مخالفین چنین آمده است: جمیع ذکورانش را به دم شمشیر بکش. لیکن زنان اطفال و آنچه در شهر باشد یعنی تمام غنیمتش را به تاراج ببر. به همه شهر هایی که از تو بسیار دورند که از شهر های این امتها نباشد چنین رفتار نما. اما از شهر های این امتها که یهوه خدایت ترا به مالکیت می دهد هیچ جانداری را زنده مگذار. بلکه ایشان را حتی حتیان و اموریان و کنعانیان و فرزیان و حویان و یبوسیان را، چنانکه خدایت ترا امر فرموده بالکل هلاک ساز .(تثنیه باب ۲۰آیه۱۳-۱۷) آیا وقت آن نرسیده که به جای طرح مسائل کم اهمیت و کوچک از قبیل: علی امام اول بود یا خلیفه چهارم؟ کتب اربعه چنین گفت و یا صحاح سته چنان گفت، عایشه اینرا گفت و عمر آنرا !!! بپرسیم عقل و اخلاق چه می گوید؟ آیا بهتر نیست مسلمانان را به تفکرو تعقل آزادانه و آگاهی نسبت به حقوق سیاسی و اجتماعی خویش دعوت کنیم تا دوباره شاهد ظهور افرادی نظیر ابن سینا، فارابی و… باشیم.
پاسخ:
۱ـ فرموده اید: « اینجانب مسلمانی هستم که تعقل را مقدم بر تدین می دانم.»
تعریف شما از دین چیست؟ دین در منظر قرآن و اهل بیت(ع) یعنی هر آنچه عقل و وحی بیان می کنند. خود وحی نیز به دو. صورت است؛ کتاب و سنّت.
پس عقل، مقدّم بر دین نیست بلکه عقل، خودش بخشی از دین است. لذا بی دین اساساً عاقل نیست. حضرت علی بن ابى طالب (علیه السّلام) فرمودند: « هَبَطَ جَبْرَئِیلُ عَلَى آدَمَ ع فَقَالَ یا آدَمُ إِنِّی أُمِرْتُ أَنْ أُخَیرَکَ وَاحِدَهً مِنْ ثَلَاثٍ فَاخْتَرْ وَاحِدَهً وَ دَعِ اثْنَتَینِ فَقَالَ لَهُ آدَمُ وَ مَا الثَّلَاثُ یا جَبْرَئِیلُ فَقَالَ الْعَقْلُ وَ الْحَیاءُ وَ الدِّینُ قَالَ آدَمُ فَإِنِّی قَدِ اخْتَرْتُ الْعَقْلَ فَقَالَ جَبْرَئِیلُ لِلْحَیاءِ وَ الدِّینِ انْصَرِفَا وَ دَعَاهُ فَقَالا لَهُ یا جَبْرَئِیلُ إِنَّا أُمِرْنَا أَنْ نَکُونَ مَعَ الْعَقْلِ حَیثُمَا کَانَ قَالَ فَشَأْنَکُمَا وَ عَرَج‏ ــــــ جبرئیل بر آدم فرود آمده گفت: اى آدم من فرمان دارم تو را در برگزیدن یکى از سه چیز مخیر سازم پس یکى را برگزین و دو تا را واگذار! آدم به او گفت: اى جبرئیل آن سه چیز چیست؟ گفت: عقل و حیاء و دین. آدم گفت: من عقل را برگزیدم، جبرئیل به حیاء و دین گفت: شما بازگردید و او را واگذارید! حیاء و دین گفتند: اى جبرئیل ما فرمان داریم هر جا عقل باشد با او باشیم، جبرئیل گفت: خود دانید و بالا رفت. » (بحار الأنوار ، ج‏۱ ،ص۸۶ )
حضرت ابو عبد اللَّه (امام صادق، علیه السّلام) فرمودند: « مَنْ کَانَ عَاقِلًا کَانَ لَهُ دِینٌ وَ مَنْ کَانَ لَهُ دِینٌ دَخَلَ الْجَنَّه ـــــــ هر که عاقل است داراى دین می باشد، و کسى که دین دارد به بهشت در آید.» (بحار الأنوار ، ج‏۱ ،ص۹۱)
« أَنَّ النَّبِی ص قِیلَ لَهُ مَا الْعَقْلُ قَالَ الْعَمَلُ بِطَاعَهِ اللَّهِ وَ إِنَّ الْعُمَّالَ بِطَاعَهِ اللَّهِ هُمُ الْعُقَلَاء ــــــ به بپیغمبر (صلّى اللَّه علیه و آله) گفته شد: عقل چیست؟ حضرت فرمودند: عمل به طاعت و فرمان خدا ، و محقّقا عمل‏کنندگان به طاعت و فرمان خدا همان عقلاء و خردمندان‏اند.» (بحار الأنوار ، ج‏۱ ،ص۱۳۱)
« عن أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قُلْتُ لَهُ مَا الْعَقْلُ قَالَ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ قَالَ قُلْتُ فَالَّذِی کَانَ فِی مُعَاوِیهَ قَالَ تِلْکَ النَّکْرَاءُ وَ تِلْکَ الشَّیطَنَهُ وَ هِی شَبِیهَهٌ بِالْعَقْلِ وَ لَیسَتْ بِعَقْل‏ ــــــ راوی گوید: از امام صادق (ع) پرسیدم: عقل چیست؟ حضرت فرمودند: چیزى است که به وسیله ی آن خداى رحمان پرستش مى‏شود، و به وسیله آن بهشتها بدست مى‏آیند. گفتم: پس آنچه در معاویه بود چیست؟ حضرت فرمودند: آن زیرکى و تیزی ذهن است ؛ آن شیطنت است ؛ که به عقل شبیه است ولی عقل نیست.» (بحار الأنوار ،ج‏۱ ،ص۱۱۶ )
رسول خدا (ص) فرمودند: « قِوَامُ الْمَرْءِ عَقْلُهُ وَ لَا دِینَ لِمَنْ لَا عَقْلَ لَه‏ ـــــ پایه ی شخص عقل اوست ؛ و دین ندارد کسی که عقل ندارد » (بحار الأنوار ، ج‏۱ ،ص۹۴)
« عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ أَنَّهُ قَالَ أَسَاسُ الدِّینِ بُنِی عَلَى الْعَقْلِ وَ فُرِضَتِ الْفَرَائِضُ عَلَى الْعَقْلِ وَ رَبُّنَا یعْرَفُ بِالْعَقْلِ وَ یتَوَسَّلُ إِلَیهِ بِالْعَقْلِ وَ الْعَاقِلُ أَقْرَبُ إِلَى رَبِّهِ مِنْ جَمِیعِ الْمُجْتَهِدِینَ بِغَیرِ عَقْلٍ وَ لَمِثْقَالُ ذَرَّهٍ مِنْ بِرِّ الْعَاقِلِ أَفْضَلُ مِنْ جِهَادِ الْجَاهِلِ أَلْفَ عَام‏ ـــــــ ابن عباس گوید: رسول خدا فرمودند: اساس دین بر عقل بنا شده ؛ و احکام دین بر اساس عقل بنا گشته اند ؛ و پروردگار ما با عقل شناخته می شود ؛ و با عقل به او توسّل می شود ؛ و عاقل به پروردگارش نزدیکتر است از هر تلاشگری که بدون عقل تلاش می کند. یقیناً به وزن ذرّه ای از نیکی عاقل ، افضل است از هزار سال تلاش جاهل.» (بحار الأنوار ، ج‏۱ ،ص۹۴ )
عقل در قبال نقل است نه در قبال دین؛ و دین یعنی مجموع عقل و نقل. خود عقل نیز حجّت باطنی خداست. امام صادق(ع) خطاب به هشام بن حکم فرمودند: « یا هِشَامُ إِنَّ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حُجَّتَینِ حُجَّهً ظَاهِرَهً وَ حُجَّهً بَاطِنَهً فَأَمَّا الظَّاهِرَهُ فَالرُّسُلُ وَ الْأَنْبِیاءُ وَ الْأَئِمَّهُ ع وَ أَمَّا الْبَاطِنَهُ فَالْعُقُول.»
اگر شما اسلام را چیزی منهای عقل می دانید، یعنی اسلامی را قبول دارید که ربطی به اسلام رسول الله(ص) ندارد. اسلام حقیقی، متأخّر از عقل نیست، بلکه عقل، جزئی از ارکان آن است، کما اینکه وحی نیز جزئی از رکان آن است. بلی، قبول وحی باید بر اساس عقل باشد. امّا وحی، به معنی دین نیست؛ بلکه وحی، در کنار عقل، جزئی از دین است.
البته آنچه گفتیم، در مورد دین حقّ بود؛ امّا دین باطل، نه متأخّر از عقل است نه مقدّم بر عقل است نه شامل عقل.

۲ـ فرموده اید: « … چراکه ما انسانها اول عاقلیم و مفاهیمی مانند اخلاق و عدالت را می شناسیم وسپس دین و یا روش زیستنی را بر می گزینیم که این مفاهیم والای انسانی را در بر داشته باشد.»
الف: عقل تا مفهوم خدا و معاد را نفهمد، مفهوم عدل و سایر مفاهیم اخلاقی را نمی فهمد. چون بدون اعتقاد به خدا و معاد، نه عدالت معنی دارد نه اخلاق. اگر کسی وجود خدا و معاد را قبول ندارد، باید خیلی احمق باشد که به عدالت اعتقاد داشته باشد. باید خیلی احمق باشد که برای منافع خود دروغ نگوید. حتّی کفّار هم که برخی اخلاقیات را قبول دارند به این سبب است که در فطرتشان به خدا و معاد باور دارند.
به فرض که معادی در کار نیست. در این صورت ارزشهای اخلاقی ، ارزشهای اجتماعی ، حقوق بشر و … نیز معنایی نخواهند داشت. اگر آخرت و حساب و کتابی در کار نیست ؛ و آخر کار انسان ، خاک شدن است ؛ پس چه فرقی می کند که ما بیست سال عمر بکنیم یا صد سال؟ پس دفاع از زندگی خود ، یک عمل بیهوده است ؛ کما اینکه کشتن دیگران نیز امر زشتی نخواهد بود ؛ چون بالاخره که او خاک می شد. امّا با وجود معاد و زندگی ابدی ، کشتن یک انسان ، یعنی محروم ساختن او از کسب کمال برای زندگی ابدی خودش.
اگر معادی نیست ، چرا خیانت نکنیم؟ چرا دروغ نگوییم؟ چرا دزدی نکنیم؟ و … ؟ ولی کیست که به حکم فطرتش این امور را زشت نداند؟ حتّی خود خائن نیز اگر مورد خیانت واقع شود ، از این کار بدش می آید ؛ یا خود دزد نیز از اینکه مالش را ببرند ناراحت می شود. لذا حتّی در کشورهای کمونیستی هم ارزشهای اخلاقی و اجتماعی و حقوق بشر ، تا حدودی محترم شمرده می شوند. چون بدون اینها اساساً جامعه شکل نمی گیرد. امّا مردم این امور را به حکم عقل استدلالی خوب نمی دانند بلکه به حکم فطرت توحیدی و معاد فطری است که ارزشهای اخلاقی را هم فطرتاً پذیرفته اند. خیلی از مردم که ارزشهای اخلاقی را قبول دارند اساساً قدرت استدلال ندارند و حتّی قادر نیستند برای یک مطلب پیش پا افتاده هم استدلال عقلی بیان کنند.
اگر معادی در کار نیست و همه خاک می شوند ، پس چه فرقی است بین یک دانشمند و یک جاهل؟ و چه فرقی است بین انسان و حیوان؟ و در این صورت چرا باید بشر را محترم دانست و برایش حقوق بشر تعریف نمود؟ اگر آخرتی نیست ، پس چرا قویترها ، ضعیفترها را تحت سلطه ی خود نگیرند؟ و چرا … ؟
ملاحظه می فرمایید که اگر معاد را انکار کنیم، و در عمق فطرت خود آن را قبول نداشته باشیم، تمام اساس زندگی اجتماعی و فردی بشر به هم می ریزد و سنگ روی سنگ بند نمی شود. پس آنچه پایه ی تمام ارزشهای انسانی است، وجود باور فطرتی به معاد است. لکن شکّی نیست که اگر این باور ناخود آگاه فطری به صورت خودآگاه در آمده و با براهین عقلی پشتیبانی شود، محصولات آن صد چندان خواهد بود.
خلاصه آنکه:
اساس ارزشهای اخلاقی، نه عقل، بلکه توحید و معاد فطری است. به عبارت دیگر، اساس این ارزشها، دین فطری است. آنگاه اگر کسی خواست دین فطری اش را دین عقلی کند، این مفاهیم نیز برایش عقلی می شوند؛ البته ابتدا باید توحید و معادش را عقلی کند بعد ارزشهای اخلاقی را. و تا شخص توحید و معاد را پذیرفت، دیگر دیندار است. لذا ارزشهای اخلاقی، خارج از دین و دینداری اساساً فرض معقول ندارد.

ب: ضمناً این مفاهیم، مفاهیم انسانی نیستند بلکه الهی اند. حکم عقل، حکم خداست نه حکم انسان. انسان بودن، مساوی عاقل بودن نیست تا حکم عقل، حکم انسان تلقّی شود. چه بسیار انسانهای دانشمند که از عقل بی بهره اند. هوش را هم با عقل، خلط نفرمایید. در حدیث امام صادق(ع) ملاحظه فرمودید که معاویه را باهوش ولی بی عقل توصیف کردند.
ج: آیا عقل صرف می توان سیستم اخلاقی درست کرد؟
عقل، اغلب کلّیات را ادراک می کند؛ امکان درک جزئیات را ندارد، بخصوص در حیطه ی بایدها و نبایدها. لذا با عقل صرف نمی توان سیستم اخلاقی درست کرد. بلی عقل، ابتدا توحید و معاد را اثبات می کند، آنگاه بر مدار اینها نبوّت را تعریف می کند؛ آنگاه با تعالیم انبیاء، سیستم اخلاقی درست می شود. بدون تعالیم انبیاء، ما جز مشتی کلّیات اخلاقی نخواهیم داشت؛ کلّیاتی که در زندگی عملی، به هیچ دردی نمی خورند. مثلاً اینکه بدانیم عدالت خوب است، هیچ دردی از ما دوا نمی کند. چون هر کسی کار خودش را عادلانه می داند. باید تک تک مصادیق عدالت و ظلم را شناخت. اگر تشخیص افراد ملاک باشد، هر کسی هر کاری را خودش دوست دارد، عادلانه و هر کاری را خودش دوست ندارد، ظالمانه خواهد دانست. پس ما محتاج فصل الخطاب هستیم؛ باید تشخیص یک نفر ملاک باشد. آن یک نفر نیز جز خدا نمی تواند باشد. حتّی اگر ۹۹ درصد مردم عملی را خوب بدانند و آن را قانون جامعه قرار دهند، آن یک درصدی که آن را بد می دانند، خود را مظلوم خواهند دانست. برای مثال، آیا حقّ طلاق به دست مردم باشد یا زن؟ برخی ها اوّلی را قبول دارند برخی ها دومی را. عملاً هم محال است افراد بشر بر سر این موضوع به توافق برسند. پس کسی باید حرف آخر را در این زمینه بزند. آن یک نفر چه کسی باشد؟ من؟ چرا من؟ تو؟ چرا تو؟ اکثریت؟ چرا اکثریت؟ دانشمندان؟ چرا دانشمندان؟ و …؟ خدا؟ بلی خدا. چرا؟ چون تنها اوست که عالم مطلق است و تنها اوست که مالک مطلق است و تنها اوست که از هیچ قانونی سود نمی برد تا بخواهد قانونی را به نفع خود وضع کند.

د: مراتب اخلاق
مردم توهّم می کنند که حیوانات، اخلاق ندارند؛ در حالی که چنین نیست.
آنچه اغلب مردم آن را اخلاق انسانی می نامند، در واقع همان اخلاق حیوانی است. ریشه ی اغلب فضائل اخلاقی رایج ـ نه اخلاق اسلامی ـ در نوع دوستی است؛ و نوع دوستی، صفت حیوانات است. انسانی که نوع دوست باشد، حیوان خوبی است نه انسان خوبی. دقّت فرمایید! حقیر قصد توهین به کسی را ندارم بلکه فقط دارم نظرات فلسفی خود را بیان می کنم.
هـ : آیا حیوانات عقل ندارند؟
برخلاف توهّم عوام ـ که اغلب علما هم گاه عوام هستند ـ عقل متعارف، اختصاص به انسان ندارد؛ بلکه جنّها و بسیاری از حیوانات نیز عاقلند. ملائک هم سراسر عقل هستند. آیا سگ اصحاب کهف عاقل نبود؟ آیا مورچه ی سلیمان(ع) عاقل نبود؟ آیا هدهد سلیمان(ع) عاقل نبود؟ آیا خر بلعم باعور، عاقل نبود؟ اگر جریان هدهد را در سوره ی نمل بخوانید متوجّه می شوید که این پرنده چقدر فهم و شعور بالایی داشته است. عرفا نیز اذعان نموده که بسیاری از حیوانات، از بسیاری از افراد بشر، عاقلترند. دقّت فرمایید! هوشمندی یک یک چیز است و عاقل بودن چیز دیگری است. هوشمندی، یک پدیده ی نسبی است؛ یعنی هر موجودی در حیطه ی خود هوشمند است؛ برای مثال، در آن شرائطی که مورچه ها می توانند به زندگی خود ادامه دهند، انسانها نمی توانند. چرا؟ چون مورچه ها هوشمندی خاصّی دارند که متناسب با آن نوع زندگی است. آیا گربه ی خانگی موجود کم هوشی است؟ قطعاً خیلی باهوش است. چرا؟ چون دست به کاری زده که هیچ موجودی توانش را ندارد. چکار کرده است؟ انسان را رام خود کرده است. بلی انسانی را که همه را رام می کند، رام کرده است. گوسفند در خدمت ماست. گاو و اسب و سگ و … همه در خدمت ما هستند. امّا گربه، بخصوص در عصر حاضر، در خدمت انسان نیست، بلکه انسان در خدمت گربه است. اگر تعصّب انسانی را کنار بگذاریم قبول خواهیم کرد که این موجود نحیف، بشر را رام خود کرده است. قرار نیست هوشمندی را فقط اتومبیل سازی و هواپیماسازی معنی کنیم. گربه نیازی به این نوع هوشمندی ندارد بلکه او هوشمندی مخصوص خودش را دارد. گربه میلیونها سال قبل از ما بوده است؛ چه بسا ما نسل خودمان را منقرض کنیم و او همچنان به حیات خود ادامه دهد.
خلاصه آنکه: هوش با عقل فرق دارد.
عقل چیست؟
عقل، آن موجودی است که حقّ را می شناسد و حقّ را می خواهد؛ و جز حقّ چیزی را نمی طلبد. لذا آنکه خدا را نشناسد، قطعاً عاقل نیست اگر چه برجسته ترین دانشمند جهان باشد. چون خدا یعنی حقّ مطلق.
و: اخلاق انسانی چیست؟
اخلاق انسانی، یعنی جز برای خدا کار نکردن. لذا نوع دوستی ـ که اساس اخلاق حیوانی است ـ نوعی شرک خفی است، مگر آنکه نوع دوستی هم برای خدا باشد. خدمت به خلق هم نوعی شرک خفی است مگر آنکه برای خدا باشد. لذا عارف حقیقی، حتّی آب هم که دست بچّه اش می دهد برای خداست نه از سر عواطف بشری. حتّی روابط زناشویی عارف نیز قربه الی الله است. اخلاق انسانی یعنی فانی فی الله بودن و خودی برای خود ندیدن. ملائک برای چنین موجودی سجده می کنند نه برای هر موجود دو پای راست قامت.
اگر کسی در حدّ سگ اصحاب کهف یا خر بلعم باعور یا هدهد سلیمان یا مورچه ی سلیمان بوده باشد، از نظر اکثر مردم، فردی اخلاقی جلوه می کند. حال ببینید متخلّقین به اخلاق الله چگونه اند؟ فرمودند: « تَخَلَّقُوا بِأَخْلَاقِ اللَّه ».
البته مردم از بس انسان اخلاقی ندیده اند، افراد نوع دوست، را دارندگان اخلاق والا می پندارند.

۳ـ فرموده اید: « به‌نظر من اخلاق در اساس و به ذات خود مستقل از ادیان و ایدئولوژی هاست، و به قیودی از نوع اسلامی یا لیبرالی و … مقید نیست.»
اگر منظورتان از اخلاق همان اخلاق خر بلعم و هدهد سلیمان و اخلاق سگ اصحاب کهف است، شاید حقّ با شما باشد. البته شاید. چون اکثر مردم جهان، قطعاً از این گونه حیوانات هم پایینترند.

۴ـ فرموده اید: « اخلاق پیش شرط دین ورزی عالمانه و محققانه و انسانی است.»
قطعاً این گونه است. تا کسی حیوان متّقی نباشد نمی تواند انسان متدین به معنی حقیقی کلمه باشد. لذا فرمود: « ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیبَ فیهِ هُدىً لِلْمُتَّقینَ (۲) الَّذینَ یؤْمِنُونَ بِالْغَیبِ وَ یقیمُونَ الصَّلاهَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ ینْفِقُونَ (۳) وَ الَّذینَ یؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَیکَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ وَ بِالْآخِرَهِ هُمْ یوقِنُونَ (۴) أُولئِکَ عَلى‏ هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ » (بقره)
انسان قبل از متدین بودن به قرآن، باید متّقی باشد تا بتواند از قرآن هدایت انسانی بگیرد. به عبارت دیگر، انسان قبل از متدین بودن به دین انسانی باید متدین باشد به دین حیوانی، که شما اسم همین دین حیوانی یا تقوای حیوانی را گذاشته اید اخلاق مقدّم بر دین. بلی آن اخلاق، مقدّم بر دین انسانی است؛ امّا توجّه شود که خود آن اخلاق هم مرتبه ی نازل دین است.
متّقی قبل از دینداری چه ویژگی هایی دارد؟
ـ ایمان به غیب
ـ اقامه ی نماز
ـ انفاق
ـ قبول تمام انبیاء
ـ اعتقاد به آخرت
از منظر قرآن کریم، کسی که فاقد این ویژگی ها باشد، حیوان نیست بلکه کمتر از حیوان است؛ یعنی حیوان هوشمند پستی است. امّا اگر این ویژگی ها را داشت، تازه حیوان خوبی شده و لیاقت دارد که مخاطب قرآن قرار گیرد تا انسان شود. واجد این صفات، تازه در حدّ هدهد سلیمان(ع) است. تازه در حدّ سگ اصحاب کهف است. دقّت فرمایید! قصدم توهین به کسی نیست؛ بلکه داریم بحث علمی می کنیم.
اگر کسی خیال کرده که اینها صفات انسانهای اخلاقی است، سخت در اشتباه است و چنین کسی، انسان را خیلی پایین آورده است. خداوند متعال تمام این صفات را صفات حیوانات خوب دانسته است.
شواهد قرآنی این ادّعا.
« أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الطَّیرُ صَافَّاتٍ کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبیحَهُ وَ اللَّهُ عَلیمٌ بِما یفْعَلُونَ ـــــ آیا ندیدى تمام آنان که در آسمانها و زمینند براى خدا تسبیح مى‏کنند، و همچنین پرندگان به هنگامى که بر فراز آسمان بال گسترده‏اند؟! هر یک از آنها نماز و تسبیح خود را مى‏داند؛ و خداوند به آنچه انجام می دهند داناست.» (النور:۴۱)
« ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ وَ هِی دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتا أَتَینا طائِعین‏ ـــــ سپس به آفرینش آسمان پرداخت، در حالى که بصورت دود بود؛ به آن و به زمین فرمود: بیایید، خواه از روى میل و رغبت و خواه با بی میلی و اکراه! آنها (زمین و آسمان) گفتند: ما می آییم از روى میل و رغبت.» (فصلت:۱۱)
« تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فیهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَی‏ءٍ إِلاَّ یسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبیحَهُمْ إِنَّهُ کانَ حَلیماً غَفُوراً ــــ آسمانهاى هفتگانه و زمین و کسانى که در آنها هستند، همه تسبیح او مى‏گویند؛ و هر موجودى، تسبیح و حمد او مى‏گوید؛ ولى شما تسبیح آنها را نمى‏فهمید؛ او بردبار و آمرزنده است.» ( الإسراء:۴۴)
دقّت فرمایید! فرمود: شما نحوه ی تسبیح آنها را نمی فهمید. لذا آنها که گفته اند: تسبیح موجودات، همان رفتار طبیعی غریزی آنهاست، گرفتار توهّم شده اند. چون اینها را که یک کودک هم می فهمد.
جریان هدهد و نمل را خودتان در سوره ی نمل مطالعه فرمایید، ببینید آیا عبادت آنها از سنخ رفتارهای طبیعی و غریزی است؟ البته با دقّت در تک تک کلماتش مطالعه فرمایید؛ مطالعه ای عالمانه و به دور از سطحی نگری.
وقتی کسی این مراحل را گذراند و حیوان با تقوایی شد، آنگاه لیاقت آن را دارد که به باطن قرآن راه یافته و مراتب انسانی را طی کرده و متخلّق به اخلاق الله شود.
حیوان دو گونه است؛ حیوان پست و حیوان متّقی. بشر هم نوعی از حیوان است؛ و حساب بشر از انسان جداست. بشر اگر، بشر خوبی باشد، جزء حیوانات متّقی خواهد بود، امّا اگر بشر بدی باشد، جزء حیوانات پست خواهد بود. لذا فرمود: « إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الَّذینَ کَفَرُوا فَهُمْ لا یؤْمِنُون‏ ــــ همانا بدترین جنبندگان (حیوانات) نزد خدا، کسانى هستند که کافر شدند و ایمان نمى‏آورند.» (الأنفال:۵۵) یعنی کافر، بدترین نوع حیوان است نه فقط حیوان. چون بسیاری از حیوانات، مؤمن هستند. سگ اصحاب کهف مؤمن بود آن هم در حدّی بسیار بالا. هدهد سلیمان(ع) مؤمن بود آن هم در حدّی بسیار بالا. علّامه طباطبایی در مورد آن مورچه ای که با سلیمان(ع) سخن گفت فرموده اند: این مورچه در حدّ متوسّطین از مردم بوده است. حالا ببینید متوسّطین از مردم یعنی چه؟ اگر انبیاء را در یک طرف و کفّار را در طرف دیگر قرار دهید، متوسّط بین اینها چه کسانی خواهند بود؟ بالاتر از کفّار، مؤمنان عادی اند، پایینتر از انبیاء، عرفا هستند؛ و بین این دو، حکما قرار دارند. یعنی آن مورچه در حدّ یک حکیم اسلامی بوده است. در روایات اهل بیت(ع) جریان مورچه و سلیمان(ع) به تفصیل آمده که همین گفته را ثابت می کند. در این روایات، مورچه از توحید سخن می گوید و سه سوال از سلیمان(ع) می پرسد که آن حضرت نمی تواند پاسخ دهد، آنگاه خود مورچه جواب هر سه سوال را می دهد. حتّی بعید نیست که آن مورچه، خودش پیغمبر مورچگان بوده باشد.

خلاصه آنکه:
عزیزا! انسان را با بشر خلط نکنیم. هر موجود دو پای راست قامتی را انسان نمی گویند. بشر، نسبت به انسان، جنس است. لذا انسان، نوعی از بشر است نه عین بشر. بشر، سه نوع دارد؛ اصحاب شمال (بدترین نوع حیوان)، اصحاب یمین (بهترین نوع حیوان)، السَّابِقُونَ السَّابِقُون (انسان).
نکته:
۱ـ بشر از بشره است به معنی پوست. این موجود دو پای راست قامت را بشر گفته اند از آن جهت که پوست بدنش مثل دیگر حیوانات پوشیده از مو یا پر یا خز یا امثال آن نیست.
۲ـ امّا لفظ انسان دو مبداء اشتقاق دارد. اگر از نسیان گرفته شده باشد، به دو نوع از بشر اطلاق می شود یعنی اصحاب شمال و اصحاب یمین؛ امّا اگر از انس باشد، فقط به مقرّبین (السابقون السابقون) اطلاق می شود. مثلاً در سوره ی عصر، انسان از نیسان است، ولی در اوّل سوره ی الرحمن، انسان از انس است؛ و مراد از آن، انسان کامل است، که عین قرآن می باشد.
۳ـ عقل را هم با هوش خلط نفرمایید. اصحاب شمال (غیر مؤمنین) اساساً عاقل نیستند. اصحاب یمین نیز در حدّ درجاتشان عقل دارند؛ و عقل برای این دو کمال است؛ لذا باید بکوشند که عاقل و عاقلتر شوند. امّا مقرّبون، عقل کلّ هستند ولی عاقل بودن برایشان کمال نیست. لذا اگر به حکم عقلشان عمل کنند گرفتار قهر خدا می شوند. حضرت یونس(ع) وقتی دید می خواهد عذاب نازل شود به حکم عقل، از شهر بیرون رفت و گرفتار قهر خدا شد. حضرت یوسف(ع) نیز به حکم عقل، به آن زندانی سفارش نمود که بی گناهی مرا به گوش پادشاه برسان؛ لذا به قهر خدا مبتلا شد و هفت سال بیشتر در زندان ماند. مقرّبون، ما فوق عقل بوده دارای روح القُدُس هستند. برترین درجه ی عقل، حضرت جبرئیل(ع) است که خادم انبیاء بوده بین وجود نوری نبی و وجود مادّی او حمل وحی می کند. وجود نوری انبیاء، وحی را مستقیماً از وجود نوری اهل بیت(ع) می گیرد و به واسطه ی عقل کلّی انبیاء یعنی جبرئیل(ع) وحی را به قلب انبیاء می رساند. وجود نوری خود اهل بیت(ع) نیز وحی را از وجود نوری رسول خدا(ص) می گیرند. تنها موجودی که بی هیچ واسطه ای با خدا در ارتباط است، وجود نوری رسول الله(ص) می باشد. لذا اهل بیت(ع) فرمودند: « بِنَا عُبِدَ اللَّهُ وَ بِنَا عُرِفَ اللَّهُ وَ بِنَا وُحِّدَ اللَّهُ وَ مُحَمَّدٌ ص حِجَابُ الله ـــ خدا با ما عبادت شد، و با ما شناخته گشت و با ما به یگانگی ستوده شد، و محمّد(ص) حجاب خداست.» (الکافی، ج‏۱، ص۱۴۵)

۵ـ فرموده اید: « اکنون از حضور شما سوالی داشتم چرا در مباحث خود (به ویژه پیرامون احکام شرعی وبه خصوص احکام اجتماعی اسلام) فقط به ذکر آیه قران ، روایت و حدیث از فلان منبع(منابع اهل شیعه یا سنی) بسنده می کنید و استدلال عقلی و اخلاقی پیرامون آن حکم را تعطیل می نمایید؟»
۱ـ احکام فرعیه، فراعقلی اند؛ لذا نه با عقل قابل اثباتند نه با عقل قابل ابطالند. حیطه ی کار عقل، تعریف شده است، که علم منطق، این حیطه را مشخّص می کند. اهل منطق گفته اند: « الجزئی لیس بکاسب و لا مکتسب.»
۲ـ امّا در مواردی که استدلال پذیر است، اینکه دیگر همکاران چگونه جواب می دهند، مربوط به خودشان است؛ امّا پاسخهای بنده، بستگی به سوال و سوال کننده دارد. اگر سوال در حیطه ی هوش باشد و سوال کننده بشر باهوش باشد، در همین حدّ هم جواب می گیرد. کار هوش، استدلال کردن است. اگر سوال در حیطه ی عقل باشد و سوال کننده عاقل باشد، در حدّ عقل جوابش می دهیم؛ و کار عقل، دو چیز است؛ اقامه ی برهان یا فهم برهان و تعبّد به ظواهر دین. توجّه شود که هر استدلالی لزوماً کار عقل نیست، قوّه ی واهمه و خیال نیز قدرت استدلال دارند. برای مثال، کلّ ریاضیات، محصول قوّه ی واهمه است؛ البته قوّه ی خیال هم کمکش کرده است. و کلّ علوم تجربی، محصول قوّه ی خیال است و البته قوّه ی واهمه هم کمکش کرده است. فلسفه ی بحثی عقلی نیز محصول قوّه ی واهمه است که قوّه ی عاقله کمکش کرده است.
آدمی فراتر از عقل هم قوایی دارد که علومی برتر را تولید می کنند. فلسفه ی ذوقی (اشراقی)، محصول قلب است که قوّه ی عاقله هم کمکش کرده است. سطوح پایین عرفان، محصول قلب است که روح هم کمکش کرده است. سطوح میانی آن، کار روح است. سطوح بالاتر محصول سرّ است. فراتر از سرّ نیز دست خفی و اخفی در کار است، لکن محصول این دو، به صورت علم کتبی در نمی آیند. چرا که « حدیث عشق در دفتر نباشد.»
مراتب وجودی انسان عبارتند از: بدن، نفس، عقل، قلب، روح، سرّ، خفی و اخفی. که بدن را ازض الانسان و هفت مرتبه ی دیگر را سماوات السبع انسان گویند. قوّه ی خیال و قوّه ی وهم، هر دو از شئونات نفس می باشند. حسّ نیز از شئونات نفس است لکن به کمک بدن. ضمناً توجّه شود که مراد از قلب، قلب داخل بدن یا آنچه مردم عوام می پندارند نیست. قلب، « أَنَّ قَلْبَ الْمُؤْمِنِ عَرْشُ الرَّحْمَن » اگر کسی به مقام قلب برسد، به عرش الرحمن متّصل می گردد. حضرت ملاصدرا، کتابی دارد به نام «عرشیه»؛ یعنی آنچه با قلب از عرش خدا صید نموده است. وی در دیگر کتبش هم هر جا سخنی عرشی دارد آن را تحت عنوان « حکمهٌ عرشیه» بیان می کند. وی در ابتداس شواهد الربوبیه، فرموده است: « به حقایقی رسیده ام که نزدیک است دروازه ی نبوّت را بکوبد.» برخی عرفا نیز محصول سرّ را در حدّ فهم اهل زمین افشاء نموده اند؛ نمونه اش کتاب « سرّ الصلاه» امام خمینی(ره).
۳ـ پس نپندارید که سخن عقلانی، بالاترین سخن است. برخی ها وقتی حقیقتی عرشی را به زبان استدلال برای مخاطبشان بیان می کنند، در واقع دارند مخاطب را تحقیر می کنند. چون از نظر اهل عرش، «عاقل» یک جور فحش است. البته برای کسی که هنوز اهل قلب نشده، «عاقل شدن» قطعاً کمال است. بر این اساس، سخن گفتن انبیاء با بشر عادی، مثل سخن گفتن پدر و مادر است با نوزادی که تازه می خواهد زبان باز کند. وقتی با نوزاد سخن می گویند، می گویند: بگو مامان، بگو بابا، و … . ظاهر قرآن و احادیث، در همین حدّ است. بر این مقیاس، استدلال عقلی هم حدّش معلوم است.
حالا اگر کسی عقلانیت را اوج خودش بداند، تا چه حدّی رشد خواهد کرد؟ هدهد سلیمان(ع) عاقل بود؛ امّا سگ اصحاب کهف، فوق عاقل بود. آیا خیلی هنر است که بشر در حدّ یک هدهد به حقیقت راه یابد؟ جناب حافظ گفته است: « چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب ــ سروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست ــ که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین ــ نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست ــ تو را ز کنگره ی عرش می‌زنند صفیر ــ ندانمت که در این دامگه چه افتادست؟» البته جناب حافظ را هم تحقیر کرده اند که به او چنین گفته اند. چون مقام آدمی فراتر از صدره المنتهی و عرش است. اینجا اوج مقام حضرت جبرئیل است نه اوج مقام حضرت انسان. تازه از اینجا به بعد مقام انسان شروع می شود. عرش، کف مقام انسان است نه سقف مقامش.

۶ـ فرموده اید: « چطور می شود که عقل انسان می تواند به صورت منطقی واخلاقی به وجود خداوند رحمان و معاد پی ببرد اما نمی تواند برخی احکام ناعادلانه و غیر اخلاقی را که به مراتب در درجه پایینتر از شناخت خداست،تشخیص دهد؟! »
آنچه عقل در مورد خدا اثبات می کند فقط همین است که خدایی موجود است و صفات کمالی دارد. بیش از این حرفی برای گفتن ندارد. آنچه در باب معاد اثبات می کند نیز همین است که معاد، ممکن است و واقع خواهد شد. البته اندکی هم از ویژگی هایش را می فهمد. باقی معارف مربوط به معاد را وحی بیان می کند.
امّا مطلب دیگر آنکه، عقل با بالا و پایین بودن کاری ندارد، بلکه با جزئی و کلّی بودن کار دارد. عقل می گوید: « من جزئیات را نمی توانم ادراک کنم.» برای مثال اگر شما می توانید با برهان عقلی ثابت کنید که برگ درخت، سبز است. یا با برهان عقلی ثابت کنید که آب از اکسیژن و هیدروژن تشکیل شده است؟ یا با برهان عقلی ثابت کنید که نادرشاه پادشان ایران بوده است؟
قطعاً این امور، پایینتر از اثبات وجود خدا هستند؛ امّا هیچکدام این امور با برهان عقلی قابل اثبات نیستند. رنگ برگ درخت را حسّ می فهمد نه عقل. ترکیبات آب را با تجربه می توان تعیین نمود نه با برهان عقلی؛ و تجربه، علم وهمی حسّی است؛ یعنی قوّه ی واهمه و حسّ با همکاری همدیگر دست به تجربه می زنند. پادشاهی نادرشاه نیز با سند تاریخی ثابت می شود نه با عقل. اگر هر مسأله ای با عقل قابل اثبات بود، دیگر معنی نداشت که علوم را به اقسام گوناگون تقسیم کنیم، بلکه همگی را علم عقلی می نامیدیم.
آیا اینکه نمی توان پادشاهی نادرشاه را با عقل اثبات نمود، به این معنی است که گزاره ی « نادر شاه، شاه ایران بوده» خلاف عقل است؟ روشن است که خلاف عقل نیست، امّا عقلی هم نیست؛ بلکه فراعقلی است؛ یعنی اصلاً ربطی به عقل ندارد؛ و عقل نفیاً و اثباتاً کاری با این مسأله ندارد. به عبارت دیگر، عقل خودش می گوید که : « این مسأله ربطی به من ندارد.»
دین اصولی دارد و فروعی. اصولش با عقل اثبات می شوند و آنگاه در سایه ی اصول، فروعش پذیرفته می شوند. اگر برای کسی ثابت شد که آقای الف، معصوم از خطاست، آنگاه به حکم عقل، هر آنچه آقای الف گفت باید بپذیرد. پذیرفتن حرف آقای الف، تعبّد است؛ امّا خود همین تعبّد، به حکم عقل است.

۷ـ فرموده اید: «به نظر شما اگر دستورات دینی بدون در نظر گرفتن پشتوانه عقلی و منطقی اجرا شوند منجر به نوعی تفکر رادیکال نظیر منش آقایان کشیش در قرون وسطا یا عبدالمالک ریگی و بن لادن در میان اهل سنت و یا آقایان خمینی ،خلخالی و مجتبی نواب صفوی در میان شیعیان نمی شود؟»
عقل خودش جزئی از دین است نه پشتوانه ی دین. لذا دینی که عقل را در حیطه ی مأموریت خودش معتبر نداند، اساساً دین خدا نیست.
امّا اینکه همه ی این افراد را در یک ردیف قرار داده اید، جای تأسف است. این که فیلسوفی مثل امام خمینی را در کنار بن لادن قرار می دهید، خودتان را زیر سوال می برید. یعنی به طور ضمنی اعتراف می کنید که من غیر از خودم کسی را قبول ندارم؛ و هر کسی مخالف فهم من فهم کند از نظر من، رادیکال است.
امّا کشیش. او اصلاً نمی تواند طبق عقل رفتار کند. چون در آیین مسیحیت، عقل، مذموم است. لذا این شعار مسیحیت است که: « ایمان بیاور تا بفهمی.»
امّا نواب صفوی. آیا اینکه نوّاب صفوی با استبداد پهلوی مبارزه می کرد بد است؟
در نظر شما، مبارزه استبداد و اعدام انقلابی خائنین به ملّت، رادیکالیسم است. انکار عقل، رادیکالیسم است. تروریسم وابسته به نام دین، رادیکالیسم است. صدور حکم اعدام برای خائنین و قاتلین به مردم یک کشور، رادیکالیسم است. پس چی درست و منطقی است؟ روشن است؛ هر کس مثل خودت فکر می کند، کارش درست است.
وقتی خدا را کنار گذاشتید و تشخیص بشر شد ملاک حقّ و باطل، همین می شود که هر کسی خودش را حقّ و دیگران را باطل می انگارد. لذا منطقی آن است که اوّل دین حقّ را بیابیم، بعد در مدار آن دین، قضاوت کنیم.

۸ـ فرموده اید: « چراکه افراد نامبرده ادعای دینداری داشته و اتفاقا تمام اعمال زشت خود (از جمله کشتن انسانها به بهانه ارتداد و یا مخالفت با دین ، سلب حق آزادی بیان و انتخاب دین و …) را کاملا مطابق با اوامر الهی می پنداشتند؟»
اگر شما آزادی بیان را حکم عقل می دانید، در عاقل بودن خود شکّ کنید.
فرض کنید فردی ـ چه دیندار و چه بی دین ـ با استدلالهایی که برای خود دارد، شما را لایق کشته شدن می داند، آیا شما جایز می دانید که او این عقیده ی خودش را در جامعه تبلیغ نموده و افرادی را تحریک کند به کشتن شما؟
اگر جایز بدانید، قتل خودتان را امضاء نموده اید، و اگر جایز ندانید، مخالف آزادی بیان هستید. بالاخره آن فرد عقیده ای در مورد شما دارد، چرا شما مانع از بیان عقیده اش می شوید؟
آیا هر مرتدّی از نظر اسلام، محکوم به اعدام است؟
خیر. مرتدّی محکوم به اعدام است که بعد از ارتداد، شروع به سوء تبلیغات بر ضدّ اسلام کند.
چرا محکوم به اعدام است؟
چون وسط جنگ، حلوا خیرات نمی کنند. نمی شود که تو مرا بزنی و وقتی من هم خواستم تو را بزنم، فریاد کنی که آی مردم بیایید که این آقا خلاف حقوق بشر رفتار می کند.
اگر تو بخواهی مرا بکشی، طبیعی است که من هم سعی می کنم تو را بکشم. حالا اگر کسی خواست اسلام را نابود کند، اسلام نیز سعی می کند خود او را نابود کند.
اگر کسی از اسلام بیرون رفت، اسلام کاری با او ندارد. چون عقیده که زوری نمی شود؛ تا اینجا « لا اکراه فی الدین» امّا اگر کسی از اسلام بیرون رفت و به بهانه ی آزادی بیان، شروع کرد به کوبیدن اسلام. اینجا اسلام ساکن نمی نشیند تا او اسلام را بکوبد، بلکه اسلام نیز او را می کوبد. چرا؟ چون منطق جنگ همین است. نزن تا نخوری! بزنی، می خوری. کسی که بر ضدّ عقیده ای حرف می زند یعنی قصدش کشتن آن عقیده است. وقتی تو بخواهی عقیده ای را بکشی، آن عقیده هم سعی می کند تو را بکشد. این قانون و منطق جنگ است.
«آزادی عقیده» را با «آزادی بیان عقیده» خلط نکنیم.
آیا اسلام «آزادی عقیده» را قبول دارد؟
بلی، صد در صد. هر کسی آزاد است هر عقیده ای داشته باشد.
آیا اسلام «آزادی بیان عقیده» را هم قبول دارد؟
به نحو مطلق، خیر قبول ندارد؛ امّا به نحو مشروط بلی قبول دارد.
اسلام می گوید: هر کسی هر عقیده ای دارد، داشته باشد، امّا هر کسی حقّ ندارد هر عقیده ای را به صورت علنی بیان کند، مگر با شروطی. اگر کسی می خواهد بر ضدّ اسلام حرف بزند، باید با حضور متخصّص اسلامی حرف بزند تا آن متخصّص نیز از اسلام دفاع کند. به همین نحو اسلام می پذیرد که یک مسلمان هم برود بین غیر مسلمانها و در حضور متخصّصان خود آنها، عقائدشان را نقد کند.
پس عزیزا! مراقب باشیم که آزادی عقیده را با آزادی بیان عقیده خلط نکنیم. اگر آزادی بیان، جایز باشد، یعنی کشتن همگان جایز است. یعنی ترویج هر فسادی جایز است. آزادی بیان، یعنی سلب هر نوع آزادی از بشر. آیا شما جایز می دانید که عدّه ای با شعار آزادی بیان، جلوی مدرسه بایستند و موادّ مخدّر تبلیغ کنند و بگویند که به عقیده ی ما موادّ مخدّر خوب است. و چون ما موادّ مخدّر را خوب می دانیم، آن را تبلیغ می کنیم.
عزیزا! چرا شما هر چه را نمی توانید قبول کنید، اسمش را می گذارید خلاف عقل. آیا عقل و عقلانیت یعنی هر آنچه شما قبولش دارید؟!!
۹ـ فرموده اید: « … غلو و مظلوم نمایی بیش از حد در مورد ائمه از جمله شفا بخشی خاک کربلا و ضریح سایر ائمه(ع) در حالی که آقای سیستانی مرجع شیعی که در عراق حضور دارند جهت درمان بیماری به کشورهای اروپایی می¬روند!»
عزیزا! آیا شما تست آماری کرده اید که قضاوت قطعی می کنید؟ این مسأله ربطی به عقل ندارد بلکه یک امر تجربی است و با تست تجربی معلوم می شود. راه تست آن این است که مثلاً پانصد نفر مبتلا به سرطان را با روشهای متداول درمان کنید. و پانصد نفر سرطانی دیگر را، هم درمان متداول کنید هم در کنار درمان متداول، به آنها تربت کربلا بدهید. بعد از مثلاً یک سال، آمار بهبودی دو گروه را با هم مقایسه کنید. اگر در این آمار دیده شد که آمار بهبودی در گروه درمان شده با تربت، بالاتر از گروه دیگر است، ثابت می شود که تربت حقیقتاً در درمان بیماری ها تأثیر دارد.
در علم پزشکی اصلی کلّی وجود دارد که می گوید: « اغلب داروها، پاسخ صد در صدی نمی دهند.» یعنی فلان نوع دارو را اگر روی ۱۰۰۰ نفر امتحان کنید، هیچگاه هر هزار نفرشان علاج نخواهند شد، بلکه عدّه ای علاج می شوند، عدّه ای بدتر می شوند و روی عدّه ای هم هیچ تأثیری نمی گذارد.
کسی نگفته که تربت، روی هر کسی اثر صد در صدی دارد. تربت هم یک دارو است، که حکم باقی داروها را دارد. راه آزمودنش هم همان است که گفتیم.
در مورد دعا نیز همین گونه است. البته در مورد دعا، در غرب آزمایش آماری شده و ثابت شده که دعای دیگران در مورد فرد بیمار، آثار مثبت درمانی دارد. در این تحقیقات آماری، دو گروه بیمار را مشخص نمودند. هر دو گروه را به یک روش درمان کردند امّا بدون اطّلاع خود بیمارها، به گروه گفته شد که هر روز برای یک گروه دعا کنند. در پایان تحقیقات معلوم شد آن گروهی که به آنها دعا شده بود، بهتر به درمان جواب داده بودند.
همچنین تحقیقات دکتر ایموتو از دانشمندان ژاپنی ثابت نموده که آب به کلمات و امور مقدّس، پاسخ مثبت می دهد. لذا بعید نیست که سایر اشیاء مثل خاک و بدن خود انسان هم چنین باشند. در این باره با جستجوی « ایموتو » می توانید اطلاعاتی به دست آورید.
خلاصه آنکه این شیوه نقد شما بزرگوار، غیر علمی و عوامانه است. شما بزرگوار متأسفانه قواعد منطقی را مراعات نمی کنید. طبق قواعد منطقی، نمی توان از کسی خواست که یک موضوع مربوط به علوم تجربی را با روش عقلی اثبات کند. بحث اینکه آیا فلان مادّه می تواند بیماری را علاج کند یا نه؟ یک بحث مربوط به علوم تجربی است نه مربوط به علوم عقلی. مثل آن است که کسی به نسخه ی پزشک عمل می کند و چون علاج نمی شود داروها را زیر سوال می برد. در حالی که در علم پزشکی کسی ادّعا نکرده که یک دارو روی تمام افراد مبتلا به فلان بیماری، اثر مثبت دارد. بلکه همواره و همواره اثر داروها، نسبی است. چرا؟ چون بدنها با هم فرق دارند. اثر تربت نیز همین گونه است. در برخی ها به تنهایی هم شفا دهنده است، در برخی دیگر، روند بهبودی را سرعت می بخشد و در برخی موارد، بی تأثیر است.

۱۰ـ فرموده اید: « متاسفانه در برخی موارد آقایان مداح اهل بیت با زیر پا گذاشتن کرامت انسانی خود را سگ درگاه ائمه معرفی کرده¬اند و دلیل این گفتار ناصحیح خود را نیز فرط عشق و محبت به اهل بیت بیان داشته¬اند! ولی پرسش این است که آیا آدمی مجاز است عشق خود را بدون تفکر و هرگونه که خواست ابراز کند؟»
اینکه فلان مداح چه می گوید و چه می کند، مربوط به خودش است. این مطلب چه ربطی به این بحثی که مطرح نموده اید دارد؟ آیا به خاطر اینکه شما به نام عقلانیت این همه حرفهای خلاف عقل زده اید به کسی مجوز می دهد که عقل را زیر سوال ببرد. با کار یک فرد، زیر سوال بردن یک دین و مذهب کاری است غیر عقلانی.
نه اسلام به کسی گفته مه خود را سگ بنامند و نه مذهب شیعه چنین دستوری داده است. کار افراد را پای خود افراد می نویسند نه پای یک دین و مذهب.
۱۱ـ فرموده اید: « نظریه غیر عقلی واستبدادی ولایت مطلقه فقیه! وعدم قبولی نماز و سایر عبادات در صورت عدم پذیرش این نظریه»
اینکه گفته اید اگر کسی ولایت فقیه را قبول نکند نماز و سایر عباداتش قبول نیست، کذب محض است و هیچ مرجع تقلیدی چنین فتوایی نداده است. شما که ادّعای عقلانیت دارید از شما بعید است که چنین تهمت آشکاری به علمای شیعه بزنید.
امّا اینکه ولایت مطلقه ی فقیه را غیر عقلی و استبدادی خوانده اید پاسخش را در انتهای مطلب تقدیم خواهم کرد.
۱۲ـ فرموده اید: « حکم صیغه و نیز ناچیز شمردن عقل زن که در نهج¬البلاغه آمده است.»
عجب! پس ملاک عقلانی بودن خود شما هستید. یعنی هر چیزی را شما قبول نکنید، خلاف عقل است، و هر چیزی را شما قبول دارید، آن عقلانی است. عجب استدلال محکمی دارید شما!!
حکم صیغه، یکی از مترقّی ترین احکام اسلام است با انبوهی از فواید عقلی.
عقل زن نیز قطعاً ناقص است. این مطلب را نه تنها دین که تحقیقات روانشناسی جدید ثابت می کند. همه روانشناسان اذعان دارند که زنها، جزئی نگرند ولی مردها کلّی نگر می باشند. و کار عقل، کلّی نگری است.
تفصیل بحث:
الف: چرا اسلام، ازدواج موقّت را جایز دانسته است؟
پاسخ روشن است. چون در مواردی امکان ازدواج دائمی وجود ندارد. لذا برخی زنها و مردها چاره ای جز ازدواج موقّت ندارند. انواع این گونه زن و مردها نیز بسیار است که در ضمن مثالهایی به چند مورد اشاره می کنیم.
مثال نخست:
مرد متأهلی را تصوّر کنید که برای سفری کاری به یک شهر دیگر رفته و چند ماه باید در آن شهر بماند. زن او اگر عاملی تحریک کننده وجود نداشته باشد، تا چندین ماه نیز احساس نیاز جنسی چندانی نخواهد داشت. این امر را افراد متأهل به خوبی می دانند. هر مرد متأهلی می داند که اگر زن را به حال خود رها کنی مدّتهای مدیدی میل به امور جنسی نخواهد داشت. لذا مردان متأهل برای ایجاد میل در زنها، راهکارهایی دارند. امّا یک مرد، حتّی بدون عامل محرّک نیز احساس نیاز شدید خواهد داشت. چون وقتی کیسه های منی پر شدند، به طور خودکار شهوت مرد برانگیخته خواهد شد. حال این مرد چه کند؟ چند راه برایش متصوّر است.
الف. استمناء : که شدیداً مضرّ است. چون در استمناء، نیاز جسمی پاسخ داده می شود ولی نیاز روانی نه تنها پاسخ داده نمی شود بلکه شدیدتر می گردد. برای همین است که یک مرد هر چه بیشتر استمناء کند به همان اندازه بیشتر احساس نیاز به رابطه با زن می کند. لذا استمناء، موجب آسیبهای روانی می شود. همچنین موجب می شود که مرد دچار انحراف در امیال جنسی شود و آنچنان که باید نتواند از آمیزش با همسرش لذّت ببرد. چون فرایند شهوانی یک فرایند پیچده است که هم جنبه ی جسمی دارد هم جنبه ی روانی؛ هم جنبه ی خودآگاه دارد هم جنبه ی ناخودآگاه. لذا افرادی که عادت به استمناء می کنند در ارتباط با همسرشان دچار مشکلاتی می شوند؛ مثل انزال زودرس در برخی ها و عنن و ناتوانی در نعوظ و انزال در برخی دیگر. و این مسأله باعث می شود که زن و شوهر نتوانند یک رابطه ی جنسی موفّق و خوشایند طرفین داشته باشند؛ و این امر موجب تضعیف روابط زناشویی می شود. چرا که علاقه ی بین زن و شوهر، رابطه ی مستقیم با کیفیت روابط جنسی آنها دارد.

ب. زنا : که این راه نیز عقلاً درست نیست. چون زنا عملی است که وقتی مرد یکبار آن را انجام داد، دیگر به راحتی نمی تواند خود را کنترل کند. پس دست به زناهای دیگر می زند. لذا شخص عادت به بی بند و باری و هرزگی می کند و این امر زندگی خانواده را تهدید می کند؛ و از طرف دیگر، رواج زنا، خطری است جدّی برای خانواده های دیگر و کلّ جامعه. حال بگذریم از اینکه زنا موجب گسترش بیماریهای خطرناکی چون سوزاک و سفلیس و ایدز و امثال آن نیز می شود.

ج. ازدواج دائمی دوم: این راه اگر چه مجاز است؛ ولی چرا باید مردی به خاطر نیازهای چند ماهه زیر بار یک زندگی دوم برود؟ این راه، برای کسی مناسب است که به سببی حقیقتاً نیاز به زندگی دوم دارد نه برای کسی که از عهده ی یک زن و زندگی نیز به زور برمی آید؛ و وجود یک زن برایش کافی است.

د. ازدواج موقّت: که اسلام راه این گونه ازدواج را باز گذاشته است برای چنین مواقعی تا چنین مردی گرفتار استمناء و زنا و ازدواج دوم دائمی نشود. البته توجّه شود که در ازدواج موقّت، بین زن و مرد، عقد شرعی وجود دارد؛ لذا زن و شوهر در مقابل هم یک سری حقوق قانونی و شرعی پیدا می کنند. مثلاً اگر در طی این رابطه فرزندی متولّد شد، مخارج او بر عهده ی شوهر است. امّا در زنا، چنین تعهداتی وجود ندارد؛ لذا فرزند حاصله اغلب سقط می شود یا سر راه گذاشته می شود؛ و اگر باقی بماند، فردی بی هویت می گردد. چنین افرادی نیز هم خودشان از حیث روانی آزار می بینند هم می توانند موجب ناهنجاری های اجتماعی شوند. البته این یک حکم کلّی نیست؛ بلکه اغلب چنین می شود. لذا چه بسا چنین فرزندی بتواند با تعقّل، بر روان خود مسلّط گشته یک زندگی طبیعی را در پیش بگیرد.

مثال دوم:
جوانی را تصوّر نمایید که هنوز شغلی ندارد و به این زودی ها هم نمی تواند صاحب شغل شود. لذا نمی تواند ازدواج دائمی بکند. از طرف دیگر، استمناء و زنا هم مضرّات جسمی و روانی دارد. پس راه منطقی برای او این است که ازدواج قانونی موقّت داشته باشد.

مثال سوم:
مردی را تصوّر فرمایید که همسرش دچار بیماری خاصّی است که امکان روابط جنسی را از بین برده است. امّا این مشکل موقّتی است و بعد از مثلاً یک سال برطرف می شود. پس نمی ارزد که چنین مردی دنبال ازدواج دوم دائمی باشد. پس ازدواج موقّت می کند تا مشکل همسر دائمی اش برطرف گردد.

مثال چهارم:
زنی را تصوّر فرمایید که در سنین بالاست و شوهرش هم مرده است؛ و شانس ازدواج دائم هم ندارد. چنین زنی می تواند مدّتی خود را کنترل کند. امّا چقدر؟ تجربه نشان داده که این گونه زنها تا چندین ماه ممکن است میل جنسی چندانی نداشته باشند؛ البته به شرطی که عامل تحریک کننده ای نباشد. امّا در طولانی مدّت، میل جنسی چنین زنی بیدار می شود. لذا اگر شوهر قانونی نداشته باشد ممکن است دست به زنا بزند؛ و البته وقتی یکبار تن به زنا داد، آنگاه تبدیل می شود به یک فاحشه ی حرفه ای و امنیت جنسی جامعه را به خطر می اندزد. امّا وقتی راه شرعی باز است لزومی ندارد که زنا کند؛ بلکه ازدواج موقّت می کند؛ و حیای خود را هم از دست نمی دهد؛ و گرفتار روحیه ی بی بند و باری نمی شود.

مثال پنجم:
زنی را فرض کنید که قیافه ی چندان جذّابی ندارد؛ لذا کسی با او ازدواج دائمی نمی کند. امّا اگر چنین زنی تصمیم به زنا دادن بکند، می تواند صدها خانواده را بدبخت بکند. امّا با وجود امکان ازدواج غیر دائم، لزومی ندارد که او دست به زنا بزند.
دقّت شود که آثار و طعم زنا با آثار و طعم آمیزش قانونی متفاوت است. اوّلاً زنا چنان تأثیر شومی در روان آدمی می گذارد که شخص را معتاد به زنا می کند؛ امّا ازدواج موقّت چنین نیست. ثانیاً زنا به شدّت جسم و روان را نابود می سازد؛ و بخصوص احتمال سکته را افزایش می دهد. چون همراه با نوعی اضطراب ناخودآگاه است.

مثال ششم:
مردی را فرض کنید که همسرش بچّه دار نمی شود. همسرش را هم خیلی دوست دارد و نمی خواهد طلاقش دهد. از طرف دیگر یا امکان ازدواج دوم ندارد یا نمی خواهد ازدواج دوم کند. حال چنین مردی برای فرزنددار شدن چه باید بکند؟
یک راه آن است که بچّه ی دیگری را بیاورد و بزرگ کند که این کار چند مشکل دارد. اوّلاً اگر آن بچّه دختر است هنگام بزرگ شدن برای مرد نامحرم خواهد بود. اگر پسر است برای زن، نامحرم خواهد بود. ثانیاً هیچگاه بچّه ی مردم مثل بچّه ی خود شخص نمی شود.
راه دوم آن است که چنین مردی با زنی ازدواج موقّت بکند و از او فرزنددار شود؛ و فرزند را خودش بزرگ کند. البته روشن است که آن زن نیز دلائلی برای کار خود خواهد داشت که تن به چنین ازدواجی دهد. مثلاً برای اداره ی خود و فرزندان شوهر سابقش احتیاج مالی دارد. برخی ها این راه را بر راه نخست ترجیح می دهند.

مثال هفتم:
زنی را فرض کنید که شانس ازدواج دائم ندارد؛ مثلاً زنی نابیناست یا بیماری خاصّی دارد یا … . از طرف دیگر، پدر و برادر هم نمی توانند تا آخر عمر از او نگهداری کنند. پس بهتر آن استکه فرزندی داشته باشد تا از او مراقبت کند. پس با مردی خیر ازدواج موقّت می کند به این شرط که اگر صاحب فرزند شدند حقّ نگهداری فرزند با زن باشد. وقتی چنین فرزندی متولّد شد، در کنار مادر خواهد بود؛ ولی تا زمان رسیدن به سنّ رشد، خرج و مخارج او با پدر خواهد بود. لذا چنین زنی از طریق ازدواج موقّت می تواند برای خود معین و یاوری مناسب به دست آورد. این فرزند، حتّی از پدر خود ارث هم می برد. بنده شخصاً چنین موردی را سراغ دارم. زن نابینایی که از طریق ازدواج موقّت صاحب پسری شده و اکنون در خانه ی پسرش زندگی می کند.

مثال هشتم:
دختر و پسری را تصوّر نمایید که می خواهند ازدواج دائمی بکنند؛ لکن قبل از ازدواج دائمی می خواهند مدّتی محرم هم شوند تا بتوانند از نزدیک باهم آشنا شوند و ببینند که تفاهم لازم برای زندگی دائمی را دارند یا نه؟ اینها می توانند ازدواج موقّت مشروط بکنند؛ یعنی ازدواج موقّت می کنند با این شرط که با هم عمل زناشویی انجام ندهند. در این مدّت، دختر و پسر می توانند همدیگر را به خوبی شناخته و با دیدی بازتر ازدواج دائمی بکنند.

نتیجه گیری:
اینها پاره ای از موارد بودند که ازدواج موقّت در آنها یک راه حلّ محسوب می شود. لذا اگر اسلام، ازدواج موقّت را ممنوع می کرد، به این معنا بود که این همه موارد نیاز را بدون راه حلّ رها نموده است.
باید دانست که اسلام به کسی پیشنهاد نمی کند که ازدواج موقّت بکند؛ بلکه صرفاً راه ازدواج موقّت را باز گذاشته تا وقتی راههای منطقی دیگر بسته اند، شخص مجبور نشود به راههای غیر منطقی و خلاف پناه ببرد.
سخن آخر اینکه:
ازدواج را با شهوت رانی خلط نکنیم. برخی ها از اسم شهوت ـ که در ذهن مردم بار منفی پیدا کرده ـ سوء استفاده نموده، تعددّ زوجات و ازدواج موقّت را شهوت رانی معرّفی می کنند. چطور ازدواج با یک زن، شهوت رانی نیست ولی ازدواج با زن دوم می شود شهوت رانی؟ چطور ازدواج دائمی شهوت رانی نیست ولی ازدواج موقّت شهوت رانی است؟
شکّ نیست که ازدواج برای شهوت است؛ و اگر کسی می گوید من برای شهوت ازدواج نمی کنم، صد در صد دروغ می گوید. اگر راست می گویند بروند پیش جرّاح پلاستیک و آلت جنسی خود را از بیخ بردارند آنگاه بروند ازدواج بکنند. از نظر علم پزشکی، حتّی دوست داشتن فرزند یا علاقه به دوستان همجنس هم ناشی از ترشّح هورمونهای جنسی است کجا رسد علاقه به همسر. اصل شهوت هم چیز بدی نیست؛ بلکه امری است مطلوب و لازم برای زندگی. آنچه بد است، بی بندی باری شهوانی (شهوت رانی بی ضابطه) است. زنا بد است، نه ازدواج. ازدواج یعنی برآوردن نیازهای شهوانی بر اساس قاعده و حقوق تعریف شده برای طرفین؛ چه در ازدواج دائم و چه در ازدواج موقّت.

ب: عقل زن، ناقص است.
ما امروزه علمی داریم به نام علم فقه ، که روایات فقهی را بر اساس این علم مورد بررسی قرار می دهند. لذا هیچ مسلمانی حقّ ندارد سرخود ، روایات فقهی را بگذارد جلویش و به معانی ظاهری آنها عمل نماید. بلکه فهم این روایات بر عهده ی فقیه (متخصّص در فقه) است ؛ و غیر فقیه باید به فتوای فقیه رفتار کند. در جوامع روایی ما احادیثی نیز وجود دارند که مربوط می شوند به علم کلام (عقائد). این روایات نیز باید توسّط متکلّمین ، مورد مداقّه قرار گیرند ؛ و مردم غیر متخصّص در علم کلام نمی توانند بدون داشتن علم لازم ، دست به تفسیر این گونه احادیث بگشایند.
پاره ای از روایات نیز مربوط هستند به روانشناسی ، جامعه شناسی ، مردم شناسی ، اقتصاد ، سیاست ، طبّ و بهداشت و … . حال چگونه است که در احادیث فقهی و کلامی باید اهل تخصّص دست به تفسیر بگشایند ، ولی در روایات مربوط به این علوم ، هر غیرمتخصّصی نیز حقّ اظهار نظر و تفسیر دارد؟!! آیا این گونه علوم تا این اندازه پیش پا افتاده اند؟! مشکل اینجاست که متأسفانه مسلمین ، بر اساس آیات و احادیث ، مدل اسلامی این علوم را تدوین نکرده اند ؛ و همین است که باعث شده هر کسی به خودش اجازه ی تفسیر این گونه احادیث را بدهد.
در روایات اهل بیت (ع) آمده که زنان ناقص العقل و ناقص الایمان هستند. این کلام ، از گهربارترین و علمی ترین جملاتی است که در وادی روانشناسی گفته شده ؛ ولی متأسفانه به خاطر تأسیس نشدن علم روانشناسی اسلامی ، این جملات افتاده است دست افراد عادی جامعه ، تا هر گونه که خواستند ، کلام معصوم را تفسیر نمایند. آن هم کلام کسی را که همسری چون فاطمه زهرا(س) دارد ؛ و دختری چون زینب کبری (س) تربیت نموده است. کسی که کنیز خانه اش ، جناب فضّه ، قادر بود هزاران عالم برجسته را درس بگوید ؛ همان فضّه که حدود بیست سال سخن نگفت مگر با آیات قرآن کریم. اگر مردی این سخنان را می گفت که زنی نانجیب در خانه داشت ، محملی برای این گونه تفسیرها وجود داشت. امّا وقتی علی بن ابی طالب (ع) این سخنان را می گوید ، که همسرش برتر از انبیاست ، و دخترش عالمه ی غیر معلّمه می باشد ، به حکم عقل باید در تفسیر کلامش محتاط بود. چگونه ممکن است چنین مردی با دارا بودن چنان همسر و دختری ، آن معنا را در مورد زنان لحاظ نماید ، که شما بزرگوار تصوّر نموده اید؟! پس به جای آنکه گوینده را این اندازه پایین آوریم ، آیا سزا نیست که در فهم خودمان از کلام او تجدید نظر نماییم؟
با این مقدّمه می پردازیم به تفسیر کلام حضرتش:
امام (ع) بعد از ختم جریان جنگ جمل ، که فرماندهی لشکر مخالف را در این جنگ ، عایشه ، همسر رسول خدا (ص) ، بر عهده داشت ، در مقام مذمّت بازماندگان لشکر مخالفین و ارشاد لشکر خودش فرمودند: « معاشر النَّاس، أنَّ النِّساء نواقص الأیمان، نواقص الحظوظ، نواقص العقول. فأمَّا نقصان ایمانهنَّ فقعودهنَّ عن الصَّلوه و الصِّیام فى أیام‏ حیضهنَّ و أمّا نقصان عقولهنَّ فشهاده امرأتین کشهاده الرَّجل الواحد و أمَّا نقصان حظوظهنَّ فمواریثهنَّ على الأنصاف من مواریث الرِّجال فاتَّقوا شرار النِّساء و کونوا من خیارهنَّ على حذر و لا تطیعوهنَّ فى المعروف حتّى لا یطمعن فى المنکر. ــــــ اى مردم، ایمان زنها ناقص است و نصیب و سهم آنان ناقص است و عقول آنان ناقص است. اما دلیل نقص ایمان آنان، محروم گشتن آنان از نماز و روزه در روزهاى حیض است. نقصان عقول آنان بدانجهت است که شهادت دو زن مساوى شهادت یک مرد است و نقصان نصیب و سهم آنان مربوط به حق الارث است که زن نصف حق الارث مرد را مى‏برد. از اشرار زنها بترسید و نیکان زنان را مورد دقّت و احتیاط قرار بدهید و در نیکى‏ها اطاعتشان نکنید تا در بدى‏ها به طمع نیفتند».
محور جنگ جمل عایشه بود که مردان عرب به تبعیت از او با علی (ع) جنگیدند. عایشه ادّعا داشت که خونخواه خون عثمان می باشد ؛ و به خاطر این ادّعا مردم بصره را قتل عام نمود و استاندار بصره جناب عثمان بن حنیف ، صحابی مخلص امیر مومنان (ع) ، را با وضع فجیعی به شهادت رساند. عرب جاهل از او تصویر یک قدّیسه را درست کرده بودند ؛ تا آنجا که حتّی شتر او را هم مقدّس می دانستند ؛ و مدفوع شترش را برای تبرّک برمی داشتند. لذا امیرمومنان (ع) در این جنگ ، تنها با عایشه نجنگید بلکه سعی داشت این گوساله ی سامری و بت تازه درست شده را نیز بشکند. لذا فرمان داد که پاهای جمل (شتر عایشه) را قطع کنند ؛ و آنگاه که شتر مرد ، فرمان داد تا آن را آتش زدند و خاکسترش را به باد دادند ؛ تا حتّی استخوان و پشمی نیز از آن باقی نماند ؛ تا جهل عرب آن را برای خودش بت نسازد.
پس از این واقعه ، حضرتش به روشنگری پرداخت؛ و مردان عرب را مورد مذمّت قرار داد که در پی زنی راه افتاده و جامعه را به آشوب کشانده اند ؛ حال آنکه خود عرب از دیرباز ابا داشت که از زنان ، فرمان برد ؛ و این حقّ است که در مسائل قضاوت و جنگ و سیاست ، مردان نباید تابع زنان باشند. چرا که زنان برای این امور آفریده نشده اند. عایشه قضاوت نمود و علی (ع) را در خون عثمان مقصّر شناخت ؛ حال آنکه به حکم شرع ، زنان حقّ قضاوت ندارند. آنگاه لشکری فراهم نمود و فرمانده آن لشکر شد ؛ حال آنکه زنان حقّ امامت و پیشوایی بر مردان را ندارند. امّا چرا؟ و آیا اینها تحقیر زن است؟
نقص بر دو گونه است ؛ نقص طبیعی و نقص ارزشی. نقص طبیعی ، دست خود شخص نیست و اساساً نقص نیست بلکه در قیاس است که نقص تلقّی می شود. مثلاً زنان نقص قدرت دارند ؛ یعنی در قیاس با مردان ، قدرت کمتری دارند ؛ در عوض ، مردان نیز نقص عاطفه دارند ؛ چون در قیاس با زنها ، عاطفه ی مردها خیلی کمتر است. امّا نه اندکی قدرت برای زن ، نقص حقیقی است نه اندکی عاطفه برای مردان. چرا که نه زن به چنان قدرتی نیاز دارد ؛ نه مرد به چنان عاطفه ای. هر کدام از این دو موجود ، برای امری آفریده شده اند ؛ و متناسب با آن هدف ، امکاناتی نیز در اختیار دارند. البته توجّه شود که هدف از خلقت مرد و زن ، غیر از هدف از خلقت انسان می باشد. مرد بودن و زن بودن ، غیر از انسان بودن است. انسان مرد و انسان زن ، در هدف انسانی ، اشتراک دارند ؛ امّا هدف خلقت زن ، غیر از هدف خلقت مرد می باشد.
امّا نقص ارزشی ، نبود آن کمالی است که شخص می تواند کسب نماید و باید کسب نماید ، ولی کسب نکرده است. مثلاً جهل ، یک نقص ارزشی است ؛ بداخلاقی یک نقص ارزشی است.
بر این اساس ، عرض می شود: نقص عقل و نقص ایمان و نقص حظّ نیز بر دو گونه اند ؛ یعنی هم نوع ارزشی دارند هم نوع طبیعی.
از طرف دیگر ، عقل و ایمان نیز استعمالات گوناگونی دارند. عقل به معنای آن قوّه ای که با آن خدا شناخته و مورد عبادت قرار می گیرد و با آن بهشت کسب می شود ، ربطی به زن یا مرد ندارد ؛ بلکه حتّی چنین عقلی صفت خاصّ انسان هم نیست ؛ چرا که اکثر موجودات عالم ، واجد چنین عقلی می باشند. جنّها که یقیناً واجد این عقلند ؛ لذا مکلّف به تکالیف الهی اند. ملائک هم که سر تا پای وجودشان از این سنخ عقل می باشد. با توجّه به آیات قرآن کریم و روایات اهل بیت (ع) و نظرات دانشمندان بزرگواری چون علّامه طباطبایی ، حتّی حیوانات نیز از چنین عقلی برخوردار می باشند. شاهد روشن این ادّعا ، جریان هدد در سوره ی نمل می باشد ؛ که فهم توحیدی او یقیناً از بسیاری از افراد بشر بیشتر می باشد. بر همین اساس است که طبق روایات ، حیوانات نیز بهشت و جهنّم مخصوص خودشان را خواهند داشت.
امّا عقل به معنای آن قوّه ای که مصالح و فایده های دنیوی را تشخیص می دهد و معادلات زندگی جمعی را حلّ می کند ، اساساً ربطی به عقل فوق الذّکر ندارد ؛ بلکه از باب ضیق تعبیر ، اسم کچل را گذاشته اند زلفعلی. این عقل ، که عقل معاش یا عقل ابزاری نامیده می شود ، در مواردی ارزش است و در مواردی یگر ضدّ ارزش. اگر این صفت در مردان زیاد باشد ، ارزش است ؛ (ارزش دنیوی) ولی اگر در زنان زیاد باشد ، ضدّ ارزش خواهد بود (ضدّ ارزش دنیوی). چون مرد چنان آفریده شده که کسب معاش نماید ؛ یعنی کار کند ، با مردم سر و کلّه بزند ، سیاست ورزد ، از کیان خانواده و جامعه دفاع نماید و به جنگ بپردازد ؛ و … . و روشن است که برای چنین رسالت طبیعی ، وجود زیادی چنین عقلی ، مطلوب می باشد. در مقابل ، چنین کسی ناقص العاطفه نیز باید باشد. چون عواطف ، دقیقاً در مقابل چنین عقلی قرار دارند ؛ حال آنکه عواطف با عقل سابق الذّکر منافاتی ندارند. اگر کسی در جریان سیاست ، جنگ ، تجارت و کار اقتصادی و امثال آن ، عواطف به خرج دهد ، به قول معروف ، کلاهش پس معرکه می باشد. امّا زنها برای این امور آفریده نشده اند. رسالت طبیعی زن ، تربیت انسان ، حفظ وحدت خانواده و به عَرَض آن حفظ وحدت جامعه ، انتقال فرهنگ به نسل بعدی و امثال این گونه امور می باشد. برای این گونه امور نیز نه قدرت بدنی بالایی لازم است ، نه عقل ابزاری به آن معنا که گفته شد. بلکه ابزار چنین رسالتی ، عاطفه ی غلیظ و عشق وافر است. اگر مرد عاقل را مأمور بچّه داری کنند ، یا دچار ضعف اعصاب شده و روانی می شود یا بچّه را از پنجره بیرون می اندازد. حال آنکه مادر به طور طبیعی ، چنان است که برای کودکش می میرد. تجربه های روانشناسانه نیز نشان داده که زنان عاقل ، میل طبیعی به حفظ خانواده ندارند. این گونه زنها بیشتر به تجارت و سیاست و پلیس بازی و امثال این امور تمایل دارند ؛ و اغلب نیز زندگی زناشویی موفّقی ندارند.
حاصل کلام آنکه یقیناً در اکثر زنها ، عقل ابزاری ضعیف می باشد و عواطف انسانی قوی ؛ و در اکثر مردها ، عقل ابزاری قویتر است و عواطف انسانی ضعیفتر. و البته موارد استثنا در امور روانشناختی همواره وجود دارد. و این است آن نقص عقلی که امیرمومنان (ع) به زنها نسبت دادند.
آن عقلی که در قضاوت به درد می خورد ، همین عقل است ؛ که عاطفه را کنار می زند و آنجا که باید ، حکم به قصاص می دهد ؛ یا آنجا که انسان شدیداً از کسی تنفّر دارد ، ولی مدرکی بر ضدّ او ندارد ،حکم به تبرئه می دهد. اگر بنا شود زنها وارد قضاوت شوند ، به خاطر غلیان عاطفه ، یقیناً بسیاری اوقات ، پایشان به شدّت خواهد لغزید. البته مرد نیز کاملاً بی عاطفه نیست ؛ لذا احتمال لغزش دارد ؛ امّا این احتمال در قیاس با لغزش زنها ، اندک است. عایشه ـ که بهانه ی سخنان امیرمومنان(ع) بود ـ در جنگ جمل قضاوت نمود ؛ و کسی را مجرم دانست که هیچ جرمی نداشت ؛ فقط به این سبب که از گذشته با علی (ع) ضدّیت داشت. و به خاطر همین تبعیت از احساسات ، هزاران نفر را به کشتن داد. اینکه امیرمومنان (ع) در استدلال بر نقص عقل زنها فرمودند: « و أمّا نقصان عقولهنَّ فشهاده امرأتین کشهاده الرَّجل الواحد » گواه همین تفسیر است. چرا که زنها بیش از آن که با عقل ابزاری ببینند ، با چشم احساس و عاطفه مشاهده می کنند ؛ در نتیجه شهادت آنها ارزش اثباتی بالایی ندارد. از اینرو شهادت دو زن در حکم شهادت یک مرد قرار گرفته است. در قرآن کریم نیز فرمود: «… وَ اسْتَشْهِدُوا شَهیدَینِ مِنْ رِجالِکُمْ فَإِنْ لَمْ یکُونا رَجُلَینِ فَرَجُلٌ وَ امْرَأَتانِ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَداءِ أَنْ تَضِلَّ إِحْداهُما فَتُذَکِّرَ إِحْداهُمَا الْأُخْرى‏ … ـــــ و دو نفر از مردان خود را(بر این حقّ) شاهد بگیرید! و اگر دو مرد نبودند، یک مرد و دو زن، از کسانى که مورد رضایت و اطمینان شما هستند، انتخاب کنید! (و این دو زن، باید با هم شاهد قرار گیرند،) تا اگر یکى انحرافى یافت، دیگرى به او یادآورى کند» (البقره:۲۸۲) ؛ ملاحظه می فرمایید که سرّ قرار دادن دو شاهد زن به جای یک شاهد مرد را خداوند متعال این امر بیان نموده ، که زنان در امر شهادت ، دچار لغزش طبیعی می شوند ، لذا باید دو نفر باشند تا لغزشهای طبیعی ناشی از غلبه ی احساسات را همپوشانی نمایند.
پس عقل زن ناقص است ؛ و این نقص ، نقص طبیعی است نه نقص ارزشی ؛ و آن عقل نیز عقل ابزاری است نه آن عقلی که به درد بندگی و آخرت می خورد. و چنین نقصی نیز برای زنان ، زشت نیست ؛ بلکه لازمه ی زن بودن و رسالت زنانه ی آنهاست. امّا امر زشت در این میان آن است که زنان ـ همانند عایشه ـ در اموری وارد شوند که نیازمند چنین عقلی می باشد. و زشتتر آنکه مردان در این گونه امور ، تابع زنان باشند ؛ کما اینکه زشت است که زنان ، در امور خانه داری و تربیت کودک ، تابع مردان باشند. رسول خدا (ص) قبل از اینکه به جهاد رود ، با زنان مشورت می نمود و برخلاف نظر آنها رفتار می کرد. چون می دانست که اغلب زنها در این گونه امور ، نه بر اساس عقل فایده جو ، بلکه بر اساس احساس و ترس فتوا می دهند. کما اینکه در این گونه امور ، نظر جوانان را بر نظر پیران ترجیح می داد. چون می دانست که عقل پیران ، عافیت جوست و عقل جوانان ، میل به شجاعت دارد.
اینها نکات روانشناسانه ای است که شگفتی آنها را اهلش می فهمند ؛ امّا حیف و صد حیف که کالایی به این گرانی افتاده است به دست ما گوهرناشناسان.
امّا ایمان.
ایمان بر دو گونه است ؛ ایمان اعتقادی و قلبی که اصل است ؛ و ایمان روانشناختی که فرع می باشد. زن مومن ، چه در حال حیض و چه در حال عادی ، اعتقاد قلبی اش تفاوتی نمی کند. اگر در حالت عادی نماز می خواند ، به خاطر ایمان به خدا و اجرای دستور اوست ؛ و اگر در حال حیض ، نماز نمی خواند ، باز به خاطر ایمان به خدا و اجرای دستور اوست. آنچه شرط ایمان می باشد ، اجرای دستور خداست. لذا اگر گفت: نماز بخوان ! باید خواند ؛ و اگر فرمود: نماز نخوان! باید نخواند. پس در این ایمان ، فرقی بین مرد و زن نیست.
امّا امر دیگری است با عنوان احساس ایمان. ایمان ، امر قلبی است ؛ امّا ظهوراتی نیز دارد. وقتی کسی نماز می خواند ، ایمان قلبی خودش ، برای خودش ظاهر می شود ؛ وقتی به جهاد می رود ، ایمانش برایش ظاهر می شود ؛ کما اینکه وقتی گناه می کند ، ضعف ایمانش برایش ظهور می یابد. پس عمل ، ایمان نیست بلکه ایمان قلبی ما را برای خودمان ظاهر می سازد. اینجاست که در ما حالتی نمودار می شود با عنوان « احساس ایمان » ؛ اینکه احساس می کنیم که مومن هستیم. اگر کسی نماز بخواند ، چنین احساسی را خواهد داشت ؛ حال اگر نماز شب هم بخواند ، این احساس ، قویتر خواهد شد ؛ و اگر خمس دهد بازهم قویتر خواهد شد. از طرف دیگر ، اگر عمل خیری را ترک نماید ، مثلاً نماز شب می خواند و حالا نخواند ، احساس سقوط از مراتب ایمان به او دست می دهد. زنها در حال حیض ، با اینکه ایمان قلبی دارند و این ایمان کم هم نمی شود ، ولی باز احساس کم شدن ایمان می نمایند ؛ نوعی حالت روانی در آنها ایجاد می شود شبیه حالت آن کسی که عمدتاً ترک نماز نموده ؛ البته با شدّت کمتر. این همان نقص ایمانی است که امیرمومنان (ع) به زنها نسبت دادند.
این حالت وقتی با حالتهای دیگر مثل حالت زودرنجی و حالت عصبی مزاجی ـ که در زنهای حائض دیده می شوند ـ ترکیب می شود ، نمود روشنتری می یابد. این حالت ، در حقیقت نقص نیست بلکه نوعی حالت تدافعی روانی است ؛ که زن را وا می دارد تا برخی ملاحظات پرهیزکارانه را کنار گذارد و مراقب خود باشد. چرا که در این حالت ، زن نیاز به مراقب بیشتری از خود دارد. باید بیشتر بخورد ، بهتر بخورد ، بیشتر استراحت نماید ، روابط جنسی نداشته باشد ؛ و … . لذا به طور طبیعی و متناسب با این امور ، خُلق و خوی مخصوصی در زن ظاهر می شود. و روشن است که احساس ایمان نیز تا حدودی با این گونه مراقبتها منافات دارد. چون احساس ایمان ، انسان را می کشاند به سمت از خودگذشتگی و ایثار ؛ در حالی که زن در این حالت نیازمند عدم از خودگذشتگی است. اگر بنا شود که زن در این حالت نیز مثل حالت عادی ، از شکم خود بزند و به شوهر و بچّه بدهد ، یا مطیع خواستهای جنسی شوهر باشد ، یا به خاطر آنها از استراحت خود بزند ، طبیعی است که دچار ضعف می شود.
پس این حالت در زنان ، یک نوع حالت تدافعی طبیعی است. امّا باید دانست که در این حالت ، میل زنان به عصیان و گردنکشی نیز بیشتر می شود ؛ چرا که احساس ایمان ، که در مقابل عصیانگری است ، تضعیف شده است. لذا زنان در این حالت ، چندان قابل اعتماد نیستند ؛ یعنی نه خود زن باید به خودش اعتماد نماید نه دیگران. بخصوص آنجا که پای کینه و تنفّر و امثال آن نیز در میان باشد ؛ که اموری مثل قضاوت ، جنگ و سیاست ، مملوّ از این کینه ها و تنفّرها هستند.
پس امیرمومنان (ع) به مردان آن دو لشکر هشدار داد که مواظب باشید که زنان به خاطر حیض ، نوعی احساس روانی کسر ایمان دارند ؛ و در این حالت ممکن است دست به کارهای نامعقولی بزنند. لذا وظیفه ی مرد آن است که در این حالت ، مطیع محض زن نباشد. و بر حذر باشد از آفات طبیعی این دوره ؛ حتّی اگر آن زن ، زن خوب و با ایمانی است.
حاصل سخن آنکه: حیض ، موجب کاهش ایمان حقیقی نمی شود ؛ بلکه احساس ایمان ، در این حالت فروکش می کند ؛ و این امر خطراتی را در پی دارد ؛ لذا مراقبتهایی را می طلبد.
۱۳ـ فرموده اید: « حکم رضاع کبیر تا آنجا که شیخ علی الربیعی طی فتوایی اعلام کرد: «بر تمام منشی های زن واجب است، سه بار به مدیرشان شیر بدهند تا در حکم مادرشان باشند و بتوانند کنار آن ها کار کنند.»
آقای عاقل! آیا شما هنوز نمی دانید که هر حدیثی درست نیست؟ آیا نمی دانید که بین احادیث، حدیث جعلی هم وجود دارد؟ آیا نمی دانید که مجتهد، برای استفاده از یک حدیث، معیارهای سنجش متعدّدی دارد؟ آیا عاقل، این جوری قضاوت می کند که شما قضاوت می کنید؟ عاقل به خودش اجازه نمی دهد در چیزی که تخصّصش را ندارد قضاوت کند.
۱۴ـ فرموده اید: « حکم قتل ۷ شیعه و غارت اموال آنان توسط سران وهابی القاعده.»
وهّابیت و القاعده، ربطی به اسلام ندارند بلکه وهّابیت را انگلیسی های به اصطلاح شما عاقل اختراع کرده اند. القاعده را هم آمریکایی های به اصطلاح شما عاقل درست کرده اند. حکم اینها نیز نه حکم اسلام نیست بلکه حکم عقلای انگلیسی و آمریکایی است. البته عقلا طبق تعریف شما نه طبق تعریف ما. چون «عقل سکولار» را تعبیری مثل« دایره ی چهار ضلعی» می دانیم.
۱۵ـ فرموده اید: « غلو در مورد زندگی و معجزات غیر عقلی پیامبر و نیز نویسندگان صحاح سته.»
تا منظورتان از غلو و غیر عقلی چه باشد. چه بسا شما چیزی را غیر عقلی بنامید که عقل خودتان قدرت فهمش را ندارد. اگر روزی به عاقلترین انسانهای روی زمین می گفتند که در آینده، اشیایی فلزی به وزن هزاران کیلوگرم در هوا پرواز خواهند کرد، گوینده را مسخره می کردند، ولی الآن می بینید که هواپیماهای غول پیکر در هوا پرواز می کنند. آیا شما عقل کلّ هستید که هر چه را نمی توانید بفهمید غیر عقلانی می نامید. غیر عقلانی یعنی آنچه مستلزم تناقض باشد. آیا مثلاً شکافته شدن ماه، مستلزم تناقض است؟ آیا زنده شدن مرده، مستلزم تناقض است؟ هیچ فیلسوفی این گونه امور را مستلزم تناقض نمی داند. اگر معجزه ای با سند صحیح تاریخی ثابت شود، و مستلزم تناقض هم نباشد، می پذیریم.
امّا در مورد نویسندگان صحاح ستّه، بلی سنّی ها در این باب چرندیاتی گفته اند. امّا این چه ربطی به بحث شما دارد. چون اینها چرندیات گفته اند دلیل می شود بر درستی نظر شما؟ مگر خود شما در همین نوشته، کم توهّمات بافته اید؟ ان شاء الله که از این تعبیر بنده ناراحت نمی شوید؛ و البته باید هم ناراحت نشوید. چون خودتان در همین نوشته، بارها و بارها مشابه همین تعبیر را برای دیگران به کار برده اید.
۱۶ـ فرموده اید: « همانطور که می دانیم مسیحیت کنونی طلاق را جایز نمی شمارد ولی قانون مدنی در پاره ای از کشورهای مسیحی آنرا روا دانسته است. این تضاد مایه سرگردانی بسیاری از مسیحیان را فراهم آورده است و برخی از زوجهای ناسازگار بدون اعتناء به حکم دین بنابر قانون دولتی از هم جدا شده اند ولی مسیحیان مومن آنان را همسر شرعی یکدیگر می شمارند و ازدواج جدیدیشان را درحکم زناکاری تلقی می کنند همانگونه که در انجیل می گوید: هرکس زن مطلقه را نکاح کند زنا کرده است(انجیل متی باب ۵ شماره ۳۲)
که چی؟ این چه ربطی به بحث شما دارد؟ مگر مسیحیت دین خداست؟ مسیحیت، ساخته و پرداخته ی کسانی است که پیغمبر نبوده اند. چهار انجیل به اعتقاد خود مسیحیان، توسّط چهار نفر غیر معصوم نوشته شده اند. شما اوّل انجیل حقیقی را پیدا کن بعد در مورد دین حقیقی عیسی(ع) قضاوت کن! مسیحیت کنونی را عاقلهای مثل خودتان درست کرده اند و در زمان ساختن آن، توهّم می کردند که دارند چیز خوبی درست می کنند. همان گونه که عاقلهای مثل شما در همین غرب، همجنسبازی را قانونی کرده اند، و توهّم می کنند که کار خوبی کرده اند.
سوال این است: از خدا اطاعت کنیم یا از بشر؟
هر فردی از بشر، خودش را عاقل می داند و حاصل اندیشه های خودش را درست می پندارد. حتّی در بین فلاسفه ی غربی، کسانی وجود دارند که اجتماع نقیضین را هم جایز و بلکه لازم و ضروری می دانند. آنگاه شما می خواهید این بشر، فارغ از حکم خدا، سیستم اخلاقی درست کند.
۱۷ـ فرموده اید: « زرتشت: در وَندیدادِ اوستا چنین آمده است که انسان مومن نیکوکار برای رهایی خود و لباسهایش از آلودگیها می بایست خویش را با ادرار گاو نر سپید غسل کند!! (اوستا، پژوهش: جلیل دوستخواه، انتشارات مروارید -۱۳۷۱ش، ۲/۸۶۷-۸۶۸، وندیداد، فرگرد نوزدهم، بخش دوم، ش۲۰-۲۵[آشموغ]. )
که چی؟ زرتشت هم عاقلی بوده مثل شما، که بر اساس عقل خودش سیستمی اخلاقی طرّاحی کرده است. نه پیغمبر بودن او قابل اثبات است نه استناد اوستا به او قابل اثبات است. بخصوص بخش وندیداد که خود زرتشتیان هم آن را از زرتشت نمی دانند.
۱۸ـ فرموده اید: « تورات: در این کتاب در مورد برخورد با دشمنان و مخالفین چنین آمده است: جمیع ذکورانش را به دم شمشیر بکش. لیکن زنان اطفال و آنچه در شهر باشد یعنی تمام غنیمتش را به تاراج ببر. به همه شهر هایی که از تو بسیار دورند که از شهر های این امتها نباشد چنین رفتار نما. اما از شهر های این امتها که یهوه خدایت ترا به مالکیت می دهد هیچ جانداری را زنده مگذار. بلکه ایشان را حتی حتیان و اموریان و کنعانیان و فرزیان و حویان و یبوسیان را، چنانکه خدایت ترا امر فرموده بالکل هلاک ساز .(تثنیه باب ۲۰آیه۱۳-۱۷) »
قرآن کریم تصریح نموده که کتاب مقدّس یهودیان را عاقلهایی مثل شما از خودشان نوشته اند و ربطی به خدا و موسی(ع) ندارد. تاریخ نیز گواهی می دهد که تورات پانصد سال گم شد و بعد از پانصد سال کسی کتابی آورد و ادّعا نمود که تورات حقیقی را یافته است، و یهودی ها هم آن را باور نمودند.
این دینها، را افراد عاقلی مثل من و شما ساخته اند و خواسته اند به نام دین، سیستمی برای زندگی طرّاحی کنند. همان گونه که تک تک کتابهای قانونی که در کشورهای اروپایی و آسیایی و … وجود دارند، توسّط عاقلهایی مثل شما نوشته شده اند و دعوی ارائه ی یک سیستم جامع برای زندگی اجتماعی را دارند. قوانین ظالمانه ی سازمان ملل را هم عاقلهایی مثل شما نوشته اند که عقل را مقدّم بر دین می دانستند. خودتان منصفانه نگاه کنید و ببینید این قوانین بشر ساخته، چه بر سر دنیا آورده اند؟!
۱۹ـ فرموده اید: « آیا وقت آن نرسیده که به جای طرح مسائل کم اهمیت و کوچک از قبیل: علی امام اول بود یا خلیفه چهارم؟ کتب اربعه چنین گفت و یا صحاح سته چنان گفت، عایشه اینرا گفت و عمر آنرا !!! بپرسیم عقل و اخلاق چه می گوید؟ آیا بهتر نیست مسلمانان را به تفکرو تعقل آزادانه و آگاهی نسبت به حقوق سیاسی و اجتماعی خویش دعوت کنیم تا دوباره شاهد ظهور افرادی نظیر ابن سینا، فارابی و… باشیم.»
اوّلاً فارابی و ابن سینا و … همگی افرادی شدیداً متدین بودند و عقل را هم مقدّم بر دین نمی دانستند. بنده ی حقیر، سالهاست که در حوزه و دانشگاه، استاد فلسفه ام، و از افکار این افراد بهتر از شما اطّلاع دارم. پس برای خودتان یارکشی نفرمایید. این افراد، قطعاً همفکر شما نبوده اند. تمام فلاسفه ی اسلامی بی استثناء در سایه ی دین مداری به آن درجه از علم رسیده اند نه در سایه ی عقل مداری سکولار. و دین در نظر آنها یعنی مجموع عقل و وحی.
ثانیاً امروز جهان دقیقاً بر همان اساسی اداره می شود که شما ما را به آن فرا می خوانید. سازمان ملل را بر اساس افکار شما ساخته اند، یعنی بر اساس عقل منهای وحی. قوانین تمام کشورهای چپاولگر دنیا را دقیقاً بر اساس افکار شما ساخته اند. آیا سازمان ملل، توانسته است درد بشر را درمان کند یا خودش شده است درد بی درمان؟ آیا کشورهای سکولار که مدّعی عقل مداری اند، توانسته اند دردهای بشریت را درمان کنند یا خودشان شده اند درد بی درمان. نظام حاکم بر کشورهای مسلمان سکولار نیز دقیقاً طبق افکار شما اداره می شوند، یعنی با عقل منهای وحی. اگر منصف باشید تأیید می کنید که جهان را همین عقل مداران سکولار به گند کشیده اند. و حالا شما می خواهید که ما هم به همین قافله ملحق شویم. « یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا اسْتَجیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یحْییکُمْ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یحُولُ بَینَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أَنَّهُ إِلَیهِ تُحْشَرُونَ.» (الأنفال:۲۴)
سخن آخر آنکه ما عقل را نه مقدّم بر دین می دانیم نه مؤخّر از دین، بلکه عقل را در کنار وحی، جزء دین می دانیم.
دعوای شیعه و سنّی نیز، دعوای دینداران نیست، بلکه دعوای دین حقیقی و دین ساختگی است. دعوا سر این نیست که چه کسی امام اوّل است، دعوا سر این است که چه کسی سخنگوی خداست؟ دعوا سر این است که تفسیر چه کسی از اسلام، تفسیر خدایی است؟
۲۰ـ نظریه حکومت اسلامی
ـ دموکراسی، استبداد پنهان
ـ دموکراسی، در واقع محصول اومانیسم است. و اومانیسم یعنی انسان پرستی، یعنی گذاشتن انسان ـ یا به قول شما، عاقل ـ به جای خدا.
لذا اومانیسم شرک نظری مدرن و دموکراسی شرک عملی مدرن است.
دموکراسی در حقیقت حکومت بشر بر بشر است که در مقابل حکومت خدا بر بشر می باشد. دموکراسی را با انتخابات خلط نکنیم. حقیقت دموکراسی، حکومت بشر بر بشر است؛ آن هم حکومت اقلّیت بر اکثریت. چون از یک کشور مثلاً صد میلیون نفری، حدود سی درصدشان واجد شرائط رأی دادن نیستند. از هفتاد درصد بقیه هم مثلاً چهل میلیون نفرشان در انتخابات شرکت می کنند و از این تعداد، مثلاً بیست و پنج میلیون نفرشان به رئیس جمهور منتخب رأی می دهند. پس حاصل رأی بیست و پنج میلیون نفر، دارد بر صد میلیون نفر حکومت می کند؛ و این یعنی حکومت اقلّیت بر اکثریت. البته در عالم واقع، حتّی همین اتّفاق هم نمی افتد بلکه در اصل، کمپانی های اقتصادی هستند که بر مردم حکومت می کنند و انتخابات، ظاهر قضیه است. لذا در عالم واقع، دموکراسی همان حکومت بشر سرمایه دار و ثروتمند است بر کلّ جامعه؛ یعنی استبداد پنهان کمپانی های اقتصادی.
انسان مطرح در اومانیسم هم انسان داروینی است نه انسان دینی. انسان در تعریف دین یعنی موجودی که می تواند خلیفه الله شود؛ موجودی که روح خدایی در او دمیده شده است. امّا در تعریف اومانیستی، انسان یعنی حیوان تکامل یافته. لذا هیچ قداست خاصّی ندارد؛ و هدفی فراتر از دنیا هم برایش در نظر گرفته نمی شود. عقل نیز در فرهنگ اسلام، معنایی متفاوت از معنی اومانیستی آن دارد. عقل در فرهنگ اومانیسم یعنی همان هوش حیوانی تکامل یافته. لذا عقل، در این فرهنگ، هیچ قداستی ندارد بلکه صرفاً یکی از ابزارهای بقاء در روند تنازع برای بقاء است.
بر همین اساس، زندگی انسانها نیز مثل زندگی حیوانات بر مدار تنازع برای بقاء می چرخد. در این تفکّر، انسان، گرگ انسان تلقّی می شود. گرگها در شرائط عادی، با هم همکاری می کنند برای دریدن دیگران؛ امّا وقتی غذا کم شد و گرسنه شدند، فقط کافی است یکی از آنها ضعف نشان دهد یا به بقیه پشت کند، در این صورت، خود او را گرفته و می خورند.
لذا می بینید که اروپائیان تا همین اواخر دست به دست هم داده بودند تا خاورمیانه و … را بخورند. امّا اکنون که توانش را ندارند و در درون خودشان دچار بحران اقتصادی شده اند، کم کم دارند به همنوع خواری روی می آورند. خواهید دید که چگونه یونان را قربانی خود خواهند کرد. خواهید دید که چگونه ایتالیا و اسپانیا و … را قربانی خود خواهند کرد. این لازمه ی اومانیسم و لازمه ی لیبرالیسم و لازمه ی اصل تنازع برای بقاست؛ این لازمه ی عقلانیت داروینی یا همان عقلانیت سکولار است. در حالی که در اسلام، نه تنها تنازع برای بقاء مردود است، بلکه حتّی تعاون برای بقاء هم پذیرفته شده نیست. اسلام اصل «تعاون برای تعالی جمعی» را پیشنهاد می کند.
ــ نظریه ی حکومت اسلامی
۱ـ در منطق عقل ، فقط کسی حقّ دستور دادن به بشر را دارد که صاحب و مالک تمام وجود انسان باشد؛ و جز خدا ، هیچ موجود دیگری صاحب و مالک وجود انسان نیست. لذا هیچکس جز خدا حقّ حکم و فرمان به انسان را ندارد؛ حتّی خود شخص نیز حقّ ندارد درباره ی خودش حکمی کرده، سر خود برای خود تکلیفی اختراع نماید. چرا که خود انسان نیز مالک وجود خویش نیست؛ « إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیهِ راجِعُونَ ــــ ما از آنِ خداییم؛ و به سوى او باز‏گردنده هستیم» (البقره:۱۵۶)
منطق قرآن کریم نیز دقیقاً همین یافته ی عقلی را مورد تأیید قرار داده و تصریح می کند که جز خدا کسی حقّ حکم و فرمان ندارد ؛ چه انبیاء و ائمّه (ع) و چه غیر ایشان. نگاهی گذرا به چند آیه ی شریفه این حقیقت را به روشنی اثبات می کند.
الف ـ « إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلَّهِ ـــ حکم و فرمان نیست مگر برای خدا» (الأنعام:۵۷)
ب ـ « إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِیاهُ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یعْلَمُونَ ـــ حکم و فرمان نیست مگر برای خدا ؛ فرمان داده که غیر از او را نپرستید! این است آیین پا برجا ؛ ولى بیشتر مردم نمى‏دانند» (یوسف:۴۰)
قسمت دوم این آیه در حقیقت تفسیر قسمت اوّل آن است. خداوند متعال ، نخست بیان داشت که « حکم و فرمان فقط برای اوست » ؛ آنگاه فرمود: « او فرمان داده که غیر از او را نپرستید! » ؛ یعنی هر کسی که فرمان می دهد ، یا خداست یا ادّعای خدایی دارد و آن کسی که از دیگری اطاعت می کند ، در حقیقت خود را بنده ی او دانسته و او را عبادت می کند. بر همین اساس بود که خداوند متعال فرمود: « أَ رَأَیتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواه‏ ــــ آیا دیدى آن کسى را که هواى نفسش را معبود خود برگزیده است؟!» (الفرقان:۴۳) ؛ یعنی اگر کسی از دستور هوای نفس خود اطاعت کند ، نفس خود را معبود خود قرار داده است. لذا کسی حتّی حقّ ندارد خودش برای خودش تکلیف تعیین کند و الّا مشرک و هوا پرست خواهد بود ؛ و به نحو اولی اطاعت از دیگری نیز شرک می باشد. لذا خداوند متعال فرمود: « اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ ـــــ (آنها) دانشمندان و راهبان خویش را ربّ و معبودهایی در برابر خدا قرار دادند » (التوبه:۳۱) ؛ « عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ‏ فَقَالَ أَمَا وَ اللَّهِ مَا دَعَوْهُمْ إِلَى عِبَادَهِ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ دَعَوْهُمْ إِلَى عِبَادَهِ أَنْفُسِهِمْ مَا أَجَابُوهُمْ وَ لَکِنْ أَحَلُّوا لَهُمْ حَرَاماً وَ حَرَّمُوا عَلَیهِمْ حَلَالًا فَعَبَدُوهُمْ مِنْ حَیثُ لَا یشْعُرُون ــــــ ابو بصیر گوید از امام صادق (ع) تفسیر آیه ی « اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ‏ » را پرسیدم ؛ امام فرمودند: به خدا سوگند یهود و نصارى براى علماء و دانشمندانشان نماز نخوانده و روزه نگرفتند (آنان را عبادت و بندگى رسمی نکردند) و لیکن علمایشان براى ایشان حرام را حلال و حلال را حرام گردانیدند و آنان هم از این راه بندگی علمایشان را کردند بدون اینکه بفهمند.» (بحار الأنوار ، ج‏۲، ص۹۸)
در این آیات و روایات به وضوح دیده می شود که اسلام، اومانیسم را نوعی شرک جلی تلقّی نموده است؛ و در آیه ی « إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِیاهُ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یعْلَمُونَ » به وضوح بیان داشت که اکثریت ملاک حقّ نیستند ؛ چون چنین نیست که اکثریت، عالم به حقیقت باشند.
پ ـ « ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یؤْتِیهُ اللَّهُ الْکِتابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّهَ ثُمَّ یقُولَ لِلنَّاسِ کُونُوا عِباداً لی‏ مِنْ دُونِ اللَّه‏ ـــــ براى هیچ بشرى سزاوار نیست که خداوند ، کتاب آسمانى و حکم و نبوّت به او دهد ؛ سپس او به مردم بگوید:« غیر از خدا ، مرا پرستش کنید! » (آل‏عمران:۷۹)
همانطور که پیشتر گفته شد ، هر اطاعتی به معنی عبادت است ؛ لذا هیچ پیامبر یا امامی حقّ ندارد مردم را به اطاعت از خویش فرا خواند. عملاً نیز هیچگاه انبیاء و ائمه (ع) کسی را به اطاعت استقلالی از خویش فرا نخوانده اند ؛ بلکه همواره خود را رساننده و بیان کننده ی حکم خدا معرّفی نموده اند. « قالُوا رَبُّنا یعْلَمُ إِنَّا إِلَیکُمْ لَمُرْسَلُونَ ـ وَ ما عَلَینا إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبینُ ـــــ (رسولان ما) گفتند: « پروردگار ما آگاه است که ما قطعاً فرستادگان(او) به سوى شما هستیم ؛ و بر عهده ی ما چیزى جز ابلاغ آشکار نیست.» (یس:۱۶ ،۱۷)
آری در اسلام، نه استبداد اکثریت (حاکمیت اکثریت بر جامعه) تجویز می شود، نه استبداد اقلّیت ثروتمندان یا قدرتمندان و نه استبداد عالمان و متخصّصان و فرهیختگان؛ تا آنجا که حتّی انبیاء و ائمه(ع) نیز مستقلّاً حقّ حاکمیت ندارند. حقّ قانون گذاری و حاکمیت، فقط و فقط برای خداست؛ و غیر خدا حقّ حاکمیت استقلالی ندارند.
۲ـ در مطلب پیشین منطق قرآن را ـ که عین منطق عقل است ـ ملاحظه فرمودید که حکم را تنها از آنِ خدا دانست و انبیاء (ع) را تنها ابلاغ کننده ی حکم خدا معرّفی نمود. امّا این تنها شأن انبیاء نیست. چون صرف ابلاغ حکم خدا برای جامعه کافی نیست ، بلکه این احکام و قوانین ، اجرا کننده نیز می خواهند. لذا امیرمومنان (ع) وقتی شنید که خوارج نهروان علیه حکومت ایشان شعار می دهند که « لاحکم الّا لله ــ حکم نیست مگر برای خدا » فرمودند: « کَلِمَهُ حَقٍّ یرَادُ بِهَا بَاطِلٌ نَعَمْ إِنَّهُ لَا حُکْمَ إِلَّا لِلَّهِ وَ لَکِنَّ هَؤُلَاءِ یقُولُونَ لَا إِمْرَهَ إِلَّا لِلَّهِ وَ إِنَّهُ لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِیرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ یعْمَلُ فِی إِمْرَتِهِ الْمُؤْمِنُ وَ یسْتَمْتِعُ فِیهَا الْکَافِر ــــــ سخن حقّی است که اینها باطلى را با آن می خواهند. آرى حکم ، جز از آنِ خدا نیست ، امّا اینان می گویند: فرمان گزاری (اجرا کننده ی حکمی ) جز خدا نیست. در حالى که چاره ای جز این نیست که مردم را امیری باشد چه آن امیر نیکو کردار یا تبه‏کار باشد ، تا در فرمان گزاری او مرد مؤمن کار خویش کند، و کافر بهره ی خود برد. » (نهج البلاغه ، خطبه ۴۰)
حضرت امیرالمومنین(ع)، در این کلام گهربار می فرمایند: درست است که حکم فقط از آنِ خداست و کسی جز او حقّ ارائه ی قانون و تکلیف ندارد ؛ لکن به حکم عقل ، جامعه نیز امیری می خواهد تا جلوی هرج و مرج را بگیرد و امنیت جامعه را حفظ نماید تا همگان ـ چه مومن و چه غیر مومن ـ فرصت زندگی داشته باشند. امّا خوارج می گفتند : جامعه امیر نمی خواهد ؛ بلکه باید مردم را به حال خودشان واگذاشت تا خودشان به دستورات الهی عمل نمایند.
امّا اینان در حقیقت قرآن کریم را نصفه فهمیده بودند. درست است که خداوند به کسی حقّ نداده که از پیش خود دستورالعملی ارائه دهد ؛ امّا به انبیاء و ائمه (ع) این حقّ را داده که اوّلاً دستور خدا را به مردم برسانند ؛ و ثانیاً آن دستورات را تفسیر و تبیین نمایند ؛ و ثالثاً با تشکیل حکومت که لازمه ی زندگی اجتماعی است ، احکام خدا را در جامعه اجرا نمایند. دقّت شود! احکام خدا را اجرا کنند نه احکام خودشان را. امّا خوارج خلط نموده بودند بین حکم دادن و اجرای حکم خدا. اینان خیال می کردند که علی (ع) خودش حکمرانی می کنند ؛ در حالی که او تنها مجری احکام خدا بود ؛ همین و بس. لذا آنگاه که در شورای عمر، به حضرتش گفتند:« اگر قبول کنی که طبق قرآن و سنّت پیامبر و طریقه ی شیخین(ابوبکر و عمر) رفتار کنی، با تو بیعت می کنیم» حضرتش فرمودند: من طبق قرآن و سنّت رفتار می کنیم و بیش از این نیاز نیست. البته باز متذکّر می شویم که مبارزه ی انبیاء و ائمه (ع) با حکومتهای طاغوتی ، به معنی مبارزه با اصل حکومت نبود ؛ بلکه آنان با محتوای غیر الهی حکومتها و شیوه ی آنها مبارزه داشتند. چرا که اصل امارت لازمه ی زندگی اجتماعی است. لذا حکومت ، حتّی اگر غیر الهی و طاغوتی باشد ، باز بهتر از بی حکومتی و هرج و مرج می باشد.
آیات قرآن کریم نیز مؤید همان مطلبی هستند که امیر مومنان (ع) به عنوان تز حکومت اسلامی بیان داشتند ؛که عبارت بود از اینکه: حکم از آنِ خدا و نبی یا امام فقط مجری حکم خداست.
الف ـ « وَ أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ احْذَرُوا فَإِنْ تَوَلَّیتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّما عَلى‏ رَسُولِنَا الْبَلاغُ الْمُبینُ ــــ اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید رسول او را! و (از مخالفت فرمان او) بر حذر باشید! پس اگر روى برگردانید ، بدانید بر فرستاده ی ما جز ابلاغ آشکار ، چیز دیگرى نیست‏.» (المائده:۹۲)
در این آیه ی شریفه ، خداوند متعال حکم می کند که از رسول او اطاعت کنیم ، لذا ما از رسول به عنوان اینکه یک بشر است ، اطاعت نمی کنیم ، بلکه از آن جهت اطاعتش می کنیم که حکم خدا را بیان می کند. خداوند متعال نیز در خاتمه ی آیه متذکّر شد که رسول خدا تنها ابلاغ کننده ی حکم حداست و چیزی از خود نمی گوید.
ب ـ « قُلْ أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَیهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَیکُمْ ما حُمِّلْتُمْ وَ إِنْ تُطیعُوهُ تَهْتَدُوا وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبین‏ ــــــ بگو: « خدا را اطاعت کنید، و از پیامبرش فرمان برید! و اگر سرپیچى نمایید، پیامبر مسئول اعمال خویش است و شما مسئول اعمال خود ؛ امّا اگر از او اطاعت کنید، هدایت خواهید شد؛ و بر فرستاده ی او چیزى جز رساندن آشکار نیست.» (النور:۵۴)
پ ـ « یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فی‏ شَی‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیوْمِ الْآخِرِ ذلِکَ خَیرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْویلاً ــــــــ اى کسانى که ایمان آورده‏اید! اطاعت کنید خدا را! و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولو الأمر را! و هر گاه در چیزى نزاع داشتید، آن را به خدا و پیامبر بازگردانید(و از آنها داورى بطلبید) اگر به خدا و روز رستاخیز ایمان دارید! این(کار) براى شما بهتر، و عاقبت و پایانش نیکوتر است. » (النساء:۵۹)
در این آیه ی شریفه ، افزون بر اطاعت از خدا و رسول ، بر اطاعت اولوالامر نیز فرمان داده شده است. لذا اطاعت او نیز چیزی جز اطاعت خدا و رسول نیست. آنگاه خداوند متعال امر می کند که اگر در زندگی اجتماعی دچار مشکلی شدید ، حقّ ندارید از پیش خودتان داوری کنید یا از دیگران داوری بخواهید ؛ بلکه باید آن را به حکم خدا ، یعنی قرآن کریم و تبیین کننده ی حکم خدا ، یعنی رسول خدا ارجاع داده ، اختلاف را بر اساس حکم خدا حلّ و فصل نمایید. امّا اینکه خداوند متعال در این بخش متذکّر اولوالامر نشد ، برای این بود که او نیز در این امر ، عین رسول خدا می باشد ؛ لذا در صدر آیه نیز برای رسول و اولوالامر یک فعل « اطیعوا » به کار برد. چرا که اطاعت از خدا بالذّات و اطاعت از رسول و اولوالامر ، بالعرض می باشد.
ت ـ « وَ أَطیعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ ریحُکُمْ وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرین‏ ــــــــ و از خدا و رسولش اطاعت نمایید! و نزاع (و کشمکش) نکنید، تا سست نشوید ، و قدرت(و شوکت) شما از میان نرود! و صبر و استقامت کنید که خداوند با استقامت کنندگان است! » (الأنفال:۴۶)
در این شریفه نیز افزون بر مطالب پیش گفته ، افزوده شد که وجود حاکم و مجری احکام خدا در جامعه الزامی است. چرا که در غیاب حاکم ، جامعه به تنازع و کشمکش سوق پیدا کرده و اساس زندگی اجتماعی سست می شود و عزّت و امنیت جامعه رنگ می بازد و بوی خوش الفت و وحدت اجتماعی از میان می رود ؛ و طبیعی است که درندگان قدرت و سلطه جویان جهان ، بر چنین جامعه ی مرده ای طمع می کنند.
ث ـ « إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یقیمُونَ الصَّلاهَ وَ یؤْتُونَ الزَّکاهَ وَ هُمْ راکِعُونَ ـــــ سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پیامبر او و آنها که ایمان آورده‏اند؛ همانها که نماز را برپا مى‏دارند، و در حال رکوع، زکات مى‏دهند.» (المائده:۵۵)
در این آیه نیز خداوند متعال ، ولایت رسول خدا و ائمه (ع) را همردیف ولایت خود قرار می دهد ؛ چرا که آن بزرگواران نیز صرفاً جاری کننده ی ولایت خدا در میان امّت می باشند.
۳ـ تا اینجا معلوم شد که حکم فقط و فقط از آنِ خداست و غیر او حقّ حکم و فرمان ندارند ؛ و حکم او همان قرآن کریم است. همچنین روشن شد که رسول خدا و ائمه (ع) صرفاً ابلاغ کننده ی حکم خدا ، مفسّر و تبیین کننده ی قرآن کریم و مجریان احکام خدا هستند. لذا سنّت پیامبر (ص) و اهل بیت (ع) چیزی جز بسط و تفصیل احکام خدا نیست و پیامبر و امام ، حکمی از پیش خود نداشته اند.
پیامبر خدا (ص) و ائمه ی اطهار (ع) هر کدام در عصر خود ، آنچه از حکم خدا برای مردم نیاز بود ، از قرآن کریم استخراج نموده و در اختیار بشر قرار می دادند و این کار تا زمان امام دوازدهم ادامه داشت ؛ و تا آن زمان هر آنچه تا زمان ظهور حضرت مهدی (عج) لازم بود بیان گشت. البته همه ی این احکام به صورت جزئی نبودند ؛ بلکه برخی از آنها احکامی کلّی بودند که با متدهای خاصّی می توان احکام جزئی را از آنها استنباط نمود. لذا اهل بیت (ع) در زمان خود ، این متدها را هم بیان داشته و به شاگردان خویش آموختند و به این وسیله فنّ اجتهاد را پدید آوردند. برای مثال ، امام صادق (ع) بسیاری اوقات خودشان کناری می نشستند و به شاگردانی چون زراره می فرمودند: شما پاسخ سوال کنندگان را بدهید ؛ و آنان نیز طبق آیات و احادیثی که از امام (ع) گرفته بودند و متدهایی که آموخته بودند ، دست به اجتهاد می زدند. به این صورت اجتهاد در میان شاگردان ائمه (ع) پا گرفت و آن زمان که امام زمان (ع) ، به مصلحتی که خدا عالم است ، در پرده ی غیبت قرار گرفت ، استنباط و ابلاغ و اجرای احکام الهی را از طریق نامه ای که به نائب خاصّ خویش نوشتند به مجتهدین جامع شرائط سپرده و فرمودند: « وَ أَمَّا الْحَوَادِثُ الْوَاقِعَهُ فَارْجِعُوا فِیهَا إِلَى رُوَاهِ حَدِیثِنَا فَإِنَّهُمْ حُجَّتِی عَلَیکُمْ وَ أَنَا حُجَّهُ اللَّهِ… ــــ و امّا در حوادثی که واقع می شود ، مراجعه کنید به راویان احادیث ما که همانا آنها حجّت من بر شما هستند و من حجّت خدایم » (وسائل‏الشیعه ،ج ۲۷ ،ص۱۴۰ ). لذا طبق این بیان حضرت حجّت سلام الله علیه و علی آبائه ، حکم فقهای حدیث شناس که حدیث صحیح را از سقیم تشخیص می دهند بر ما حجّت است ؛ چرا که آنان نیز تنها حکم خدا و نبی خدا و امام معصوم را بیان می کنند که همگی حکم خداست. البته روشن است که چنین کسی افزون بر آشنایی با قرآن و سنّت باید ویژگیهای دیگری نیز داشته باشد تا مورد اطمینان مردم قرار گیرد و آن ویژگیها را هم خود اهل بیت (ع) مشخّص نموده اند.
« عَنْ أَبِی مُحَمَّدٍ الْعَسْکَرِی ع فِی قَوْلِهِ تَعَالَى فَوَیلٌ لِلَّذِینَ یکْتُبُونَ الْکِتابَ بِأَیدِیهِمْ ثُمَّ یقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ قَالَ هَذِهِ لِقَوْمٍ مِنَ الْیهُودِ إِلَى أَنْ قَالَ وَ قَالَ رَجُلٌ لِلصَّادِقِ ع إِذَا کَانَ هَؤُلَاءِ الْعَوَامُّ مِنَ الْیهُودِ لَا یعْرِفُونَ الْکِتَابَ إِلَّا بِمَا یسْمَعُونَهُ مِنْ عُلَمَائِهِمْ فَکَیفَ ذَمَّهُمْ بِتَقْلِیدِهِمْ وَ الْقَبُولِ مِنْ عُلَمَائِهِمْ وَ هَلْ عَوَامُّ الْیهُودِ إِلَّا کَعَوَامِّنَا یقَلِّدُونَ عُلَمَاءَهُمْ إِلَى أَنْ قَالَ فَقَالَ ع بَینَ عَوَامِّنَا وَ عَوَامِّ الْیهُودِ فَرْقٌ مِنْ جِهَهٍ وَ تَسْوِیهٌ مِنْ جِهَهٍ أَمَّا مِنْ حَیثُ الِاسْتِوَاءِ فَإِنَّ اللَّهَ ذَمَّ عَوَامَّنَا بِتَقْلِیدِهِمْ عُلَمَاءَهُمْ کَمَا ذَمَّ عَوَامَّهُمْ وَ أَمَّا مِنْ حَیثُ افْتَرَقُوا فَإِنَّ عَوَامَّ الْیهُودِ کَانُوا قَدْ عَرَفُوا عُلَمَاءَهُمْ بِالْکَذِبِ الصُّرَاحِ وَ أَکْلِ الْحَرَامِ وَ الرِّشَا وَ تَغْییرِ الْأَحْکَامِ وَ اضْطُرُّوا بِقُلُوبِهِمْ إِلَى أَنَّ مَنْ فَعَلَ ذَلِکَ فَهُوَ فَاسِقٌ لَا یجُوزُ أَنْ یصَدَّقَ عَلَى اللَّهِ وَ لَا عَلَى الْوَسَائِطِ بَینَ الْخَلْقِ وَ بَینَ اللَّهِ فَلِذَلِکَ ذَمَّهُمْ وَ کَذَلِکَ عَوَامُّنَا إِذَا عَرَفُوا مِنْ عُلَمَائِهِمُ الْفِسْقَ الظَّاهِرَ وَ الْعَصَبِیهَ الشَّدِیدَهَ وَ التَّکَالُبَ عَلَى الدُّنْیا وَ حَرَامِهَا فَمَنْ قَلَّدَ مِثْلَ هَؤُلَاءِ فَهُوَ مِثْلُ الْیهُودِ الَّذِینَ ذَمَّهُمُ اللَّهُ بِالتَّقْلِیدِ لِفَسَقَهِ عُلَمَائِهِمْ فَأَمَّا مَنْ کَانَ مِنَ الْفُقَهَاءِ صَائِناً لِنَفْسِهِ حَافِظاً لِدِینِهِ مُخَالِفاً عَلَى هَوَاهُ مُطِیعاً لِأَمْرِ مَوْلَاهُ فَلِلْعَوَامِّ أَنْ یقَلِّدُوهُ وَ ذَلِکَ لَا یکُونُ إِلَّا بَعْضَ فُقَهَاءِ الشِّیعَهِ لَا کُلَّهُمْ فَإِنَّ مَنْ رَکِبَ مِنَ الْقَبَائِحِ وَ الْفَوَاحِشِ مَرَاکِبَ عُلَمَاءِ الْعَامَّهِ فَلَا تَقْبَلُوا مِنْهُمْ عَنَّا شَیئاً وَ لَا کَرَامَهَ وَ إِنَّمَا کَثُرَ التَّخْلِیطُ فِیمَا یتَحَمَّلُ عَنَّا أَهْلَ الْبَیتِ لِذَلِکَ لِأَنَّ الْفَسَقَهَ یتَحَمَّلُونَ عَنَّا فَیحَرِّفُونَهُ بِأَسْرِهِ لِجَهْلِهِمْ وَ یضَعُونَ الْأَشْیاءَ عَلَى غَیرِ وَجْهِهَا لِقِلَّهِ مَعْرِفَتِهِمْ وَ آخَرُونَ یتَعَمَّدُونَ الْکَذِبَ عَلَینَا الْحَدِیثَ … ــــــــــ امام حسن عسکری در تفسیر آیه «پس واى بر آنان که کتاب را به دست خود مى‏نویسند، آنگاه مى‏گویند این از جانب خداست تا با آن بهایى اندک بستانند، پس واى بر آنان از آنچه با دست خویش نوشتند و واى بر آنان از آنچه به دست مى‏آورند » (بقره: ۷۹) فرمودند: اینان قوم یهود بودند، تا آنجا که فرمودند: مردى به امام صادق علیه السّلام عرض کرد: اگر این مردم یهودى از تورات فقط همان که از علماى خود مى‏شنوند نمى‏دانند بنا بر این راهى جز همان برایشان باقى نمى‏ماند، پس چطور خداوند ایشان را به تقلید کردن و قبول از علماى خود سرزنش نموده ، و مگر نه این است که عوام یهود همچون عوام ما تقلید علماى خود مى‏کنند؟
حضرت صادق (ع) فرمودند: میان عوام و علماى ما و عوام و علماى یهود از یک جهت فرق و تفاوت است و از جهتى برابرى.امّا از جهتى که آن دو با هم برابرند این است که خداوند؛ عوام ما را به تقلید از علماى خود همان طور مذمّت کرده که عوام و علماى یهود را سرزنش نمود ، و امّا از جهت افتراق ، به تحقیق عوام یهود صریحاً از کذب علماى خود و خوردن حرام و رشوه و تغییر احکام از واجبات آن با شفاعت و عنایت و تملّق و چاپلوسى با خبر بودند و با تعصّب شدیدى که آنان را از دینشان جدا کرده بود ایشان را شناخته بودند و اینکه‏آنان هر گاه تعصّب به خرج دهند حقوق همانها که بر ایشان متعصّب مى‏شوند زایل مى‏سازند، و اموال را به ناروا دهند، و به خاطر همانها بدیشان ظلم کردند، و نیک دانسته بودند که علماى ایشان دست به حرام مى‏برند، و به ناچار با معارفِ قلوبِ خود به این نکته پى برده بودند کسى که رفتارش مانند علماى ایشان باشد فاسق است و جایز نیست به خاطر خدا تصدیق شود و نه به عنوان واسطه میان خلق و خدا. پس به خاطر اینکه تقلید کسانى را نمودند که آنان را شناخته بودند و افرادى که دانسته بودند؛ قبول خبرشان، و تصدیق حکایتشان، و عمل به مطالبى که به ایشان مى‏رسد از افرادى که ندیده‏اند جایز و روا نیست، و واجب است که به خودشان فرو رفته و در باره ی امر رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله نیک بیندیشند، چرا که دلائل آن حضرت آشکارتر از آن است که مخفى بماند، و مشهورتر از آن است که برایشان آشکار نگردد. و این چنین است عوام امّت ما؛ هر گاه از علماى خود فسق ظاهر، و تعصّب شدید و هجوم بر حطام دنیا و حرام آن را دریافتند، و نیز دیدند آنان به جاى اصلاح طرفداران خود؛ کمر به نابودى ایشان بسته‏اند، و با اینکه به خوارى و اهانت شایسته‏ترند مورد احسان و نیکوکارى طرفداران خود واقع مى‏شوند، در یک چنین اوضاعى هر کدام از عوام ما از چنان فقهایى تقلید کند درست همانند یهودى خواهند بود که مشمول ذمّ خداوند به واسطه ی تقلید از فقیهان فاسق خود شدند. پس هر فقیهى که مراقب نفسش بوده و حافظ دین خود است و با نفس خود مخالف است و مطیع امر مولای خود مى‏باشد، بر عوام واجب است که از چنین فقیهى تقلید کنند، و این شرائط تنها مشمول برخى از فقهاى شیعى مى‏گردد نه تمامشان ؛ زیرا از هر که مرتکب عملى قبیح و فاحش همچون فقهاى فاسق عامّه گردد؛ مطلبى که از ما مى‏گویند را قبول نکنید، و حرمتشان را نگه ندارید، و هر آینه بسیارى از مطالب منقول از ما دستخوش تخلیط شده ، زیرا فاسقان گوش به کلام ما مى‏دهند و از سر جهل تمام آن را تحریف مى‏کنند، و از کمی معرفتی که دارند مطالب را بر غیر آن مى‏نهند، و جماعت دیگرى نیز از سر عمد بر ما دروغ بندند … » (وسائل‏الشیعه،ج۲۷ ،ص۱۳۱)
در این حدیث به روشنی بیان شده که در غیاب امام معصوم ، ابلاغ و تبیین و اجرای حکم خدا با فقیهی است که مراقب نفسش بوده و حافظ دین خود است و با نفس خود مخالفت نموده و مطیع امر مولای خود مى‏باشد. به تعبیر دیگر ، در زمان غیبت مجری معصوم حکم خدا، حکم خدا را باید از کسی گرفت که فقیه (ژرف اندیش در دین ) ، عادل ، دینمدار ، زاهد و دنیاگریز و مطیع خدا و رسول و امام معصوم باشد. چنین کسی است که می تواند حکم خدا را بدون اختلاط با حکم نفسش استنباط نموده به مردم برساند و خود نیز اجرا نماید. و حاکم جامعه نیز باید از بین چنین کسانی انتخاب شود ؛ و البته انتخاب کننده ی او نیز باید فقهایی با همین شرائط باشند تا عادلانه و فقیهانه انتخاب نمایند و نفسانیات خود را در انتخابشان دخالت ندهند. و البته دقّت شود که این انتخاب ربطی به نظر اکثریت ندارد؛ بلکه چنین فقیهی در متن واقع، از طرف خدا نصب گشته است؛ و فقهای خبره، با همفکری و مشاوره، تنها این مصداق منصوب از طرف خدا را کشف و معرّفی می کنند. کما اینکه مردم نیز از بین فقها و خبرگان موجود در جامعه، مناسبترینها را برای این امر برمی گزنند؛ و چنین نیست که با رأی مردم، کسی فقیه و خبره شود. لذا نه انتخاب ولی فقیه از سوی خبرگان، دموکراسی اصطلاحی است، نه انتخاب شدن خبرگان از سوی مردم. چون اساساً این کار، انتخاب نیست بلکه کشف مصداق است.
بنا بر آنچه گفته شد ، معلوم می شود که حتّی ولی فقیه نیز هیچ حکمی از جانب خود ندارد ؛ بلکه این احکام فقه الهی است که حکومت می کند و احکام فقه همان حکم خدا و رسول و امام معصوم می باشد که همگی حکم خداست ؛ و شخص فقیه ، صرفاً استنباط کننده ی حکم و بیان کننده و مجری حکم می باشد. و اجرای حکم یعنی تطبیق دادن احکام کلّی بر امور جزئی. حتّی مصوّبات مجلس شورای اسلامی نیز باید توسّط شش نفر فقیه عادل که در شورای نگهبان حضور دارند و از سوی ولی فقیه نصب می شوند ، مورد بررسی قرار گیرند تا مخالف حکم خدا نباشند. حتّی قانون اساسی کشور جمهوری اسلامی ایران نیز توسّط فقها و با همفکری آنان نوشته شده تا مخالفتی با احکام الهی نداشته باشد.
بنا بر این ، اطاعت از ولی فقیه ، اطاعت از یک شخص نیست بلکه اطاعت از حکم فقه اهل البیت (ع) است که آن نیز مبین حکم خداست. البته شکّی نیست که در مورد فقیه ، احتمال خطا در استنباط یا تطبیق نیز وجود دارد ؛ لکن چنین احتمالی اوّلاً بسیار اندک می باشد ؛ و ثانیاً در غیبت معصوم راهی بهتر از تقلید از فقیه وجود ندارد. ثالثاً آنچه مهمّ است این است که ما نزد خدا عذر موجّه داشته باشیم و با تقلید و اطاعت از فقیه جامع الشّرائط چنین عذری حاصل می شود.
۴ـ آنچه تا کنون گفته شد ، بیشتر حالت روشنگری نسبت به اصل حکومت در اسلام داشت ، اگر چه لبّ لباب آن استدلال عقلی بر اثبات ولایت فقیه نیز می باشد. لکن مناسب است که استدلال عقلی بر اثبات ولایت فقیه را به نحو خلاصه نیز تقدیم حضور کنیم تا ان شاء الله، بهره، کامل گردد.
دلیل نخست:
اصل تنزّل تدریجى
این دلیل از مقدمات ذیل تشکیل شده است:
۱ـ براى تأمین نیازمندى‏هاى اجتماعى و جلوگیرى از هرج و مرج، فساد و اختلال نظام، وجود حکومت در جامعه، عقلاً امرى ضرورى است.
۲ـ به حکم عقل، کسی جز خدا حقّ حکم نمودن ندارد؛ لذا اجراى احکام اجتماعى اسلام ضرورى است و این امر به زمان حضور پیامبر(ص) و امامان معصوم(ع) اختصاص ندارد؛ یعنى احکام اسلام جاودان است و باید در همه ی زمان‏ها و مکان‏ها اجرا گردد.
۳ـ مجری مطلوب در اسلام، کسی است که معصوم باشد.
۴ـ به حکم عقل، هنگامى که فراهم آوردن مصلحت لازم در حدّ مطلوب میسر نشد، باید نزدیک‏ترین مرتبه به حدّ مطلوب را تأمین کرد.پس هنگامى که مردم از مصالح حکومت معصوم(ع)، محروم باشند، باید به دنبال نزدیک‏ترین و شبیه‏ترین حکومت به حکومت امام معصوم(ع) باشیم. نزدیکى یک حکومت به امام معصوم(ع) در سه امر متبلور مى‏شود: نخست، علم به احکام کلى اسلام (فقاهت)؛ دوم، شایستگى روحى و اخلاقى، به گونه‏اى که تحت تأثیر هواهاى نفسانى و تهدید و تطمیع‏ها قرار نگیرد (تقوا) ؛ سوم، کارایى در مقام مدیریت جامعه که به خصلت‏هاى فرعى از قبیل درک سیاسى، اجتماعى، آگاهى از مسائل بین المللى، شجاعت در برخورد با دشمنان و تبهکاران ، تشخیص اولویت‏ها و اهمیت‏ها.
با توجه به این مقدّمات نتیجه مى‏گیریم کسى که بیش از سایر مردم، واجد این شرایط باشد ؛ یعنی فقیه ، عادل، زمان‏شناس و قادر به مدیریت کلان اجتماعى باشد، باید رهبرى جامعه را عهده‏دار شود و ارکان حکومت را به سوى کمال مطلوب سوق دهد؛ و به تعبیر بهتر، مجری احکام خدا گردد.
تشخیص چنین کسى طبعاً بر عهده ی خبرگان (اهل تخصّص) خواهد بود چنان که در سایر شئون زندگى اجتماعى نیز چنین است؛ مثلاً برای تشخیص بهترین جرّاح قلب، روشن است که باید از جرّحان قلب کمک گرفت. ولی دقّت شود که چنین کاری، انتخاب ماهرترین جرّاح قلب نیست، بلکه در حقیقت کشف اوست؛ اگر چه عرفاً این کشف را انتخاب گویند. لکن اهل دقّت می فهمند که زمین تا آسمان فرق است بین این نوع انتخاب و مثلاً انتخاب رییس جمهور در سیستم دموکراتیک.
دلیل دوم: ولایت‏فقیه یا حاکمیت اصلح در عصر غیبت
۱ـ ولایت بر اموال و اعراض و نفوس مردم، از شؤون ربوبیت الهى است و فقط با نصب و اذن خداى متعال، مشروعیت مى‏یابد.
۲ـ خداوند این حق قانونى را به پیامبر اکرم(ص) و امامان معصوم(ع) داده است.
۳ـ در زمانى که مردم از وجود رهبر معصوم محرومند، یا باید خداى متعال از اجراى احکام اجتماعى صرفنظر کرده باشد، یا اجازه ی اجراى آن را به کسى که اصلح از دیگران است، داده باشد تا ترجیح مرجوح و نقض غرض و خلاف حکمت لازم نیاید ؛ و با توجه به باطل بودن فرض اوّل (تعطیلی احکام) ، فرض دوم ثابت مى‏شود؛ یعنى ما از راه عقل کشف مى‏کنیم که چنین اذن و اجازه‏اى از طرف خداى متعال و اولیاى معصوم(ع) صادر شده است؛ حتى اگر بیان نقلى روشنى در این خصوص به ما نرسیده باشد.
۴ـ فقیه جامع‏الشرایط، همان فرد اصلحى است که هم احکام اسلام را بهتر از دیگران مى‏شناسد، هم ضمانت بیشترى براى اجراى آن دارد و هم در مقام تأمین مصالح جامعه و تدبیر امور مردم کارآمدتر است.
۵ ـ دلائل نقلی اثبات ولایت فقیه
تا اینجا آنچه مطرح شد ، بیشتر از بُعد عقلی بود. لکن روایات اهل بیت (ع) نیز همین حکم عقلی را تأیید می نمایند. ذیلاً به بعضی مستندات نظریه ولایت فقیه نیز اشاره می شود.
الف ـ مرحوم کلینى به سند از عمر بن حنظله روایت مى‏کند که: « از امام صادق(ع) پرسیدم: درباره دو نفر از ما (شیعیان) که در باب «دین» و «میراث» نزاعى دارند، آن گاه به نزد سلطان یا قاضیان (قضات حکومت‏هاى جور)جهت حل آن مى‏روند. آیا این عمل جایز است؟ حضرت فرمودند: هر کس در موارد حق یا باطل به آنها مراجعه کند، در واقع به سوى طاغوت رفته و از طاغوت مطالبه ی قضاوت کرده است؛ از این رو آنچه بر اساس حکم او (که خودش فاقد مشروعیت است) دریافت مى‏دارد، به باطل اخذ نموده است؛ هر چند در واقع حق ثابت او باشد. زیرا آن را بر اساس حکم طاغوت گرفته است، در حالى که خداوند امر فرموده است: که باید به طاغوت کافر باشند (و آن را به رسمیت نشناسند). خداوند متعال مى‏فرماید: یریدون ان یتحاکموا الى الطّاغوت و قد امروا ان یکفروا به . آنگاه عمر بن حنظله مى‏پرسد: پس در این صورت باید چه بکنند؟ امام(ع) فرمودند: باید به کسانى از شما (شیعیان) که حدیث و سخنان ما را روایت مى‏کنند و در حلال و حرام ما به دقت مى‏نگرند و احکام ما را به خوبى باز مى‏شناسند (عالم عادل) مراجعه کنند و او را به عنوان حاکم بپذیرند. من چنین کسى را بر شما حاکم قرار دادم. پس هرگاه به حکم ما حکم کند و از او پذیرفته نشود، حکم خدا کوچک شمرده شده و ما را رد کرده؛ و آن که ما را رد کند، خدا را رد کرده است و چنین چیزى در حد شرک به خداوند است.» (اصول کافى، ج ۱، ص ۶۷؛ وسائل الشیعه، ج ۱۸، ص ۹۸)
ب ـ روایات دیگری نیز وجود دارند که با وضوح کمتری ولایت فقیه را اثبات می کنند. لکن این گونه روایات ، عملیات اجتهادی بیشتری را می طلبند.
امام موسى بن جعفر(ع) فرمودند: .. لأنّ المؤمنین الفقهاء حصون الاسلام کحِصنِ سورِ المدینه لها ــــ … چرا که فقهای مومن ، دیوارهای اسلام می باشند ، مانند دیوار محیط شهر نسبت به آن »(اصول کافى، ج ۱، ص ۳۸، بابفقدد العلماء)
پیامبر اکرم(ص) فرمودند: « الفقهاء اُمناء الرُسُل… ــ فقها امینان رسولان هستند. » (اصول کافى، ج ۱، ص ۴۶)
توقیع مبارک حضرت ولى عصر(عج( : « و امّا الحوادث الواقعه فارجعوا فیها الى رواه حدیثنا فانّهم حجتى علیکم و انا حجه اللّه‏» (وسائل الشیعه، ج ۱۸، ص ۱۰۱، ح ۸).
فرمایش امیرالمؤمنین (ع) به شریح قاضی: « قد جلستَ مجلساً لایجلسه الاّ نبىّ او وصىّ نبىّ او شقىّ»(وسائل الشیعه، ج ۱۸، ص ۶، ح ۲)
امام صادق(ع) فرمودند : « اتقوا الحکومه فانّ الحکومه انّما هى للامام… ــ از حکومت بپرهیزید که حکومت برای امام است» (وسائل الشیعه، ج ۱۸، ص ۷، ح ۳)
یعنی حکومت دیگری نیز باید به امضای امام باشد. چون شکّی نیست که جامعه باید حکومت داشته باشد ؛ و الّا هرج و مرج می شود. جریان حضرت طالوت نیز گواه است که مردم حقّ تعیین حاکم را ندارند ؛ و حاکم به صورت عامّ یا خاصّ باید از سوی خدا یا رسول خدا یا امام معصوم معین شود ؛ که البته تعیین رسول و امام نیز به اذن خداست. خداوند متعال جریان طالوت را چنین نقل فرمود: « آیا مشاهده نکردى جمعى از بنى اسرائیل را بعد از موسى، که به پیامبر خود گفتند: «زمامداری براى ما انتخاب کن! تا(زیر فرمان او) در راه خدا پیکار کنیم. پیامبر آنها گفت: «شاید اگر دستور پیکار به شما داده شود، (سرپیچى کنید، و) در راه خدا، جهاد و پیکار نکنید». گفتند: «چگونه ممکن است در راه خدا پیکار نکنیم، در حالى که از خانه‏ها و فرزندانمان رانده شده‏ایم، ؟!» اما هنگامى که دستور پیکار به آنها داده شد، جز عدّه ی کمى از آنان، همه سرپیچى کردند. و خداوند از ستمکاران، آگاه است. ـــ و پیامبرشان به آنها گفت: «خداوند طالوت را براى زمامدارى شما برانگیخته است.» گفتند: «چگونه او بر ما حکومت کند، با اینکه ما از او شایسته‏تریم، و او ثروت زیادى ندارد؟!» گفت: «خدا او را بر شما برگزیده، و او را در علم و جسم، وسعت بخشیده است. خداوند، ملکش را به هر کس بخواهد، مى‏بخشد؛ و خداوند، وسعت دهنده و علیم است» (بقره: ۲۴۶ و ۲۴۷)
روایت ابى خدیجه از امام صادق(ع): «… وایاکم ان یخاصم بعضکم بعضا الى السلطان الجائر»، (وسائل الشیعه، ج ۱۸، ص ۱۰۰، ح ۶)
رسول اللّه‏(ص) فرمودند : «انّ العلماء ورثه الأنبیاء»، (اصول کافى، ج ۱، ص ۳۴)
امام رضا (ع) فرمودند: « مَنْزِلَهُ الْفَقِیهِ فِی هَذَا الْوَقْتِ کَمَنْزِلَهِ الْأَنْبِیاءِ فِی بَنِی إِسْرَائِیلَ ــــ منزلت فقیه در این زمان ، همچون منزلت انبیای بنی اسرائیل می باشد.» (بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۳۴۶)
امیر مومنان فرمودند: « الْعُلَمَاءُ حُکَّامٌ عَلَى النَّاسِ » (مستدرک‏الوسائل،ج ۱۷ ،ص۳۲۱)
و فرمودند: «مَجارى الامور و الاحکام على اَیدى العلماء باللّه‏ الأُمناء على حلاله و حرامه» (مستدرک وسائل الشیعه، باب ۱۱ از ابواب صفات قاضى، ح ۱۶)
غیر از این موارد یاد شده ، روایات فراوان دیگری نیز وجود دارند که فقها از طریق آنها بر نظریه ی ولایت فقیه استدلال نموده اند. البته روشن است که هر یک از این روایات توضیحات اجتهادی فراوانى را می طلبند که آن را مى‏توانید در کتاب‏هاى مفصل ، از جمله کتاب «شؤون و اختیارات ولى فقیه» ترجمه مبحث ولایت فقیه از کتاب البیع امام خمینى(ره) و کتاب « ولایت فقیه » تالیف آیه الله جوادی آملی ، ملاحظه فرمایید.
۶ـ مطلب آخر در این باب اینکه یقیناً ولی فقیه در استنباط احکام و قوانین الهی و تطبیق آنها بر مصادیق خارجی ، معصوم نیست. لکن شکّی نیست که احتمال خطای او در این موارد بسیار کمتر از افراد غیر فقیه می باشد. لذا در غیاب معصوم ـ که گزینه ی برتر است ـ نوبت به یک مرتبه پایینتر از او می رسد که فقیه عادل و مدبّر باشد.
وقتی راه برای حکومت معصوم مسدود می باشد ، ما بین گزینه های زیر قرار داریم ؛ لذا از بین آنها باید یکی را برگزینیم.
۱ـ حکومت فقیه عادل و مدبّر
۲ـ حکومت فقیه غیر عادل و مدبّر
۳ـ حکومت فقیه عادل و غیر مدبّر
۴ـ حکومت فقیه غیر عادل و غیر مدبّر
۵ـ حکومت غیر فقیه عادل و مدبّر
۶ـ حکومت غیر فقیهِ غیر عادل و مدبّر
۷ـ حکومت غیر فقیهِ عادل و غیر مدبّر
۸ـ حکومت غیر فقیهِ غیر عادل و غیر مدبّر
اگر در این گزینه ها دقّت کنیم ، می بینیم که عقل سلیم گزینه ی نخست را بر تمام گزینه ها ترجیح می دهد. چرا که گزینه ی اوّل (حکومت فقیه عادل و مدبّر ) ، بعد از حکومت معصوم ، از بالاترین استاندارد حکومتی برخوردار می باشد. پس ما در زمان غیبت ، عقلاً چاره ای جز پذیرش حکومت ولی فقیه نداریم ؛ چون کمترین احتمال خطا و انحراف از مسیر الهی و حکم خدا، تنها در همین گزینه می باشد.
البته باید توجّه داشت که ولی فقیه تا زمانی ولایت دارد که شرائط آن را داشته باشد ، لذا اگر دچار اختلال حافظه شده فقه خود را از دست بدهد یا حتّی صدور یک گناه کبیره از او ثابت شود یا قدرت تدبیرش را از دست بدهد ، خود به خود از ولایت عزل می شود. امّا تشخیص وجود یا عدم این شرائط در شخص ولی فقیه ، با خبرگان و اهل تخصّص می باشد که در نظام جمهوری اسلامی ، در مجلس خبرگان جمع شده اند.
همچنین باید توجّه داشت که ولی فقیه کارها را صرفاً بر اساس توان شخصی خود انجام نمی دهد ؛ بلکه او به حکم آیه ی « وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّه‏ ــــــ و در کارها ، با آنان مشورت کن! امّا هنگامى که تصمیم گرفتی بر خدا توکل کن » (آل‏عمران:۱۵۹) ، وظیفه دارد که از اهل تخصّصهای گوناگون به عنوان مشاور استفاده نموده و بعد از بررسی نظرات اهل نظر ، در سایه ی فقاهت ، عدالت و تدبیر خود ، تصمیم نهایی را اتّخاذ نماید.
۷ـ مقبولیت و مشروعیت
از مباحث گذشته روشن شد که حاکم بر مردم در هر زمانی ــ چه زمان غیبت و چه غیر آن ــ فقط و فقط خداست. لذا ولایت فقیه در حقیقت ولایت فقه و عدالت است نه ولایت شخص ؛ و شخص فقیه صرفاً مجری احکام خداست ؛ به تعبیر دیگر ، امام معصوم و ولی فقیه فرمانگزارند نه فرمان فرما. صفات دیگری هم که برای ولی فقیه شمرده شده اند ، در مفهوم عامّ عدالت گنجانده می شوند. چون هر صفت نیکویی از شعب عدالت محسوب می شود.
با این بیان شکّی نمی ماند که در زمان غیبت معصوم ، تنها کسی که حکومتش مشروعیت دارد ، ولی فقیه است ؛ چرا که در زمان غیبت ، تنها با حکومت اوست که حکومت خدا و احکام الهی بر مردم عینیت خارجی پیدا می کند.
امّا اگر مردم نخواهند زیر بار حکومت ولی فقیه بروند و به عبارت دیگر اگر مردم نخواهند ولایت خدا و احکام دین را بپذیرند ، اساساً امکان تشکیل حکومت اسلامی وجود ندارد ؛ نه اینکه امکان وجود دارد ولی مُجاز نیست. در حکومت اسلامی همواره دو رکن وجود دارد ؛ یک رکن حاکم است و رکن دیگر مردم . وظیفه ی حاکم این است که با اجرای احکام خدا ، جامعه ای الهی پدید آورده و مردم را رشد دهد ؛ و وظیفه ی مردم این است که در راستای فرامین حاکم اسلامی قرار گیرند تا جامعه ی الهی تحقّق یابد. حال اگر مردم نخواهند با حاکم اسلامی همکاری کنند ، روشن است که تشکیل چنین حکومتی ممکن نخواهد بود. البته در اینجا منظور ما از نبود مقبولیت عامّ ، خروج اکثریت قابل توجّه مردم بر ضدّ حاکم منصوب از طرف خداست ، نه عدم حمایت علنی. این ادّعایی است که ان شاء الله مدارک نقلی و عقلی آن را هم ارائه خواهیم داد.
حاصل سخن اینکه مقبولیت به معنی عدم مخالفت علنی اکثریت قاطع مردم ، شرط ثبوتی تشکیل حکومت اسلامی است ؛ و بدون آن اساساً امکان تشکیل حکومت اسلامی وجود ندارد. چون حکومت اساساً برای اصلاح جامعه و جلوگیری از هرج و مرج می باشد ؛ پس جایی که تشکیل یک حکومت موجب هرج و مرج جامعه می شود ، روشن است که از تشکیل آن باید اجتناب نمود.
اخیراً برخی به قسمتی از یک حدیث برای اثبات اینکه حکومت اسلامی باید با رأی اکثریت به کار خود ادامه دهد ، استدلال کرده اند که استدلالی است مخدوش. ذیلاً تمام حدیث را با متن عربی آن ذکر و به بحث حول آن می پردازیم.
امیر مومنان فرمودند: « أَللَّهُمَّ إِنَّا نَشْکُو إِلَیکَ غَیبَهَ [فَقَدْ «خ ل»] نَبِینَا وَ کَثْرَهَ عَدُوِّنَا، وَ قِلَّهَ عَدَدِنَا، وَ هَوَانَنَا عَلَى النَّاسِ، وَ شِدَّهَ الزَّمَانِ وَ وُقُوعَ الْفِتَنِ بِنَا، أَللَّهُمَّ فَفَرِّجْ ذَلِکَ بِعَدْلٍ تُظْهِرُهُ، وَ سُلْطَانِ حَقٍّ تَعْرِفُهُ. فَقَالَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ عَوْفٍ: «یا ابْنَ أَبِی طَالِبٍ إِنَّکَ عَلَى هَذَا الْأَمْرِ لَحَرِیصٌ» فَقُلْتُ: لَسْتُ عَلَیهِ حَرِیصاً وَ إِنَّمَا أَطْلُبُ مِیرَاثَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ حَقَّهُ وَ أَنَّ وَلَاءَ أُمَّتِهِ لِی مِنْ بَعْدِهِ، وَ أَنْتُمْ أَحْرَصُ عَلَیهِ مِنِّی إِذْ تَحُولُونَ بَینِی وَ بَینَهُ، وَ تَصْرِفُونَ [وَ تَضْرِبُونَ «خ ل»] وَجْهِی دُونَهُ بِالسَّیفِ. اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْتَعْدِیکَ عَلَى قُرَیشٍ فَإِنَّهُمْ قَطَعُوا رَحِمِی وَ أَضَاعُوا أَیامِی وَ دَفَعُوا حَقِّی وَ صَغَّرُوا قَدْرِی وَ عَظِیمَ مَنْزِلَتِی وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِی حَقّاً کُنْتُ أَوْلَى بِهِ مِنْهُمْ فَاسْتَلَبُونِیهِ، ثُمَّ قَالُوا: «اصْبِرْ مَغْمُوماً أَوْ مُتْ مُتَأَسِّفاً وَ ایمُ اللَّهِ لَوِ اسْتَطَاعُوا أَنْ یدْفَعُوا قَرَابَتِی کَمَا قَطَعُوا سَبَبِی فَعَلُوا وَ لَکِنَّهُمْ لَنْ یجِدُوا إِلَى ذَلِکَ سَبِیلًا. [وَ] إِنَّمَا حَقِّی عَلَى هَذِهِ الْأُمَّهِ کَرَجُلٍ لَهُ حَقٌّ عَلَى قَوْمٍ إِلَى أَجَلٍ مَعْلُومٍ، فَإِنْ أَحْسَنُوا وَ عَجَّلُوا لَهُ حَقَّهُ قَبِلَهُ حَامِداً، وَ إِنْ أَخَّرُوهُ إِلَى أَجَلِهِ أَخَذَهُ غَیرَ حَامِدٍ، وَ لَیسَ یعَابُ الْمَرْءُ بِتَأْخِیرِ حَقِّهِ، إِنَّمَا یعَابُ مَنْ أَخَذَ مَا لَیسَ لَهُ وَ قَدْ کَانَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ عَهِدَ إِلَی عَهْداً فَقَالَ: «یا ابْنَ أَبِی طَالِبٍ لَکَ وَلَاءُ أُمَّتِی فَإِنْ وَلَّوْکَ فِی عَافِیهٍ وَ أَجْمَعُوا عَلَیکَ بِالرِّضَا فَقُمْ بِأَمْرِهِمْ، وَ إِنْ‏ اخْتَلَفُوا عَلَیکَ فَدَعْهُمْ وَ مَا هُمْ فِیهِ فَإِنَّ اللَّهَ سَیجْعَلُ لَکَ مَخْرَجاً».فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَیسَ لِی رَافِدٌ وَ لَا مَعِی مُسَاعِدٌ إِلَّا أَهْلُ بَیتِی فَضَنِنْتُ بِهِمْ عَنِ الْهَلَاکِ؛ وَ لَوْ کَانَ لِی بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ عَمِّی حَمْزَهُ وَ أَخِی جَعْفَرٌ لَمْ أُبَایعْ کَرْهاً [مُکْرَهاً «خ»] وَ لَکِنِّی بُلِیتُ بِرَجُلَینِ- حَدِیثِی عَهْدٍ بِالْإِسْلَامِ- الْعَبَّاسِ وَ عَقِیلٍ، فَضَنِنْتُ بِأَهْلِ بَیتِی عَنِ الْهَلَاکِ، فَأَغْضَیتُ عَینِی عَلَى الْقَذَى، وَ تَجَرَّعْتُ رِیقِی عَلَى الشَّجَى وَ صَبَرْتُ عَلَى أَمَرَّ مِنَ الْعَلْقَمِ، وَ آلَمَ لِلْقَلْبِ مِنْ حَزِّ الشِّفَارِ. » (کشف المحجه لثمره المهجه ، ص ۲۴۷ )
ترجمه حدیث:
« بار خدایا دلها براى تو خالصند، و چشمها بسوى تو گشوده است، و بر زبانها خوانده شدى، و محاکمه اعمال بسوى تو است، پس میان ما و قوم ما راه حق را باز کن (میان ما و ایشان بحق حکم کن). بار خدایا همانا ما به تو شکایت نماییم غائب شدن نبى خود را ، و کثرت دشمن خود را ، و قلّت عدد خود را ، و خوارى خود را در نظر مردم ، و سختى روزگار را ، و رسیدن فتنه‏ها را به ما ، بار خدایا این بلاها را به عدل خود که ظاهر نمایى و سلطان حقّى که تو خود دانى فرج ده (و ما را از آن خلاصى ده). پس عبد الرحمن بن عوف به من گفت: اى پسر ابو طالب همانا تو بر این امر (خلافت) بسیار حرص دارى، به او گفتم: من بر این امر حریص نیستم ، و جز این نیست که من میراث رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلّم و حقّ او را مطالبه می نمایم ؛ و همانا ولایت امّت آن حضرت بعد از او حقّ من است، و شما بر آن از من حریص‏ترید ؛ زیرا که با زور و شمشیر میان من و حقّ من حائل و مانع می شوید، و مرا از حقّ خود باز می دارید. بار خدایا من شکایت قریش را به تو می نمایم که رَحِم (خویشاوندی) مرا قطع کردند ، و روزگار مرا تباه نمودند ؛ و حق مرا دفع کردند، و قدر مرا حقیر شمردند، و منزلت عظیم مرا خوار کردند، و براى نزاع و مخالفت با من اتّفاق نمودند ؛ حقى که من از ایشان به آن اولى بودم . پس آن را از من ربودند، و پس از آن هم گفتند: یا با همّ و غم صبر کن یا با تأسف و حسرت بمیر! و به خدا قسم که اگر می توانستند قرابت و خویشى مرا هم دفع نمایند چنان که سبب مرا قطع کردند البته قطع کرده بودند ؛ و لکن به آن راه نیافتند. همانا حق من بر این امّت مثل حق مردی است بر قومى تا اجل معینى. پس اگر احسان کنند و در اداء حق او تعجیل نمایند آن را با سپاس‏گزارى قبول نماید، و اگر در اداء حق او تأخیر نمایند آن را بدون سپاس‏گزارى بگیرد، و مرد در به تأخیر انداختن حق خود سرزنش نشود، بلکه کسى که آنچه براى او نیست بگیرد سرزنش و ملامت شود. و بتحقیق که رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلّم با من عهد کرده و فرموده است: اى پسر ابى طالب براى تو است ولایت امر من ، پس اگر با عافیت و سلامتى تو را والى قرار دادند، و با رضایت بر تو اتفاق کردند به امر آنان قیام کن، و اگر اختلاف کردند آنان را به خودشان و آنچه به آن مشغولند واگذار؛ که همانا به زودى خداوند براى تو مخرج قرار دهد و براى تو فرج رساند. پس در اطراف خود نظر کردم، و مددکار و مساعدى غیر از اهل بیت خود نیافتم ؛ ناچار ایشان را از هلاکت نگاه داشته و حفظشان نمودم. و اگر بعد از رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلّم، عمویم حمزه و برادرم جعفر براى من مانده بودند با او (خلیفه اوّل ) از روى اکراه و اجبار بیعت نمی کردم، و لکن من به دو مرد جدید العهد به اسلام‏ (تازه مسلمان) ، یعنی عباس و عقیل مبتلا شدم. پس حفظ اهل بیت خود را در نظر گرفتم، و از خار و خاشاکى که در چشمم ریخته شد چشم بر هم نهادم، و جرعه‏هاى غیظ و غصه را با گلوى گرفته و فشرده فرو بردم، و صبر کردم صبرى که تلخ‏تر از حنظل و دردناکتر از کارد برنده بود. »
در این حدیث به وضوح ملاحظه می فرمایید که پیامبر اسلام (ص) امیر مومنان را در چه موقعیتی از اقدام به تصاحب خلافت منع نموده است. از این کلام علی (ع) به وضوح روشن است که مقصود پیامبر (ص) این بوده که اگر دیدی مردم شروع به هرج و مرج کردند و مشاهده نمودی که در آن شرائط نمی توانی اسلام را حفظ کنی آنان را به حال خودشان واگذار تا شرّشان پای اسلام را نگیرد یا ضررشان به اسلام کمتر شود.
خود امیر مومنان نیز به صراحت فرمود که اگر دو کس چون عمویم حضرت حمزه و برادرم جعفر طیار داشتم ، به هیچ وجه خلافت دیگران را تاب نمی آوردم و به تصاحب حقّ مشروعم اقدام می نمودم. امّا در آن شرائط چاره ای جز تسلیم نداشتم ؛ چون اگر اقدام می کردم اهل بیت پیامبر ، که ارکان دین می باشند ، نابود می شدند.
پس توجّه داشته باشیم که مراد از مقبولیت عمومی به عنوان شرط حکومت اسلامی آن است که تشکیل حکومت اسلامی منجر به نزاع و هرج و مرج عمومی و غیر قابل کنترل نشود. پس در حالتی هم که تعداد قابل توجّهی از مردم حالت بی طرف دارند و اگر چه میل به حکومت اسلامی ندارند ولی در برابر آن نیز خروج نکرده اند ؛ باز فقیه جامع شرائط نمی تواند خود را کنار کشیده و حکومت را به طاغوتیان بسپارد. درست است که در چنین حالتی امکان تشکیل حکومت اسلامی به شکل ایده آل آن وجود ندارد ، ولی باز عقلاً حکومت فقیه عادل بر حکومت دیگران رجحان دارد. و به قول علی (ع)« ما لا یدرک کلّه لا یترک کلّه ـــــــ آنچه کلّ آن به دست آورده نمی شود ، کلّ آن ترک نمی گردد.» (عوالی‏اللآلی ،ج۴ ،ص۵۸ ) ؛ یعنی اگر هم تمام خیر امکان حصول ندارد ، آن مقدار را که ممکن است باید حاصل نمود. لذا در شرائطی که حکومت فقیه خلاف مصلحت اسلام نباشد باز بر او لازم است که حکومت را به دست گیرد تا از انحراف بیشتر امّت جلوگیری نماید و اسلام را هر مقدار که شرائط اجازه می دهد اجرا کند. بر همین اساس ، وقتی امیر المومنین (ع) به حکومت رسید و با مخالفت وسیع مردم ، که در قالب جنگ صفّین و جمل و نهروان ظاهر گشت ، رو به رو شد ، حکومت را رها نساخت ؛ بلکه در عین اینکه مردم کوفه با او همکاری نمی کردند ، باز تمام تلاش خود را می کرد تا حکومت خود را حفظ نماید. لذا در زمان خلیفه ی اوّل نیز اگر آن حضرت یار و یاور قابل توجّهی داشت ، باز قیام می نمود و حکومت را در دست می گرفت. قیام امام حسین (ع) نیز اساساً برای آن بود که حکومت یزید را ساقط کند و اگر او را ساقط می نمود آیا از عدالت بود که با وجود خودش که معصوم بود غیر معصوم را بر آنان حاکم سازد؟!!
امّا شاهد روشن دیگر که نشان می دهد اهل بیت (ع) قیام برای به دست گرفتن حکومت را جایز می دانستند و مقبولیت به معنای پذیرش رسمی عمومی را قائل نبودند ، و تنها مقبولیت به معنی عدم مخالفت جدّی را شرط تشکیل حکومت اسلامی می دانستند ، حدیثی است که سدیر صیرفی نقل نموده است.
« عَنْ سَدِیرٍ الصَّیرَفِی قَالَ دَخَلْتُ عَلَى أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فَقُلْتُ لَهُ وَ اللَّهِ مَا یسَعُکَ الْقُعُودُ فَقَالَ وَ لِمَ یا سَدِیرُ قُلْتُ لِکَثْرَهِ مَوَالِیکَ وَ شِیعَتِکَ وَ أَنْصَارِکَ وَ اللَّهِ لَوْ کَانَ لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع مَا لَکَ مِنَ الشِّیعَهِ وَ الْأَنْصَارِ وَ الْمَوَالِی مَا طَمِعَ فِیهِ تَیمٌ وَ لَا عَدِی فَقَالَ یا سَدِیرُ وَ کَمْ عَسَى أَنْ یکُونُوا قُلْتُ مِائَهَ أَلْفٍ قَالَ مِائَهَ أَلْفٍ قُلْتُ نَعَمْ وَ مِائَتَی أَلْفٍ قَالَ مِائَتَی أَلْفٍ قُلْتُ نَعَمْ وَ نِصْفَ الدُّنْیا قَالَ فَسَکَتَ عَنِّی ثُمَّ قَالَ یخِفُّ عَلَیکَ أَنْ تَبْلُغَ مَعَنَا إِلَى ینْبُعَ قُلْتُ نَعَمْ فَأَمَرَ بِحِمَارٍ وَ بَغْلٍ أَنْ یسْرَجَا فَبَادَرْتُ فَرَکِبْتُ الْحِمَارَ فَقَالَ یا سَدِیرُ أَ تَرَى أَنْ تُؤْثِرَنِی بِالْحِمَارِ قُلْتُ الْبَغْلُ أَزْینُ وَ أَنْبَلُ قَالَ الْحِمَارُ أَرْفَقُ بِی فَنَزَلْتُ فَرَکِبَ الْحِمَارَ وَ رَکِبْتُ الْبَغْلَ فَمَضَینَا فَحَانَتِ الصَّلَاهُ فَقَالَ یا سَدِیرُ انْزِلْ بِنَا نُصَلِّ ثُمَّ قَالَ هَذِهِ أَرْضٌ سَبِخَهٌ لَا تَجُوزُ الصَّلَاهُ فِیهَا فَسِرْنَا حَتَّى صِرْنَا إِلَى أَرْضٍ حَمْرَاءَ وَ نَظَرَ إِلَى غُلَامٍ یرْعَى جِدَاءً فَقَالَ وَ اللَّهِ یا سَدِیرُ لَوْ کَانَ لِی شِیعَهٌ بِعَدَدِ هَذِهِ الْجِدَاءِ مَا وَسِعَنِی الْقُعُودُ وَ نَزَلْنَا وَ صَلَّینَا فَلَمَّا فَرَغْنَا مِنَ الصَّلَاهِ عَطَفْتُ عَلَى الْجِدَاءِ فَعَدَدْتُهَا فَإِذَا هِی سَبْعَهَ عَشَر ــــــــ سدیر صیرفى گوید: نزد امام صادق (ع) رفتم، و به آن حضرت گفتم: به خدا، براى شما روا نیست که خانه‏نشین باشید. در پاسخ فرمود: اى سدیر، چرا؟ گفتم: براى بسیارى دوستان و شیعیانِ شما و یاوران شما ، به خدا اگر امیر المؤمنین (ع) به اندازه ی شما شیعه و یار و دوستدار داشت ، تَیم و عَدِىّ (اشاره است به خلفیه اوّل و دوم ) در بردن حقِ او طمع نمى‏کردند. فرمود: اى سدیر، امید است که چه اندازه باشند؟ گفتم: صد هزار. فرمود: صد هزار؟ گفتم: آرى، و دویست هزار. فرمود: دویست هزار؟ گفتم: آرى ؛ و نیمى از دنیا. سدیر گوید: امام سکوتی کرد و سپس فرمود: بر تو آسان است که با ما خود را تا (ینبُع) برسانى؟ گفتم: آرى. فرمود: یک رأس الاغ سوارى و یک استر زین کردند، من پیشى گرفتم و سوار الاغ شدم، فرمود: اى سدیر، میل دارى که الاغ را به من واگذارى؟ گفتم: استر زیباتر و آبرومندتر است. فرمود: الاغ براى من هموارتر و آسان‏تر است. آن حضرت سوار الاغ شد و من سوار بر استر و به راه افتادیم و رفتیم تا وقت نماز رسید و فرمود: اى سدیر، پیاده شویم تا نماز بخوانیم، باز فرمود: این جا زمین شوره‏زار و نمکى است و نماز در آن روا نیست و رفتیم تا رسیدیم به یک زمین سرخه و آن حضرت به غلامى نگاه کرد که چند بزغاله را مى‏چرانید ؛ به من فرمود: اى سدیر، اگر من به شماره این بزغاله‏ها شیعه داشتم، براى من گوشه‏نشینى روا نبود ؛ و پیاده شدیم و نماز خواندیم و چون از نماز فارغ شدیم، من رو به سوى آن بزغاله‏ها کردم و آنها را شمردم، هفده رأس بزغاله بود. » (الکافی، ج‏۲، ص۲۴۳)
این حدیث صریح در این است که مقبولیت عمومی به معنای موافقت قلبی عمومی شرط تشکیل حکومت اسلامی نیست ؛ بلکه همین اندازه که تعداد قابل توجّهی از مردم با حکومت اسلامی دشمنی آشکار نداشته باشند و تشکیل حکومت اسلامی موجب آسیب به انسجام ملّی نشود ، و از طرف دیگر یار و یاور به اندازه ی کافی نیز فراهم باشد ، بر امام معصوم یا فقیه لازم است که برای به دست گرفتن مهار حکومت اقدام نماید. به عبارت دیگر ، اگر امام معصوم یا فقیه جامع شرائط بتواند برای به دست آوردن حکومت انقلاب کند و یار و یاور کافی نیز داشته باشد که مخالفین حکومت خدا را سر جایشان بنشاند ، بر او واجب است که حکم خدا را اجراء نماید. و طبیعی است که اگر اکثر مردم با حکومت اسلامی مخالفت جدّی داشته باشند ، دیگر نمی توان با آنها درگیر شد ؛ چرا در این صورت جامعه به هرج و مرج کشیده می شود و نتیجه نیز به ضرر اسلام خواهد بود. پس در اکثر دورانها آنچه مانع از تشکیل حکومت اسلامی توسّط ائمه (ع) یا فقها بوده ، عدم اقبال قاطبه ی مردم نبوده ، بلکه عدم وجود یاران صادق و مبارز و کاردان بوده ؛ کسانی که باید در مسیر انقلاب و بعد از آن یار و یاور حاکم عادل باشند. امیر مومنان نیز در خطبه ی سوم نهج البلاغه به همین نکته اشاره نموده و فرموده اند: « أَمَا وَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّهَ وَ بَرَأَ النَّسَمَهَ لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِیامُ الْحُجَّهِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلَّا یقَارُّوا عَلَى کِظَّهِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَیتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَ لَسَقَیتُ آخِرَهَا بِکَأْسِ أَوَّلِهَا وَ لَأَلْفَیتُمْ دُنْیاکُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِی مِنْ عَفْطَهِ عَنْز ـــــــــ سوگند به خدایى که دانه را شکافت و جان را آفرید، اگر حضور حاضران نبود، و با وجود یاران حجّت بر من تمام نمى‏ شد ، و اگر خداوند از علماء عهد و پیمان نگرفته بود که برابر شکم بارگى ستمگران، و گرسنگى مظلومان، سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را بر کوهان آن انداخته، رهایش مى‏ساختم، و آخر خلافت را به کاسه ی اوّل آن سیراب مى‏کردم، آنگاه مى‏دیدید که دنیاى شما نزد من از آب بینى بزغاله‏اى بى ارزش‏تر است.»
در این کلام گهربار ، امیر مومنان متذکّر می شوند که اوّلاً غرض حکومت اسلامی اجرای عدالت است و الّا حکومت برای حاکم الهی ارزشی ندارد. ثانیاً اگر ناصر و یار و یاور به اندازه ی کافی وجود داشته باشد ، اقدام برای تصاحب حکومت بر ولی منصوب از طرف خدا لازم است و حجّت بر او تمام می باشد. ثالثاً البته اقبال عمومی نیز بر این وجوب تأکید می کند ، اگر چه اقبال عامّ شرط نیست ؛ بلکه مخالفت عامّ مانع است.

Print Friendly, PDF & Email
No votes yet.
Please wait...

2
دیدگاه ها

علی

به نام خدا با تشکر از سایت خوبتان اینجانب سوال مطرح شده در خصوص رابطه عقل و دین را مطالعه نمودم ایراداتی وارد به پاسخ هست . اولین ایراد این است که فرموده بودند ما دزدی نمی کنیم چون آخرت هست آدم نمی کشیم چون آخرت هست در حالیکه انسان عاقل اگر هیچکس ناظر نباشد و اگر خدایی هم نباشد نجاست نمی خورد و مال حرام نمی خورد چون مال حرام را بد می داند به همین قیاس دزدی نمی کند و به همین قیاس آدم نمی کشد حضرت امیر می فرمایند کسانی که خدا را از ترس جهنم و طمع بهشت می پرستند برده و تاجرند کار خوب خوب است چون خوب است و انسان هم مثل تمامی موجودات دارای شرافت است نه بیشتر و نه کمتر آیت الله احمد قابل چندین و چند هفته بحث می‌نمودند که انسان اشرف مخلوقات نیست و نتیجه بحث شان این بود که اگر انسان خود را اشرف مخلوقات بدانند به خود این حق را می دهد که به زمین و زمان به محیط زیست به حیوانات اجحاف کند صحبت این است که اگر شما عقل و اخلاق را مستقل در نیابید به مشکل خواهید خورد صحبت اینجاست که اگر آیات قرآن را… بیشتر بخوانید »